<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>آنچه-میخوانم &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/آنچه-میخوانم/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "آنچه-میخوانم"</description>
	<pubDate>Sun, 07 Sep 2008 07:32:49 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[امروز، دیروز، فردا]]></title>
<link>http://golmaryam.wordpress.com/?p=237</link>
<pubDate>Mon, 04 Aug 2008 08:23:06 +0000</pubDate>
<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
<guid>http://golmaryam.wordpress.com/?p=237</guid>
<description><![CDATA[حاصل سواپ دیروز عصر یک جفت گوشواره ی جیرینگ جیرینگی یک ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">حاصل سواپ دیروز عصر یک جفت گوشواره ی جیرینگ جیرینگی یک یورویی(سلام مریم جان)، یک ظرف کریستال کادویی (سلام دختر جان) یک سی دی فیلم در مورد یک دختر هلندی زمان جنگ جهانی (سلام تلخ مثل عسل) ، کتاب حق السکوت چندلر (سلام علی بی) و چند کتاب دیگه که اسماشون یادم نیست، بود. (کتاب وجدان زنو رو کسی برداشت یا من جا گذاشتم؟)</p>
<p style="text-align:justify;">امروز آلبالوها و آلو جنگلی هایی رو که دیشب ریختم تو قابلمه و با آب جوشوندم، صاف کردم تا لواشک درست کنم. دیروز چند تا گردوی تازه پوست کندم و خوردم. الان دست هام شبیه دست  کولی های فال گردو فروش سر چهارراه هاست.  رفتم انتشارات روزنه کار. چه کتاب فروشی خوب و دوست داشتنی ایه. (خیابون تخت طاووس- خیابون جم(فجر) کوچه حجت- پلاک 3) کتاب راهنمای بازیگران بهزاد رحیمیان رو خریدم به رسم هدیه برای پسری که قبل از کنکور فیلم دیدن رو دوست داشت. حالا اگه این یک سال اخیر که من ندیدمش از نظر روحی متحول نشده باشه و هنوز به فیلم علاقه داشته باشه، خوبه. چند تا کتاب داشت با عنوان نمایشنامه های رادیوئی.  به نظر کار خوبی می اومد. اینی که من گرفتم یک نمایشنامه از ویلیام فاکنر و یکی از اوهنری داره. البته در اصل داستان کوتاهی بوده که به صورت نمایشنامه اجرا شده. </p>
<p style="text-align:justify;">فیلم زن "گریه او" یادتونه؟ فکری ام یک سریال ازش بسازم.</p>
<p style="text-align:center;"> توضیح واضحات : تصادفا این پایینیه من نیستم که گیر کردم بین مناسبات و آدم ها و کارهایی که هیچ ربطی بهم ندارن؟ آقای اولد فشن؟<img class="aligncenter" src="http://bp3.blogger.com/_PvxMomNkoUg/SGhU2qiPRZI/AAAAAAAACwU/q8qEPLvGvBA/s1600/Monster.jpg" border="0" alt="[Monster.jpg]" width="572" height="481" /></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[کتاب های تازه من.]]></title>
<link>http://golmaryam.wordpress.com/?p=139</link>
<pubDate>Sat, 10 May 2008 09:10:28 +0000</pubDate>
<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
<guid>http://golmaryam.wordpress.com/?p=139</guid>
<description><![CDATA[چند روز پیش رفتم به مناسبت نمایشگاه کتاب، کتاب خریدم. ن]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><span style="color:#333333;">چند روز پیش رفتم به مناسبت نمایشگاه کتاب، کتاب خریدم. نه از نمایشگاه. هرچی دل دل کردم که برم، دیدم نمیشه. کشش نداشت. این بود که رفتم نشر رود و نشر چشمه و شهر کتاب. خلاصه اش شد اینها :</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#333333;">1- یک روز قشنگ بارانی- امانوئل اریک اشمیت . مجموعه داستان کوتاه . قبلا ازش "خرده جنایت های زناشوهری" رو خونده بودم و دوست داشتم. ولی این مجموعه اصلا هیچی نبود. تاتی تاتی های اول یک نویسنده بعدا خوب. چرا هی تعریف کردید گفتید خوبه ؟ چرا چرا چرا؟ دیروز تو سواپ به دوستام میگم : این کتابو خریدم 1700، همین چند روز پیش. می فروشم 1200. ظریفی برمیگرده میگه : 500 تومن میدم واسم تعریف کن! </span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#333333;">2- یک زندگی دیگر - آلبرتو موراوایا. مجموعه داستان کوتاه. این یکی رو دوست داشتم. کلی داستان کوتاه، همه از قول زنان. طوری که من دو به شک شدم که نویسنده زنه یا مرد.کتاب چاپ 1381 بود. خیلی قبل ترها کتاب "دو زن" رو ازش خونده بودم.  </span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#333333;">3- رویای بابل- ریچارد براتیگان. قبلا ازش "صید ماهی قزل آلا در آمریکا " و " اتوبوس پیر" رو خوندم و دوست داشتم. اینو هنوز شروع نکردم. مثل یه شیرینی خوشمزه که همینجوری در انتظاره خورده شدنه.</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#333333;">4- محفل شادمانی- امی اتان. یه خانوم نویسنده چینیه که اگه اشتباه نکنم  بزرگ شده امریکاست. قبلا ازش "اجاق روشن" رو خوندم. ارزش یک بار خونده شدن رو داره. چاپش جدید نیست. از کتاب های دست دوم نشر رود خریدم. میدونید که نشر رود علاوه براینکه کتاب های دست دوم شمارو به نصف قیمت پشت جلد برمیداره و درازاش بهتون کتاب می فروشه، طبقه دومش هم کتاب های دست دوم رو می فروشه و کرایه میده. کلا انتخاب های خوبی می تونید داشته باشید. من کارهای کلاسیک شو خیلی دوست دارم. الان دارم همین کتاب رو میخونم. خیلی پرکششه. راجع به 4 تا مادر و دختره. مادرها متعلق به نسلی هستن که از چین به امریکا مهاجرت کردن و دخترها تو امریکا به دنیا اومدن.</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#333333;">5- یه کتابی که اسمش یادم نیست و همینطور نویسنده اش. هنوز خیلی مونده نوبت خوندنش بشه.</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#333333;">6- یک داستان خیلی کوتاه درمورد یه خانوم ته سیگار و یه آقای کبریت سوخته که باهمدیگه تو یه قوطی خالی سیگار زندگی می کنن. خانومه سر آقا نیم سوخته منت میذاره چون دوماد سرخونه است. همینقدشو خوندم. این هم جدید نیست. تو نشر چشمه پیدا کردم.</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#333333;">7- دو تا کتاب درمورد سازگاری خواهربرادرها برای خواهر شوهر دو بچه پشت سرهم دار. باید اعتراف کنم که تا به حال هیچ کتاب تربیت بچه و اینهایی رو به انتها نرسوندم. راستش اصلا برام جالب نیست. هیچ کتاب آموزشی  تا به حال نخوندم. درهیچ زمینه ای. به غیر از کتاب های دبیرستان و کمی هم دانشگاه. البته خصوصیت بدیه. خواستم فقط درجریان باشید. اگه کسی حاضر باشه کتابهای آموزشی رو برای آدم تعریف کنه من پایه ام. مثل همین کاری که </span><a href="http://mrsshin.blogspot.com"><strong><span style="color:#993366;">خانوم شین</span></strong></a><span style="color:#333333;"> گاهی به گداری انجام میده. </span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#333333;">دیگه همین دیگه. سواپ خیلی پربار و جالب بود. </span><a href="http://shazdearashk.blogfa.com"><span style="color:#993366;"><strong>مامان ارشک</strong> </span></a><span style="color:#333333;">هم با دوستش اومدن. انگار که چند سالی بود همدیگه رو می شناختیم. انقدر موضوعات مشترکی با هم داشتیم که حرفامون تموم نمیشد. من تا ده روز دیگه باید اسباب کشی کنم. هنوز چیزی رو جمع نکردم. نمی دونم باید چیکار کنم. کلا باید کار خاصی انجام بدم؟</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#000000;">شب نوشت : یکی از کتابایی که خریدم و یادم رفت بگم "طریقت چای" ه. اسمش خیلی باحال بود. یک نگاهی که به کتاب انداختم متوجه شدم که واقعا درمورد چای و فوائد و اینهاشه. چه چایی برای چه بیماری خوبه مثلا. انقدر از اسمش خوشم اومد که خریدم. حالا کی بخونم خدا عالمه.</span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[از یه بچه اینقدری تا یه بچه اونقدری.]]></title>
<link>http://golmaryam.wordpress.com/?p=132</link>
<pubDate>Sat, 26 Apr 2008 18:50:49 +0000</pubDate>
<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
<guid>http://golmaryam.wordpress.com/?p=132</guid>
<description><![CDATA[حتما میخواهید بدونید که تولد سام چطور بود و این سالگرد ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><span style="color:#000000;">حتما میخواهید بدونید که تولد سام چطور بود و این سالگرد باشکوه چطور برگزار شد؟ مثل همه جشن تولدهای دیگه. کمی سروصدا و نق و نوق بچه، جیغ، غذای سرد شده، مامان مصنوعی، لبخندهای زورکی، خستگی و همین چیزا. به قول دوستم من اصلا این کاره نیستم. ترجیح میدادم می رفتیم سفر. یک شب می رفتیم جایی مثل کلاردشت یا قمصر یا شاهرود و اون طرفها. یک شب آروم، مثل همین امشب که سالگرد واقعی تولدشه. که من نشستم پای کامپیوتر و چای و خرما میخورم، علی داره سیگار می کشه و چای خرماشو خورده و سام هم خوابیده. قبل ترش کمی اون نشسته پای کامپیوتر و من کتاب افلاک نمای ناتالی ساروت رو خوندم. کم کم ازش خوشم اومده. متولد 1902 اه. وفات 1999. چه طولانی . یه دونه جنگ جهانی رو پشت سر گذاشته. خدا میدونه چه چیزایی که تو زندگیش تجربه نکرده. من هم دلم یک زندگی طولانی و سرشار می خواد. یه وقت دیدی تو میانسالی زد و یک کتابی هم نوشتم. یک چیزی تو مایه های همین انیشتن خودمون. آره داشتم می گفتم. خودمم مثل سام از ساعت خوابم که میگذره بداخلاق میشم. مثل پیرزن ها کم تحمل. گویا افلاک نمارو تو 64 سالگی نوشته. ناتالی رو میگم. هان شکیبا جون؟ تو اثر دیگه ای ازش نخوندی؟<a href="http://ninoochka.blogspot.com/"> <strong>نینوچکا</strong></a> خانوم نوشته که خارجی ها به سالگرد تولد خیلی اهمیت میدن. زودتر هم به کسی تیریک نمی گن. شگون نداره. توی عادت ها و مراسم و جشن هایی که ما از خارجی ها وام گرفتیم، یک چیز تقلبی و ساختگی وجود داره. یک چیزی که به دل نمی شینه. نمیدونم چیه.</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#000000;">دو سال پیش یه همچین ساعتی خواب بودم. خوب بچه مو زاییده بودم، اونم مثل دسته گل بغل دستم خوابیده بود. دیگه کاری نداشتم که انجام بدم. هنوز به شروع شب بیداری ها و افسردگی ها و گریه ها چند روزی  مونده بود. هنوز انقدری با هم آشنا نشده بودیم. امشب تو دستشویی شیر آبو باز کرد و یک دفعه آب فوران زد به سقف و دیوارها. جیغ زد ماما. من و علی دوییدیم سمت دستشویی. علی رفت و شیر آب و بست.بچه بغض کرد و نشست. لب هاش می لرزید. سعی کرد گریه نکنه ولی نشد. تا گفتم جونم مامان، زد زیر گریه.خودشو انداخت تو بغلم. بعد سعی کرد توضیح بده چی شده. کل ماجرا یک دقیقه هم طول نکشید. هیچی، همینجوری..</span></p>
<p style="text-align:justify;"> </p>
<p><a href="http://shw.fotopages.com/10853421.html" title="golmaryam's FotoPage - Fotopages.com"><img src="http://srv.fotopages.com/4/10853421.jpg" border="0" alt="handsome - Fotopages.com"></a></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست.]]></title>
<link>http://golmaryam.wordpress.com/2008/03/09/%da%af%d9%81%d8%aa-%d8%a2%d9%86%da%86%d9%87-%db%8c%d8%a7%d9%81%d8%aa-%d9%85%db%8c-%d9%86%d8%b4%d9%88%d8%af-%d8%a2%d9%86%d9%85-%d8%a2%d8%b1%d8%b2%d9%88%d8%b3%d8%aa/</link>
<pubDate>Sun, 09 Mar 2008 10:47:01 +0000</pubDate>
<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
<guid>http://golmaryam.wordpress.com/2008/03/09/%da%af%d9%81%d8%aa-%d8%a2%d9%86%da%86%d9%87-%db%8c%d8%a7%d9%81%d8%aa-%d9%85%db%8c-%d9%86%d8%b4%d9%88%d8%af-%d8%a2%d9%86%d9%85-%d8%a2%d8%b1%d8%b2%d9%88%d8%b3%d8%aa/</guid>
<description><![CDATA[من به احترام این خانوم آیدا خانوم پیاده سر تعظیم فرود م]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="justify" dir="rtl"><font color="#000000">من به احترام این خانوم <a href="http://www.piaderou.blogfa.com"><strong><font color="#800000">آیدا خانوم پیاده </font></strong></a>سر تعظیم فرود میارم. تا به حال فقط روزانه میخوندمش. نمیدونم چطور شد یه هو رفتم سراغ آرشیوش. مسحور شدم. اگه یه روز مونده بودید تو کار خودتون که چیکار کنید ونمیدونستید، همانا برید سراغ آرشیو این پیاده رو. من که دیگه احساس پوچی می کنم از نوشتن این جفنگیات. یاد اون جوکه افتادم که یکی از همشهریای ما میره به یه خانوم خوشگلی میگه: ببخشید خانوم شمارو زاییدن؟ خانومه میگه : وا خوب معلومه، منظورت چیه؟ طرف برمیگرده میگه: اگه شمارو زاییدن پس مارو ریدن! </font></p>
<p align="justify" dir="rtl">پی نوشت: عاشق این گفتگو نوشت هاش هستم. امتحان کن. </p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[آرمان خواهان]]></title>
<link>http://golmaryam.wordpress.com/2008/02/12/%d8%a2%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%a7%d9%86/</link>
<pubDate>Tue, 12 Feb 2008 15:15:43 +0000</pubDate>
<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
<guid>http://golmaryam.wordpress.com/2008/02/12/%d8%a2%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%a7%d9%86/</guid>
<description><![CDATA[این مطلب رو المیرا تو وبلاگش نوشته. از میلان کوندرا تو ب]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="justify" dir="rtl">این مطلب رو <a href="http://lmirasmagic.blogspot.com/"><strong><font color="#ff00ff">المیرا </font></strong></a>تو وبلاگش نوشته. از میلان کوندرا تو بار هستی. من که اصلا یادم نبود، ولی خیلی جالبه:</p>
<p align="justify" dir="rtl">"آن‌ها كه فكر مي‌كنند رژيم‌هاي كمونيستي اروپاي مركزي، منحصراً به دست جنايت‌كاران شكل گرفتند، به يك حقيقت بنيادين بي‌توجه‌اند: رژيم‌هاي جنايت‌كار، به‌دست جنايت‌كاران به‌وجود نيامد‌ند، بلكه به‌دست آرمان‌خواهاني به‌وجود آمدند كه مطلقاً قانع شده بودند تنها راه موجود به سوي بهشت را يافته‌اند. آن‌ها با شجاعت از اين راه دفاع مي‌كردند و در اين راه قربانيان زيادي مي‌گرفتند. بعدها، مثل روز روشن شد كه بهشتي در كار نيست، و به‌اين ترتيب،‌ آن آرمان‌خواهان، قاتليني بيش نبودند."</p>
<p align="justify" dir="rtl">در راستای لینک دادن و خوندن نوشته های توپ بقیه، فیلم نفس عمیق که یادتون هست؟ این آقای نصیری <a href="http://nasiriphotos.com/blog/2008/02/07/20,29,26/#more"><strong><font color="#ff00ff">یه چیزی </font></strong></a>نوشته، حالا برو ببین ضرر نمی کنی.</p>
<p align="justify" dir="rtl">&#160;</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[شب گردیهای اینترنتی با چشم نیم باز]]></title>
<link>http://golmaryam.wordpress.com/1999/11/30/%d8%b4%d8%a8-%da%af%d8%b1%d8%af%db%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%da%86%d8%b4%d9%85-%d9%86%db%8c%d9%85-%d8%a8%d8%a7%d8%b2/</link>
<pubDate>Tue, 05 Feb 2008 01:20:00 +0000</pubDate>
<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
<guid>http://golmaryam.wordpress.com/1999/11/30/%d8%b4%d8%a8-%da%af%d8%b1%d8%af%db%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%aa%d8%b1%d9%86%d8%aa%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%da%86%d8%b4%d9%85-%d9%86%db%8c%d9%85-%d8%a8%d8%a7%d8%b2/</guid>
<description><![CDATA[واااای. چه قدر خوندم! این وبلاگستان هم دیوونه است ها. یه ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="justify" dir="rtl">واااای. چه قدر خوندم! این وبلاگستان هم دیوونه است ها. یه چند روز هرچی دور می زنی هیچ جا خبری نیست. بعد یه هو همه با هم شروع می کنن به حرف زدن. هی تعریف می کنن. خاطره میگن. می خندن. رستوران میرن. سینما، تئاتر، جشنواره. اینور دنیا، اونور دنیا. خلاصه قیامتی میشه اون سرش ناپیدا.</p>
<p align="justify" dir="rtl"><a href="http://bahmanagha.blogspot.com/2008/02/blog-post.html"><strong><font color="#800000">آق بهمن</font></strong></a> درمورد دهه فجر و جشنواره و برنامه های دهه فجر نوشته.  قدیما برای من هم دهه فجر خیلی خجسته بود. شاد بود با اون سرودهای تند آتشین. ماه تولدم بود و دنیا انگار تو این ماه نو میشد. پیش خودم عاشق اون پسره شده بودم که تو برنامه کودک میومد و شعر می خوند. تا سالها حفظ بودمش، الان دیگه از خاطرم رفته. اون سالهایی که جوونتر بودم مجله فیلم ویژه جشنواره رو دوست داشتم. هر از گاهی هم رفتن و دیدن یک فیلم. حالا مونده به شانست که خوب باشه یا بد. ولی دیگه مدتهاست که شنیدن سرودهای انقلابی منقلبم می کنه. چه خوش باوری ها و ساده انگاری ها که پشت این سرودها نیست.</p>
<p align="justify" dir="rtl">وبلاگ <a href="http://tavan-tavan.blogfa.com/"><strong><font color="#800000">این خانوم </font></strong></a>رو تازه کشف کردم. با همون اخلاق گندی که دارم که هرچی می بینم دلم میخواد، حالا دلم خواسته برم ژاپن زندگی کنم. قبل ترش هم انگلیس. قبل از اون هم آلمان. <img border="0" align="middle" width="420" src="http://phosted.com/0801/kids1.jpg" height="334" style="width:336px;height:265px;" /> مثلا این غذای لپ گلی خوشگلو ببین؟ مردم تو جاپن از این غذاها میخورن. اونوقت من بی فرهنگ میرم چلوکباب و نون پنیر میخورم با خیال .... سگی! آخه این درسته؟ نه واقعا؟</p>
<p align="justify" dir="rtl">این آقای <font color="#800000"><a href="http://nasiriphotos.com/blog/2008/02/03/14,21,33/"><strong>منصور نصیری</strong></a></font> هم در عنفوان جوانی قبل از اینکه سنش برسه به سی، (نترس بابا) اومده و گفته که میخواد سی سالش که شد چیکارا بکنه و چیکارا نکنه. خوب آرزو بر جوانان عیب نیست. من که اصلا یادم نیست در آستانه سی سالگی چیکارا میکردم؟ آهان فک کنم  حامله بودم و با دمم گردو می شکستم که  به ثمر نشستم و دارم میشم دو تا و این حرفا. چه میدونم والا. خوب که فکرشو می کنم خیلی هم فرقی با 29 یا 32 نداره. کلاً همش شکل هم میشه.</p>
<p align="justify" dir="rtl">پی نوشت : این نوشته های بالایی خزعبلات ساعت یک و نیم نصفه شبه که به دلیل اشتباه در زمان، رفته بود یه جایی گم و گور شده بود. تازه پیدا شده.</p>
<p align="justify" dir="rtl">&#160;</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[سوراخ جوراب پدرانمان]]></title>
<link>http://golmaryam.wordpress.com/?p=83</link>
<pubDate>Sun, 03 Feb 2008 10:44:08 +0000</pubDate>
<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
<guid>http://golmaryam.wordpress.com/?p=83</guid>
<description><![CDATA[1- اینو دیروز خوندم، گفتم شما هم مطلع شید یه وقت ندونسته ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="justify" dir="rtl">1- اینو دیروز خوندم، گفتم شما هم مطلع شید یه وقت ندونسته از این دنیا نرید.</p>
<p dir="rtl"><a href="http://40tike.wordpress.com/"><strong><font color="#800080">ممه کیسر بدبخت هیزم کش است!</font></strong></a> البته من نفهمیدم ربطش به موضوع چیه؟ هیزم کش و این چیزا یعنی چی؟</p>
<p dir="rtl"><a href="http://nikahang.blogspot.com/2008/02/blog-post.html"><font color="#800080"><strong>ممه رو لولو برده.</strong></font></a></p>
<p dir="rtl">2-  همین الان <a href="http://www.etemaad.com/Released/86-11-14/150.htm"><strong><font color="#800080">خوندم</font></strong></a> احمد بورقانی فوت کرده. چه زمستون پرمرگ و میری.</p>
<p align="justify" dir="rtl">خودمم همش تشنه ام میشه و پوستم خشک شده. اگه یه مدت دیدید که نمی نویسم و اینها یه خبری از خانواده بگیرید بالاخره پیشامده، مرگ خبر نمی کنه.</p>
<p align="justify" dir="rtl">3- نصفه شبها که از زور تشنگی از خواب می پرم و زبونم مثل چوب خشک شده، کلی ایده ناب تو ذهنمه که بیام و بنویسم ولی الان همش پریده. فقط وقتی داشتم خبر شماره یک رو میخوندم یاد این جمله نغز از <a href="http://piaderou.blogfa.com/post-134.aspx"><strong>آیدای پیاده رو </strong></a>افتادم که " چیزهایی مثل سوراخ روی جوراب پدرت در خانه آنقدر آزار نمی دهند تا جلوی مهمان." یعنی فکرشو بکن تو دوره زمونه ای که یکی تو ایران میگوزه، خبرش با بو و صدا اونور دنیا مخابره میشه، اگه مثلا ساکن یک جای دیگه باشی، چقدر باید خفت و خواری بکشی از اونچه که تو وطنت میگذره و یا دسته گلهایی که هم وطن هات در جاهای دیگه آبیاری می کنن و می پرورونن. نه؟</p>
<p align="justify" dir="rtl">&#160;</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[لینک بازی.]]></title>
<link>http://golmaryam.wordpress.com/?p=79</link>
<pubDate>Sun, 27 Jan 2008 10:02:37 +0000</pubDate>
<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
<guid>http://golmaryam.wordpress.com/?p=79</guid>
<description><![CDATA[Junkology  یا  &#8220;معرفة الهله هوله&#8221;  از وبلاگ بایرامعلی]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="justify" dir="rtl"><a href="http://www.bayramali.blogfa.com/post-95.aspx"><strong><font size="5" color="#ff0000">Junkology  یا  "معرفة الهله هوله"</font> </strong></a> از وبلاگ بایرامعلی خان</p>
<p align="justify" dir="rtl"><a href="http://www.yekpanjare.com/2008/01/1265.php#more"><font color="#ff00ff"><strong>شرق دیگر سرخ نیست!</strong></font></a> از وبلاگ یک پنجره . سفرنامه آقا عطا به کشور چینه. پیشنهاد می کنم قسمت 2 و 3 رو هم بخونید.</p>
<p align="justify" dir="rtl"><strong></strong></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[The French Lieutenant's Woman !]]></title>
<link>http://golmaryam.wordpress.com/2008/01/22/the-french-lieutenants-woman/</link>
<pubDate>Tue, 22 Jan 2008 07:13:49 +0000</pubDate>
<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
<guid>http://golmaryam.wordpress.com/2008/01/22/the-french-lieutenants-woman/</guid>
<description><![CDATA[بعد کلی این در و اون در زدن و سرچ تو گوگل و مواجهه با ف ی ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="justify" dir="rtl">بعد کلی این در و اون در زدن و سرچ تو گوگل و مواجهه با ف ی ل تر و ورود از در عقبی و اینا موفق شدم بفهمم اسم فیلمی که دیشب به حالت خواب و بیدار از شبکه dubai one دیدم چی بود.اسم فیلم بود <a href="http://www.imdb.com/title/tt0082416/"><strong><font color="#800000">همسر ستوان فرانسوی</font></strong></a>. من که نفهمیدم این اسم چه ارتباطی با فیلم داشت، نه که از نصفه دیدمش. بعد از تبلیغات هم که اسم فیلمو میزد انقدر درهم و برهم و منم که سن بالا و سوی چشمم مختل، نمیدیدم چی نوشته. القصه آخر فیلم اسم بازیگری رو که مقابل مرل استریپ نازنین بود رو شناسایی کردم و به شیوه ای آرتیستی در فرهنگنامه دو جلدی بازیگران آقای بهزادیان (درست گفتم؟) فیلم مشترک مرل استریپ و جرمی آیرون رو پیدا کردم. رسیدم به همون فیلمه.خلاصه که بسیار زیبا بود. ماجرای زن و مردی که تئاتر کار می کنن انگار و هرکدوم زار و زندگی و شوهر و زن جدائی دارن و عاشق همن. دارن روی یک تئاتر-فیلم-کتابی کار می کنن  که تو اونم مرده یه نامزدی داره و عاشق این خانومه شده. خلاصه که داستانی که می نویسن هپی انده ولی داستان خودشون..</p>
<p align="justify" dir="rtl">پی نوشت : یاد یه کتابی افتادم که سالها پیش خوندم. تو اونم مردی که نامزد داره و گویا نامزد داشتن تو اون دوره تو آمریکا خیلی موضوع ناموسی بوده! اونقت عاشق یه زنی که همسرشو ترک کرده و اومده شهر اینا شده.طلاق هم دیگه اند بی ناموسی بوده اونوقتا. حالا هرچی فکر می کنم یادم نمیاد اسم کتاب چی بود. شما نخوندینش؟</p>
<p align="justify" dir="rtl">راهنمایی : تو اسم کتاب یه دوران داشت و اسم نویسنده هم دوریت بود. یا برعکس نمیدونم والا.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[]]></title>
<link>http://golmaryam.wordpress.com/2008/01/20/71/</link>
<pubDate>Sun, 20 Jan 2008 20:38:29 +0000</pubDate>
<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
<guid>http://golmaryam.wordpress.com/2008/01/20/71/</guid>
<description><![CDATA[وبلاگ سیبیل طلا رو از دیرباز میخوندم و دوست داشتم. خصوص]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="justify" dir="rtl">وبلاگ <a href="http://sibiltala.blogspot.com"><strong><font color="#800000">سیبیل طلا</font></strong></a> رو از دیرباز میخوندم و دوست داشتم. خصوصا قبلن ها که شخصی تر می نوشت. بعد ها هم که پیلتر شد و دست ما کوتاه. حالا به لطف این گوگل ریدر عزیز هر از گاهی نوشته هاشو میخونم و لذت می برم. فقط برای وارد شدن به فضای گوگل ریدر باید که یوزر و پسورد گوگلی داشته باشین. اگه دارید آخرین پست های این خانوم رو از دست ندید.</p>
<p align="justify" dir="rtl">پی نوشت بی ربط : این شبها مولتی ویژن که دیوونه شده و دیگه برای عوام الناس هم چهره نشون میده، داره فیلم <a href="http://www.imdb.com/title/tt0416449/"><strong><font color="#808080">سیصد</font></strong></a> رو پخش میکنه. البته من که بیبشتر از پنج دقیقه حوصله ام نگرفت نگاه کنم، ولی نفهمیدم چرا واسه یه فیلم-کارتون بچه گانه انقدر شلوغ کردن ملت؟</p>
<p align="justify" dir="rtl"><a href="http://www.yekpanjare.com/2008/01/1269.php"><font color="#800000"><strong>این نوشته آقای پنجره </strong></font></a>هم  درباب وودی آلن خواندنی است.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[کاناپه]]></title>
<link>http://golmaryam.wordpress.com/2008/01/11/%da%a9%d8%a7%d9%86%d8%a7%d9%be%d9%87/</link>
<pubDate>Fri, 11 Jan 2008 11:56:40 +0000</pubDate>
<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
<guid>http://golmaryam.wordpress.com/2008/01/11/%da%a9%d8%a7%d9%86%d8%a7%d9%be%d9%87/</guid>
<description><![CDATA[از نظر من کاناپه موجودیه شبیه به تخت، کمی باریکتر که می]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="justify" dir="rtl">از نظر من کاناپه موجودیه شبیه به تخت، کمی باریکتر که میتونی تو نشیمن خونه بذاریش و روش ولو شی و تلویزیون نگاه کنی یا کتاب بخونی. تعریف من از کاناپه برمیگرده به نیمکت چوبی خونه عموم اینا که روش یک تشک باریک گذاشته بودن و روی تشک رو با یک چیزی شبیه ملافه به رنگ ارغوانی  پوشونده بودند. اولین کاناپه زندگی من اون بود. یادمه یک کتابخونه ای هم داشتن که یک در شیشه ای بالاش داشت و یک در چوبی هم پایینش. قسمت چوبی همیشه قفل بود و کتابهایی که برای ما بچه ها مناسب نبود اون تو میذاشتن. لذت خوندن کتابهای قفسه شیشه ای یک چیز بود و حسرت ورق زدن کتابهای قسمت چوبی، یک چیز دیگه. یادم نیست که روی کاناپه دراز می کشیدم و کتاب می خوندم یا نه. آخه یک زمانی خونه زن عموم زیاد می رفتم. اون وقتی که عمو دیگه فوت کرده بود و زن عمو و بچه ها از اهواز اومدن تهران و خونه شون تصادفا نزدیک مدرسه من بود. شبهای برفی که میرفتم اونجا و فرداش با دختر عمو و پسرعموی همسن و سالم بست می نشستیم کنار رادیو تا اعلام کنه که مدرسه تعطیل شده و باقی روز به ورق بازی و اسم فامیل و کتاب خوندن می گذشت. اون کاناپه هنوز هم تو خونه زن عموم هست. اون کتابخونه دیگه حالت اسرارآمیزشو از دست داده و کتابها پشت عکسهای عروسی دخترعموها و بر و بچه ها قایم شدند. اون روزا که حامله بودم آرزو داشتم یک کاناپه راحت بخریم  که با بچه روش دراز بکشم و تلویزیون نگاه کنم و کتاب بخونم (چه افق دید محدودی دارم من ها) بعدتر ها هم بتونم بهش شیر بدم  و دوباره تلویزیون و کتاب! ولی خوب نشد. حالا این روزا با خوندن اسم این وبلاگ <a href="http://cafe-canape.sunjoon.com"><strong><font color="#800080">کافه-کاناپه </font></strong></a>یه حس خوبی بهم دست میده. انگار میرم داخل یک کافه ای که چند تا از اون کاناپه ها توش داره. زیاد شلوغ نیست. سر و صدایی هم نیست. چند نفری دراز کشیدن و یه قهوه ای، چایی چیزی هم کنارشون و دارن کتاب میخونن. پیشخدمت منو به طرف یک کاناپه با روکش ارغوانی هدایت میکنه. کیفمو از روی شونه ام برمیدارم و میذارم روی میز گرد کوچیک کنار کاناپه. راحت لم میدم و پاهامو بلند می کنم میذارم روی دسته کاناپه. به گارسن سفارش چای و کیک شکلاتی میدم. بعد از تو کیفم کتابی رو بیرون میارم و ورق میزنم.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[هول هولکی]]></title>
<link>http://golmaryam.wordpress.com/2008/01/07/%d9%87%d9%88%d9%84-%d9%87%d9%88%d9%84%da%a9%db%8c/</link>
<pubDate>Mon, 07 Jan 2008 10:57:36 +0000</pubDate>
<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
<guid>http://golmaryam.wordpress.com/2008/01/07/%d9%87%d9%88%d9%84-%d9%87%d9%88%d9%84%da%a9%db%8c/</guid>
<description><![CDATA[لباسای سامو آماده کردم و بردمش خونه مامانم. تو کوچه شون ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="justify" dir="rtl">لباسای سامو آماده کردم و بردمش خونه مامانم. تو کوچه شون گیر افتادم و رفتم از صاحب نمایشگاه سرکوچه شون خواهش کردم که ماشینو برام دربیاره. آقاهه صندلی رو تا ته داده عقب. گیر کرده و جلوتر نمیاد . تو راه برگشت  کاپشنمو گوله کردم و گذاشتم پشتم تا پام به پدالها برسه. لباسارو دادم خشکشویی. بلند بلند هنگامه گوش دادم و آواز خوندم تاخونه. جنگی اومدم بالا و اسباب بازیهای سامو جمع کردم، خونه رو جارو کشیدم، اسفناج هایی رو که دیروز خریدم و پاک کردم، خورد کردم و ریختم تو قابلمه و گذاشتم رو گاز برای بورانی و نصفشو نگه داشتم بریزم تو آش ترخینه ای که احتمالا چند روز دیگه درست میکنم. آخه از یه خانوم کرمانشاهی شنیدم که آش ترخینه با اسفناج و عدس خوشمزه تره. کامپیوترو روشن کردم و در حین بالا آوردن ته هرچی هله هوله شور تو خونه داریم، چند تا وبلاگ خوندم. میگم تابلو پیداست که همه از محل کارشون آنلاین میشن ها. بس که امروز خلوته وبلاگ شهر. پرنده پر نمیزنه. به غیر از خانوم شین عزیز که همیشه حاضره. رفتم زیر اسفناجو خاموش کنم و یه نگاهی به ساعت انداختم. به خودم یادآوری می کنم که تا ساعت دو و نیم، سه از خونه بیرون بیام که تا هوا خوبه برم و خریدهای مامانم رو هم انجام بدم.</p>
<p align="justify" dir="rtl">دیشب اتفاقی تو کانال Arte فیلم <a href="http://www.imdb.com/title/tt0107151/"><font color="#ff0000"><strong>خانه اشباح</strong></font> </a>رو دیدم. برگرفته از کتاب خانه اشباح <font color="#ff0000"><strong><a href="http://www.isabelallende.com/books_frame.htm">ایزابل آلنده</a></strong></font>. نقش کلارا رو مرل استریپ بازی میکنه. تو کتاب بازیگران نوشته بهزاد رحیمیان ( که یک دوستی به پاس معرفی  دختر جوانی به ایشون بهمون هدیه داد) میرم سراغ مرل استریپ و میبینم که فیلم رو سال1993بازی کرده، یعنی در سن 43 سالگی. کمی برای جوانی کلارا مسنه. چون تا اونجایی که یادمه کلارا یک دختر 18-17 ساله است که با نامزد سابق خواهرش  ازدواج میکنه.</p>
<p align="justify" dir="rtl">یکی از کتابهای آلنده که خیلی تاثیرگذار بود برای من، کتاب  پائولا بود که براساس اتفاقیه که برای دختر خود ایزابل آلنده افتاده. کتاب بسیار زیبائیه.</p>
<p align="justify" dir="rtl">پی نوشت مهم:رابطه  اونی که کتاب رو بهمون هدیه داد، با اون دختری که بهش معرفی کردیم به جایی نرسید. البته رابطه ای هم که نبود. فقط یک شب شام دعوتشون کردیم خونمون و دو ساعتی همدیگه رو دیدن. حالا ما هم خوشمون اومده هر از گاهی برای این آقای  نسبتا جوان که زن بگیر هم نیست یه دختر ی معرفی می کنیم بلکه اون یکی کتا ب بهزاد رحیمیان رو هم برامون بخره! </p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[باقالی و بیلی، در یک روز نیمه برفی]]></title>
<link>http://golmaryam.wordpress.com/2008/01/04/%d8%a8%d8%a7%d9%82%d8%a7%d9%84%db%8c-%d9%88-%d8%a8%db%8c%d9%84%db%8c%d8%8c-%d8%af%d8%b1-%db%8c%da%a9-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%86%db%8c%d9%85%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d9%81%db%8c/</link>
<pubDate>Fri, 04 Jan 2008 13:07:31 +0000</pubDate>
<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
<guid>http://golmaryam.wordpress.com/2008/01/04/%d8%a8%d8%a7%d9%82%d8%a7%d9%84%db%8c-%d9%88-%d8%a8%db%8c%d9%84%db%8c%d8%8c-%d8%af%d8%b1-%db%8c%da%a9-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%86%db%8c%d9%85%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d9%81%db%8c/</guid>
<description><![CDATA[نمیدونم متوجه شدید که وقتی نوشتن یک پست رو بدون مقدمه و ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="justify" dir="rtl">نمیدونم متوجه شدید که وقتی نوشتن یک پست رو بدون مقدمه و موخره تموم میکنم، ممکنه بچه بیدار شده باشه، یا اینترنت قطع شده باشه یا حوصله من سر اومده؟ مثلا درمورد بیلی عزیزم حالا حالاها حرف داشتم برای گفتن، ولی نمیدونم چی شد که مجبور شدم نیمه تمام رهاش کنم. اینترنت خونه افتضاحه. نمیدونم به خاطر خط تلفنه یا کامپیوترم ایراد داره؟ خواستم به کتاب پست قبل لینک بدم ولی اطلاعات به درد بخوری ازش پیدا نکردم. همینقدر بگم که مال نشر کتاب پنجره است و اولین چاپش سال 1380 بوده. نمیدونم تجدید چاپ شده یا نه. من قبل از خوندنش حتی نام بیلی وایلدر رو هم نشنیده بودم. ولی مطالب گفتگو انقدر جذابه که راحت دنبال خودش میکشه آدمو. ضمن اینکه این کارگردان اطلاعات جالبی از همفری بوگارت، مریلین مونرو و  هنرپیشه های دیگه ای که باهاشون کار کرده به آدم میده. خود کمرون کرو هم گویا "جری مگوایر"ش یه جایزه ای برده. دلم میخواد یک لیست درست کنم و اسم فیلم ها و کتابهایی رو که دلم میخواد بخونم و ببینم رو توش بنویسم. بعد سر فرصت دونه دونه بگیرمشون و لذت ببرم.</p>
<p align="justify" dir="rtl"><img border="0" align="middle" width="97" src="http://tbn0.google.com/images?q=tbn:24HUyDvCLQcYjM:http://www.aftab.ir/lifestyle/images/76996478f3388b8078ef687b044510a3.jpg" height="123" />راستی امروز ناهار باقالی قاتق درست کردم. همیشه دوست داشتم بتونم این غذای خوشمزه رو خودم درست کنم منتها به دلیل نداشتن باقالی رشتی موفق به اینکار نشده بودم، تا اینکه کشف کردم با لوبیا کشاورزی ( که با همین نام به صورت بسته بندی تو فروشگاهها موجوده) میتونم درستش کنم. منتها باید اول لوبیا کشاورزی رو 10 دقیقه توی آب داغ بذارید تا بشه راحت پوستشو کند. بعد که پوستشو گرفتی تو یک قاشق روغن تفتش میدی و بعد زردچوبه و سیر و شوید رو اضافه میکنی. آخر سر هم آب. حالا باید یک مقدار زمان بدی تا بپزه. آخر سر هم تخم مرغو اضافه میکنی. نمک هم فراموش نشه. اندازه ها هم همینطوری باید دستت بیاد. خیلی خوشمزه است امتحان کن.</p>
<p align="justify" dir="rtl">دیگه اینکه دوست عزیزم ریتا در جواب پستی که نوشته بودم ما خیلی خودمونو تحویل نمیگیریم گفته :"چیزی که در مورد اينجايها دوست دارم اينه که هيچ وقت از تحويل گرفتن خودشون احساس گناه و لوس بودن نميکنن و نه تنها خودشون رو خيلي تحويل ميگيرن بلکه بقيه رو هم همينجور تحويل ميگيرن گلي جون من باهات مخالفم که اين کارا قرتي بازيه بلکه به نظر من يه جوري اعتماد به نفسه داشتنه و اينکه آدم با بودن خودش حال ميکنه" </p>
<p align="justify" dir="rtl">فکرمو مشغول کرد. شاید واقعا از اعتماد به نفس پایین ناشی بشه. شاید دلیلش اینه که ما (منظورم خانوادمه)هیچوقت خودمونو لایق یک جشن نمیدونیم. لازم به ذکره که ما نه عروسی درست ودرمونی گرفتیم، نه سالگردی برای چیزی میگیریم، نه وقتی سام به دنیا اومد کسی رو خبر کردیم، حتی تولد یک سالگی هم براش نگرفتیم! چون به نظرم کمی خنک میومد که برای بچه ی انقدری چارتا سیبیل کلفت دعوت کنیم . خودشم که بچه ام هنوز دوست و رفیقی به هم نزده بود اون زمان که بگیم بیاد. نمیدونم کار درست چیه؟ احتمالا درست همونیه که باهاش حال میکنی. ولی من همیشه فکر میکنم که برای کسی مزاحمت ایجاد نکنم. مثلا از اینکه هرسال مجبور بودم برای جشن تولد یکی از بچه های فامیل که البته نسبت خیلی نزدیکی باهام داره یک راه خیلی طولانی رو برم و تو مجلسی که خیلی بهم خوش نمیگذره شرکت کنم ناراحت بودم. از تصور اینکه حتی یک نفر از کسانی که دعوتش بکنم خونه ام این حس رو داشته باشه بدم میاد.یا مثلا با سام که بیمارستان بودیم خوب خیلی خسته شده بودم. فقط هم یک خانوم میتونست به عنوان همراه بیمار بمونه. ولی هرچی مامانم اصرار کرد که بیاد پیش سام قبول نکردم. چون دلم نمیخواد مزاحم کسی بشم.</p>
<p align="justify" dir="rtl">به هرحال ریتا جون نظر من اینه. ولی شنیدن دلیل تو برام خیلی جالب بود. باز هم بگو. دلم برات تنگ شده. </p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[تاثیرپذیری وبلاگی]]></title>
<link>http://golmaryam.wordpress.com/2008/01/04/%d8%aa%d8%a7%d8%ab%db%8c%d8%b1%d9%be%d8%b0%db%8c%d8%b1%db%8c-%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af%db%8c/</link>
<pubDate>Fri, 04 Jan 2008 04:41:07 +0000</pubDate>
<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
<guid>http://golmaryam.wordpress.com/2008/01/04/%d8%aa%d8%a7%d8%ab%db%8c%d8%b1%d9%be%d8%b0%db%8c%d8%b1%db%8c-%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af%db%8c/</guid>
<description><![CDATA[خوندن این نوشته شمسی خانوم و این نوشته شین خانوم و بعدش]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="justify" dir="rtl">خوندن این نوشته <a href="http://golforoushi.wordpress.com/2008/01/01/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%84%DB%8C"><strong><font color="#999999">شمسی خانوم</font></strong></a> و این نوشته <a href="http://mrsshin.blogspot.com/2008/01/blog-post.html"><strong><font color="#999999">شین خانوم </font></strong></a>و بعدشم<a href="http://thoughts.blogfa.com/post-252.aspx"><strong><font color="#999999"> انار خانوم، </font></strong></a>باعث شده که هر وقت موضوعی  یا کسی میاد روی اعصابم  ذهنم به صورت خودکار میره سراغ نمودار شمسیلیف و پیش خودم میگم این آدم تو کجای نمودار زندگی تو واقع شده؟ هیچ کجا؟ پس گور باباش! واقعا چه اهمیتی داره که بقیه راجع به ما چی فکر میکنن؟مگه میشه نظر همه رو جلب کرد؟ حالا مثلا جلب رضایت بعضیها واجبه. همونیایی که باهاشون تو ارتباط نزدیک احساسی هستی  یا مثلا روابطی که منافع مالی و اقتصادی داره. ولی حالا بقال محل فکر کنه که تو آدم شلخته ای هستی یا همسایه دیوار به دیوار  برات پشت چشم نازک کنه چه اهمیتی داره؟ خودمو میگما. مثلا بشین دو ساعت فکر کن که فلانی چرا امروز جواب سلاممو سرسنگین داد؟ خوب لابد تو خونه با زنش، مادرش، باباش دعوا کرده. تو که مسئولش نیستی بابام جان. این پایینیه همون نمودار کذائیه که شمسی خانوم ابداع کرده و تو ذهن من حک شده. واقعا کاربردیه.</p>
<p align="justify" dir="rtl"><img border="0" width="512" src="http://i7.tinypic.com/8abue0y.jpg" height="384" style="width:199px;height:171px;" /></p>
<p align="justify" dir="rtl">پی نوشت : وبلاگ <a href="http://cafe-canape.sunjoon.com">cafe-canape</a>  کشف تازه من. چه قالب قشنگی داره، نه؟</p>
<p align="justify" dir="rtl">دارم کتاب "گفت و گو با بیلی وایلدر" کمرون کرو با ترجمه گلی امامی رو دوباره خونی میکنم. امید به زندگی رو در من تشدید میکنه. احساس غرور میکنم که  همنوع بیلی وایلدر هستم. یعنی منظورم اینه که جفتمون آدمیم! اون کارگردان فیلمهایی مثل "بعضی ها داغشو دوست دارن"، " عشق در بعد از ظهر"، "نینوچکا"، "آپارتمان"، "خارش هفت ساله" ، "تعطیلات از دست رفته " و .... دیگه است. نویسنده فیلمنامه ها هم خودش بوده. البته با همکاری  یک نفر دیگه.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[تعطیلات از دست رفته]]></title>
<link>http://golmaryam.wordpress.com/2008/01/04/%d8%aa%d8%b9%d8%b7%db%8c%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%b3%d8%aa-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%87/</link>
<pubDate>Wed, 26 Dec 2007 18:16:43 +0000</pubDate>
<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
<guid>http://golmaryam.wordpress.com/2008/01/04/%d8%aa%d8%b9%d8%b7%db%8c%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%b3%d8%aa-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%87/</guid>
<description><![CDATA[وبلاگ آقای چای داغ رو قبلا ها مرتب میخوندم. رفته رفته او]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="justify" dir="rtl">وبلاگ <a href="http://chaay.ghoddusi.com">آقای چای داغ </a>رو قبلا ها مرتب میخوندم. رفته رفته اون تخصصی تر نوشت و من هم کم حوصله تر شدم. مطالب روزمره رو دوست تر دارم. راجع به زندگی، آدما، خلاصه همین چیزای پیش پا افتاده. درصد فضولی خونم بالاتر رفته. خاله زنک تر شدم به گمانم.</p>
<p align="justify" dir="rtl">یکی دو روزه سام مریض شده. اسهال و استفراغ و تب.(گلاب به روتون). بی ادبیه ببخشید. از این ویروس جدیدا افتاده به جون بچه ام. واسه اطلاع مادرا می نویسم شما نخونید خوب. اولش با سه چار تا تگری شروع میشه. بچه ام بی حس و حال. بعدش یواش یواش کار به جاهای باریک میکشه و اسهال و تب. سام که روز اول فقط دوغ خورد. همونم با تغییر رنگ از سفید به زرد کمرنگ از پایین پس داد. ولی حالا بهتره. دکتر بهش کلوتریمازول یا یه چیزی تو این مایه ها داد. با یه ضد تهوع و استامینفن. حالا بهتره البته.</p>
<p align="justify" dir="rtl">در مورد این دختره <a href="http://ca.news.yahoo.com/photo/12102007/6/photo/photos-n-world-15-year-old-kosovo-girl-arigona-zogaj-during-news.html">آریگونا زوگاج</a> هم تو وبلاگ چای داغ خوندم. چه دنیای غریبیه ها.</p>
<p align="justify" dir="rtl">همین دیگه. خدافس</p>
<p align="justify" dir="rtl">پی نوشت : قرار بود بریم شمال . بچه مریض شد.</p>
<p align="justify" dir="rtl">&#160;</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[یک لینک، یک نوشته]]></title>
<link>http://golmaryam.wordpress.com/2007/12/31/%db%8c%da%a9-%d9%84%db%8c%d9%86%da%a9%d8%8c-%db%8c%da%a9-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87/</link>
<pubDate>Sat, 22 Dec 2007 19:36:39 +0000</pubDate>
<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
<guid>http://golmaryam.wordpress.com/2007/12/31/%db%8c%da%a9-%d9%84%db%8c%d9%86%da%a9%d8%8c-%db%8c%da%a9-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87/</guid>
<description><![CDATA[خواستم لینک این نوشته رو بتپونم ته قبلیه نشد. این پانته ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">خواستم لینک این نوشته رو بتپونم ته قبلیه نشد. این <a href="http://pantea.wordpress.com"><strong>پانته آ خانوم</strong> </a>یک نوشته ای داره به نام<strong> </strong><a href="http://pantea.persiangig.ir/other/pedaran.pdf"><strong>پدران و دختران</strong></a>. یه خورده طولانیه ولی به خوندنش می ارزه. ضمنا من همه جا هم باهاش موافق نبودما ولی کلا خوب بود به گمانم.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[نگفته پیداست!]]></title>
<link>http://golmaryam.wordpress.com/2007/12/24/%d9%86%da%af%d9%81%d8%aa%d9%87-%d9%be%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa/</link>
<pubDate>Sun, 16 Dec 2007 08:26:48 +0000</pubDate>
<dc:creator>golmaryam</dc:creator>
<guid>http://golmaryam.wordpress.com/2007/12/24/%d9%86%da%af%d9%81%d8%aa%d9%87-%d9%be%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa/</guid>
<description><![CDATA[هر چند که من آقای سبک قدیمی خودمونو با اون توضیح واضحات]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:14pt;line-height:115%;font-family:'B Nazanin';">هر چند که من <a href="http://oldestfashion.blogspot.com"><font color="#800000">آقای سبک قدیمی </font></a>خودمونو با اون توضیح واضحاتش و همسایه گرامیشون و <a href="http://misteroof.blogspot.com">مستر اوف</a> بی نظیر -که به شخصه دارم در دام عاشقیتش گرفتار میشم- با یک دنیا عوض نمیکنم، ولی دیدن وبلاگ این <a href="http://pan-dan.blogspot.com/"><font color="#800000">خانوم ایتالیایی </font></a>هم یک وقتایی میچسبه ها.</span></p>
]]></content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>
