<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>اعتراف &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/اعتراف/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "اعتراف"</description>
	<pubDate>Sun, 07 Sep 2008 07:41:50 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[اندر احوالات من و آقای شماره چهار]]></title>
<link>http://erazerhead.wordpress.com/?p=122</link>
<pubDate>Sun, 07 Sep 2008 07:14:33 +0000</pubDate>
<dc:creator>EraZer Head</dc:creator>
<guid>http://erazerhead.wordpress.com/?p=122</guid>
<description><![CDATA[چند وقتی بود که می خواستم برای شما عزیزان در موضوع ازدو]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:medium;"><span style="font-family:Times New Roman;">چند وقتی بود که می خواستم برای شما عزیزان در موضوع ازدواج کردن هم-جنس-گراها نطق ایراد کنم (البته نه ازدواج هم-جنس-گراها با هم! بلکه با جنس مخالف) چون جدیداً هم این بحث ها بین بچه ها زیاد شده و من هم که با کوله باری از تجربه؟! حیفم می آمد این افاضات و موهبات را از شما دریغ کنم. اما خب چه فایده؟ یکی نیست بگوید تو که لالایی بلدی چرا میگی زمین کجه؟!</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:medium;"><span style="font-family:Times New Roman;"><span lang="FA">البته نه اینکه بنده هم بخواهم بروم قاطی مرغ ها نخیر! هنوز به آن درجه نرسیده ام! مشکل این جانب این است که سرش درد می کند واسه تور کردن استریت ها. چه می دانم این هم لابد مرض است! البته تا الان کسی نبوده که برایش تور پهن کنیم و به تور نیفتد اما خب چه فایده، به هر حال استریت هستند. فوقش دچار یک سری تضاد های داخلی می شوند و </span><span dir="ltr">Critical Error</span><span lang="FA"> می دهند و آن وقت است که با هزار مکانیک ومهندس هم نمی شود درستشان کرد! نمونه می خواهید؟</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:medium;"><span style="font-family:Times New Roman;">شماره یک: آقای شماره یک را در خوابگاه تور کردم. وای که عجب چیزی بود (خیلی خب می دانم که الان همگی مشغول فحش دادن هستید و می گویید طرف عجب ج.ن.د.ه ایه. اشکال نداره ما که عادت داریم) خیلی پسر با نمکی بود یک کم هم خجالتی و کمی هم دهاتی بود (کلا دهاتی ها سک30 تر هستند!) فکر نمی کردم به تور بیفتد چون می دانستم مذهبی است. اما حسابی پایه شد، در لب گرفتن روی من را کم کرد و وقتی برایم بات شد دیگر داشتم شاخ در می آوردم. چه می شود کرد زندگی است دیگر؟! غریزه اصلی همیشه از جایی بیرون می زند که آدم فکرش را هم نمی کند!</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:medium;"><span style="font-family:Times New Roman;">بعد از مدتی آقای یک سر من غیرتی شد! پسری که آن قدر خجالتی و سر به زیر بود چنان حرکاتی می کرد که <span> </span>فکرش را هم نمی کردم. می خواست بداند با کی هستم، کجا هستم، چرا دیر به دیر اس ام اس می دهم ، چرا اس ام اس عاشقانه؟! برایش نمی فرستم (خداییش این یک کار دیگر از من ساخته نیست!) چرا وقتی می گوید بیا برویم از آن کارها (؟!) من می گویم نه؟ خلاصه اینکه آقای یک دقیقا رفتارشناسی یک موجود شدیداً مجنون را نشان می داد و بنده هم به دلایل بیولوژیک می دانستم که از من نمی شود لیلی ساخت! اوضاع حسابی درام شده بود و طرف در تب عشق می سوخت تا اینکه درسش تمام شد و رفت و الان هم منتظریم که ماهی یک بار یک اس ام اس عاشقانه جدید برایمان بفرستد.</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:medium;"><span style="font-family:Times New Roman;">آقای دو : آقای دو همکلاسی بود و واقعاً سک.س با همکلاسی دانشگاه دیگر خیلی وقاحت می خواهد. چه کار کنم خودش پایه بود. باور کنید این یکی را دیگر من تور نکردم خودش تورم کرد! جالب اینجاست که دوست دختر یارو را هم می شناسم و اتفاقا با هم تریپ ازدواج هم دارند. چه می شود کرد بای-سک-شوالیسم ایست دیگر! البته من بدبخت به خاطر حفظ پایه های این دوستی؟! دیگر نه اشاره ای به «آن اتفاق» کردم و نه به رویش آوردم... انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشد! اما خب طرف همچنان پایه است و بعد از آن اتفاق دیگر همیشه «عزیزم» صدایم می کند! چندین ماه بعد از آن «حادثه شوم!!» یک شب که با دوست دیگرم خانه اش بودیم از اتاق بقلی به من اس ام اس زد که «چرا دیگه پیش من نمی خوابی جوجو، مگه دیگه منو دوست نداری؟»!!! من هم خودم را به خواب زدم و صبحش جواب دادم «ا.... دیشب تو اس ام اس زده بودی عزیز؟!»</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:medium;"><span style="font-family:Times New Roman;">جل الخالق این استریت ها هم تا می آیی یک کاریشان بکنی دل و دینشان به باد می رود!</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:medium;"><span style="font-family:Times New Roman;"><span lang="FA">آقای شماره سه : بهترین سک30 که می شد با یک استریت داشت. به جان خودم یارو گی بود و هنوز خودش را<span>  </span>کشف نکرده بود (و بعید هم هست که کشف کند) البته ناگفته نماند که کار به جاهای باریک کشید و گندش هم کمی تا قسمتی در آمد و یکی از دلایلی که باعث شد من در رابطه با استریت ها یا آنها که خودشان را استریت می دانند «اندکی» تعادل و احتیاط را رعایت کنم همین بود. اصرار نکنید که نمی گویم چه شد، آبروی خودم می رود! </span><span dir="ltr">:-P</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:medium;"><span style="font-family:Times New Roman;">آقای شماره چهار: با آقای چهار جدیداً آشنا شده ام و اصلا پدرم دارد سر این قضیه در می آید. یارو از آن دختر باز هاست، اما مشکل من این نیست! مشکل من این است که شش هفت عدد از دوستان عزیز گی بنده با یارو رفیق هستند و همگی از کامینگ اوت می ترسند و تا بنده می خواهم به یارو بگویم که من فلانم و بهمانم و خلاصه اینکه آره، سریع زرد می کنند و فشارشان می افتد و نهی می کنند و امر می کنند و می ترسانند و آیه می آورند و الی آخر. آخه این طوری که خیلی بد است! تکلیف آدم مشخص نیست! اگر آقایان دورمان نبودند یک کلام حقیقت را می گفتم و آقای چهار یا ما را همان طور که هستیم قبول می کرد یا اینکه فوقش می گفت نه. حداقل می دانستیم باید برویم بساطمان را در دکان یکی دیگر پهن کنیم! بلاتکلیفی هم بد دردی است ها؟</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;font-family:Times New Roman;"> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:medium;"><span style="font-family:Times New Roman;">پ.ن : کامنت های این پست «استثنائاً» باز هستند چون می خواهم نظرتان را درباره آقای چهار بدانم. بنده (با توجه به اینکه تازه با طرف آشنا شده ام) به نظر شما چکار کنم؟</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:medium;"><span style="font-family:Times New Roman;">الف : بدون اینکه به رفقای اینکاره خبر بدهم گی بودنم را برای آقای چهار آشکار کنم.</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:medium;"><span style="font-family:Times New Roman;">ب : اول به رفقای ترسان و لرزانم بگویم و بعد بروم سراغ عملیات کامینگ اوت</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:medium;"><span style="font-family:Times New Roman;">ج : بگذارم کمی بیشتر از دوستی مان بگذرد (تا آقای شماره چهار بفهمد من چه انسان فرهیخته و باشخصیت و الی آخری هستم –جان عمه ام-) و بعد که فهمید شاخ و دم ندارم بگویم گی هستم. و اصلا خدا را چه دیدی شاید تا آن موقع دیگر از آقای چهار خوشم نیاید؟! (استغفرالله عجب دون ژوانی هستم)</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:medium;"><span style="font-family:Times New Roman;">د : اصلا کلاً بی خیال قضیه بشوم و بروم دنبال زندگی ام!</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:medium;font-family:Times New Roman;"> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:medium;"><span style="font-family:Times New Roman;">لطفا گزینه د را پیشنهاد نکنید چون از من ساخته نیست. مگر آدم در زندگی از چند نفر این قدر خوشش می آید که هی هم بخواهد بی خیال طرف بشود؟ مگر من آدم نیستم، دل ندارم؟! چرا وقتی از یک نفر خوشم می آید باید همه اش را خفه کنم ؟ اهه اهه اهه .... (این صدای هق هق گریه بود)</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:medium;"><span style="font-family:Times New Roman;">پ. ن . 2 : لطفا فقط در این زمینه کامنت بدهید. کامنت های بی ربط قبول نمی شوند. فحش هایتان را هم همان طور که گفتم به آن ایمیل بفرستید. ممنون</span></span></span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[ج.ن.د.ه : قسمت اول : آدم تر]]></title>
<link>http://erazerhead.wordpress.com/?p=96</link>
<pubDate>Sun, 31 Aug 2008 13:10:46 +0000</pubDate>
<dc:creator>EraZer Head</dc:creator>
<guid>http://erazerhead.wordpress.com/?p=96</guid>
<description><![CDATA[آرمان را خیلی وقت است می شناسم. از زمانی که ده دوازده سا]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:medium;"><span style="font-family:Times New Roman;">آرمان را خیلی وقت است می شناسم. از زمانی که ده دوازده سالم بود با هم به یک موسسه زبان مشترک می رفتیم. آن زمان من یک بچه سردرگم بودم با هزار مشغله فکری! سرگرم باز کردن کلاف های فلسفی و عقلی بزرگی بودم که مردم در انتهای جوانی یا میانسالی باز می کنند و البته بعضی هم عمرشان کفاف باز کردن این گره ها را نمی دهد! از گرایشات جنسی و این جنگولک بازی ها چیز خاصی نمی دانستم (خوب هنوز زود بود!) اما به شدت عاشق پسری شده بودم که هفته ای یک ساعت به زور می دیدمش! می توان گفت که او اولین و آخرین عشق زندگی ام بود و همه می دانیم که عاقبت عشق ورزیدن به استریت ها چیست، آن هم زمانی که خودتان هنوز نمی دانید گی هستید! بگذریم، الان وقت تعریف این ملودرام های کسل کننده نیست. به هر حال در همان دوران شوریده حالی و سردرگمی بود که با آرمان دوست شدم. آن زمان ما به هیچ وجه تفاهمی با هم نداشتیم. آرمان به شدت کافر بود و من هنوز با توهم وجود خدا دست و پا می زدم. آرمان متال باز بود و من تازه مشغول مزه مزه خواننده های چیپ پاپ بودم. من در کار ادبیات بودم و آرمان متنفر از هر چه که انسان را به زمانی عقب تر از پریروز برگرداند. خلاصه اینکه هیچ مسئله مشترکی بین ما نبود جز همان آموزش زبان انگلیسی! با این حال با هم دوست شدیم و دوستی مان روز به روز شدیدتر شد (این هم از معجزات دوران نوجوانی است).</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:medium;"><span style="font-family:Times New Roman;">نمی توانم ادعا کنم که او را خوب می شناسم. جدیدا متوجه شده ام که حتی خودم را هم درست نمی شناسم، چه برسد به دیگران! با این حال آن قدر از او شناخت داشتم که بدانم ظرفیت پذیرش من را آن گونه که هستم دارد. بعد از این همه سال که از دوستی مان می گذشت یک روز خیلی مستقیم در چشم هایش نگاه کردم و گفتم «آرمان عزیز باید مسئله ای را درباره خودم بگویم و متاسفم که زودتر نگفتم. من گی هستم» با قضیه چنان برخورد کرد که انگار گفته باشم من بیست ساله هستم. و البته من هم همین انتظار را از او داشتم. از او خواستم اگر حرفی در این باره دارد یا سوالی (هر سوالی) در این زمینه ذهنش را مشغول می کند بدون رودربایستی از من بپرسد. قبلاَ تجربه کامینگ اوت جلو دوستان دیگری را هم داشتم و می دانستم دوست دارند هزاران سوال مختلف از جزیی ترین مسائل زندگی آدم بپرسند اما معمولا رویشان نمی شود و نیاز به تشویق دارند! اما او آن روز چیز خاصی نپرسید. با این حال دیشب که مشغول قدم زدن بودیم پس از اینکه بحث کاملا ناخواسته به این طرف کشیده شد سوالاتش را رو کرد.</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:medium;"><span style="font-family:Times New Roman;">اول از همه پرسید کی و چطور فهمیدی گی هستی؟ سعی کردم به طور کامل و با حوصله جواب سوالش را بدهم. آرمان (متاسفانه) قبلا اولین عشق زندگی من را (که بالاتر ذکرش رفت) دیده بود و ناگفته نماند که با هم کارد و پنیر بودند و من به هیچ وجه نمی خواستم آن قضیه را برایش تعریف کنم! (به هر حال همه دوست دارند بعضی چیز ها را فقط برای خودشان نگه دارند)</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:medium;"><span style="font-family:Times New Roman;">کمی بعد که به خانه برگشتیم اس ام اسی برایم فرستاد و بعد از کلی توضیح و تفسیر که ببخش اگر سوالاتم خیلی شخصی هستند یا فضولی می کنم و فلان و بهمان، پرسید آیا با شخص خاصی هستم یا با آدم های مختلف می گردم (به زبان خودمان می خواست بداند بی اف دارم یا دون ژوان مسلک هستم) من هم که قرارم به راست گویی بود جواب دادم « با پسرهایی بوده ام اما هیچ کدام آن کسی که دنبالش می گشتم نبودند.»</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:medium;"><span style="font-family:Times New Roman;">پرسید «همان روابطی که داشتی مدتی طول می کشیدند یا فقط یک شبه بودند؟» </span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:medium;"><span style="font-family:Times New Roman;">جواب دادم : « بستگی دارد! در واقع من هیچ وقت یک رابطه واقعی با هیچ پسری نداشتم و همان طور که گفتم پیدا کردن آدم درست سخت تر از آن چیزی است که بشود فکرش را کرد... و من هم خیلی وقت است که دیگر دنبال کسی نمی گردم » به عبارت دیگر اعتراف کردم که دون ژوان مسلک بوده ام... با وجود اینکه خودم نمی خواستم چنین باشد. ای کاش می شد وجهه گی ها را حفظ کنم و بگویم روابط آنها هم مانند شما ها عادی است. ای کاش می توانستم کسی را نشانش بدهم و بگویم فلانی را ببین؟ پارتنر من است! اما نمی توانم. چون چنین نیست!</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:medium;"><span style="font-family:Times New Roman;">دوستی در کانادا دارم که اسمش پائولین است، و پسر عمویش هم همجنسگراست. وقتی قضیه من را هم فهمید خیلی رو راست گفت بهت بر نخورد اما همه شما گی ها یک جورهایی ج.ن.د.ه هستید. با هزار نفر رابطه دارید و سر پیری تازه به فکر پیدا کردن یک پارتنر دائم می افتید.</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:medium;"><span style="font-family:Times New Roman;"><span> </span>و راست هم می گفت. نمی خواهم بگویم که دگرجنسگراها از ما بهترند اما وضعیت خودمان هم چندان تعریفی ندارد. تمام همجنسگرایانی که من از نزدیک می شناسم، از مجرد و ازدواج کرده و پارتنر دار همگی یا عملا ج.ن.د.ه هستند یا در آرزوی ج_دگی! آنها هم که اینگونه نیستند چنان در دریای بلاهت و سانتی مانتالیسم رقیق و تهوع آورشان دست و پا می زنند که آدم ترجیح می دهد سراغ همان دون ژوان ها برود! خدا وکیلی وقتی کسی که هنوز ملاقات نکرده ای پای اولین مکالمه تلفنی از عشق ورزیدن و شمع و گل و پروانه حرف می زند ضریب هوشی اش چند است؟!</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:medium;"><span style="font-family:Times New Roman;">روش زندگی ما برای جامعه و دیگر قشرهای آن بازتابی است از شخصیت خود ما. ای کاش می شد وقتی آرمان و آرمان ها از ما چنین سوالاتی می پرسیدند بتوانیم سرمان را بالا بگیریم و با افتخار بگوییم روابطمان معتدل و پایدار است. کاش می شد آدم تر باشیم!</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"> </p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:left;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;font-family:Times New Roman;">«ادامه دارد»</span></span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[انواع مختلف هیولاها]]></title>
<link>http://erazerhead.wordpress.com/?p=93</link>
<pubDate>Sun, 24 Aug 2008 15:41:47 +0000</pubDate>
<dc:creator>EraZer Head</dc:creator>
<guid>http://erazerhead.wordpress.com/?p=93</guid>
<description><![CDATA[خطرناک ترین نوع هیولا، آن نوع است که چهره اش آرام، متین]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">خطرناک ترین نوع هیولا، آن نوع است که چهره اش آرام، متین، متفکر و غلط انداز باشد.</p>
<p style="text-align:justify;">و من به تازگی فهمیده ام که نه تنها هیولا نیستم، بلکه فرشته ام!</p>
<p style="text-align:center;"><span style="font-size:x-medium;"><strong>پروردگارا، نیستی! اما اگر (فرض محال) وجود داری و جایی آن بالا بالاها روی ابرها مشغول قلیان کشیدن یا یک قل دو قل با جبرئیل و میکائیل هستی، این هیولاها را از ما دور بدار!</strong></span></p>
<p style="text-align:justify;"> آمین!</p>
<p style="text-align:justify;">پ.ن: یک هفته ای نیستم. نه از ترس هیولاها! کارهای مهم دارم. وقتی برگشتم «شاید» بهتان گفتم.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[مورفولوژی کله پاک کن : آیا کله پاک کن یک هیولاست؟]]></title>
<link>http://erazerhead.wordpress.com/?p=75</link>
<pubDate>Fri, 22 Aug 2008 14:56:56 +0000</pubDate>
<dc:creator>EraZer Head</dc:creator>
<guid>http://erazerhead.wordpress.com/?p=75</guid>
<description><![CDATA[بله، شرمنده ایم و خجات زده ایم و دیس اپوین تد هستیم که ا]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">بله، شرمنده ایم و خجات زده ایم و دیس اپوین تد هستیم که اعلام کنیم این فرضیه درست است. آقای کله پاک کن (که حتی در آقا بودنش هم شک است) با وجود ظاهر گول زننده و عوام فریبش مسلما یک هیولاست. گولش را نخورید که آنها که خورده اند بد دیده اند.</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"> </p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"></span> </p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">دلایل پیرامون این ادعا به شرح زیر است :</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"> </p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">اول اینکه نامبرده موجود مزخرفیست. تعادل روانی ندارد. یک لحظه می بینید خوش اخلاق است، لحظه بعد قورتتان می دهد. هیچ وقت حتی در مواقعی که برای راه افتادن کارش لازم است از دیگران درست تعریف نمی کند (به عبارتی مایه خالی بلد نیست) می توانید آن قدر صبر کنید که از زیر پایتان علف سبز شود : کله پاک کن ناز شما را نخواهد کشید، اما در عوض انتظار دارد که دیگران نازش را بکشند! خیلی رو دارد الحق والانصاف.</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"> </p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">دوم اینکه نامبرده بالکل لامذهب و بی دین است. چپ و راست از دهانش فحش به خدا و پیغمبرش (صلوات!) می ریزد. افراد خداپرست و دین دار را که می بیند کهیر می زند. تو اصلا بگو یارو براد پیت باشد. تا اسم خدا را بیاورد تمام شد... معامله به طور خودکار می خوابد! البته شایان ذکر است که اذن الهی این موجود را هنوز به سنگ تبدیل نکرده است و همین یکی از دلایل قوی ظن ما به هیولا بودن کله پاک کن است. اگر آدمیزاد بود که تا الان سنگ شده بود.</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"> </p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">سوم اینکه نامبرده در زندگی شخصی اش <span> </span>به تجرد طی طریق کرده و تا به حال بی اف نداشته است. ممکن است به علت عقده های دوران کودکی باشد* خودش که می گوید این تجرد به علت قحط الرجال در مملکت است ... اما آخر مگر می شود؟ این همه پسر خوب، آقا، با شخصیت، و همه چیزدان در این مملکت و این دنیای مجازی ریخته است. دیگر چه مرگش است؟ کله پاک کن معتقد است همه چیزدانی از نشانه های نادانی است و بنده از نادان ها گریزانم. ولش کنید. سفسطه می کند.</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"> </p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">چهارم اینکه نامبرده بیش از حد از خودش و دانسته هایش مطمئن است. می شود گفت که این از مهم ترین دلایل هیولا بودن اوست. یعنی که چه؟ به چه حقی جلو آقایان عرض اندام می کند؟ مگر نمی داند که تواضع و افتادگی شرط محبوبیت است؟ (در اینجا کله پاک کن درباره عقاید دیگران یک سلسله سخنانی بر زبان می راند که به علت رعایت شئونات اسلامی از ذکرشان معذوریم)</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"> </p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">پنجم اینکه نامبرده نه تنها خیلی پر رو و از خود راضی است (خودش که انکار می کند اما کیست که اعتراف کند؟!) بلکه هیچ ارزشی برای نظرات دیگران هم قایل نیست. این موجود سابقا در نوشته ای به وضوح اعتراف کرده که ملت به دو دسته تقسیم می شوند: آنها که قبول می کنند و آنها که دایورت می شوند! (لینکش هم هست، اما توصیه می کنیم نبینید) در آخرین اقدام خود کامنت دانی وبلاگش را هم بسته است. خب این یعنی چی؟</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"> </p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">ششم اینکه نامبرده نه تنها برای نظرات دیگران ارزش چندانی قایل نیست بلکه خیلی بی ملاحظه نظراتش را درباره هر چیز که باشد ابراز می دارد. البته طبق قاعده ی «جواب های، هوی است» خودش منتظر است که دیگران هم به او بتوپند و چندان هم جا نمی خورد. اما خب چه می شود کرد، آدم حرصش می گیرد از این برخورد! یعنی که چه؟ خب می خواهی یک حرفی بزنی قشنگ و پرورده و ملایم<span>  </span>بزن تا به کسی برنخورد. حتماَ که لازم نیست با اولین جمله بکوبی به تخم های مخاطب؟! صداقت و رک گویی هم حدی دارد. اینکه صداقت نیست، حماقت است! فقط یک هیولا عقیده اش را این قدر بی ملاحظه و سنگدلانه ابراز می کند. تازه بعد هم در کمال پر رویی اضافه می کند که البته برایم مهم نیست در جوابم چه می گویی، برو بذار باد بیاد!</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"> </p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;font-family:Times New Roman;"> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">بنده با توجه به شش مورد فوق، از همین جا اعلام می کنم که کله پاک کن یک هیولاست. هیولایی ضد اجتماع و وحشی که قوانین زندگی مسالمت آمیز دنیای نیمچه مدرن از قبیل مایه خالی دیگران، خداپرستی، داشتن بی اف دو ماهه و کله پوکی (که با کله پاک کنی تا حدی مشابه است اما تومنی دوزار تفاوت دارد) را بلد نیست (یا بلد است و انکار می کند که در این صورت جرمش سنگین تر است). تا وقتی که این هیولا رام نشده و شرایط قربان صدقه رفتن، خفه شدن، نظر ندادن، خر کردن و خر شدن را یاد نگرفته است به هیچ وجه نزدیکش نشوید. در صورت مشاهده او از سر راهش فرار کرده و با نزدیک ترین تلفن پلیس را خبر کنید.</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;margin:0;" dir="rtl"><span dir="ltr"> </span><span dir="ltr"><span style="font-size:small;font-family:Times New Roman;">******************************************************</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">* والله ما که ندیدیم اما آن خواهرانی که به جرم بد حجابی دستگیر شده اند فرموده اند وقتی که آنها را </span></span></span><span lang="FA"><span style="font-size:small;font-family:Times New Roman;">گرفتند فرمی جلویشان گذاشته اند که در آن طی سوالاتی سعی شده علت این بی حجابی ریشه یابی شود و در آن گزینه هایی از قبیل «تلاش برای جلب توجه جنس مخالف» و «عقده های دوران کودکی» و غیره (گزینه هایی در همین حد!) آمده است </span></span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[مکالمه]]></title>
<link>http://erazerhead.wordpress.com/?p=48</link>
<pubDate>Wed, 13 Aug 2008 13:42:07 +0000</pubDate>
<dc:creator>EraZer Head</dc:creator>
<guid>http://erazerhead.wordpress.com/?p=48</guid>
<description><![CDATA[ش : سلام خوبی؟
من : سلام&#8230; چه عجب؟!
ش (می خندد) : چه عجب؟؟ ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">ش : سلام خوبی؟</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">من : سلام... چه عجب؟!</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">ش (می خندد) : چه عجب؟؟ دست پیش می گیری که پس نیفتی ها؟</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">من : نخیر. نیم ساعته که دارم یک بند شماره ات رو می گیرم. منظورم از چه عجب هم همین بود.</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">ش : خودت چطوری گلم؟</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">من : بد! این چه اس ام اسی بود برام فرستادی؟</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">ش : چطور مگه گلم؟</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">من : چه طرز صحبت کردن بود؟ مگه تقصیر منه که خط جنابعالی نه در دسترسه نه اس ام اس می گیره؟ </span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">ش : حالا عصبانی هستی گلم؟</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">من : عصبانی نبودم اما شدم.</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">ش : خب چه کار کنم، از دیشب صد تا اس ام اس برات فرستادم که جواب هیچ کدوم نیامد. خب گفتم شاید از من ناراحتی و چیزی شده که جواب نمی دی.</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">من : آخه ش. جان تو که بچه ده ساله نیستی که این جوری کنی</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;"><span lang="FA">ش : معذرت می خوام </span><span dir="ltr">Candy</span><span lang="FA"> باور کن اینها همه از روی علاقه ست. اصلاَ نمی دونم چرا همه کسایی که خیلی دوستشان دارم اس ام اسشون بهم نمی رسه</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;"><span lang="FA">من (با شوخی) : این جمله ت چقدر معنای تلویحی داشت! با این حساب روزانه یه لیست بلند بالای اس ام اس بهت نمی رسه P:</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;"><span lang="FA">ش (با پر رویی) : آره خب </span><span dir="ltr">Candy</span><span lang="FA"> جونم آخه من خیلی ها رو دوست دارم!</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;font-family:Times New Roman;"> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;font-family:Times New Roman;"> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">نکته : صداقت چقدر چیز خوبی است. لااقل تکلیف آدم مشخص است.</span></span></span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[LuXuRy]]></title>
<link>http://erazerhead.wordpress.com/?p=31</link>
<pubDate>Sun, 10 Aug 2008 22:33:54 +0000</pubDate>
<dc:creator>EraZer Head</dc:creator>
<guid>http://erazerhead.wordpress.com/?p=31</guid>
<description><![CDATA[زندگی چقدر عجیب و گیج کننده است. هیچ وقت منطقش را درک نک]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">زندگی چقدر عجیب و گیج کننده است. هیچ وقت منطقش را درک نکردم، اگر واقعاَ منطقی زیر آسترش کشیده باشند. زیر ذره بین قرار دادن رفتارها و مناسبات «انسان»، این به اصطلاح اشرف مخلوقات (که احتمالاَ هیچ گونه ی دیگری جز خودش چنین ادعایی را قبول ندارد) این بی منطقی را در حد اعلا ثابت می کند.</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">مثال می خواهید؟</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">«عشق»!</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;font-family:Times New Roman;">یا (احتمالاَ) به عبارت درست تر«نیاز» به عشق.</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"> </p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">نفس زنده بودن به طور ناخودآگاه توقعات موهومی از کیفیت زندگی در ما بوجود می آورد که در دنیای واقعی به هیچ وجه مجال به حقیقت پیوستن ندارند و همین سرخوردگی از جستن و نیافتن یکی از غیر قابل تحمل ترین مصائب زندگی است. با این حال مواقعی هم هست، هر چند کوتاه و گذرا، که تمام آنچه می خواهی و نمی یابی را با چنان جلوه ای روبرویت می بینی که با دراز کردن دستی و فشردن انگشتی از آن خودت خواهند بود... حال تعلل اراده و سستی دست دیگر ایراد سلولهای خاکستری و فیبرهای ماهیچه است، هر چند ساده دلانی هم ترجیح می دهند آن را به مشیت الهی و چرخ گردون نسبت دهند!</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">این پست کوتاه و تا حدودی بی معنی را با خاطره ی یکی از همان لحظه ها می نویسم.</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;font-family:Times New Roman;"> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;font-family:Times New Roman;"><img class="aligncenter" src="http://usera.imagecave.com/erazerhead/DSC00766.jpg" alt="" width="300" height="124" /></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;margin:0;" dir="rtl"> </p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">شب بود و هوای اتوبوس دم کرده، با این حال انرژی در من موج می زد. کنارم، موجودی دوست داشتنی نشسته بود و مصاحبتش چنان وجدی در من به وجود آورده بود که مسافران صندلی های ردیف اول اتوبوس به وضوح صدایم را می شنیدند و به طرزی مشخص اما محتاطانه مسخره ام می کردند. مشخص با این امید که صدایم را پایین بیاورم و محتاطانه از آن جهت که دقیقاَ سر در نمی آوردند موضوع بحثمان چیست! آنها که من را از نزدیک می شناسند می دانند که ادعای چندانی در این زمینه ندارم اما پس از مدت ها با دیدن پسری که درون جمجمه اش عضو نادری به نام مغز دارد لذتی کنترل نشدنی در خود احساس می کردم. پسرک برایم مانند جعبه جواهری قفل شده و مرموز بود. دوست داشتم کلیدش را داشته باشم و رازهایش را یکی یکی بشکافم. اقیانوسی بود که هر چه بیشتر در آن غوطه می خوردم ساحلش از من بیشتر و بیشتر فاصله می گرفت. اولین بار بود که به کسی کوچک تر از خودم چنین علاقمند شده بودم. حال مشکل از بلوغ زودرس من بوده یا عدم بلوغ همسالانم مسئله ایست جدا!</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">بگذریم... توضیح بیشتر نمی خواهد. مشاهده ی اتفاقی چند عکس باعث شد این چند خط را به یاد «موری کوچولو» بنویسم. پسری که در یک شب اردیبهشت ماه باعث شد زندگی چهره اخمویش را از هم باز کند و لبخند محو و پریده ای به من بزند. اگر جواب آن لبخند را داده بودم، مسلماَ زندگی ام طور دیگری رقم می خورد و دیگر نیازی به نوشتن این وبلاگ (یا هر وبلاگ دیگری) در خود نمی دیدم. با این حال... نمی دانم آن لحظه چه چیزی باعث شد چنان تصمیمی بگیرم و دست رد به سینه کسی بزنم که احتمالا تا آخر عمر مانندش را به چشم نخواهم دید.</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">البته می شود از سستی اکتین و میوزین ایراد گرفت یا مسئولیت این تصمیم را به گردن قضای الهی انداخت (که شاید تنها فایده خدا، این دوست خیالی، همین باشد که بار اشتباهاتمان را اندکی سبک کند). من هیچ یک از این دو کار را نخواهم کرد. ولی پاسخی هم در جواب سوالم ندارم...شاید... فقط شاید تصور خوشبختی برایم چنان بعید و غیر قابل باور بود که آن را در نطفه خفه کردم. نمی دانم.</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;font-family:Times New Roman;"> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">پ.ن : چقدر از این فعل های ربطی متنفرم! زبان فارسی حقیقتاَ حرص آور است</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;font-family:Times New Roman;">پ.ن.2: امیدوارم که در پست های بعدی دیگر دراما کوئین بازی در نیاورم. شما هم امیدوار باشید!</span></span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[جراحی زیبایی]]></title>
<link>http://mrbahrami.wordpress.com/?p=206</link>
<pubDate>Sun, 10 Aug 2008 17:17:21 +0000</pubDate>
<dc:creator>Mohammadreza</dc:creator>
<guid>http://mrbahrami.wordpress.com/?p=206</guid>
<description><![CDATA[جراحی زیبایی، اعتراف به &#8220;نازیبایی&#8221; است.
]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-family:tahoma;">جراحی زیبایی، اعتراف به "نازیبایی" است.</span></div>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[So...how far did we go]]></title>
<link>http://erazerhead.wordpress.com/?p=29</link>
<pubDate>Fri, 08 Aug 2008 21:17:07 +0000</pubDate>
<dc:creator>EraZer Head</dc:creator>
<guid>http://erazerhead.wordpress.com/?p=29</guid>
<description><![CDATA[Rose: hows sh___?
Rose: u there?
EraZer Head: sh___ is good
EraZer Head: yeah i am
EraZer Head: he s]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:left;" dir="ltr">Rose: hows sh___?<br />
Rose: u there?<br />
EraZer Head: sh___ is good<br />
EraZer Head: yeah i am<br />
EraZer Head: he sends me tons of messages every minute and i just dont know what to answer lol<br />
Rose: cooooool<br />
Rose: what does he say?<br />
Rose: love u miss u kiss u?<br />
EraZer Head: he FLIRTS<br />
EraZer Head: yeah exactly<br />
Rose: :))<br />
Rose: oh how sweeet<br />
Rose: well u can just flirt bac<br />
Rose: back*<br />
Rose: love u 2 miss u 2 kiss u 2<br />
EraZer Head: oh thats so exhausting<br />
Rose: how far did u go with him?<br />
EraZer Head: :-P<br />
EraZer Head: and repetitive<br />
EraZer Head: i dont like to be repetitive!<br />
Rose: hmm ur not<br />
Rose: well flirting never changes<br />
Rose: the basics are always the same<br />
Rose: thats not repetition<br />
Rose: how far did u guys go?<br />
EraZer Head: making out<br />
Rose: cooooooooool<br />
EraZer Head: but i stopped him<br />
EraZer Head: and said we should not go so far<br />
Rose: oh why not?<br />
Rose: poor guy is probably burning 4 u<br />
EraZer Head: i know he will break my heart any way lol<br />
EraZer Head: i guess i have forgotten how to trust other boys :-P<br />
EraZer Head: hey i should disconnect my sis wants to make a call<br />
EraZer Head: ill be back in about an hour ok?<br />
Rose: oh honey dont be so pessimistic i feel he's a good guy<br />
Rose: oki oki<br />
Rose: c ya<br />
EraZer Head: :-*<br />
EraZer Head: c u soon</p>
<p style="text-align:left;" dir="ltr"> </p>
<p style="text-align:left;" dir="ltr">P.S : But seriously...Where's the problem? Why don't I take it easy and go with the flow? I don't know... I can't find out! Future shows us everything.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[این پست عنوان ندارد]]></title>
<link>http://erazerhead.wordpress.com/?p=23</link>
<pubDate>Thu, 07 Aug 2008 07:08:17 +0000</pubDate>
<dc:creator>EraZer Head</dc:creator>
<guid>http://erazerhead.wordpress.com/?p=23</guid>
<description><![CDATA[از همون لحظه اول که دیدمت دیوونت شدم&#8230; داخل مغازه بود]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">از همون لحظه اول که دیدمت دیوونت شدم... داخل مغازه بودم که دیدم با سینا از ماشینش پیاده شدی... تا این طرف خیابون بیای همین طوری خیره داشتم نگات می کردم... گفتم خدایا این کیه همراه سیناست... یعنی ممکنه گی باشه؟ یعنی ممکنه...؟! فکر کردم بی اف سینا هستی. نمی خواستم بی جنبه بازی در بیارم... خیلی جلو خودم رو گرفتم...خیلی! اما بازم سعی کردم یه جورایی خودم رو بهت نشون بدم... چطور نفهمیدی من ازت خوشم اومده؟! من داشتم برات بال بال می زدم! با هزار بدبختی سر حرف رو باهات باز کردم... پسر چقدر تو خوشگلی! یعنی «هیچ» عیب و نقصی نداری...«هیچ»! دیوونتم... اصلاَ هیچ فکرشو هم نمی کردم که یه روز بهت برسم... این قدر بهت نزدیک باشم... تو بقلم باشی... نینی ملوسم! آب نبات چوبی من! خدایا یعنی من بیدارم؟</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;font-family:Times New Roman;"> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;"><em>(بخشی از صحبت های یک دوست خوب، در یک شب خوب، به کله پاک کن – اسامی در این وبلاگ همگی عوض شده خواهند بود)</em></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;font-family:Times New Roman;"> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">پ.ن : هر چقدر هم که بدبین باشی، هر چقدر هم که محافظه کارانه و سنجیده عمل کنی، وقتی یک نفر در عرض سه ساعت با حرف های شیرین و نگاه های معصومانه اش بمبارانت می کند، چه عکس العملی می توان نشان داد؟</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">ش عزیز، من هم دوستت دارم. اما هنوز زود است.</span></span></span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[اعتراف 1 (ارتش به شهر پاوه اعزام باید گردد)]]></title>
<link>http://vasabaha.wordpress.com/2008/08/01/eteraaf1/</link>
<pubDate>Fri, 01 Aug 2008 08:53:24 +0000</pubDate>
<dc:creator>درویش</dc:creator>
<guid>http://vasabaha.wordpress.com/2008/08/01/eteraaf1/</guid>
<description><![CDATA[موتوا قبل ان تموتوا
سال پنجاه و هشت بود. رادیو و تلویزیو]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>موتوا قبل ان تموتوا</p>
<p><strong>سال</strong> پنجاه و هشت بود. رادیو و تلویزیون مرتباً اخبار ویرایش شده منطقه نا آرام کردستان را به خورد خلق غیر کُرد می رساند. من و ما اصفهانیها بیشتر از همه خود را شریک انغلاب(<span style="text-decoration:line-through;">ق)</span> میدانیم. قرارمان هم این است که همه چیز خوب و سر جای خودش باشد. دیگر شاه و ساواک و این حرفانیست. امام است و نائب امام و فغیه(!) و مجتهد. اگر کُردهای فریب خورده و گروهکهای بی دین و وابسته اجازه بدهند، قبل از آنکه آب سیفون توالت به خزینه فاضلاب برسد، ما به مدینه فاضله(اب)خواهیم رسید . اما افسوس که نمی گذارند. یا از آزادی حرف می زنند ، یا از حقوق انسانی، یا اینکه تبیعیض قومی را مطرح می کنند.</p>
<p>تا ساعتهای دو و سه بعد از ظهر از خانه بیرون نرفتم. اما می شنیدم که شهر(اصفهان) از پاوه و سنندج هم شلوغ تره. از حمله به کتابفروشی های ضد انقلاب بگیر تا سوزاندن کتب ضالّه و تظاهرات بی وقفه.</p>
<p>با دوست قدیمی(س) ام که دیگر برادر زنم شده بود، رفتیم بیرون ببینیم چه خبره. از چهار راه تختی به بعد دود کاغذ به مشام می رشید. هر چه به طرف چهارباغ نزدیک می شدیم بوی سوختگی و دود کاغذ شدیدتر می شد. چند جا در وسط چهار باغ عباسی، بین دو خیابان به خرمنهای سوخته کتاب برخوردیم. معلوم بود که از صبح تا آنوقت روز دیگر چیزی برای ما باقی نگذاشته بودند که به فیض برسیم. رفتیم جلو تا رسیدیم روبروی مدرسه چهارباغ. دیدم که عده ای از پنجره های در کرکره ای پاساژ(م) بالا می روند. شلوغ بود . می گفتند داخل کتابفروشی پاساژ پر است از کتابهای مضره و درب را بسته اند که کسی وارد نشود. آنها می رفتند که کتب مضره را کشف و خرمن کنند. من صاحب کتابفروشی را می شناختم. در یکی دو سال قبل و بعد از واقعه 22بهمن دانشجو بودم و هر وقت کتابی کمیاب بود از آنجا تهیه می کردم. حتی یادمه یکروز&#160; دو کتاب درسی از او خریدم و موقع خارج شدن از کتابفروشی بر گشتم و از بیرون چهار چوب در پرسیدم : راستی آقای +++ ،مالکیت منشاء خانواده، چنده؟ کتابفروش فلکزده همانطور که روی صندلی لم داده بود با دست اشاره کرد : « بیا تو، بیاتو، بیاتو، بیاتو. رفتم داخل.</p>
<p>ـــــــ از کجا می آئی تو ؟!<br>ـــــــ از چهار راه بنائی، چی شده ؟ چه خبره؟<br>ـــــــ هر کی ندونه فکر می کنه از پاریس اومده ای. این حرفا چیه ؟ داد می زنی ؟ مگه شکلات می خوای؟<br>ــــــ مگه چی شده ؟<br>ــــــ اولاً که ندارم. دویماً نه تا امروز داشته و نه اون را دیده ام و نه حتی خونده ام. تو هم اگر می خواهی کله ات رابباد بدی حرفی نیست ، اما برای مردم درد و سر درست نکن.<br>ــــــ برو بابا، شما هنوز تو حال و هوای زمان شاه زندگی می کنی. تموم شد. خدا حافظ، نخواستیم.»</p>
<p>چند دقیقه ای پشت درب پاساژ ایستادیم .با پرت شدن چند جلد کتاب بر روی سر جمعیت فهمیدم که کتابفروشی را تسخیر کرده اند. جمعیت مانند سیل زده ها و یا زلزله زده هائی که کمکهای غذائی پرت شده از هلیکوپتر های امداد را در هوا می قاپند، به هوا می پریدند و با حرص و ولعی هیجانی کتابها را در هوا می قاپیدند. کتابها کم بودند و افراد زیاد. بنا براین به سوزاندن نمی رسید و به محض رسیدنشان به دسترس جمعیت چنان تکه پاره می شدند که کاغذ خوردکن های آمریکائی به گردشان هم نمی رسید. با سعی و تلاش، زیاد یک کتاب از تو هوا گرفتم . بی اختیار و طبق عادت خواستم بازش کنم ببینم چیه، چه نوشته، مال کیه ، چی می گه، در باره چیه؟</p>
<p>آدم ساده لوح احمق! اینجا جای کتاب خواندنه؟!<br>دهها دست کتاب را از دستم قاپید و حسرت پاره کردن یک ورقش را بر دلم گذاشتند.<br>کتاب بعدی را که گیر آوردم گذاشتم زیر بغلم و سعی کردم که از جمعیت خارج شوم تا بتوانم بخوانمش. دل غافل! مانند جمعیت بازیکنان راگبی بر سرم ریختند و حتی بعد از آنکه کتاب پاره پوره شده بود عده ای مثل بازیکنان راکبی که توپ را گم گرده اند باز دست توی لنگ و پاچه من می کردند و دنبال کتابی که نبود می گشتند.</p>
<p>ساده اندیشی به کمکم آمد و از شر حماقت نجاتم داد. با خود گفتم، مرتیکه خر، اونهائی که رفتن اون بالا می دونن چه کتابی را بیاندازن پائین. حالا&#160; توی این شلوغی آقای مطالعه شده ای؟! کتابی را که می اندازند پائین یقیناً بد است دیگه. حالا تو می خوای باز بینی کنی.</p>
<p>آنروز رفته بودیم که به دیگران بپیوندیم و همانکاری را بکنیم که بقیه می کردند، اما نمی دانم چرا از آن جمعیت جدا شدیم. آنموقع متوجه نبودم که من نمی توانم کتاب پاره کنم. تا یادمه هر چیزی که کتاب شده باشدرا دوست داشتم. برای خواندن، یا برای نگهداشتن در طبقه کتابخانه و یا برای دادن به دیگران که بخوانند. دکور کتابخانه برایم زیبا تر از هر تابلوی نقاشی ای بود. اما پاره کردن و سوزاندن کتاب را نمی فهمیدم. آنروز ظاهراً سوزانده شدن کتب ظاله را تأئید می کردم اما، نمی دانم چرا اگر همان کتابهای بد بدستم می رسید بعد از خواندن فقط یک کار دیگر به فکرم می رسید، و آن اینکه آنرا جلد بگیرم و برای دو باره خواندن نگهش بدارم. همین.</p>
<p>از آن جمعیت فاصله گرفتیم. جمعیتی کوچک دیگری توجهمان را جلب کرد. همه بدور کیشه یا کیوسک کوچک یک کتابفروشی حلقه زده بودند. همه اصفهانیها آنرا می شناسند و هر کس یکبار از پیاده رو غربی چهارباغ(سمت مقابل مدرسه چهارباغ) بگذرد متوجه وجود آن کیوسک کتابفروشی می شود.اتاقکی کوچک و انباشته از کتاب. تا یادم می آید این اتاقک در کنار پیاده رو چهار باغ بوده و هنوز هم باید باشد. اگر اشتباه نکنم آنموقع صاحبش&#160; پیر مردی بود(حد اقل نسبت به ماها)که گویا شنوائیش(گوشش) کمی ضعیف بود. بیچاره در چند متری کنار پیاده رو ایستاده بود و با نگرانی، جمعیتی که بدور کیوسک حلقه زده بودند را می نگریست. در بین جمعیت چند نفر راشناختم. دانشجو و بچه محلمان بودند. یکی از آنها را از دوران دبیرستان می شناختم. رفتیم جلو و بعد از احوالپرسی مشغول صحبت شدیم. صحبت پیرامون معضل و بغرنج آن زمان کشور و شهرمان، یعنی در باره آن اتاقک کتاب و نشریه فروشی بود. « سیّد ر.. چه خبره؟<br>ــــــ پیر مرده از صبح کیوسک را بسته و می ترسه باز کنه. همین کنار ایستاده و حرف هم نمی زنه.<br>ــــــ اگه ریگی به کفشش نبود باز می کرد. چند تا می رفتن کتابها را می دیدند و کنترل می کردند. اگر کتاب آنچنانی نداشته باشه که نباید بترسه.<br>ــــــ چند بار بهش گفتند.قبول نکرد. گفت همه کتابها از همینجا پیداست. می بینید که، قرآن و نهج البلاغه و .....ست.<br>ــــــ حتماً اون زیر میرا چیزی داره، اگه نه ..... .<br>ــــــ توی این صندوقهای آهنی جلو کیوسک هم پراز کتابه. قفل های گردن کلفتی هم داره.<br>ــــــ قفل ها را بی خیال سیّد. به سه سوت باز می شه.<br>ــــــ می تونی؟<br>ــــــ آره.<br>ــــــ پس معطل چی هستی؟!<br>ــــــ این جمعیت خری که جلو پاساژ دیدم، خیلی هاشون اومدن اینجا.<br>ــــــ خوب!<br>ــــــ خوب که خوب، اینا فقط دنبال یک چیزی می گردند که جر بدهند یا بسوزانند. فکر نمی کنم اگر قرآن ها را هم بدستشون برسه پاره نکنند.اصلاً کسی نگاه نمی کنه . نمی شه . فقط دستاشون کار می کنه . نه نگاه می کنند و نه کسی فرصت می دهد.درنگ بکنی یکی دیگه اجر و ثوابشا می بره. قاپ می زنند و تکه پاره می کنند. هر ورق بین بیست تا دست گم می شه. اینها مثل مردم شام اومدن که ثواب سنگ زدن به اسرا نصیبشون بشه. نیومدن که<br>اسیرها را شناسائی کنند. کسی دنبال بی گناه نمی گرده. زدن گناهکار اجر و ثواب داره. بیگناه به درد کسی نمی خوره. پس بهتره همه گناهکار باشن. چی می گی تو؟<br>ــــــ ببین من خیلی ها که اینجا هستند را می شناسم. تو قفل را باز کن، من و تو و یکی دو نفر دیگر کتابها را می بینیم .حالا چارتا کتاب فلان هم داخلشون بود بر می داریم و بقیه را میذاریم سر جاشون و به پیر مرده می گیم بیاد یک قفل دیگه درش بزنه. اصلاً کیوسک را باز کنه، دیگه مسئله حلّه.کسی کارش نداره.»<br>اگر می خواستم قفل بدبختیها و شانسم را باز کنم به این راحتی باز نمی شد. اما چون قرار بود برگ سیاهی بر اوراق زندگیم رقم بخورد، قفل به همان سوت اول باز شد، نه سه سوتی که گفته بودم. جمعیت مانند قحطی زده ها، یا به مثل گله گرگهای گرسنه حمله می کرد. مانند گله کفتار همدیگر را هل می دادند که زود تر از بقیه به لاشه مردار برسند. البته آنان از کفتارها حریص تر بودند چون با رسیدن به آن لاش، ثواب بدر و احد نیز نصیبشان میشدو به بهشت هم می رسیدند. در هجوم اول و به محض باز شدن در، من بداخل صندوق و لای کتابها چماله شدم. قبل از آنکه کتاب بشوم، سید و دوست من و آن چند نفر آشنای سیّد نجاتم دادند و از داخل صندوق بیرون آمدم. نیم ساعتی دستها را به هم حلقه کردیم تا جلو هجوم آن فوج وحوش را بگیریم که شاید سیّد بتواند کتابها را کنترل کند و اگر کتابی وجود دارد که مخل نظم جامعه بشری شده و حقوق انسانی ما را تهدید می کند، پیدا کرده و بدست آن خیل ... معدوم شود. سیدنیمی از کتابها که اکثراً قرآن و نهج البلاغه بود را کنار زد و چیزی پیدا نکرد. اما ما دیگر توان مقاومت نداشتیم و چهار پنج نفری نمی توانستیم&#160; جلو فشار امت قرآن را بگیریم. به سید گفتیم که بیا بیرون . ولش کن. سید به جمعیت گفت هیچی غیر از قرآن و کتابهای معمولی نیست بگذارید صاحبش بیاد جمع جورش کنه. اما جمعیت که فهمید ما دیگر داریم می رویم حمله کرد&#160; تا به ما بیاموزد که کنترل و باز بینی کتاب چگونه است.</p>
<p>تامیدان انقلاب(سی وسه پل) رفتیم و برگشتیم. نیم ساعت یا کمی بیشتر نگذشته بود که باز به جلو همان کیوسک رسیدیم. در نیودن ما مسئله به سرعت حل شده بود. دیگر کسی جلو و اطراف کیوسک نبود، هر چه بود پاره کتاب بود و خاکستر و دیگر هیچ، همه قرآنها و نهج البلاغه دود شده بود. بعد ها این واقعه اسفبار را برای دوست و ظریفی تعریف کردم. وی که مخالف مذهب نیز بود رو کرد و به من گفت : پس معلوم شد که کتابهای ضالّه و مضرّه کدامند!</p>
<p>نزدیک های ساعت پنج عصر و نزدیک دروازه دولت بود که به گروه صد و چند نفری موتور سوارانی بر خوردیم که شعار میدادند ارتش به شهر پاوه اعزام باید گردد. برای سوار شدن به پشت موتور سواری که جای خالی داست لازم به پرسیدن نظر موتور سوار نبود. من و دوستم(همان برادر زنم) هر کدام پشت سر یکی از آن موتور ها سوار شدیم. کوتاه کلام، از جلو پادگان توپخانه اصفهان سر در آوردیم. جلو درب پادگان همچنان که گاز می دادیم و دور می زدیم فرمان صادر می کردیم که : ارتش به شهر پاوه&#160; ---&#160; اعزام باید گردد.</p>
<p>ساعت ده شب در اتاقم تنها بودم. پیام آیت الناس طاهری، امام جمعه و... از رادیو پخش شد: « مردم شهید پرور اصفهان آرامشتان را حفظ کنید. مقامات استان خود به بر چیدن و جمع آوری کتابهای مضره اقدام خواهند کرد...ووو...</p>
<p>بی اختیار و باصدای بلند داد زدم که : " مرتیکه ملعون دیگر چیزی باقی نمانده که شما بسوزانید. تا حالا کدام جهنمی بودید. بوی دود کتاب آسمان را سیاه کرده. نکند دود تریاک جلو چشمهایت را گرفته بوده که سیاهی آسمان را ندیده اید!</p>
<p>اشتباه می کردم. آقای طاهری شم و استعداد شایسته ای در آتش سوزی داشت. بعد از آتش زدن سینما رکس آبادان و بعد از آن آدم سوزی، دون شأن ایشان بود که در کاغذ سوزی شرکت کند. گرچه از یک دیدگاه فاجعه کتاب سوزی هولناکتر از آدم سوزی است.</p>
<p>گرچه شکستن یا نشکستن آن قفل سرنوشت محتوم آن کیوسک کتابفروشی را تغییر نمی داد، ومانند دهها کتابفروشی دیگر نهایتاً همان بلا بر سرش می آمد، اما من از همان دقایق اول پس از شکستن قفل، خود را مجرم و دخیل درآن فاجعه می دانستم و تا به امروز. از همان روز تصمیم گرفتم در اولین فرصت به آن کتابفروش مراجعه کنم و حد اقل با دادن جریمه کتابها خودم را اصلاح و تنبیه کنم. بدون آنکه بخواهم خودم را تبرئه، وکوتاهیم را&#160; توجیه کنم تا امروز توفیق اینکار را نیافتم. البته مشکلات فراوان زندگی و پیشامدها باعث می شد این کار را به تأخیر بیاندازم و به زمانی دیگر موکول کنم. اما امروز اعتراف می کنم که « رفتن به نزد آن کتابفروش و عذر خواهی و جبران خسارت وی بر تمام مسائل زندگی من اولویت داشته، و امروز در اینجا، و فردا در پیشگاه خداوند، هیچ عذری پذیرفته نیست.</p>
<p>مدتی بعد از آن، به جرم کتاب و کتابخوانی و نگهداری کتب مضرّه و ضالّه به زندان افتادم و از کار معلمی اخراج، و از حیّز انتفاع نیزافتادم . پس از آزادی از زندان از کشور خارج شدم .&#160; تا زمانی که کتابسوزها بر مسند قدرت تکیه زده باشند نمی توانم به کشور باز گردم . آرزو می کنم آن کتابفروش هنوز در قید حیات باشد. اما من دیگر ایران نیستم و نمی توانم او را ببینم و فرصت عمل به تصمیمی که گرفته بودم را از دست داده ام. اگر کسی از آن دکه کتابفروشی و صاحبش و یا از وارثین احتمالی آن کتابفروش خبری داشته باشد، خواهش می کنم از طریق قسمت نظرات همین سایت با بنده تماس بگیرد. یا اینکه اگر می شود آدرس این سایت را به آنها بدهند. باشد که حد اقل خسارت مالی آن صد و چند جلد قرآن و نهج البلاغه ای که بدست یاران خمینی به آتش کشیده شد را جبران کنم. کتابهای فراوان دیگری نیز در آن دکّه کتابفروشی موجود بود، اما آنچه حتی از دور توجه را به خود جلب می کرد، قرآن های مختلف بود که دسته دسته روی همدیگر قرار گرفته بودند که همگی سوخته شدند. ادامه دارد.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[اعتراف]]></title>
<link>http://omidaneh.wordpress.com/?p=6</link>
<pubDate>Mon, 28 Apr 2008 10:17:22 +0000</pubDate>
<dc:creator>امید بحرینی</dc:creator>
<guid>http://omidaneh.wordpress.com/?p=6</guid>
<description><![CDATA[من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم !
دین ر]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="text-align:right;" align="right"><span style="color:#76923c;"><span dir="rtl">من</span><span> <span dir="rtl">زندگی را دوست دارم</span></span></span><img class="alignleft" style="float:left;" src="http://www.ripway.com/members/getfile.asp?file=\c0ae8add2e079feb6226a98941d2b756%2Ejpg" alt="�سین پناهی" width="300" height="308" /></p>
<p style="text-align:right;" align="right"><span style="color:#76923c;">ولی از زندگی دوباره می ترسم</span><span style="color:#76923c;"> !</span></p>
<p style="text-align:right;" align="right"><span style="color:#76923c;">دین را دوست دارم</span></p>
<p style="text-align:right;" align="right"><span style="color:#76923c;">ولی از کشیش ها می ترسم</span><span style="color:#76923c;"> !</span></p>
<p style="text-align:right;" align="right"><span style="color:#76923c;">قانون را دوست دارم</span></p>
<p style="text-align:right;" align="right"><span style="color:#76923c;">ولی از پاسبان ها می ترسم</span><span style="color:#76923c;"> !</span></p>
<p style="text-align:right;" align="right"><span style="color:#76923c;">عشق را دوست دارم</span></p>
<p style="text-align:right;" align="right"><span style="color:#76923c;">ولی از زن ها می ترسم</span><span style="color:#76923c;"> !</span></p>
<p style="text-align:right;" align="right"><span style="color:#76923c;">کودکان را دوست دارم</span></p>
<p style="text-align:right;" align="right"><span style="color:#76923c;">ولی از آئینه می ترسم</span><span style="color:#76923c;"> !</span></p>
<p style="text-align:right;" align="right"><span style="color:#76923c;">سلام را دوست دارم</span><span style="color:#76923c;"> </span></p>
<p style="text-align:right;" align="right"><span style="color:#76923c;">ولی از زبانم می ترسم</span><span style="color:#76923c;"> !</span></p>
<p style="text-align:right;" align="right"><span style="color:#76923c;">من می ترسم پس هستم</span></p>
<p style="text-align:right;" align="right"><span style="color:#76923c;"> ( <span dir="rtl">حسین پناهی</span> )</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;" align="right"><span style="color:#76923c;"> </span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[اعتراف!]]></title>
<link>http://shabestan.wordpress.com/?p=506</link>
<pubDate>Sat, 05 Apr 2008 15:56:26 +0000</pubDate>
<dc:creator>شبستان</dc:creator>
<guid>http://shabestan.wordpress.com/?p=506</guid>
<description><![CDATA[یک روز، شایدم یک بعدازظهر، ما نشسته بودیم تو اتاقمون (ج]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>یک روز، شایدم یک بعدازظهر، ما نشسته بودیم تو اتاقمون (جای شما خالی) یک فیلم گذاشته بودیم نگاه میکردیم. فیلم بسی خسته کننده بود و از اول فیلم صحنه که هیچی، اصلا لباس بد هم نذاشته بودن بیشرفا! فیلم رسید به جایی که یک خانومه‌ای رفته بود مسافرت بعد برگشت دید بله! حاج آقاشون بالاس و با یک حاج خانم دیگه ریخته رو هم! تو همون زمانی که خانوم قضیه دنبال تفنگ میگشت که بره تو اتاق کاره حاج آقا رو یکسره کنه، ناگهان صدای پایی اومد! ما هم که تیز!، کبوندم روی اسپیس کیبورد، تا فیلم وایسه و کار به جاهای باریک نرسه. پدر گرام از در اتاق وارد شد و بنده لبخند کاملا ملیحی روی لب گماردم تا قضیه کاملا ماست مالی بشه. اما چند لحظه‌ای بیشتر طول نکشید تا فهمیدم که پدر گرام اصلا به لبخند ملیح من توجه نداره که هیچ، چشمهاش اندازه دو تا سینی شده داره مانیتور رو نگا میکنه! ما هم صورتمون رو برگردوندیم دیدیم! اوپس! رو دس خوردیم، خانومه زودتر وارد اتاق شده!</p>
<p>* مربوط به <a href="http://norooz87.wordpress.com/2008/03/31/%d9%81%da%a9%d8%b1-%d9%85%db%8c%da%a9%d9%86%d9%85-%d8%a7%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%a2%d8%ae/">قضیه اعتراف</a> در وبلاگ نوروز 87.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[اعتراف می‌کنم!]]></title>
<link>http://norooz87.wordpress.com/?p=146</link>
<pubDate>Fri, 04 Apr 2008 08:14:34 +0000</pubDate>
<dc:creator>محمد</dc:creator>
<guid>http://norooz87.wordpress.com/?p=146</guid>
<description><![CDATA[اعتراف می‌کنم!
اعتراف اول:
ترم دوم بودیم و تو آزمایشگاه]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>اعتراف می‌کنم!<br />
اعتراف اول:<br />
ترم دوم بودیم و تو آزمایشگاه، از 12 نفر یک نفر دختر بود. خلاصه این آبجی خانوم یه روزی کولیس به دست میاد پیش من و سوال که طریقه استفاده از کولیس چطوریه؟ من کاملا بلد بودم، اما خب تا اون زمان دختر از آن فاصله ندیده بودم و هفت قلم آرایش و ادکلن شدیدش گیجم کرده بود، خلاصه نیدید بدید به حساب میومدم (الانم بدترم)؛ کولیس را ازش گرفتم و اومدم که بهش توضیح بدم دیدم هیچی بلد نیستم، اما ضایع بود که بگم نمی‌دونم، بر اساس قوائد کار و خطوط روش یک سری چرت و پرت سر هم کردم و بهش تحویل دادم و گذشت. الان عذاب وجدان دارم که نکنه اون اراجیف به عنوان اصول تو ذهنش مونده باشه! آخه نمره‌ها هم که اومد 10 گرفته بود و کمترین نمره بود!</p>
<p>اعتراف دوم:<br />
در اعتراف اول حدود  15٪ خالی‌بندی وجود داره، هرکی حدس بزنه که کجاش  الکی بود جایزه داره!</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[فنجان جادويي]]></title>
<link>http://grayidea.wordpress.com/?p=648</link>
<pubDate>Fri, 28 Mar 2008 06:10:18 +0000</pubDate>
<dc:creator>مهرنوش محتشمي</dc:creator>
<guid>http://grayidea.wordpress.com/?p=648</guid>
<description><![CDATA[ 
مردي يك فنجان جادويي پيدا مي كند و مي فهمد كه اگر توي ف]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p> <img src="http://grayidea.wordpress.com/files/2008/03/scilenc.gif" alt="اندوه" height="378" width="320" /></p>
<p>مردي يك فنجان جادويي پيدا مي كند و مي فهمد كه اگر توي فنجان گريه كند ،‌ اشكهايش تبديل به مرواريد مي شود . با وجود اينكه از مال دنيا چيزي نداشت اما يك لب داشت و هزار خنده وبه ندرت اشك مي ريخت .</p>
<p>با اين حال راههايي براي غمگين كردن خودش پيدا كرد تا اشكهايش او را ثروتمند كند . هر قدر مرواريد ها روي هم جمع مي شدند اندوه او هم بيشتر مي شد. سرانجام مرد ، چاقو به دست ،‌ روي كوهي از مرواريد نشسته بود و بدون هيچ فرياد رسي ، همچنان توي فنجان گريه مي كرد و پيكر بي جان همسر عزيزش را در آغوش گرفته بود !</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[در زندگي ترسهايي است كه مثل خوره روح آدم را مي خورد ]]></title>
<link>http://grayidea.wordpress.com/?p=612</link>
<pubDate>Wed, 05 Mar 2008 16:22:11 +0000</pubDate>
<dc:creator>مهرنوش محتشمي</dc:creator>
<guid>http://grayidea.wordpress.com/?p=612</guid>
<description><![CDATA[ 
در زندگي ترسهايي است كه مثل خوره روح آدم را مي خورد . خ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p> <img src="http://grayidea.wordpress.com/files/2008/03/320_belle_comme_une.jpg" alt="ترس" height="480" width="376" /></p>
<p>در زندگي ترسهايي است كه مثل خوره روح آدم را مي خورد . خيلي حرفها هست كه دلم مي خواهد بزنم . خيلي چيزها هست كه مي خواهم بنويسم . راجع به خيلي چيزها مي خواهم نظر خود را بگويم ولي...</p>
<p>ولي مي ترسم . و اين ترسي است كه يه خاطرش <a href="http://deserter.wordpress.com/2008/02/27/freedomofspeech/" title="رضا عظيمي" target="_blank">مسخره</a> هم شده ام!</p>
<p>حسرت احمقانه اي است اينكه بتواني پشت كامپيوترت بنشيني و بنويسي از هر چه كه مي خواهي !!! بدون در نظر گرفتن هيچ چيز ! نه ترس از سانسور و نه ف ي ل تر شدن و نه دستگيري ونه و...</p>
<p>اما من اميدوارم و روزي اين اتفاق خواهد افتاد . پس مينوسم و همه را براي آنروز رويايي save خواهم كرد  !</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[يك اعتراف تلخ !!! ]]></title>
<link>http://grayidea.wordpress.com/?p=547</link>
<pubDate>Sun, 27 Jan 2008 18:52:24 +0000</pubDate>
<dc:creator>مهرنوش محتشمي</dc:creator>
<guid>http://grayidea.wordpress.com/?p=547</guid>
<description><![CDATA[ 
بايد اعتراف كنم .چاره اي ندارم . هر چند تلخ و ناگوار اما]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p> <img src="http://grayidea.wordpress.com/files/2008/01/4227081-lg.jpg" alt="مخمصه" height="466" width="348" /></p>
<p>بايد اعتراف كنم .چاره اي ندارم . هر چند تلخ و ناگوار اما بايد بپذيرم كه شكست خوردم !</p>
<p>شكستم براي خودم بسيار غير منتظره بود ! شوكه شده بودم و از وحشت يخ زده بودم ! نمي تونستم بپذيرم در حالي باختم كه از موفقيتم صد در صد مطمئن بودم !!</p>
<p>من موقعيت را كاملا مي شناختم و همين طور فرد مورد نظرم را ! با او آشنا بودم و از تمام تاكتيك هاي رواني اش باخبر ! حتي ميدانستم كه چگونه بازي مي كند و چگونه حريف را مي چرخاند ! شكست من مثل كسي بود كه از دست حريفش خبر دارد اما مي بازد !</p>
<p>ومن باختم و درعين ناباوري  فرو ريختنم را با چشمي اشك بارنظاره كردم !</p>
<p>امروز يكشنبه است و من اعتراف مي كنم كه شكست خوردم !</p>
]]></content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>
