<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>باباطاهر &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/باباطاهر/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "باباطاهر"</description>
	<pubDate>Fri, 10 Oct 2008 18:40:32 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[شجريان با ما بود، در روستاهاي محروم ايلام!]]></title>
<link>http://ahestan.wordpress.com/?p=591</link>
<pubDate>Sat, 13 Sep 2008 11:52:14 +0000</pubDate>
<dc:creator>اميد حسيني</dc:creator>
<guid>http://ahestan.fa.wordpress.com/2008/09/13/shajarian/</guid>
<description><![CDATA[هرگز فراموش نمي‌كنم آن روزهاي پرخاطره‌اي را كه بنا به ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">هرگز فراموش نمي‌كنم آن روزهاي پرخاطره‌اي را كه بنا به ضرورت شغلي پدرم -كه معلم بود- از شمال راه افتادم و به همراه مادر و خواهر به روستاهاي محروم ايلام رفتم. درست در ميانه سالهاي جنگ و بمباران و موشك‌باران. خانه ما همان ساختمان مدرسه روستا بود. ساختماني كه دو اتاق بيشتر نداشت: يكي ، كلاس درس براي دانش‌آموزان كلاس اول تا پنجم، آن‌يكي هم براي زندگي ما! روستاها هم به بركت رژيم گذشته، نه آب آشاميدني داشتند و نه برق و نه حتي جاده. وقتي مي‌گويم نه آب بود و نه برق، خودتان بايد حدس بزنيد كه طبيعتا از مخابرات و تلفن و تلويزيون هم خبري نبود. پدرم براي اينكه هر از گاهي خبر سلامتي و زنده‌بودنمان را به فاميل و خانواده برساند، مجبور بود كه هر ماه سوار تراكتور شود و به نزديك‌ترين شهر آن حوالي برود. ما هم كه منتظر برگشتن او و منتظر خبرهاي تلخ و شيرين شهر و ديار و خانواده! پدرم وقتي بر‌مي‌گشت، از بس در جاده‌هاي خاكي و سنگلاخي شهر تا روستا، بر روي تراكتور بالا و پايين پريده بود، سر و رويش خاكي مي‌شد. وقتي بر‌مي‌گشت ديگر رمقي نداشت...</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">در آن اوضاع و احوال، تنها وسيله ارتباطي ما با دنياي خارج راديو ضبط كوچكي بود كه همزمان هم اخبار جنگ و جبهه را از آن مي‌شنيديم و هم آژير سفيد و قرمز را. تا يادم نرفته بگويم كه در حيات خانه‌مان پناهگاه كوچكي داشتيم كه بعد از شنيدن آژير خطر فورا به آن پناه مي‌برديم! </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">پدرم كلكسيوني داشت از نوارهاي محمدرضا شجريان. آن روزها بيشتر <span style="color:maroon;">«در سوگ بنان»</span> ، <span style="color:maroon;">«نوا»</span> و از همه بيشتر <span style="color:maroon;">«بر آستان جانان»</span> استاد را گوش مي‌داد. يادم مي‌آيد كه بعضي روزها و هنگام غروب، غريبانه به ميان گندم‌زارهاي روستا مي‌رفتيم و كوه و دشت و صحرا را تماشا مي‌كرديم. تصور كنيد كه شجريان هم، همراهت باشد و دوبيتي‌هاي <span style="color:maroon;">«بابا طاهر»</span> را بخواند:</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">دلا از دست تنهايي بجونم //<span> </span><span> </span>ز آه و ناله خود در فغونم</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">شوان تار از درد جدايي <span> </span><span> </span>//كره فرياد مغز استخونم</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">عزيزون از غم و درد جدايي <span> </span>//به چشمونم نمونده روشنايي</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">گرفتارم به دام غربت و درد<span> //</span><span> </span>نه يار و همدمي نه آشنايي</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">فلك كي بشنوه آه و فغونم<span> </span><span> </span>//به هر گردش زنه آتش به جونم</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">يك عمري بگذرونم با غم و درد<span> //</span>به كام دل نگرده آسمونم</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">نمي‌دونم دلم ديوونه كيست<span> </span>//اسير نرگس مستونه كيست</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">نمي‌دونم دل سرگشته مو <span> </span>//كجا مي‌گردد و در خونه كيست</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"><span> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">نصيب كس نبو درد دل مو<span> </span>//كه بسياره غم بي‌حاصل مو</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">كسي بو از غم و دردم خبردار<span> </span>//كه داره مشكلي چون مشكل مو</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">دلي ديرم كه بهبودش نمي‌بو<span> </span>//نصيحت مي‌كرم سودش نمي‌بو</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">به بادش مي‌دهم نش مي‌بره باد<span> </span>// برآتش مي‌نهم دودش نمي‌بو</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">مو آن آزرده‌ي بي‌خانمونم <span> </span>//مو آن محنت نصيب سخت جونم</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">مو آن سرگشته خارم در بيابون<span> // </span>كه هر بادي وزه پيشش دوونم</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">مو كه افسرده حالم، چون ننالم<span> </span>// شكسته پر و بالم، چون ننالم</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">همه گويند فلاني ناله كم كن<span> </span>// تو آيي در خيالم، چون ننالم</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">آنروزها آنقدر بزرگ نبودم كه معناي دردهاي باباطاهر و يا آواز شجريان را متوجه شوم. فقط مي‌دانستم كه حس عجيبي دارد و اين صدا و اين اشعار بر جان و دل آدم مي‌نشيند. پدرم را مي‌ديدم كه با شنيدن اين اشعار حال و روزش عوض مي‌شد. الان كه به آنروزها برمي‌گردم،<span> </span>مي‌بينم كه انگار دلتنگ مي‌شد، غصه مي‌خورد و آه مي‌كشيد. مادرم نيز همينطورر، اشك مي‌ريخت و غصه مي‌خورد. شايد دلشان براي خانه و شهر و محله تنگ مي‌شد، شايد هم براي خانواده، شايد هم براي عمو كه مظلومانه در شلمچه شهيد شد و براي پسر عمو كه در حاج‌عمران سوخت ، براي جوان همسايه كه در آلمان و در غربت پر كشيد و براي پدربزرگ، آن شب كه در تاريكي كوچه پنهان شد تا كسي اشكهايش را در فراق فرزند نبيند و براي مادربزرگ كه لالايي شبهايش، مادر مادر بود!...</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">آن روزها و آن سالها گذشت و من بدون آنكه دانشجوي موسيقي باشم و يا با دستگاه‌هاي موسيقي سنتي و گوشه‌هايش آشنا باشم و يا سازي بنوازم، شجريان و صدا و آوازش را دوست داشتم. شجريان خاطره همه آن سالهاي درد و رنج و غربت ما بود. </span><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> شجريان همه جا و در همه حال با ما بود. </span><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">..</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">نوروز 74 از راه رسيد و لاريجاني دست به كار بزرگي زد. او براي اولين بار پس از پيروزي انقلاب، شجريان را به تلويزيون  دعوت كرد. از خوشحالي داشتم بال در مي‌آوردم. چرا كه هنوز شجريان را دوست داشتم. هر جا آهنگي، نواري و يا صدايي از او سراغ داشتم، تهيه‌اش مي‌كردم و به مجموعه آثارش اضافه مي‌كردم. حالا قرار بود شجريان در برنامه زنده تلويزيوني حضور داشته باشد و براي ما بخواند. هرچند مجريان آن برنامه مثل من چنان شگفت‌زده شده بودند كه شروع كردند به پرسيدن سوالات عجيب و غريب ، كه مثلا <span style="color:maroon;">« ببخشيد استاد! اگر شما را به يك جزيره دور دست ببرند كدام اثرتان را با خود مي‌بريد؟!»</span> خوب جواب اين سوال را كه خود من هم مي‌دانستم، وقتي آدم استاد آواز ايران در همه طول تاريخ باشد، آيا نيازي به بردن نوار كاست دارد؟ اتفاقا شجريان هم وقتي سوال بي‌ربط مجري را شنيد، لبخندي زد و جواب داد <span style="color:maroon;">«هيچ كدام!»</span> فرداي آنشب روزنامه جمهوري اسلامي اولين معترض به آن برنامه بود. مي‌گفت «چرا با وجود پدران و مادران شهدا، از يك آوازه‌خوان دعوت كرده‌ايد؟» مگر دعوت از شجريان با زنده نگه داشتن ياد شهدا منافاتي داشت؟! البته از روزنامه‌اي كه خود را تنها متولي انقلاب مي‌داند بيش از اين همه انتظاري نبود و نيست!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">آن شب هم گذشت و رسيديم به روزهايي كه صدا و سيما شروع كرد به پخش نوعي موسيقي كه اسمش را گذاشته بودند «پاپ». غافل از آنكه يك معناي «پاپ» همان مردمي بودن آن است و باز غافل از اينكه مردم سالها بود كه موسيقي سنتي را مي‌شنيدند و دوستش داشتند و با آن ارتباط داشتند. موسيقي سنتي ريشه در فرهنگ و سنت و عشق و عرفان شاعران بزرگ اين مرز و بوم داشت. حافظ و سعدي و مولوي را همه مردم مي‌شناختند و مي‌شناسند... </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">بگذريم، اين مساله باعث شد كه شجريان نامه‌اي به لاريجاني بنويسد و به نشانه اعتراض به رواج اين نوع موسيقي بگويد كه ديگر راضي نيست صدايش از رسانه‌ها پخش شود (بجز دو اثر <span style="color:maroon;">«ربنا و مناجات»</span> آنهم تنها به احترام مردم ايران!) و اينچنين راديو و تلويزيون ايران، خيال خود را راحت كرد و مردم را از شنيدن صداي دلنشين شجريان محروم كرد، اگر چه گهگاهي به بهانه سالگرد انقلاب و راهپيمايي و تظاهرات و ... آهنگهاي حماسي شجريان را پخش مي‌كند! </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"><span> </span>مدتهاست كه از خودم مي‌پرسم، اگر شجريان ايراني نبود و در كشوري ديگر زندگي مي‌كرد با او چگونه رفتار مي‌كردند؟ آيا قدر او را بيشتر از ما نمي‌دانستند؟ اگر شجريان به همه اصالتها و اعتقادات و سنتهايش پشت پا مي‌زد و مانند بسياري ديگر از هنرمندان نامدار و آشنا، جلاي وطن مي‌كرد و ساكن آمريكا، كانادا و يا فرانسه مي‌شد امروز درباره‌اش چه مي‌گفتيم؟ اصلا همين الان كه همنشين ما ايرانيان است ، درباره‌اش چه مي‌گوييم؟ دلم نمي‌خواهد كه سوال آخر را بپرسم اما مجبورم : <span style="color:maroon;">«آيا هميشه بايد دير شود تا قدر هنرمندان خود را بدانيم؟!»</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl">بهانه‌ام براي نوشتن، خواندن اين مطلب بود: <a href="http://www.kian-abdollahi.blogfa.com/post-49.aspx" target="_blank">شجريان و ديگر هيچ!</a></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[به سید خلیل عالی‌نژاد]]></title>
<link>http://yohahahaha.wordpress.com/?p=141</link>
<pubDate>Wed, 25 Jun 2008 12:23:02 +0000</pubDate>
<dc:creator>yohahahaha</dc:creator>
<guid>http://yohahahaha.fa.wordpress.com/?p=141</guid>
<description><![CDATA[کریمی که مکانش نامکان بی
صفابخش تمام گلرخان بی
نگهدارن]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>کریمی که مکانش نامکان بی<br />
صفابخش تمام گلرخان بی</p>
<p>نگهدارنده ی روز و شو خلق<br />
به هر جنبنده‌ای روزی‌رسان بی</p>
<p>******</p>
<p>وای از آندم که قاضی‌مان خدا بی<br />
سر پل صراط ماجرا بی</p>
<p>به نوبت بگذرند پیر و جوانان<br />
وای از آندم که نوبت زان ما بی</p>
<p>******</p>
<p>دلم می‌خواد که پیغمبر ببینم<br />
دمی با ساقی کوثر نشینم</p>
<p>بگیرم در بغل قبر رضا را<br />
که او رادر صف محشر ببینم</p>
<p>******</p>
<p>دلا غافل ز سبحانی چه حاصل<br />
مطیع نفس شیطانی چه حاصل</p>
<p>بود قدر تو افزون از ملائک<br />
تو قدر خود نمی‌دانی چه حاصل</p>
<p>******</p>
<p>دستان ناظری و چشم‌های عالی‌نژاد شاید پدر همه ی شوریدگی‌هایشان باشد .</p>
<p>******</p>
<p>بنواخت نور مصطفی ، آن استن حنانه را<br />
کمتر ز چوبی نیستی ، حنانه شو ، حنانه شو</p>
<p>******</p>
<p><a href="http://yohahahaha.wordpress.com/files/2007/07/10gjo6v.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-20" src="http://yohahahaha.wordpress.com/files/2007/07/10gjo6v.jpg?w=128" alt="" width="128" height="87" /></a></p>
<p><a href="http://yohahahaha.wordpress.com/files/2008/06/khalil-1.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-143" src="http://yohahahaha.wordpress.com/files/2008/06/khalil-1.jpg?w=128" alt="" width="128" height="96" /></a></p>
<p><a href="http://yohahahaha.wordpress.com/files/2008/06/khalil-3.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-144" src="http://yohahahaha.wordpress.com/files/2008/06/khalil-3.jpg?w=64" alt="" width="64" height="96" /></a></p>
<p><a href="http://yohahahaha.wordpress.com/files/2008/06/khalil-2.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-146" src="http://yohahahaha.wordpress.com/files/2008/06/khalil-2.jpg?w=64" alt="" width="64" height="96" /></a></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[به سمیرا که کمی از زندگانی را به من آموخت و سید خلیل عالی‌نژاد که بیشترش را به من آموخت و باباطاهر همدانی]]></title>
<link>http://yohahahaha.wordpress.com/?p=80</link>
<pubDate>Thu, 22 May 2008 10:20:57 +0000</pubDate>
<dc:creator>yohahahaha</dc:creator>
<guid>http://yohahahaha.fa.wordpress.com/?p=80</guid>
<description><![CDATA[تو می‌رفتی &#8230;..
تو می‌رفتی ….. ،
تو می‌ر‌فتی ، نماندی]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;">تو می‌رفتی .....</p>
<p style="text-align:right;">تو می‌رفتی ….. ،<br />
تو می‌ر‌فتی ، نماندی تا به آوای تمنای درون‌سوزم سپاری گوش<br />
تو می‌رفتی ، نماندی و ندیدی دیدگانم<br />
که معصومانه باریدند و چهرم را زدند آبی<br />
- که شاید شعله‌های آرمان‌سوزم شود خاموش</p>
<p>تو می‌رفتی و من شوریده‌سر ، ناکام<br />
به دوشم کوهی از آلام ،<br />
شرنگ بی‌کسی در جام<br />
زهراب شکستی مرگ‌زا را مي‌نمودم نوش</p>
<p>تو می‌رفتی و دور از تو<br />
دلم دیگر نمی‌رقصید زان پس در برم ، چون طفل بازیگوش<br />
جدا از تو<br />
حباب آرزوهایش ز هم پاشید و آن محزون<br />
ز مرگ آرمان ، در کنج غم شد پیر ماتم‌پوش</p>
<p>تو می‌رفتی و من برجا<br />
ز داغ بی‌پناهی‌ها<br />
ز سوز نا‌امیدی‌ها<br />
شدم تنهاترین تنهای این دنیا<br />
دلم در خون و خون در جوش<br />
نگاهم مات و لب خاموش<br />
سرم در پرده ی پندار خود ، از درد در آغوش</p>
<p>تو می‌رفتی و دنیایم به یک دم از تو خالی شد<br />
وزان پس حسرت و اندوه ، این دنیای بی روح مرا پر کرد<br />
و من ماندم به جا ، …. تنها ، غمین ، آزرده‌دل ، دیوانه‌ای مدهوش</p>
<p>تو می‌رفتی و من حیران<br />
که این فقدان چسان شاید کنم جبران<br />
شرار سینه‌سوزم را<br />
چسان آیا کنم خاموش<br />
چسان خواهم کشم با گران بی‌کسی بر دوش …. ؟</p>
<p>تو می‌رفتی …..<br />
تو می‌رفتی  ، نماندی تا به آوای تمنای توان‌کاهم سپاری گوش …‌‌ !</p>
<p>---------------------------------------------------------------------------------------</p>
<p>نامه</p>
<p dir="rtl" align="right">خدا را ، ای رفیق ، ای آشنا<br />
یک بار هم یادی از این تنهای تنها کن<br />
به کوته نامه ای جانبخش و روح افزا<br />
گره از سینه ی بی کینه‌ام وا کن<br />
گر از من خطایی دیدی و رنجاندمت روزی<br />
به چشم پوزشم بنگر ،<br />
به هر سستی مدارا کن ….</p>
<p align="right">به هر جمعی ، به هر بزمی<br />
چو حرف از من میان آید<br />
هر آن آلودگی و هر گناهم را تو حاشا کن<br />
ز بدگویان و بدگویی<br />
گرت ممکن بود ای دوست ، پروا کن<br />
که من دور از توام ، دلگیر<br />
چنان سر در گریبانم<br />
چنان محتاج بذل مهر یارانم<br />
که باز آی و تماشا کن ….!<br />
خدا را نامه ای بنویس و چون پیراهن یوسف<br />
از آن شوری برانگیزان دو چشمم را<br />
به نور عشق بینا کن<br />
و در جانم<br />
هزاران شور بر پا کن ….<br />
خدا را نامه ای بنویس و زانسوی مرارت ها<br />
به دنیای خوش رویا<br />
برایم روزنی بگشا<br />
و با امید فرداها<br />
گره از قلب من وا کن ….</p>
<p align="right">---------------------------------------------------------------------------------------</p>
<p align="right">خنده زدم</p>
<p align="right">نامی از حافظ برد<br />
من ز خوش‌باوری‌ام<br />
که وی از طرفه ، سخندانان است<br />
سر تعظیم فرود آوردم<br />
به امیدی که وی از پندارم<br />
با هنر پرده ی ابهام دَرَد</p>
<p align="right">لیک دیدم چه حقیر<br />
در پی کسب شرف ،<br />
افتخاری ز دروغ<br />
رنگ و رویی ز ریا<br />
از بزرگان جهان ، هرزه ورا نام بَرَد</p>
<p align="right">ره خود رفته ، بر آن باور خوش خنده زدم<br />
متحیر که چرا مرغ دلم<br />
اینچنین ساده و صاف<br />
در پی گلشن عشق<br />
روز و شب هرزه به هر بام پرد</p>
<p align="right">---------------------------------------------------------------------------------------</p>
<p align="right">پ . ن : ادامه دارد .</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[من بی می ناب ...]]></title>
<link>http://macromediax.wordpress.com/2008/01/17/persian-english-poem-2/</link>
<pubDate>Thu, 17 Jan 2008 21:14:36 +0000</pubDate>
<dc:creator>macromediax</dc:creator>
<guid>http://macromediax.fa.wordpress.com/2008/01/17/persian-english-poem-2/</guid>
<description><![CDATA[من بی می ناب زیستن نتوانم
And can&#8217;t imagine the life out of red wine
من ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="center">من بی می ناب زیستن نتوانم<br />
And can't imagine the life out of red wine</p>
<p align="center">من بنده آن دم ام که ساقی گوید<br />
Bring up your glass and i can't hold mine</p>
<p align="right">اینم دومین تجربه از سرودن شعری با یک بیت فارسی و یک بیت هم معنی انگلیسی.</p>
<p align="right"><span style="color:#3366ff;">اصل شعر رو هم که ایشالا میدونید از رباعی های خیامه: </span></p>
<div style="padding:0;"><span style="color:#3366ff;">من بی می ناب زیستن نتوانم،                       بی باده کشید بار تن نتوانم<br />
من بنده ی آن دمم که ساقی گوید،       یک جام دگر بگیر و من نتوانم</span></div>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[مرغ سحر]]></title>
<link>http://yohahahaha.wordpress.com/2007/12/20/%d9%85%d8%b1%d8%ba-%d8%b3%d8%ad%d8%b1/</link>
<pubDate>Thu, 20 Dec 2007 19:38:59 +0000</pubDate>
<dc:creator>yohahahaha</dc:creator>
<guid>http://yohahahaha.fa.wordpress.com/2007/12/20/morgh-e-sahar/</guid>
<description><![CDATA[
مرغ سحر ناله سر کن ، داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرربار ، این]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<div align="center">
<p dir="rtl"><b>مرغ سحر ناله سر کن ، داغ مرا تازه تر کن<br />
ز آه شرربار ، این قفس را ، بر شکن و زیر و زبر کن<br />
بلبل پربسته ز کنج قفس در آ ، نغمه آزادی نوع بشر سرا<br />
وز نفسی عرصه این خاک توده را پر شرر کن<br />
ظلم ظالم ، جور صیاد ، آشیانم داده بر باد<br />
ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت ، شام تاریک ما را سحر کن<br />
نوبهار است ، گل به بار است ، ابر چشمم ، ژاله بار است<br />
این قفس چون دلم تنگ و تار است ، شعله فکن در قفس ای آه آتشین<br />
دست طبیعت گل عمر مرا مچین ، جانب عاشق نگه ای تازه گل<br />
از این بیشتر کن ، مرغ بی دل ، شرح هجران ، مختصر کن</b></p>
<p dir="rtl">این تصنیف با نهایت نرمش ، یکی از زیباترین قطعات برای من است و بس آرامم می کند .....<br />
فکر می کنم از یک سال پیش تا به حال ، اینگونه نبوده ام که الانم .....<br />
همه چیز از همان حدودها شروع شد ...<br />
روزهای سرمستی که برایم شماره هم داشتند و من باز هم دنبال گم شدن خودم در یک چیز ؛ چند ثانیه تا آهنگ را بگذارم روی تکرار ، زخمه هایش را دوست دارم ، آرامم می کند .......<br />
از خشت و خاک هم گفتم و آنچه گفتم هیچ ربطی نداشت و من باز هم گم بودم و یرگردان و به دنبال صدق نبودم  .....<br />
شاید سرگردانی و حیرانی برای خودم ساختم ، نمی دانم ؛ ولی همین حدودها بود که خواستم مغرور شوم و شاید خود نباشم و مدام بزرگ و بزرگ شوم ، آنقدر بزرگ که خدا هم در خودم جا بدهم ولی با این حال باز هم مثل همیشه از همه دغدغه ها متنفر بودم و ..... و البته اگر مفهومی به اسم آفریدگار را قبول کنیم وگرنه خدا همان خود است که باید خود را منعم گرداند و نگران درویشی و خرسندی بودم و به یاد دریاها در کنار پپنجره ها افتادم .... باز هم خنده می زنم ، همانگونه که خنده زدم بر نامه ای ..... پشت پنجره که دلگیرترین چیز دنیاست قول دادم .....<br />
و باز هم غلطه در دروغ و دروغ و دروغ ......<br />
و واقعا هم نمی دانی که .... نمی أانی که چقدر در تمام لحظات بودنت به بودن با تو احتیاج دارم که نیاز این زمان یعنی در زمان نبودنت برایم هیچ هیچ هیچ است و شاید باز هم دروغ .....</p>
<p dir="rtl">و یک لحظه تمام صحنه سکوت .... یک سکوت که بوی مرگ می دهد .....<br />
و باز هم بوی خدا و شاید خدای دل و شاید دلی که  افسار نداشت .....<br />
و نگارینا ، دل و جانم ته داری ، همه پیدا و پنهانم ته داری<br />
نمی دونم که این درد از که دیرم ، همین دونم که درمونم ته داری<br />
و دلی که این بار به جای خودت برای خرمن ها و کمان ها و برق ها تنگ شد .....<br />
و بیشتر به داشتنت مغرور شد و مغرور شد و مغرور که گناهش ، گناه شیطان شد و کبر ورزید و اینجا بود که خشتها کج شد و کج شد و کج تر که ساختمان فروریخت .....<br />
و از همه داستانها یک عکس به یادگار ماند و بس و ژوئن نمام شد .....</p>
<p dir="rtl">و حسادت ها که جای محبت ها را گرفت و ترسها که در وجودها رخنه کرد و این آغاز مرگ بود ....<br />
مرگی که تلختر از یک سکوت مرگبار بود ..... و آرزوی یکرنگی ..... و خنده زدن .....<br />
ژوئیه هم گذشت با یاد خلیل و اشکهای پرده درش ..... اشکهایی که پرده را درید ....</p>
<p dir="rtl">و تو بودن در من و من بودن در تو ..... چه آرزوهایی ها و شاید مثل هر انسان دیگری آرزوی پرواز ، یک پرواز بلند ..... پرواز برای سفر .... ولی سفر برای چه ؟ کس چه می داند ....<br />
چه بگویم ….. در آیین خویش برای خویش سیر می‌کردم و برای خودم با شراب رخت پیاله‌ای می‌ریختم …..<br />
عکس‌هایت را تماشا می‌کردم و آنچنان کیفور می‌شدم که خدا هم که می‌داند ،  نمی‌تواند بداند ……<br />
در طریقت بودیم که ثانیه‌ای نیستی خود را وجود انگاریدم و گستاخانه با شما گفتگو کردیم …..<br />
ما ندانستیم و صلح انگاشتیم که <i>گفتگو آیین درویشی نبود</i> و از آیین به دور ماندیم ….<br />
نردبان طریقت را نهادیم و پای در رکاب عشقبازان گذاشتیم ….<br />
سالها نفس را در خود کشتیم ولی با تو تغذیه‌اش کردیم …..<br />
و این چنین در کنارت ره به سوی کمال بردیم ….<br />
و عشقها و شرابها و رندی ها ، که انگاشتم که مجموعه مراد است .....<br />
و خانه ای که در بیانتهاترین نقطه ی یک قلب ساخته شد و این خانه عجیب گرم بود ، عجیب .....</p>
<p dir="rtl">و گوهرهای محبت و لاف از عشق و گله از یار ..... و صورت آفتاب سوخته و دستان مردانه .....<br />
حنجره ای سوزناک ، دستان تیزچنگ خسته و چشمانی مست و عجیب مستور .....<br />
و معماهای هستی و <i>در نهایت در بازگشت از دشت است که ساز افسار از دست می دهد و به رقص در می اید ......<br />
و با خواب شبانه پیری در کوی عشق و آوای <b>ری را </b>و ربابی و خرابی و دیدن من و رفتن تو،  اوت هم تمام شد ....<b><br />
</b></i><b>ما به دو خط موازی تبدیل می شویم کم کم<br />
در آغاز یک نقطه بوده ایم و واگرا شدیم و به موازات هم رفته ایم<br />
روز به روز دور می شویم از هم تا در بی نهایت واگرا شویم<b><br />
به کفر من نترس , شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندانبان همزمان زمزمه می کنند<br />
</b>ادامه می دهم سرگذشت مردی را که اگر با این همه توئی نبود ، جهان تعادلش نبود<br />
ما مستطیل و مربع های جادوییم ، من در همین پنجره با قورباغه در جیبم گریستم<b><br />
آری ، گلم ، دلم ، حرمت نگه دار<br />
کاین اشک ها سرنوشت کسی است که هیچ کس نبود<br />
و همیشه گریه می کرد بی مجال اندیشه<br />
</b>به آفتاب فردا می نگرم که می دانم که خواهی رفت و من برایت گریه می کنم</b></p>
<p dir="rtl"><b>حرمت نگه دار دلم , گلم<br />
کاین اشک خمبه های عمر رفته ی من است<br />
میراث من نه به قید قرعه , نه به حکم عرف<br />
یکجا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت به نام تو<br />
مهر و موم شده به آتش سیگار متبرک ملعون</b></p>
<p dir="rtl">سپتامبر آمد ، یک ماه  که در آن از من از عشق پرسیدی و از سیراب پرسیدی و نه از تشنه ؟<br />
و آتش چهره ای که از سپند رخ عشاق بود ..... و زلفی که کفر آن دین بود و داستانی که پایانی بر آن نبود ....<br />
چهره ای برایم متجلی می شود و بیتی با آن در ذهنم مرور<br />
<i><b>یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد ، آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود</b></i></p>
<p dir="rtl">و آنکس که اسیر دل بود ،  آخرش یا اسیر زندان است ، یا خرابات ….<br />
پس خدایا به سلامت دارش و زندگی بر حاشیه کتاب دیگران و آغاز هفته های خاکستری فرهاد ....</p>
<p dir="rtl"><b>آری ، گلم ، دلم ، همه را همان کبر و غرور به باد داد ، مبادا مغرور شوی .....</b></p>
<p dir="rtl">و داستان مه گلچهره ی ساقی من ، آنکه از او شراب نوساز خواستم و مرا ننوشانید ....<br />
و زلفهایی که بر بار داد و منی که بر باد رفتم ، روز وداع یاران ....<br />
راست می‌گویی ، من هم در آن لحظات ایمانم را در درگاه با تو معامله کردم …..<br />
ایمانم را در طبقی گذاشتم و هدیه کردم تا بتوانم به گمانم تو را به دست آورم ….<br />
ولی افسوس که همان لحظه که ایمانم را دادم ، تو را هم از دست دادم …..<br />
و از آن روز چون عروسکی برایت خیمه‌شب‌بازی می‌کردم ایمان را …..<br />
الان حتی یک کلمه هم ، به یاد ندارم از حدیث و قرآن ….<br />
به یاد آن لحظه می‌افتم که به من گفتی :<br />
<b>اگر کسی غیر از تو بود ، این را برایش نمی‌گفتم </b><br />
از خودم بدم می‌آید ، آتش می‌گیرم ، آشفته می‌شوم ….<b><br />
جدا شد یار شیرینت ، کنون تنها نشین ای شمع<br />
که حکم آسمان این است ، اگر سازی ، اگر سوزی</b></p>
<p dir="rtl">و دوناتی که از عشق و نیستی با هم نواختیم و هر دو فهمیدیم نت های این دونات را ....<br />
و پایان اکتبر با این دونات بود .... سرماها و ندانستنها و ..... افسوس ها و های و های ها .....<br />
و نهایت این همه ، فقط یک کلمه ساده : رفت و همه من را شکست ....</p>
<p dir="rtl">نوامبر آمد ، آخرین دیدار ، آخرین اشکها ، نمیدانی مگر دردم</p>
<p>می‌خواستم یک داستان بلند بنویسم .<br />
تصمیم گرفتم که همان داستان را یک فیلم‌نامه کنم .<br />
دیدم با فیلنامه هم فایده ندارد.<br />
تصمیم به نمایشنامه گرفتم .<br />
شخصیت پردازی‌اش برایم سخت بود .<br />
این بار به داستان کوتاه پناه آوردم .<br />
هیچ دلیلی برای توجیه فرار به ذهنم نرسید ،<br />
پس به خودم قبولاندم که همین حرف را در قالب یک شعر می‌توان گفت .<br />
به یاد چند سخنرانی و چند خاطره افتادم ، چشمانم ندیدند و قلبم سرد شد .<br />
خود را به کلمه‌ای قانع کردم ، خواستم کلمه را فریاد بزنم ،<br />
دیدم چشمان نم‌بارم هدیه لکنت برایم آورده‌اند و حتی نمی‌توانم کلمه را هم بگویم .<br />
کلمه واج‌واج بر زبانم خواست جاری شود .<br />
نگاهی به آسمان کردم و تصمیم خود را گرفتم .</p>
<p>بگذار این درد هم در درونم کهن شود.<br />
بگذار او هم برود و به دنبال خودش سرگردان باشد .<br />
و او رفت و به تاریخ بشری زندگی‌ام یک شخص خاص دیگر اضافه شد .</p>
<p>در انتهای این داستان نیز من ماندم با دلی پردرد<br />
<b>این‌بار با تنی محتاج و شاید خسته</b><br />
و درونی که دیگر هیچ‌گاه این‌ها را اگر بخواهد هم نمی‌تواند فراموش کند.<br />
از ظهر که روان به سوی دیار شدم پی در پی دو جمله می‌آیند و می‌روند در درونم<br />
که پناهی گفت : <b>من عشق را دوست دارم ولی از زنها می‌ترسم<br />
</b> و دامی که <b>انکیدوی بیچاره </b>را از طبیعتش در اولین حماسه جدا کرد .</p>
<p><b>تلفن همراهم زنگ می‌خورد : فقط و فقط سه جمله</b><br />
رسیدی؟ بله . خوب خدافظ .<br />
به تلفن همراهم خیره می‌شوم .<br />
دهم نوامبر دو‌هزار و هفت ،‌ ساعت هفت و بیست و هفت دقیقه<br />
و ملیون‌ها ملیون علامت سوال و یاد‌های دارکوب‌ها و مرغابی‌ها و بز‌ها</p>
<p>و سوالها و حفره های خلا که هیچ گاه دیگر در زندگی پر نمی شوند .....<br />
تا کجا من اومدم ..... چه جوری برگردم .... چه درازه سایه ام .... چه کبوده پاهام .....<br />
من کجا خوابم برد .... یه چیزی دستم بود ..... کجا از دستم رفت ......<br />
تلخه تلخم روی این خارک سبز .... چه غریبم روی این خوشه صاف .....<br />
کمکم کن نازی .... نمیشه ، نمیشه ، نمیشه .....<br />
کمکم کن نازی ، هر کجا رو میبینم عکس تو هست ....<br />
دستم به یک تکه برگ خشک شده می‌خوره ….<br />
می‌خوام بذارمش بیرون که نگام روی یه مچ‌آویز قفل می‌شه ….<br />
و به یاد روزی که این برگ را از یک علف هرز کندم می‌افتم ….<br />
به یاد حرفم که گفتم این رو تا زمان یکی شدن نگه می‌دارم ، می‌افتم ….<br />
و به یاد این که چیدن علف‌های هرز را هیچ‌وقت یاد نگرفتم …..</p>
<p dir="rtl"> و باز هم این حس عجیب با من همراه است ….<br />
از تک‌تک روزن‌های بدنم سرما را در وجودم متجلی می‌بینم ….<br />
سردمه ، نمی‌دونم ، شاید مثل آغاز زمین یا شاید هم مثل گل روی اخترک ب - 612<br />
<span style="font-family:Nazanin;"><font size="3"><b>ديگران چون بروند از نظر از دل بروند ، تو چنان در دل من رفته که جان در بدني<br />
و خنده های زهر ناک همچون تصوری سرد از ماردوش عالم ....</b></font></span></p>
<p dir="rtl"> و دسامبر ، ماه تولدم آمد و دیگر برای همیشه از همه جای ذهنم پاک شدی و داستان تمام شد ....<br />
برای همیشه ی همیشه ی همیشه ؛ و چه ساده ، با یک پاک کن حودت را از صحنه زندگی پاک کردی .....<br />
<b>تو میرفتی ….. ،<br />
تو میرفتی ، نماندی تا به آوای تمنای درون‌سوزم سپاری گوش<br />
تو میرفتی ، نماندی و ندیدی دیدگانم<br />
که معصومانه باریدند و چهرم را زدند آبی<br />
- که شاید شعله‌های آرمان‌سوزم شود خاموش</b></p>
<p><b>تو میرفتی و من شوریده‌سر ، ناکام<br />
به دوشم کوهی از آلام ،<br />
شرنگ بی‌کسی در جام<br />
زهراب شکستی مرگ‌زا را مي‌نمودم نوش</b></p>
<p><b>تو میرفتی و دور از تو<br />
دلم دیگر نمی‌رقصید زان پس در برم ، چون طفل بازیگوش<br />
جدا از تو<br />
حباب آرزوهایش ز هم پاشید و آن محزون<br />
ز مرگ آرمان ، در کنج غم شد پیر ماتم‌پوش</b></p>
<p><b>تو میرفتی و من برجا<br />
ز داغ بی‌پناهی‌ها<br />
ز سوز نا‌امیدی‌ها<br />
شدم تنهاترین تنهای این دنیا<br />
دلم در خون و خون در جوش<br />
نگاهم مات و لب خاموش<br />
سرم در پرده ی پندار خود ، از درد در آغوش</b></p>
<p><b>تو میرفتی و دنیایم به یک دم از تو خالی شد<br />
وزان پس حسرت و اندوه ، این دنیای بی روح مرا پر کرد<br />
و من ماندم به جا ، …. تنها ، غمین ، آزرده‌دل ، دیوانه‌ای مدهوش</b></p>
<p><b>تو میرفتی و من حیران<br />
که این فقدان چسان شاید کنم جبران<br />
شرار سینه‌سوزم را<br />
چسان آیا کنم خاموش<br />
چسان خواهم کشم با گران بی‌کسی بر دوش …. ؟</b></p>
<p><b>تو میرفتی …..<br />
تو میرفتی  ، نماندی تا به آوای تمنای توان‌کاهم سپاری گوش …‌‌ !</b></p>
<p>………………………………………………………………………………………………………………</p>
<p align="center">و پایان داستان هم برایت می گویم که بدانی .....</p>
<p align="center">نواع و اقسام سازهای کوبه‌ای بر وجودم آنچنان می‌کوبند که خنده از درزهای وجودم به بیرون رود .<br />
<b> پیدا … پیدا … پیدا …. پیدا شدم ؛ شیدا …. شیدا …. شیدا …. شیدا شدم</b></p>
<p align="center">با هر کوبه ، با هر چهجه ،‌با هر دل ، با هر مم ، با هر کلمه<br />
دلم می‌خواهد بترکد .<b><br />
من او بدم ، من او شدم ، با او بدم ، بی او شدم<br />
در عشق او چو ، چون او شدم ، زین رو چنین ، بی سو شدم</b></p>
<p align="center">و اکنون ایستاده‌ام ، بی او و بی سو<br />
<b>شیدا … شیدا  ….. شیدا ……  شیدا شدم </b></p>
<p align="center">نه سو که ببینم و نه سو که به آن بروم<b><br />
پیدا …. پیدا …. پیدا ….. پیدا شدم</b></p>
<p align="center">و اکنون با یک سینه پر درد .<br />
نه می‌شود غم‌ها را فراموش کرد<br />
و نه آن باقی بلند‌بالایی که نوشته‌ بودی برای زندگی که ….</p>
<p align="center"><b>یک </b><b>نوای پر و یک سلیقه زیبا از سه‌تار</b><br />
همدم ندارم و هم‌غم هم نه<br />
و نه دانم که این ساز را با کدامین زخمه پرتاب خواهم کرد<br />
و برای همیشه از مدد مولا رهایی یابم<br />
و نه دیگر هو حق مددی مولا و نه دیگر هیچ چیز دیگر</p>
<p align="center">با تمام وجود آرزو دارم که بتوانم آه بکشم و از تمامی‌اش رهایی یابم<br />
افسوس که این همه درد نهان هست و مجال آه نیست<br />
آنچنان سرگردانم که روزهاست کناره آرامش این دریای دردناک زندگی را ندیده‌ام</p>
<p align="center">افسوس زنانی که خود را فقط یک زن می‌دانند<br />
و می‌اندیشند که تمام زندگی یک مرد در یک زن خلاصه می‌شود</p>
<p align="center">ددی … ددی …. یار …. آه ….. داد …..هی‌ی‌ی …. آه … داد …. یار<br />
و وجود زن فراموش شد در همه ی دوره‌ها برای خودشان و برای همه چون من</p>
<p align="center"> <b>از آن باده ندانم چون فنایم<br />
وز آن بیجا نمی‌دانم کجایم</b></p>
<p>...................................................................................................................</p>
<p><b>پیدا … پیدا … پیدا …. پیدا شدم ؛ شیدا …. شیدا …. شیدا …. شیدا شدم</b></p>
<p align="center"><b> پیدا … پیدا … پیدا …. پیدا شدم ؛ شیدا …. شیدا …. شیدا …. شیدا شدم</b></p>
<p align="center"><b> پیدا … پیدا … پیدا …. پیدا شدم ؛ شیدا …. شیدا …. شیدا …. شیدا شدم</b></p>
</div>
]]></content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>
