<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>حکایت &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/حکایت/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "حکایت"</description>
	<pubDate>Fri, 18 Jul 2008 18:06:05 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[پسرک (حکایتی آموزنده)]]></title>
<link>http://p30geek.wordpress.com/?p=398</link>
<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 18:07:45 +0000</pubDate>
<dc:creator>aMiN</dc:creator>
<guid>http://p30geek.wordpress.com/?p=398</guid>
<description><![CDATA[پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت ت]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.</p>
<p style="text-align:justify;">مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."</p>
<p style="text-align:justify;">پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.</p>
<p style="text-align:justify;">پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".</p>
<p style="text-align:justify;">پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"</p>
<p style="text-align:justify;">پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".</p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://p30geek.files.wordpress.com/2008/07/little_boy-sullen.gif" target="_blank"><img class="aligncenter size-full wp-image-399" src="http://p30geek.wordpress.com/files/2008/07/little_boy-sullen.gif" alt="" width="407" height="600" /></a></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[پیرمرد(حکایتی طنز و واقعی)]]></title>
<link>http://p30geek.wordpress.com/?p=371</link>
<pubDate>Thu, 26 Jun 2008 21:28:23 +0000</pubDate>
<dc:creator>aMiN</dc:creator>
<guid>http://p30geek.wordpress.com/?p=371</guid>
<description><![CDATA[
يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مو]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><img class="aligncenter size-full wp-image-372" src="http://p30geek.wordpress.com/files/2008/06/old.jpg" alt="" width="432" height="371" /></p>
<p style="text-align:justify;">يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:<br />
هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟<br />
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!<br />
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما” يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!<br />
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا” منظور منم همين بود!</p>
<p><span style="color:#ff0000;"><strong>نتيجهء اخلاقي: </strong></span>هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجهء كار خودته ادعا نداشته باش</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[خلق وامانده]]></title>
<link>http://nikruz.wordpress.com/?p=17</link>
<pubDate>Tue, 17 Jun 2008 20:22:31 +0000</pubDate>
<dc:creator>nikruz</dc:creator>
<guid>http://nikruz.wordpress.com/?p=17</guid>
<description><![CDATA[روزگاری حاکمی در زمین زیستی که ستم بسیار بر مردمش روا د]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span lang="FA">روزگاری حاکمی در زمین زیستی که ستم بسیار بر مردمش روا داشتی. سالها بدین سان بگذشت اما هیچ ندا ا</span><span lang="FA">ز خلق بینوا </span><span lang="FA">بر نیامدی. تا آنکه روزی حاکم که از بی بخاری مردمش به ستوه آمدی وزیر را <span> </span>بپریسد و اسباب چنین بی تخمی خلق جویا شدی.<span> </span>وزیر پاسخ گفتی که اینان از دیرباز مردمانی به غایت ترسو و بزدل بودندی. پس حاکم تصمیم بگرفت که بر شدت ظلم افزایندی تا خلق به جان آید و ندایی برآرندی، سالها بدین سان نیز بگذشت اما ندایی بر نیامدندی. حاکم بدسگال که از بی تخمی مردمش به جان آمدندی اینبار تصمیم بگرفت که ستمی به غایت دردناک بر خلق روا دارندی. پس جارچیان در شهر جار زدندی که خداوندگار عادل ما نعمت را بر خلق تمام کردندی وخلق را مشمول الطاف خاصه قرار دادندی و دستور فرمودندی که از فرداروز با بر آمدن آفتاب بر همگان واجب باشندی که در میدان شهر گرد آیندی و سربازان چوبدست مقدس کیانی بر ماتحت خلق فرو برندی و بدرآورندی. باشد که الطاف بی بدیل حاکم تا غروب افتاب راهگشای خلق گشتندی. حاکم ستمگر که بیاندیشیدی اینبار خلق بی گمان ندایی به شکوه برآرندی، فردا روز به نظاره ایستادی. خلق وامانده چون بره گان رام به صف شدندی و یک بیک سربازان چوب دست مقدس را بر ماتحتشان فرو بردندی و تنها از حدت الطاف وارده نعره ای کوتاه به شکر برآوردندی و راه خود بگرفتندی. و نیز روزها بدین سان بگذشتندی و باز هیچ ندا برنیامدی. حاکم سنگدل که دیگر تاب بردباری بر این درد زایل شدندی،اینبار به دلجوئی از خلق بر آمدی تا سبب واماندگی این مردم دریابندی. دیگر روز جارچیان در شهر بانگ برآوردندی که خداوندگار ما دستور فرمودندی تا خلق در میدان شهر گردآمدندی و اسباب تالم خود بر حاکم بازگویندی تا حاکم گره از روزگارشان گشایندی و خلق آسوده زیستندی. دگر بار خلق جمع آمدی و حاکم به نظاره ایستادی و هیچ ندا برنیامدندی . پس حاکم خود زبان بگشادی و خلق امان دادی و اسباب تالم ایشان جویا شدی. زمانی بگذشت پس پیرمردی رنجور پیش آمدی و امان بخاست تا سخنی گفتندی و حاکم خوشحال بشد و امان دادی پس پیرمرد چنین گفتی. خداوندگار عادل بسلامت بادا.دیر زمانیست که روزگار بر ما بسیار تنگ گشتندی اگر حاکم عالیقدر بر عدد سربازان افزایندی تا به تاجیل بیشتر الطاف عالیه بر ما فرو بردندی و زودتر به افعال یومیه مشغول شدندی، مزید امتنان و شکر خداوندگار به جای آوردندی.<span> </span><span> </span><span> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span lang="FA"><span> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span dir="ltr"> </span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[کنیزک و شیخ]]></title>
<link>http://balatar.wordpress.com/?p=27</link>
<pubDate>Thu, 05 Jun 2008 11:29:28 +0000</pubDate>
<dc:creator>اوس پیمان</dc:creator>
<guid>http://balatar.wordpress.com/?p=27</guid>
<description><![CDATA[حكايت است در شهر شيخي مي‌زيست ظاهر الصلاح و وي را كنيزك]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<div dir="rtl"><span style="font-size:130%;font-family:arial;">حكايت است در شهر شيخي مي‌زيست ظاهر الصلاح و وي را كنيزكان  <a href="http://7tir.com">زيبا</a> روي بسيار بود؛ هريك به غايت جمال و نهايت كمال. در شهر مصطلح بود كه شيخ بعلت كهولت سن و وفور رياضت دچار جمودت مزاج گشته و ياراي همخوابگي با كنيزكانش را ندارد و اين مهم بر عهده قلندران و رندان شهر افتاده تا كام دل در خفا برآرند.</span></div>
<div dir="rtl"><span style="font-size:130%;font-family:arial;">روزي مه‌چهره ترين كنيز شيخ- كوزه ماست بر كتف- از كويي گذر ميكرد نوخط </span><span style="font-size:130%;font-family:arial;">بديد برومند و رشيد. پيش آمده، صدا نازك نمود و باب مراوده گشود كه : اي جوانك! مولاي من در سفر است و پيش از عزيمت فرموده بود تا اين كوزه به خانه برم. تصديق فرمايي كه مرا حمل كوزه سنگين باشد و انصاف آن است كه مرا در رساندن آن به منزل ياري كني كه دست گيري از ضعيفان از اوصاف رادمردان نامند. جوان را اين سخن خوش آمد و با خويش انديشيد براستي آنچه از دوستان در اين باب نقل شده حقيقت است. به يقين مادگي اين كنيز محروم غليان نموده و در غياب شيخ خيال كام روايي در سر مي‌پرورد. باشد تا حميتي صرف كرده و چون ديگران با وي عيشي تمام نمايم. لادرنگ كوزه بر دوش نهاد و از خلف كنيز روان شد. در راه، كنيز عشوه‌ها نموده، خون مردانگي جوان به غلظت آورد و او را به وصل خود وعده داد. باري، جوان با تدبير تمام به منزل شيخ درون گشت، كوزه بر ايوان نهاد و تمناي كام كرد. كنيز گفت: من نيز در آتش اين سودايم اما فرصت چنين عيشي هماره مهيا نباشد و از آنجا كه تو تازه جوان و كم تجربتي ترسم شهوت بسرعت از تو دفع گردد. لذا شرط عقل آن باشد كه به ياري شراب و ترياق</span><span style="font-size:130%;font-family:arial;"> بر مدت و لذت جماع بيافزاييم تا خوشي زود زايل نگردد. آنگاه شراب و ترياق پيش آورد و جوان به كفايت بنوشيد و بكشيد. در اين طريق كنيز زلف افشان و خندان وي را ممارست و معاونت مي نمود تا جوان را نيم‌هوشي پديد آمد و مستي و سستي بر وي مستولي گشته، بر زمين افتاد. كنيز كه اين حالت بديد گفت: آيا توان برون كردن جامه از تن داري تا به فريضه مشغول شويم؟ جوان پاسخ داد: والله كه مرا هوش و گوش چندان نمانده و تو خود اين عمل فرما! كنيز كه اين جواب استماع كرد بانگ برآورد: اي شيخ! وارد شو!<br />
به ناگاه شيخ از پس پرده برون آمد، بي كلام كم و بيش جامه از تن خود و جوان دريد و به مهارت تمام آلت چربين خود بر دُبُر</span><a name="_ftnref3" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=5324541874861761054#_ftn3"></a><span style="font-size:130%;font-family:arial;"> جوان دخول كرده، كار وي بساخت. جوانِ ضعيف طالع</span><a name="_ftnref4" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=5324541874861761054#_ftn4"></a><span style="font-size:130%;font-family:arial;"> نيز قواي ايستادگي نداشت و به قضاي جفاي خويش تن داد. چون شيخ از كار فارغ شد و زمان سپري، قوت به دماغ جوان رجعت نمود. پس زبان به گلايه گشود كه : اي شيخ! مرا جامه و ماتحت دريدي و با نيرنگ خويش ننگ نهادي. اين چه حكايت باشد كه بر من روا داشتي؟<br />
شيخ گفت: اي جوانك! بدان كه مرا از جواني صفتي است پوشيده بر اغيار كه كنون بر تو فاش شده. من به دختركان و نسوان علقه‌اي نداشته، اَمَرد با</span><span style="font-size:130%;font-family:arial;"> و غلام‌باره‌ام و روزگار به طمع وصال پسران نوباب و خوش خطي چون تو مي‌گذرانم. عمري است كه به كنيزان خود كافور خورانده، قواي شهوت آنان ستانده و ايشان را دامي مي نهم براي سست طبعان و خام طمعان. از براي اينكار آنان را خلعت و زر مي‌دهم. حال گوش دار كه اگر اين واقعه به جماعت عيان كني من نوخطان ديگر از كف خواهم نهاد و تو آبروي خويش! پس في الفور از حجره‌ام بيرون شو به يارانت قصه ساز كه امروز با كنيز شيخ نزديكي ساختم به كيف كامل.<br />
فرج نديده، باسن خويش به باد دادم ................ واي كه شرف به شيخ شياد دادم<br />
جوانك اين سروده بداهه گفت، لباس به تن گرفت و ناخن به دهن و بيرون شد.<br />
-------------------------------------------------------------------------<br />
هان! اي پسر! اين سخن در گوش آويز كه شيخكان، چَسنگ</span><a name="_ftnref6" href="http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=5324541874861761054#_ftn6"></a><span style="font-size:130%;font-family:arial;"> بر پيشاني دارند و خدنگ در آستين. در آنچه از جانب ايشان به وعده و سودا عرضه گردد تامل نما و در معاشرت با اين جماعت هوش دار والا ناگاه آلت ايشان در ماتحت خويش يابي و توان فغان در خود نيابي. </span></div>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[ایران امروز در حکایات قدیم]]></title>
<link>http://multiali.wordpress.com/?p=38</link>
<pubDate>Wed, 04 Jun 2008 10:55:13 +0000</pubDate>
<dc:creator>Ali Fakhari</dc:creator>
<guid>http://multiali.wordpress.com/?p=38</guid>
<description><![CDATA[امروز داشتم میرفتم ساری واسه یه کاری
یه ماشین تو راهی گ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">امروز داشتم میرفتم ساری واسه یه کاری<br />
یه ماشین تو راهی گرفتم که رانندش آدم باحالی از آب دراومد ، بعد از اینکه فهمید من هم مثل خودش استقلالی هستم بهم دست داد و بعد کلی استقلال رو تحلیل کرد ، نمیدونم چطوری بحث رفت سمت مسایل سیاسی و یه حکایت جالبی رو واسم تعریف کرد که گفتنش خالی از لطف نیست :<br />
روزی روزگاری مملکتی پادشاهی داشت و پادشاه هم وزیری. یه روز پادشاه رو به وزیرش کرد و گفت : میبینی که چقدر با تدبیر مملکتم رو اداره میکنم؟ ملت راضین و هر کسی سرش به کار خودش گرمه . وزیر گفت : شاها ، ملت راضی نیستن بلکه اسکولن ! نمیبینی با این که خزانه مملکت رو غارت میکنی هیچ عکس العملی نشون نمیدن ؟ من حاضرم حرفم رو بهت ثابت کنم .<br />
پادشاه عصبانی شد و گفت : چطور این حرفها رو میزنی ؟ اگر نتونی حرفت رو ثابت کنی دستور میدم هفت تیکت کنن . وریز هم قبول کرد و رفت .<br />
فردای اون روز وزیر نزد پادشاه اومد وگفت : من یه راه پیدا کردم واسه اینکه حرفم رو بهت ثابت کنم ، از امروز دروازه شهر رو میبندیم و هر کسی که خواست وارد شهر شه باید یک قرون بده تا در بروش باز شه. خواهی دید که نه تنها همه این پول رو میدن بلکه کسی اعتراض هم نمیکنه که علت گرفتن این پول چیه ؟<br />
پادشاه کمی فکر کرد و گفت : اگر کسی اعتراض کرد میدونم باهات چیکار کنم !<br />
از اون روز مردم مجبور شدن برای وارد شدن به شهر نفری یک قرون پرداخت کنن . بعد از چند روز وزیر نزد پادشاه اومد و گفت : خوب دیدی که کسی اعتراض نکرد اما میخوام یک قدم جلوتر هم برم ، از فردا نه تنها باید هر کسی یک قرون بده ، بلکه یک عده رو جلو در ورودی میذاریم تا بعد از اینکه یک قرون رو گرفتن نفری یه پس گردنی هم به مردم بزنن .<br />
پادشاه تعجب کرد و گفت : این بار حتما کسی پیدا میشه که اعتراض کنه .<br />
فرداش به اتفاق وزیر به بالای دروازه شهر رفتن و دیدن که ملت واسه ورود به شهر صف کشیدن و بعد از اینکه یک قرون رو دادن یه پس گردنی هم میخورن و وارد شهر میشن.<br />
پادشاه عصبانی شد و داد زد : ای مردم ! کسی از شما حرفی نداره؟ هیچ کس حرفی نزد . بعد گفت : اگه کسی حرفی داره بزنه ، قول میدم که مجازاتش نکنم .<br />
پادشاه دیگه داشت نا امید میشد تا اینکه یکی از بین جمعیت دستش رو برد بالا و اومد جلو تاحرفش رو بزنه .<br />
پادشاه نگاهی به وزیر کرد از اون فرد خواست تا هر حرفش رو بگه.<br />
مرد گفت : اگر میشه تعداد کسانی که پس گردنی میزنن رو بیشتر کنید تا ملت این همه پشت صف معطل نشن...</p>
<p style="text-align:justify;">هرچند ممکنه این داستان کمی قدیمی باشه اما  به نظر من برای حال و روز امروز ما ساخته شده به قول <a href="http://khaliljavadi.blogfa.com/post-1.aspx" target="_blank">خلیل جوادی</a> :</p>
<p style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">شمــــا زمینیـــا همــش همینیـــد   /   اونــــورِ میـــزی رو خـــــدا مـی بینیـد</span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[حکایتی از کتاب اوهام نوشته ریچارد باخ]]></title>
<link>http://shahnam.wordpress.com/?p=429</link>
<pubDate>Mon, 19 May 2008 06:13:07 +0000</pubDate>
<dc:creator>شهنام</dc:creator>
<guid>http://shahnam.wordpress.com/?p=429</guid>
<description><![CDATA[1. حکيمی بر خاک می زيست، زادة پهنة قدسی اينديانا، باليده]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="margin-right:36pt;text-align:justify;text-indent:-18pt;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><span style="font-size:14pt;"><span>1.<span style="font-family:&#34;font-style:normal;font-variant:normal;font-weight:normal;font-size:7pt;line-height:normal;"> </span></span></span><!--[endif]--><span dir="rtl"><span style="font-size:14pt;font-family:&#34;">حکيمی بر خاک می زيست، زادة پهنة قدسی اينديانا، باليده در تپه زارهای راز آلود شرقی فرت وين.</span></span><span style="font-size:14pt;" dir="ltr"></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-right:36pt;text-align:justify;text-indent:-18pt;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><span style="font-size:14pt;"><span>2.<span style="font-family:&#34;font-style:normal;font-variant:normal;font-weight:normal;font-size:7pt;line-height:normal;"> </span></span></span><!--[endif]--><span dir="rtl"><span style="font-size:14pt;font-family:&#34;">حکيم جهان را، همچنان که با سالهای عمر در می‌نوشت، درد بستانهای اينديانا و در پيشه‌اش </span></span><span style="font-size:14pt;font-family:Mitra;">–</span><span style="font-size:14pt;font-family:&#34;"> تعمير اتوموبيل- آموخت.</span><span style="font-size:14pt;" dir="ltr"></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-right:36pt;text-align:justify;text-indent:-18pt;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><span style="font-size:14pt;"><span>3.<span style="font-family:&#34;font-style:normal;font-variant:normal;font-weight:normal;font-size:7pt;line-height:normal;"> </span></span></span><!--[endif]--><span dir="rtl"><span style="font-size:14pt;font-family:&#34;">اما آموزه‌هايی نيز از سرزمينهايی ديگر و دبستانها و دگر زندگيهاکه از سر گذرانده بود، می‌دانست. آموزه‌هايی که در ذهنش خانه گزيدند و ماندگاريشان چنان دانا و توانايش کرده بود. ديگران که پرده‌های درونش پس زدند، دانستند نيکو است نزدش به رايزنی بشتافتند</span></span><span style="font-size:14pt;" dir="ltr"></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-right:36pt;text-align:justify;text-indent:-18pt;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><span style="font-size:14pt;"><span>4.<span style="font-family:&#34;font-style:normal;font-variant:normal;font-weight:normal;font-size:7pt;line-height:normal;"> </span></span></span><!--[endif]--><span dir="rtl"><span style="font-size:14pt;font-family:&#34;">باری، حکيم باور داشت ره توشه حکمتهايش پلی تواند بود ميان آدميان و خويش، که شفا يابند و برگذرند از رنجها و گزند. و چنين نمود از آنرو که باور داشت.</span></span><span style="font-size:14pt;" dir="ltr"></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-right:36pt;text-align:justify;text-indent:-18pt;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><span style="font-size:14pt;"><span>5.<span style="font-family:&#34;font-style:normal;font-variant:normal;font-weight:normal;font-size:7pt;line-height:normal;"> </span></span></span><!--[endif]--><span dir="rtl"><span style="font-size:14pt;font-family:&#34;">فرزانه مرد بر آن بود کادميان صورتی از از سيرت<span> </span>خالق خويشند و از آنرو که باور داشت، در<span> </span>دکانها و کارگاهها انبوهی را خاتم شد. مردمانی فراهم و شنوای آموزه و نرم نرم نوازشهايش. و راهگذر و جاده‌ها، غلغله بود از آرزو بررسانی که گذر سايه‌اش را می جستند تا شايد طرحی نو بر زندگی‌شان در اندازد.</span></span><span style="font-size:14pt;" dir="ltr"></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-right:36pt;text-align:justify;text-indent:-18pt;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><span style="font-size:14pt;"><span>6.<span style="font-family:&#34;font-style:normal;font-variant:normal;font-weight:normal;font-size:7pt;line-height:normal;"> </span></span></span><!--[endif]--><span dir="rtl"><span style="font-size:14pt;font-family:&#34;">و قضا را چنين افتاد که بر گردآمدگان، برخی مالکان دکاکين و</span></span><span style="font-size:14pt;" dir="ltr"> </span><span style="font-size:14pt;font-family:&#34;"><span> </span>عاکر بانگ زنند. و حکيم را حکم کنند که کار ابزار وانهد و به راه خويش رود، که در چنين تنگ و هجومی نه خود<span> </span>به کار می‌رسيد و نه ديگر همکاران.</span><span style="font-size:14pt;" dir="ltr"></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-right:36pt;text-align:justify;text-indent:-18pt;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><span style="font-size:14pt;"><span>7.<span style="font-family:&#34;font-style:normal;font-variant:normal;font-weight:normal;font-size:7pt;line-height:normal;"> </span></span></span><!--[endif]--><span dir="rtl"><span style="font-size:14pt;font-family:&#34;">چنين گذشت که فرزانه مرد به شهر کنار روان و خلايق در پی‌اش روان، بانگ می‌زند و آسمانی فرزندش می‌خواندند و معجزگر، که چنين به باورشان آمده بود و چنان نمود.</span></span><span style="font-size:14pt;" dir="ltr"></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-right:36pt;text-align:justify;text-indent:-18pt;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><span style="font-size:14pt;"><span>8.<span style="font-family:&#34;font-style:normal;font-variant:normal;font-weight:normal;font-size:7pt;line-height:normal;"> </span></span></span><!--[endif]--><span dir="rtl"><span style="font-size:14pt;font-family:&#34;">حکيم که لب می‌گشد، باران را توفانی اگر می توفيد دانه بارانی گوش ايستادگانش را نمی‌آزرد. واپس تر ايستاده برروشنی پيش ايستاده‌ای کلامش را می‌شنيد. از برق آسمان شکاف و ترکيدن تندر چه بيم. و واژههايش هماره پيرهن تمثيل به تن داشتند.</span></span><span style="font-size:14pt;" dir="ltr"></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-right:36pt;text-align:justify;text-indent:-18pt;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><span style="font-size:14pt;"><span>9.<span style="font-family:&#34;font-style:normal;font-variant:normal;font-weight:normal;font-size:7pt;line-height:normal;"> </span></span></span><!--[endif]--><span dir="rtl"><span style="font-size:14pt;font-family:&#34;">و می‌گفت: " در هرکه‌ای توانی خفته است، قدرتی خاموش براهِ راستی و کژی، فزونی وکاستی، آزادگی و بردگی و اين در کف ماست، نه ديگری."</span></span><span style="font-size:14pt;" dir="ltr"></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-right:36pt;text-align:justify;text-indent:-18pt;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><span style="font-size:14pt;"><span>10.<span style="font-family:&#34;font-style:normal;font-variant:normal;font-weight:normal;font-size:7pt;line-height:normal;"> </span></span></span><!--[endif]--><span dir="rtl"><span style="font-size:14pt;font-family:&#34;">آسيابانی به صدا درآمد که:"چه روان کلمه‌هايی بزرگمرد، بُلَدِ راهی و نابلديم ما. پژمان به کاريم و پدرام، به کام تو و آدم برای معاش کار می‌کند در دنيا."</span></span><span style="font-size:14pt;" dir="ltr"></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-right:36pt;text-align:justify;text-indent:-18pt;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><span style="font-size:14pt;"><span>11.<span style="font-family:&#34;font-style:normal;font-variant:normal;font-weight:normal;font-size:7pt;line-height:normal;"> </span></span></span><!--[endif]--><span dir="rtl"><span style="font-size:14pt;font-family:&#34;">حکيم زبان گشود که : "به کهن روزگاران، جانداران در ژرفابهای بستر رودی زلال چون اشک می‌زيستند .</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-right:36pt;text-align:justify;text-indent:-18pt;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><span style="font-size:14pt;"><span>12.<span style="font-family:&#34;font-style:normal;font-variant:normal;font-weight:normal;font-size:7pt;line-height:normal;"> </span></span></span><!--[endif]--><span dir="rtl"><span style="font-size:14pt;font-family:&#34;">روانآب، جارونرمه بدست، فراز خرد و کلان، فقير و دارا، نيک و ابليس. پاکشان به راه خود می رفت و تنها درخشناکی اشک خويش می‌شناخت.</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-right:36pt;text-align:justify;text-indent:-18pt;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><span style="font-size:14pt;"><span>13.<span style="font-family:&#34;font-style:normal;font-variant:normal;font-weight:normal;font-size:7pt;line-height:normal;"> </span></span></span><!--[endif]--><span dir="rtl"><span style="font-size:14pt;font-family:&#34;">کف‌رود نشينان، پنجه در انداخته به خس و خرسنگ، زيستگاه و پناه حيات يافته بودند، که چنين بود <a name="rasm">رسم</a> زندگيشان و سکون آموزه زيستنشان.</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-right:36pt;text-align:justify;text-indent:-18pt;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><span style="font-size:14pt;"><span>14.<span style="font-family:&#34;font-style:normal;font-variant:normal;font-weight:normal;font-size:7pt;line-height:normal;"> </span></span></span><!--[endif]--><span dir="rtl"><span style="font-size:14pt;font-family:&#34;">باری ازميان آنان يک تن ندا در</span></span><span style="font-size:14pt;" dir="ltr"> </span><span style="font-size:14pt;font-family:&#34;">داد، چنگم دگر خسته است از رفتگاری آب و پنجه انداخت. با چشم نمی‌توانمش ديد، اما باور دارم که آب راه خود می‌شناسد. خوشا به راه رود رفتن. هرچه باداباد. چنين به <a name="jarf">ژرف</a>ا چنگ ماندگاری بستن، ويرانم می‌کند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-right:36pt;text-align:justify;text-indent:-18pt;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><span style="font-size:14pt;"><span>15.<span style="font-family:&#34;font-style:normal;font-variant:normal;font-weight:normal;font-size:7pt;line-height:normal;"> </span></span></span><!--[endif]--><span dir="rtl"><span style="font-size:14pt;font-family:&#34;">ديگران، خنده</span></span><span style="font-size:14pt;" dir="ltr">‌</span><span style="font-size:14pt;font-family:&#34;">زنان گفتند: نادان! طرفه! روانه با رود شدن همانا و پاشيدن و ويرانگی بر خرسنگها و مرگ را پذيره شدن در رواناب که می‌ستاييش همان!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-right:36pt;text-align:justify;text-indent:-18pt;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><span style="font-size:14pt;"><span>16.<span style="font-family:&#34;font-style:normal;font-variant:normal;font-weight:normal;font-size:7pt;line-height:normal;"> </span></span></span><!--[endif]--><span dir="rtl"><span style="font-size:14pt;font-family:&#34;">آن يک، اما اعتنايش نبود. دم فروداد و چنگ واکرد و به آب زد، بی درنگ گسستو فرو پاشيد.</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-right:36pt;text-align:justify;text-indent:-18pt;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><span style="font-size:14pt;"><span>17.<span style="font-family:&#34;font-style:normal;font-variant:normal;font-weight:normal;font-size:7pt;line-height:normal;"> </span></span></span><!--[endif]--><span dir="rtl"><span style="font-size:14pt;font-family:&#34;">هيهات، با گذر زمان هرچه از چنگ در انداختن با خس و خرسنگ تن می زد، رواناب از ژرفايشبر کند و به فراز برد، آنک نه ويرانگی بود، نه گزند.</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-right:36pt;text-align:justify;text-indent:-18pt;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><span style="font-size:14pt;"><span>18.<span style="font-family:&#34;font-style:normal;font-variant:normal;font-weight:normal;font-size:7pt;line-height:normal;"> </span></span></span><!--[endif]--><span dir="rtl"><span style="font-size:14pt;font-family:&#34;">جنبندگان کف رود که ناشناس يافتندش، بانگ برآوردند: بنگريد، معجزه همچو ماست و به پرواز در آمده! بنگريد منجی را !</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-right:36pt;text-align:justify;text-indent:-18pt;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><span style="font-size:14pt;"><span>19.<span style="font-family:&#34;font-style:normal;font-variant:normal;font-weight:normal;font-size:7pt;line-height:normal;"> </span></span></span><!--[endif]--><span dir="rtl"><span style="font-size:14pt;font-family:&#34;">آن يگانه بر رواناب به آنان گفت: نه منجيم بيش از شمايان، رود سر خوش از رهانيدن ماست، اگر دل به رفتن سپاريم، چنين سفری دلسپرانه سفری را چه حذر!</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-right:36pt;text-align:justify;text-indent:-18pt;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><span style="font-size:14pt;"><span>20.<span style="font-family:&#34;font-style:normal;font-variant:normal;font-weight:normal;font-size:7pt;line-height:normal;"> </span></span></span><!--[endif]--><span dir="rtl"><span style="font-size:14pt;font-family:&#34;">اما فريادهای چنگ بر خرسنگان همچنان می‌خواندندنش، منجی ما ! و آنگاه در ديگر تازه نگاهشان او از اين در گذشت و رفت و آنان که به ماندگاه تنهايی و امانده بودند سينه‌شان ساز افسانه بر گرفت که آری منجی بود و ..."</span></span><span style="font-size:14pt;" dir="ltr"></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-right:36pt;text-align:justify;text-indent:-18pt;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><span style="font-size:14pt;"><span>21.<span style="font-family:&#34;font-style:normal;font-variant:normal;font-weight:normal;font-size:7pt;line-height:normal;"> </span></span></span><!--[endif]--><span dir="rtl"><span style="font-size:14pt;font-family:&#34;">روز از پی روز اما، فرزانه را فراهم آمدگان حلقه تنگ کردند، انبوهة تيز دندانانی کاسود گيش تباه و بر آشفتگيش دامن می‌زدند تا سفا گيرند، از معجزهايش شادمانگی يابند، رسم و راه دانايی بشناسند و نيکو زيستن دريابد. و چنين افتاد که در آشفته روزی از روزی از روزها، کنار گرفت و به فراز تپه بر آمد و نيايش ايستاد.</span></span><span style="font-size:14pt;" dir="ltr"></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin-right:36pt;text-align:justify;text-indent:-18pt;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><span style="font-size:14pt;"><span>22.<span style="font-family:&#34;font-style:normal;font-variant:normal;font-weight:normal;font-size:7pt;line-height:normal;"> </span></span></span><!--[endif]--><span dir="rtl"><span style="font-size:14pt;font-family:&#34;">و دردل گفت: ای هستِ درخشناک بيکران، گر می‌پذيرفتی کاين چنين شود، وظيفة ناممکن از شانه وا‌ می‌نهادم. هلا، توان زيستنم به تنخانه و به زندگی ديگری نيست و مرا اشک در چشم، به زانوی ذلت بنگر</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;direction:rtl;unicode-bidi:embed;margin:0 342pt 0.0001pt 9pt;" dir="rtl" align="center"><span style="font-size:8pt;font-family:&#34;">بر گرفت از کتاب اوهام</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;direction:rtl;unicode-bidi:embed;margin:0 342pt 0.0001pt 9pt;" dir="rtl" align="center"><span style="font-size:8pt;font-family:&#34;">نوشته ريچارد باخ</span></p>
<p><span style="font-size:8pt;font-family:&#34;" dir="rtl">ترجمه سپيده عندليب</span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[بزرگداشت سعدی]]></title>
<link>http://itzoom.wordpress.com/?p=209</link>
<pubDate>Sun, 20 Apr 2008 15:40:54 +0000</pubDate>
<dc:creator>Amir</dc:creator>
<guid>http://itzoom.wordpress.com/?p=209</guid>
<description><![CDATA[امروز از صبح هست که دارم فکر می کنم برای بزرگداشت سعدی چ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color:#000000;">امروز از صبح هست که دارم فکر می کنم برای بزرگداشت سعدی چه پستی می تونم بنویسم . فکر کردم و فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که کوچیک تر از اونی هستم که بخوام درباره شخصیت بزرگی همانند سعدی بنویسم و تصمیم گرفتم براتون حکایتی از زبان خود سعدی بنویسم . جالب اینجاست که اولین بار که کلیات رو باز کردم این حکایت اومد و تصمیم گرفتم همین حکایت رو براتون بنویسم .</span></p>
<p style="text-align:center;"><span style="color:#000000;">حکایت</span></p>
<p style="text-align:center;"><span style="color:#000000;"> یکی را چو سعدی دلی ساده بود***که با ساده رویی در افتاده بود</span></p>
<p style="text-align:center;"><span style="color:#000000;">جفا بردی از دشمن سختگوی***ز چوگان سختی بخستی چو گوی</span></p>
<p style="text-align:center;"><span style="color:#000000;">ز کس چین بر ابرو نینداختی***ز یاری به تندی نپرداختی</span></p>
<p style="text-align:center;"><span style="color:#000000;">یکی گفتش آخر تو را ننگ نیست***خبر زین همه سیلی و سنگ نیست ؟</span></p>
<p style="text-align:center;"><span style="color:#000000;">تن خویشتن سغبه دو نان کنند***ز دشمن تحمل زبونان کنند</span></p>
<p style="text-align:center;"><span style="color:#000000;">نشاید ز دشمن خطا در گذاشت***که گویند یارا و مردی نداشت</span></p>
<p style="text-align:center;"><span style="color:#000000;">بدو گفت شیدای شوریده سر***جوابی که شاید نبشتن بزر</span></p>
<p style="text-align:center;"><span style="color:#000000;">دلم خانه ی مهر یارست و بس***از آن می نگنجد درو کین کس</span></p>
<p style="text-align:center;"><span style="color:#000000;">چه خوش گفت بهلول فرخنده خوی***چو بگذشت بر عارفی جنگجوی</span></p>
<p style="text-align:center;"><span style="color:#000000;">گرین مدعی دوست بشناختی***به پیکار دشمن نپرداختی</span></p>
<p style="text-align:center;"><span style="color:#000000;">گر از هستی حق خبر داشتی***همه خلق را نیست پنداشتی</span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[وردپرس، بهانه ای برای نوشتن]]></title>
<link>http://spidermard.wordpress.com/2008/03/25/%d9%88%d8%b1%d8%af%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%8c-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%86/</link>
<pubDate>Tue, 25 Mar 2008 09:24:27 +0000</pubDate>
<dc:creator>اسپایدرمرد</dc:creator>
<guid>http://spidermard.wordpress.com/2008/03/25/%d9%88%d8%b1%d8%af%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%8c-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%86/</guid>
<description><![CDATA[بابام میگه : قدیما شرکت بنز یه مسابقه گذاشته بود تحت عنو]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;line-height:normal;"><span style="font-size:9.5pt;font-family:'Tahoma','sans-serif';">بابام میگه : قدیما شرکت بنز یه مسابقه گذاشته بود تحت عنوان بزرگ ترین عیب بنز! جایزه اش هم یه بنز220 (معماری) بوده.. برنده مسابقه یه  ایرانی (یا شاید هم هندی) شد که گفته بود : وقتی سوار بنز بشی دیگه نمیتونی سوار ماشین دیگه ای بشی..!</span><span dir="ltr" style="font-size:12pt;font-family:'Times New Roman','serif';"></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;line-height:normal;"><span style="font-size:9.5pt;font-family:'Tahoma','sans-serif';">حکایت وردپرس هم همینه..!</span><span style="font-size:12pt;font-family:'Times New Roman','serif';"></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;line-height:normal;"><span style="font-size:9.5pt;font-family:'Tahoma','sans-serif';">پ.ن: دلتون آب!</span><span style="font-size:12pt;font-family:'Times New Roman','serif';"></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><span style="font-size:9.5pt;line-height:115%;font-family:'Tahoma','sans-serif';"></span><span dir="ltr" style="font-size:9.5pt;line-height:115%;font-family:'Tahoma','sans-serif';"></span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[کوزه گر 2]]></title>
<link>http://spidermard.wordpress.com/2007/11/24/%da%a9%d9%88%d8%b2%d9%87-%da%af%d8%b1-2/</link>
<pubDate>Sat, 24 Nov 2007 11:53:41 +0000</pubDate>
<dc:creator>اسپایدرمرد</dc:creator>
<guid>http://spidermard.wordpress.com/2007/11/24/%da%a9%d9%88%d8%b2%d9%87-%da%af%d8%b1-2/</guid>
<description><![CDATA[حکایت من مثل کوزه گر دقیقیه که هیچ وقت کوزه هاش رو نمیشک]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>حکایت من مثل کوزه گر دقیقیه که هیچ وقت کوزه هاش رو نمیشکوند..
<p>و&#160;بالاخره از تشنگی مرد..!</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[شوخی]]></title>
<link>http://bamdadi.com/2007/11/08/joke/</link>
<pubDate>Thu, 08 Nov 2007 16:04:42 +0000</pubDate>
<dc:creator>bamdadi</dc:creator>
<guid>http://bamdadi.com/2007/11/08/joke/</guid>
<description><![CDATA[ باز انگار 
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; این «دوستانِ کاغذیِ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p> باز انگار </p>
<p>&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; این «دوستانِ کاغذیِ» روزگار</p>
<p>هوسِ شوخی کرده‌اند!</p>
<p>&#160;</p>
<p>دیروز </p>
<p>&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; داستانِ تنهایی‌هایِ «پادشاه»</p>
<p>امروز </p>
<p>&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; تصویرهایِ «نیمه‌رنگیِ» زندگیِ پر «سودایش»</p>
<p>فردا</p>
<p>&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; حکایتی دیگر!</p>
<p>&#160;</p>
<p>انگار </p>
<p>&#160;&#160;&#160;&#160;&#160;&#160; در این روزهایِ کار و حسرت</p>
<p>برخی «دوستانِ کاغذی»</p>
<p>هوسِ شوخی کرده‌اند!</p>
<p>&#160;</p>
<p>حکایتی است این هم برایِ خود</p>
<p>حکایتی غریب!</p>
<p>&#160;</p>
<p>&#160;</p>
<p>بامداد /.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[عجب]]></title>
<link>http://spidermard.wordpress.com/2007/11/07/%d8%b9%d8%ac%d8%a8/</link>
<pubDate>Wed, 07 Nov 2007 15:13:49 +0000</pubDate>
<dc:creator>اسپایدرمرد</dc:creator>
<guid>http://spidermard.wordpress.com/2007/11/07/%d8%b9%d8%ac%d8%a8/</guid>
<description><![CDATA[
داشتم تو آرشیو قبلیم میگشتم چشمم خورد به یه  پست..!
حکای]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><span></span><span style="font-size:10pt;line-height:115%;font-family:'Tahoma','sans-serif';" dir="ltr"><span style="font-size:10pt;color:black;font-family:'Tahoma','sans-serif';"></span></span><span style="font-size:10pt;line-height:115%;font-family:'Tahoma','sans-serif';" dir="ltr"><span style="font-size:10pt;color:black;font-family:'Tahoma','sans-serif';"></p>
<p style="direction:rtl;line-height:15.6pt;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-size:10pt;color:black;font-family:'Tahoma','sans-serif';">داشتم تو آرشیو قبلیم میگشتم چشمم خورد به یه  <a target="_blank" href="http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=spidermard.persianblog.ir&#38;postid=5761736"><span style="color:black;">پست</span></a>..!</span></p>
<p align="right" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;color:black;font-family:'Tahoma','sans-serif';"></span><span style="font-size:10pt;color:black;font-family:'Tahoma','sans-serif';">حکایت الان منه..!</span></p>
<p></span></span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[این به اون در]]></title>
<link>http://copies.wordpress.com/2007/10/02/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%a7%d9%88%d9%86-%d8%af%d8%b1/</link>
<pubDate>Tue, 02 Oct 2007 10:13:54 +0000</pubDate>
<dc:creator>xtrementalist</dc:creator>
<guid>http://copies.wordpress.com/2007/10/02/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%a7%d9%88%d9%86-%d8%af%d8%b1/</guid>
<description><![CDATA[روزی روزگاری یه بنده خدایی بود که گوسفند های ثروتمندان ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">روزی روزگاری یه بنده خدایی بود که گوسفند های ثروتمندان را می دزدید و سرشان را می برید و گوشتشان را بین فقرا تقسیم می کرد. شب و روز این شده بود کارش. یک نفر دیگر که بو برده بود بنده ی خدا را خفت کرد و بهش گفت : آخه آدم حسابی... این کارا چیه می کنی؟</p>
<p align="justify">بنده ی خدا گفت : کدوم کارا؟</p>
<p align="justify">طرف جواب داد: همین که از پولدارا گوسفند می دزدی ، گوشتشو می دی به فقرا...</p>
<p align="justify">بنده ی خدا گفت : هر چی " لعنت بر پدر و مادرت " که صاحاب گوسفندا می گن با هرچی " خدا پدر و مادرت رو بیامرزه " که فقرا می گن یر به یر ( این به اون در ) ، این وسط یه دست کله پاچه  گیر خودمون میاد می خوریم! حالا حکایت ماست</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[النــّاس علی دین ملوکهم و اصلاح طلبان علی دین کـــرّوبی]]></title>
<link>http://vasabaha.wordpress.com/2006/04/02/%d8%a7%d9%84%d9%86%d9%80%d9%80%d9%91%d8%a7%d8%b3-%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%af%db%8c%d9%86-%d9%85%d9%84%d9%88%da%a9%d9%87%d9%85-%d9%88-%d8%a7%d8%b5%d9%84%d8%a7%d8%ad-%d8%b7%d9%84%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d8%b9/</link>
<pubDate>Sun, 02 Apr 2006 22:03:02 +0000</pubDate>
<dc:creator>درویش</dc:creator>
<guid>http://vasabaha.wordpress.com/2006/04/02/%d8%a7%d9%84%d9%86%d9%80%d9%80%d9%91%d8%a7%d8%b3-%d8%b9%d9%84%db%8c-%d8%af%db%8c%d9%86-%d9%85%d9%84%d9%88%da%a9%d9%87%d9%85-%d9%88-%d8%a7%d8%b5%d9%84%d8%a7%d8%ad-%d8%b7%d9%84%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d8%b9/</guid>
<description><![CDATA[ 
تا وقتی ایران بودم، هر وقت تهران می رفتم سری هم به تجر]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p><strong>تا </strong>وقتی ایران بودم، هر وقت تهران می رفتم سری هم به تجریش و چیزر میزدم و سر قبر پدرم ، در امام زاده چیزر( چیذر). سر راه ، یادم نمی رفت که به مغازه حسن آقا همسایه قدیمی و دوست پدرم نیز سری بزنم. مغازه اش سر کوچه اسدی قدیم و نزدیکای خیابان حکمته. اسم جدیدش را نمی دونم.<br />
<strong>به</strong> عنوان مشتری وارد می شدم، تقاضای چیزی میکردم که ربطی به کار آن مغازه نداشت. بعد از مقداری بد قلقی، مغازه دار دوزاریش می افتاد و می گفت: " توئی حسن ؟ چطوری ؟ از اینورا؟"<br />
و من هم جواب می دادم : اومدم سری به بابام بزنم.</p>
<p><strong>آن</strong> روز طبق معمول حرف از قدیمای محلّه خیابان حکمت می زدیم ، که با آمدن کسی بداخل مغازه وقفه ای ایجاد شد . با خروج آن مشتری ، و فحشی که حسن آقا زیر زبونی بدرقه آن آقا کرد، بحث ما هم عوض شد. گفتم چی شد عمو حسن ؟<br />
گفت: نشناختیش؟<br />
ــــ  نه . کی بود ؟</p>
<p>ــــ دکتر لاهوتی بود .<br />
ــــ  نمی شناسمش.</p>
<p>ــــ پسر آخوند لاهوتیه دیگه، داماد رفسنجانی.<br />
<strong>خلاصه</strong> از آقای لاهوتی شروع شد تا اینکه رسید به کرّوبی. تا شروع کرد از کروبی حرف بزنه ، من نوبت را گرفتم . از روابط و سر و سرّ آقای کرّوبی با زن خلبان مفقود الاثری که از نزدیک می شناسمشان حرف می زدم که، نا گهان بی اختیار غرّید و گفت :« این پدر سگ چه علاقه ای به زن خلبانها داره ؟!<br />
ــــ گفتم یعنی چه ؟!<br />
جواب داد : چند سال پیش تو همین محله این نزدیکیها بود که شبانه به بهانه بنیاد شهید و این حرف ها رفته بود سراغ زن یک خلبان شهید. فامیل های آن خانم که خانواده خیلی محترمی هم هستند، مشکوک می شن و مرتیکه را حالشا جا می آرن. عمامه اش را بعد از اونکه فرار کرده بود براش بردند .خیلی با احساس و عصبانیّت تعریف می کرد.<br />
گفتم عمو حسن حرص نخور .<br />
گفت: چی می گی ؟! من این مردک را سالهاس می شناسم . همسایه بوده ایم . تو همین محل . از زمان بابات.تو یادت نمیاد.  اون وقتا  پنج شیش سالت بود. تو مسجد سر تپه قیطریه روضه می خوند.</p>
<p><strong>دو</strong> سال بعد وقتی از سر قبر پدرم بر می گشتم باز سری به ایشان زدم. به شوخی خواستم عصبانی اش کنم و به یاد کرّوبی بیندازمش . گفتم عمو حسن ، از کروبی چه خبر؟<br />
گفت: چی می گی عمو ؟ ! کرّوبی کیه ؟! این پدر سوخته ها هزار بار بد تر از کرّوبی هستند.<br />
ـــــ کدام پدر سوخته ها ؟<br />
ـــــ این هائی که این فاسق فاجر را رئیس خودشون کردند . این نماینده ها ی پدر سوخته که یعنی اصلاح طلبند . این ها که یعنی خوبند. ببین چقدر احمقند ، بعد از آن همه دروغ و دلنگ های خاتمی و فریب دادن مردم، ببین حالا مجلس دست کی افتاد !<br />
ـــــ عمو حسن پدر سوخته و احمق آن هائی هستند که فریب خوردند، که رأی دادند، که این ها را به مجلس فرستادند .نماینده ها شاید پدر سوخته باشند و لی احمق نیستند ، خیلی هم خوب می دانند چکار می کنند . خودشون هم یک پایّه کرّوبی اند . فکر نکن نماینده ها احمقند . این مردمند که احمقند .<br />
ـــــ بـعله ، خلایق هر چه لایق .<br />
موقع خدا حافظی باز گفتم : عمو حسن حرص نخور که گفته اند " النّاس علی دین ملوکهم "<br />
گفت: خلایق هر چه لایق  همینه دیگه.<br />
<strong>خدا</strong> حافظی کردم و دیگر عمو حسن را ندیدم تا اینکه چند سالی بعد به او تلفن زدم . بعد از کلــّی احوالپرسی باز هم مرا نشناخت تا اینکه گفتم عمو حسن چه خبر از کــّروبی.<br />
زد زیر خنده و گفت : حسن توئی؟ کجائی ؟ دیگه نمیائی اینورا.<br />
ـــــ  عمو حسن دستم از دنیا کوتاهه. فرنگستونم.گفتم زنگ بزنم از کــّروبی خبری بگیرم.<br />
ـــــ این آقا در تمام مدت همسایگی و هم محلـّی خیری برای ما نداشت ، امـّا دسّس( بزبان لری یعنی" دستش ") درد نکنه که باعث شده سراغی از ما بگیری.<br />
ـــــ فعلاً خوب دور بر داشته و می خواد هر جوری شده حقشا بگیره.</p>
<p>ـــــ می دونی چیه ؟ این آقای کرّوبی با قهر و تهدید کردنش به تشکیل حزب و تلویزیون ماهواره ای ، مرا به یاد بچـّه پولدار لوسی انداخته که اون هم تو همین محل خودمون بود. پسره یکبار که تو خونه با خواست او مخالفت شده بود، ازسر لج ابروهایش را تراشیده بود و تا مدتها برای رفتن به مدرسه، برایش با مداد آرایش  ابرو درست می کردند. البته با اینکه هیچکس موافق کارای اون پسر نبود، کارش خیلی منطقی تر از این آقای کرّوبی بود ، زیرا با مخالفینش مخالف بود. امّا یکی نیست به این آقا بگوید تو با کی محالفی ؟ حزب و روزنامه و تلویزیون چی کار داره به شقیقه ؟! یکی نیست از این بابا بپرسد تو کاندیدای ریاست جمهوری بودی یا کاندیدای ریاست رادیو تلویزیون ؟! در ریاست جمهوری نا کام شدی ، چه ربطی به تلویزیون داره ؟! حضرت عباسی اگر ابرو ها یا ریشش را می تراشید منطقی تر نبود ؟! یکی پیدا نمی شود بپرسد تو با کی مخالفی که دست به این کار زده ای ؟! تو که با قانون اساسی و رهبر و همه آنچه در مملکت می گذرد موافق هستی . رهبر هم که هر چه در جریان انتخابات گذشت را صد در صد تأیید کرد . حالا که کارت گیر پیدا کرده ، گفته ای که تلویزیون تو پر بار تر از تلویزیون دولتی خواهد بود ، و البته منظورت پر بار تر در جهت حفظ و تحکیم نظام موجوده .خُب ، بگو تا مدیریّت تلویزیون دولتی و سر دبیری کیهان را به تو بدهند. چرا لـــُر بازی در آورده ای ؟ ( با عرض معذرت و ارادت خدمت دوستان و هموطنان لــُر عزیزم) . چیزی که خیلی عجیب است اینکه ،با کار منطقی آن پسر  هیچ کس موافق نبود، اما احمق های زیادی همراه و مؤید کارهای غیر منطقی آین آقا هستند. ببخشید ، مثل اینکه عجیب هم نیست، چون قرار شد احمق باشند .</p>
<p><strong>قبل</strong> از خدا حافظی گفتم : عمو حسن ، خلایق هر چه لایق یک معنی دیگر هم داره ها!</p>
<p>جواب داد : می دونم. اصلاح طلبان علی دین کروبی.</p>
<p>خــــدا حافظ.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[رو به دشمن اصلی 4]]></title>
<link>http://vasabaha.wordpress.com/2005/11/27/hekayat-2/</link>
<pubDate>Sun, 27 Nov 2005 02:16:28 +0000</pubDate>
<dc:creator>درویش</dc:creator>
<guid>http://vasabaha.wordpress.com/2005/11/27/hekayat-2/</guid>
<description><![CDATA[احمق نمی دانست در شرایطی که همه مسلح به ژ3 و انواع سلاحه]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>احمق نمی دانست در شرایطی که همه مسلح به ژ3 و انواع سلاحها هستند، کلت کشیدن مانند ترسانیدن توپچی است از ترقه.<br>آری، چند تا از سرباز ها و به خصوص یکیشان که منقضی 56 و بچه تهران بود ژ3 اش را مسلح کرد و رفت به همان سمت که سروان شیران نشان داده بود.<br>بهر حال بعد بگو مگوی مختصری همه وسایل را بار کامیونها کردند و راهی خاکریز شدیم.از چند صد متری خاکریز همه پیاده شدیم.وسایل و تجهیزاتمان را نیز تخلیه کردیم و کامیونها برگشتند.باران هم شروع شد.به حدود دویست متری خاکریز که رسیدیم ، بهمراهی باران گلولهای خمپاره نیز باریدن گرفتند.در حول و حوش خاکریز و صد متر مانده به آن دیگر صدای جیک جیک گلوله های سلاح انفرادی عراقیها که به سوی ما شلیک می کردند نیز به گوش می رسید.وقتی از دور با سلاح سبک مانند کلاش یا ژ3 شلیک شود، هنگام عبور گلوله از بالای سر یا اطراف،بدون اینکه باجائی بر خورد کند صدائی مانند جیک جیک دارد که اگر شنیدی به آن معنی است که به تو اصابت نکرده و هنوز زنده ای. <br>با شتاب، همگی افتان و خیزان و خیس و خراب خود را به پشت خاکریز رسانیدیم. با رسیدن پشت خاکریز دیگر تمام نیروها و سلاحهای عراقی خبر دار و مشغول کار ما شده بودند.وقت و شانس یار ما بود که هیچگونه تلفاتی نداشتیم.فقط یادمه قلوه سنگ بزرگی از محل انفجار یکی از خمپاره ها به پشت کلاه اهنی استوار پرتاب شد و او را نقش زمین کرد. استوار بلند شد و با عصانیت به طرف من آمد و مشت محکمی به سینه من کوبید و با فحشی که در بین افراد دسته معمول بود مرا خطاب قرار داد که :<br>ـــــ فلان فلان شده ها شما(منظورش من و سرباز های منقض 56 بودیم) جلو بیافتید تا ما هم دنبالتان بر گردیم. اینجا تا صبح یکی زنده نمی مونه. ما کادری هستیم. برگردیم میگذارنمون کنار دیوار، اما با شما کاری نمی توانند بکنن.<br>&#160;&#160;&#160; باران شدید شده بود.راهی جز بازگشت نبود. بدون سنگر و پناهگاه و بالباسهای خیس، گرسنه و فرسوده و زیر باران و باران گلوله و بدون بی سیم و هیچگونه وسایل ارتباطی, به فرض زنده ماندن معلوم نبود تا صبح&#160; چگونه سر می کردیم جز اینکه دعا کنیم عراقیها بیایند و با اسارت نجاتمان دهند. گذشته از هر چیزی، ماندنمان جز برای خودمان هیچ خطر دیگری نداشت و جز شمردن گلوله های دشمن کاری از دستمان ساخته نبود.عراقیها در سیصد چهار صد متر ی خاکریز و در سنگر ها و استحکامات قوی خود که از ماهها پیش تهیه شده بود مستقر بودند.<br>دسته ما&#160; تبعید گاه لشکر بیست و یک حمزه بود و همه پرسنل ان افراد بی کله و شجاعی بودند، در نهایت یک دو تا بی کله تر ها بلند شدند و با گفتن «رو به سو دشمن اصلی»جلو افتادند و دیگران هم بدنبالشان را افتادند. یکی یکی و دو تا دو تا افتان و خیزان عقب نشینی کردند تا اینکه خود را به تپه های مجاور رسانیدند و از تیر رس و دید مستقیم دشمن خارج شدند. اما من هنوز پشت خاکریز نشسته بودم&#160; چرا که بنا به توصیه ستوان یوسفی باید حد اقل بهانه ای بدست نمی دادم، و دیگر اینکه می دانستم با رفتن افراد آتشبار دشمن فرو کش خواهد کرد و با ایمنی بیشتر ی بر خواهم گشت. <br>&#160;&#160; میانه راه رسیده بودیم که با ماشین غذا بر خورد کردیم. یک کامیون کرکس بود که برایمان غذا می آورد.سوار شدیم و به محل سابق دسته بر گشتیم و به داخل سنگر های قبلیمان رفتیم. خیس و تر غذا را خوردیم .تر و خشکی کردیم و خوابیدیم. تنها شبی بود که هیچ کس نگهبانی نداد و تمام دسته خوابیدند. امن و امان و در پناه خدا.<br>هوا تازه روشن شده بود که با داد و بیداد سروان شیران و کامیونها بیدار شدیم.<br>سوار بر کامیونها در چند صد متری خاکریز خالیمان کردند. مانند روز قبل.این رفت بر گشت تا بر گشتن ستوان یوسفی ادامه داشت. صبح بسوی دشمن فرعی(عراقیها) و عصر به طرف دشمن اصلی یعنی به عقب باز می گشتیم. این «دشمن اصلی فرعی» اصطلاح بچه های دسته ما بود.منظور از« دشمن اصلی» فرماندهان و در یک تعبیر حکومت ایران بود و عراقی ها را دشمن ثانوی و فرعی بحساب می آوردند.آخر فرماندهان در بکشتن دادن ما تعجیل و جدیت بیشتر داشتند و فرستادن ما به پشت آن خاکریز، تحویل ما به دشمن بود و خاصیت دیگری نداشت.<br>خلاصه ستوان یوسفی بر گشت و ما همگی زنده مانده بودیم. لاجرم فرماندهان گردان و گروهان و احتمالاً تیپ و لشکر،طی توافقی با فرمانده دسته یعنی ستوان یوسفی قرار شد دسته در دامنه تپه ای که عمود بر آن خاکریز بود مستقر شود.(عکس زیر)<br><a href="http://vasabaha.files.wordpress.com/2008/04/docu0449.jpg"><img style="border-width:0;" height="272" alt="docu0449" src="http://vasabaha.files.wordpress.com/2008/04/docu0449-thumb.jpg" width="363" border="0"></a> <br>.........................................</p>
<p><a href="http://vasabaha.files.wordpress.com/2008/04/docu0448.jpg"><img style="border-width:0;" height="222" alt="docu0448" src="http://vasabaha.files.wordpress.com/2008/04/docu0448-thumb.jpg" width="351" border="0"></a> <br><br>انفجار یکی دو خمپاره که از فاصله سیصد متری سنگر های فعلی و در صد متر خاکریز مذکور مشاهده می شود&#160; از قصد و اراده جدی فرماندهان در به کشتن دادن ما حکایت می کند.آبرفتهای کوچک و پراکنده ای که هنوز پس ازتوقف باران، اندک جریان آبی در آنها مشهود است شیب و مسیر آب باران را مشخص می کند . در مسیر این آبرفتها که تعدادشان به گستردگی دشت وسیع مقابل و محصور بین تپه هاست نشان می دهد که در صورت بارندگی های فصلی و شدید آن منطقه، خاکریز را به صورت آب بندی در می آورد.تا اوخر فروردین سال 59 درسنگر هائی در دامنه این تپه مستقر بودیم.&#160; </p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[رو به دشمن اصلی 3(دسته شناسائی)]]></title>
<link>http://vasabaha.wordpress.com/2005/10/27/%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%b4%d9%85%d9%86-%d8%a7%d8%b5%d9%84%db%8c-3%d8%af%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3%d8%a7%d8%a6%db%8c/</link>
<pubDate>Thu, 27 Oct 2005 00:11:47 +0000</pubDate>
<dc:creator>درویش</dc:creator>
<guid>http://vasabaha.wordpress.com/2005/10/27/%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%b4%d9%85%d9%86-%d8%a7%d8%b5%d9%84%db%8c-3%d8%af%d8%b3%d8%aa%d9%87-%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3%d8%a7%d8%a6%db%8c/</guid>
<description><![CDATA[بعد از چند دقیقه انتظار و انجام کار های دفتری لازم، راه]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><font size="2">بعد از چند دقیقه انتظار و انجام کار های دفتری لازم، راهی دسته شناسائی شدیم.کیسه به کول و پیاده، وقتی از روی تپه ای که پشتش دسته شناسائی بود می گذشتم،درجه داری که آمده تا بود مرا به دسته برساند، به سرعت می دوید و به من هم می گفت که سریعتر بروم. اما من ، با اینکه اولین بار بود وارد جبهه می شدم، بی توجه به سرو صداها و انفجار خمپاره ها در پیرامون آن منطقه آرام آرام از شیب تپه پائین می رفتم. هر آن ممکن بود یکی از ان خمپاره ها در نزدیکی ما فرود آید، بخصوص که از روی تپه کاملاً در دید دشمن بودیم.اما من غرق در افکار، در حال قدم زدن بودن . در واقع به خوابی که از آن بیدار شده بودم فکر می کردم، جنگ ، دشمن ، وطن ، دفاع از میهن و سرزمین و انقلاب،و خلاصه همه آنهائی که دیگر تبدیل شده بود به تصورات واهی و زود گذر یک خواب یا رؤیا.دقیقاً می توانم بگویم که منظره جبهه و جنگ و انفجارها که از بالای تپه می توانست برای هر تازه واردی دیدنی و یا ترسناک باشد، اصلاً در من اثری نداشتند.گویا در ضمیر ناخودآگاه خود فهمیده بودم که دارم از خواب دیگری بیدار می شوم....جنگ ، وطن ، دشمن ،دفاع ، انقلاب ، اسلام ، خمینی ، ماه ، مشت ولگد و فحش خواهر و مادر ، همه مانند زیر نویس یک فیلم از جلو چشمانم رژه می رفتند و من بدون آنکه به فیلم توجهی داشته باشم ، از رژۀ آن زیر نویس سان می دیدم. خلاصه رسیدیم و جلوی چادر فرمانده دسته کیسه را بر زمین گذاشتم.بعد از گفتگوئی مختصر و ردوبدل وامضاء ورقه ای ، همراه من رفت و من همچنان ایستاده بودم. روبروی فرمانده دسته شناسائی، ســتوان دوم یوسفی. در حالیکه با یک نفر دیگر که ستوان وظیفه ای بود نشسته بودند و پتوئی را روی پای خود کشیده بودند، فرمانده دسته از من پرسید :« چکار کرده ای که آورده اندت اینجا؟ــــ یعنی چه ؟ــــ یعنی اینکه جرمت چیه که اومدی دسته شناسائی؟ــــ منقضی پنجاه و ششم . جرم دیگری ندارم.ــــ ببین پسر اینجا غیر من آدم حسابی نیست. همه اینها که تو این دسته هستند اراذل و اوباشند( شوخی می کرد).» استوار دومی که داخل چادر بود با اعتراضی دوستانه و توأم با درک شوخی فرمانده دسته گفت : « جناب سـروان حالا دیگه ماراهم ...؟!ـــ آره، تو هم .غیر از من که داوطلبانه و به عشق دفاع از وطنم آمده ام تو این دسته ، بقیه هر کدومشون یک خراب کاری ای کرده اندکه اینجا فرستاده شده اند( در عین شوخی حقیقت را می گفت و همانطور هم بود). البه باید آدم خوبی باشی . چون همه اینای که اینجا اومده اند بچه های با حالی هستند.<br><em>ــــ همشون مثل من سفارش شده اند؟<br>ــــ که چی ؟!<br>ــــ که مرخصی نباید برود. تکون هم نخورد. و مواظب باشید که دست از پا خطا نکند.<br>ــــ ببین پسر ؛ از این تپه که پائین اومدی من فرمانده ام و کاه هم تو آخور اونای که تو میگی نمی کنم . از این ساعت هم تا تو مرخصی نروی هیچ کس را به مرخصی نمی فرستم.</em>( راست گفت و به حرفش هم عمل کرد) <br>در تمام مدتی که در جبهه ودر آن دسته بودم ستوان یوسفی را یک دوست و یک برادر بزرگتر از خودم حس می کردم، و این احساس نه به خاطر لطف و دوستی بی شائبۀ ایشان در حق من، که صرفاً به خاطر شخصیت و بزرگ منشی ایشان بود. ســتوان یوسفی هر صبح جمعه بچه هارا در جائی اطراف سنگر ها جمع می کرد و در مورد کار و امور دسته صحبت می کرد، که هر از گاهی توأم می شد با شوخی متقابل ایشان وسربازها.همه سرباز ها او را دوست داشتندو این یک چیز بی سابقه ایست در واحد های نظامی و ارتش.شوخی ها و رابطه نزدیک و صمیمانه ایشان با سرباز ها در حدّی بود که یکبار که ایشان از دزفول آمده بود، جند تائی کنسرو بادمجان خریده بود.یکی از سرباز ها که گویا اصفهانی (سرباز ترکی) بود ، کنسرو ها را از کنار چادر ســتوان چپو می کند.جمعه بعد وقتی ســتوان برای بچه ها صحبت می کرد ، گفت « بعضی ها اینقدر پر رو هستند که از سر بادمجان جناب سروان هم نمی گذرند.» و دزد بادمجان با جواب دادن به شوخی ستوان خود را لو داد و کلی خندیدیم. تپه ای که دسته ما در آن مستقر بود و تپه های اطراف حالتی نعل اسبی داشت . در دهانه آن نعل اسبی ، خاکریزی درست کرده بودند که در صورت بارندگی تمام آبها در پشت آن جمع می شد و حتی اگر باران شدید بود می توانست از خاکریز سر ریز شود. مدتی بود فرماندهان مافوق( گروهان و گردان و تیپ و لشکر) به ستوان یوسفی فشار می آوردند که دسته را در پشت آن خاکریز مستقر کند ،جائیکه در صورت بارندگی شدید ، بطور آنی می توانست همه دسته را در داخل سنگر ها زنده بگور کند. ولی ستوان امتناع و مقاومت می کرد.حتی یکروز که سرهنگ پور صدیق آمده بود به دسته ما ، در حالیکه در داخل سنگرمن بودند(عکس زیر) بحث خاکریز مذکور را می کردند. ستوان ضمن زدن آرنج به پهلوی من به سرهنگ گفت : « جناب سرهنگ این ک....ده بازی ها را برای من در نیارید. من وقتی اینجا باشم سربازها مثل بچه های منند. من بچه هاما تحویل دشمن نمی دهم. اگر می خواهید یکی دیگه را جای من بفرستید</font>
<p><font size="2"><img alt="" src="http://bp3.blogger.com/_XJen74999_g/Rxp1u3ookBI/AAAAAAAAAEI/s5xlGMbPNBw/s400/docu0454.jpg" border="0">این عکس را پس از رفتن سرهنگ پور صدیق گرفتیم .از چپ براست،استوار دور بین بدست، من پشت تیر بار ژ 3، ستوان یوسفی با کلاه آهنی تور دار و در حال صحبت با تلفن صحرائی و نفر آخر هم سرباز وظیفه قاسمی ـ </font>
<p><font size="2">: اما از ویژگیهای آن خاکریز و موقعیت و فوائد نظامی اش </font>
<p><font size="2">الف_ حفاظت نیروهای عراقی از آبهائی که می توانست به سنگر هایشان سرازیر شودـ</font>
<p><font size="2">ب _زنده به گور شدن آنی همه دسته در داخل سنگر های استراحت در صورت بارندگی شدید.( با توجه به موقعیت منطقه و بارانهای شدید فصلی.)ـ</font>
<p><font size="2">ج _ در تیر رس ودید قرار دادن سربازان دسته ـ </font>
<p><font size="2">د_اسارت دسته جمعی همه دسته در صورتی که دشمن خود را به پل کرخه می رسانید . ه_دسته در کنار و نه در مقابل دشمن قرار می گرفت و به راحتی می توانست دور زده و محاصره شود.این در حالی است که دشمن به پل کرخه متمایل بود و در صورت حمله ما هیچ میدان مانوری نداشتیم ـ</font>
<p><font size="2">و_ تدارک غیر ممکن دسته و عدم امکان استفاده از لوازم موتوری.زیرا ازصد متری ورود به پشت خاکریز هر جنبنده ای کاملاً در دید و تیر مستقیم سلاح سبک و سنگین دشمن بودـ</font>
<p><font size="2">ز_ به لحاظ استقرار و تحکیم مواضع از قبل ،دشمن در شرایط کاملاً بر تر و مسلط به منطقه بود و ما هیچ خطری برای آنان محسوب نمی شدیم ـ</font>
<p><font size="2">و اما بعداز مدتی یک روز عصر ســتوان مرا صدا کردو گفت:« گوش کن چی می گم . تا امروز مقاومت کردم و تا اینجا بودم نگذاشتم دسته را بفرستند جلو.اما برای اینکه شما را بفرستند پشت خاکریز، مرخصی من را جلو انداخته اند.می دونم بمحض رفتن من می آیند سراغتون.من هم امروز نروم مرخصی باید یک هفته دیگه بروم.نمی تونم که قید زن و بچه هایم را بزنم .فقط اگر آمدند و خواستند شمارا بفرستند جلو ، تو حق حرف زدن نداری . یادت باشه ، اگر صدات در بیاد ، با مسئله ای که قبلاً داشته ای ربطش می دهند و برات پرونده سازی می کنند و دادگاه صحرائی.حواست باشه تو یکی زر نزنی. خدا حافظ »ـ</font>
<p><font size="2">دقیقاً تا ســتوان از پیچ تپۀ گذشت و از دید خارج شد، از طرف دیگر تپه وبالای سرمان سر کلّۀ سروان شیران و کامیونها پیدا شدـ</font>
<p><font size="2">به همه گفت که تا چند دقیقه حاضر بشوند تا بروند پشت خاکریز.چند نفر از بچه های پنچاه و شیشی اعتراض کردند و سروان شیران بلافاصله کُلتش را مسلح کرد و گفت هر کس نمی خواد جلو بره بیاد اینطرف.آنها هم ژ 3 هایشان را متقابلاً مسلح کردند و رفتند همانطرف ایستادندـ</font>
<p><font size="2">من هم نگاه می کردم . ادامه دارد</font></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[رو به دشمن اصلی2(گردان 131)]]></title>
<link>http://vasabaha.wordpress.com/2008/04/27/jang-2/</link>
<pubDate>Tue, 30 Aug 2005 00:03:34 +0000</pubDate>
<dc:creator>درویش</dc:creator>
<guid>http://vasabaha.wordpress.com/2008/04/27/jang-2/</guid>
<description><![CDATA[وقتی از چادر بیرون می رفتم، سرگرد گفت :« برو پیش جیپ ». ا]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی از چادر بیرون می رفتم، سرگرد گفت :« برو پیش جیپ ». اما من همانجا پشت چادر ایستادم.سرهنگ ضمن دیکته کردن مطالب برای سروان همزمان بطور شفاهی برای سرگرد توضیح می داد.« همین امشب ببریدش . نباید با سربازای دیگه تماس بگیره.ـ
<p>ـــــ <em>راستی سرگرد ، با این هیکل گنده خجالت نکشیدی؟یک سرباز را بر داشتی اومدی اینجا.این وقت شب ، این همه راه؟ـ</em>
<p><em>ـــــ چیکارش باید می کردم؟</em>
<p><em>ــــــ با دو تا از درجه دارا یا افسرا ، اصلا خودت با ستوان می بردیدش پشت تپه توپه ها یک گولّه(گلوله) خرجش می کردی.ـ</em>
<p><em>ـــــ جناب سرهنگ همه سربازا در جریان بودند . تازه، اکثرشون همدیگر را از قبل می شناسند و یا همدوره سربازی بوده اند.ـ</em>
<p><em>ـــــ اینجا نوشته ام .خودت یا ستوان دنبالش تا اونجا می روید و شفاهاً از قول من سفارش می کنی .بگو بفرستندش دسته شناسائی .مطلقاً مرخصی بهش نمی دهند. بهشون بگو زیر نظرش داشته باشند، سرشا چرخوند یک گولّه ( گلوله ) حرومش کنند.باشه تا یک فکری براش بکنم.ـ»</em>
<p>&#160;&#160;&#160; من تا کنون مواد مخدر و یا الکل مصرف نکرده ام . اما آنطور که در تعریف ها شنیده ام ، آدم دچار نوعی سرخوشی ، سر مستی و یا سبکبالی و شاید هم آرامش می شود.به قول بعضی ها داغ می شی، سبک می شی، می ری روی ابرها و هپروتی می شی. اگر اینطوری باشه ، وقتی از چادر بیرون رفتم من هم هینطور بودم. انگار که تمام مواد مخدر دنیا و همه مشروبات عالم را مصرف کرده بودم. اصلاً ناراحت نبودم . کتک ها و فحش ها آنقدر دلچسب بود و چنان اثری داشت که گویا داشتم پرواز می کردم. برای اینکه تمام ساده اندیشی هاو خوش باوری هایم باد هوا شده بود و در عوض، کلّی چیز یاد گرفته بودم .انقلاب و اسلام و شعار های پرت و پلا جایش را داده به بود به حقایقی که فهمیده بودم.البته نمی دانستم که آنها همه تازه مقدمه حقایق هستند . فقط فکر می کردم که به عناصر مشکوک و دست های مرموزی پی برده ام که اگر زنده بمانم و به حضور امام یا امامزاده ها برسم کارشون تمامه. تاپۀ همه را می اندازم روی آب . تشت این نامردای خیانت کار را از بام به پائین پرت می کنم. اگر امام یا امامزاده بفهمند چی شنیده ام و چه کتک هائی خورده ام منفجر خواهند شد.دل غافل، از همان پشت چادر داشتم نطق ها و اطلاعات و اخبارم را مرور و تنظیم می کردم که اگر رسیدم برای امام و امامزاده ها تعریف کنم.به همان سبک و شور حالی که خود را برای فرمانده لشکر آماده کرده بودم ـ
<p>ساعت حدود دو نیمه شب بود که رسیدیم به محل واحد خودمان در سبزه آب. جیپ جلو سنگر&#160; ایستاد. سرگرد گفت وسایلت را جمع کن و آماده باش تا بریم .از پله های سنگر که داخل زمین کنده شده بود رفتم پائین . بچه ها خواب بودند.با سرو صدای من که وسایلم را جمع می کردم ، مصطفی( بعداً نام فامیل و آدرس و محل کارش و تمام رفقای دیگر را خواهم گفت) بیدار شد. اومد پیش من و با حرص و ولع خاصّی و پشت سر هم سئوال می کرد:<br><em>ـــــ چی شد ؟ چیکار می کنی ؟ چرا کسیه ( کیسه انفرادی سربازی ) را جمع می کنی ؟ کجا رفتی ؟ چی، چرا؟ کی ،کجا؟.</em><br>من همچنان ساکت بودم و مشغول جمع کردن وسایلم و بستن کیسه.از سرو صدای مصطفی ، ذبیح الله ، اصغر و بقیه بچه ها نیز بیدار شدند. مصطفی در عین عصبانیت بدون اینکه شوخ طبعی خودش را فراموش کند ، یقه من را گرفت و گفت:<br><em>ـــــ حرف می زنی یا...؟ـ بگو ببینم ، کتک هم خوردی ؟ چیکارت کردند؟ چرا منگی؟ کتک خوردی&#160; دِ حرف بزن!<br></em>&#160;&#160;&#160; گفتم حالا کتک خورده باشم یا فحش یابگیر هر دو. می خواهی چیکار کنی؟ بدون اینکه بند پوتین هایش را درست ببندد با عجله شروع کرد از پله ها برود بالا. تقریباً نیم تنه اش از سنگر بیرون رفته بود که پایش را گرفتم . زور می زد بره بیرون و من هم می کشیدمش پائین.گفتم کجا؟ داد زد:&#160; ول کن.<br><em>ـــــ میرم بچه ها را بیدار کنم . بذار برم خبرشون کنم.<br>ـــــ که چی ؟<br>ـــــ نمی ذاریم ببرندت.<br>ـــــ چه جوری ؟<br>ـــــ همه گردان خودمونیم </em>.( غیر بچه های اصفهان که اکثریت گردان را تشکیل می دادند، تعداد قابل توجهی هم بچه های شمال بودندکه همگی با هم و یکدست بودیم و دوست. صدو پنجاه نفری بودیم)<br><em>ـــــ هیچ کاری نمی توانید بکنید. یک بر چسب " مجاهدین خلق " می زنند و تموم. همون دیروز که با ستوان حرف می زدم می گفت : «مجاهدی؟! نه؟! حسابت را می رسم. فعلاً ضد انقلاب و طرفداران شاه هم که کم بیارند می چسبند به همین بر چسب ها . یا میگن مجاهد ، یا فدائی و کمونیست و ... . تازه این ها هم که به کارشون نیاد از تبانی و شورش و لغو دستور و اصطلاحات نظامی به کار می برند ، آنهم موقع جنگ. <br>ـــــ پس یعنی هیچکاری نکنیم؟!<br>ـــــ چرا ، اگر یک وقتی به شهادت دادن شما احتیاج داشتم ، شهادت بدهید. حقیقت را بگوئید. آدرس و مشخصات همدیگر را هم که داریم.از جبهه هم که رفته باشیم همدیگر را می توانیم پیدا کنیم.<br></em>&#160;&#160;&#160; صبح زود ستوان معاون سرگرد آمد بالای سنگر و مرا صدا زد. هنوز بیدار باش نزده بودند. گفت که بروم و اسلحه ام را از ستوان ( ستوان وظیفه ای که اسمش یادم نیست ) بگیرم. چادر افسران وظیفه نزدیک کانال آب بود. با رفتن من بیدار شدند. آن ستوان وظیفه وقتی دید دارم حرف های تندی می زنم اومد بیرون چادر و ضمن دادن اسلحه به من ، مرا از جلو چادر کنار کشید و با دست اشاره کرد که حرف نزنم و برویم دور تر از چادر.و بعد اضافه کرد :<br>ــــــ <em>هیس. میرن به سرگرد می گن( منظورش ستوان وظیفه ای بود که وضع خوبی نداشت).<br>ـــــ اصلاً همه حرف ها را به خاطر همین می زنم . چون میدونم میره می گه . تازه این حرف ها مربوط به اونم می شه.<br>ـــــ بسه ، الان میان بیرون . اسلحه را بده به من. این برگه مرخصی را دیشب نوشتم . دوبار اومدم بهت بدم اما سرگرد نگهبان گذاشته بود بالا سنگرتون.<br>ــــ منظورت چیه؟<br>ــــ می خوان بفرستنت جلو. دسته شناسائی. گروهان ارکان. گردان 131.می کشنت و می گن شهید شد. کلاه آهنی را بده به من . این کلاه کار را بذار سرت و از پشت این کانال برو . دویست سیصد متر که رفتی ، می افتی رو جاده و می ری تا می رسی به پست بازرسی. برگه مرخصی را نشون بده و تا خبر دار نشده اند در رو. برو . برو . برو می گم. برو اگه کسی را داری و یا کسی را می شناسی خبر بده و بگو باهات چکار کردند. برو ، والا می کشنت .<br>ـــــ نه، می خواهم تا آخرش را بروم . می خواهم بروم و بقیه اش را هم بفهمم.نه ، خیلی ممنون . <br>ـــــ پس اگر آدرس یا آشنائی داری به من بگو تا اگر رفتم مرخصی جهت احتیاط در جریانشون بذارم. اقلاً اگه نفله شدی معلوم بشه .<br></em>&#160;&#160;&#160; مدتها بعد فهمیدم که رفته بود اصفهان و به برادر زنم خبر داده بود .خدایش بیامرزد. بعد ها فهمیدم که در بیرون جبهه و در جبهۀ خودش کشته شده بود. بیچاره خیلی نگران من بود. کلاه کار (کلاه معمولی سربازی) و برگه مرخصی تهیه کرده بود که من را نجات بدهد . اما من که تازه انگشت در خانۀ زنبور کرده بودم ، دوست داشتم ادامه بدهم و نیش بقیه زنبور ها را نیز امتحان بکنم.ژ ـ3 ام را گرفتم و خدا حافظی کردم. وقتی جلو سنگر رسیدم همه سرباز ها آماده شده بودند برای برنامه صبحگاه. کیسه ام را بر داشتم و رفتم نزدیک جیپ که منتظر من بود. دائی(دائی بزرگ ) اومد نزدیک جیپ.( در بین بچه های اصفهان که همدوره سربازی بودیم همه همدیگر را دائی صدا می زدیم و محمد رضا دائی بزرگمون بود ). محمود برادر بزرگترش هم بود. بقیه بچه ها هم اومدن. دائی بزرگ گفت :<br><em>ـــــ&#160; می گم ها.<br>ــــ چی می گی دایئ؟<br>ــــ می گم که نمی ذاریم بری. یعنی نمی گذاریم ببرندت.<br>ــــ چه جوری ؟<br>ــــ همه بچه ها را می گم بیان . دور چیپ حلقه می زنیم و روی زمین می نشینیم .تکون هم نمی خوریم. هیچی نمی گیم. فقط یابو آب می دیم( یا بو آب دادن اصطلاح اصفهانی هاست و منظور بی توجهی به دیگران و اطراف است و بی خیالی .<br>ــــ نه دائی، دیشب به مصطفی اینا هم گفتم. برچسب می زنن و چهار تا چرت پرت دیگه.<br>ــــ پس می خواهی چیکار کنی؟<br>ــــ می رم ببینم چه خبره . فقط در جریان من باشید. اگر احتیاج داشتم خبرتون می کنم. می رم جلو.<br></em>&#160;&#160;&#160; با همه خدا حافظی کردم و حرکت کردیم. من و ستوان و درجه داری که راننده جیپ بود. بعد ها فهمیدم که همون روز سرهنگ پور صدیق رفته بود به واحد ما در سبزه آب . بچه ها وقتی او را دوره می کنن و می گویند که دیشب فلانی ( من ) را کتک زده اید . آنطور که بچه ها تعریف می کردند،سرهنگ پور صدیق می رود روی جیپش می ایستد و می گوید« به ناموسم قسم کسی دست به او نزده». البته لازم به گفتن نیست که چنین افرادی به هیچ نظام ارزشی ای معتقد نیستند ، بنابر این ناموس برایشان مفهوم و اهمیّتی نخواهد داشت. <br>&#160;&#160; رفتیم و رفتیم ، از پل کرخه هم گذشتیم و بعد از پیمودن پیچ خم های بیشمار تپه های منطقه دشت عباس ، جیپ ایستاد و از تپه ای بالا رفتیم تا رسیدیم جلو چادرفرمانده گردان. سرهنگ محمد جعفر خوشدل، سرگرد( نامش یادم نیست ) و سروان شیران فرمانده ارکان هم آنجا بودند.اینها اسامی ای هستند که بعداً فهمیدم. سروان شیران فرمانده گروهان ارکان گردان 131بود. می گفتند کتک مفصلی از بنی صدر و فرمانده نیروی زمینی وقت خورده بود . در روز حمله عراق در 23مهر 59 ،در حال فرار بوده که با بنی صدر و فرمانده نیروی زمینی ( نامش یادم نیست ) بر خورد می کند. همانجا درجه هایش را نیز می کنند. در حقیقت، سربازی از دسته ما ( دسته شناسائی ) که آن روز خودش در حال فرار بوده این قضیه را برای من نقل کرد.میگفت با بنی صدر و عده ای که همراهش بودند روبرو شدم. آمدند جلو مرا بگیرند. من هم گفتم فرمانده گروهانمون داره در می رّه .اونوقت جلو منا می گیرید؟. و بعد نشونی سروان شیران را که در حال فرار بوده به آنها می دهد.در قسمت بعدی شما را به دسته شناسائی گروهان ارکان گردان 131 از تیپ یک لشکر 21 حمزه خواهم برد. خواهم برد.در همسایگی گروهان تهمتن و ماجراهای خنده دارش. </p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[رو به دشمن اصلی 1(اعزام به جبهه)]]></title>
<link>http://vasabaha.wordpress.com/2008/04/26/hekayat/</link>
<pubDate>Mon, 22 Aug 2005 00:04:20 +0000</pubDate>
<dc:creator>درویش</dc:creator>
<guid>http://vasabaha.wordpress.com/2008/04/26/hekayat/</guid>
<description><![CDATA[&nbsp;&nbsp; تازه در آموزش و پرورش استخدام شده بودم. حقوقی هم ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><font size="2">&#160;&#160; تازه در آموزش و پرورش استخدام شده بودم. حقوقی هم دریافت نمی کردم.طبق معمول روال کارهای اداری، اولین حقوق بعد از چهار ماه و یکجا پرداخت می شد.مثل امروز، از تمام یک میلیون و ششصد و چهل و هشت هزار کیلو متر مربع این مملکت هیچ چیزی نصیبم نشده بود. تنها امیدم به دریافت حقوق معلمی بود وآنهم از چهار ماه بعد.در خانه کوچکی مستأجر بودم.دو بچه داشتم ، یکی در گاهواره و دیگری در راه و وبال گردن مادرشان. در چنین وضعی شیپور جنگ را کم داشتم که آنهم به صدا در آمد. از آنجائی که " چو ایران نباشد تن من مباد "، همه مسؤلیت و تعهد خود به خانواده ام را رها کرده و به جبهه رفتم. در حالیکه شدیداً حضور من ضروری و حیاتی بود، خانواده ام را بی پناه و بی معاش رها کردم تا به امر مهم تری بپردازم. به دفاع و نجات کشورم در برابر دشمن متجاوز.در درونم اصلاً مطرح نبود که فراخوان سربازان سال 56شامل حالم می شود. احساس می کردم باید به دفاع از کشور ، خانواده و سرزمینی بپردازم که جز من کسی را ندارند. برایم وجوب عینی و کفائی قانع کننده نبود . خودم را تنها مدافع کشورم می دانستم و احساس می کردم در نبود من دشمن به پیش روی ادامه می دهد.این بود که کلاس و درس وخانواده و همه را رها کردم تا به جنگ دشمن بروم.تنها چند روزی تعلل و تاخیر داشتم تا با سربازان همدوره قبل و دوستان آنروز هم آهنگ کنیم و با همدیگر به جبهه برویم. به تهران پادگان قصر و از آنجا به واحدی در دزفول و سبزه آب منتقل شدیم .فرمانده آن واحد یک سرگرد ارتش به نام کیهانزاد واز اهالی کرمانشاه بود.ما که سربازان سابق و در آنزمان همگی شاغل و متأهل بودیم و خود در جریانات انقلاب نقش مستقیم و فعال داشتیم، هر گز نمی توانستیم بپذیریم که با ما بد رفتاری شود. ما دیگر جوانان و سربازان زمان شاه نبودیم .از آن گذشته به دفاع از کشورمان رفته بودیم . اما چند ماه مدت کمی بود که فضای حاکم بر فرماندهان عوض شده باشد.خلاصه یک روز هنگام کندن زمین برای سنگر و جانپناه با معاون آن سرگرد که «ستوان دومی»بود، بگو مگوئی داشتم و سر انجام کارمان به سرگرد کیهانزاد رسید.از آنجا که در مورد من غلوّ کرده بودند، سرگرد که می گفتند دست و بزن هم دارد از من حذر می کرد و تنها پس از رد و بدل شدن چند کلمه قرار شد مرا در اختیار تیپ بگذارد.بعد از ظهر مرا احضار کرد و نزدیک های غروب آفتاب بود که به نزد فرمانده مافوق که سرهنگی بود رفتیم .در راه با خود فکر می کردم که در اولین برخورد با فرمانده تیپ حساب همه را می رسم. اما ایشان بدلیل مسائل و مشکلاتی که در رابطه با انقلاب داشت از حرف زدن با من اجتناب می کرد و فقط به من گفت پسر جان من نه بحث سیاسی بلدم و نه حال حرف زدن دارم. بعد در جواب سرگرد کیهانزاده و با عصبانیت گفت : مگه چی شده؟ حالا می خواهی من چیکار کنم؟ و به طعنه ادامه داد : " ببرید اعدامش کنید." ـــــ در پایان و در اثر اصرار سر گرد کیهانزاده ، ایشان با عصبانیت گفت : " به من مربوط نیست. ببریدش لشگر."آفتاب تازه غروب کرده بود که به محل سنگر هایمان رسیدیم و سرگرد گفت غذا که خوردی حاضر باش برویم لشگر.<br>ساعت ده نیم شب بود که حرکت کردیم. سرگرد کیهانزاده ، ستوان معاونش و من . در راه ، پیش خودم نطق های پیش و پس از دستورو حرف هایم را را مرور می کردم. با خود می گفتم : « کی می تواند جواب مرا بدهد . بهر حال افراد و فرماندهان رده بالا انقلابی تر و اقلاً منطقی ترند.فقط برسم آنجا حساب همه را می رسم .هنوز از مادر زائیده نشده آنکه بتواند با من بحث کنددور روز قبل از آن، فرمانده لشکرمان( بیست و یک حمزه ) یه دیدار خمینی در قم رفته بود، و این نیز خود دلیل مهمی بود که من فکر کنم افراد رده بالا منطقی تر و به انقلاب نزدیکترند، زیرا از فیلتر های بیشتری گذشته اند.ساعت دوازده شب بود که رسیدیم. بعد از معطلی زیاد و عبور از بازرسی های متعدد و پیچ و خم تپه ها، جیپ توقف کرد. سرگرد گفت همین جا بایست و خودشان به طرف چادر فرمانده لشکر رفتند.در تاریکی آرام آرام رفتم تا به پشت چادر رسیدم.صداهای داخل چادر کاملاً شنیده می شد:<br>ــــ تو با این هیکل گنده ایستادی تا یک سرباز هر چی می خواد بگه؟( منظورش سرگرد کیهانزاده بود که قدی خیلی بلند و هیکلی درشت داشت) .خجالت نمی کشی به خاطر یک سرباز بلند شدی این همه راه اومده ای؟<br>ــــ جناب سرهنگ پنجاه و شیشیه.<br>ــــ بچه کجاس؟<br>ــــ اصفهان.<br>&#160;&#160;&#160;&#160; با شنیدن« اصفهان » مثل اینکه مار نیشش زده باشد ، با غرش و خشمی که عقده و عصبانیت درونی اش را عیان می کرد . فریاد زد « اصفهان ن ن ن؟!!<br>ــــ خواهرش را ..... . این اصفهانیهای خواهر مادر ......ده ... بودند که الله و اکبر الله و اکبر کردند و مملکت را خراب کردند. برو بیارش تو.»<br>&#160;&#160;&#160; به سرعت خودم را رساندم نزدیک جیپ و منتظر ایستادم. دیگر تمام حرف ها و نطق هائی که آماده کرده بودم از کله ام پرید.حرفی برای گفتن نمانده بود. همه انقلاب مثل برقی از کله ام پرید.فقط خودم را برای فحش و کتک خوردن آماده می کردم. بعد از یک دقیقه ای سرگرد بود که در تاریکی جلو می آمد و صدا زد « بیا بریم ».بعد از رسیدن به درب چادر فرماندهی ، سرگرد با زدن دست به کتف من اشاره کرد که بروم داخل . داخل شدم و با چسباندن پا و احترام نظامی کاملاً حرفه ای، مثل مجسمه و بی روح ایستادم.داخل چادر جز سرهنگ( بعد ها فهمیدم ایشان سرهنگ پور صدیق و اهل شمال می باشد) و یک سروان کس دیگری نبود . ستوان و سرگرد کیهانزاده نیز دوطرف من و کمی عقب تر ایستاده بودند. هنوز دستم به حالت احترام نظامی بالا و کنار لبه کلاهم بود که سرهنگ مانند یک ببر خونین یا گراز خشمگین و تیر خورده جلومن ایستاد و با سؤالی معترضه فریاد زد:« ارتش خیانت کاره؟!!! هان؟!!!( نمی دانم چرا این سؤال را می پرسید. چون حرفی از ارتش و این چیز ها نبود ).<br>ــــــ ارتش خیانت کاره یا شما خواهر ....ته ها؟!!! شما مادر..........نده ها بودید الله اکبر الله اکبر کردید و ریدید تو مملکت. شما اصفانیهای پدر سگ ریختید تو خیابون و کشور را خراب کردید. چرا عراق به ارتش شاه حمله نکرد؟ جواب بده . چرا عراق به ارتش شاه حمله نکرد؟ با توام. جواب بده پدر سگ.<br>&#160;&#160;&#160; خلاصه بعد چندین بار تکرار و فریاد زدن همان سؤال تکراری، که "چرا عراق به ارتش شاه حمله نکرد"،در حالیکه روبروی من ایستاده بود ، انواع فحش های چارواداری وهمه سهم ملت انقلابی ایران را نثار من می کرد.با خود گفتم اگر از این کشورهیچ چیزی نصیبم نشده عوضش همه فحش های مملکت و سهم دیگرهموطنان را دارم تنها می خورم.باور کنید و خدا را شاهد می گیرم که قصد قصه نویسی و حتی قصد خوب نویسی هم ندارم. با تمام ترس و نگرانی ای که داشتم، برایم لحظاتی کمدی تراژیک بود، طوری که بعداً و در حالی که به زیر مشت لگد غلت می خوردم و سرم را تو سینه خود دزدیده بودم و روی زمین گولّه شده بودم ، چند بار خنده ام گرفت و سعی کردم خنده ام را پنهان کنم. یاد خمینی، انقلاب ،کره ماه، اسلام و شعارها می افتادم.در آن حال گاهی خودم را زیر نگاه دوستان و رفقای سربازم تصویر و تصور می کردم . با خود می گفتم اگر فیلم این لحظات را بتوانم داشته باشم حاضرم بابتش چهار ماه حقوق نگرفته ام از آموزش و پرورش را بپردازم( آخراین حقوق تنها دارائیم محسوب می شد و هر شب خوابش را می دیدیم).تمام چیزهائیکه می توانست به ذهنم خطور کند برایم خنده دار شده بودو گویا داشتم فیلم بازی می کرد</font><font size="2">م.<br>ـــــ پدر ....ـه مادر .... ــه با تو ام! چرا عراق به ارتش شاه حمله نکرد؟<br>&#160;&#160;&#160; فکر کردم تا جواب ندهم دست از سرم بر نمیدارد. با خودم گفتم بهتره یک چیزی بگم تا تمومش کنه.اما نمی دونم چرا اون جواب مسخره را دادم .شاید آن حالت کمدی وخنده دارباعث شد و شاید هم شوکه شده بودم که بی اختیار گفتم :" برای اینکه سرشون تو یک آخور بود".اصلاً نمی دونم چرا چنان جوابی دادم . گویا همینطوری از دهنم پرید. شاید هم برای این بود که جوابی داده باشم. با فحشی که داد(یادم نیست چی گفت) و مشتی که توی شکمم زد فهمیدم کار را خراب تر کردم. اما این تنها حرفی بود که آنجا از دهنم در آمد. دیگرهر چه بود آخ و اوخ مشت و لگدهائی بود که می خوردم.بعداز هفت هشت ده تائی مشت و لگد، فهمیدم اگر همینطوری مثل یک سیبل ثابت بایستم، به جای همه ملت ایران کتک خواهم خورد.از آنجائی که از فوتبال و وقت تلف کردن اطلاعاتی داشتم و در مورد باز جوئی و کتک خوردن و زندان هم کتابهائی خوانده بودم فهمیدم که چه کار بایدکرد.اینبار تا مشتی به شکمم زد با سرعت همان مشت خودم را به دیواره چادرپرت کردم و مثل خرخاکی افتادم روی زمین و گولّه شدم.هر بار که خودم را می انداختم روی زمین سرگرد مرا مانند جوجه و یکدسته بلند می کرد اما من پا نمی گرفتم .نیم ساعتی فحش و کتک خوردم . اما اطلاعات مفیدی که در فوتبال و از مطالعه کتابهای پلیسی ورمانهای سیاسی کسب کرده بودم ، باعث شد وقت زیادی تلف کرده و فقط به اندازه سهم مردم اصفهان کتک بخورم.جز سرهنگ پور صدیق کس دیگران با من کاری نداشتند. نه سرگرد، نه ستوان و نه آن سروان.فحش ها را هم سرهنگ تنها زحمتش را می کشید.سرگرد کیهانزاده و گاه گاهی دیگران فقط مرا بلند می کردند تا سیبل راحت تری برای سرهنگ باشم.خلاصه از بس پا نمی گرفتم و مانند بچه های قنداقی پایم را جمع می کردم سرگرد خسته شد و سرهنگ هم دیگر نمی توانست آرتیستی کتک بزنه تا اینکه سرهنگ خسته شد و به پشت میزش رفت و به آن سروان دستور داد که چیزی بنویسد. مرا نیز که چماله شده بودم از چادر بیرون فرستاد.<br>دیگر فهمیدم که کتک خوردن تمام شده.حالا چی می نویسند و فردا چی می شود را به امید خدا. با خود گفتم اگر خواستند مراببرند قم پیش خمینی از سلفچگان به بعد باید خودم را چماله کنم و پا نگیرم.با وضعی که اینجا پیش فرمانده لشکر خمینی داشتم،در قم و پیش خود خمینی باید قبل از شروع بازی به وقت تلف کردن بپردازم والا فحش و کتک های تمام مردم دنیا نصیبم خواهد شد.البته پیش خمینی نبردند و بعد ها خودم با پای دراز پیش نمایندگان خمینی رفتم که بماند برای بعد و در قسمت دویم.</font></p>
]]></content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>
