<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>داستانک &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://en.wordpress.com/tag/داستانک/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "داستانک"</description>
	<pubDate>Sun, 27 May 2012 13:15:03 +0000</pubDate>

	<generator>http://en.wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[لرزش]]></title>
<link>http://setigh.wordpress.com/2011/05/30/larzes/</link>
<pubDate>Mon, 30 May 2011 17:10:31 +0000</pubDate>
<dc:creator>ستیغ</dc:creator>
<guid>http://setigh.wordpress.com/2011/05/30/larzes/</guid>
<description><![CDATA[امروز صبح بعد از گذشت دو ماه با من تماس گرفت. دو ماه که غیر از چند اس ام اس گله گذاری  هیچ ارتباطی ب]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL"><a href="http://setigh.files.wordpress.com/2011/05/bw-hand.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-207" title="BW-Hand" src="http://setigh.files.wordpress.com/2011/05/bw-hand.jpg?w=200&h=300" alt="" width="200" height="300" /></a></p>
<p dir="RTL">امروز صبح بعد از گذشت دو ماه با من تماس گرفت. دو ماه که غیر از چند اس ام اس گله گذاری  هیچ ارتباطی با هم نداشتیم. ارتباطی که طی سه سال گذشته مدام برقرار بوده است. در این دو ماه هر وقت دلم برایش تنگ میشد، یک اس ام اس برایش میفرستادم تا به او بفهمانم که هنوز زنده ام. غرورم اجازه نمیداد تماس بگیرم.</p>
<p dir="RTL">میدانستم میخواهد رابطه یمان را از سر بگیریم. این کار را چند بار دیگر هم انجام داده بود. و هر بار من نتوانستم در مقابلش مقاومت کنم. این بار هم نمیتوانم. بلافاصله بعد از تماس تصمیم گرفتم به آرایشگاه بروم و حسابی به خودم برسم. بهترین و شیک ترین لباسهایم را انتخاب کردم. میخواستم در نگاه اول از خود بی خودش کنم.</p>
<p dir="RTL">قرارمان ساعت 5 بعد از ظهر بود حاشیه پارک  &#8230;. . 5 دقیقه دیگر مانده تا به محل قرار برسم.</p>
<p dir="RTL">خاطراتم، تصوراتم و ترسها و شادی هایم همه هجوم آورده اند. کمی پاهایم روی پاشنه های بلند چکمه هایم میلرزد. میترسم. سرعت قدمهایم را آهسته تر میکنم. نمیدانم از تنگی مانتو و شلوارم است یا استرس، که بیش از اندازه گرمم شده است. شاید هم از عجله ی که برای رسیدن به محل قرار دارم.</p>
<p dir="RTL">گوشی موبایل را از داخل کیفم بیرون می آورم. خبری نیست. نیمکتی در حاشیه پارک برای نشستن پیدا میکنم. روی نیمکت کمی خاک گرفته است. با دستمال تمیز میکنم و مینشینم.</p>
<p dir="RTL">برگهای چنار روی علفهای پارک دراز کشیده اند. هوس تنش را میکنم. کمابیش بادی می وزد و تنم را کمی خنک میکند. عینکم را داخل قابش میگذارم.</p>
<p dir="RTL">از دور می بینمش که با ماشینش به سمت من می آید. چراغ می دهد. لبخند میزنم. نزدیک میشود. نزدیک میشوم. کنار خیابان پارک میکند. بدون مکث به سمت ماشین می روم. در را باز میکنم.</p>
<p dir="RTL">- سلام.</p>
<p dir="RTL">-سلام</p>
<p dir="RTL">- چه کردی با خودت!</p>
<p dir="RTL">- من همیشه همین بودم.</p>
<p dir="RTL">-خوبی؟</p>
<p dir="RTL">- مرسی</p>
<p dir="RTL">- تو چطوری؟</p>
<p dir="RTL">- شکر</p>
<p dir="RTL">بی اختیار چشمم به دستش می افتد که روی دنده قرار گرفته. دستش میلرزد. کاش میتوانستم دستش را بگیرم و میان دستانم بفشارم. اما جرات این کار را به خودم نمیدهم.</p>
<p dir="RTL">- لاغر شدی؟</p>
<p dir="RTL">- نه والا. شاید واسه اینه که از سر کار میام.</p>
<p dir="RTL">دروغ میگوید. هم عصبی است و هم افسرده. دوری از من خیلی به او فشار آورده.</p>
<p dir="RTL">-خوب. چه کارم داشتی؟</p>
<p dir="RTL">- عجله داری؟</p>
<p dir="RTL">- زودتر بگی بهتره.</p>
<p dir="RTL">باید میگفتم که برای شنیدن حرفهایت همیشه عجله داشته ام. برای نزدیکتر شدن به تو.</p>
<p dir="RTL">- بریم یه جای دیگه صحبت کنیم؟</p>
<p dir="RTL">منظور سوالش را خوب میدانستم. میخواست دعوتم کند به کافی شاپ &#8230;. اما هنوز زود است.</p>
<p dir="RTL">- نه همینجا خوبه.</p>
<p dir="RTL">به وضوح میفهمم که دلش برایم تنگ شده. طرز لباس و آرایشم روی رفتارش تاثیر گذاشته است. احساس خوبی از این فکر به من دست میدهد.</p>
<p dir="RTL">سرش را پایین می اندازد.</p>
<p dir="RTL">- باشه پس همینجا صحبت میکنیم.</p>
<p dir="RTL">-  مگه اینجا چشه؟</p>
<p dir="RTL"> با لحنی کشیده و پشیمان می گوید –هیچی</p>
<p dir="RTL">سوئیچ را می چرخاند و ماشین را خاموش میکند.</p>
<p dir="RTL">سکوت میانمان بر قرار است. سرش را کمی بالا می آورد و نفس عمیقی میکشد.</p>
<p dir="RTL">- دارم ازدواج میکنم.می خوام مطمئن بشم که تو میدونی دیگه چیزی بین ما وجود نداره.</p>
<p dir="RTL">چشمم باز به دستش می افتد. دیگر نمیلرزد.</p>
<p dir="RTL">9 خرداد 1390</p>
<p dir="RTL">مشهد</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[همنوازی روزانه‌ی ارکستر دودها]]></title>
<link>http://xolitude.wordpress.com/2011/05/28/%d9%87%d9%85%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d8%a7%d9%86%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%a7%d8%b1%da%a9%d8%b3%d8%aa%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%af%d9%87%d8%a7/</link>
<pubDate>Sat, 28 May 2011 06:24:24 +0000</pubDate>
<dc:creator>Xolitude</dc:creator>
<guid>http://xolitude.wordpress.com/2011/05/28/%d9%87%d9%85%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d8%a7%d9%86%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%a7%d8%b1%da%a9%d8%b3%d8%aa%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%af%d9%87%d8%a7/</guid>
<description><![CDATA[2. خودمان را به آن راه می‌زنیم، ساعت‌ها می‌نشینیم و با هم آتش را کشف می‌کنیم. سیگارت را که روشن می‌ک]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">2. خودمان را به آن راه می‌زنیم، ساعت‌ها می‌نشینیم و با هم آتش را کشف می‌کنیم. سیگارت را که روشن می‌کنی، میان پُک اول و دوم می‌گویی: &laquo;<em>حالا بیا با هم راز خلقت و تولید مثل را کشف کنیم</em>.&raquo;</p>
<p style="text-align:justify;">
<p style="text-align:justify;">1. تلویزیون را که روشن می‌کنم، جسدهای صورتی رنگی را می‌بینم که می‌خواهند خودشان را فرو کنند به همان گوشه‌ای از ذهنم که تو خالی‌اش‌ گذاشته‌ای. تلویزیون را خاموش می‌کنم، می‌روم سر یخچال و چند جرعه آب خنک می‌نوشم، از بطری، بدون لیوان، همانطور که تو دوست نداری&#8230; بعد می‌روم بخوابم، ولی از دیوار پشت کمد لباس‌ها، صداهای عجیبی می‌آید. شاید صدای زن همسایه است که به اوج می‌رسد -صدایش به اوج می‌رسد یا خودش، نمی‌دانم- به روی خودم نمی‌آورم که این صدای خنده‌ی توست، صدایی که روی خاطره‌ی آغوشت، بر لباس‌‌های من جا مانده.</p>
<p style="text-align:justify;">
<p style="text-align:justify;">4. خودمان را به آن راه می‌زنیم، ساعت‌ها می‌خوابیم و با هم راز خلقت و تولید مثل را کشف می‌کنیم. کسی آنسوی دیوار تلویزیون را خاموش می‌کند. به تو می‌گویم: &laquo;<em>هیس&#8230;! نمی‌خواهم آدمک آنسوی دیوار، صدای تو را بهانه کند برای نشنیدن صدای دلتنگی‌هایش..</em>.&raquo;</p>
<p style="text-align:justify;">
<p style="text-align:justify;">3. سیگارت را کشیده و نکشیده، میان پُک چندم و چندم -نمی‌دانم- درون همان یک لیوانی که من دوستش داشتم خاموش می‌کنی، همان لیوانی که حالا دیگر مال توست&#8230; می‌دانی که، من الان بطری را دوست دارم، مزه‌ی گس خاکستر سیگار نمی‌دهد.</p>
<p style="text-align:justify;">
<p style="text-align:justify;">
<p style="text-align:justify;">
<p style="text-align:justify;">
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[آبی]]></title>
<link>http://agalilian2.wordpress.com/2011/05/26/blue/</link>
<pubDate>Thu, 26 May 2011 22:00:59 +0000</pubDate>
<dc:creator>آگالیلیان</dc:creator>
<guid>http://agalilian2.wordpress.com/2011/05/26/blue/</guid>
<description><![CDATA[   سر چهار راه، زیرِ مانتویی کهنه، دامنی سبز و بلند می‌رقصید. لاسا دِسلا می‌خواند: There&#8217;s not]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="color:#000000;">   سر چهار راه، زیرِ مانتویی کهنه، دامنی سبز و بلند می‌رقصید. <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Lhasa_de_Sela" target="_blank"><span style="font-family:Tahoma;color:#000000;">لاسا دِسلا</span></a> می‌خواند: There&#8217;s nothing here to throw away. چراغ قرمز شد. «چنده؟»، «دو تومن.» کنار دختر، پسرکی گفت: «از منم بخر، هنوز دشت نکردم.» دست که بردم طرفِ کیفم روی کنسول، حافظ هم بی‌دلیل زیرش بود. «همه‌ش رو می‌دونم، ایناها، این‌تو نوشته، بیا بگیر!» پسرک باتعجب گرفت. دختر چون سروی زیبا خم شد و خندید. چراغ سبز شد و من دسته گل را روی صندلیِ خالی، کنارم گذاشتم و رفتم. امروز صبح درِ ماشین را که باز کردم، بویِ رز و مریم، فقر و تنهایی می‌داد.</span></p>
<span style='text-align:left;display:block;'><p>				<object id='wp-as-494_2-flash' type='application/x-shockwave-flash' data='http://s0.wp.com/wp-content/plugins/audio-player/player.swf' width='290' height='24'>
					<param name='movie' value='http://s0.wp.com/wp-content/plugins/audio-player/player.swf' />
					<param name='FlashVars' value='bg=0xF8F8F8&amp;leftbg=0xEEEEEE&amp;lefticon=0x666666&amp;rightbg=0xCCCCCC&amp;rightbghover=0x999999&amp;righticon=0x666666&amp;righticonhover=0xFFFFFF&amp;text=0x666666&amp;slider=0x666666&amp;track=0xFFFFFF&amp;border=0x666666&amp;loader=0x9FFFB8&amp;soundFile=http%3A%2F%2Fwww.fileden.com%2Ffiles%2F2008%2F8%2F5%2F2036331%2F%2FLoveCameHere.mp3' />
					<param name='quality' value='high' />
					<param name='menu' value='false' />
					<param name='bgcolor' value='#FFFFFF' />
					<param name='wmode' value='opaque' />
									<span id="wp-as-494_2-container">
					<audio id='wp-as-494_2' controls preload='none'  style='background-color:#FFFFFF;width:290px;'>
						<span id="wp-as-494_2-nope">Download: <a href="http://www.fileden.com/files/2008/8/5/2036331//LoveCameHere.mp3">LoveCameHere.mp3</a><br /></span>
					</audio>
				</span>
				<br /><span id='wp-as-494_2-playing'></span>
				</object>			<script type='text/javascript'>
			//<![CDATA[
			jQuery(document).on( 'ready as-script-load', function($) {
				if ( typeof window.audioshortcode != 'undefined' ) {
					audioshortcode.prep(
						'494_2',
						['http://www.fileden.com/files/2008/8/5/2036331//LoveCameHere.mp3'],
						['Track #1'],
						0.6,
						false );
				}
			} );
			//]]>
			</script></p></span>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[فکر می کنی میشمرم !]]></title>
<link>http://papooo.wordpress.com/2011/05/12/%d9%81%da%a9%d8%b1-%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%86%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%85%d8%b1%d9%85/</link>
<pubDate>Thu, 12 May 2011 09:06:00 +0000</pubDate>
<dc:creator>Papoo</dc:creator>
<guid>http://papooo.wordpress.com/2011/05/12/%d9%81%da%a9%d8%b1-%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%86%db%8c-%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%85%d8%b1%d9%85/</guid>
<description><![CDATA[سرم را که بلند می کنم ، به یک باره بوی تند قهوه می خزد توی ریه هایم .انگار سالهاست که اینجا نبودم ، ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>سرم را که بلند می کنم ، به یک باره بوی تند قهوه می خزد توی ریه هایم .انگار سالهاست که اینجا نبودم ، همه چیز دوروبرم تازه است ، هیچ نگاه آشنایی نیست ، حتی تابلوهایی که به دیوارند آنهایی نیستند که من می شناختم ، صندلی ها و نوع چیدمانشان تغییر کرده . و فکر می کنم رنگ پنجره ها هم عوض شده . وای، چرا یادم نیست که قبلا پنجره ها چه رنگی بودند ، به آنها با این رنگ سبز تیره خیره می شوم . نه فایده ای نداشت. بهتر است برای مدت کوتاهی چشمانم را ببندم و رنگ آنها را در آن سالهای دور تصور کنم . &#8230;آبی، سفید، قهوه ای، قرمز،&#8230;نه لعنتی ، هیچ کدام از اینها نیست ،&#8230;. سرم را روی میز می گذارم،درست مثل آن وقت ها که وقتی می خواستم به خودم  استراحتی بدهم .</p>
<p dir="rtl">کسی از پشت با دستانش روی چشم هایم را می گیرد ، طبق رسم معمول حالا باید حدس بزنم که کیست . با دستانم دستهایش را لمس می کنم . ناخن هایش را . انگشترش را &#8230;.هنوز نمی دانم کیست ،&#8230; با شک می گویم : بنفشه تویی ؟&#8230;جواب میشنوم : نچ&#8230;از آوای نچ گفتنش هم نشناختمش ،&#8230;سارا تویی !&#8230;باز هم اشتباه،&#8230;کلافه می شوم و می گویم : نمی دونم ، زود باش دستات رو بردار &#8230;وقتی دستهایش را بر می دارد اولین چیزی که می بینم پنجره های کرم رنگ رو به رو هستند ، و تابلوهای نقاشی آشنا .</p>
<p dir="rtl"> سرم را  که بلند می کنم &#8230;نگاهم به نگاه پسرکی که در انتهای کتابخانه نشسته ختم می شود، وقتی لبخند می زند متوجه می شوم که من هم لبخند می زنم ، در واقع این من بودم که شروع کردم و لبخند او جوابی است به لبخند من . نگاهم را به سمت پنجره ی رو به رو بر می گردانم، سبز تیره است . با خودم می گویم : رنگ کرم انتخاب  بهتری بود . باز هم آن تابلوهای نا آشنا که من اصلا دوستشان ندارم &#8230;.خوشحالم که میز و صندلی ها هنوز همان قدیمی ها هستند ، فقط جور دیگری چیده شدند . از لیوان قهوه ام جرعه ی دیگری می نوشم ، وقتی می خواهم لیوان را روی میز بگذارم لیوان از دستم می لغزد ، با سرعت سعی می کنم از سقوط لیوان جلوگیری کنم . وقتی لیوان با چند ضربه، اول روی میز و در آخر روی زمین می غلتد و رد قهوه باقی می گذارد ، می فهمم که حرکتم بیشتر از اینکه مانع افتادن لیوان شود به حرکت آکروباتیک لیوان روی میز و زمین کمک هم کرد . به سرعت خم می شوم که لیوان را که به زیر میز غلتیده بردارم .</p>
<p dir="rtl">در حال بیرون آمدن از زیر میز ، چشمانم به یک جفت کفش کتانی می افتد که خوب می دانم مال کیست ، در حالی که هنوز از کمر خم هستم سرم را بلند می کنم ،&#8230; هومن که دقیقا روبه روی من  ایستاده با  نگاه موذیانه ای می گوید : اون زیر چیکار میکنی، پاشو بشین تا مردم برامون حرف درست نکردن . با عصبانیت می گویم :خفه، که اصلا حال و حوصله ی شوخی کردنو ندارم ، تو هیچ  معلوم هست کجایی ؟ مثلا قرار بود یک ساعت پیش اینجا باشی، یه کتاب خوندم تا تو بیای. &#8230;ابروهایش را بالا می اندازد و در حالی که کمی از من فاصله می گیرد ، می گوید : پس باید ممنون هم باشی که دیر کردم ، مگه اینجوری بشه که یه کتاب بخونی ، حالا چی می خونی ، رمان عشقی &#8230;در حالی که حسابی کفری شدم، می گویم: آره ، همونی که تو برای روز والنتاین به دوست دخترت هدیه داده بودی رو ازش قرض گرفتم .در حالی که تقریبا قهقهه می زند ، می گوید : خوشم اومد . دو، یک به نفع تو ! عصبانی وسایلم را از روی میز توی کیفم سر می دهم , و وقتی متوجه غیبت مدادم می شوم ، می گویم : ببین یه بار من یه چیزی از تو خواستاما، اینقدر دیر کردی که گمونم دیگه نرسیم ، اون مداد رو از زیر میز بده حالا ،رسیدی ، یادم رفت برا چی رفته بودم زیر میز اصلا &#8230;. در حالی که در حال دور شدن از من قوطی سیگارش را از کیفش در می آورد، می گوید : زکی ، فکر کن من برم زیر میز، اونوقت دیگه چیا بگن ، ..من بیرون یه نخ سیگار می کشم تا تو بیای &#8230;. من که حالا بیشتر از قبل عصبانی شدم می گویم  : خیلی عمله ای  به خدا &#8230; عصبانی از اینکه اصلا چرا از او خواستم که برای خرید در آن بازار مردانه همراهم بیاید در حالی که کیفم را روی دوشم می اندازم ، باز برای برداشتن مدادم به زیر میز می روم .</p>
<p dir="rtl">سرم را که بیرون می آورم پسرک انتهای سالن در حالی که <span id="7_TRN_1hy"><span id="7_TRN_1jb"><span id="7_TRN_1jd">جلوی من ایستاده و </span></span></span> یک بسته دستمال کاغذی را به سمت من گرفته و لبخند می زند ، می گوید : من جای شما بودم قبل از اینکه خانم مسئول کتابخونه سر برسه همه جا رو پاک می کردم و لیوان رو هم یه جایی قایم می کردم . لیوان به دست ، با دست دیگرم دستمال را می گیرم و تشکر می کنم ، در حالی که مشغول پاک کردن لیوان هستم . می گویم : متشکرم. همه جا رو که  پاک می کنم ولی چرا باید لیوانمو قایم کنم . با آرامی و در حال اشاره به دیوار پشت سرم  جواب می دهد: آخه دراین مکان خوردن و نوشیدن ممنوع می باشد.</p>
<p dir="rtl">بی اختیاربر می گردم و به پشت سرم نگاهی می اندازم : ا ا ، عجب خنگی هستما ، تویی گلی ، از کی تا حالا انگشتر میندازی ؟ با لبخندی که گونه هایش را چال می اندازد جواب می دهد : ازسه  روز پیش تا حالا ، دقیق ترش رو بخوای از دو روز وهشت ساعتو&#8230;حرفش را قطع می کنم : نه اینقدر دقیق هم نمی خواستم بدونم . می پرسد : چی می خونی ؟  کتابی را که در حال خواندنش هستم را می بندم تا عنوان کتاب را ببیند : &raquo; و حتی یک کلمه هم نگفت ! &laquo;&#8230;می پرسد: برای چندمین بار ! جواب می دهم : جدی فکر می کنی میشمرم ! می نشیند روی صندلی روبرو . می پرسم: کلاس داری الان ؟ جواب می دهد: نه، داشتم می رفتم خونه، دیدم تو اینجایی ، گفتم شاید وقت داشته باشی یه گپی همراه با چای بزنیم ! لبهایم را روی هم فشار میدهم ، ابروهایم را بالا می برم و می گویم : امروز تمرین داریم و من تا نیم ساعت دیگه باید پلاتو باشم ،  باشه یه روز دیگه ! ولی تا بیرون کتابخونه همرات میام&#8230;.</p>
<p dir="rtl">راه که می افتم ، احساس می کنم کسی آرام از پشت خودش را به من می رساند،بر می گردم . پسرک آهسته می گوید : کتابتون رو جا گذاشتید . کتاب را می گیرم و می گویم : دو، هیچ به نفع شما ! حالت چهره اش تغییر می کند ، چشمانش ریز می شود و اخم می کند ، سرش هم کمی کج به سمت چپ&#8230;  می فهمم که نمی داند از چه حرف می زنم، می گویم: اول دستمال کاغذی و حالا هم کتاب، شما دو، من هیچ . حدسم درست از آب در آمده، تازه فهمیده که منظورم چه بوده و به سرعت اخمش بر لبخندی ریز تبدیل می شود . می گوید: نه بابا ، این چه حرفیه . می پرسم: دانشجوی همین دانشگاهید ؟ بدون تامل جواب می دهد : بله ، شما چطور ؟ می گویم : سالهاست که نه ،ولی یه وقتی چرا &#8230; می گوید : باید حدس می زدم . می پرسم : از کجا؟ جواب می دهد : اینکه اینجایید و نه توی یه  کتابخونه ی دیگه یعنی اینکه  اینجا راحتید ، ولی اینکه نمی دونید نباید اینجا چیزی خورد  یعنی اینکه سالهاست اینجا نیومدید . جواب می دم: دقیقا همینطوره که میگید .خوشحال از اینکه حدسش درست از آب در آمده می پرسد: وقت دارید یه کم از اون وقتای دانشگاه برام تعریف کنید ؟ جواب می دم: در حد نیم ساعت آره ،به شرطی که چای بگیریم بریم زیر آلاچیق. با تعجب و در حالی که باز چشمانش ریز می شود ، می پرسد : کدوم آلاچیق !</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[عاشقانه‌های کازیمودویی]]></title>
<link>http://mostafazizi.net/2011/05/10/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%da%a9%d8%a7%d8%b2%db%8c%d9%85%d9%88%d8%af%d9%88%db%8c%db%8c/</link>
<pubDate>Tue, 10 May 2011 13:47:21 +0000</pubDate>
<dc:creator>مصطفا</dc:creator>
<guid>http://mostafazizi.net/2011/05/10/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%da%a9%d8%a7%d8%b2%db%8c%d9%85%d9%88%d8%af%d9%88%db%8c%db%8c/</guid>
<description><![CDATA[وقتی فصل عوض می‌شود و رخت‌های زمستانی به کنجی می‌رود و رخت‌های تابستانی بیرون کشیده می‌شود یکی از ات]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی فصل عوض می‌شود و رخت‌های زمستانی به کنجی می‌رود و رخت‌های تابستانی بیرون کشیده می‌شود یکی از اتفاقات بامزه پیدا کردن پول است در جیب لباس‌های بیرون کشیده شده! آدم احساس ثروت‌مند بودن می‌کند و بس کیفور می‌شود. پیدا کردن نوشته‌های قدیمی هم همین حس را دارد و شاید بسی بیش. دیروز داشتم با دوستی که هفته‌ی پیش سفری به پاریس داشت صحبت می‌کردم در مورد جاهای دیدنی پاریس که حرف‌مان به کلیسای جامع نوتردام پاریس کشید و از آنجا به ویکتور هوگو و کازیمودو و اسمرآلدا به دوستم گفتم سال‌ها پیش مقاله‌یی در مورد «پاریس» نوشته‌ام بگذار در کامپیوترم بجورم اگر یافتم بعد از سال‌ها شاید خواندنش خالی از لطف نباشد. جست‌وجوی‌ام بیهوده بود آن مقاله مانند مطالب بسیار دیگر گوشه کناری گم‌وگور شده است اما متنی که شاید بشود به ان گفت داستانک پیدا کردم که مربوط می‌شد به «گوژپشت نوتردام» ویکتور هوگو. چند داستانک برگرفته از رمان و فیلم قبلا نوشته‌ام: «عاشقانه‌های همینگویی»، «عاشقانه‌های کازابلانکایی» و از این قبیل آن‌ها را دارم اما این یکی را کاملا فراموش کرده بود و کاملا تصادفی و از سر اتفاق یافتم‌اش. گفتم شاید بد نباشید این‌جا نقل‌اش کنم:</p>
<p><strong>اسمرالدای عزیز!</strong><br />
کاش می‌دانستی وقتی گوشه‌ی کاناپه کز می‌کنی چانه بر پاهای بغل کرده‌ات می‌گذاری و زل می‌زنی به لب‌های من، سررشته‌ی این لب‌ها در دستان نگاه مشتاق توست، تو می‌چرخانی‌شان تو می‌جنبانی‌شان و آن‌چه تو می‌خواهی بر آن‌ها نقش می‌بندد و بعد، بد نامی‌اش می‌ماند برای من.<br />
کاش می‌توانستی، بقدر درنگی می‌توانستی ای کاش، از خودت فاصله بگیری، جنب خودت مجاور شوی تا بدانی این میلیمترها، سال نوریست وقتی ثانیه‌های لمس به گریز شرمگین تو می‌انجامد.<br />
«ای کاش می‌توانستی، یک لحظه می‌توانستی ای کاش»، خودت با خودت قهر کنی، خودت به خودت بگویی:«آن‌قدرها که فکر می‌کنی زود دیر نمی‌شود.» و وعده‌ی دیدار با خودت را به «شاید وقتی دیگر» حواله دهی تا بدانی بی‌سامانی این سَر از بی‌سِری‌اش نیست که رازهای سَربه‌مهر این دل سَرریز شده تاب سرپا ماندن را، در مقابل سپاهیان چشم‌های‌ات وقتی به سلاح صدای سیرنی‌ات مسلح می‌شوند، ندارد. که سپر انداختن این دل صلب از سستی نیست چشمان تو یغماگری به غایت می‌داند&#8230;<br />
کاش می‌توانستی، در پنجه‌های خود گرفتار شوی تا بدانی اسارت من در زیر آن نگاه مواج از بی‌پروبالی نیست که تیزپروازترین تیزپروازان بگردم نمی‌رسیدند پیش از آن که ناز سرانگشتان‌ات نیاز ناگزیرم شود.<br />
لب مگز و عاشقان بی‌شمارت را شماره مکن، به‌خنده‌های فروکاهنده به این پشت خمیده، این چهره‌ی ناسور، این دستان تهی، اشاره مکن که فراز بهشت عشق بس بلندتر است از فرود دوزخ تحقیر.<br />
با شادترین عاشقانه‌های ناب<br />
<em>کازی‌مودو</em><br />
اسفند ۱۳۸۵</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[سایه 2]]></title>
<link>http://sedaye.wordpress.com/2011/04/20/%d8%b3%d8%a7%db%8c%d9%87-2/</link>
<pubDate>Wed, 20 Apr 2011 18:35:14 +0000</pubDate>
<dc:creator>امینه</dc:creator>
<guid>http://sedaye.wordpress.com/2011/04/20/%d8%b3%d8%a7%db%8c%d9%87-2/</guid>
<description><![CDATA[کلید رو که توی قفل در چرخوندم، بوی عطرش به مشامم خورد. می دونستم قبل از من برگشته خونه. در رو باز کر]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<h3>کلید رو که توی قفل در چرخوندم، بوی عطرش به مشامم خورد. می دونستم قبل از من برگشته خونه. در رو باز کردم. همه جا تاریک بود. پرده تکون می خورد. یادم رفته بود پیش از رفتن پنجره رو ببندم. در به ضربه باد بسته شد. دیگه بوی عطر رو حس نمی کردم. اشتباه کرده بودم. پنجره رو بستم. پرده رو مرتب کردم. ماه کامل بود. آرنجم رو لب تاقچه گذاشتم و درحالی که چونه مو توی مشتم گرفته بودم ، آسمونو تماشا کردم. دستهاشو دور کمرم حلقه کرد. گرمای تنش رو حس می کردم. بوی عطرش رو هم. گردنم رو بوسید. برگشتم. رفته بود. همیشه قبل از اینکه ببینمش غیبش می زد.</h3>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[کالبدشکافی ممنوع]]></title>
<link>http://sedaye.wordpress.com/2011/04/19/%da%a9%d8%a7%d9%84%d8%a8%d8%af%d8%b4%da%a9%d8%a7%d9%81%db%8c-%d9%85%d9%85%d9%86%d9%88%d8%b9/</link>
<pubDate>Tue, 19 Apr 2011 13:52:31 +0000</pubDate>
<dc:creator>امینه</dc:creator>
<guid>http://sedaye.wordpress.com/2011/04/19/%da%a9%d8%a7%d9%84%d8%a8%d8%af%d8%b4%da%a9%d8%a7%d9%81%db%8c-%d9%85%d9%85%d9%86%d9%88%d8%b9/</guid>
<description><![CDATA[زنگ در به صدا دراومد. در باز شد و بازجو با چهره عبوس همیشگی تو پاشنه در ظاهر شد. کیف چرمی سیاهی در د]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<h3>زنگ در به صدا دراومد. در باز شد و بازجو با چهره عبوس همیشگی تو پاشنه در ظاهر شد. کیف چرمی سیاهی در دست ، سلامی گفت. کفشهاشو کَند ، جورابهای بوگندوشو درآورد و روی اولین پتوی پهن شده کنار دیوار نشست. صدای بمش حال بهم زن بود وقتی فریاد می زد ناهار. مامان سفره رو پهن کرد. یک ساعتی بود همه از گشنگی صدامون دراومده بود ولی کسی جرات نداشت قبل از بازجو غذا بخوره. دیس پلو رو توی سفره پهن شده گذاشت مامان. آبجی کوچیکه بشقابها رو چید و من در حالی که زیر چشمی می پاییدمش قاشق و چنگال مخصوصش رو جلوش گذاشتم. داشت روزنامه می خوند. یک ذره هم به تلاش ما برای آماده کردن ناهارش توجهی نشون نداد. ابروهاش همچنان درهم بود. فقط گاهی با دیدن بعضی جمله های روزنامه کش و قوسی بهشون می داد تا حالت تعجب رو تداعی کنند.</h3>
<h3>&raquo; به من نگاه کن کثافت&raquo; تو چشمهاش نگاه کردم. نفرت ازشون می بارید. کاغذها رو پاره کرد. ریز ریز کرد. &raquo; دوباره بنویس &raquo; دستهای کوچیکم می لرزید. کتاب رو جلوی روم گذاشتم. آرنجم رو روی زمین تکیه دادم و دوباره شروع کردم. اشک پشت چشمهام می کوبید. جرات نداشتم گریه کنم. چشمهام درد گرفته بود. دستهام هم. یادم نمیاد چندمین بار بود که می نوشتم.مامان پشت در اتاق ساکت ایستاده بود و جسارت دخالت کردن نداشت. همیشه همینطور بود. هربار من رو دست بازجو می سپرد ، تا کتک مفصلی نمی خوردم وارد نمی شد. اونوقت بود که اشکهامو پاک می کرد و تذکر می داد که نباید اشکم دم مشکم باشه. نمی خواستم گریه کنم. اشکهامو قورت دادم. شور بود. &raquo; چیه. بچه ننه؟ میخوای زار بزنی ها؟&raquo; نه. دیگه نمی خواستم گریه کنم. هرچی می خواست می نوشتم. هرکاری می خواست می کردم تا بتونم برای چند لحظه تنها باشم تو دنیای تخیل خودم. سیلی محکمتری به صورتم زد. ریشخندم رو دیده بود. گاهی درحضور اون هم می تونستم تصوراتم رو پرواز بدم. از چشمهاش آتش می بارید. روی شونه هاش دوتا مار دراومده بود. برام زبون درازی می کردند. ریشخند زدم. ریشخندم رو دید. مارها دور گردنم حلقه زدند. خیره نگاهش کردم. چیزی رو نمی دید. حتی ریشخند خشکیده من رو. وقتی مامان اومد داخل کار بازجو تموم شده بود. حتی جنازه من رو هم بهش تحویل ندادن. &laquo;کالبدشکافی ممنوع&raquo;</h3>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[بن بست گلوم]]></title>
<link>http://raheleh3.wordpress.com/2011/04/13/%d8%a8%d9%86-%d8%a8%d8%b3%d8%aa-%da%af%d9%84%d9%88%d9%85/</link>
<pubDate>Wed, 13 Apr 2011 10:07:20 +0000</pubDate>
<dc:creator>Raheleh Bahador</dc:creator>
<guid>http://raheleh3.wordpress.com/2011/04/13/%d8%a8%d9%86-%d8%a8%d8%b3%d8%aa-%da%af%d9%84%d9%88%d9%85/</guid>
<description><![CDATA[روز سوم است که می آید اینجا و باز خبری از دوستش نیست. کریستین همیشه خوش قول است. این راه باریک پشت ک]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>روز سوم است که می آید اینجا و باز خبری از دوستش نیست.<br />
کریستین همیشه خوش قول است. این راه باریک پشت کافه ی کوچک جونیورز، بین دو ردیف ساختمان کهنه را کمتر کسی می شناسد، کمی کثیف است، اما جای دنج و خلوتی است برای قرارهای عاشقانه. توی تاریکی سینما دیده بودش و از خوشمزگی ها و اداهای بچه گانه اش حسابی خندیده بود و همه چیز از تعارف کردن ذرت بو داده شروع شد. کریستین در این مدت از روزمره گی ها دور شده بود، دیگر نه هر روز ستون ادبی روزنامه را می خواند و نه سه بار مسواک می زد. کریستین روی صندوق شکسته و خالی سبزی ها نشست، همان جایی که حالا پسرک روبرویش نیست تا نگاهش کند و کیف سفیدش را که چند بار گفته بود چقدر زیباست، برایش نگه دارد. نمی دانست آمده، رفته، ازجایی دارد یواشکی او را می پاید یا در یکی از کافه های این شهر داستانش را دارد برای دوستانش با آب و تاب تعریف می کند و همگی زده اند زیر خنده. فقط خوشحال است. مثل روزهای اول هول و دستپاچه نیست. کریستین از روی صندوق بلند شده. مثل روز اول قرار گریه نمی کند. حس خوبی دارد از اینکه یکبار، همین جا، درخواست بوسه ی پسرک را رد کرده. برایش حکم یک برگ برنده را داشت. کیفش را برمی دارد. کیف سگک دار و سبز رنگ اش را .</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[گنبد دوار]]></title>
<link>http://ledfort.wordpress.com/2011/03/12/%da%af%d9%86%d8%a8%d8%af-%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%b1/</link>
<pubDate>Sat, 12 Mar 2011 17:06:42 +0000</pubDate>
<dc:creator>حسن تقی‌زاده</dc:creator>
<guid>http://ledfort.wordpress.com/2011/03/12/%da%af%d9%86%d8%a8%d8%af-%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%b1/</guid>
<description><![CDATA[&#8230;را این گونه نوشته بود. داستان زندگی من درانحنای امتدادمنحنی این دایره چرخان،دیوانه ای چهل و ش]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>&#8230;را این گونه نوشته بود.</p>
<p><em>داستان زندگی من</em></p>
<p><em>درانحنای امتدادمنحنی این دایره چرخان،دیوانه ای چهل و شش سال است که همچنان در جا سگ دو می زند،او انقدردویده،می دود وخواهد دوید تا زمین زیر پایش گود شود وروزی در ان فرو افتد.عاقلانی به ناچاربر روی او خاک خواهند ریخت تا بوی تعفنش دنیا را به گند نکشد و بعد لوحی به رسم یادبود که بران نوشته است</em></p>
<p><em>ابوالحسن تقی زاده</em></p>
<p><em>متولد: فروردین &#8211; 1343</em></p>
<p><em>وفات:(   ؟    )-   ؟؟؟1</em></p>
<p>او همچنان می دوید ولی سخت در اندیشه بود تا داستان زندگیش را کامل کند فقط یک کلمه مانده بود و سه عدد.و او می دوید و می دوید و&#8230; قلمی برداشت و جلو داستان زندگی من پرانتزی باز کرد و نوشت وصیت نامه و این جمله را در پایان «برای شادی روح این مرحوم این داستان را کامل کنید.»</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[غرب منتشر شد]]></title>
<link>http://gharbweekly.wordpress.com/2011/03/06/%d8%ba%d8%b1%d8%a8-%d9%85%d9%86%d8%aa%d8%b4%d8%b1-%d8%b4%d8%af-5/</link>
<pubDate>Sun, 06 Mar 2011 18:24:58 +0000</pubDate>
<dc:creator>gharbweekly</dc:creator>
<guid>http://gharbweekly.wordpress.com/2011/03/06/%d8%ba%d8%b1%d8%a8-%d9%85%d9%86%d8%aa%d8%b4%d8%b1-%d8%b4%d8%af-5/</guid>
<description><![CDATA[دویست و پنجاه و نهمین شماره هفته­نامه غرب منتشر شد در این شماره می­خوانید: تیتر یک: سفر رییس­جمهور ب]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><strong>دویست و پنجاه و نهمین شماره هفته­نامه غرب منتشر شد</strong></p>
<p dir="rtl"><strong><a href="http://gharbweekly.files.wordpress.com/2011/03/259.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-103" title="259" src="http://gharbweekly.files.wordpress.com/2011/03/259.jpg?w=300&h=227" alt="" width="300" height="227" /></a></strong></p>
<p dir="rtl"><strong>در این شماره می­خوانید:</strong></p>
<ul>
<li>تیتر یک: <strong>سفر رییس­جمهور به کرمانشاه به سال آینده موکول شد</strong></li>
<li>تیتر دو؛ گفت­وگو با ستاره شاه­کرمی: <strong>هر چه شدم، از هنر شدم</strong><strong></strong></li>
<li>گزارش: <strong>بازتاب گسترده ساخت راه­آهن غرب در رسانه­های جهان</strong><strong></strong></li>
<li>یادداشت اقتصادی: <strong>بازار قدیمی زرگرها تکان خورده است</strong></li>
<li>فرهنگی:<strong> لنگه­کفش «زمستانه» در بیابان ما</strong></li>
<li>ادبی؛ داستانک: <strong>ماهی من نمی­میرد</strong></li>
<li>هنری: <strong>شهرام ناظری: حافظ را طوری تربیت کردم که مستقل باشد</strong></li>
<li>ورزش؛ <strong>علی مظاهری: دیگر در هیچ مسابقه­ای شرکت نمی­کنم</strong></li>
<li><strong>نیازمندی­های کرمانشاه، ضمیمه رایگان هفته­نامه</strong></li>
<li><strong>و …</strong></li>
</ul>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[ قطار به موقع رسید]]></title>
<link>http://papooo.wordpress.com/2011/02/27/%d9%82%d8%b7%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%88%d9%82%d8%b9-%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af-2/</link>
<pubDate>Sun, 27 Feb 2011 19:32:16 +0000</pubDate>
<dc:creator>Papoo</dc:creator>
<guid>http://papooo.wordpress.com/2011/02/27/%d9%82%d8%b7%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%88%d9%82%d8%b9-%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af-2/</guid>
<description><![CDATA[باران نم نمک می بارد و من همینجوریش را بیشتر از هر جور دیگری دوست دارم ،برایش چتر نمی خواهی ، اینکه ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="rtl">باران نم نمک می بارد و من همینجوریش را بیشتر از هر جور دیگری دوست دارم ،برایش چتر نمی خواهی ، اینکه باران ببارد ولی چتری لازم نباشد ، خیس نشوی از باران و بی چتری، نعمت بزرگی است &#8230; تلنگر آهسته ی قطرات باران را روی کلاهم حس می کنم و گاهی برخوردشان را به صورت و دستانم ،&#8230;حس تازگی دارم، شب شده و سوسوی نور فانوس های قدیمی شهرتصویر زیبایی را آفریده ، انکعاس نورشان از روی پل،  توی رودخانه ، مرا به یاد نقاشی &raquo; شب پر ستاره به روی رون &raquo; ونگوک می اندازد ، برای یک لحظه از حس خوشبختی لبریز دستانش را در دستانم می فشارم ، او حرف می زند ، بازدم نفسهایش را با بوی گس شرابی که نوشیده حس می کنم ، می پرسم : مست که نیستی، با لبخندی جواب می دهد: نه بابا، آدم با شراب که مست نمیشه که &#8230;می خندم و او ادامه می دهد ، حالا تمام مستی هایم از شراب در کمتر از چند ثانیه از خاطرم عبور می کنند،&#8230; حرف، حرف لغتی آلمانی است که در زبان فارسی جایگزین معنایی ندارد ، و بر میگردد به بحث  بعد از شام با دوستانی که خانه شان مهمان بودیم ، زوجی که یکی ایرانی و دیگری آلمانی است &#8230;. به این نتیجه می رسیم که یا این لغت را درک می کنی  و می فهمی یعنی چه، و یا اینکه هرگز به عمق معنی آن پی نخواهی برد ، این لغت معادل  فارسی ندارد و هر چه هم لغتنامه ها می گویند اراجیف محض است و بس ، ولی انگاری دوست ایرانی مان نمی خواهد این را قبول کند و مدام با نشان دادن کلمه ی &laquo;طرز تفکر&raquo; که روی صفحه ی تلفن دستی اش نقش بسته، به دختر آلمانی می گوید : نگاه کن اینجا معنی شده &#8230; عصبی شده ام از رفتارش، می گویم : ببینم جدی  نمی خواهی قبول کنی که معنی این کلمه &laquo;طرف تفکر&raquo; نیست ؟ یا اینکه اصرار داری به ما بقبولانی که حق با لغتنامه ی جیبی توست ،&#8230; می گوید : خب ، تو بگو معنی این کلمه چیست، می خندم و جواب می دهم: فکر می کنی اگر می توانستم معادلی برایش پیدا کنم می گذاشتم این بحث اینقدر کشدار شود، وبه احسان نگاه می کنم: جرعه ای دیگر می نوشد و به ساعتش نگاهی می اندازد ، می گویم : قطار بعد از ۱۲ را می گیریم ، می گوید: پس کم کم باید راه بیفتیم &#8230;حالا چیزی نمانده که به ایستگاه قطار برسیم ، حرفمان هنوز ادامه دارد و باران همچنان می بارد،&#8230; یکی دو دقیقه ای در ایستگاه منتظر می مانیم ، قطار از راه می رسد ، بی اختیار به یاد رمان :&raquo; قطار به موقع رسید&raquo; هاینریش بل  می افتم..در حال سوار شدن ، به زنی که همراه مردی  که در حال پیاده شدن است ناخواسته تنه می زنم ، زن که حالا کاملا پیاده شده و مرد همراهش که هنوز روی پله هاست غرمی زنند که چرا من منتظر نماندم که اول آنها پیاده شوند ، من که متوجه مستی زن شدم ، رو به او می گویم : دفعه ی بعد کمتر بخور همه چیز درست پیش می رود ، پسرکی که پشت سر من است نیشش باز می شود ،&#8230;. قطره های باران آرام آرام به شیشه ی قطار می خورند ، آخرین قطار به سمت شهرمان خلوت تر از همیشه است ، دختر و پسری در ردیف بغلی به خواب رفته اند ، تصویرشان را توی شیشه  می توانم ببینم، خیره به شیشه نگاه می کنم  اینجاست که متوجه می شوم دخترک بیدار است و عاشقانه به تماشای پسرک که خواب است نشسته ، به صورت موازی با احسان حرف میزنم و تصویر دختر و پسر را در شیشه دنبال می کنم ، حالا دخترک لبخند می زند ، و موهای پسرک را نوازش می کند ،نا خودآگاه من هم  لبخند می زنم ،&#8230; حالا دست پسرک را بالا می آورد و به آرامی می بوسد ، و همچنان عاشقانه نگاهش می کند ،پسرک آرام چشمانش را باز می کند و چیزی می گوید، و دخترک با لبخند جوابی می دهد و می بوسدش، یک بوسه ی با صدای آب دار   &#8230; احسان می گوید  :  گمانم اینقدر بلند حرف زدیم که بیدارشان کردیم،..من لبخند می زنم و جواب می دهم: فقط پسر خواب بود، من تمام وقت داشتم تماشایشان می کردم ،و لذت بردم &#8230;چقدر حس دخترک زیبا و واقعی بود ، نمی دانم چه کلمه ای برایش مناسب است ،عشق هم نبود انگاری  &#8230;.، چیزی بود که برایش معادلی در هیچ لغتنامه ای وجود ندارد  &#8230;.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[حلقه]]></title>
<link>http://raheleh3.wordpress.com/2011/02/20/%d8%ad%d9%84%d9%82%d9%87/</link>
<pubDate>Sun, 20 Feb 2011 10:46:00 +0000</pubDate>
<dc:creator>Raheleh Bahador</dc:creator>
<guid>http://raheleh3.wordpress.com/2011/02/20/%d8%ad%d9%84%d9%82%d9%87/</guid>
<description><![CDATA[آفتاب گیر قرمز رنگ با تبلیغ مارل برو کمی پاره بود و نور از شکاف باریکی می خورد به چشم های درشت و قهو]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>آفتاب گیر قرمز رنگ با تبلیغ مارل برو کمی پاره بود و نور از شکاف باریکی می خورد به چشم های درشت و قهوه ایی زن با مژه های کوتاه و زرد. گارسون کوتاه قدی دو تا گلاس را گذاشت روی میز، دستش را گذاشت پشت کمرش و تعظیمی کرد و رفت. مرد مو فرفری که دندان جلویی اش افتاده بود، گیتارش را کوک می کرد. کافه خیلی شلوغ نبود و گاهی صدای خنده ایی بلند می شد. زن پایش را روی هم انداخته بود و لبه ی دامن گشاد سفیدش با اندک بادی می رقصید. مرد نوک پایش را به ساق پای زن می کشید. دست زن را از روی میز گرفت و انگشت اشاره اش را آورد تا نزدیکی لب هایش. نور چشم های زن را اذیت می کرد. مرد تعارفی کرد و جایش را با زن عوض کرد و فوراً جعبه ی شیشه ایی کوچکی از جیبش در آورد و با لبخندی به زن داد. زن حلقه ایی را از جعبه در آورد. ناگهان چند نفری سراسیمه برخاستند و چند صندلی افتاد این طرف و آن طرف. ون سیاه به سرعت نزدیک می شد. مرد لحظه ایی چشم اش افتاد به ماشین. ماشین تابلوی توقف ممنوع را از جا کند و آمد به طرف زن. خون پاشید روی شیشه. حلقه چرخید روی سنگفرش پیاده رو و افتاد توی چاه فاضلاب. چرخ ماشین توی هوا می چرخید. </p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[ظلمت]]></title>
<link>http://jeannedarc73.wordpress.com/2011/02/19/%d8%b8%d9%84%d9%85%d8%aa/</link>
<pubDate>Sat, 19 Feb 2011 03:10:11 +0000</pubDate>
<dc:creator>امیرعباس امانی</dc:creator>
<guid>http://jeannedarc73.wordpress.com/2011/02/19/%d8%b8%d9%84%d9%85%d8%aa/</guid>
<description><![CDATA[به دنیا آمدیم برای چه؟ برای شاد شدن مادر بعد از تولد ما یا برای گریه کردنش بعد از رفتن ما؟ نه ماه ان]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>به دنیا آمدیم برای چه؟ برای شاد شدن مادر بعد از تولد ما یا برای گریه کردنش بعد از رفتن ما؟ نه ماه انتظار در تاریکی و بعد قدم نهادن به تاریکی مطلق. چرا برای جشن تولدمان شمع‌ها را خاموش می‌کنیم؟ خاموش مي‌کنیم که برگردیم به تاریکی یا این‌که اوج گرفتنمان را در دود شمع تماشا کنیم. اوج گرفتنی که برای چند لحظه می‌باشد و دیگر هیچ. چه تلخ است گریه‌ی بچه هنگام تولد که فریاد می‌زد، دنیای شما تاریک است. به دنیا آمدیم که ببینیم رفیق‌هایمان نارفیق می‌شوند و خاک سنگین را بر جسم سبک و بی‌روحمان می‌ریزند و بعد از چند قطره اشک، رفاقتشان هم مثل اشک‌شان خشک می‌شود. آمدیم که ثابت کنیم بهتریم از بدترها، اما بدتر شدیم از بدترها. اصلا در این دنیا بهتری وجود ندارد. بهتر آن بود که چشم نمی‌گشودیم در این بدی‌ها. آمدیم که به کودکی لبخند بزنیم که پدر ندارد، اما بی‌خبر بودیم که او به گور پدر خود خندیده‌است. خنده‌ای بی‌رحمانه. همانند خنده‌ای که کودک هنگام جدا کردن سر جوجه رنگی‌اش سر می‌دهد. به دنیا آمدیم که بشنویم نعره‌های مادری که در سوگ فرزندش نشسته‌است. نعره‌هایی که گوش کر دنیا را هم کر می‌کند. به دنیا آمدیم که بدانیم عشق یعنی چه؟ ما نفهمیدیم چیزی که آمیخته است با خون‌ریزی، جنگ، هوس و دروغ را چگونه مردم با سربلندی عشق می‌نامند. تا آمدیم گرد بودن کره را بفهمیم، ما را در مستطیلی از ناجواب‌ها قرار دادند. دیدید که چه سخت است چند ماه انتظار برای شکل گرفتن‌تان و چه سهل است برای آنان سال‌ها نبود‌تان. امروز همان روز حساب است در دنیا. همان روزی که روح با تنفر جسم بی‌ارزشش را رها می‌کند و از بالا مردم را نگاه می‌کند. مردمی که هنوز نمی‌دانند برای چه پا به این دنیا گذاشته‌اند یا قرار است به کجا بروند. شاید روحشان در قالب نوزادانی جدید، دوباره متولد شوند و باز صدای اعتراض بچه، بعد از متولد شدنش!</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[&gt;روزنه‌های کوچک زندگی]]></title>
<link>http://divanesara.wordpress.com/2011/02/08/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%86%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%da%a9%d9%88%da%86%da%a9-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/</link>
<pubDate>Tue, 08 Feb 2011 13:17:00 +0000</pubDate>
<dc:creator>arman605</dc:creator>
<guid>http://divanesara.wordpress.com/2011/02/08/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%86%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%da%a9%d9%88%da%86%da%a9-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/</guid>
<description><![CDATA[&gt; وصیت‌نامه‌اش کوتاه بود: «فکر کردم زمان مناسبی برای مردن است». روی میز قرارش داد و خرت و پرت‌های]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>&#62;
<p align="justify">وصیت‌نامه‌اش کوتاه بود: «فکر کردم زمان مناسبی برای مردن است». روی میز قرارش داد و خرت و پرت‌های دیگر را درون کشو ریخت. برای آخرین بار به دور تا دور اتاق چشم انداخت که همه چیز مرتب باشد. خیالش آسوده شد. جام شربت زهرآگین را برداشت. کنار پنجره رفت. روی صندلی مخصوصی که آماده کرده بود نشست و به بیرون چشم دوخت. به نظرش رسید که سال‌ها در این خانه زندگی کرده اما هیچ‌گاه فرصت نشده است تا با آرامش از این پنجره به بیرون خیره شود. زیر بارش برف، زنی در پیاده‌رو قدم می‌زد و دخترک خردسالی پشت سرش تلاش می‌کرد تا درست روی جای پای مادر قدم بگذارد. بازی کودکانه زیبایی بود. با خود اندیشید هیچ‌گاه تجربه‌اش نکرده است. درست مثل آسوده نشستن کنار پنجره. مثل خیره شدن به شادی‌های کودکانه. ذهنش به آرامی این افسوس‌های فراموش شده را مرور می‌کرد و دستش جام شربت زهرآگین را می‌فشرد.</p>
<p align="justify">
<p align="justify"><strong>پی‌نوشت:</strong></p>
<p align="justify">داستان‌های 150 کلمه‌ای را از بخش «<a href="http://divanesara2.blogspot.com/search/label/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9">داستانک</a>» پی‌بگیرید.</p>
<div class="blogger-post-footer">
<p style="text-align:left;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http://feeds2.feedburner.com/divanesara" target="_blank">برای پیگیری خوراک وبلاگ، کلیک کنید</a></p>
</div>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[من هر روز صبح به خاطر یک شیشه شیر که برای بچه‌ام بگیرم به بازجویم سلام می‌کردم.]]></title>
<link>http://mostafazizi.net/2011/02/03/sardouzami/</link>
<pubDate>Thu, 03 Feb 2011 14:31:44 +0000</pubDate>
<dc:creator>مصطفا</dc:creator>
<guid>http://mostafazizi.net/2011/02/03/sardouzami/</guid>
<description><![CDATA[من هر روز صبح به خاطر یک شیشه شیر که برای بچه‌ام بگیرم به بازجویم سلام می‌کردم.(به یاد انگستهای نسخه]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://mazizy.files.wordpress.com/2011/02/sardouzami01.jpg"><img src="http://mazizy.files.wordpress.com/2011/02/sardouzami01.jpg?w=184&h=300" alt=" به یاد انگشتهای نسخه نویسم" title="به یاد انگشتهای نسخه نویسم" width="184" height="300" class="alignleft size-medium wp-image-421" /></a></p>
<blockquote><p>من هر روز صبح به خاطر یک شیشه شیر که برای بچه‌ام بگیرم به بازجویم سلام می‌کردم.(به یاد انگستهای نسخه نویسم، <a href="http://sardouzami.wordpress.com/">اکبر سردوزامی</a>)</p></blockquote>
<p>نمی‌دانم این جمله چه کم دارد که نتوانیم داستان‌اش بخوانیم. همه‌ی عناصر داستانی را در خود دارد و وقتی می‌خوانی‌اش یا می‌شنوی‌اش پنداری رمانی را خوانده‌یی با شخصیت‌های گوناگون: زندانی، بازجو، نوزادی شیرخوار، زندانیان دیگر. می‌خواهی رمان مفصل بنویسی که چه بگویی چیزی بیش‌تر از همین چیزی که در این جمله‌ی فسقلی گفته شده است؟ چه صداها که در این جمله شنیده نمی‌شود، صدای شکنجه، صدای نوزادی که تا آستانه‌ی پاره شدن روده‌هایش گریه می‌کند، صدایی که در سر مادری می‌پیچد: «قرمساق بی‌شرف سلام!» و فقط همین سلام‌اش بیرون می‌جهد. اکبر سردوزامی برمی‌دارد این جمله را می‌کند داستانی کوتاه! چرا باید رمانی را داستانی کوتاه کرد؟ پاسخ‌اش ساده است این جمله باید تکرار شود، مثل هر روز صبح که پلک‌های آن زن باز می‌شود و با خود کلنجار می‌رود که باید به بازجوی‌اش سلام کند برای گرفتن شیشه‌یی شیر برای نوزادش. مثل شکنجه که تکرار می‌شود. هر روز صبح تکرار می‌شود، در زندان، در خیابان، هنگام ناله‌های عاشقانه روی تخت یا سگ‌لرز زدن‌ سر چهار راه، وقت آچارچرخاندن سر کار یا ایستادن در صف برای گرفتن چندرغاز دست‌مزد روزانه. هر روز صبح قبل از این که نوزاد گریه آغاز کند یا مادر پلک خسته بگشاید. بازجوها، صاحب‌کارها، جاکش‌ها، شوهران&#8230; صف بسته‌اند تا «سلام» بشنوند و اگر دلشان سوخت شیشه‌یی شیر بدهند برای نوزادی که تا آستانه‌ی پاره شدن روده‌هایش گریه می‌کند و مادری که شکنجه می‌شود و سلام می‌کند. و سردوزامی کاری نمی‌کند جز این که این جمله را یک بار تایپ کند و بعد کپی کند و چندین بار پیست کند و بچسباند پشت سر هم بعد بنشیند مشتی کلمه بریزد بینشان. جمله را می‌خوانی در گیرش می‌شوی بعد کلمات دیگر می‌آیند تو هنوز از جمله‌یی که خوانده‌یی رها نشدی، می‌خواهد چرت‌ببرد، می‌خواهی با کلماتی که می‌آید بروی، که باز «جمله» سرو کله‌اش پیدا می‌شود. «من هر روز صبح به خاطر یک شیشه شیر که برای بچه‌ام بگیرم به بازجویم سلام می‌کردم.» اینقدر این کار با تو می‌کند که دیگر وقتی «شیشه‌ی شیر»ی را می‌بینی «بازجو» را به خاطر بیاوری و هر وقت «سلامی» می‌شنویی صدای زجه‌ی مادری را  که شلاق می‌خورد و «سلام می‌کند» در گوش‌ات زنگ بزند. آنقدر زنگ بزند که دیوانه‌ات کند، که تف کنی به دنیا، دنیایی که شکنجه‌گران در آن آقایی می‌کنند.<br />
خوانش دوباره‌ی داستان سردوزامی چیزی شبیه این می‌شود:</p>
<blockquote><p> «من هر روز صبح به خاطر یک شیشه شیر که برای بچه‌ام بگیرم به بازجویم سلام می‌کردم.» یاوه، یاوه، یاوه «من هر روز صبح به خاطر یک شیشه شیر که برای بچه‌ام بگیرم به بازجویم سلام می‌کردم.» &#8230; «من هر روز صبح به خاطر یک شیشه شیر که برای بچه‌ام بگیرم به بازجویم سلام می‌کردم.» گوز، گوز، گوز «من هر روز صبح به خاطر یک شیشه شیر که برای بچه‌ام بگیرم به بازجویم سلام می‌کردم.» گوز، گوز، گوز «من هر روز صبح به خاطر یک شیشه شیر که برای بچه‌ام بگیرم به بازجویم سلام می‌کردم.»&#8230;</p></blockquote>
<p><strong><a href="http://kekalemat.wordpress.com">دانلود این کتاب و چند کتاب دیگر از اکبر سردوزامی</a></strong></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[&gt;پیرمرد و دریا]]></title>
<link>http://divanesara.wordpress.com/2011/01/30/%d9%be%db%8c%d8%b1%d9%85%d8%b1%d8%af-%d9%88-%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%a7/</link>
<pubDate>Sun, 30 Jan 2011 10:28:00 +0000</pubDate>
<dc:creator>arman605</dc:creator>
<guid>http://divanesara.wordpress.com/2011/01/30/%d9%be%db%8c%d8%b1%d9%85%d8%b1%d8%af-%d9%88-%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%a7/</guid>
<description><![CDATA[&gt; پیرمرد به دریا چشم دوخته بود و موج اشک‌هایش هم‌آواز با موج‌های آبی دریا به خروش می‌آمد. صدای مر]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>&#62;
<div dir="rtl" align="justify">پیرمرد به دریا چشم دوخته بود و موج اشک‌هایش هم‌آواز با موج‌های آبی دریا به خروش می‌آمد. صدای مرغکان دریایی را می‌شنید و همهمه ماهیگیران را که بر عرشه لنجش ترانه‌های محلی می‌خواندند. تنها مسیریابش نسیم موافق بود. شمیم دریا با او حرف می‌زد و راهنمایش می‌شد. انعکاس بلورین خورشید زیور آب ‌می‌شد و تکه پاره‌های ابر گه گاه سایه بانشان. دریا پر سخاوت بود. دل به دلش که می‌دادی ناامیدت نمی‌کرد. صاف و زلال اگر به سراغش می‌رفتی به سلامت روانه‌ می‌شدی، ورنه خشمی توفانی و سهمگین داشت. سینه پیرمرد مخزن رازهای بی‌شماری بود که از دل دریا به یادگار داشت. ناخدای پیر زمانی مرد پرغرور بندر بود که در تمام روستاهای حاشیه خور بر سر نامش سوگند می‌خوردند و حال غرق در خاطرات همین غرور پیشین بود که تصویر دریا جایش را به سیاهی داد. پرستار شب تلویزیون را خاموش کرده بود. مقررات آسایشگاه سالمندان استثنا بر نمی‌دارد.</div>
<p>
<div dir="rtl" align="justify"></div>
<div dir="rtl" align="justify"><strong>پی‌نوشت:</strong></div>
<div dir="rtl" align="justify">داستان‌های 150 کلمه‌ای را از بخش «<a href="http://divanesara2.blogspot.com/search/label/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9">داستانک</a>» پی‌گیری کنید.</div>
<div class="blogger-post-footer">
<p style="text-align:left;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http://feeds2.feedburner.com/divanesara" target="_blank">برای پیگیری خوراک وبلاگ، کلیک کنید</a></p>
</div>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[لب‌خندهای راه‌راه]]></title>
<link>http://mostafazizi.net/2011/01/28/%d9%84%d8%a8%e2%80%8c%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d8%a7%d9%87%e2%80%8c%d8%b1%d8%a7%d9%87/</link>
<pubDate>Fri, 28 Jan 2011 05:21:42 +0000</pubDate>
<dc:creator>مصطفا</dc:creator>
<guid>http://mostafazizi.net/2011/01/28/%d9%84%d8%a8%e2%80%8c%d8%ae%d9%86%d8%af%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b1%d8%a7%d9%87%e2%80%8c%d8%b1%d8%a7%d9%87/</guid>
<description><![CDATA[عاشقانه‌ترين لب‌خندها را، هر صبح و شام، نثارش می‌کرد و نمی‌دانست چرا به او دل نمی‌بندد. غافل بود هر ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>عاشقانه‌ترين لب‌خندها را، هر صبح و شام، نثارش می‌کرد و نمی‌دانست چرا به او دل نمی‌بندد. غافل بود هر چه لب‌خند عاشقانه‌تر باشد از پشت ميله‌ها کريه‌تر دیده می‌شود.<br />
۲۹ کلمه<br />
یک‌شنبه ۲۷ بهمن ماه ۱۳۸۱</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[نیشخند]]></title>
<link>http://jeannedarc73.wordpress.com/2011/01/26/%d9%86%db%8c%d8%b4%d8%ae%d9%86%d8%af/</link>
<pubDate>Wed, 26 Jan 2011 11:05:15 +0000</pubDate>
<dc:creator>امیرعباس امانی</dc:creator>
<guid>http://jeannedarc73.wordpress.com/2011/01/26/%d9%86%db%8c%d8%b4%d8%ae%d9%86%d8%af/</guid>
<description><![CDATA[عروس و داماد در ماشین، بوق بوق زنان به هم لبخند می زنند. شاید اینقدر محو لبخند هم شوند که ماشین شان ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>عروس و داماد در ماشین، بوق بوق زنان به هم لبخند می زنند. شاید اینقدر محو لبخند هم شوند که ماشین شان به ماشین روبه رویی بزند. شاید راننده ی ماشین لبخندی بزند و برایشان بوقی بزند. شاید هم لبخند نزند و داماد را بزند. شاید لبخندهایشان را در جایی خلوت به هم بزنند که شاید کودکشان برایشان لبخند بزند. شاید هم کودکشان دختر شود و مرد لبخند نزند. شاید هم پرستار برای دادن کودک به مادر لبخند بزند. شاید هم مرد بعد از دیدن قبض بیمارستان دیگر لبخند نزند. شاید هم فرزند به دختر همسایه لبخند بزند. شاید هم دختر همسایه به او لبخند نزند و پسر، خود را به برق بزند. شاید شانس به عروس و داماد لبخند بزند. شاید هم با لبخند زندگی شان را به هم بزنند. شاید بعد از جدایی به کس دیگری لبخند بزنند یا شاید هم نزنند. <strong>شاید دیگر لب، لب به خنده نزند.</strong> به جان پدرم که لبخند نمی زند و تازه لبخندت را هم بر هم می زند این حقیقت دارد که اگر لبخند بزنید یا نزنید، فرشته ی مرگ به همه لبخند می زند. همین حالا دارم به لبخند فرشته ی مرگ نیشخند می زنم.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[&gt;پیرزن طبقه همکف]]></title>
<link>http://divanesara.wordpress.com/2011/01/26/%d9%be%db%8c%d8%b1%d8%b2%d9%86-%d8%b7%d8%a8%d9%82%d9%87-%d9%87%d9%85%da%a9%d9%81/</link>
<pubDate>Wed, 26 Jan 2011 09:29:00 +0000</pubDate>
<dc:creator>arman605</dc:creator>
<guid>http://divanesara.wordpress.com/2011/01/26/%d9%be%db%8c%d8%b1%d8%b2%d9%86-%d8%b7%d8%a8%d9%82%d9%87-%d9%87%d9%85%da%a9%d9%81/</guid>
<description><![CDATA[&gt; مرد برای دومین روز پیاپی چند گربه را از راهرو مجتمع بیرون کرد. تعداد گربه‌های ولگرد از حد تحمل ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>&#62;
<div dir="rtl" align="justify">مرد برای دومین روز پیاپی چند گربه را از راهرو مجتمع بیرون کرد. تعداد گربه‌های ولگرد از حد تحمل خارج شده بود اما معمولا وارد مجتمع نمی‌شدند. شب‌ها تا صبح خرناسه‌های کشدار و جدال‌های گاه و بی‌گاهشان خواب را حرام می‌کرد. اگر حمایت‌های پیرزن طبقه همکف نبود مدت‌ها پیش به این وضعیت پایان می‌دادند. پیرزن روی گربه‌ها اسم گذاشته بود. برایشان غذا می‌ریخت. جعبه‌های چوبی را بیرون می‌گذاشت تا زیرش پناه بگیرند و گربه‌های مریض و یا زخمی‌شدگان جدال‌های شبانه را به دامپزشکی می‌رساند. غروب آن روز که مرد به خانه برگشت از آپارتمان طبقه همکف بویی به مشامش رسید. نوعی بوی تعفن. همسایه‌ها که جمع شدند جسد متلاشی شده پیرزن را در آشپزخانه‌اش پیدا کردند. هیچ آشنایی را سراغ نداشتند که بخواهند خبرش کنند، هرچند دیوارهای خانه پر بود از عکس‌های خانوادگی. در یکی از این تصاویر، پیرزن در میان گروهی از گربه‌ها نشسته بود و به دوربین می‌خندید.</div>
<div dir="rtl" align="justify"></div>
<p>
<div dir="rtl" align="justify"><strong>پی‌نوشت:</strong></div>
<div dir="rtl" align="justify">داستان‌های 150 کلمه‌ای را از بخش «<a href="http://divanesara2.blogspot.com/search/label/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9">داستانک</a>» پیگیری کنید.</div>
<div class="blogger-post-footer">
<p style="text-align:left;"><a href="https://www.google.com/reader/view/feed/http://feeds2.feedburner.com/divanesara" target="_blank">برای پیگیری خوراک وبلاگ، کلیک کنید</a></p>
</div>
]]></content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>

