برچسب‌ها » انقلاب

درویش، مجاهدین و من

چند تا دوست بودیم که همیشه چفت هم. از خرید نان و مواد غذایی گرفته تا کارهای دیگر. از فوتبال گل کوچیک گرفته در سنین نوجوانی تا تشکیل تیم فوتبال و زمین چمن. از کوهنوردی تا شنا. از تقسیم لباس و کفش مان تا نشستن سرسفره خانواده هایمان. در مجموع میتوان نام «تیم» رو رویش گذاشت. بدون سر تیم، تصمیم ها به رای گذاشته میشد.
چند هفته مانده به ۱۷ شهریور ۱۳۵۷، شبی با دوست نزدیکی به سوی خانه درویشی حرکت کردیم، مادرش نزد او بود و کاری با او داشت. خانه درویش ته کوچه ایی بن بست بود و چراغ سر در، جای تیر چراغ برق را گرفته و کوچه را نورانی کرده بود. من باید بیرون منتظر میماندم.
یادم نیست چه مدت زمانی بیرون ایستاده بودم که هیجان زده آمد. مانده بود تا به سخنان درویش گوش دهد. حرفهای درویش را برایم تعریف کرد. من با چشمان گرد به او مینگریستم.
گفت که درویش از طرفداران شاه نعمت الله ولی هست. کتاب اش بسیار کمیاب. (پس از آمدن خمینی، کل کتاب تحریف شد و رژیم کتابی به آن نام درست کرد سراسر دروغ بسود خمینی).
از قول درویش گفت، شاه میرود و سرنگون میشود. خمینی قدرت را به دست میگیرد. فردی از خراسان علیه او برمیشورد. این درگیری کشته های بسیاری برجا میگذارد. دست آخر یک زن که سبیل دارد (احتمالا سن اش بالا رفته) به حکومت ایران میرسد. در ایران عدل و داد برپا میشود. این حکومت تا قیام حضرت مهدی و وصل به آن ادامه خواهد داشت.
در هنگامی که خبر ریاست جمهوری خانم رجوی برای دوران انتقال حاکمیت به مردم ایران را شنیدم، یاد این داستانی که از درویش شنیده بودم افتادم و قیام مجاهدین به رهبری مسعود رجوی که خراسانی است.
تاکنون این داستان را نه هیچ کجا گفته و یا نوشته ام.

سرنگونی

درویش، مجاهدین و من

چند تا دوست بودیم که همیشه چفت هم. از خرید نان و مواد غذایی گرفته تا کارهای دیگر. از فوتبال گل کوچیک گرفته در سنین نوجوانی تا تشکیل تیم فوتبال و زمین چمن. از کوهنوردی تا شنا. از تقسیم لباس و کفش مان تا نشستن سرسفره خانواده هایمان. در مجموع میتوان نام «تیم» رو رویش گذاشت. بدون سر تیم، تصمیم ها به رای گذاشته میشد.
چند هفته مانده به ۱۷ شهریور ۱۳۵۷، شبی با دوست نزدیکی به سوی خانه درویشی حرکت کردیم، مادرش نزد او بود و کاری با او داشت. خانه درویش ته کوچه ایی بن بست بود و چراغ سر در، جای تیر چراغ برق را گرفته و کوچه را نورانی کرده بود. من باید بیرون منتظر میماندم.
یادم نیست چه مدت زمانی بیرون ایستاده بودم که هیجان زده آمد. مانده بود تا به سخنان درویش گوش دهد. حرفهای درویش را برایم تعریف کرد. من با چشمان گرد به او مینگریستم.
گفت که درویش از طرفداران شاه نعمت الله ولی هست. کتاب اش بسیار کمیاب. (پس از آمدن خمینی، کل کتاب تحریف شد و رژیم کتابی به آن نام درست کرد سراسر دروغ بسود خمینی).
از قول درویش گفت، شاه میرود و سرنگون میشود. خمینی قدرت را به دست میگیرد. فردی از خراسان علیه او برمیشورد. این درگیری کشته های بسیاری برجا میگذارد. دست آخر یک زن که سبیل دارد (احتمالا سن اش بالا رفته) به حکومت ایران میرسد. در ایران عدل و داد برپا میشود. این حکومت تا قیام حضرت مهدی و وصل به آن ادامه خواهد داشت.
در هنگامی که خبر ریاست جمهوری خانم رجوی برای دوران انتقال حاکمیت به مردم ایران را شنیدم، یاد این داستانی که از درویش شنیده بودم افتادم و  قیام مجاهدین به رهبری مسعود رجوی که خراسانی است.
تاکنون این داستان را نه هیچ کجا گفته و یا نوشته ام.

جامعه