<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>ادب-و-هنر &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/ادب-و-هنر/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "ادب-و-هنر"</description>
	<pubDate>Fri, 10 Oct 2008 19:56:00 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[شیوه‌ی خطِ فارسی]]></title>
<link>http://patinage.wordpress.com/?p=209</link>
<pubDate>Sun, 27 Jul 2008 10:32:16 +0000</pubDate>
<dc:creator>Ali</dc:creator>
<guid>http://patinage.fa.wordpress.com/2008/07/27/%d8%b4%db%8c%d9%88%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%ae%d8%b7%d9%90-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c/</guid>
<description><![CDATA[شیوه‌ی خطِ فارسی به تازگی به یکی از علاقه‌مندی‌های‌ا]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>شیوه‌ی خطِ فارسی به تازگی به یکی از علاقه‌مندی‌های‌ام تبدیل شده. در همین‌که کدام کلمه سرهم است و کدام جدا،‌ خیلی دچار تردید می‌شوم. شیوه‌ای که اکنون می‌نویسم را بیش‌تر از این‌ور و آن‌ور و نه به صورت مدون یاد گرفته‌ام. هنوز چیز دسته‌بنده‌شده‌ای پیدا نکرده‌ام که بر اساس‌اش عمل کنم. اغلب آن‌چنان که دوست دارم می‌نویسم. اگر کسی مقاله‌ای،‌ کتابی و یا سخنی در این باب دارد لطفن آگاه‌ام کند. بی‌شک خوشحال‌ام می‌کند.</p>
<p><a href="http://persianlanguage.ir/interviews/id=13/" target="_blank">مصاحبه‌ای</a> می‌خواندم با دکتر باطنی که پیش‌تر از این <a href="http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2008/06/080602_an-bateni-article.shtml" target="_blank">مقاله‌ای</a> از او در بی‌بی‌سی خوانده بودم. با موضوع بحث کاری ندارم. این در راستای همان علاقه‌مندی‌های جدیدم است. در کنار صفحه چشم‌ام افتاد به وب‌گاه «فرهنگستان زبان و ادب فارسی» و طولی نکشید که خودم را در صفحه‌ی «<a href="http://www.persianacademy.ir/fa/association.aspx" target="_blank">اعضای پیوسته‌ی شورا</a>» دیدم. محاسبه‌ی میانگین سنی اعضا با یک ماشین‌حساب مهندسی کار ساده‌ای بود؛ شد 75.78 سال. یعنی میانگین سنی اعضا، آن هم به برکت حضور چندتا جوان مثل حدادعادل بالاتر از هفتاد و پنج سال است. من به شخصه نه از اساتید و بزرگان زبان فارسی اطلاع چندانی دارم و نه می‌خواهم به این بزرگان خدای ناکرده بی‌احترامی کنم. تنها برای خودم این پرسش پیش آمد که آیا در گروه‌های سنی پایین‌تر از این‌ها محقق درجه یک نداریم؟ بماند که سهم خانم‌ها در این اعضای پیوسته تنها یک نفر است. منطقی‌ترین پاسخ شاید این باشد که از همه‌ی گروه‌ها و جنسیت‌ها حاضر هستند اما پیوسته نیستند. کسی اگر می‌داند این را هم برای‌ام بی‌زحمت روشن کند.</p>
<p>پی‌نوشت: دارم سفارش می‌دهم از ایران چند کتاب برای‌ام بیاورند. فعلن این یکی که خیلی معروف شده را در ذهن دارم؛ «کافه پیانو». کسی پیشنهادی ندارد؟</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[عامه‌پسند]]></title>
<link>http://patinage.wordpress.com/?p=179</link>
<pubDate>Thu, 24 Jul 2008 07:09:12 +0000</pubDate>
<dc:creator>Ali</dc:creator>
<guid>http://patinage.fa.wordpress.com/2008/07/24/%d8%b9%d8%a7%d9%85%d9%87%e2%80%8c%d9%be%d8%b3%d9%86%d8%af/</guid>
<description><![CDATA[چند وقت پیش یکی از پست‌های وبلاگِ لحظه‌های کاغذی به مط]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>چند وقت پیش یکی از پست‌های وبلاگِ <a href="http://lahzeh.blogsky.com/1387/04/20/post-405/" target="_blank">لحظه‌های کاغذی</a> به مطلبی اختصاص داشت که می‌خواهم در موردش بنویسم. البته این مطالب ارتباطی با آن پستِ مریم ندارد؛ تنها باعث شد که این دغدغه را‌ مرور کنم.</p>
<p>سوم راهنمایی بودم. تازه مرحله‌ی «خوش» خوشنویسی را قبول شده بودم. از کسانی که خط‌شان خوب بود،‌ معلم ورزش و معلم هنرمان را به یاد می‌آورم. معلم ورزش آدمی پرشر و شور بود و البته با روحیه‌ی مذهبی. دومی، معلم هنر، با روحیه‌ی رمانتیک و شبیه همه‌ی کسانی که در قالب یک هنرمندِ «خاص» می‌گنجند. هنگامی که مدرسه به هر علت مراسم ویژه‌ای داشت از یکی از ما سه تا دعوت می‌شد تا از آن‌چه داریم و می‌توانیم انجام دهیم، مدرسه را بی‌نصیب نگذاریم. هر کس در «سیستم» خودش این کار را ممکن بود انجام دهد. اگر معلم ورزش قرار بود مثلن پارچه نویسی کند،‌ آن را وسط حیات مدرسه پهن می‌کرد و در زنگ تفریح در هیاهوی بازی و شادی بچه‌ها شروع به‌ کار می‌کرد. من معمولن روی مقوا با ماژیک می‌نوشتم. آن را در یک جای خلوت پهن می‌کردم و دور از چشم‌ها می‌نوشتم. فکر می‌کردم هنگام «خلق» باید تنها باشی. کمی روشن‌فکر بودم که مثل اساتیدم فکر نمی‌کردم. می‌گفتم هنر باید مردمی باشد اگر مکتبی نباشد. هرچند همه‌ی آداب بزرگان را تقلید می‌کردم. داد و بیداد از زمانی که معلم هنر قرار بود کاری انجام دهد. حتمن این کار را در مدرسه انجام نمی‌داد. تنها کارهایی را انجام می‌داد که برایش ارزش قایل بود. هیچ وقت اطلاعیه نمی‌نوشت. می‌گفت این کار، کاری نیست که بشود همه جا انجام‌اش داد. اصلن روی مقوا با ماژیک و یا روی پارچه خط نمی‌نوشت؛ می‌گفت این کارها «عامه‌پسند» و «بازاری»ست و  هنرمند نباید خودش را با این چیزها سرگرم کند. این‌گونه می‌اندیشید که ارزش هنرش بیش از این است که مثل معلم ورزش با آن برخورد کند. آخر معلم ورزش،‌ حتی به صورتِ ایستاده روی در و دیوار هم می‌نوشت. معلم ورزش می‌گفت باید چیزی که بلدی را یا به دیگری یاد بدهی یا بگذاری بقیه با آن حال کنند. اما معلم هنرمان به قول خودش کلاس و ارزش هنر را می‌دانست. به من هم همیشه توصیه‌ می‌کرد راه او را دنبال کنم. طولی نکشید که خطم از او بهتر شد و مدیر مدرسه خیال‌اش از این قضیه راحت شد که چگونه با روحیه‌ی هنری او کلنجار رود.</p>
<p>هر دو معلم را دوست داشتم. همین بود که شده بود دغدغه‌ام. نمی‌دانستم کدام بهتر است. کمی که بزرگ‌تر شدم دیدم در همه‌ی زمینه‌های هنری و ادبی این قضیه صادق است. گروهی فکر می‌کنند که ارزش هنر را باید به گونه‌ای پاس داشت و عمدتن آن را به در دسترس نبودن تعبیر می‌کنند.  گروهی دیگر اما شبیه معلم ورزش رفتار می‌کنند.</p>
<p>اگر قرار بر انتخاب یکی از این دو شیوه باشد، من شیوه‌ی معلم ورزش را انتخاب می‌کنم. عامه‌پسند بودن را نمی‌شود «بی‌ارزش» بودن معنی کرد. فکر می‌کنم عامه‌ی مردم اگر به کسانی ترجمه شوند که آشنایی با آن هنر و یا اثر ادبی ندارند اما به آن احتیاج دارند و حتی می‌توانند از آن‌ها لذت ببرند،‌ درست‌تر باشد. قرار نیست عامه‌ی مردم آثار را ارزشیابی کنند. ارزشیابی با همان‌ها که از کم و کیف کار آگاه‌اند. بگذاریم مردم از هنر و ادبیات لذت خودشان را ببرند. بگذاریم هنر در همه نوع‌اش تولید شود. اگر این اتفاق شدنی باشد و همه کس هنرش را عرضه کند، دیگر بی‌هنرها مجال خودنمایی نمی‌یابند و مجبور می‌شوند تا فیتیله را پایین بکشند.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[ش مثل شعر]]></title>
<link>http://sibestan.wordpress.com/2007/12/25/%d8%b4-%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%b4%d8%b9%d8%b1/</link>
<pubDate>Tue, 25 Dec 2007 07:50:22 +0000</pubDate>
<dc:creator>سارا</dc:creator>
<guid>http://sibestan.fa.wordpress.com/2007/12/25/%d8%b4-%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%b4%d8%b9%d8%b1/</guid>
<description><![CDATA[ادبیات شاخه جدا نشدنی زندگیه منه..مامانم می گه از 4 سال]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<h3>ادبیات شاخه جدا نشدنی زندگیه منه..مامانم می گه از 4 سالگی   بابا برام کیهان بچه ها می خرید و من از همون روزها عاشق<font color="#339966"> شعر</font> هاش بودم و چندین بار از مامان می خواستم تا <font color="#339966">شعر</font>اشو برام بخونه..از وقتی یادم می یاد <font color="#339966">شعر</font> گفتم البته اون اولها <font color="#339966">شعر</font> هام در حد "مادر خوب و نازم لالایی بخون بخوابم" بود ولی از دوران دبیرستان که با انجمن<font color="#339966"> شعر</font> شهرمون آشنا شدم <font color="#339966">شعر</font> هام یه شکل جدید پیدا کرد..حالا اما اون تراوشات غلیظ و پر حس تو گیر و دار و درس و زندگی و این دنیای سیمانی کم رنگ شده حالا دیگه منم و یه دفتر <font color="#339966">شعر </font>که تاریخ آخرین کارش واسه 3-4 سال پیشه!</h3>
<p align="center"><a rel="attachment wp-att-41" href="http://sibestan.wordpress.com/2007/12/25/%d8%b4-%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%b4%d8%b9%d8%b1/41/" title="2363071.jpg"><img width="242" src="http://sibestan.wordpress.com/files/2007/12/2363071.jpg" alt="2363071.jpg" height="344" style="width:228px;height:278px;" /></a></p>
<h3><font color="#339966">شعر</font> زیبایی روح و روان انسان رو به عالم نشون میده و خدا زیبا ترین شاعر دنیا!نمی دونم شما <font color="#339966">شعر</font>ی که تو ریختن برگها از درختها نهفته است یا تو ریزش یکریز بارون یا تو شکوفه های تازه واشده و یا حتی تو بهمنی که از کوه پایین می یاد رو می شنوید یا نه؟!</h3>
<h3>یه <font color="#339966">شعر</font> زیبا اون قدر منو به وجد می یاره که اشک توی چشمام حلقه می زنه..بابام میگه من شاعر نیستم و <font color="#339966">شعر</font> ندانم..من مرثیه خوان دل دیوانه خویشم!..</h3>
<p align="center"><img border="0" width="375" src="http://www.centennial.k12.mn.us/gle/animations/book.jpg" height="500" style="width:341px;height:369px;" /></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[سين مثل سارا]]></title>
<link>http://sibestan.wordpress.com/2007/12/12/%d8%b3%d9%8a%d9%86-%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%b3%d8%a7%d8%b1%d8%a7/</link>
<pubDate>Wed, 12 Dec 2007 12:45:52 +0000</pubDate>
<dc:creator>سارا</dc:creator>
<guid>http://sibestan.fa.wordpress.com/?p=38</guid>
<description><![CDATA[«دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند؟
پنهان خورید باده!
ک]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="center">«دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند؟</p>
<p align="center">پنهان خورید باده!</p>
<p align="center">که تکفیر می کنند، ناموس عشق و رونق عشاق می برند؛عیب جوان و سرزنش پیر می کنند.گویند رمز عشق مگوئید و مشنوید؛مشکل حکایتی ست که تقریر می کنند.</p>
<p align="center">می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسبچون نیک بنگری همه تزویر می کنند.»</p>
<p align="center">قافیـــــــــــه‌اندیشــم و دلدار من گویدم مندیش جــــــز دیـــــدار من<br />
خوش نشین ای قافیه‌اندیش من قافیـــه‌ی دولت تــوی در پیش من<br />
حرف چه بود تا تو انــدیشی از آن حـــــــــــرف چه بود خار دیوار رزان<br />
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم تا که بی این هر سه با تو دم زنـم</p>
<p align="center"><strong>عشق از عناصر عمده و اساسی بینش و حرکات عرفانی است. اما حقیقت عشق چیست؟ این سؤال را نمی توان پاسخ گفت، زیرا عشق مانند هستی، مفهومی دارد که اعراف الاشیاء است اما کنه و حقیقت آن در غایت خفاءاست.</strong></p>
<p align="center">هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم، خجل باشم از آن</p>
<p align="center">گر چه تفسیر زبان روشنگر است لیک عشق بی زبان، روشن تر است</p>
<p align="center"><strong>او عاشق پيشه بود:</strong></p>
<p align="center">عاشقـــی گر زین سر و گر زان سرست<br />
عاقــــبت ما را بدان سر رهبــرست</p>
<p align="center"><strong>ولي در عمل بدان توصيه نمي نمود</strong></p>
<p align="center">عشـــــــقهــایی کــز پی رنـــــگی بــــود<br />
عشــق نبود عاقـبت ننــــگی بــــود</p>
<p align="center">هرچه جز عشق خـــــــــدای احسنســت گر شکرخواریست آن جان کندنست<br />
چیست جــــــــــان کندن سوی مرگ آمدن دست در آب حــــیاتی نـــــــــــازدن</p>
<p align="center">عشـــــــق او پیدا و معشــوقش نهـــان یار بــــــــــیرون فتــنه‌ی او در جهان<br />
این رهـــا کن عشـــــــــقهای صورتــــی نیست بر صـــورت نه بر روی ستــی</p>
<p align="center"><strong>او در چنان ارتفاعي پرواز مي كرد كه تنعمات زميني به گرد پاي او نمي رسيد</strong></p>
<p align="center">عـــامه را از عشق هم‌خوابه و طبـــق کی بود پروای عشق صنع حــــــق</p>
<p align="center"><strong>عشق آهن ربائي:</strong></p>
<p align="center">ســیر عارف هر دمی تا تخت شــــاه سیر زاهد هر مهـی یک روزه راه<br />
گرچه زاهــــد را بود روزی شگــــرف کی بود یـک روز او خمسیــن الف</p>
<p align="center">زاهـــــــــــد با تــــرس می‌تــازد به پـا عاشقـــان پـــــــــران‌تر از برق و هوا<br />
کی رسند این خایفان در گرد عشـــق که آسمان را فرش سازد درد عشق</p>
<p align="center"><strong>درمانگری عشق ازاصلي ترين و اصولي ترين تعليمات اوست</strong></p>
<p align="center">هر که را جامه ز عشقی چاک شـــــد او ز حرص و عیب کلی پاک شد<br />
شاد باش ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علتــــــهای ما<br />
ای دوای نخـــوت و نامــــــــــــوس ما ای تو افلاطــــون و جالینوس ما</p>
<p align="center"><strong>يك خداي زيبا لايق پرستيدن و عاشق شدن است نه خدائي كه در او ذره اي از جمال وجود ندارد.عشق نسبتي با حسن و زيبائي دارد. ادمي عاشق زيبائي مي شودو زيبائي القاي عشق مي نمايد و شخص عاشق زيبا مي بيند و شخص زيبا بين عاشق مي شود.</strong></p>
<p align="center">ترس مویی نیست اندر پیش عشــق جمله قربانند اندر کیش عشــــق<br />
عشق وصف ایزدست اما که خـــوف وصف بنده‌ی مبتلای فرج و جـوف<br />
چون یحبــــــــون بخواندی در نبـــــی با یحبـــــــــوهم قرین در مطلبـی<br />
پس محبت وصف حق دان عشق نیز خـــوف نبود وصف یزدان ای عزیز</p>
<p align="center"><strong>بر خلاف جهان عاقلان در وادي عشق هستي و كائنات جلوه اي راز الود به خود ميگيرد.مقام عشق از بسياري جهات تفاوت اساسي با مقام عقل دارد.اگرعقل بدنبال سود بردن و اجتناب از خسران است در عاشقي شخص عاشق به يك مقام صلب تعلقات مي رسد. مصلحت انديشي و كياست كار عاقلان است و در وادي عشق جائي ندارد.عاشقي مقام اداب داني نيست و اگر ادبي هم دارد باادب عقلائي بسيار متفاوت است.</strong></p>
<p align="center">لطف عقل خوش‌نهاد خوش‌نسب چون همه تن را در آرد در ادب<br />
عشق شنگ بی‌قرار بی ســکون چون در آرد کل تن را در جنون</p>
<p align="center">آتشی از عشق در جان بر فروز سر بسر فکر و عبارت را بسوز<br />
موسیا آداب‌دانــــــــــــان دیگرند سوخته جـــان و روانـان دیگرند<br />
هیچ آدابــــــــی و ترتیــبی مجو هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو<br />
کفر تو دینست و دینت نور جــان آمنی وز تو جهانی در امـــــــان<br />
ای معـــــاف یفعل الله ما یشــا بــــی‌محـــابا رو زبان را بر گشا</p>
<p align="center">شد چنین شیخی گدای کو به کو عــشـــق آمد لاابـــــــالی اتقوا</p>
<p align="center">عقــــل راه ناامیدی کـــــــی رود عشق باشد کان طرف بر سر دود<br />
لاابـــالی عشق باشد نی خــــرد عقـــــل آن جوید کز آن سودی برد</p>
<p align="center"><strong>در وادي عشق حساب سود و زيان كه كار عقلاست جائي ندارد.و شخص عاشق تمام تلاش خود را در دلباختن به معشوغ صرف مي نمايد.در اين دلباختگي شخص عاشق همچون كوره مي سوزد و همواره اتش عشق معشوق را در وجود خود دارد. اين سوز از مختصات عاشقي است.</strong></p>
<p align="center">عشق را با پنج و با شش کار نیست مقــــــصد او جز که جذب یار نیست<br />
عشق می‌گوید به گوشم پست پست صیــــد بودن خوش‌تر از صـــیادیست</p>
<p align="center">جان من کـوره‌ست با آتــش خوشست کوره را این بس که خانه‌ی آتشست<br />
همچو کوره عشــق را ســـوزیدنیست هر که او زین کور باشد کوره نیـست</p>
<p align="center">در دل عاشق به جز معــــشوق نیست</p>
<p align="center">در میانشان فـــــارق و فاروق نیست</p>
<p align="center">گفت عاشق دوست می‌جوید بتـــفــت چونک مـعشوق آمد آن عاشق بـرفت</p>
<p align="center">عاشــــــــق عشق خدا وانگاه مـــــزد جبــــرئیل متـــــــــــمن وانـــــگاه دزد<br />
عاشــــــــق آن لیـــــــــلی کور و کبود ملـــک عـــــــالم پیش او یک تـــره بود<br />
پیش او یکسان شده بد خــــــــاک و زر زر چه باشد که نبد جان را خطــــــــــر</p>
<p align="center">لیــــــــک میل عاشقان لاغــــر کنــــد میل معشوقان خوش و خوش‌فــــر کند<br />
عشق معشوقان دو رخ افـــــــروخته عشق عاشق جان او را سوخــــــــــته<br />
کـــهربا عاشق به شکل بـــــــــی‌نیاز کـــــــــــــــاه می‌کوشد در آن راه دراز</p>
<p align="center">عــاشق حقــی و حق آنـــست کـــــو چـــــــون بیــــاید نبود از تـو تــــای مـو<br />
صـــد چو تو فانـــــــیست پیش آن نظر عاشقـــــــی بر نفی خود خواجه مگر<br />
سایه‌ای و عاشقــــــــــی بر آفتـــــاب شــمس آید سایــــــه لا گــردد شتاب</p>
<p align="center"><strong>و خانه عاشق نزد معشوق است</strong></p>
<p align="center">گفت معشوقی به عاشق کای فتـی تو به غربــــــت دیده‌ای بس شهرها<br />
پس کدامـین شهر ز آنها خوشترست گفت آن شهری که در وی دلبـرست<br />
هرکــــــــــــجا باشد شه ما را بساط هست صحــــــرا گر بود سم الخیاط<br />
هر کجا که یوســـــفی باشد چو مـاه جنتــــــست ارچه که باشد قعر چاه</p>
<p align="center">میــــل معــشوقان نهانست و ستـــیر میـــل عــــاشق با دو صد طبل و نفیر</p>
<p align="center"><strong>در وادي عشق بحثهاي كلامي جايگاهي ندارد.</strong></p>
<p align="center">گفت ای ناصح خمش کن چند چند پند کم ده زانک بس سختست بند<br />
سخت‌تر شد بند من از پنــــــــد تو عشق را نشناخت دانشمـــــند تو<br />
آن طرف که عشق می‌افـزود درد بوحنیفه و شافعی درســــی نکرد</p>
<p align="center"><strong>حيراني از مختصات عشق است و اين وادي زبان نيز نمي شناسد.</strong></p>
<p align="center">پارسی گو گرچه تازی خوشترست عشق را خود صد زبان دیگرست<br />
بوی آن دلبر چو پران می‌شـــــــود آن زبانها جمله حیران مــی‌شود</p>
<p align="center"><strong>شخص عاشق اگرچه اداب دان نيست ليكن افعال اوبدور از هرگونه حماقت مي باشد. او معشوق واقعي را درست تشخيص مي دهد .شخص عاشق دوري از معشوق را عين مرگ دانسته وفنا در معشوق را عين زندگي و حيات مي داند. دروادي عشق خود بودن در نزد معشوق عين نفاق است.</strong></p>
<p align="center">همچـو پروانه شــرر را نـــــــــــــور دید احمـــــــــقانه در فتاد از جان برید<br />
لیک شمع عشق چون آن شمع نیست روشن اندر روشن اندر روشنیست<br />
او به عــــکس شمــــــعهای آتشیست می‌نماید آتش و جمله خوشیست</p>
<p align="center">من ز جان سیر آمدم اندر فــــــــــراق زنده بودن در فـــــــراق آمد نفاق<br />
چند درد فرقتش بکـــــــــــــــشد مرا سر ببر تا عشق ســــر بخشد مرا<br />
دین من از عشـــــــــق زنده بودنست زندگی زین جان و سر ننگ منست</p>
<p align="center">گفت معشوق این همه کــــــــردی ولیک گوش بگشا پهــــــن و اندر یاب نیک<br />
کانچ اصل اصـــــــــل عشقست و ولاست آن نکردی اینچ کردی فرعهــــاست<br />
گفتش آن عاشق بگو که آن اصل چیست گفت اصلش مردنست ونیستیست<br />
تو همه کردی نمـــــــــــــــــردی زنده‌ای هین بمیــــــــــر ار یار جان‌بازنده‌ای</p>
<p align="center"><strong>جز خدا، چیزی ندید</strong></p>
<p align="center">جمله معشـــوقســت و عاشــق پرده‌ای زنـده معشوقست و عاشق مرده‌ای</p>
<p align="center"><strong>مقام عشق مقام سهل الوصولي نيست. بسيار سختي و مرارت بايد كشيد تا به اين وادي درامد</strong></p>
<p align="center">تو به یک خواری گریزانی ز عــــشق تو به جز نامی چه می‌دانی ز عشق<br />
عشق را صد ناز و استــــکبار هست عشق با صد نـــــــاز می‌آید به دست<br />
عشق چون وافیست وافی می‌خرد در حریف بــــــــــــــــی‌وفا می‌ننگرد</p>
<p align="center"><strong>در وادي عشق شخص عاشق ديگراني را كه بهره اي از عشق نبرده اند چونان افسردگان مينگرد.او معشوق را چون گلستاني مخفي مي بيند كه عاقلان توان ديدن او رابااسباب عقل ندارند و اين گلستان بسان <span style="color:#008000;">جُنُودًا لَّمْ تَرَوْهَا</span> فقط بر ديده عاشقان حق هويداست .</strong></p>
<p align="center">او گلستانی نهــــانی دیده بود غارت عشقش ز خود ببریده بود<br />
تو فسرده درخور این دم نه‌ای با شکر مقرون نه‌ای گرچه نیـی<br />
رخت عقلت با توست و عاقلی کز جـــــــــنودا لم تروها غافلـی</p>
<p align="center">نظارگیان روی خوبت<br />
چون در نگرند از کرانها<br />
در آیینه نقش خویش بینند<br />
زین است تفاوت نشانها<br />
میان محبت و عقل منازعت و مخالفت است ؛ هرگز با یکدیگر نسازند . به هر مکانی که محبت ساکن شود ؛ عقل از آن جا می رود . ودر هر جا که عقل وارد شود عشق گوشه گیری می کند .<br />
عشق آمد و کرد عقل غارت<br />
ای دل تو به جان بر این اشارت<br />
ترک عجمی است عشق و دانی<br />
کز ترک عجب نیست غارت !<br />
نور رخ او زبانه ای زد<br />
هم عقل بسوخت ، هم عبارت !<br />
آنجا چون محبت در پشت حجابهایی فرار داشت ، از محبوب خود دور شده بود تا اینکه آن به سراغ عقل که لطیفه ی عالم است رفت . از او بوی آشنایی شنید که هم از آن ولایت آمده بود اگرچه عشق سلطان و عقل دربان بود اما به حکم آشنایی و هم ولایتی شوق « حٌب الوطن من الایمان » در دلش بوجود آمد و فریاد زد که :<br />
باد جوی مولیان آید همی<br />
بوی یار مهربان آید همی<br />
از نهایت اشتیاق محبوب خویش ، دست در گردن آن لطیفه ، عقل فسرده انداخت و از سر درد هزاران زاری می کرد و می گفت :<br />
بر یاد لبت لعل نگین می بوسم<br />
آنم چو به دست نیست این می بوسم<br />
دستم چو به دستبوس وصلت نرسد<br />
می گویم خدمت و زمین می بوسم<br />
اما در این مرتبه چون ذوق نظر محبوب حقیقی به کام جانش رسید .آتش در وی افتاد ، و دست از گردن عقل بیرون آورد . عشق این عبارت را گفت : آن نیمه که از عقل بود. عقل ترسو بود ، بترسید و از ترس بگداخت و آب شد ؛ و آن نیمه که محبت بود از نظر محبوب نیرو گرفت ، شوق بر وی چیره شد،آتش محبت شعله برآورد ؛ از شرر آن شعله آتش پدید آمد . هم چنانکه میان آب و آتش تضاد است میان عقل و عشق هم چنان است . پس عشق با عقل نساخت او را رها کرد و قصد محبوب ازلی خویش را کرد .<br />
عقل را با عشق کاری نیست زودش پنبه کن<br />
تا چه خواهی کرد آن اشتر دل جولاه را<br />
عقل را زی عشق خود راهی تواند بود؟ نه<br />
نزد شاهنشاه چه کار اوباش لشکر گاه را ؟</p>
]]></content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>
