<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>حسرت &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/حسرت/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "حسرت"</description>
	<pubDate>Fri, 10 Oct 2008 19:35:04 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[ تابستان ]]></title>
<link>http://dordaneh.wordpress.com/?p=159</link>
<pubDate>Tue, 07 Oct 2008 01:50:43 +0000</pubDate>
<dc:creator>dordaneh</dc:creator>
<guid>http://dordaneh.fa.wordpress.com/2008/10/07/%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/</guid>
<description><![CDATA[ 
با همان لباس خواب صورتی که تو حراج خریدم و یه کم هم توش]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p>با همان لباس خواب صورتی که تو حراج خریدم و یه کم هم توش پلاستیک داره و خیلی هم نخی نیست و تا بالای زانو ه و خیلی هم ضایع است روزم رو شروع میکنم دلیلی برای عوض کردنش نمیبینم کلا لباسهام اندازه ام نیستند و بیشترشون ناراحت هستند سکوت این خونه آزارم میده رادیو پیام رو روشن میکنم چای رو گازه و داره برای خودش دم میکشه ساعتهای ما یک ساعت جلو رفته مجری ساعت 2 نیمه شب رو اعلام میکنه و چند تا از مزخرفهای محمود آقا رو که گفته بانکها باید مسلمون بشند و ... رو برای حتما بار صدم تکرار میکنه.اونجا ساعت 2 شبه اینجا اما صبح شده حتما الان بابا دستش رو زیر سرش گذاشته و نفسهای عمیق میکشه نمیدونم مامان هنوز قرص خواب میخوره یا نه ! لابد بابا پا میشه و هی ساعتش رو چک میکنه .سالهاست که باز نشسته شده اما باز هم صبحها زود بیدار میشه واولین کسیه که صدای رکابهای دو چرخه اش تو کوچه میپیچه .اونجا حتما الان باد سرد میاد فاصله پاییز و زمستان همدان شاید چند دقیقه است زمستان سریع و پرشتاب میاد و بعد تنبل و بیعار میشه دیگه به این آسونیها نمیره .اینجا ساعت نه و نیم صبحه شاید چای دم کشیده پسرک چند تا تکون حسابی میخوره از خواب پا شده سلام میکنه هوا داره گرم میشه کنار رودخونه آدمها رو میبینم که یا میدوند و یا گردش کنکان قدم میزنند تابستان شده من با همون لباس صورتی ه خواب آلوده نشسته ام و به صدای نفسهای بابا فکر میکنم صداش تو گوشم میپیچه حتما اتاقشون سرد شده سردم میشود و نفسهاش را میشمارم...کاش تابستان زود تمام شود و برود آنطرف توی حیاط خانه پدری...</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[ ما را هنوز پیوند است]]></title>
<link>http://dordaneh.wordpress.com/?p=64</link>
<pubDate>Mon, 28 Jul 2008 01:30:12 +0000</pubDate>
<dc:creator>dordaneh</dc:creator>
<guid>http://dordaneh.fa.wordpress.com/2008/07/28/%d9%be%db%8c%d8%a7%d9%85-%d9%85%d8%a7-%d8%b1%d8%a7-%da%a9%d9%87-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d8%af-%d8%a8%d9%87-%db%8c%d8%a7%d8%b1-%d9%85%d9%87%d8%b1-%da%af%d8%b3%d9%84-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d8%b4/</guid>
<description><![CDATA[صبحهای زود چکمه های گرم و پشمالو میپوشیدم و از پله ها آر]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>صبحهای زود چکمه های گرم و پشمالو میپوشیدم و از پله ها آروم پائیین میامدم آخه اون موقع صبح همه تو خواب ناز بودند وقتی میامدم توی کوچه میدیدم که به دوچرخه ات تکیه دادی و منتظر منی ازت میپرسیدم چرا باز اومدی؟میگفتی داشتم از اینجا رد میشدم!میدانستم که میترسیدی خواب بمانم و به سرویس نرسم. با هم تا دور مید ان دانشگاه میرفتیم انجا دیگر همه تو را میشناختند همکارهام همیشه میگفتند خدا برات نگهش داره کی دیده همچین پدری ؟با هم کمی حرف میزدیم تا سرویس برسه بعد سوار دوچرخه ات میشدی و دستی برام تکان میدادی من میرفتم  راهی را که تو سی سال رفته بودی همان جاده همان سرمای طاقت فرسا همان پیچ و خمها توی سرویس مینشستم اگر رفیق همدلی بود یکساعتی تا برسیم حرف بود و حرف گاه بغض و بیشتر اوقات خنده.میخندیدیم به سرمایی که از روی کاپشن پری که میپوشیدم باز هم استخوانم را میسوزاند ،میخندیدیم به اجاق پیکنیکی که اگر در یکی از آرتیست بازیهای راننده برمیگشت همه مان را یکجا جزغاله میکرد میخندیدیم به چشم چرانی راننده ترکمان که جلوی ماشینش پر بود از گلهای مصنوعی که روز معلم به ما کادو داده بودند میخندیدیم به معلم فیزیکی که شده بود آچار فرانسه مدرسه، یک روز فیزیک درس میداد بعد اقتصاد و هنر و ورزش و زیست شناسی و ریاضی!خودم هم دیگر یادم نمیاد که چه ها درس دادم به فلک زده هایی که توی سرما میامدند که چیزی یاد بگیرند بی خبر از آنکه تو هم هیچ از اقتصاد و زیست و روانشناسی نمیدانی ...خلاصه میزدیم به طبل بی عاری تا برسیم به مدرسه ای که اغلب مدیرهاشان عقده ای بودند و خودشان را خدای معلمهای خواب آلوده تازه از راه رسیده میدانستند.آنروزها فقط تو میفهمیدی مشقتی رو که من در این را تحمل میکردم شبها برایت تعریف میکردم از آنچه که در مدرسه گذشته بود دوست داشتی برایت از تکه پرانی های شاگردانم بگویم و جوابهایی که من از کیسه ام بیرون میکشیدم لبخند میزدی و گاهی اوقات چند سئوال که آن یکی همکارت چه شد یا دعوایت با فلان مدیر به کجا کشید ؟آنروزها من خسته بودم شاید من همیشه عمرم خسته ام نمیدانم که این بار از کجا به روی دوشم گذاشته شد که خسته شوم هی! من خسته شدم و بار سفر بستم به سرزمینی که دیگر نه از آن سرماهای چهل درجه زیر صفر خبری باشد و نه از آن روستاهای خوابیده در برف .دیگر مشامم از بوی خوش تاپاله های داغ شده برای تنور صبحگاهی خالیست دیگر سگهای آواره له له زنان تعقیبم نمیکنند و پسرها با موهای مایکل جکسونیشان که همیشه آخرین فشن پسرهای روستاییست با موتور خود را د جوهای بو گندو پرتاب نمیکنند تا لباسهایم را سبز لجنی کنند ،اینجا از آن زنهای چادر به کمر بسته بچه به بغل خبری نیست اینجا نگاهم به چشمهای متعجب دخترکان لپ سرخ که آب دماغشان تا زیر چانه شان ماسیده و گاه یخ زده گره نمیخورد اینجا نه بوی نان تنوری میاید و نه پاچه هایم در گل فرو میرود . اینجا دلم برای چشمهای مشتاق دانش آموزانی که دوستم داشتند تنگ میشود و برای تنفرهای ساده ی بعضیهاشان که درس نمیخواندند و با من در می افتادند.میدانم که من خاطره ای هستم شاید در ذهن بعضیهاشان که با معصومیت در حال خواباندن کودکشان به معلمی فکر میکنند که در کلاس اقتصاد و هنر و ... برایشان حافظ میخواند شاید آهی بکشند و بگویند یادش به خیر خانم فلانی و در ذهنشان هیچ از فرمولهایی که جان کندی به خوردشان دهی نباشد شاید به نفرین آنهایی که دوستم نداشتند برای همیشه با کلاس درس خداحافظی کردم !!!</p>
<p>*پیام ما را که رساند به یار مهر گسل   که برشکستی و ما را هنوز پیوند است</p>
<p>*(سعدی)</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[همه مینویسند]]></title>
<link>http://dordaneh.wordpress.com/?p=45</link>
<pubDate>Sat, 19 Jul 2008 02:56:54 +0000</pubDate>
<dc:creator>dordaneh</dc:creator>
<guid>http://dordaneh.fa.wordpress.com/2008/07/19/%d9%87%d9%85%d9%87-%d9%85%db%8c%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%86%d8%af/</guid>
<description><![CDATA[   
همه نوشتند که حمید هامون رفت
حمید هامون بود یا خسرو ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>   <a href="http://www.cinemaema.com/images/albums/album71/Picture_013.jpg"><img class="alignnone" src="http://www.cinemaema.com/images/albums/album71/Picture_013.jpg" alt="" width="553" height="421" /></a></p>
<p>همه نوشتند که حمید هامون رفت<br />
حمید هامون بود یا خسرو شکیبایی دیگه فرقی نمیکنه کاش میدونستم اینجایی که اینا میرن کجاست؟از وحشت عدمه که خیلی وقته مرگ رو انکار میکنم و دیگه برای مرده ها اشک نمیریزم خودم رو میزنم به بی خیالی انگار که نمرده کسی !من خسرو شکیبایی رو توی فیلم شکار خیلی دوست داشتم کاکو!</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[من فرزندم را آنگونه که مرا پرورش دادند بزرگ نمی کنم]]></title>
<link>http://khabarnegar.wordpress.com/?p=168</link>
<pubDate>Sat, 17 May 2008 20:17:05 +0000</pubDate>
<dc:creator>خبرنگار</dc:creator>
<guid>http://khabarnegar.fa.wordpress.com/2008/05/17/%d9%85%d9%86-%d9%81%d8%b1%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%85-%d8%b1%d8%a7-%d8%a2%d9%86%da%af%d9%88%d9%86%d9%87-%da%a9%d9%87-%d9%85%d8%b1%d8%a7-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%b4-%d8%af%d8%a7%d8%af%d9%86%d8%af-%d8%a8/</guid>
<description><![CDATA[نسل سوخته ایم ، وقتی میبینم چه ظلمی از لحاظ آموزشی ، پرو]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><img class="alignright size-full wp-image-170" style="float:right;margin:10px;" src="http://khabarnegar.wordpress.com/files/2008/05/nasl1.jpg" alt="" width="215" height="238" />نسل سوخته ایم ، وقتی میبینم چه ظلمی از لحاظ آموزشی ، پرورشی و یادگیری مهارتهای غیر درسی و فوق برنامه به نسل م شد افسوس می خورم ،پدر و مادر ما در آن زمان یعنی سالهای اولیه انقلاب که به دنیا آمدیم اینچنین که الان والدین در کوشش و تلاش ارتقاء دانش و مهارتهای فرزندان هستند نبودند یا نمی دانم شاید بودند و ما تنبل، ولی نه ، وقتی میبینم پسری درا سن 14 ، 15 سال می برندش به اردوی مهارتی ، کمپ می زنند ،برای هر گروه چند نفره یک مرغ زنده را سر می برند و می گویند بقیه کارها با خودتان از پر کندن تا پختن و خوردن، حسرت می خورم ، بهشان یاد می دهند که چگونه برنج بکارند ، می روند توی گل و دسته شالی بدست ، شالی می کارند ، زمان ما اینها بود؟ جنگ بود جنگ ،صدای آژیر، ترس تاریکی ، خاموشی ،مشق نوشتن زیر نور چراغ پیکنیک . من فرزندم را آنگونه که مرا پرورش دادند بزرگ نمی کنم . به خودم به همسرم نگاه می کنم فوق العاده ترین، فوق برنامه برایمان  کلاس زبان بود که آن را هم حرام کردیم و رفت ، فقط برو مدرسه فرمول حفظ کن ، درس حفظ کن ، مشق بنویس بخواب و دوباره برو مدرسه . چه وقت به ما یاد دادند که خودت باش استقلال شخصیتی داشته باش مقلد نباش ، اینها را امروز در بعضی مدارس می گویند ، می برندشان اردوی ایرانشناسی ، ما تهران را هم نشناختیم چه برسد به ایران. حسرت می خورم حسرت، سوختیم رفت پی کارش حالا من خوبش هستم ، حداقل یک چیزی از کامپیوتر و طراحی سر در میارم تا امرار معاش کنم ، اگر یادمان می دادند ، می گفتند چه خبرست ، نه نمی گفتند یاد می دادند که چه خبرست چه می شود وقتی بزرگ می شوی ، چه باید کنی وقتی بزرگ شدی . جالب است آن زمان تنبیه می کردند ، یادم هست وقتی کلاس سوم دبستان بودم به شوخی در زمان زنگ تفریح بازی می کردیم یکی از بچه بواسطه من سرخ خورد به تیزی دیوار و شکست ، فردایش مرا روی سکو سر صف بردند و پشت بلندگو اسمم را گفتند و ناظم یک توسری به سر زد ، تصور کنید جلوی جمع کثیر دانش آموزان ،یادم هست کلاس دوم راهنمایی برای در حرفه و فن باید تکه تسمه فلزی تهیه می کردیم ، تا بعد از پرداخت و دریل کاری می شد از این اندازه گیر های یا جای مته دریل ، من روی پای خودم بودم کسی کمک نمی کرد ، همه رفته بودند با پدرشان آهنگری سفارش داده بودند و آماده تحویل معلم می دادند و من وقتی رفتم و آهنگری و تکه آهن رو برای کار خریدم نمی دانستم که نباید پستی و بلندی داشته باشد و هرچه سنباده می زدم نمی شد که نمی شد و باز تنبیه معلم با چوب و چک .<br />
البته شنیدید و دیدید توی بیست و سی هنوز هم هستند معلمانی که کتک می زنند ، من هنوز آن ناظم کلاس سوم دبستان را نبخشیده ام.</p>
<p>بی ربط:</p>
<p>هیچ از خودتون پرسیدین هنرپیشه های آمریکایی چرا زود به زود حامله میشن و چرا تا قبل از این به فکر بچه دار شدن ازدیاد نسل نبودند.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[پ پ پ]]></title>
<link>http://egalitaire.wordpress.com/?p=8</link>
<pubDate>Wed, 16 Apr 2008 11:08:42 +0000</pubDate>
<dc:creator>تسنیم زبردست</dc:creator>
<guid>http://egalitaire.fa.wordpress.com/2008/04/16/%d9%be-%d9%be-%d9%be/</guid>
<description><![CDATA[به تو فكر مي كنم دوست ساده دلم &#8230; 3سال دبيرستان و 3 سال ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">به تو فكر مي كنم دوست ساده دلم ... 3سال دبيرستان و 3 سال دانشگاه پيش هم مي نشستيم و من چقدر غر غر مي كردم" رعنا جون نميشه با خودكار گوشه هاي كتابت خطهاي كج و معوج نكشي! رو اعصابم داري راه ميري، نا سلامتي تو دختري! يه كم سليقه هم بد چيزي نيست آ !..." و تو ميخنديدي، و بي خياليت حرص منو در مياورد...</p>
<p style="text-align:justify;">به تو فكر مي كنم دوست ساده دلم ... يادته تو دانشگاه به من و تو و الهام و اون يكي الهام كه قيافه معصومانه اي داشت چي ميگفتند: " بابا بچه دبيرستاني! اينجا دانشگاهه يكم تيپت رو عوض كني بد نيست! جون من خوشگل ميشي ... بيا حداقل يه رژ بزن...: من چشمم رو نازك ميكردم و ميگفتم:" بابا كيف آرايش مال ما از مال شما تكميل تره! منتها اينجا جاش نيست!" و تو ميخنديدي و باز هم بي خيال بودي ...</p>
<p style="text-align:justify;">به تو فكر مي كنم ، به همه آرزوهاي كوچيكي كه داشتي ... ، به همه قاب عكسهاي مشتركمون ، به قهقهه هاي بلندي كه براي زندگي سر مي داديم ...</p>
<p style="text-align:justify;">دو سالي هست كه از تو خبر ندارم ، شايد بعد مسافت زميني ظاهرا ما رو از هم جدا كرده باشه ولي ...</p>
<p style="text-align:justify;">دفترچه تلفن كوچيكم رو از لابلاي انبار خرده ريزهاي تو كمد پيدا مي كنم ... پ پ پ آهان اينجاست!!!</p>
<p style="text-align:justify;">رعنا پ.....</p>
]]></content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>
