<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>حرفهایی-برای-اول-شخصِ-همیشه-حاضر &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/حرفهایی-برای-اول-شخصِ-همیشه-حاضر/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "حرفهایی-برای-اول-شخصِ-همیشه-حاضر"</description>
	<pubDate>Sun, 07 Sep 2008 10:29:24 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[مامان بزرگ ]]></title>
<link>http://gonbademina.wordpress.com/2008/01/14/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af/</link>
<pubDate>Mon, 14 Jan 2008 17:37:15 +0000</pubDate>
<dc:creator>مینا حسنی</dc:creator>
<guid>http://gonbademina.wordpress.com/2008/01/14/%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af/</guid>
<description><![CDATA[&nbsp;
محرم برای من به یاد و خاطره‌ی عزیز و دوست داشتنی ما]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">&#160;</p>
<p align="justify" dir="rtl">محرم برای من به یاد و خاطره‌ی عزیز و دوست داشتنی مادر بزرگم پیوند خورده است. به خانه‌ای که سبز بود و روشن و پاک و پاکیزه. خانه‌ای که زیباترین سهم کودکی‌های مرا رقم زده‌است. خانه‌ای که ایوان وسیع و خرّمش، بوی عصرهایِ پر از عطر یاس امین الدوله می‌دهد و سماور و چای و هیاهوی بچه‌ها. خانه‌ای که بوی بستنی و نان سنگک می‌دهد. بوی زنی که دیگر نیست و وقتی بود، خیلی عزیز بود، خیلی بود. خیلی. آنقدر که وقتی رفت، صمیمیت، تکلّف شد و دورِ هم جمع شدن، تبدیل شد به مهمانی و ... .</p>
<p align="justify" dir="rtl">رسم ناگفته‌ای بود که شب‌های محرم همه‌ی خاله و دایی‌ها آنجا جمع می‌شدند. هیچ کس جز مامان بزرگ و من روضه نمی‌رفت؛ اما همه آنجا بودیم. حال و هوای دوست داشتنی و خوبی بود. گرم بود و یک جوری ساده و صمیمی. با همه‌ی وقتهای دیگر فرق داشت. آدمها انگار آزادتر و بی برنامه‌تر بودند و این برای آدم عاصی‌ای که من بودم، برای منی که مدام تحت نظارت و تربیت بودم، خوب بود، خیلی خوب؛ کمی احساس رهایی می‌کردم. کمی کودک می‌شدم و فرصت داشتم با مصطفی و سیامک باشم.</p>
<p align="justify" dir="rtl">من هرگز سیاه نپوشیدم. این رسم سیاه نپوشیدن را از بابا به ارث برده‌ام که اعتقاد داشت مرگ یعنی وصال و او که رفته، حال و هوای خوشی دارد که بیشتر به سور می‌ماند تا عزا. اما سیاهی که مامان بزرگ برایم خریده بود، خیلی عزیز بود. دور از چشم بابا که تعصب داشت روی این موضوع، سیاه می‌پوشیدم و چادر گلدارِ کودری مامان بزرگ را که برای قد و قواره‌ی من کوتاه کرده بود، سرم می‌انداختم و... می‌رفتیم روضه‌ی خانه‌ی جاسب؛ همسایه‌ی مادربزرگ. من در حالی که دنبال چادر مادربزرگ را گرفته بودم، وارد مجلس می‌شدم. برای مامان بزرگ، جایی بالای اتاق خالی می‌کردند و ما همانجا می نشستیم. نمی‌دانم چه اتفاقی می‌افتاد، برای من با او بودن مهم بود. یک جور گریز از قانون و مامان و بابا بود برایم. یک جور فخر و مباهات که همراه همیشه‌ی او هستم(آخر او هیچ بچه‌ای را جز من با خودش به روضه نمی‌برد)؛ وقتی که با او بودم خودم را خانم فرض می‌کردم، خودم را دوست داشتم.</p>
<p align="justify" dir="rtl">نمی‌فهمیدم که زنها چرا گریه می‌کنند. خیلی طول کشید تا فهمیدم که وقتی مادربزرگ صورتش را زیر چادر قایم می‌کند، دارد گریه و نجوا می‌کند. گوشم را تیز می‌کردم تا بفهمم که چه می‌گوید، اما فایده‌ای نداشت. او چیزهایی زیر لب می‌گفت که من حتی وقتی بزرگ شدم، درست نمی‌شنیدم. من اشک او را هرگز ندیدم، مگر در روزهای محرم، آنهم یواشکی و دزدکی.</p>
<p align="justify" dir="rtl">حوصله‌ام که سر می‌رفت، من هم به شیوه‌ی او و زنهای دیگر، چادرم را روی صورتم می‌انداختم و از زیر چادر همه را می‌پاییدم. اینجوری راحت تر می‌توانستم زنها را زیر نظر بگیرم تا بعدها، در وقت مناسب ادای گریه کردنشان را دربیاورم و مصطفی و محسن و سیامک را بخندانم. راستش را بخواهید، یکی از بازی‌های ما در دوران کودکی همین درآوردن ادای گریه‌ی این و آن در مراسم ختم و محرم و ... بود. این یک راز شرم‌آور است ولی جذابترین قسمت قضیه وقتی بود که ما ادای خواهر شوهرِ خاله‌ام را، در مراسم ختم مادرشان در‌می‌آوردیم. او به شدت بی‌تابی می‌کرد و در بین گریه‌هایش همه‌ی دعواهای خانوادگی را مرور می‌کرد و در طول 10 دقیقه گریه کردن، 3 بار غش می‌کرد و نفرین‌هایی بلد بود که ما به عمرمان نشنیده بودیم و ما همه‌ی این نمایش را بارها و بارها تکرار می‌کردیم، اما هربار هم تماشاچیانمان از خنده روده بُر می‌شدند. بگذریم...</p>
<p align="justify" dir="rtl">مامان بزرگ که چادرش را پس می‌کشید، موقع رفتن بود. مقید بود که خودش از بچه‌ها پذیرایی کند و در همه حال، اجازه نمی‌داد که تا نیامده، بچه‌ها پخت و پزی بکنند و بساط شام را فراهم کنند. به خانه که می‌آمدیم، معمولا بوی نذری فضای ‌آشپزخانه‌ی رویاییِ او را که آبی بود و پر از گلدان، پر کرده بود. غذاها گرم می‌شد، شام می‌خوردیم، غذا تمام می‌شد، سفره برچیده می‌شد و همه جا مرتب می‌شد و... همه عازم رفتن به خانه‌هایشان می‌شدند و او ... در سکوت بر همه چیز مشرف بود. سکوت او را در آن شبها هرگز از یاد نمی برم. سکوت قشنگی که برای همه آشنا بود. او در آن شبها مخاطب کسی نبود. به کسی لبخند نمی‌زد و بوی عطر نمی‌داد. بوی خودش را می‌داد و بوی اصیلِ غم غریبی که هر وقت به ته توهای چشمهایش نگاه می‌کردی، موج می‌زد. غمِ غریبی که ورای روحیه‌ی استوار و محکم او قایم شده بود و بعدها موضوع حرفهایِ ظهرهایِ تابستانِ من و او بود... . او... مامان بزرگِ تنهایِ دوست داشتنی من!</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[دلم گرفته...]]></title>
<link>http://gonbademina.wordpress.com/2008/01/12/%d8%af%d9%84%d9%85-%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%87/</link>
<pubDate>Sat, 12 Jan 2008 19:42:36 +0000</pubDate>
<dc:creator>مینا حسنی</dc:creator>
<guid>http://gonbademina.wordpress.com/2008/01/12/%d8%af%d9%84%d9%85-%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%87/</guid>
<description><![CDATA[&nbsp;
امروز از کله‌ی صبح دلم گرفته بود. دلم عجیب گرفته بو]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">&#160;</p>
<p align="justify" dir="rtl">امروز از کله‌ی صبح دلم گرفته بود. دلم عجیب گرفته بود. به ایوان نرفتم و انگشتانم را بر پوستِ کشیده‌ی شب نکشیدم. خانه ایوانی ندارد و شب آنقدر دوست داشتنی است که دلم نمی‌آید چپ چپ نگاهش کنم. چراغ‌های رابطه تاریک نیست. من اما نمی‌دانم چه مرگم است. نه اشک، نه قدم زدن در خیابان‌هایِ سردِ بی درختِ پر سر و صدا، نه سر به زیر و ساده شدن، نه معطر و خوش لباس و تمیز شدن... هیچ کدام سر حالم نیاورد... هیچ کدام... راستش را بخواهید می‌دانم چه مرگم است: لا به لایِ این همه کار و درس و مشق و... دلم هوای کوچه باغ‌های دماوند و کودکی‌هایم را کرده است.</p>
<p align="justify" dir="rtl">یک دشتِ سپیدِ پر از برف دلم می خواهد که ردّ پا نداشته باشد تا من با دستهایِ باز و فریادی که گوشِ آسمان را کر کند، در آغوشش بدوم... بدوم... بدوم... آنقدر که نفس‌هایم به شماره بیفتد و بمیرم... اوم م م م م م  نه دلم نمی‌خواهد بمیرم، مثلا نفسم به شماره بیفتد و برای رفع خستگی روی زمین غلط بخورم... عین کودکی‌هایم، وقت‌هایی که از ترس مامان، با زهره می رفتیم ته باغ آنها و رویِ تپه‌ی برفی‌ای که درست کرده بودیم، غلط می‌زدیم. مامان و خاله اعظم هم در خیال خوششان فکر می‌کردند که ما داریم مثلا آدم برفی درست می‌کنیم... خبر نداشتند که ما وحشی تر از آنی هستیم که فکر می‌کنند؛ آنقدر که دوسه روز بعد از این افتادن عمدی روی برف و غلط زدن، تمام بدنمان درد می کرد... . دلم برای زهره تنگ شده است... برای کرسیِ همیشه داغِ خانه‌ی کوچکشان... برای چای و نان پنیر و گردو خوردن در هوایی که بوی ذغال و حلوا لوز می‌داد.</p>
<p align="justify" dir="rtl">زهره برای منی که اجازه نداشتم دوستی داشته باشم، مگر آنکه حُسن شهرتِ همه‌ی فامیل و ایل و تبارش به تأییدِ مامان و بابا برسد، گنج بزرگی بود. او صمیمی ترین دوستِ دوران بچگی‌ام بود و خیلی خوب بلد بود که با منِ خودخواه کنار بیاید. خوراکی‌هایش را بدون دعوا با من تقسیم می‌کرد، بدونِ من آب نمی‌خورد، عادت کرده بود که همیشه شاگرد دوم باشد و به من حسودی نکند که شاگرد اول کلاس بودم و... . حالا زهره یک دختر و یک پسرِ گل و دوست داشتنی دارد... و نمی‌داند که من توی دلم به او حسودیم می‌شود... . آخرین باری که مرا دید، در حالی که از لودگی ‌هایِ من حسابی کیف کرده بود و من تا توانسته بودم، خندانده بودمش، می‌گفت: « مینا، تو هنوز همون وروجکِ شیطونِ اون روزایی... تو هیچ وقت پیر نمی‌شی، خوش به حالت... تو هنوز مثل دلقک‌ها همه رو می‌خندونی...»! من اما درست مثلِ دلقک‌ها خودم را آن ته توهایِ وجودم قایم کردم و برای آنکه بغضم نترکد، برای الهام، دخترش، شکلکی درآوردم که از خنده روده بُر شد... هنوز هم خنده‌های الهام، قند توی دلم آب می‌کند... . کاش الان زهره اینجا بود تا دوباره دلقک می شدم... تا می‌خنداندمش و با مرورِ خاطراتِ کودکی‌هایمان، دلتنگی ام را فراموش می‌کردم.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[تماشای یک غروب دونفره در عصر(می‌خواهم بگویم فاصله، اما می‌گویم) ارتباطات!]]></title>
<link>http://gonbademina.wordpress.com/2008/01/04/%d8%aa%d9%85%d8%a7%d8%b4%d8%a7%db%8c-%db%8c%da%a9-%d8%ba%d8%b1%d9%88%d8%a8-%d8%af%d9%88%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%b9%d8%b5%d8%b1%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d9%85/</link>
<pubDate>Fri, 04 Jan 2008 13:23:20 +0000</pubDate>
<dc:creator>مینا حسنی</dc:creator>
<guid>http://gonbademina.wordpress.com/2008/01/04/%d8%aa%d9%85%d8%a7%d8%b4%d8%a7%db%8c-%db%8c%da%a9-%d8%ba%d8%b1%d9%88%d8%a8-%d8%af%d9%88%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%b9%d8%b5%d8%b1%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d9%85/</guid>
<description><![CDATA[
- بی نظیره! من رنگشو دوست دارم و خرامان خرامان راه رفتنش]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="right" dir="rtl"><strong></strong></p>
<p><strong>- بی نظیره! من رنگشو دوست دارم و خرامان خرامان راه رفتنشو...</strong></p>
<p><strong>- من دلتنگی و غرورشو...</strong></p>
<p><strong>- من عاشقِ این وقتای آسمونم... دیوارای اتاق سرخ شده...</strong></p>
<p><strong>- منم عاشق وقتایی‌ام که تو به این وقتایِ آسمون نگاه می‌کنی...</strong></p>
<p><strong>- مسخره نکن... جدی می‌گم... لوس...</strong></p>
<p><strong>- خو... مَــ...</strong></p>
<p><strong>- الو... الو...</strong></p>
<p align="right" dir="rtl"><strong>ـ مشترک مورد نظر...</strong></p>
]]></content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>
