برچسب‌ها » انقلاب

اعتراف حدادعادل: مطمئن نیستیم آیندگان انقلاب را حفظ کنند

غلامعلی حداد عادل، رییس سابق مجلس شورای اسلامی از عدم اطمینان به آیندگان برای حفظ انقلاب سخن گفت. وی در یک سخنرانی اذعان کرده است: به هیچ وجه نمی‌شود مطمئن بود که به دلیل انقلابی بودن پدران، فرزاندن هم انقلابی باشند. حتی در خانواده های ما هم تصوری که ما از انقلاب داریم، فرزندانمان ندارند. طبیعی است چون در آن دوران زندگی نکرده‌اند. اگر رها کنیم، نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم که پای انقلاب بایستند. برای انتقال تجربه انقلاب، باید به اندازه تلاشی که برای خود انقلاب صورت گرفت، تلاش شود.

حدادعادل که یکی از شخصیت‌های موثر در طیف اصولگرا به شمار می‌آید در حالی از نگرانی برای آینده انقلاب و حفظ آن در آینده سخن می‌گوید که بسیاری از عملکردهای وی و طیف اقتدارگرا در راستای دلزدگی جوانان از انقلاب و آرمان‌های آن بوده است. در چند سال اخیر بسیاری از دلسوزان نظام هشدار دادند که چنین بوخوردهایی با جوانان و همچنین عملکرد اقتدارگرایان باعث دوری جوانان از انقلاب خواهد شد و اینک به نظر می‌رسد حدادعادل از افراد بانفوذ در اصولگرایان و از بستگان آیت‌الله خامنه‌ای به تازگی برخی مسایل و مشکلات موجود در کشور را نظاره می‌کند و باعث نگرانی حدادعادل شده است.

به گزارش  مهر، حداد عادل ادامه داد: انقلاب کم کم ۴۰ ساله می‌شود و چند ماه دیگر جشن ۳۶ سالگی آن را برگزار خواهیم کرد. نسلی که انقلاب کرده، به تدریج جایش را به نسل‌های بعدی می‌دهد و همه ما این سوال را داریم که آیا این انقلاب، با آن اهدافی که داشته توسط نسل آینده حفظ می‌شود؟

وی افزود: به هیچ وجه نمی شود مطمئن بود که به دلیل انقلابی بودن پدران، فرزاندن هم انقلابی باشند. حتی در خانواده های ما هم تصوری که ما از انقلاب داریم، فرزندانمان ندارند. طبیعی است چون در آن دوران زندگی نکرده اند. اگر رها کنیم، نمی توانیم انتظار داشته باشیم که پای انقلاب بایستند. برای انتقال تجربه انقلاب، باید به اندازه تلاشی که برای خود انقلاب صورت گرفت، تلاش شود. این موضوع مانند سواد است. یعنی اگر پدری سواد داشته باشد، دلیل نمی‌شود که فرزندش هم باسواد به دنیا بیاید. بلکه باید به آن فرزند، سواد آموخت. اگر کسی به انقلاب دلبستگی داشته باشد و بچه ها را رها کند، معلوم نیست چه اتفاقی بیافتد.

منبع

آزادی برای همه

در این وبلاگ عهد بر این است که آشکارا به انتقاد از نظم موجود بپردازیم!
ما تنها و تنها وظیفه این وبلاگ را مشوقی یا محرکی برای رهایی از بندهای از خود بیگانگی بشر می دانیم.

درویش، مجاهدین و من

چند تا دوست بودیم که همیشه چفت هم. از خرید نان و مواد غذایی گرفته تا کارهای دیگر. از فوتبال گل کوچیک گرفته در سنین نوجوانی تا تشکیل تیم فوتبال و زمین چمن. از کوهنوردی تا شنا. از تقسیم لباس و کفش مان تا نشستن سرسفره خانواده هایمان. در مجموع میتوان نام «تیم» رو رویش گذاشت. بدون سر تیم، تصمیم ها به رای گذاشته میشد.
چند هفته مانده به ۱۷ شهریور ۱۳۵۷، شبی با دوست نزدیکی به سوی خانه درویشی حرکت کردیم، مادرش نزد او بود و کاری با او داشت. خانه درویش ته کوچه ایی بن بست بود و چراغ سر در، جای تیر چراغ برق را گرفته و کوچه را نورانی کرده بود. من باید بیرون منتظر میماندم.
یادم نیست چه مدت زمانی بیرون ایستاده بودم که هیجان زده آمد. مانده بود تا به سخنان درویش گوش دهد. حرفهای درویش را برایم تعریف کرد. من با چشمان گرد به او مینگریستم.
گفت که درویش از طرفداران شاه نعمت الله ولی هست. کتاب اش بسیار کمیاب. (پس از آمدن خمینی، کل کتاب تحریف شد و رژیم کتابی به آن نام درست کرد سراسر دروغ بسود خمینی).
از قول درویش گفت، شاه میرود و سرنگون میشود. خمینی قدرت را به دست میگیرد. فردی از خراسان علیه او برمیشورد. این درگیری کشته های بسیاری برجا میگذارد. دست آخر یک زن که سبیل دارد (احتمالا سن اش بالا رفته) به حکومت ایران میرسد. در ایران عدل و داد برپا میشود. این حکومت تا قیام حضرت مهدی و وصل به آن ادامه خواهد داشت.
در هنگامی که خبر ریاست جمهوری خانم رجوی برای دوران انتقال حاکمیت به مردم ایران را شنیدم، یاد این داستانی که از درویش شنیده بودم افتادم و قیام مجاهدین به رهبری مسعود رجوی که خراسانی است.
تاکنون این داستان را نه هیچ کجا گفته و یا نوشته ام.

سرنگونی

درویش، مجاهدین و من

چند تا دوست بودیم که همیشه چفت هم. از خرید نان و مواد غذایی گرفته تا کارهای دیگر. از فوتبال گل کوچیک گرفته در سنین نوجوانی تا تشکیل تیم فوتبال و زمین چمن. از کوهنوردی تا شنا. از تقسیم لباس و کفش مان تا نشستن سرسفره خانواده هایمان. در مجموع میتوان نام «تیم» رو رویش گذاشت. بدون سر تیم، تصمیم ها به رای گذاشته میشد.
چند هفته مانده به ۱۷ شهریور ۱۳۵۷، شبی با دوست نزدیکی به سوی خانه درویشی حرکت کردیم، مادرش نزد او بود و کاری با او داشت. خانه درویش ته کوچه ایی بن بست بود و چراغ سر در، جای تیر چراغ برق را گرفته و کوچه را نورانی کرده بود. من باید بیرون منتظر میماندم.
یادم نیست چه مدت زمانی بیرون ایستاده بودم که هیجان زده آمد. مانده بود تا به سخنان درویش گوش دهد. حرفهای درویش را برایم تعریف کرد. من با چشمان گرد به او مینگریستم.
گفت که درویش از طرفداران شاه نعمت الله ولی هست. کتاب اش بسیار کمیاب. (پس از آمدن خمینی، کل کتاب تحریف شد و رژیم کتابی به آن نام درست کرد سراسر دروغ بسود خمینی).
از قول درویش گفت، شاه میرود و سرنگون میشود. خمینی قدرت را به دست میگیرد. فردی از خراسان علیه او برمیشورد. این درگیری کشته های بسیاری برجا میگذارد. دست آخر یک زن که سبیل دارد (احتمالا سن اش بالا رفته) به حکومت ایران میرسد. در ایران عدل و داد برپا میشود. این حکومت تا قیام حضرت مهدی و وصل به آن ادامه خواهد داشت.
در هنگامی که خبر ریاست جمهوری خانم رجوی برای دوران انتقال حاکمیت به مردم ایران را شنیدم، یاد این داستانی که از درویش شنیده بودم افتادم و  قیام مجاهدین به رهبری مسعود رجوی که خراسانی است.
تاکنون این داستان را نه هیچ کجا گفته و یا نوشته ام.

جامعه