برچسب‌ها » انقلاب

مارکسیسم و زندگی روزمره / کانیشکا گونِواردنا /  ترجمه آیدین ترکمه

/ درباره‌ی هانری لوفور، گی دوبور و برخی دیگر /

 

انسان باید روزمره باشد، یا اصلاً نباشد.

هانری لوفور

1

مارکسیسم و زندگی روزمره.[1] در عصر یادزدوده‌ی پسامدرنیسم بعید به نظر می‌رسد که این دو مفهوم همبسته باشند، فقط اندکی از رابطه‌ی نزدیک و انقلابی‌شان در دهه‌های اول سده‌ی گذشته در حال افشاشدن است.

مقاله

منو با خودت ببر

لب مرز پیاده مون کردن برای انگشت نگاری. مامور مرز آمریکا که با پاسپورتها و انگشت نگاری ور میرفت، با ما و به خصوص با رفیقم میلاسید و از اطلاعاتش راجع به ایران لاف میزد. زر زر میکرد و من جواب لاسها و مزه هایش را دوستانه میدادم که جان بکند و ما را بی دردسر راهی کند. بین چرندیاتی که میگفت در مورد یک فیلم ایرانی گفت که «گوگوش» با یک پسر خوشتیپ رو موتور فرار میکند. داشت همسفر را میگفت. اینرا وقتی در کنسرت گوگوش نشسته بودم و همسفرش را خواند یادم آمد. با مزه است، من در موقعیت های اضطرار و تشویش بعضا به الف میگویم، منو با خودت ببر. الف میپرسد کجا؟ میگویم هر جا که رفتی. و هیچ وقت دقت نکرده بودم دارم ترانه ای که همچین رسوب کرده در مغزم را پهن میکنم روی مکالمه های زندگی ام.
فکر کنم این را به طرز مکفی توضیح داده ام که خیلی دوستش دارم. خودش را، خود قبل از انقلاب جوانش را خیلی دوست دارم. ستاره بودنش را دوست دارم. حروم شدن جوانی اش در انقلاب یک طورهایی به محبوبتش اضافه میکند و میشود اسطوره. ولی چه اهمیتی دارد وقتی یک کشور دارد یکجا در انقلاب و جنگ و سقوط میسوزد، حالا یک ستاره اش هم یک گوشه محبوس بشود؟
تا حالا نرفته بودم کنسرتهای این مدلی. ابی و گوگوش و داریوش  و الباقی. نه فکر میکردم جالب باشد نه دلم میامد یکهو صد دلار بسلفم بابت چیزهای عامه پسند. پنداری فقط یک عده خواص از جمله شجریان و نامجو را لایق بلیط صد دلاری میدانستم. ولیکن این بار یک تیر و دو نشان بود و میشد هم ابی را دید هم گوگوش را. گوگوش که از در آمد از دیدنش خیلی احساساتی شدم. بابا حتی گریه ام گرفت. خزم اما باید بگویم که یک چشمم خیس شد. به سرعت هم یاد مادرم افتادم. او هم کورکورانه و مثل من خانوم گوگوش را میپرستد. همیشه میگه دوست داره ببینه گوگوش را و به او بگوید که دوستش دارد. من یادم هست وقتی ده دوازده ساله بودم شایعه بود که گوگوش بعضا در فلان استخر ظاهر میشود و بی سر و صدا و حاشیه میاید شنا میکند و میرود. و من در تمام استخرهای تهران امیدوار بودم ببینمش و بگویم هیچ غصه نخور. من دوران تو نبودم اما دوستت دارم. مادرم هم تو را دوست دارد و میرویم آرایشگاه مادرم به خانوم میگوید گوگوشی بزنید موهای بچه ام را.

البته واضح است که من هیچ وقت گوگوش را نه در استخر و نه در هیچ مکان دیگر ندیدم تا آن شب که روی صحنه برایمان میخواند. مثل ستاره ها.
ابی هم موجود دوست داشتنی همگان-پسندی است. آقایی که بغل ما نشسته بود برای آقا ابی خیلی سوت زد. همه ی ترانه ها را بلند نعره میزد و ما کنسرت را با صدای او شنیدیم. آقای بغل دستی خیلی کار نداشت آقامون ابی روی صحنه حالشان همچین میزان نبود. حال ظاهری شان معمولی بود، به جز شکم گرد و جلو آمده اش. اما اجراهای دو نفره اش با گوگوش را خراب میخواند. فکر میکنم یادش میرفت کجا را قرار است او بخواند، کجا را قرار است گوگوش بخواند و کجا را قرار است دو صدایی بخوانند. خیلی زیاد سوتی میداد. میکروفون را یادش میگرفت بالا بگیرد و مست به نظر می آمد. اما وقتی میخواند خودش بود. خم میشد کما فی السابق و صدا را از آن اعماق گلویش میکشید بیرون.
یادم است یک دوره ای بین شونزده تا هیژده سالگی با تمام قوا ابی گوش میدادم. برادرم یک فولدر بزرگ پر کنسرتهای ابی داشت. میرفتم توی اتاقش پای کامپیوتر با winamp ابی گوش میدادم. یک ترانه ای داشت که ابی قطع میکرد و مردم میخواندند وقتی دلگیری و تنها، تمام غربت دنیا… بعد ابی ادامه میداد، اما برمیگشت دوباره سر خط و صدا را میداد به جمعیت که جمعیت بخواند وقتی دلگیری و تنها… این رفت و برگشت هفت بار تکرار میشد و من در نوجوانی ام سعی میکردم آن سالن و مردم را تصور کنم که کی هستند که با ابی دارند همنوایی میکنند. آن هم در خارج. خیلی کول بود. خیلی. بعد نشسته بودم در کنسرتش و باز رسید به این ترانه و ابی میکروفن را میگرفت مردم بخوانند. یک دو سه باری رفت و برگشت و بیخیال شد. یعنی میدانید… باید بیست و اندی سال باشد ابی میرود روی صحنه یک تعداد ترانه ی مشخص نوستالژی بیدار کن مردم را هر شب میخواند. شب عید، شب کریسمس، شب سال نوی میلادی و شمسی و قمری. لابد خودش خیلی فرسوده و خسته است. ما هم باید خیلی فرسوده و خسته باشیم.
اما آقای بغل دستی مان شاداب و با انرژی نعره اش را میزد. روحیه ی جالبی داشت. کنسرتی که هشت شروع میشد را نزدیک نه و نیم رسید، از روی پای همه با زنش رد شدند تا رسیدند رو به روی من و الف. ما نشسته ایم سر جایمان و مشغول نوستالژ زدنیم. باسن گنده ی زن آقا در صورت الف و آقا با دو بانویی که بغل ما نشسته بودند یکی به دو میکرد که آنها اشتباهی جایشان نشسته اند. خانوم محترمی که اشتباه نشسته بود انکار میکرد و حاضر نبود بلند شود برود. زن آقای مذکور کمی از وضعیت ناراضی بود و سعی میکرد با من چشم در چشم نشود. لابد من نگاه دریده ی سنگینی دارم به خصوص وقتی زنی با باسن فربه اش جلوی دید همسرم را بسته. یکی به دو پنج دقیقه ای در جریان بود و خانوم چارچنگولی صندلی اشتباهی را چسبیده بود و ادعا میکرد بلیط اش را نمیتواند پیدا کند که نشان بدهد جا مال آنهاست و آقا بلیطش بیست بار با نور موبایلش نشان داد و با شماره صندلی خانوم مطابقت داد. خانوم با سنگینی و نفرت بالاخره بلند شد و صندلی را تحویل آقای بغل دستی داد. ما البته برای بقیه شب از این حادثه ضرر کردیم. طرف از بلندگوهای سالن بیشتر صدا کرد.
باری. خوب بود. خانوم گوگوش و آقامون ابی همانی هستید که فکر میکنید هستند. کارخانه های نوستالژی. گوگوش یه هاله ی تقدس دورش دارد به چشم من که البته یک مقدار دریده شد وقتی ورداشت مرغ سحر را خواند. قبلش پیش زمینه داد که از نوجوانی میخواسته یک ترانه ای را بخواند و نمیشده و حالا موقعیت و فرصتش پیش آمده. من میخواستم باور کنم این کار نمیکند. خودم را گول میزدم میگفتم لابد میخواهد یک ترانه ای از هایده را بخواند. اما الف زیر گوشم گفت لابد مرغ سحر را میخواهد بخواند. مرغ سحر انگار سرقفلی دارد. مال شجریان است. میدانم که نیست و ترانه صاحاب ندارد و هر کسی آزاد است بخواندش. اما انگار بهم برخورده باشد. انگار باید استاد باشی که به خودت اجازه بدهی بخوانی اش. تنظیم اجرای مرغ سحر گوگوش بد بود. پر سر صدا و شلوغ بود. هم ریدن در موسیقی اش بود هم در ترانه. خلاصه همین. دوستش دارم گوگوش را. اما مرغ سحر خواندن کار او نیست قدر مسلم. دست به دست کنید بهش حالی کنید.

اعتراف حدادعادل: مطمئن نیستیم آیندگان انقلاب را حفظ کنند

غلامعلی حداد عادل، رییس سابق مجلس شورای اسلامی از عدم اطمینان به آیندگان برای حفظ انقلاب سخن گفت. وی در یک سخنرانی اذعان کرده است: به هیچ وجه نمی‌شود مطمئن بود که به دلیل انقلابی بودن پدران، فرزاندن هم انقلابی باشند. حتی در خانواده های ما هم تصوری که ما از انقلاب داریم، فرزندانمان ندارند. طبیعی است چون در آن دوران زندگی نکرده‌اند. اگر رها کنیم، نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم که پای انقلاب بایستند. برای انتقال تجربه انقلاب، باید به اندازه تلاشی که برای خود انقلاب صورت گرفت، تلاش شود.

حدادعادل که یکی از شخصیت‌های موثر در طیف اصولگرا به شمار می‌آید در حالی از نگرانی برای آینده انقلاب و حفظ آن در آینده سخن می‌گوید که بسیاری از عملکردهای وی و طیف اقتدارگرا در راستای دلزدگی جوانان از انقلاب و آرمان‌های آن بوده است. در چند سال اخیر بسیاری از دلسوزان نظام هشدار دادند که چنین بوخوردهایی با جوانان و همچنین عملکرد اقتدارگرایان باعث دوری جوانان از انقلاب خواهد شد و اینک به نظر می‌رسد حدادعادل از افراد بانفوذ در اصولگرایان و از بستگان آیت‌الله خامنه‌ای به تازگی برخی مسایل و مشکلات موجود در کشور را نظاره می‌کند و باعث نگرانی حدادعادل شده است.

به گزارش  مهر، حداد عادل ادامه داد: انقلاب کم کم ۴۰ ساله می‌شود و چند ماه دیگر جشن ۳۶ سالگی آن را برگزار خواهیم کرد. نسلی که انقلاب کرده، به تدریج جایش را به نسل‌های بعدی می‌دهد و همه ما این سوال را داریم که آیا این انقلاب، با آن اهدافی که داشته توسط نسل آینده حفظ می‌شود؟

وی افزود: به هیچ وجه نمی شود مطمئن بود که به دلیل انقلابی بودن پدران، فرزاندن هم انقلابی باشند. حتی در خانواده های ما هم تصوری که ما از انقلاب داریم، فرزندانمان ندارند. طبیعی است چون در آن دوران زندگی نکرده اند. اگر رها کنیم، نمی توانیم انتظار داشته باشیم که پای انقلاب بایستند. برای انتقال تجربه انقلاب، باید به اندازه تلاشی که برای خود انقلاب صورت گرفت، تلاش شود. این موضوع مانند سواد است. یعنی اگر پدری سواد داشته باشد، دلیل نمی‌شود که فرزندش هم باسواد به دنیا بیاید. بلکه باید به آن فرزند، سواد آموخت. اگر کسی به انقلاب دلبستگی داشته باشد و بچه ها را رها کند، معلوم نیست چه اتفاقی بیافتد.

منبع

آزادی برای همه

در این وبلاگ عهد بر این است که آشکارا به انتقاد از نظم موجود بپردازیم!
ما تنها و تنها وظیفه این وبلاگ را مشوقی یا محرکی برای رهایی از بندهای از خود بیگانگی بشر می دانیم.