<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>خاطرات &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/خاطرات/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "خاطرات"</description>
	<pubDate>Fri, 18 Jul 2008 18:07:01 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[اشتراک این هفته » قلمو]]></title>
<link>http://aliha.wordpress.com/?p=205</link>
<pubDate>Thu, 17 Jul 2008 12:25:07 +0000</pubDate>
<dc:creator>علیرضا</dc:creator>
<guid>http://aliha.wordpress.com/?p=205</guid>
<description><![CDATA[برای اشتراک این هفته، یک پک از قلمو (براش) های جالب و پر ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;font-family:'Tahoma','sans-serif';color:#808080;">برای اشتراک این هفته، <a href="http://www.at4shop.com/uploads/MF_Splatter_Brush_Pack_v_01_by_Osiris2735.zip" target="_blank">یک پک از قلمو (براش) های جالب</a> و پر کاربرد فتوشاپ رو انتخاب کردم.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;font-family:'Tahoma','sans-serif';color:#808080;">در زیر تصویری از این براش ها رو میتونید ببینید!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:center;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;font-family:'Tahoma','sans-serif';color:#626262;"><img style="border:1px solid #cccccc;padding:3px;" src="http://aliha.wordpress.com/files/2008/07/demo-brush.jpg" alt="قلموهای فتوشاپ" width="350" height="263" /></span></p>
<p><span style="color:#808080;">برای استفاده از این براش ها مراحل زیر رو دنبال کنید:</span></p>
<p><span style="color:#808080;">به مسیری که فتوشاپ رو اونجا نصب کردید برید. به عنوان مثال، فتوشاپ من روی مسیر زیر نصب شده:</span></p>
<blockquote>
<p style="text-align:left;"><span style="color:#808080;">E:\Program Files\Adobe\Adobe Photoshop CS3</span></p>
</blockquote>
<p><span style="color:#808080;">پس از طی کردن مسیر نصب، وارد پوشه ی Presets شوید و بعد از آن وارد پوشه ی Brushes.</span></p>
<p><span style="color:#808080;">حالا این براش هایی رو که دریافت کردید رو در همین پوشه Paste کنید.</span></p>
<p><span style="color:#808080;">بعد از انجام مراحل بالا، برنامه ی فتوشاپ رو باز کنید و ابزار Brush Tool را انتخاب کنید و یا دکمه ی B روی کیبوردتون رو فشار بدید تا ابزار قلمو انتخاب شود!</span></p>
<p><span style="color:#808080;">بعد از انتخاب این ابزار، منویی در بالا ایجاد خواهد شد که در سمت چپ آن رو به روی گزینه Brush منوی بازشویی قرار داره که با باز کردنش لیست براش هایی که روی سیستمتون دارید نمایش داده میشن و شما میتونید هر کدوم رو که میخواهید انتخاب و مورد استفاده قرار بدید! اما عجله نکنید! هنوز قلموهایی رو که دریافت کردید و وارد پوشه ی براش های فتوشاپ کردید، در اون لیست در دسترس نیستند و یک کار کوچولوی دیگه مونده تا با انجامش برای همیشه این براش ها رو داشته باشید!</span></p>
<p><span style="color:#808080;">همین طور که این منو باز هست، روی فلِشی که در بالا و سمت راست موجود هست کلیک کنید تا یک زیرمنو باز شود و در اون، به دنبال اسم پک براش های دریافت شده بگردید و بعد از پیدا کردن، روی آن کلیک کنید! بعد از کلیک کردن روی آن، پیغامی مشاهده میشود که حاوی سه حالت هست! اگر روی Append کلیک کنید، این براش ها، به براش های موجود در لیست اضافه میشن! اگر روی Cancel کلیک کنید، براش های دریافت شده وارد لیست نمی شود و هیچ تغییری حاصل نخواهد شد! و اگر روی Ok کلیک کنید، فقط براش های دریافتی، وارد لیست میشود و براش های قبلی، از لیست براش ها پاک میشوند! البته فکر نکنید که براش های قبلی کلا پاک میشوند! نه، فقط از اون لیست پاک میشن که میتونید دوباره اون ها رو وارد کنید!</span></p>
<p><span style="color:#808080;"><a href="http://www.at4shop.com/uploads/MF_Splatter_Brush_Pack_v_01_by_Osiris2735.zip" target="_blank">دریافت پک براش</a></span></p>
<p><span style="color:#808080;">اما از این موضوع که بگذریم، در <a href="http://aliha.wordpress.com/2008/07/08/share-1/" target="_blank">اشتراک گذاری هفته قبل</a> یک سوالی پرسیده بودم که کسی نتونست جواب بده!</span></p>
<p><span style="color:#808080;">سوال این بود که:</span></p>
<blockquote><p><span style="color:#808080;">میخوام این سوال رو از دوستانی که این عکس رو میبینن بپرسم!</span></p>
<p><span style="color:#808080;">- آیا میدونید، در سمت چپ من که دارم این عکس رو میگیرم چه مکانی قرار داره؟!</span></p></blockquote>
<p><span style="color:#808080;">اونجا جایی نبود جز موزه ی چای، واقع در شهر لاهیجان!</span></p>
<p><span style="color:#808080;">اگر وقت بود، حتما یک پست رو به این موزه اختصاص میدم و دوستان مشتاق رو باهاش آشناتر میکنم!</span></p>
<p><a title="ارسال این مطلب به بالاترین" href="https://balatarin.com/links/submit?phase=2&#38;url=http://aliha.wordpress.com/2008/07/17/share-2/&#38;title=اشتراک این هفته » قلمو" target="_blank"><img class="alignnone" src="https://balatarin.com/images/web2/submit.png" alt="بالاترین" width="16" height="16" /></a></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[یادته شبا مِرَفتی کوسَنگی عرق خوری بابا ؟]]></title>
<link>http://shatot.wordpress.com/?p=450</link>
<pubDate>Wed, 16 Jul 2008 17:00:22 +0000</pubDate>
<dc:creator>مسعود مشهدی</dc:creator>
<guid>http://shatot.wordpress.com/?p=450</guid>
<description><![CDATA[تو فقط به ما نون دادی بابا &#8230;. فقط نون دادی &#8230;. ستاره ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">تو فقط به ما نون دادی بابا .... فقط نون دادی .... ستاره به اسمون بود سوار موتورت مِشُدی مِرَفتی سر کار ! شبا هم با رفیقات مِرَفتی کوسنگی عرق خوری تا نصفه شب ! صدای هق هق گریه های مادرمه مِفَهمیدم تو اتاق عقبی ! دیر کرده بودی بابا ... دیر کرده بودی مادر باز عین هر شب  گریه مکرد !</p>
<p align="justify">ارزو به دلم موند یکبار ماچُم کنی بابا ! ارزو به دلم موند یکبار بهم بگی پسرُم ! ارزو به دلم موند یکبار که از سر کار امدی برام یک چیزی خریده بشی ! ازی ارزوها خیلی به دلم مونده بابا ... باخام بُگم شب مِره !  همسایه بغل دستی یادته بابا ... اسم بچه اش افشین بود .... همیشه حسودیم مِرَفت بهش ... بس که باباش دوستش داشت ! یک روز ظهر دیدم باباش از عقب ماشینش یک دوچرخه دراورد ... ازی قِشنگا... قرمزای اهنی که بوقم دره ! بره افشین خریده بود ... تو که نفهمیدی مو چقدر یواشکی گریه کردم ! چقدر حسودی کِردُم !</p>
<p align="justify">بابا یادته یکبار با بیل زده بودم به پای سعید ( داداش بزرگه ) ؟ یادته ظهر که از سر کار امدی از ترس پشت در اتاق قایم شده بودم ؟ یادته پیدام کردی بابا ... یادته همچی زدی تو گوشم که به خودم شاشیدم بابا ... سی و چند سال گذشته مو هنوز یادم نِرفته بابا ! تو چیکار کردی بره ما بابا ... فقط نون دادی ... ! پس کو محبتت بابا...کو نوازشت ... چرا مثه سگ ازت مترسیدم ما .... چرا رفیق نبودی با ما... چرا دست به سرم نِکشیدی ... چرا بهم نگفتی ( بابا جان ) ؟ </p>
<p align="justify">باباهایی که فقط نون بدن باباهای خوبی نیستن ! اصلا دلم نمخه بگم تو بابای خوبی نبودی ...اصلا ! ولی کاش بابای بهتری بودی ! کاش یک دستت نون بود یک دستت نوازش  ! کاش بجای عرق خوری با رفیقا ماره مُبُردی سینما ...مبردی پارک الاکلنگ بازی کنم ! پیر شدی بابا ... پیر شدی ... هنوزم محبت نمکنی ولی دوستت دِرُم  بابا .... روزت مبارک باباجان ... روزت مبارک  !</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[بعضی از مأمورین معذور نیستند]]></title>
<link>http://7citiesoflove.wordpress.com/?p=224</link>
<pubDate>Tue, 15 Jul 2008 06:48:50 +0000</pubDate>
<dc:creator>ع. آرام</dc:creator>
<guid>http://7citiesoflove.wordpress.com/?p=224</guid>
<description><![CDATA[قرار بود تا مدتی چیزی ننویسم ولی این‌ها چیزهای جدیدی ن]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">قرار بود تا مدتی چیزی ننویسم ولی این‌ها چیزهای جدیدی نیست، همان قدیمی‌هاست که دوباره می‌نویسم! </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">1- اوّل این عکس را ببینید! چه کسانی محیط زیست مارا آلوده می‌کنند؟! خود عکس در نوع خودش بی‌نظیر و گویا است! </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;"><a href="http://i34.tinypic.com/2ed11jp.jpg"><img class="alignnone" src="http://i34.tinypic.com/2ed11jp.jpg" alt="" width="463" height="489" /></a></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">برای رعایت امانت‌داری بگویم که این عکس را از وبلاگ کسوف دات‌کام گرفته‌ام، حالا مال خودش بوده یا اوهم از جای دیگری گرفته نمی‌دانم، بالاخره هرچیزی، هرخانه‌ئی، هرشهری، هرمملکتی،<span>  </span>یا هرعکسی صاحبی دارد، تا سروصدای صاحبش در‌نیامده، خودمان عنوان کنیم و حق را به حق‌دار بدهیم به‌تراست.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">2- زبان نفهم بودن (نفهمیدن) گاهی کار دست آدم می‌دهد. امروز تلویزیون در اخبار صبح عنوان کرد که "دوباره ایرانیان عزیز!" در فرودگاه دوبی مورد بی‌احترامی پلیس محترم! دوبی قرار گرفته و با آن‌ها بدرفتاری شده‌است. بار اوّل که نیست! این‌بار لابد خودشان (خود مسافرین نه پلیس زورگو و زبان‌نفهم!،) اعتراض کرده‌اند وگرنه این‌همه بی‌احترامی می‌شود جائی صدایش درمی‌آید؟ بی‌احترامی‌ها راعنوان کنیم و اعتراض کنیم به‌تراست، حالا داخل یا خارج فرقی ندارد. پرده‌پوشی و کوتاه آمدن، احترام مارا افزایش نمی‌دهد، کم می‌کند. در جواب<a href="http://www.petitiononline.com/sos02082/petition-sign.html"> پتیشن</a> (اعتراض به اقدام گوگل برای تغییر نام خلیج فارس) تعدادی بسیار کمتراز کسانی که برای هر مسابقه‌ی فوتبال اس‌ام‌اس می‌فرستند ثبت نام و فرم مربوطه را پرکردند. نزدیک به صدو هشتاد هزارامضاء کم است، حیف پنجه‌های مبارک نیست که دوتا کلمه تایپ و ارسال کنید؟ یا حیف زبان مبارکتان نیست که به رفتار پلیس در کشورهای مختلف اعتراض و مطلب را بنحوی منعکس کنید؟ </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">در فرودگاه‌های دوبی و بحرین، برای مثال، به خود من یا همراهان هم که قانون و مقررات هرجا را درست رعایت می‌کنیم، بی‌احترامی شد (بوسیله‌ی همین مأمورانی که زمانی نه چندان دور ایرانی بحساب می‌آمدند و حالا بدجوری خودشان را گم کرده‌اند...) و در فرودگاه انگلیس (که حق دارند چون هروقت فرصت کرده‌ایم، مثل همان جریان ملّی شدن صنعت نفت حرفمان را زده‌ایم و تا حدودی حق‌مان را گرفته‌ایم، حالا مسائل بعدی‌اش بماند...) و در فرودگاه قبرس (ازبس ناحق گفتیم قبرسی!) و در ازمیر (از بس ناحق گفتیم ترک!) ولی در فرودگاه‌های خودمان چرا؟ حکایت‌اش مفصل است بماند... </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">3- امروز زنگ زدم تهران به مثلاً مدیر کل بیمه...ایشان گفتند کاش زودتر گفته‌بودی؛ مأمورین ما در شهرستان‌ها گاهی بخشنامه را (درست نمی‌فهمند،) حق با شماست، دستور می‌دهم کار شما انجام بشود. فکر کردم کاش زودتر گفته‌بودم. بیچاره مصدق هم گفته بود حق گرفتنی است نه دادنی! می‌دانید منظورم کدام مطلب و کدام پست است؟!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;">بقیه در شماره‌ی آینده...</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[جبران عکس‌های حذف شده ]]></title>
<link>http://7citiesoflove.wordpress.com/?p=221</link>
<pubDate>Mon, 14 Jul 2008 16:31:43 +0000</pubDate>
<dc:creator>ع. آرام</dc:creator>
<guid>http://7citiesoflove.wordpress.com/?p=221</guid>
<description><![CDATA[ 
برای دیدن دوستان، بیش‌‌تر جاهائی که سر زدم جملاتی دی]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;"> </p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;" lang="FA">برای دیدن دوستان، بیش‌‌تر جاهائی که سر زدم جملاتی دیدم بااین مضمون که؛ حوصله‌ی نوشتن ندارم، ...گرفتارم،...نمی‌نویسم!...فعلاً چند روزی...وازاین حرفا. فکر کردم این‌هم یکجور مسابقه‌است! با این‌که دعوت نداشتم! آمدم در مسابقه شرکت کنم و بگم که حوصله‌ی نوشتن ندارم، گرفتارم، و چند روزی در خدمت نخواهم بود و ازاین حرفا! </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:11pt;font-family:Tahoma;" lang="FA">در عوض برای خالی نبودن عریضه، چن‌تا عکس در یکی از صفحات داخلی که قبلاً عکس‌هائی از شیراز قدیم گذاشته بودم اضافه می‌کنم، اگر حوصله‌داشتید! <a href="http://7citiesoflove.wordpress.com/%da%86%d9%86%d8%af-%d8%b9%da%a9%d8%b3-%d9%82%d8%af%db%8c%d9%85%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b4%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%b2-%d9%82%d8%af%db%8c%d9%85/"><span style="color:#800080;">این‌جا</span></a> را ببینید. راستی چه خبر شده شما می‌دونید؟ </span></p>
<p><span lang="FA"><font size="3"><font face="Times New Roman"></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"> </p>
<p></font></font></span></span><span lang="FA"><font size="3"></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"> </p>
<p></font></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"> </p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"> </p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[معرفی بعضی خدمات رایگان اینترنت  (قسمت اول : وبلاگ )]]></title>
<link>http://yekparsi.wordpress.com/?p=38</link>
<pubDate>Mon, 14 Jul 2008 15:32:28 +0000</pubDate>
<dc:creator>امیرحسین</dc:creator>
<guid>http://yekparsi.wordpress.com/?p=38</guid>
<description><![CDATA[من توی این پستم سعی می کنم بعضی خدمات دهنده های رایگان ا]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>من توی این پستم سعی می کنم بعضی خدمات دهنده های رایگان اینترنتی رو معرفی کنم.</p>
<p><strong>اول از همه از سرویس های وبلاگ شروع می کنیم :</strong></p>
<p><strong>1.<a title="بلاگفا" href="http://blogfa.com" target="_blank">بلاگفا:</a></strong></p>
<p>این یکی از معروف ترین و قدرتمندترین سیستم های خدمات وبلاگ وطنی در ایران هست.</p>
<p>نزدیک 100000 کاربر و وبلاگ نویس از این سیستم استفاده می کنند.</p>
<p>از خصوصیات این خدمات دهنده می توان به این موارد اشاره کرد :<br />
<span class="s">»</span> اختصاص یک آدرس اینترنتی  							(http://Yourname.blogfa.com )<br />
<span class="s">»</span> ارسال و انتشار آسان مطالب در وبلاگ<br />
<span class="s">»</span> درج آسان تصاویر، پیوندها و تغییر در رنگ یا اندازه  							نوشته ها<br />
<span class="s">»</span> معرفی سایتهای مورد علاقه و مدیریت آسان فهرست  							پیوندها<br />
<span class="s">»</span> امکان درج نامحدود پیوندهای روزانه<br />
<span class="s">»</span> امکان انتخاب و استفاده از طرحها و قالبهای متنوع  							برای وبلاگ<br />
<span class="s">»</span> امکان طراحی اختصاصی قالب و یا تغییر در قالب ،  							رنگها و طرح وبلاگ<br />
<span class="s">»</span> امکان درج تصویر نویسنده یا لوگو وبلاگ<br />
<span class="s">»</span> امکان درج توضیحاتی درباره معرفی نویسنده و وبلاگ<br />
<span class="s">»</span> امکان استفاده چندین نویسنده از یک وبلاگ <strong>(وبلاگ  								گروهی)</strong><br />
<span class="s">»</span> امکان موضوع بندی مطالب بلاگ و دسترسی به آرشیو  							موضوعی<br />
<span class="s">»</span> امکان درج ادامه مطلب و نمایش متن کامل پست در یک  							صفحه دیگر<br />
<span class="s">»</span> امکان تایید نظرات خوانندگان جهت نمایش توسط  							نویسنده وبلاگ<br />
<span class="s">»</span> امکان مشاهده وبلاگهای دوستان براساس زمان بروز رسانی</p>
<p>یکی از اشکالاتی که این سرویس دارد رایج بودن اسپم در آن است.</p>
<p>امکانات حرفه ای کم یکی دیگر از مشکلات آن است.</p>
<p>این سرویس به درد افرادی می خورد که مایلند شعر ها ، آثار و مطالب و خاطرات خود را در آن قرار دهند. یا قصد شروع وبلاگ نویسی را دارند.</p>
<p>2.<strong><a title="بلاگر" href="http://blogger.com" target="_blank">بلاگر:</a></strong></p>
<p>یکی از حرفه ای ترین و معروف ترین خدمات ارائه دهنده وبلاگ نویسی در سطح جهانی می باشد.</p>
<p>این سیستم دارای زبان فارسی می باشد و راهنمای کامل فارسی را با خود به همراه دارد. هم اکنون برای سایت آن این دامنه به وبلاگ شما اضافه می شود :</p>
<p>http://yourchoise.blogspot.com</p>
<p>این سیستم یکی از بهترین سیستم های وبلاگ نویسی است.</p>
<p>استفاده از این ارائه دهنده را به افرادی که به دنبال قرار دادن مطالب خود به صورت حرفه ای تر هستند پیشنهاد می کنم.</p>
<p>3.<strong><a title="وردپرس انگلیسی." href="http://wordpress.com" target="_blank">wordpress</a>:</strong></p>
<p>این سرویس یکی از سرویس های تقریبا جدید جهانی است که به معروفیت رسیده . این سیستم به خاطر سادگی و تنوع ابزار های آن یکی از سرویس های بسیار محبوب محسوب می شود. سیستم کلی این ارائه دهنده با سیستم های رایج این امر متفاوت است .</p>
<p>این ارائه دهنده به علت جو مخصوص و محدود آن باعث ایجاد وبلاگ هایی به حالت مجله گونه را دارا می باشند.</p>
<p>یکی از اشکالات این سیستم (که البته ممکن است در بعضی موارد مزیت شمرده شود ) کم بودن امکانات تایپی می باشد.</p>
<p>یکی دیگر از اشکالات آن غیر قابل دسترس بودن به ویرایش قالب های آن می باشد  (در حالت رایگان). که البته با ارائه ی قالب های بسیار زیاد این مشکل را تا حدود زیادی حل نموده است.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[عاشق وحواس پرت:: دوغ می چسبه تو بعد از ظهرهای گرم عاشقی]]></title>
<link>http://youonline.wordpress.com/2008/07/13/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d9%88%d8%ad%d9%88%d8%a7%d8%b3-%d9%be%d8%b1%d8%aa-%d8%af%d9%88%d8%ba-%d9%85%db%8c-%da%86%d8%b3%d8%a8%d9%87-%d8%aa%d9%88-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%b8%d9%87%d8%b1/</link>
<pubDate>Sun, 13 Jul 2008 13:48:37 +0000</pubDate>
<dc:creator>Medad</dc:creator>
<guid>http://youonline.wordpress.com/2008/07/13/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82-%d9%88%d8%ad%d9%88%d8%a7%d8%b3-%d9%be%d8%b1%d8%aa-%d8%af%d9%88%d8%ba-%d9%85%db%8c-%da%86%d8%b3%d8%a8%d9%87-%d8%aa%d9%88-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%b8%d9%87%d8%b1/</guid>
<description><![CDATA[حال کردید عجب تیتری زدم&#8230; باور کنیم تو این دو روزه که ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<div align="right">حال کردید عجب تیتری زدم... باور کنیم تو این دو روزه که گرمای 52 درجه رو تجربه می کنیم ..نباید انتظار داشته باشید تیتر فوق العاده بزنم...مونده ام روش نوشتنم رو عوض کنم  یعنی بیشتر شخصی بنویسم یا نه تو هر قضیه ای اظهار فضل نمایم (اخه من چی کمتر از محمد قوچانی  سردبیر شهروند امروز دارم)بگذریم ..اخرش این تحقیقات ما تموم شد و  به طرف فهموندیم که اره ما   ...(اینجا رو خجالت می کشم بنویسم) البته این فهموندن هم شده برامون درد سر ..نه که اینکه یکی از پرستارها خیلی تیزبازی در اورد و فهمید که اره ..و هروقت ما دو تا می بینه ..چشماش از شیطنت برق می زنه و می خنده ..من هم قرمز می شوم ..مخصوصا دیشب سوتی بزرگ دادیم و آتو دست این پرستار دادیم ..ولی بگذریم که جماعت خانمها کلا  دوست دارند که از مسائل سر دربیارن (نگم حس فضولی که بهشون برمی خوره)وشده برای ما دردسر ..نه هر اینترن خانمی  ما رو می بینه با خنده می گه دکتر جون تبریک ..شنیدیم  به فکر اوفتادی ..خواستی مشاوره ازدواج بیا پیش ما ..و هرکدوم چند تا گزینه معرفی می کنند ..که یکیشون همین خانم محترمی که دل به دریا زدیم و رفتیم جلو .. گرچه مصایب شیرین ما ادامه داره و یه گزینه دیگه هم برامون در نظر گرفتند ..که خود ش هم  داره همینطوری امار میده ..ما هم بچه مثبت ..(اسمایلی  پینو کیو)ولی  به قول معروف عاشق  شدیم (یعنی قاپمون رو زدند )..بهر حال توکل به خدا ...میریم جلو اگه حتی خوردیم به بن بست ..ولی امید نمرده ..اگر تا  هفته دیگه سکته نکردم از این مصایب شیرین بقیه ماجرا رو براتون تعریف می کنم ..گرچه طبل رسوایی  وعاشقی داداشتون بلند شده تو محل<br />چند تا توصیه : <br />1:تو این گرما دوغ بخورید  اونهم خوش نمک ..خوبه ..با این گرمای بی سابقه ..به علت تعریق بدن مخصوصا  اکثرا مناطق ایران هوای خشکی دارند ..تعریق زیاد بدن باعث از دست دادن نمک( سدیم) زیاد میشه و باعث ضعف وبی حالی وکسلی میشه ...هوای افراد سالخورده رو داشته باشید ..چون تو این چند روز .. افراد مسن به علت گرمازدگی  تو بیمارستان بستری شدند<br />2: موسیقی اصیل ایرانی تو  شبهای پر ستاره تابستان مخصوصا اگه برید بالای پشت بوم بخوابید می چسبه ..<br />3: برای داداشتون دعا کنید ...همین</div>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[و دیگرگونه یگانه ام]]></title>
<link>http://gharibehdeltang.wordpress.com/2008/07/12/%d9%88-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1%da%af%d9%88%d9%86%d9%87-%db%8c%da%af%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a7%d9%85/</link>
<pubDate>Sat, 12 Jul 2008 23:28:16 +0000</pubDate>
<dc:creator>تنها ترین</dc:creator>
<guid>http://gharibehdeltang.wordpress.com/2008/07/12/%d9%88-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1%da%af%d9%88%d9%86%d9%87-%db%8c%da%af%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a7%d9%85/</guid>
<description><![CDATA[&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
با تو سرشارم از هر چه زیباییست پناهم باش تا ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="right"><font face="Tahoma" size="5"></font>&#160;</p>
<p align="right"><font face="Tahoma" size="5"></font>&#160;</p>
<p align="right"><font face="Tahoma" size="5"></font>&#160;</p>
<p align="right"><font face="Tahoma" size="5">با تو سرشارم از هر چه زیباییست پناهم باش تا سنگینی غربت از&#160; شانه هایم فرو ریزد و ملال تنهایی از چشمهایم</font></p>
<p align="right"><font face="Tahoma" size="5">&#160;<br>من از دور دست ها آمده ام</font></p>
<p><font face="Tahoma" size="5">
<p align="right"><br>و ازسرزمینی که آسمانش تنها دو پیراهن دارد.....</p>
<p align="right">&#160;</p>
<p align="right"><br>باورم کن که شعر در من طغیان یگانگیست و حماسه دوست داشتن</p>
<p align="right">&#160;</p>
<p align="right">....</p>
<p align="right">&#160;<br>من دیگرگونه دوست میدارم</p>
<p align="right">&#160;<br>و دیگرگونه یگانه ام<br></p>
<p align="right">مرا تنها با من میتوان سنجید و تو را تنها با تو<br></p>
<p align="right">که سالهاست<br></p>
<p align="right">در جستجویت بودم</p>
<p align="right">&#160;</p>
<p align="right">&#160;</font></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[روزنوشت هم خواهم نوشت!]]></title>
<link>http://aliha.wordpress.com/?p=197</link>
<pubDate>Sat, 12 Jul 2008 08:24:24 +0000</pubDate>
<dc:creator>علیرضا</dc:creator>
<guid>http://aliha.wordpress.com/?p=197</guid>
<description><![CDATA[بالاخره دیشب یه اقدامی انجام دادم و وبلاگ روزنوشت هام ر]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color:#000000;">بالاخره دیشب یه اقدامی انجام دادم و</span> <a href="http://alihadailys.wordpress.com/" target="_blank">وبلاگ روزنوشت هام</a> <span style="color:#000000;">رو راه انداختم.</span><br />
<span style="color:#000000;">برای خوندن سریعتر و راحتتر،</span> <a href="http://feeds.feedburner.com/alihadailys" target="_blank">خوراکش</a> <span style="color:#000000;">رو تو همین وبلاگم گذاشتم تا به محض نوشتن، توی این وبلاگم هم منتشر بشه!</span><span style="color:#000000;"><br />
</span> <span style="color:#000000;">همونطور که میبینید، قالبش، قالب معروف پرولوگ هست! دلیل انتخاب این قالب، نوشتن سریع در وبلاگ و به عبارتی توییترنویسی هست!<br />
یعنی من که نویسنده این وبلاگ هستم، هروقت وارد وبلاگ بشم، کادر متنی در بالای وبلاگ قرار داره که میتونم در همونجا اقدام به نوشتن روزنوشتم کنم! البته با وجود ابزارهایی مثل ویندوز لایو رایتر، دیگه احتیاجی به این کارها نیست و دقدقه ی لود شدن کند صفحات داشبورد را نخواهیم داشت، اما این مورد را هم باید در نظر داشت که همیشه این ابزارها در دسترس نیستند و بهترین راه، راهی هست که ماندگار و همیشگی باشد!</span></p>
<p><span style="color:#000000;">پ.ن.1- تغییراتی قرار هست در</span> <a href="http://ladybloger.wordpress.com/" target="_blank">بانوی وبلاگی</a> <span style="color:#000000;">رخ دهد! منتظر باشید!</span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[به قول يكي از دوستام ما تا سرمون گيج نره نرمال نميشيم +16]]></title>
<link>http://lastmet.wordpress.com/?p=94</link>
<pubDate>Fri, 11 Jul 2008 21:19:01 +0000</pubDate>
<dc:creator>lastmet</dc:creator>
<guid>http://lastmet.wordpress.com/?p=94</guid>
<description><![CDATA[كير تو اين حس تخمي !
امشب رفته بودم تولد دوست يكي از دوست]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">كير تو اين حس تخمي !</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">امشب رفته بودم تولد دوست يكي از دوستام<span>  </span>يه دي جي تپل بود با كلي دم و تشكيلات از سيتي سايزر ، درام الكتريك ، ميكثر 12 لاين و چند جور رقص نور و دود كه هي داشت آهنگ 6 و 8 ميذاشت يكي هم بود هر كي نشسته بود رو به زور بلند ميكرد كه برقصه ( ياد مرغ داري ها افتادم آخيه تو مرغ داري ها كارگرا هي دور مرغ داري ميچرخن كه مرغ ها نخوابن و غذا بخورن)</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;font-family:Times New Roman;"> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">اينم مامانش خونه بود و از مشروبات الكلي خبري نبود به مقدار زياد حالم گرفته شد </span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">اومدم وسط و يه خورده كونم رو تكون دادم ديدم اصلا حال نميده به فكر ريتالين افتادم يكي از بچه ها رفته بود دنبال خواهرش قرار شد بياد بعد بريم بخريم مدتي گذشت و ما بيخيال ريتالين شديم! گفتم كس خار حال كردن بخورم باز كرمش ميوفته باز رفتم وسط و مثل مرغا داشتم كونمو تكون ميدادم كه يه هو انگار به خون دي جيه آمفتامين رسيد ! يه هو از آهنگ 6 و 8 پريد رو دي جي علي گيتور ( فدايت )<span>  </span>آهنگ تاثيره خودشو گذاشت و ما كس خل شديم! رفته بودم وسط به معناي واقعي داشتم ميتركوندم ! با اين حركات اكشني كه كردم جميعت جميعا منو حلقه كردن و سوت موت زدن منم بد تر جو گير شدم اومدم يه حركت زدم ( ظايع نشدم ! ولي نفسم بلكل تموم شد ) </span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">بعد از آهنگ دي جي علي گيتوره انگار آمفتامين خونم بالا رفته بود ! با هر آهنگي ( مثال:آهنگ دختر بندر واي واي !) تكنو ميرخسيدم ! حدودا سوژه خنده بود رقصيدن هام </span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">من تا آخر تولد رقصيدم حتي وقتي داشتن كيكو ميبرين خدائيش داشتم با خودم حال ميكردم كه بدون هر گونه محركي دارم كون تكون ميدم</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;font-family:Times New Roman;"> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">تو اين تولد 2 تا خواهر بودن چنان رقصي ميكردن آدم ياد ويدئو كليپ شكيرا و بيانسه ميوفتاد رفته بودم تو اتاق بودمو داشتم سيگار ميكشيدم كه اين دوتا خواهر هم با دوست پسرش ( دوستم ) اومدن سيگار بكشن به دختره گفتم كلاس رقص رفتي ؟ گفت نه به من گفت تو رفتي منم با گفتمان گفتم نه <span> </span>بهش گفتم حالا تو رقص ياد ميدي گفت به شرطي كه تو هم ياد بدي ( تو دلم داشتم بهش فوحش هاي ناجور ميدام كه منو مسخره ميكني) بهش گفتم جدي ميگم و اينا ... ! آقا در كل كير شدم </span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">( ولي واقعا موندم كه خوب ميرقصيدم يا نه ؟! چون هر كي اومد تو اتاق ميگفت خوب رقصيدي )</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;font-family:Times New Roman;"> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">بخواي آدم بشي بايد هم رنگ جماعت آدم باشي! شديدا در فكر اينم كه رقص 6 و 8 <span> </span>ياد بگيرم !!!</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">ما هر جا ميرقصيم بهمون ميبندن تو يه چيزي كشيدي</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;font-family:Times New Roman;"> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;"><span lang="FA">از همه اينا گذشته عشق است آهنگ </span><span dir="ltr">hello</span><span> <span lang="FA">از دي جي تيستو كه خدائيش بتركون تر از اين آهنگ به عمرم نديدم</span></span></span></span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[یک برنامه نویس، توسعه دهنده می شود!]]></title>
<link>http://aliha.wordpress.com/?p=195</link>
<pubDate>Thu, 10 Jul 2008 21:39:43 +0000</pubDate>
<dc:creator>علیرضا</dc:creator>
<guid>http://aliha.wordpress.com/?p=195</guid>
<description><![CDATA[دیگه از امروز برای همیشه برنامه نویسی دسکتاپ رو کنار می]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><!--[if gte mso 9]&#62;  Normal 0   false false false        MicrosoftInternetExplorer4  &#60;![endif]--><!--[if gte mso 9]&#62;   &#60;![endif]--><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">دیگه از امروز برای همیشه برنامه نویسی دسکتاپ رو کنار میگذارم و دارم به صورت جدی وب اپلیکیشن رو آغاز می کنم!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">کمابیش پی اچ پی و ای اس پی کار کردم... منتها به حد قابل قبولی نرسیدم و درواقع هنوز اول راهم! اما خب فکر میکنم هنوز دیر نشده!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">به هرحال توسعه دهنده بودن هم عالمی داره!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">قصد دارم که اول از جاوا اسکریپت شروع کنم و بعد از اون پی اچ پی و همینور ای جکس و جی کوئری و... راه طولانی و پر پیچ و خمی رو در پیش دارم...</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">شاید بپرسید که برنامه نویسی دسکتاپ چه عیبی داشت که حالا اومدی و میخوای برنامه نویسی تحت وب رو شروع کنی و به قول خودت باید راه دشواری رو هم طی کنی؟!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">سوال خوبیه! شاید در نگاه اول بگم که علاقه و تازگی این مباحث، داره من رو به سمت خودشون میکشونه! اما دیدید یه پسر<span> </span>بچه ی کوچولو رو که باباش مرده و وقتی میبینه مامانش داره با دست لباس می شوره، میگه من وقتی بزرگ شدم برات لباسشویی میخرم؟!!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">طرز فکر من هم نسبت به این قضیه یه همچین چیزیه! هنوز وب اپلیکیشن به قدرت دسکتاپ نرسیده و نواقص و کمبودهای زیادی وجود داره و دست برنامه نویس های وب، مثل دسکتاپ باز نیست! منم یه جایگاهی مثل اون بچه کوچولوهه رو دارم! یعنی دوست دارم اگر حرفه ای شدم، خیلی از نیازها رو برطرف کنم! :دی (چه جوی گرفته منو...! فیلم هم زیاد نگاه میکنم!)</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">یک توصیه:</span></p>
<blockquote>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">خیلی ها فکر میکنن که با گسترش نرم افزارهای تحت وب و همه گیر شدن اون، دیگه کم کم برنامه نویسی تحت دسکتاپ داره منسوخ میشه و همه از ترس اینکه نکنه عقب بمونن و بازار نرم افزار رو از دست بدن، به برنامه نویسی تحت وب رو میارن! و احتمالا خیلی ها در مورد من همچین فکری میکنن! اما باید بگم که اصلا چنین چیزی رخ نخواهد داد و همه ی ما به هرحال نیازمند نرم افزارهای دسکتاپ هم هستیم و خواهیم بود! درواقع این دو مبحث، هرکدام به سمت خودشون حرکت میکنن و با پیشرفت یکی از اونها دیگری فراموش نمیشه!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">دسکتاپ حالا حالاها جا واسه پیشرفت داره... وب اپلیکیشن بیشتر از اون... پس اگر واقعا هدف و جایگاه خودتون رو در یکی از این دو راه مشخص و ثابت کردید، دیگه هوایی نشید و به راهتون ادامه بدید مطمئن باشید که به موفقیت کامل دست خواهید یافت! </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">منم فقط به این دلیل که بیشتر کارهام تحت وب هستن و موفقیت خودم رو در این زمینه میبینم، اومدم این سمت و هیچ دلیل دیگه ای وجود نداره!</span></p>
</blockquote>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">پ.ن.1- امشب شب آرزوهاست! تو چه آرزویی کردی؟!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">پ.ن.2- باز هم میگم... مرحله دوم بروز رسانی <a href="http://ladybloger.wordpress.com/" target="_blank">لیست بانوان وبلاگستان</a> تا چند روز دیگه شروع میشه... وبلاگ هایی که مشکلاتی داشتن، سریع تر پیگیری کنن... برای اطلاعات بیشتر <a href="http://ladybloger.wordpress.com/2008/07/06/general_01/" target="_blank">اینجا</a> و <a href="http://ladybloger.wordpress.com/2008/07/02/learning_feedburner_feedcounter/" target="_blank">اونجا</a> و <a href="http://ladybloger.wordpress.com/lists/" target="_blank">آنجا</a> رو ببینید!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><!--[if gte mso 9]&#62;  Normal 0   false false false        MicrosoftInternetExplorer4  &#60;![endif]--><!--[if gte mso 9]&#62;   &#60;![endif]--> <span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">پ.ن.3- <a href="http://www.typepad.com/" target="_blank">تایپ پد</a> از حالا به بعد برای آیفون قابل دسترسی شد... <a href="http://www.typepad.com/features/blog-iphone.html" target="_blank">ببینید</a>!</span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[طنز]]></title>
<link>http://7citiesoflove.wordpress.com/?p=217</link>
<pubDate>Thu, 10 Jul 2008 19:40:31 +0000</pubDate>
<dc:creator>ع. آرام</dc:creator>
<guid>http://7citiesoflove.wordpress.com/?p=217</guid>
<description><![CDATA[(جدانوشتی بجای پی‌نوشت)
گاهی بعضی‌جاها نمی‌شود حرف زد]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">(جدانوشتی بجای پی‌نوشت)</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">گاهی بعضی‌جاها نمی‌شود حرف زد (یا وبلاگ نوشت!) یا خندید یا به کسی گفت بالای چشم‌ات ابروست حتا دزد‌ها، بخصوص اگر تعدادشان زیاد باشد و تو در اقلیت قرار بگیری! (اشاره به پست قبلی) از طرفی با کمبود بعضی چیزها (که خدا نصیب بکند!) و گرانی (که خدا نصیب نکند!) در حرف زدن هم باید صرفه‌جوئی کرد. اصولاً طنز یعنی بیان مطلبی فشرده، با کنایه و ایهام و رمز و سرپوشیده، اگر این‌هارا نداشته باشد که طنز نمی‌شود، می‌شود همان امر به معروف و نهی از منکر (که خدا هم نصیب بکند هم نکند!) خشک و بدون روکش و لفت و لعاب، که تأثیری هم ندارند!...لُره گفت: (یاحضرت عباس! لرها این بار سر به جونم نکنند!): آقا! قربون جدّت بشم! تو که می‌گی پل صراط از شمشیر تیزتره، از مو باریک‌تره، از کوچه‌ی قهرو آشتی تنگ‌تره، از...یه دفعه بگو راه نیست و فارغ! الفاتحه!<span>   </span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">ذائقه‌ها هم کمی تا حدودی فرق کرده، زمان ما وقتی می‌گفتند ف همه می‌گفتند فرح‌زاد! حالا کسی نه حوصله‌ی گوش دادن دارد، نه خواندن و نه فکر کردن، وقتی راحت می‌شود بجای دیگری فکر کرد مگر آدم خل شده که بنشیند فکر کند؟! از الف تا ی را می‌خوانی، بعد می‌پرسی چه گفتم طرف با کلی فکر کردن می‌گوید گفتی ای! وسط‌‌اش انگار هیچی نبوده یعنی کار به وسط که از همه مهمتراست ندارند فقط اوّل و آخرش را می‌بینند. از قدیم هم گفته‌اند خیرالامور اون وسطا! </span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">حالا چرا این حرف‌ها را زدم خودم هم نمی‌دانم!...امروز زنگ زدم به بیمه؛ گفتم پدرجان! شما برای بردن ما توی سیستم خودتان بعد از سی سال، گفته‌اید نیاز به آخرین حکم سال 87 دارید، سال 87 اگر حکمی صادر نشده باشد چه باید کرد؟ مگر حکم هم عوارض نوسازی است که صورتحساب‌اش را هرسال بنویسند؟ گفت بخشنامه‌است. گفتم بخشنامه را بخوانید نوشته اگر حکمی در سال 87 صادر نشده باشد حکم قبلی کافی است، چرا وسط‌اش را نمی‌خوانید؟ شما متوجه شدید منظورم کدام پست بود؟ نه؟ می‌دانم. آخر شما هم همین آخری را می‌خوانید، به قبل و بعد و وسطش کاری ندارید!<span>  </span><span> </span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;font-family:Times New Roman;"> </span></span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[بازگویی خاطره یکی از دانشجویان کوی دانشگاه : گناه آن روز ما چه بود]]></title>
<link>http://balatar.wordpress.com/?p=108</link>
<pubDate>Thu, 10 Jul 2008 13:21:49 +0000</pubDate>
<dc:creator>اوس پیمان</dc:creator>
<guid>http://balatar.wordpress.com/?p=108</guid>
<description><![CDATA[

هفت تیر ۷tir.com : احمد ، یکی از دوستانم بود که خوابگاهش در]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<div class="entry">
<p><a title="18 تیر کوی دانشگاه اخبار " href="http://7tir.com/" target="_blank"><img src="http://www.free2upload.com/img008/wff3vvugl7j07psvwo6.jpg" border="0" alt="کوی دانشگاه" align="bottom" /></a><a title="18 تیر کوی دانشگاه اخبار " href="http://7tir.com/" target="_blank"><br />
هفت تیر ۷tir.com </a>: ا<span dir="rtl" lang="FA"><span lang="FA">حمد ، یکی از دوستانم بود که خوابگاهش در ساختمان ۲۲ روبروی خوابگاه ما بود . پدرش در جنگ شهید شده بود.ساختمان ۲۲ ، ساختمانی نوساز در بخش جنوبی کوی دانشگاه و البته مجهزتر از بقیه ساختمانها بود. هم اتاقی های احمد فارغ التحصیل شده بودند.</span></span></p>
<p><span dir="rtl" lang="FA"></span><span dir="rtl" lang="FA"><span lang="FA">حدود ساعت شش ونیم صبح<span> </span>روز جمعه به دستور یگان ویژه که- صدایشان را از بلندگوی دستی می شنیدیم- به درون اتاق ها رفتیم. ۵ دقیقه نگذشته بود که که صدای فریاد یکی از دانشجویان ما را متوجه ورود یگان ویژه و لباس شخصی هابه داخل ساختمان کرد.با اینکه تهدید کرده بودند که به داخل ساختمان می آیند اما باورمان نمی شد.یگان ویژه ضد شورش و لباس شخصی ها به داخل طبقات آمدند.</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl" align="justify"><span lang="FA"></span><span lang="FA">علی همه ی امتحاناتش را داده بود و می خواست با هم به شهرستان برویم.من هنوز یک امتحان داشتم . تا قبل از اینکه مهاجمان به درون ساختمان بیایند ، در اتاق خودم بودیم .از پنجره همین اتاق جوانکی را دیدم که با فریاد یا زهرا به سوی در شمالی <a href="http://7tir.com/news/?s=%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%A7%D9%87">خوابگاه</a> دوید . </span><span lang="FA">بعد از ورود آنها به ساختمان،احمد به اتاقش رفت.من و علی برای اینکه احمد تنها نباشد با او رفتیم. با خودم گفتم:تنهاست ،می ترسد. به راهرو نگاه کردم ببینم چه خبر است.یکی از مأمورین یگان ویژه را که بسیار تنومند بود دیدم که بطرف آشپزخانه-اولین اتاق روبروی راه پله – رفت.آشپزخانه در انتهای سمت راست راهرو<span> </span>و روبروی راه پله بود.صدای فریاد بچه ها هر لحظه بیشتر می شد.به اتاق برگشتم.درِ اتاق را بستم.حالا من بودم و احمد و علی.صدای شکستن در اتاق ها نزدیکتر می شد و ترس ما بیشتر.احمد از من و علی بیشتر می ترسید. اتاق ما در <a href="http://7tir.com/news/?s=%D8%B7%D8%A8%D9%82%D9%87+%D8%B3%D9%88%D9%85">طبقه سوم</a> ساختمان بود.به همین خاطر،راه فراری نداشتیم.فکرش را نمی کردیم که به درون اتاق ها بیایند. راه پله سمت چپ راهرو به اتاق ما نزدیکتر بود .تازه فکر فرار هم به سرمان نمی زد.با خودم گفتم:”می آیند. در می زنند . ما هم در<span> </span>را باز نمی کنیم و می روند.” آمدند ،در زدند و ما در را باز نکردیم اما نرفتند.دوباره در زدند.ما سکوت کرده بودیم.به این امید بودیم که می روند.اما نمی رفتند . با شدت بیشتر به در ضربه می زدند.مطمئن شدیم که قصد دارند به هر قیمتی وارد اتاق شوند .از راهرو دیگر هیچ صدای غیر از ضربه زدن به دَرِ اتاق ، به گوشمان نمی رسید.معلوم بود که اتاقهای مجاور را خالی کردند . فقط گهگاهی صدای شکستن چیزی از بیرون میامد.آنها هی بر در می کوبیدند.اما در محکم بود . راهرو تنگ بود.عرض کمی داشت . به همین خاطر دستانشان دامنه حرکتی کمی داشت.ضربه ها کاری نبودند . کمد چوبی یکی از هم اتاقی های احمد را که خالی بود به پشت در چسباندیم.استحکام در اتاق را دو چندان کرد.سه نفری به کمد که حالا به در چسبیده بود فشار می دادیم . در محکمتر شده بود . آنها هم با شدت و خشم هر بیشتر بر در ضربه می زدند.اما در از جایش تکان نمی خورد.کمد تمام عرض در را پوشش نمی داد . از دو طرف کمد،حدود ۵ سانتی متر از درِ اتاق،پوشش داده نمی شد. اما کم کم صدای شکستن لایه بیرونی در را می شنیدیم. با اینکه یقین داشتیم به زودی به اتاق وارد می شوند اما نمی دانم برای چه در را باز نمی کردیم .تسلیم خشم آنها و ترس خودمان نمی شدیم.امید خاصی هم نداشتیم . از سمت چپ در-همان ۵ سانتی که کمد پوشش نمی داد- کم کم در را سوراخ کردند .</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl" align="justify"><span lang="FA">حالا می شد از سوراخ ایجاد شده ،آنها را دید. اولین کسی را که دیدم لباس فرم به تن نداشت.پیراهنش سفید بود . کاردی شبیه سرنیزه که بر روی سلاح می بندند در دستش بود.به عمد کارد را نشانم می داد.چهره آرامی داشت.می خواست مرا بترساند اما نمی ترسیدم.من هم کارت احمد را نشانش دادم که یعنی فرزند شهید است.گفتم یک پسر شهید پیش ماست به او کاری نداشته باشید.گوشه کارت را از دستم گرفت.هنوز سوراخ ایجاد شده به حدی نبود که بتوان دست را از آن عبور داد.می خواست کارت را پاره کند اما کارت پرس بود و پاره نمی شد.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl" align="justify"><span lang="FA">سوراخهای ایجاد شده در دو پهلوی در ،هر لحظه بزرگتر می شدند . حالا می توانستند کم کم لایه های <a href="http://7tir.com/news/?s=%D9%86%D8%A7%D8%B2%DA%A9">نازک</a> در را از هم باز کنند. در همچنان مقاومت می کرد. گویی به خشم آمده بود.از بیرون فقط صدای شکستن در و تهدیدهایشان به گوش می رسید.تهدید هایی شیبه:اگه اومدم تو ،می بینی چیکارت می کنم،تمام استخوناتو خورد می کنم و …</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl" align="justify"><span lang="FA">سوراخ ایجاد شده ی درِ اتاق بزرگتر شده بود.حالا می توانستند – به زحمت – از همان سوراخ ،کمد را<span> </span>که همچنان به پشت در چسبیده بود هل دهند.ما هم سه نفری به کمد چسبیده بودیم.کمد، کوهی شده بود فرو رفته در زمین.</span><span lang="FA">می دانستیم به زودی به اتاق وارد خواهند شد.مقاومتِ درِ اتاق، از مقاومت ما کمتر بود . در شکسته شد.سوراخ به حدی بزرگ شده بود که چند نفری با هم به کمد فشار می دادند.می دانستم که کم کم باید آماده دیدارشان باشیم.در همین موقع احمد از من و علی که به کمد چسبیده بودیم جدا شد. بطرف پنجره اتاق رفت و روی لبه آن نشست.لبهایش می لرزید.به شدت می لرزید . مثل لرز ناشی از سرمازدگی.ترسیده بود.حدس زدم که قصد چه کاری را دارد. گفتم :احمد کجا؟ لرزش لبهایش دلم را به درد آورد. گفت:می خوام بپرم،می خوام بپرم پایین.مو بر بدنم سیخ شد . حالا خودم هم می ترسیدم.با خود گفتم: نکند که بپرد. دستپاچه شدم. از ترسِ زیاد نیروی فوق العاده ای در خود احساس کردم.تصور پریدن احمد و سقوط بر روی زمین از فاصله چهار طبقه برایم وحشتناک بود.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl" align="justify"><span lang="FA">به علی گفتم مواظب کمد باشد .یکهو جستی زدم و خودم را به احمد که روی لبه پنجره به حالت نیم خیز نشسته بود رساندم.یقه اش را محکم گرفتم و به یکباره او را به پایین کشیدم.در همین حال به او گفتم:”احمد جان، برای فرار از کشته شدن که نباید خود کشی کرد.بذار اگه قراره کشته بشیم خودمون قاتل نباشیم.از اینجا پریدن یعنی مردن.” احمد را مجاب کردم.دوباره به کمک علی در پشت کمد ایستادیم.همه این اتفاق کمتر از سی ثانیه به طول انجامید.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl" align="justify"><span lang="FA">حالا کمد را با قدرت بیشتری فشار می دادند . زور شان بر توان ما فزونی گرفته بود.می دانستم لحظاتی دیگر وارد اتاق خواهند شد.به علی گفتم عکس های خاتمی را از روی دیوارها بردارد.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl" align="justify"><span lang="FA">نمیدانم از چه ، بعد از ممانعت از پریدن احمد ،ته دلم قرص شده بود .قوی شده بودم و دیگر نمی ترسیدم با اینکه می دانستم چه بلایی قرار است سرمان بیاید.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl" align="justify"><span lang="FA">مثل گرگ گرسنه انتظار مان را می کشیدند.بیش از سی دقیقه پشت در معطلشان کرده بودیم. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl" align="justify"><span lang="FA">باید حرفهای آخرمان را با هم می زدیم. به علی و<a href="http://7tir.com/news/?s=+%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF"> احمد</a> گفتم:”گوش کنید بچه ها، ما اونا رو معطلشون کردیم، اذیت کردیم .الآن همشون انتظارمون رو می کشن ، خسته شدن ،پس به امید دل رحمی اونا نباشین.بدونید به محض خارج شدن از اتاق هر بلایی ممکن است سرمون بیارن.اصلا التماسشون نکنید چون بی فایده ست .”</span><span lang="FA">سوراخ در به اندازه ای نبود که دونفر همزمان از آن خارج شوند.به همین خاطر گفتم:”من اول بیرون میرم، علی پشت سر من بیاد احمد تو هم پشت سر علی.مواظب سر و صورتتون باشین.”</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl" align="justify"><span lang="FA">به اینصورت قرار گذاشتیم که به محض رها کردن کمد از پشت در،و خروج از اتاق به سمت چپ راهرو با سرعت هر چه تمام تر بدویم و مطلقا هیچ حرفی نزنیم و تا طبقه همکف و خارج شدن از ساختمان به دویدن ادامه دهیم.</span><span lang="FA">بیشتر نگران زخمهای احتمالی در صورت بچه ها بودم.از آنها خواستم دستها را در دوطرف سر و محافظ صورتشان قرار دهند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl" align="justify"><span lang="FA">بالاخره کمد را رها کردیم.کمد به یکباره و ناگهانی بر زمین افتاد. سوراخ در حدی بود که می توانستند از آن بگذرند و به اتاق وارد شوند.نیازی به باز کردن در نبود.اصلا دَری وجود نداشت.</span><span lang="FA">اولین کسی که وارداتاق شد مأمور یگان ویژه بود. تنومند و خوش هیکل. احساس کردم می ترسد و شاید هم احتیاط می کرد.کاری به ما نداشت.بیشتر مواظب خودش بود.پشت سرش نفر دوم وارد شد.او هم کاری به ما نداشت.رفتند که اتاق را وارسی کنند.حالا ما باید بیرون می رفتیم.در حالیکه دو دستم را در دو طرف سرم قرار داده بودم خم شدم و از در خارج شدم.شرایط به گونه ای بود که حدس می زدم.همین که سرم از دَرِ اتاق خارج شد باران باتوم بر بدنم باریدن گرفت.یک کلمه- حتی- حرف نزدم.همانطور که دستانم دو طرف سرم بود از زیر بغلم به پایین نگاه کردم.می خواستم مطمئن شوم که علی از اتاق خارج شده است.آنها همچنان با خشم تمام بر سر و بدنم با باتوم می کوبیدند.به محض دیدن پاهای علی با نهایت توانم شروع به دویدن کردم.راهرو از تکه چوب های شکسته شده<span> </span>که بسیار تیز هم بودند پوشانده شده بود.تازه یادم آمد که کفش نپوشیدیم.در دوطرف راهرو ایستاده بودند .چیزی شبیه تونل های <a href="http://7tir.com/news/?s=%D9%85%D8%B1%DA%AF">مرگ </a>که در فیلمهای خودمان از عراقی ها نشان می دادند. تونل هایی که باید اسیران از آنها میگذشتند.سهم من ازضربه های باتوم بیشتر از بقیه بود.چرا که من جلوتر<span> </span>می دویدم.با دویدن مان ،فرصتِ دوبار باتوم زدن را تا اندازه ای از آنها می گرفتیم.فرصت روبرگرداندن نداشتم. می دانستم که لباسم در دست علی است و او هم دارد می دود.به این امید بودم که در راه پله ها کسی نباشد.اما اینگونه نبود.کسانی که در راه پله ایستاده بودند به محض مشاهده سر و وضع ما،به سویمان هجوم می آوردند.با هر بدبختی از ساختمان خارج شدم.نمی دانستم به کدام سمت فرار کنم.به سمتی دویدم که به خیابان کارگر می رسید.در حال دویدن بودم که یکی از مأموران یگان ویژه در حالی که با دو دستش باتوم را گرفته بود شبیه ضربه زدن در بازی بیس بال، بر بالای زانویم چنان ضربه ای وارد کرد که تمام بدنم مثل یخ سرد شد.دیگر توان دفاع کردن از خود را نداشتم.هر کس می رسید با لگد بر بدنم می کوبید و می گفت تحکیم وحدتیه ک.و.ن .ی</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl" align="justify"><span lang="FA">چند دقیقه بعد کسی -که<a href="http://7tir.com/news/?s=+%D8%AD%D8%A7%D8%AC+%D8%A2%D9%82%D8%A7"> حاج آقا</a> صدایش می زدند- از زمین بلندم کرد و به سمت خیابان کارگر شمالی برد. نای راه رفتن نداشتم. دنده هایم آسیب دیده بود. نفسم بالا نمی آمد.دیگر نه از صورت خونی احمد و نه از ناله های ممتد علی<span> </span>تعجب نمی کردم.حاج آقا مرتب سؤال می کرد:تحکیم وحدتی هستید عزیزم؟و ما هر دفعه می گفتیم:نه حاج آقا ،تحکیم وحدتی کدومه.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl" align="justify"><span lang="FA">از در کوی خارج شدیم.به خیابان کارگر شمالی رسیدیم. خیابان پر بود از مأموران یگان ویژه ضد شورش که در ردیفها و ستون های منظمی ایستاده بودند.نگاه غمزده مردمی که دستهایشان را زیر بغل گذاشته بودند عذابم می داد.فقط نگاهمان می کردند.دانشجویانی که قبل از ما گرفته بودند در کنار نرده های محافظ کوی دانشگاه بصورت یک ردیف نشسته بودند.بعضی از آنها با تکه پارچه هایی که ازلباسهایشان جدا می کردند زخمهای بعضی دیگر را تمیز می کردند و می بستند.</span><span lang="FA">لحظاتی بعد همه ی دانشجویان را سوار ماشینهایی که تورهای فلزی داشتند نمودند.</span><span lang="FA">ما – سه نفر- را هم درون یک ماشین قرار دادند.یک نفر دیگر هم با ما بود.هوا گرم بود و زخم روی<a href="http://7tir.com/news/?s=+%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86"> استخوان</a> ترقوه شانه ام به شدت می سوخت.</span><span lang="FA">ماشین به سمت بازداشتگاه راه افتاد. احمد در حالیکه به شدت می خندید گفت : “میدونی علی پله های ساختمونو چه جوری اومد پایین؟” با سر اشاره کردم نه ،چه جور؟ احمد گفت :با ک. و. ن<span> </span>، مثل کارتون تام و جری.و من از شدت درد قفسه سینه ام نمی توانستم بخندم.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl" align="justify"><span lang="FA"></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl" align="justify"><span lang="FA">حالا که سالها از آن روز می گذرد هنوز که هنوز است از خود می پرسم:راستی گناه آن روز ما چه بوده است؟!!<br />
.</span>.<br />
ربات فیلتر شکن سایت هفت تیر را در یاهو مسنجر اد کنید و با تایپ کلمه <strong>هفت تیر</strong> یا <strong>۷tir</strong> از او فیلتر شکن دریافت کنید . “سند تو آل یادت نره send to all<br />
id : <strong>filter.robot</strong></p>
<p>.<br />
<a href="http://akbarganji.wordpress.com/2008/07/05/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-ultrasorf-%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d9%86%d8%b1%d9%85-%d8%a7%d9%81%d8%b2%d8%a7%d8%b1-%d8%b9%d8%a8%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%db%8c%d9%84%d8%aa/" target="_blank">دانلود نرم افزار فیلتر شکن دائمی </a></div>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[بازگویی خاطره یکی از دانشجویان کوی دانشگاه : گناه آن روز ما چه بود]]></title>
<link>http://pofak.wordpress.com/?p=69</link>
<pubDate>Thu, 10 Jul 2008 11:59:44 +0000</pubDate>
<dc:creator>اوس پیمان</dc:creator>
<guid>http://pofak.wordpress.com/?p=69</guid>
<description><![CDATA[

هفت تیر ۷tir.com : احمد ، یکی از دوستانم بود که خوابگاهش در]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<div class="entry">
<p><a title="18 تیر کوی دانشگاه اخبار " href="http://7tir.com/" target="_blank"><img src="http://www.free2upload.com/img008/wff3vvugl7j07psvwo6.jpg" border="0" alt="کوی دانشگاه" align="bottom" /></a><a title="18 تیر کوی دانشگاه اخبار " href="http://7tir.com/" target="_blank"><br />
هفت تیر ۷tir.com </a>: ا<span dir="rtl" lang="FA"><span lang="FA">حمد ، یکی از دوستانم بود که خوابگاهش در ساختمان ۲۲ روبروی خوابگاه ما بود . پدرش در جنگ شهید شده بود.ساختمان ۲۲ ، ساختمانی نوساز در بخش جنوبی کوی دانشگاه و البته مجهزتر از بقیه ساختمانها بود. هم اتاقی های احمد فارغ التحصیل شده بودند.</span></span></p>
<p><span dir="rtl" lang="FA"></span><span dir="rtl" lang="FA"><span lang="FA">حدود ساعت شش ونیم صبح<span> </span>روز جمعه به دستور یگان ویژه که- صدایشان را از بلندگوی دستی می شنیدیم- به درون اتاق ها رفتیم. ۵ دقیقه نگذشته بود که که صدای فریاد یکی از دانشجویان ما را متوجه ورود یگان ویژه و لباس شخصی هابه داخل ساختمان کرد.با اینکه تهدید کرده بودند که به داخل ساختمان می آیند اما باورمان نمی شد.یگان ویژه ضد شورش و لباس شخصی ها به داخل طبقات آمدند.</span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl" align="justify"><span lang="FA"></span><span lang="FA">علی همه ی امتحاناتش را داده بود و می خواست با هم به شهرستان برویم.من هنوز یک امتحان داشتم . تا قبل از اینکه مهاجمان به درون ساختمان بیایند ، در اتاق خودم بودیم .از پنجره همین اتاق جوانکی را دیدم که با فریاد یا زهرا به سوی در شمالی <a href="http://7tir.com/news/?s=%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%A7%D9%87">خوابگاه</a> دوید . </span><span lang="FA">بعد از ورود آنها به ساختمان،احمد به اتاقش رفت.من و علی برای اینکه احمد تنها نباشد با او رفتیم. با خودم گفتم:تنهاست ،می ترسد. به راهرو نگاه کردم ببینم چه خبر است.یکی از مأمورین یگان ویژه را که بسیار تنومند بود دیدم که بطرف آشپزخانه-اولین اتاق روبروی راه پله – رفت.آشپزخانه در انتهای سمت راست راهرو<span> </span>و روبروی راه پله بود.صدای فریاد بچه ها هر لحظه بیشتر می شد.به اتاق برگشتم.درِ اتاق را بستم.حالا من بودم و احمد و علی.صدای شکستن در اتاق ها نزدیکتر می شد و ترس ما بیشتر.احمد از من و علی بیشتر می ترسید. اتاق ما در <a href="http://7tir.com/news/?s=%D8%B7%D8%A8%D9%82%D9%87+%D8%B3%D9%88%D9%85">طبقه سوم</a> ساختمان بود.به همین خاطر،راه فراری نداشتیم.فکرش را نمی کردیم که به درون اتاق ها بیایند. راه پله سمت چپ راهرو به اتاق ما نزدیکتر بود .تازه فکر فرار هم به سرمان نمی زد.با خودم گفتم:”می آیند. در می زنند . ما هم در<span> </span>را باز نمی کنیم و می روند.” آمدند ،در زدند و ما در را باز نکردیم اما نرفتند.دوباره در زدند.ما سکوت کرده بودیم.به این امید بودیم که می روند.اما نمی رفتند . با شدت بیشتر به در ضربه می زدند.مطمئن شدیم که قصد دارند به هر قیمتی وارد اتاق شوند .از راهرو دیگر هیچ صدای غیر از ضربه زدن به دَرِ اتاق ، به گوشمان نمی رسید.معلوم بود که اتاقهای مجاور را خالی کردند . فقط گهگاهی صدای شکستن چیزی از بیرون میامد.آنها هی بر در می کوبیدند.اما در محکم بود . راهرو تنگ بود.عرض کمی داشت . به همین خاطر دستانشان دامنه حرکتی کمی داشت.ضربه ها کاری نبودند . کمد چوبی یکی از هم اتاقی های احمد را که خالی بود به پشت در چسباندیم.استحکام در اتاق را دو چندان کرد.سه نفری به کمد که حالا به در چسبیده بود فشار می دادیم . در محکمتر شده بود . آنها هم با شدت و خشم هر بیشتر بر در ضربه می زدند.اما در از جایش تکان نمی خورد.کمد تمام عرض در را پوشش نمی داد . از دو طرف کمد،حدود ۵ سانتی متر از درِ اتاق،پوشش داده نمی شد. اما کم کم صدای شکستن لایه بیرونی در را می شنیدیم. با اینکه یقین داشتیم به زودی به اتاق وارد می شوند اما نمی دانم برای چه در را باز نمی کردیم .تسلیم خشم آنها و ترس خودمان نمی شدیم.امید خاصی هم نداشتیم . از سمت چپ در-همان ۵ سانتی که کمد پوشش نمی داد- کم کم در را سوراخ کردند .</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl" align="justify"><span lang="FA">حالا می شد از سوراخ ایجاد شده ،آنها را دید. اولین کسی را که دیدم لباس فرم به تن نداشت.پیراهنش سفید بود . کاردی شبیه سرنیزه که بر روی سلاح می بندند در دستش بود.به عمد کارد را نشانم می داد.چهره آرامی داشت.می خواست مرا بترساند اما نمی ترسیدم.من هم کارت احمد را نشانش دادم که یعنی فرزند شهید است.گفتم یک پسر شهید پیش ماست به او کاری نداشته باشید.گوشه کارت را از دستم گرفت.هنوز سوراخ ایجاد شده به حدی نبود که بتوان دست را از آن عبور داد.می خواست کارت را پاره کند اما کارت پرس بود و پاره نمی شد.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl" align="justify"><span lang="FA">سوراخهای ایجاد شده در دو پهلوی در ،هر لحظه بزرگتر می شدند . حالا می توانستند کم کم لایه های <a href="http://7tir.com/news/?s=%D9%86%D8%A7%D8%B2%DA%A9">نازک</a> در را از هم باز کنند. در همچنان مقاومت می کرد. گویی به خشم آمده بود.از بیرون فقط صدای شکستن در و تهدیدهایشان به گوش می رسید.تهدید هایی شیبه:اگه اومدم تو ،می بینی چیکارت می کنم،تمام استخوناتو خورد می کنم و …</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl" align="justify"><span lang="FA">سوراخ ایجاد شده ی درِ اتاق بزرگتر شده بود.حالا می توانستند – به زحمت – از همان سوراخ ،کمد را<span> </span>که همچنان به پشت در چسبیده بود هل دهند.ما هم سه نفری به کمد چسبیده بودیم.کمد، کوهی شده بود فرو رفته در زمین.</span><span lang="FA">می دانستیم به زودی به اتاق وارد خواهند شد.مقاومتِ درِ اتاق، از مقاومت ما کمتر بود . در شکسته شد.سوراخ به حدی بزرگ شده بود که چند نفری با هم به کمد فشار می دادند.می دانستم که کم کم باید آماده دیدارشان باشیم.در همین موقع احمد از من و علی که به کمد چسبیده بودیم جدا شد. بطرف پنجره اتاق رفت و روی لبه آن نشست.لبهایش می لرزید.به شدت می لرزید . مثل لرز ناشی از سرمازدگی.ترسیده بود.حدس زدم که قصد چه کاری را دارد. گفتم :احمد کجا؟ لرزش لبهایش دلم را به درد آورد. گفت:می خوام بپرم،می خوام بپرم پایین.مو بر بدنم سیخ شد . حالا خودم هم می ترسیدم.با خود گفتم: نکند که بپرد. دستپاچه شدم. از ترسِ زیاد نیروی فوق العاده ای در خود احساس کردم.تصور پریدن احمد و سقوط بر روی زمین از فاصله چهار طبقه برایم وحشتناک بود.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl" align="justify"><span lang="FA">به علی گفتم مواظب کمد باشد .یکهو جستی زدم و خودم را به احمد که روی لبه پنجره به حالت نیم خیز نشسته بود رساندم.یقه اش را محکم گرفتم و به یکباره او را به پایین کشیدم.در همین حال به او گفتم:”احمد جان، برای فرار از کشته شدن که نباید خود کشی کرد.بذار اگه قراره کشته بشیم خودمون قاتل نباشیم.از اینجا پریدن یعنی مردن.” احمد را مجاب کردم.دوباره به کمک علی در پشت کمد ایستادیم.همه این اتفاق کمتر از سی ثانیه به طول انجامید.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl" align="justify"><span lang="FA">حالا کمد را با قدرت بیشتری فشار می دادند . زور شان بر توان ما فزونی گرفته بود.می دانستم لحظاتی دیگر وارد اتاق خواهند شد.به علی گفتم عکس های خاتمی را از روی دیوارها بردارد.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl" align="justify"><span lang="FA">نمیدانم از چه ، بعد از ممانعت از پریدن احمد ،ته دلم قرص شده بود .قوی شده بودم و دیگر نمی ترسیدم با اینکه می دانستم چه بلایی قرار است سرمان بیاید.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl" align="justify"><span lang="FA">مثل گرگ گرسنه انتظار مان را می کشیدند.بیش از سی دقیقه پشت در معطلشان کرده بودیم. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl" align="justify"><span lang="FA">باید حرفهای آخرمان را با هم می زدیم. به علی و<a href="http://7tir.com/news/?s=+%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF"> احمد</a> گفتم:”گوش کنید بچه ها، ما اونا رو معطلشون کردیم، اذیت کردیم .الآن همشون انتظارمون رو می کشن ، خسته شدن ،پس به امید دل رحمی اونا نباشین.بدونید به محض خارج شدن از اتاق هر بلایی ممکن است سرمون بیارن.اصلا التماسشون نکنید چون بی فایده ست .”</span><span lang="FA">سوراخ در به اندازه ای نبود که دونفر همزمان از آن خارج شوند.به همین خاطر گفتم:”من اول بیرون میرم، علی پشت سر من بیاد احمد تو هم پشت سر علی.مواظب سر و صورتتون باشین.”</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl" align="justify"><span lang="FA">به اینصورت قرار گذاشتیم که به محض رها کردن کمد از پشت در،و خروج از اتاق به سمت چپ راهرو با سرعت هر چه تمام تر بدویم و مطلقا هیچ حرفی نزنیم و تا طبقه همکف و خارج شدن از ساختمان به دویدن ادامه دهیم.</span><span lang="FA">بیشتر نگران زخمهای احتمالی در صورت بچه ها بودم.از آنها خواستم دستها را در دوطرف سر و محافظ صورتشان قرار دهند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl" align="justify"><span lang="FA">بالاخره کمد را رها کردیم.کمد به یکباره و ناگهانی بر زمین افتاد. سوراخ در حدی بود که می توانستند از آن بگذرند و به اتاق وارد شوند.نیازی به باز کردن در نبود.اصلا دَری وجود نداشت.</span><span lang="FA">اولین کسی که وارداتاق شد مأمور یگان ویژه بود. تنومند و خوش هیکل. احساس کردم می ترسد و شاید هم احتیاط می کرد.کاری به ما نداشت.بیشتر مواظب خودش بود.پشت سرش نفر دوم وارد شد.او هم کاری به ما نداشت.رفتند که اتاق را وارسی کنند.حالا ما باید بیرون می رفتیم.در حالیکه دو دستم را در دو طرف سرم قرار داده بودم خم شدم و از در خارج شدم.شرایط به گونه ای بود که حدس می زدم.همین که سرم از دَرِ اتاق خارج شد باران باتوم بر بدنم باریدن گرفت.یک کلمه- حتی- حرف نزدم.همانطور که دستانم دو طرف سرم بود از زیر بغلم به پایین نگاه کردم.می خواستم مطمئن شوم که علی از اتاق خارج شده است.آنها همچنان با خشم تمام بر سر و بدنم با باتوم می کوبیدند.به محض دیدن پاهای علی با نهایت توانم شروع به دویدن کردم.راهرو از تکه چوب های شکسته شده<span> </span>که بسیار تیز هم بودند پوشانده شده بود.تازه یادم آمد که کفش نپوشیدیم.در دوطرف راهرو ایستاده بودند .چیزی شبیه تونل های <a href="http://7tir.com/news/?s=%D9%85%D8%B1%DA%AF">مرگ </a>که در فیلمهای خودمان از عراقی ها نشان می دادند. تونل هایی که باید اسیران از آنها میگذشتند.سهم من ازضربه های باتوم بیشتر از بقیه بود.چرا که من جلوتر<span> </span>می دویدم.با دویدن مان ،فرصتِ دوبار باتوم زدن را تا اندازه ای از آنها می گرفتیم.فرصت روبرگرداندن نداشتم. می دانستم که لباسم در دست علی است و او هم دارد می دود.به این امید بودم که در راه پله ها کسی نباشد.اما اینگونه نبود.کسانی که در راه پله ایستاده بودند به محض مشاهده سر و وضع ما،به سویمان هجوم می آوردند.با هر بدبختی از ساختمان خارج شدم.نمی دانستم به کدام سمت فرار کنم.به سمتی دویدم که به خیابان کارگر می رسید.در حال دویدن بودم که یکی از مأموران یگان ویژه در حالی که با دو دستش باتوم را گرفته بود شبیه ضربه زدن در بازی بیس بال، بر بالای زانویم چنان ضربه ای وارد کرد که تمام بدنم مثل یخ سرد شد.دیگر توان دفاع کردن از خود را نداشتم.هر کس می رسید با لگد بر بدنم می کوبید و می گفت تحکیم وحدتیه ک.و.ن .ی</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl" align="justify"><span lang="FA">چند دقیقه بعد کسی -که<a href="http://7tir.com/news/?s=+%D8%AD%D8%A7%D8%AC+%D8%A2%D9%82%D8%A7"> حاج آقا</a> صدایش می زدند- از زمین بلندم کرد و به سمت خیابان کارگر شمالی برد. نای راه رفتن نداشتم. دنده هایم آسیب دیده بود. نفسم بالا نمی آمد.دیگر نه از صورت خونی احمد و نه از ناله های ممتد علی<span> </span>تعجب نمی کردم.حاج آقا مرتب سؤال می کرد:تحکیم وحدتی هستید عزیزم؟و ما هر دفعه می گفتیم:نه حاج آقا ،تحکیم وحدتی کدومه.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl" align="justify"><span lang="FA">از در کوی خارج شدیم.به خیابان کارگر شمالی رسیدیم. خیابان پر بود از مأموران یگان ویژه ضد شورش که در ردیفها و ستون های منظمی ایستاده بودند.نگاه غمزده مردمی که دستهایشان را زیر بغل گذاشته بودند عذابم می داد.فقط نگاهمان می کردند.دانشجویانی که قبل از ما گرفته بودند در کنار نرده های محافظ کوی دانشگاه بصورت یک ردیف نشسته بودند.بعضی از آنها با تکه پارچه هایی که ازلباسهایشان جدا می کردند زخمهای بعضی دیگر را تمیز می کردند و می بستند.</span><span lang="FA">لحظاتی بعد همه ی دانشجویان را سوار ماشینهایی که تورهای فلزی داشتند نمودند.</span><span lang="FA">ما – سه نفر- را هم درون یک ماشین قرار دادند.یک نفر دیگر هم با ما بود.هوا گرم بود و زخم روی<a href="http://7tir.com/news/?s=+%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86"> استخوان</a> ترقوه شانه ام به شدت می سوخت.</span><span lang="FA">ماشین به سمت بازداشتگاه راه افتاد. احمد در حالیکه به شدت می خندید گفت : “میدونی علی پله های ساختمونو چه جوری اومد پایین؟” با سر اشاره کردم نه ،چه جور؟ احمد گفت :با ک. و. ن<span> </span>، مثل کارتون تام و جری.و من از شدت درد قفسه سینه ام نمی توانستم بخندم.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl" align="justify"><span lang="FA"></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0;" dir="rtl" align="justify"><span lang="FA">حالا که سالها از آن روز می گذرد هنوز که هنوز است از خود می پرسم:راستی گناه آن روز ما چه بوده است؟!!<br />
.<br />
<em>- - -  - - عکس کوی دانشگاه - عکس خوابگاه</em><br />
</span><br />
.<br />
ربات فیلتر شکن سایت هفت تیر را در یاهو مسنجر اد کنید و با تایپ کلمه <strong>هفت تیر</strong> یا <strong>۷tir</strong> از او فیلتر شکن دریافت کنید . “سند تو آل یادت نره send to all<br />
id : <strong>filter.robot</strong></p>
<p>.<br />
<a href="http://akbarganji.wordpress.com/2008/07/05/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-ultrasorf-%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d9%86%d8%b1%d9%85-%d8%a7%d9%81%d8%b2%d8%a7%d8%b1-%d8%b9%d8%a8%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%81%db%8c%d9%84%d8%aa/" target="_blank">دانلود نرم افزار فیلتر شکن دائمی </a></div>
<p><a title="فروش dvd اصفهان" href="http://esfahancd.com/" target="_blank"><br />
<strong><span style="color:#e58712;">5 فیلم عاشقانه و بدون سانسور روز دنیا</span></strong><br />
</a><a title="عاشقانه" href="http://esfahancd.com/" target="_blank"><img src="http://tinypic.info/files/0moya4581262e5uidqj3.jpg" alt="عکس فیلم دختر فیلم سینما" /></a></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[قاتی پاتی!]]></title>
<link>http://7citiesoflove.wordpress.com/?p=214</link>
<pubDate>Thu, 10 Jul 2008 04:07:15 +0000</pubDate>
<dc:creator>ع. آرام</dc:creator>
<guid>http://7citiesoflove.wordpress.com/?p=214</guid>
<description><![CDATA[ 
دفاع از وزارت نیرو! 
شاید تعجب کنید که چرا با اینهمه قط]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;font-family:Times New Roman;"> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><strong><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">دفاع از وزارت نیرو! </span></span></span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">شاید تعجب کنید که چرا با اینهمه قطع برق و مشکلات متعدد ناشی ازآن در این هوای گرم و پراز گرد و خاک، برخلاف رویه‌معمول که سروکارم با ادبیات و شعر و طنز است، به دفاع از وزارت نیرو می‌پردازم در حالی‌که قصد نوشتن طنز هم ندارم. شاید کارهای دیگرش قابل دفاع نباشند ولی این یک مورد هست و نباید پا روی حق گذاشت حتا اگر طرف وزارت نیرو باشد! </span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;"><strong><span lang="FA">امروز </span></strong><span lang="FA">ضمن پی‌گیری مشکل مربوط به نوشتن در وردپرس وبلاگر، که نمی‌دانستم چرا هراز چند گاهی گرفتار چنین مشکلی می‌شوم، و از دنیای فیل‌تر و مافیهای آن خبر نداشتم! مطلبی دیدم در وبلاگ <a href="http://niceidea.wordpress.com/">"فکرخوب"</a> تحت عنوان <a href="http://niceidea.wordpress.com/2008/07/05/%d8%b1%d9%81%d8%b9-%d9%85%d8%b4%da%a9%d9%84-%d8%a7%d8%ae%db%8c%d8%b1-%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af%d8%b1-%d9%88-%d9%88%d8%b1%d8%af/">"رفع مشکل وبلاگ‌نویسی در بلاگر ووردپرس، وبلاگ‌نویسی آزاد با اسکرایب فایر"</a> و بعد هم در <a href="http://web3b.wordpress.com/">وب 3</a>.</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">تا این‌جا موضوع ربطی به وزارت نیرو ندارد و می‌توانید تا برق قطع نشده به ترتیبی که آن دوست نوشته به رفع مشکل لاگ‌این شدن و ادامه‌ی کار بپردازید. من هم پس از نوشتن این مطلب می‌روم سراغ رفع مشکل خودم و اگر نتیجه داد! ازآن دوست تشکر خواهم کرد! این مطلب را هم می‌گذارم برای بعد از رفع مشکل. شاید شد شاید نشد!</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">...وامّا، آن دوست که گفتم ظاهراً فکرخوبی هم دارد، مطلبی را اختصاص داده بود به اعتراض به خبری که در تلویزیون خوزستان آمده بود و وزارت نیرو ادعا می‌کرد که بعضی از خوزستانی‌های محترم در توزیع برق ایجاد اختلال کرده‌اند و یا همچین چیزی! و اظهار تأسف کرده بود ازاین‌که به خوزستانی‌ها توهین شده! </span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">باید عرض کنم که دزد و خلاف‌کار، خوزستانی و غیر خوزستانی ندارد، دزد دزد است! وباید به او توهین کرد! و اگر به دزد توهین می‌شود خدای نکرده معنی آن این نیست که به خوزستانی توهین شده! مگر به دزد تهرانی یا مشهدی که توهین می‌شود یا تحت تعقیب قرار می‌گیرد معنایش اینست که به تهرانی یا مشهدی توهین شده؟ متأسفانه همه‌جا ممکن است دزد باشد (البته این روزها خیلی کم، قبلنا زیادتر بود!) اگر یکی یاچندتا دزد شدند دلیل نمی‌شود که فکر کنیم همه دزد هستند. بخصوص که از قطع برق، خوزستانی‌ها هم دراین‌هوای گرم با مشکل بیش‌تری مواجه خواهند شد.</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">اجازه بدهید با دوسه‌تا مثال، (چون خودم مدت‌ها درگیر این مسائل بوده‌ام، منظورم دزدی نیست!) موضوع را کمی! روشن کنم. در شرکتی کار می‌کردم که مسئولین ما اغلب خورستانی بودند یا از شهرهای دیگر و در مواردی که سرقتی صورت می‌گرفت همان خوزستانی‌ها بیش‌تر ناراحت و برافروخته می‌شدند. چون پای حیثیت استان و شهر و دیار خودشان هم دربین بود. </span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">یک‌بار که پس از خستگی از کار و طی مسافت زیادی تا محل استراحت (آدرس هم می‌دهم که نگوئید ساختگی‌است) کمی بالاتر از جراحی در شهرکی بنام "ممکو" (که اسم آن تغییر کرده به "بعثت" یا چیزی شبیه آن) و درجائی بنام "کمپ ممکو" که آن‌جا و سایر قسمت‌های شهرک را که حالا معروف به ساختمان‌های قدیمی و "بنگله‌ها" است، ژاپنی‌ها بنا کرده و بعد از انقلاب و لغو قرارداد مربوطه رها کرده و رفته بودند، ضمن صرف شام برق رفت و همه‌جا تاریک شد. چون آن موقع برق اضطراری هم نداشتیم (یا خراب بود) آن شب و دوشب و روز دیگر هم بدون برق سر کردیم و مشکلات زیادی بوجود آمد. یادم هست که عقرب و قورباغه فراوان بود و اطراف مارا هم گرازهای وحشی و شغال‌ها احاطه کرده‌بوند و تا صبح جیغ و داد آن‌ها سبب بی‌خوابی ما می‌شد. یکی از دوستان را که در تاریکی عقرب گزیده بود به درمانگاه بردند، جالب بود وقتی که برگشت تعریف می‌کرد که مسئولین درمانگاه عقرب گزیده‌هارا دودسته کرده و گفته بودند آنهائی که عقرب زرد گزیده این‌طرف بنشینند و آنهائی که عقرب سیاه زده آن طرف! </span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">بلافاصله مآمورین برق دست به کار شدند و سیم‌کشی در مسافت زیادی انجام شد! درست خواندید، سیم کشی؛ چون مقدار زیادی سیم برق را شبانه دزدیده بودند یعنی در حالی‌که در سیم‌ها برق جریان داشت، دزدها با قطع برق در چند محل، سیم‌هارا قطع کرده و برده بودند. بعدها شنیدیم که ساکنین بنگله‌هائی که پتروشیمی عقیده‌داشت باید دراختیارکارگران باشد و این‌ها بناحق اشغال کرده‌ بودند باید تخلیه شود و این عمل ظاهراً به تلافی تخلیه خانه‌ها بوده، گردن راوی، بنده بی‌تقصیرم. </span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">موارد زیادی هست که نمی‌خواهم همه را بنویسم ولی به یک مورد دیگر نیز که بسیار تأسف‌آور بود اشاره می‌کنم؛ طبق موافقت و دستور رئیس شرکت که مهندسی خوش‌نام و بسیار انسان‌دوست و خوش‌قلب بود، کانکسی را به ارزش تقریبی 11 میلیون تومان خریده و تازه در محلی که قرار بود برای استفاده بعنوان دستشوئی و حمام کارگران که اغلب خوزستانی بودند، مورد استفاده قرار بگیرد نصب کرده بودند. در حالی که کارگران مشغول حفر چاه و نصب لوازم برق و لوله‌کشی وسایر تجهیزات بودند، شبانه کلیه دستگیره‌‌ی درها و قطعات گران‌بها و لوازم و سیم‌کشی برق کانکس به سرقت رفت! </span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">رئیس شرکت سعی داشت بنا به مصالح روز و اولویتی که به کارگران محلی می‌داد، تمام کارگران، غیراز متخصصین و مهندسینی که احتمالاً در محل پیدا نمی‌شد، از افراد محلی باشند، یعنی آن موقع بیش‌تر افراد، محلّی بودند. ضرر این دزدی بیش‌تر متوجًه کارگران خوزستانی می‌شد. </span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">ننتیجه:</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;text-indent:-0.25in;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 26.25pt 0 0;" dir="rtl"><span style="font-family:Times New Roman;"><span><span><span style="font-size:small;">1-</span><span style="font:7pt &#34;">     </span></span></span><span dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;">خوزستانی‌ها هم می‌دانند که دزد همه‌جا هست و باید با او مبارزه کرد. گفتن این‌که جائی چیزی سرقت شده ربطی به همه ندارد و این‌همه در مملکت دزدی و بی...می‌شود، همه هم متضرر می‌شوند و به دزدها بدوبی‌راه می‌گویند. چرا باید به اهالی یک محل بر بخورد؟ </span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;text-indent:-0.25in;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 26.25pt 0 0;" dir="rtl"><span style="font-family:Times New Roman;"><span><span><span style="font-size:small;">2-</span><span style="font:7pt &#34;">     </span></span></span><span style="font-size:small;"><span dir="rtl"><strong><span lang="FA">مقصر کیست؟</span></strong></span><span lang="FA"> بگذریم از دلایلی که دزد و دزدی را در هرجامعه بوجود می‌آورد، در مورد خوزستان، باتوجه به تجربیات چند سال خدمت درآن محیط گرم و محروم، یکی دو نکته را عرض می‌کنم: </span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;"><strong><span lang="FA">عوامل عمده؛ در درجه‌ی اوّل دولت‌ها هستند</span></strong><span lang="FA"> (هردولتی که تا بحال بوده، منظورم تنها جمهوری اسلامی نیست،) چون ازاین‌همه پولی که از نفت و پتروشیمی یا گمرک در بنادر بدست می‌آید 99 درصد آن صرف رفاه مرکزنشین‌های محترم می‌شود (حالا نه 99 درصد، آمار بگیرند مشخص می‌شود. درهرحال خرج پایتخت کم نیست. از جیب چه کسی در‌می‌آید؟!) فرضاً در شهرهای کوچکی مثل گناوه و ریگ و عسلویه و لنگه و جاسک و غیره چه مبلغ از درآمد گمرک یا نفت و گاز در محل خرج می‌شود؟ </span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;"><strong><span lang="FA">دوّم: ثروتمندان و افراد با نفوذ محلّی.</span></strong><span lang="FA"> این افراد که با استفاده از راه‌های قانونی و غیر قانونی و سفارشات و دست‌داشتن در سوراخ‌پلیته‌های متعدّد، به یمن نیروی کار کارگران و زحمت‌کشان محلی به ثروت‌های کلانی دست پیدا کرده‌اند، بلافاصله بعد از ثروتمند شدن، شروع می‌کنند به ساخت و ساز و سرمایه‌گذاری در تهران و شهرهای بزرگ وحتا دوبی! و از هرگونه سرمایه‌گذاری در محل خودداری می‌کنند. اهواز و سایر شهرهای خوزستان را ببینید! هنوز فاقد بسیاری از امکانات هستند و خرابه‌های جنگ و قبل از جنگ هنوز بحال خود باقی مانده‌اند.</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">اگر آب و هوا بد است برای همه بد است. کویت، قطر، بحرین، دوبی و غیره هم در حاشیه‌ی خلیج فارس، هوای بسیار نامساعدی دارند و ببینید چه پیش‌رفت‌هائی کرده‌اند و چه امکاناتی دارند. هیچ‌کس هم بخاطر گرما ثروت‌اش را بجاهای دیگر نمی‌برد بل‌که جلب سرمایه هم می‌کند، (دلایل دیگر و ناامنی اقتصادی را نمی‌دانم!) کسی هم بخاطر لجبازی یا نداشتن مسکن و فشارهای زندگی سیم‌های وزارت برق را نمی‌دزدد (چون کار زشتی است! و ضرر آن متوجه خودش و خانواده‌اش هم می‌شود.)</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;"><strong><span lang="FA">سوّم: عوامل خارجی و دست‌های پنهان. </span></strong><span lang="FA">دراین قسمت چون موضوع گستردگی بیش‌تری دارد و بیش‌تر به دسائس انگلیس در جنوب ایران ارتباط دارد، به‌تراست آن‌را به زمان دیگری موکول کنم. </span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">در مجموع بااین‌که دل خوشی از وزارت نیرو...ندارم، در مورد مطلبی که آن دوست نوشته، من شخصاً اشکالی در انتشار خبر نمی‌بینم. یعنی فکر می‌کنید برای این‌که به آدم‌های سالم برنخورد اخبار مربوط به سرقت را نباید انعکاس داد؟ <span> </span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;font-family:Times New Roman;"> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span lang="FA"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">پی‌نوشت: بالاخره به کمک وب 3 مشکل موقتاً برطرف شد و از دوستانی هم که جواب ندادند و کامنت مرا پاک کردند ممنونم. برای این‌که از ادبیات هم زیاد دور نیافتاده باشیم این شعر را هم می‌نویسم و تا جلسه‌ی بعد شمارا دعا می‌کنم و به خدا می‌سپارم: یار با ما بی‌وفائی می‌کند/ هردم آهنگ جدائی می‌کند. به امید روزی که نه دزد باشد، نه وبلاگ‌نویس و نه فیل‌تر! همه را هم یکجا قاتی پاتی نوشتم، ببخشید. </span></span></span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[آینده مبهم - دل‌نگرانی]]></title>
<link>http://drario.wordpress.com/?p=53</link>
<pubDate>Wed, 09 Jul 2008 20:34:51 +0000</pubDate>
<dc:creator>آریو</dc:creator>
<guid>http://drario.wordpress.com/?p=53</guid>
<description><![CDATA[یک جوون باید برای زندگی و آیندش برنامه‌ریزی کنه! چه حرف]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>یک جوون باید برای زندگی و آیندش برنامه‌ریزی کنه! چه حرف چرند و مسخره‌ای. روی کارت معافیت سربازی مینویسن معافیت دائم زمان صلح! نگرانی از حمله آمریکا.</p>
<p>نگرانی از تحقق لایحه اعدام وبلاگ‌نویسها که مسلما منهم یکی از اونها خواهم بود.</p>
<p>نگرانی از تحقق هزار کابوس دیگه. چه برنامه‌ای؟ چه کشکی؟ چه دوغی؟</p>
<p>خدا کنه زودتر فرار کنم. برم یه جای دور. وطن جایی نیست که آدم توش بدنیا میاد. وطن جاییه که آدم دلش می‌خواهد مال اونجا باشه. ایران مال من نیست. ایران ارث پدر آقای خامنه‌ایه. مال خودشه. خودش بدست آورده. خودش باید نگهش داره.</p>
<p>همه پا در هواییم. هیچ چیز معلوم نیست. رو هیچ چیز تو این مملکت نمیشه حساب کرد.</p>
<p>نگرانم نگران.</p>
<p>پناه بر خدا.</p>
<p>تنها تورا میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[اشتراک این هفته » فتوگرافی]]></title>
<link>http://aliha.wordpress.com/?p=188</link>
<pubDate>Tue, 08 Jul 2008 14:13:28 +0000</pubDate>
<dc:creator>علیرضا</dc:creator>
<guid>http://aliha.wordpress.com/?p=188</guid>
<description><![CDATA[تصمیم گرفتم که از این به بعد، هفته ای یک بار، تعدادی از ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><!--[if gte mso 9]&#62;  Normal 0   false false false        MicrosoftInternetExplorer4  &#60;![endif]--><!--[if gte mso 9]&#62;   &#60;![endif]--><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">تصمیم گرفتم که از این به بعد، هفته ای یک بار، تعدادی از چیزهای جالبی که دارم رو به اشتراک بگذارم، که با آرشیوهای مختلفی مثل <a href="http://aliha.wordpress.com/category/فتوگرافی/" target="_blank">فتوگرافی</a>، <a href="http://aliha.wordpress.com/category/%d9%85%d9%88%d8%b3%db%8c%d9%82%db%8c/" target="_blank">موسیقی</a>، <a href="http://aliha.wordpress.com/category/ویدئو/" target="_blank">ویدئو</a>، <a href="http://aliha.wordpress.com/category/ریسورس/" target="_blank">ریسورس ها</a> و... تفکیک میشن!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">اشتراک این هفته اختصاص داده میشه به عکسی که خودم قبلا گرفتم!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">اما فقط یک عکس نیست! میخوام این سوال رو از دوستانی که این عکس رو میبینن بپرسم!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">- آیا میدونید، در سمت چپ من که دارم این عکس رو میگیرم چه مکانی قرار داره؟!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">برای راهنمایی فقط میتونم بگم که یکی از شهرهای استان گیلان هست و البته شرق گیلان!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">هرکس بتونه جواب بده، یه جایزه پیشم داره!</span></p>
<div class="mceTemp mceIEcenter">
<dl>
<dt><a href="http://aliha.wordpress.com/files/2008/07/share-demo-01.jpg"><img class="size-medium wp-image-189" src="http://aliha.wordpress.com/files/2008/07/share-demo-01.jpg?w=300" alt="گیلان" width="300" height="225" /></a></dt>
<dd>آب و هوای آفتابی (<a href="http://aliha.wordpress.com/files/2008/07/share-01.jpg" target="_blank">سایز اصلی</a>)</dd>
</dl>
</div>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl" align="center">
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">از این منظره من در دو آب و هوای متفاوت یعنی کاملا آفتابی و کاملا ابری عکس گرفتم که البته به خاطر دسترسی نداشتن به عکس اولیه، در دومی پوزیشنم اصلا جالب در نیومد!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl" align="center">
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;"> </span></p>
<div class="mceTemp mceIEcenter">
<dl>
<dt><a href="http://aliha.wordpress.com/files/2008/07/share-demo-02.jpg"><img class="size-medium wp-image-190" src="http://aliha.wordpress.com/files/2008/07/share-demo-02.jpg?w=300" alt="آب و هوای ابری" width="300" height="225" /></a></dt>
<dd>آب و هوای ابری (<a href="http://aliha.wordpress.com/files/2008/07/share-02.jpg" target="_blank">سایز اصلی</a>) </dd>
</dl>
</div>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">پ.ن.1- </span><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">اگر کسی نتونه جواب بده، جوابش رو در اشتراک گذاری هفته ی بعد میگم... البته بعید میدونم بی جواب بمونه!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><a title="ارسال این مطلب به بالاترین" href="https://balatarin.com/links/submit?phase=2&#38;url=http://aliha.wordpress.com/2008/07/06/share-1/&#38;title=اشتراک این هفته » فتوگرافی" target="_blank"><img class="alignright" src="https://balatarin.com/images/web2/submit.png" alt="بالاترین" /></a></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[Its Done ]]></title>
<link>http://endlessway.wordpress.com/?p=58</link>
<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 20:02:09 +0000</pubDate>
<dc:creator>mahyar1</dc:creator>
<guid>http://endlessway.wordpress.com/?p=58</guid>
<description><![CDATA[Finally i have finished my exams
it was hard but i did it. now im free
free for 3 month.OH YESSSS SS]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;">Finally i have finished my exams</p>
<p style="text-align:center;">it was hard but i did it. now im free</p>
<p style="text-align:center;">free for 3 month.OH YESSSS SS S S  S</p>
<p style="text-align:center;"><img class="aligncenter" src="http://www.moreno-stone.co.il/playground/humor/photo/smile%20cat.jpg" alt="" width="360" height="248" /></p>
<p style="text-align:center;">Who the man , Who the man</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[خواب در بیداری (4)]]></title>
<link>http://7citiesoflove.wordpress.com/?p=212</link>
<pubDate>Sat, 05 Jul 2008 20:08:42 +0000</pubDate>
<dc:creator>ع. آرام</dc:creator>
<guid>http://7citiesoflove.wordpress.com/?p=212</guid>
<description><![CDATA[ 
به ساعت‌ام که نگاه کردم فکر کرم خراب است. ساعت می‌‌گف]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span lang="FA"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span lang="FA">به ساعت‌ام که نگاه کردم فکر کرم خراب است. ساعت می‌‌گفت هوا باید روشن و آفتاب درخشندگی هرروز خودش را داشته باشد، اما هوا تارک بود. همیشه این وقت روز تابلوهای مغازه‌ها، تیربرق‌ها و پنجره‌های ساختمان‌ها را راحت می‌شد دید. به چشمانم شک کردم. چراغ‌ها روشن شده بودند ولی بازهم جائی پیدا نبود. رفتم خانه و کمی آب به صورت زدم و خودم را انداختم روی تخت. حالتی شبیه خواب داشتم اما خواب هم نبودم. زیر نور لامپ اتاق، کتاب را که باز کردم مثل هر روز بود، چشمم اشکالی نداشت ولی حوصله‌ی خواندن نداشتم.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span lang="FA">یاد روزی افتادم که از "ممکو" می‌رفتیم مجتمع. از جراحی که رد شدیم باد و گرد و خاک شروع شد. جاده مملو از خاک شد و راه را بجای نیم‌ساعت در یک ساعت آهسته طی کردیم. پیرزن و پیرمرد عربی که هر روز با فاصله، زن جلو با گاری سنگین و کیسه‌های خالی و مرد کمی عقب‌تر، مثل یک دوبه و یدک‌کش که محض احتیاط با فاصله‌ئی معقول در حرکت بودند بزحمت بطرف بیمارستان پانصد تختخوابی راه می‌پیمودند. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span lang="FA">زباله‌های بیمارستان را هرروز می‌ریختند توی بیابان نزدیک بیمارستان و زن و مرد عرب می‌رفتند تا کیسه‌های خالی را از پلاستیک و جعبه‌های خالی پر کنند و برگردند بفروشند. دیروز که فکر می‌کردم شاید سوزش چشمهایم براثر گرد و خاک زیاد است به توصیه‌ی دوستان رفتم بیمارستان. اتاق‌های بیمارستان پر از میز و صندلی و کارمند و حراستی و مراجعه‌کننده بود ولی وقتی برای گرفتن فشار چشمم که باید هرماه انجام می‌شد مراجعه کردم گفتند که دستگاه فشارسنج نداریم. برگشتم و تصمیم گرفتم تا هفته‌ی بعد که می‌رفتم رِست صبر کنم. <span> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span lang="FA">راه برخلاف هر روز شلوغ و ترافیک سنگین بود. هوا از گرد و خاک تاریک بود و آفتاب دیده نمی‌شد. مینی‌بوسی که جلوتراز ما حرکت می‌کرد کنار جاده ایستاده بود و جلو ماشین خرد و داغون بود. مینی‌بوس دیگر هم که از روبرو می‌آمد و باهم شاخ به شاخ شده بودند وضع به‌تری نداشت. وقتی بجای ساعت هفت ساعت هشت به کانکس‌ها رسیدیم، گفتند یک مهندس آلمانی توی یکی از اتوبوس‌ها کشته و تعداد زیادی زخمی شده‌اند. خیلی‌ها آن آلمانی را می‌شناختند و با او دوست بودند. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span lang="FA">شعله‌های فلیر در اثر باد مخالف، درست خوابیده بود روی انبار و کانکس‌ها. ماشین‌های آتش‌نشانی را فرستاده بودند تا اگر انبار در اثر حرارت زیاد بسوزد آمادگی برای خاموش کردن داشته باشند. بعضی چیزهای باارزش‌تر را جابجا کرده‌بودند. شدت گرما بیداد می‌کرد و تا آن روز سابقه نداشت. چندتا از کارگرها دچار گرمازدگی شده بودند و با وجود توزیع شربت آبلیموی خنک بین آن‌ها، بخصوص جوش‌کارها قادر به ادامه‌ی کار نبودند. ناچار بودیم دفتر و محل کار را ترک کنیم و کارگرها را بفرستیم در یکی از واحدهای مرتبط منتظر دستور بمانند. آن‌روز کار عملاً تعطیل شد و همه مراقب بودند حادثه‌ی ناگواری رخ ندهد. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span lang="FA">شب قبل یادم هست که وقتی جلو رستوران قدم می‌زدیم آهسته راه می‌رفتیم تا قورباغه‌ها را له نکنیم. گربه‌های ژاپنی با اندام کشیده و پوزهای دراز، به قورباغه‌ها نگاه نمی‌کردند و چشمشان دنبال دست کارمندهائی بود که از رستوران خارج می‌شدند و گاهی باخود لای دستمال کاغذی تکه‌ئی گوشت یا ماهی آورده جلو گربه‌ها می‌انداختند و تفریحشان تماشای غذا خوردن گربه‌ها بود. می‌گفتند ژاپنی‌ها این‌هارا با خود از ژاپن آورده و بعد موقع رفتن بحال خود رها کرده‌بودند. با این‌همه گربه‌های زیبای ایرانی، وجود این گربه‌های لاغر و بدترکیب همیشه برای من سئوال برانگیز بود.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span lang="FA">ظهر موقع غذا خوردن در سالن شماره‌ی یک، غذا مزه‌ی هر روز را نمی‌داد. قشری از گوگرد و آمونیاک و اوره و مواد دیگر طعم غذا را تغییر داده بود و اصلاً به دل ما ننشست. غروب که برگشتیم همه از خبر تصادف منجر به فوت یکی از بهترین مهندسین آلمانی ناراحت بودند و کمتر از روزهای دیگر حرف می‌زدند، حتا من حوصله نداشتم بعد از شام مثل همیشه کمی در محوطه‌ی جلوهتل‌ها قدم بزنم. اتاقم در طبقه‌ی چهارم بود و با این‌که ساختمانی جلو آن یا دراطراف تا شعاع چند کیلومتری وجود نداشت موبایل آنتن نمی‌داد و تماس با هیچ شهری ممکن نبود حتا ماهشهر. فردا صبح باید می‌رفتم سراغ پسر خواهرم و بچه‌هاش ولی حوصله نداشتم. روز تعطیل‌ام حسابی خراب شده بود.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span lang="FA">کتاب همینطور توی دستم بود و روی تخت دراز کشیده بودم ورغبت خواندن نداشتم. یک مقام مسئول که گویا مدیر کل پیش‌بینی هواشناسی بود در مصاحبه‌ئی که با او ترتیب داده بودند می‌گفت؛ شاید این گرد و خاک تا اوائل پائیز هم ادامه داشته باشد. بنا به گفته‌ی او، دلیل وجود گرد و خاک بیش‌از اندازه در هوا بیش‌تر بخاطر وجود بیابان‌های شنی و کم‌آبی در اثر استفاده‌ی بیش‌از اندازه‌ی ترکیه برای پرکردن چندین سدّ جدید و برداشت‌های برنامه‌ریزی نشده‌ی عراق از آب دجله و فرات برای کشاورزی است که سبب شده تا محیط زیست طبیعی ایران بخصوص در خوزستان صدمه ببیند و آبگیرهای وسیعی چون هورالعظیم خشک شود. شاید دیر فهمیده یا دیر به فکر افتاده‌اند. اگر باران هم نبارد...! <span> </span></span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[فرودگاه مونترال]]></title>
<link>http://teng.blogfa.com/post-153.aspx</link>
<pubDate>Sat, 05 Jul 2008 17:14:57 +0000</pubDate>
<dc:creator>teng</dc:creator>
<guid>http://teng.blogfa.c