<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>تنبیه &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/تنبیه/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "تنبیه"</description>
	<pubDate>Thu, 21 Aug 2008 14:45:09 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[مراقبت از کودک در برابر تنبیه بدنی]]></title>
<link>http://niksalehi.wordpress.com/?p=1554</link>
<pubDate>Sat, 26 Jul 2008 05:09:54 +0000</pubDate>
<dc:creator>niksalehi</dc:creator>
<guid>http://niksalehi.wordpress.com/?p=1554</guid>
<description><![CDATA[مراقبت برای رشد کودک و تکامل کودکان خردسال راهگشای زند]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:x-small;font-family:Tahoma;">مراقبت برای رشد کودک و تکامل کودکان خردسال راهگشای زندگی آنان در آموزش خوداتکايی و زندگی مستقل در آينده است. کودک برای پیمودن مسير زندگی مستقل نياز مبرمی به حمايت خانوادگی دارد.  فرايند رشد و تحول کودک تابع تأثير متقابل عوامل زيستی و روانی و اجتماعی است و خانواده در اين زمينه نقش بسيار مهمی ايفا می کند.<br />
متأسفانه، بسياری از خانواده ها به تربيت کودکان و نوجوانان ارزش نمی دهند و بسياری از کودکان و نوجوانان قربانی ناآگاهی و بی مسئوليتی پدر و مادرشان می شوند. بعضی از خانواده ها کودکان را تنبيه بدنی می کنند و چنان در این کار زیاده روی می کنند که شخصيت کودک و نوجوان نابود و روحيه وی در هم شکسته می شود و کودک ترسو و تسليم طلب بار می آيد.<br />
نداشتن درک صحيح از مشکلات و فشارهای روانی و اجتماعی و شغلی و اقتصادی پدر و مادر خانواده ها را به سمت آسيبهای اجتماعی سوق می دهد و احساس نوميدی و بی پناهی را تحريک و ايجاد می کند که در نحوه واکنش به فرزندان بسيار مؤثر است. یافته های پژوهشها نشان می دهد که تنبیه بدنی سبب ظهور دو گروه از نشانه های زودرس مانند اضطراب و افسردگی و خشم شديد؛ و نشانه های ديررسی مانند رفتارهای ضد اجتماعی، خودکشی، مصرف مواد مخدر،... می شود. <br />
</span><span style="font-size:x-small;font-family:Tahoma;">اغلب، شرايطی که سبب تنبیه بدنی می گردد از بحران خانوادگی ناشی می شود. زنان و مردانی که با یکدیگر مشکل دارند کودکان خود را بیشتر تنبیه می کنند؛ زیرا از روشهای حل مشکل و کنار آمدن با آن آگاه نیستند.<br />
تنبیه در ايران ريشه فرهنگی دارد. برای مبارزه با آن، بايد ديدگاههای اجتماعی را تغيير داد. بارزترين نوع تنبیه در ايران آزار جسمی است. بررسیهای سالهای ۷۵ تا ۷۷ نيز نشان می دهد که ۷۰% از موارد اعمال خشونت و آزارگری در محيط خانه رخ داده است. بيشترين گروه سنی در معرض آزار کودکان 5 تا 9 ساله (36%) و  10 تا 14 ساله (30%) بوده است. همچنين، آمار نشان می دهد که دختران (با 63%) بيشتر از پسران (با 37%) مورد آزار قرار گرفته اند.  بيشترين آزارگری (با 66/5%) از سوی مردان (پدر، برادر، شوهر مادر) رخ داده است.<br />
</span><span style="font-size:x-small;font-family:Tahoma;">بر اساس یافته ها، عواملی مانند ناخواسته به دنيا آمدن فرزندان، تعداد زياد فرزندان، بيسوادی پدر و مادر، اعتياد پدر و مادر، تنبيه پدر و مادر در کودکيشان، ... در ايجاد کودک آزاری مؤثر است.<br />
چند راهکار:<br />
</span><span style="font-size:x-small;font-family:Tahoma;">1. از شیوه های تربيتی مناسب استفاده کنید.<br />
</span><span style="font-size:x-small;font-family:Tahoma;">2. به کودکانتان توجه و از آنان حمایت کنید.<br />
</span><span style="font-size:x-small;font-family:Tahoma;">3. راههای جدیدی برای رفتار با کودکتان به کار ببرید.<br />
</span><span style="font-size:x-small;font-family:Tahoma;">4. از خدمات مشاوره کودک و روانشناسان کمک بگیرید.<br />
</span><span style="font-size:x-small;font-family:Tahoma;">5. مشکلات شخصيتی و بيماريهای روانی را شناسایی و برطرف کنید.<br />
</span><span style="font-size:x-small;"><span style="font-family:Tahoma;">6. برای برطرف کردن مشکلات اقتصادی، راههای جدیدی پیدا کنید.<br />
</span><span style="font-family:Tahoma;">7. برای فراهم کردن کمک فوری به پدر و مادر، در مواقع فشار عصبی، برنامه های مراقبت مواقع فشار عصبی لازم است. این برنامه ها بايد ۲۴ ساعته در دسترس باشد و خدماتی همچون خط تلفن فعال و مراقبت کننده موقع بحران را در دسترس قرار دهند. کمک بايد از طريق تلفن و يا از طريق فرد مشاور فراهم باشد. برنامه همچنين بايد در مواقع لزوم به کودک کمک کند و از او در خانه کامل مراقبت کند و يا کودک را به مرکز فوريت پرستاری برساند</span></span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[من فرزندم را آنگونه که مرا پرورش دادند بزرگ نمی کنم]]></title>
<link>http://khabarnegar.wordpress.com/?p=168</link>
<pubDate>Sat, 17 May 2008 20:17:05 +0000</pubDate>
<dc:creator>خبرنگار</dc:creator>
<guid>http://khabarnegar.wordpress.com/?p=168</guid>
<description><![CDATA[نسل سوخته ایم ، وقتی میبینم چه ظلمی از لحاظ آموزشی ، پرو]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><img class="alignright size-full wp-image-170" style="float:right;margin:10px;" src="http://khabarnegar.wordpress.com/files/2008/05/nasl1.jpg" alt="" width="215" height="238" />نسل سوخته ایم ، وقتی میبینم چه ظلمی از لحاظ آموزشی ، پرورشی و یادگیری مهارتهای غیر درسی و فوق برنامه به نسل م شد افسوس می خورم ،پدر و مادر ما در آن زمان یعنی سالهای اولیه انقلاب که به دنیا آمدیم اینچنین که الان والدین در کوشش و تلاش ارتقاء دانش و مهارتهای فرزندان هستند نبودند یا نمی دانم شاید بودند و ما تنبل، ولی نه ، وقتی میبینم پسری درا سن 14 ، 15 سال می برندش به اردوی مهارتی ، کمپ می زنند ،برای هر گروه چند نفره یک مرغ زنده را سر می برند و می گویند بقیه کارها با خودتان از پر کندن تا پختن و خوردن، حسرت می خورم ، بهشان یاد می دهند که چگونه برنج بکارند ، می روند توی گل و دسته شالی بدست ، شالی می کارند ، زمان ما اینها بود؟ جنگ بود جنگ ،صدای آژیر، ترس تاریکی ، خاموشی ،مشق نوشتن زیر نور چراغ پیکنیک . من فرزندم را آنگونه که مرا پرورش دادند بزرگ نمی کنم . به خودم به همسرم نگاه می کنم فوق العاده ترین، فوق برنامه برایمان  کلاس زبان بود که آن را هم حرام کردیم و رفت ، فقط برو مدرسه فرمول حفظ کن ، درس حفظ کن ، مشق بنویس بخواب و دوباره برو مدرسه . چه وقت به ما یاد دادند که خودت باش استقلال شخصیتی داشته باش مقلد نباش ، اینها را امروز در بعضی مدارس می گویند ، می برندشان اردوی ایرانشناسی ، ما تهران را هم نشناختیم چه برسد به ایران. حسرت می خورم حسرت، سوختیم رفت پی کارش حالا من خوبش هستم ، حداقل یک چیزی از کامپیوتر و طراحی سر در میارم تا امرار معاش کنم ، اگر یادمان می دادند ، می گفتند چه خبرست ، نه نمی گفتند یاد می دادند که چه خبرست چه می شود وقتی بزرگ می شوی ، چه باید کنی وقتی بزرگ شدی . جالب است آن زمان تنبیه می کردند ، یادم هست وقتی کلاس سوم دبستان بودم به شوخی در زمان زنگ تفریح بازی می کردیم یکی از بچه بواسطه من سرخ خورد به تیزی دیوار و شکست ، فردایش مرا روی سکو سر صف بردند و پشت بلندگو اسمم را گفتند و ناظم یک توسری به سر زد ، تصور کنید جلوی جمع کثیر دانش آموزان ،یادم هست کلاس دوم راهنمایی برای در حرفه و فن باید تکه تسمه فلزی تهیه می کردیم ، تا بعد از پرداخت و دریل کاری می شد از این اندازه گیر های یا جای مته دریل ، من روی پای خودم بودم کسی کمک نمی کرد ، همه رفته بودند با پدرشان آهنگری سفارش داده بودند و آماده تحویل معلم می دادند و من وقتی رفتم و آهنگری و تکه آهن رو برای کار خریدم نمی دانستم که نباید پستی و بلندی داشته باشد و هرچه سنباده می زدم نمی شد که نمی شد و باز تنبیه معلم با چوب و چک .<br />
البته شنیدید و دیدید توی بیست و سی هنوز هم هستند معلمانی که کتک می زنند ، من هنوز آن ناظم کلاس سوم دبستان را نبخشیده ام.</p>
<p>بی ربط:</p>
<p>هیچ از خودتون پرسیدین هنرپیشه های آمریکایی چرا زود به زود حامله میشن و چرا تا قبل از این به فکر بچه دار شدن ازدیاد نسل نبودند.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[تنبیه]]></title>
<link>http://kamalsh.wordpress.com/?p=180</link>
<pubDate>Thu, 27 Mar 2008 03:39:42 +0000</pubDate>
<dc:creator>کمال</dc:creator>
<guid>http://kamalsh.wordpress.com/?p=180</guid>
<description><![CDATA[[یک کلاس 30 نفره ، کوچک و تاحدودی تاریک را در نظر بگیرید، ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span dir="rtl"></span><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;"><span dir="rtl"></span>[یک کلاس 30 نفره ، کوچک و تاحدودی تاریک را در نظر بگیرید، مبصر کلاس در مقابل بچه ها ایستاده سعی در آرام کردنشان دارد.]</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><b><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">مبصر:</span></b><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;"> ساکت، اسم بدها رو می نویسما! [ و شروع می کند به نوشتن اسامی]</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">1<span>        </span>اکبری</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">2<span>        </span>شکری [ جلوی اسمش ضربدر می زند]</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">3<span>        </span>احمدی</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;"><span>          </span>..... 8</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><b><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;"><span> </span>مبصر</span></b><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">: برپا!</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><i><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">[معلم وارد کلاس می شود و نگاهی به لیست 8 نفره روی تخته می اندازد]</span></i></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">معلم: چه خبرتونه؟ صداتون تا پایین میاد. اینا که اسمشون اینجاس بیان بیرون، زود. <span> </span><i>[رو به مبصر]</i> ببرشون پای دفتر بگو شلوغ کردن.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">مبصر: چشم [ نگاهی فاتحانه به اسامی می اندازد و منتظر می شود بچه ها کامل شوند] بریم. [ معلم شروع به نصیحت کردن باقی بچه ها می کند]</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><i><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">بچه ها همراه با مبصر به سمت دفتر حرکت می کنند و جلوی دفتر مدرسه صف می کشند.</span></i></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">مبصر: آقا اجازه، اینا شلوغ کردن. آقای توکلی گفتن بیاریمشون اینجا.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">معاون: کلاس چندم؟</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">مبصر: سوم ب.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">معاون: وایسین همونجا الان میام. <i>[ صحبتش با مدیر را ادامه می دهد]</i></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">بچه ها چند دقیقه کنار در منتظر می شوند. مبصر از اینکه با این بچه ها باشد و تهدیدهایشان را بشنود کلافه شده. دوباره در می زند و اجازه می خواهد برود.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">معاون: اومدم.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">[<i>معاون بیرون می آید</i>] دنبال من بیایین [ <i>به سمت یکی از کلاسهای اول می رود که معلم ندارند و وارد می شود، کلاس اول پر از بچه های سال اولیست که مشغول نوشتن تکالیفشان هستند اما معلمشان نیست</i>]</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">ناظم: همه همینجا پای تخته وایسین. <i>[ صف بچه ها کاملا جلوی تخته سیاه را می گیرد و مبصر به همراه ناظم در سمت مقابل در ورودی می ایستد</i>]</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">معاون رو به مبصر: تو چرا اینجایی؟ برو اونجا وایسا. <i>[ از کمد یک تکه شلنگ بیرون می آورد]</i></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">ناظم: دستا جلو. یالله.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">مبصر: آقا اجازه، ما بریم؟</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">ناظم: کجا؟ مگه نگفتم، دستا جلو! [<i>داد می زند، بچه ها می ترسند و معاون روبه روی مبصر می ایستد]</i></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">-: که شلوغ می کنین؟ کی می خواین یاد بگیرین سروصدا نکنین؟ هان؟ <i>[محکم ضربه ای به دست مبصر می زند.]</i></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><i><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">[ مبصر با گریه]</span></i><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;"> آقا ما.....</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">-: خفه! دستا جلو <i>[ و ضربه ای دیگر می زند]</i></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><i><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">[ گریه اجازه ی صحبت کردن نمی دهد، اشک در چشمانش حلقه زده، کلاس را تار می بیند و دیگر حرف های ناظم را نمی شنود. ناظم همچنان مشغول فریاد کشیدن است و چند ضربه ی دیگر به دستانش می زند. پس از 5-6 ضربه رو به بقیه می کند ]</span></i></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">-: این دفه فقط یکیتون رو تنبیه کردم، وای به حالتون اگه یه بار دیگه شلوغ کنین، حساب همه تونو می رسم. حالا برین سر کلاس. یالله.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">[مبصر کلاس گریان قدم بر می دارد، بچه ها از تنبیه نشدن خوشحال و از کتک خوردن دوستشان ناراحتند و سعی می کنند دلداریش دهند. آرام وارد کلاس خودشان می شوند و ...]</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">ادامه ی داستان رو خودتون حدس بزنید فقط بگم که معلم، معاون رو مجبور کرد به خاطر این حرکت از مبصر عذرخواهی کنه.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">نکته: اگر به جای مبصر بنویسید کمال، داستان واقعی می شود.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">پ.ن: به نماینده ی<span>  </span>کلاس می گفتیم مبصر </span><span dir="ltr" style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">mobser</span><span dir="rtl"></span><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;"><span dir="rtl"></span> ، نمی دونم الان یا جاهای دیگه چی می گن.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
]]></content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>
