<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>داستان-كوتاه &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/داستان-كوتاه/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "داستان-كوتاه"</description>
	<pubDate>Sun, 07 Sep 2008 07:28:42 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[محمود افغان یا محمود خودمون]]></title>
<link>http://naiem.wordpress.com/?p=86</link>
<pubDate>Wed, 25 Jun 2008 06:18:14 +0000</pubDate>
<dc:creator>naiem</dc:creator>
<guid>http://naiem.wordpress.com/?p=86</guid>
<description><![CDATA[ 
از ویکیپدیا:
محمود افغان پسر میرویس‌. رئيس طايفهٔ غلج]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p>از ویکیپدیا:<br />
محمود افغان پسر میرویس‌. رئيس طايفهٔ غلجائی است. پس از مرگ پدر و قتل عموی خود عبدالله وى افغانان ايرانی را در ۱۱۲۰ مغلوب كرد و سردار ايشان اسدالله‌خان را كشت و اين عمل را در چشم درباريان اصفهان خدمتگزارى جلوه داد. محمود در ۱۱۲۴ قصد تسخیر ايران كرد و به كرمان رسيد ليكن لطفعلى‌خان والی فارس عموی فتحعلى‌خان وزير اعظم او را سخت شكست داد و به قندهار گريزاند. در سال ۱۱۲۴ ه‍ . ق. محمود بار ديگر از راه سیستان و كرمان و یزد به اصفهان حمله نمود و در ۱۱۲۴ آنجا را گرفت. وى در ۱۱۲۷ ه‍ . ق. (۱۷۲۵ میلادی) بدست پسرعمویش اشرف افغان به قتل رسيد.</p>
<p>محمود خودمون (مموتی) پس از یک روز پر کار سر بر بالین می گذارد تا دمی افکار پراکنده اش را متمرکز کند ولی از زور خستگی تا جسم بی جان و نحیفش افقی می شود پلکهای ضعیف و خسته اش در مقابل نیروی جاذبه تسلیم می شوند و روی هم می نشینند. هنوز خر و پف مموتی به اتاق بغل نرسیده هاله ای از نور دور سرش حلقه می زند و در عالم رویا روحی  از اجدادش از گذشته های دور به دیدارش میاید: (از آنجایی که روح مربوط به محمود افغان است مکالمه را به لهجه شیرین افغانی بخوانید)<br />
روح: آهای ** کش! چه کار می کنی؟؟؟<br />
مموتی: آهای فحش نده فحش نده *** به **** خوارت. خواب می کنم مگر نمیبینی؟ کار کرده میکنم خستگی خواب می کنم.<br />
روح: هی ** کش! من جد جد جد بزرگوارتم خاطر نمی داری؟ خوارت *** اگر خاطر نیاوری.<br />
مموتی: ها ها یک چیزها به خاطر دارم! خودتی محمود؟ ای ** کش. من مادرت را**** روزگارها نبودی کارت داشته می کنم.<br />
روح: ها! خبر رسیده که دوباره مثل قدیم ایران را گرفته کردی؟ ها! ما اینجا بسیار به تو افتخار کرده میکنیم ** کش. کلی برا همسایه ها آغا محمد خان **کش و غیره وطن دارها کلاس گداشته می کنیم.<br />
مموتی: جد کبیر **کش، من بد وضعیتی گیر وکرده می کنم همه می گویند تو خوار مملکت *** می کنی من می گویم خوب مگر باید دگر کار می کنم با مملکت؟<br />
روح: غمت نباشد پسر گل! من هم ناروا گفته می کردند که مملکت به فاک می کنی و بی لیاقتی می کنی ولی من خودم مملکت داری کرده می کنم اگر من مملکت بکرده کی مملکت بکرده؟؟؟ اگر کرده می کنی؟ من بلد تر می کنم؟؟ ای **کش تو را یکبار دیگه انتقاد می کنی خواهر مادرت عمامه کرده می کنم گه می خوری ...<br />
مموتی: آرام بگیر آرام بگیر! صدایت بر من بلند نکن می دهم ***ت را به دور گردنت حلقه کنند  خوارت **یند. بسیار سردار در خدمت دارم ها....<br />
روح: آهای ** حواست به دور و برت باشد، این منتقد های ** کش را خوار و مادرشان سفره میکن دهنشان را *** که من می دانم مملکت داری چگونه کرده کنم و به تو یاد می دهم این آدمهای شهوتران که در دانشگاه ها گذاشته می کنی و رئیس پلیس می کنی را از میان **کش ترین ها انتخاب کن تا خوارت *** نشود.<br />
مموتی: خفه شو خفه شو تیریپ نصیحت بر من گذاشته نکن من خودم ختم مملکت داری ام خوارت *** تو را یک ساعت دیگه نصیحت کن ببینم.<br />
روح: تو غلط می کنی مرا اینگونه صحبت می کنی من سیصده سال تجربه کرده داشته می کنم ای ***** ***<br />
مموتی: ای **کش گه نخور تو اگر سیایت داشته می کردی آن اشرف *** کش را مادرش*** که در هفت هزار سال پیش ترا به قتل نرسانده می کند ...<br />
روح: لعنت بر تخم لق که چنین **کشی پس انداختم که بعد 4000 سال مرا فحش می دهد! برو بدبخت تاریخ خوانده کن که بدانی آن اشرف ***کش مرا 7000 سال پیش نکشت و 700 سال پیش مقتول میکند تو غلط می کنی دانش نداری زر می کنی<br />
مموتی: خفه خفه **کش ** به *** خوار و... ترا گیر بیارم! کجایی سردار این ارازل را دستگیر کرده کنی آفتابه بر گردنش آویزان کنی هااااااااااااای!!</p>
<p style="text-align:right;">در این لحظه مموتی از زور عصبانیت از خواب بیدار می شود.</p>
<p> </p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[زنی با چکمه‌ی ساق‌بلند سبز]]></title>
<link>http://fourstar.blogfa.com/post-379.aspx</link>
<pubDate>Fri, 29 Feb 2008 01:49:00 +0000</pubDate>
<dc:creator>چهار ستاره مانده به صبح</dc:creator>
<guid>http://fourstar.blogfa.com/post-379.aspx</guid>
<description><![CDATA[ 
زنی با چکمه‌ی ساق‌بلند سبز، مرتضی کربلایی‌لو
تهران]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="justify"><strong></strong> <strong><img src="http://r.mirghiasi.googlepages.com/010.gif" border="0" alt="زني با چكه‌ي ساقه بلند سبز" align="baseline" /></strong></p>
<p align="justify">زنی با چکمه‌ی ساق‌بلند سبز، <a href="http://masalannaqd.blogfa.com/" target="_blank"><span style="color:#ff6600;">مرتضی کربلایی‌لو</span></a></p>
<p align="justify">تهران، نشر ققنوس، ۱۳۸۵، ۱۰۴ صفحه، ۱۲۰۰ تومان</p>
<p align="justify">درباره‌ي اين كتاب و داستان‌هايش مي‌توانيد <a href="http://www.page-13.com/2007/05/20.php" target="_blank">اين</a> معرّفي را بخوانيد و به لينك‌هايي كه در آنجا درج شده،(و <a href="http://www.khabgard.com/backwin/?id=1183669646" target="_blank">اين</a> يادداشت آقاي خوابگرد) سر بزنيد و خيال‌تان تخت كه پشيمان نمي‌شويد از خواندنِ آن. همين. <img src="http://blogfa.com/images/smileys/03.gif" alt="" width="18" height="18" /> </p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[حيوان باهوش]]></title>
<link>http://naznevis.wordpress.com/?p=3</link>
<pubDate>Fri, 22 Feb 2008 12:10:28 +0000</pubDate>
<dc:creator>HoD HoD</dc:creator>
<guid>http://naznevis.wordpress.com/?p=3</guid>
<description><![CDATA[قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطی]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="line-height:150%;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-size:10pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;">قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد . </span></p>
<p style="line-height:150%;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-size:10pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;">سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند . </span></p>
<p style="line-height:150%;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-size:10pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;">اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. </span></p>
<p style="line-height:150%;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-size:10pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;">اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش. </span></p>
<p style="line-height:150%;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-size:10pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;">سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. </span></p>
<p style="line-height:150%;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-size:10pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;">سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیداری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. </span></p>
<p style="line-height:150%;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-size:10pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;">مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم. </span></p>
<p style="line-height:150%;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-size:10pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;">مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!! </span><span style="font-size:15pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;"></span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[فریدون سه پسر داشت (با امکان دانلود)]]></title>
<link>http://naiem.wordpress.com/2008/01/12/%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%af%d9%88%d9%86-%d8%b3%d9%87-%d9%be%d8%b3%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa-%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%d9%85%da%a9%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af/</link>
<pubDate>Sat, 12 Jan 2008 06:20:43 +0000</pubDate>
<dc:creator>naiem</dc:creator>
<guid>http://naiem.wordpress.com/2008/01/12/%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%af%d9%88%d9%86-%d8%b3%d9%87-%d9%be%d8%b3%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa-%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%d9%85%da%a9%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af/</guid>
<description><![CDATA[

شاعر عینک ته استکانی همیشه می گفت : تنها نکته ی مثبت ان]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<div style="font-family:tahoma;" align="right">
<blockquote><p>
شاعر عینک ته استکانی همیشه می گفت : تنها نکته ی مثبت انقلاب ما این بود که پته ها ریخت روی آب. همه چیز عریان شد، اسلام ، احزاب سیاسی ، و یک لشکر آدم مثل تو. شاید لازم بود چنین بلایی سرمان بیاید تا بفهمیم کی هستیم و اصلاً چی می خواهیم.
</p></blockquote>
<p><b>خواندن این رمان زیبای عباس معروفی را به هر ایرانی شدیدا توصیه می کنم.</b> اگر اهل مطالعه هر چیزی هستنید، اگر کتابخوانید و عاشق شاهکارهای ادبی، طلف کردن وقت نخواهد بود اگر این رمان را هم بخوانید. گرچه شاهکار ادبی نیست ولی ماهیت داستان لزوم خوانده شدن را برای ایرانیهای نسل دوم و سوم انقلاب از هر شاهکار ادبی دیگری بیشتر می کند.  اگر روزنامه می خوانید تا از اخبار مطلع شوید هم این رمان را بخوانید.  اخبار مهمتری انتظار شما را می کشند.</div>
<div style="font-family:tahoma;" align="right">
<blockquote><p>اعراب داشتند با هم متحد می شدند که به اسرائیل حمله کنند و آنجا را بگیرند، اما امریکا بازی را عوض کرد و عر بها ریختند توی ایران .</p></blockquote>
<p>فکر نمی کنم ایرانی ای وجود داشته باشد که انقلاب 57 یکی از دغدغه های فکری اش نباشد. که چه شد این بلا سر ما آمد؟ چرا جمهوری اسلامی؟ پدران ما مگر چه مرگشان بود که ما رو تو این نکبت عرق کردند. چرا ملت اینقدر احمق بودند که شاسکولی مثل خمینی را صاحبخانه بخت سیاه خود کردند و هزاران سوال از این دست که واقعیت زندگی امروز ما در ایران را تحت الشعاع خود قرار می دهد.</p>
<blockquote><p>ماشین با سرعت هولناکی طول اتوبان های ترکیه را به سمت مرز ایرا ن طی می کرد، و مجید خیال می کرد که سکو ت در بخش چهار آسایشگاه مثل نت های نواخته نشده در هوا معلق است ، روی تخت خوابیده و صداها را می شنود: «. نیشت هاگن ، آخن »</p></blockquote>
<p>داستان، سفرهای یک پناهنده سیاسیست که سالها پس از انقلاب در آلمان در یک آسایشگاه روانی زندگی میکند به اعماق خاطرات. خاطرات خانواده سیاسی ای که انگار خانواده فریدون شاهنامه است با سه پسر. سلم و ایرج و تور. فریدون جهان را بین پسرانش تقسیم کرد، غرب را که شامل روم  و یونان بود به سلم داد، شرق را که سرزمین توران بود به تور داد و ایران را که بهترین و ثروتمند ترین قسمت بود به ایرج بخشید ولی دو برادر دبگر بر او حسد بردند و او را از پای در آوردند. ولی فردوسی هم دروغ می گوید. فریدون چهار پسر داشت مجید و سعید و ایرج و اسد.</p>
<blockquote><p>آن روزها از کله ام آتش می بارید، عین کوکتل مولوتف هایی که وقتی پرتاب می کردیم ، درِ تانک باز می شد و یک گروهبان بدبخت به حالت تسلیم بیرون م یآمد. من به این قصد رفته بودم که یک گوجه فرنگی گندیده حرام شاملو کنم تا رخسارِ زردش رنگ بگیرد. شاید هم یاد تو افتاده بودم . حالا یادم نیست . بروبچه های سازمان برای من بلیت جور کرده بودند و ما همه آماده بودیم . اما خیلی عجیب بود ایرج ، تو فکر کن هزارودویست نفر آدم از راه های دور آمده بودند آنجا که شاملو را ببینند. صندلی ها پر بود، دورتادور سالن آدم ایستاده بود، و هرکس یک شاخه گل میخک دستش بود. عده ی زیادی هم گل به دست بیرون درها مانده بودند و به خانه هاشان نمی رفتند. مانده بودند که صدای او را از بلندگوها بشنوند. و من صدای تو را می شنیدم : چراغی در دست، چراغی در دلم. زنگار روحم را صیقل می زنم . آینه ای برابر آینه ات می گذارم، تا از تو، ابدیتی بسازم... کجایی ؟</p></blockquote>
<p>خانواده ای خوشبخت که در میان بازیهای سیاسی زمانه تباه شد تا نا خواسته دوران مهمی از تاریخ ما را برای ما ثبت کرده باشد.</p>
<blockquote><p>نمی دانم چرا یکباره برگشتم و ناگاه چشمم به عبدالناصر افتاد. لای در باز مانده بود، و من جایی بین شهوت و مذهب پرپر می زدم . قلبم داشت منفجر می شد، و حادثه ای در گوشم تیر می کشید. آن لحظه ی وحشتناک عکس شد و برای ابد به دیوارهای ذهنم آویخت. عکس دیواری که فرو ریخ ت و من همراه آن دیوار به اعماق دره ها سقوط کردم . عکس ناصر ناصری که پشت درِ اتاق روی ویلچرش بیهوش شده بود. عکس ملافه ای که وقتی من آن را می کشیدم تا دور خودم بگیرم ، رؤیا برهنه می ماند، و وقتی رؤیا آن را می کشید، من وسط اتاق لخت می شدم . عکس آمبولانس . و عکس ویلچری که کنار پنجره برای مدت ها ماند.</p></blockquote>
<p>مرد بازنده ای که عمر خود را به آرزوی آزادی ایران تباه کرد ولی چه راه تباهی برای آزاد کردن داشت. کسی که بعدها چنان از دست رفته بود که به دختر پانزده ساله نزدیکترین دوست تمام زندگی اش هم تجاوز می کند تا چهار سال ملال آور را که چون تسمه چرمی بی انتهایی که مجبور بود آن را بجود و هر چه می جوید تمام نمی شد در آسایشگاه روانی به سر برد.</p>
<blockquote><p>آدم وقتی در یک دعای اسمی ، اسمی نداشته باشد به زبان می آید و می خواهد یک جوری خود را به ثبت برساند. هرچه کوچک تر باشد، خواسته اش بزرگتر است. و بعدها در آسایشگاه آلکسیانای آخن فهمیدم که آدم های بزرگ اصلاً خواسته ای ندارند. شاید به همین خاطر است که عشق در غربت پا نمی گیرد.</p></blockquote>
<p>و وافعیتی است که عشق در غربت پا نمی گیرد.</p>
<blockquote><p>عشق اصلی من همان در پانزده سالگی بود. می دانید؟ عشق در غربت پا نمی گیرد.</p></blockquote>
<p><b><a href="http://naiem.wordpress.com/files/2008/01/fereydoon.pdf" title="فریدون سه پسر  داشت" target="_blank">فایل pdf داستان را برای دانلود بدون رعایت کپی رایت اینجا گذاشته ام.</a></b> حتما بخوانید. در ضمن یاد آور می شوم که نقل قولهایی که در بالا آمده قسمتهایی از کتاب است.</div>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[شب خوش اقاي كرگدن]]></title>
<link>http://bizbloger.wordpress.com/2007/11/25/%d8%b4%d8%a8-%d8%ae%d9%88%d8%b4-%d8%a7%d9%82%d8%a7%d9%8a-%d9%83%d8%b1%da%af%d8%af%d9%86/</link>
<pubDate>Sun, 25 Nov 2007 19:43:58 +0000</pubDate>
<dc:creator>Farzad Zamani</dc:creator>
<guid>http://bizbloger.wordpress.com/2007/11/25/%d8%b4%d8%a8-%d8%ae%d9%88%d8%b4-%d8%a7%d9%82%d8%a7%d9%8a-%d9%83%d8%b1%da%af%d8%af%d9%86/</guid>
<description><![CDATA[كرگدن عزيز صبح زود از خواب ناز برميخيزد. معمولا شبها را ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>كرگدن عزيز صبح زود از خواب ناز برميخيزد. معمولا شبها را راحت ميخوابد. آخر هميشه سهام او بهترين هاي بازار هستند. انگار كمر بسته است. هيچوقت ضرر نميكند. هميشه در بهترين نقطه ميخرد و در بهترين نقطه ميفروشد! استرس ندارد و كاملا آرام است. امروز صبح هم همينطور است. لباس ورزشي ميپوشد. سوار بي ام و ۷۱۴ سورمه اي رنگش ميشود و چند كوچه بالاتر به دركه ميرسد. ميتوانست پياده بيايد. ولي اينطور راحت تر است. نرم نرمك بالا ميرود. عاليترين هواي شهر را در بهترين ساعات روز استنشاق ميكند. عادت كرده است هميشه بهترين چيزها را در بهترين وضعيت داشته باشد. بعد از نيم ساعتي پياده روي برميگردد. پائين رفتن برايش غريب است.احساسي كاملا عجيب و بيگانه با روحياتش. آخر او بالا رفتن را دوست دارد. آنهم نه 10% و 20% گاهي حتي چند 100%. خب براي تنوع بد نيست اين شيب رو به پائين ملايم ودلپذير راتجربه كند تا سقوط قيمت سهام نازنينش را!</p>
<p><img src="http://bizbloger.wordpress.com/files/2007/11/rhinoceros.jpg" alt="rhinoceros.jpg" height="325" width="434" /><br />
بعد از صبحانه مفصل از پشت ميز برميخيزد و ليوان شير بدست به سمت پنجره ميرود. اينجا در شماليترين قسمت شهر در اوج يك برج مسكوني براي خودش يك لانه عقاب دارد. البته اين چيزي از احساس كرگدن بودنش كم نميكند.<br />
يك ساعت بعد او در دفتر كارش است. دفتري مجلل در ولي عصر .شهر دودزده نيمروزي همچنان زير پاي اوست. چند تلفن، كمي غرغر و يك جلسه آب دوغ خياري با رفقاي عزيز يا همان "اين گروه خشن" !<br />
تمام روز اوست.حالا گرسنه است و به كمتر از شيشليك شانديز هم راضي نيست. خب براي چنين برنامه هايي پيدا كردن رفيق كه صد البته دانگ خودش را هم بدهد، كار سختي نيست. بعد از نهار قدم زدن در خيابان مصفاي سعدآباد مي چسبد. دستها در جيب، گردن بالا و نفسهاي عميقي كه اكسيژن اوريجينال را به سلولهي خاكستري اين پنتيوم فايو برساند، با صداي متن قدمهاي سنگين و پر طنين كرگدن  ميكس شده است. منشي زنگ ميزند و گزارش عمليات روز كارگزاري را به استحضار ميرساند.كرگدن لبخندي ميزند. امروز نيز روز مباركي بود.<br />
شبهاي كرگدن نيز بسيار پر مشغله هستند و نيز بسيار مهم. او با دفترچه يادداشت هميشگي اش به بستر ميرود. چند خط و جدول ميكشد و آرام بخواب ميرود. در سرتاسر شهر هيچ خوابي تا بدين حد قيمتي نيست. كرگدن تا صبح تمام ريز معاملات فردا را خواب ميبيند.<br />
شب خوش آقاي كرگدن!</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[سه خرس ]]></title>
<link>http://naiem.wordpress.com/2007/11/12/%d8%b3%d9%87-%d8%ae%d8%b1%d8%b3/</link>
<pubDate>Mon, 12 Nov 2007 12:12:45 +0000</pubDate>
<dc:creator>naiem</dc:creator>
<guid>http://naiem.wordpress.com/2007/11/12/%d8%b3%d9%87-%d8%ae%d8%b1%d8%b3/</guid>
<description><![CDATA[داستان سه تا خرس (گوم سه ماری) یک شعر خیلی کوتاه آهنگین ک]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="right" style="line-height:1.8em;font-family:tahoma;">داستان سه تا خرس (گوم سه ماری) یک شعر خیلی کوتاه آهنگین کره ایه که مخصوص بچه های کوچولوست ولی چون به نظر من خیلی قشنگه ترجمه فارسیشو این پایین می نویسم. به صورت آهنگین بخونید (مثلا مثل اسب سفیدم خیلی قشنگه ... البته دقیقا باید با ریتم شعر اصلی کره ای خوانده شود که یو تیوب آن موجود است )</p>
<p align="right">&#160;</p>
<p align="right" style="line-height:1.8em;font-family:tahoma;">سه تا خرس مهربون<br />
یه خونه کوچیک<br />
بابا خرس<br />
مامان خرس<br />
نی، نی خرس</p>
<p align="right">&#160;</p>
<p align="right" style="line-height:1.8em;font-family:tahoma;">بابا خرسه تپلی<br />
مامان خرسه نازنازی<br />
نی نی خرسه کوچولو و شیطون<br />
بزرگ می شد؛ نم نم نم ....</p>
<p align="right">&#160;</p>
<p align="right" style="line-height:1.8em;font-family:tahoma;">متن اوریجینال:<br />
گوم سماریگا<br />
هانجیبه ایسا<br />
آبا گوم<br />
اوما گوم (میم اول مشدد)<br />
ا_ گی گوم (مثل یانگوم بخونید)<br />
آ با گوم من دنگ دنگ هه (بضم دال)<br />
آ ما گوم من نار سین هه<br />
ا_ گی گوم من ناموگیاوا<br />
اسک اسک جاراندااااا (بضم الف و سین و همچنین سین مشدد)<br />
<span style='text-align:center; display: block;'><object width='425' height='350'><param name='movie' value='http://www.youtube.com/v/7EYSAzwugzs'></param><param name='wmode' value='transparent'></param><embed src='http://www.youtube.com/v/7EYSAzwugzs&rel=0' type='application/x-shockwave-flash' wmode='transparent' width='425' height='350'></embed></object></span><br />
<span style='text-align:center; display: block;'><object width='425' height='350'><param name='movie' value='http://www.youtube.com/v/YogshSNtVpo'></param><param name='wmode' value='transparent'></param><embed src='http://www.youtube.com/v/YogshSNtVpo&rel=0' type='application/x-shockwave-flash' wmode='transparent' width='425' height='350'></embed></object></span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[ماشاله  خان و محفل ققنوس (گزارش لحظه به لحظه از کلاب آسیایی)]]></title>
<link>http://naiem.wordpress.com/2007/09/26/%d9%85%d8%a7%d8%b4%d8%a7%d9%84%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%ad%d9%81%d9%84-%d9%82%d9%82%d9%86%d9%88%d8%b3-%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d9%84%d8%ad%d8%b8%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d9%84/</link>
<pubDate>Wed, 26 Sep 2007 06:03:01 +0000</pubDate>
<dc:creator>naiem</dc:creator>
<guid>http://naiem.wordpress.com/2007/09/26/%d9%85%d8%a7%d8%b4%d8%a7%d9%84%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%ad%d9%81%d9%84-%d9%82%d9%82%d9%86%d9%88%d8%b3-%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d9%84%d8%ad%d8%b8%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d9%84/</guid>
<description><![CDATA[دیروز اتفاق عجیبی برای ماشالله خان افتاد. ماشالله خال ب]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="right" style="line-height:1.7em;font-family:tahoma;">دیروز اتفاق عجیبی برای ماشالله خان افتاد. ماشالله خال با دو همراه که به حق عکشان بر روی اسکناسهای ده اوهمی سرزمینهای دور اسکلها چاپ شده، به سفری عجیب و خارق العاده با هدفی نا معلوم رفتند. گرچه حاصل این سفر برای هر سه آنها تا عبد نا مشخص خواهد ماند ولی لااقل ماشالله فهمید که طبیعتش کاملا بهوت افسرده شده است... حال باقی قصه را از زبان ماشالله بشنوید. ضمنا خواندن باقی متن برای زیر شانزده سال ممنوع می باشد.<br />
در تاریکی شب پس از آنکه از خیابان عمه جان ملکه ویکتوریا گذشتیم؛ دو کوچه جلو تر باید به سمت راست می پیچیدیم. در تمام مسیر مردمانی که در کلونی های چند نفره جمع شده بودند غافل از اینکه در پشت دیوارهای کوچه بالایی چه خبر است با ظاهری آسوده مشغول خوردن شام بودند و حتی گاهی به همدیگر لبخند می زدند. ما با زیرکی تمام بدون اینکه کسی را متوجه بکنیم از میان آنها رد شدیم و به کوچه دوم رسیدیم. از همان ابتدای کوچه چراغ نئون چشمک زن با رنگ قرمز تحریک کننده پیدا بود که با فونتی عجیب وجادویی کلمه مبهم Family را نوشته بود. منظور چیست؟ یعنی ورود برای مجردها آزاد نیست؟ ما که مجرد هستیم! به هر حال بدون اینکه ترس و واهمه ای به خود راه دهیم از راه ورودی به داخل خزیدیم. در جلوی در موجودی قول آسا با لحجه ای عجیب که مخصوص اهالی استراهلیها بود به صورت تحکم آمیز گفت که جیبها خالی! دستها بالا! با حفظ آرامش داروی جادویی را در زیر زبان مخفی کردم و مانند یک استراهلیهاهی به آرامی رفتار کردم. پس از تفتیش بدنی به باجه ورودی رسیدیم که در ازای دریافت ده دلار (با تخفیف دانشجویی) مهری عجیب و نا مرئی در کف دستمان زدند. مهری جادویی که دیده نمی شد ولی هنگامی که نگهبان ورودی لامپ مخصوصش را به سمتش نشانه رفت مثل مهتاب درخشید.<br />
همچنان که از پله های تاریک و مهیب بالا می رفتیم صداهای عجیبی استخوان ما را می لرزاند. از در کوچکی وارد شدیم و ناگهان فضایی بزرگ بود با طاقی بلند، ایوانی سیاه رنگ که سرتاسر با نورهای قرمز و آبی نئونی علامت زده شده بود پدیدار شد. مه مرموزی فضا را شیطانی کرده بود و سرسرای وسطی پر بود از چینگول ها و چینگوله هایی که به شکل عجیبی دائما بالا و پایین می پریدند و ورجه وورجه می کردند. چینگولها موجوداتی افسانه ای اند که چهره هایی همچون کفگیر و چشمانی همیشه بسته دارند با زبانی عجیب و تلسم شده که هیچ معنایی برای هیچ کس ندارد و دائما حرکاتی خارق العاده انجام می دهند و مانند فنری که از فشاری چند  تنی رها شده باشد خستگی ناپذیر و مداوم و سریع بالا و پایین می پرند. خوشبختانه ورد مخصوص کار خود را کرده بود و نه چینگولها، نه چینگوله ها، نه کارکنان اعجوج و معجوج محفل و نه عنکبوتها و سوسکهای قول پیکری که از سقف آویزان شده بودند و انگار منتظر شکار طعمه بودند از حضور ما خبر دار نشدند. دائما صدای مهیب و گوش خراشی در فضا طنین داشت که بعدا فهمیدیم منشا آن دادالججاج است که به صورت مخفف به آن دی جی می گفتند. دادالججاج موجودی بود که لباسی مانند یک بیل وارونه (به شکل حرف T انگلیسی) به تن داشت و با صدایی که انگار از ته عمیق ترین چاه های کهکشان تقویت شده بود دائما فریاد می زد و حرکات خارق العاده از خودش بیرون می کرد و همزمان با دکمه ها و دستگاه های فرمانی که انگار برای کنترل چینگولها و چینگوله ها برنامه ریزی شده بودند ور می رفت. سه عروس مرده با صلیبی در دست به همراه کاپیتان کوک دو متری با موهای سیاه بلند و موجوداتی با ماسکهای شیطانی و جیغ و هیولا و ... دائما مشغول سرو کردن داروهای مسخ کننده در بین چینگولها بودند و نورهایی که همچون امواج اقیانوس آرامسیک حرکت می کردند فضا را هرچه بیشتر سحر آمیز کرده بوند.<br />
چند چینگوله با لباسی که از یک جوراب توری که تا بالای ران رسیده بود و شورط توری و لباس شبی که ظاهرا به خاطر کمبود پارچه فقط نیم متر بود، توجه عده ای چینگول را به خود جلب کرده بودند و ما فرصت کردیم که بدون اینکه دیده شویم برای هماهنگی با این موجودات به صورت احمقانه و نا منظمی بالا و پایین بپریم و عربده بکشیم. حتی عده ای از چینگوله ها بر روی سرشان موهایی همچون شاخهای شیطان و نیزه قرمز رنگ سه شاخه ای در دست داشتند ولی با این وجود به نظر ما بی خطر و حتی دوست داشتنی و گوگولی می آمدند.<br />
در نهایت وقتی ساعت دو نیمه شب بدون اینکه صدمه ای دیده باشیم توانستیم از محفل جادویی خارج شویم، مجبور شدیم که تاکسی بگیریم و سی چوب پیاده شویم. اینجا بود که هدف این سفر اعجاب انگیز بر من معلوم شد در حالیکه این هدف و جزئیات سفر همچنان در هاله ای از ابهام قرار دارد.<br />
 </p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[صندلی چرخ دار]]></title>
<link>http://naiem.wordpress.com/2007/09/04/%d8%b5%d9%86%d8%af%d9%84%db%8c-%da%86%d8%b1%d8%ae-%d8%af%d8%a7%d8%b1/</link>
<pubDate>Tue, 04 Sep 2007 03:07:07 +0000</pubDate>
<dc:creator>naiem</dc:creator>
<guid>http://naiem.wordpress.com/2007/09/04/%d8%b5%d9%86%d8%af%d9%84%db%8c-%da%86%d8%b1%d8%ae-%d8%af%d8%a7%d8%b1/</guid>
<description><![CDATA[در هواپیمایی امارات علامتی بدین مضمون می توان مشاهده ک]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="right" style="line-height:2.7em;font-family:tahoma;">در هواپیمایی امارات علامتی بدین مضمون می توان مشاهده کرد:</p>
<p align="right">Wheelchair</p>
<p align="right" style="line-height:2.7em;font-family:tahoma;">مقعد متحرک</p>
<p align="right" style="line-height:2.7em;font-family:tahoma;">ای عربهای بی ادب...</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[در مرثیه باد؛ (به مناسبت زلزله)]]></title>
<link>http://naiem.wordpress.com/2007/08/07/%d8%af%d8%b1-%d9%85%d8%b1%d8%ab%db%8c%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%af%d8%9b-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%86%d8%a7%d8%b3%d8%a8%d8%aa-%d8%b2%d9%84%d8%b2%d9%84%d9%87/</link>
<pubDate>Tue, 07 Aug 2007 13:31:46 +0000</pubDate>
<dc:creator>naiem</dc:creator>
<guid>http://naiem.wordpress.com/2007/08/07/%d8%af%d8%b1-%d9%85%d8%b1%d8%ab%db%8c%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%af%d8%9b-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%86%d8%a7%d8%b3%d8%a8%d8%aa-%d8%b2%d9%84%d8%b2%d9%84%d9%87/</guid>
<description><![CDATA[ بازهم نشسته ام در ميان باد مست كه قهقه صبحگاهيش در اين ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="line-height:1.7em;font-family:tahoma;" align="right"> بازهم نشسته ام در ميان باد مست كه قهقه صبحگاهيش در اين شهر شلوغ خرد شده. بادي كه چند ثانيه بيشتر وقت قدرت نمايي ندارد تا قبل از اينكه در حضور انبوده ماشينها و همهمه مردمي كه به خيابانها ريخته اند ناتوان گردد. بادي كه روزگاري چنان در ميان درختهاي جنگل مي پيچيد با صداي زوزه اي كه جنگل را از ترس به خود مي لرزانيد، ديگر توان قدرتنمايي ندارد. بادي كه افسرده شده و در حالي كه به خاطرات گذشته فكر ميكند از جرثقيلهاي نصب شده بر روي ساختمانهاي بلند لگد مي خورد.<br />
زمين آنقدر دلرحم است كه گرچه خودش از زگيلهاي آزاردهنده اي كه مردم به اميد شهوتراني آفريده اند معذب است ولي به راحتي اين مشكلات را تحمل ميكند. زماني كه دردهايش بيشتر مي شوند، با اين اميد كه فقط چند هزار سال ديگر لازم است اين شرايط را تحمل كند خود را تسكين مي دهد. چند هزار سال، به يك چشم به هم زدن مي گذرد. مي دانتم زمين خيلي مهربان است ولي نمي تواند افسردگي بهترين و قديمي ترين دوستش را ببيند. باد كه زماني در نهايت شادابي و سر خوشي با زمين بازي مي كرد امروز افسرده و خاكستري، مريض و زخم خورده از آزار انسانها در گوشه اي نشسته.<br />
ديروز داشتم با زمين صحبت مي كردم. تنها در اتاق نشسته بودم و با زمين صحبت مي كردم. او هم مثل هميشه با صداي گرم و مهربانش با حوصله به من جواب مي داد. زمين هميشه اميدوار و خستگي ناپذير مي نمود. هميشه به من ميگفت تو بيخود نگراني. دلم برايت مي سوزد. تو كه بيشتر از چندين سال عمر نخواهي كرد. از اين عمر كوتاه استفاده كن و لذت ببر. اما ديروز براي اولين بار بود كه داشت گله مي كرد. از باد مي گفت. از اينكه چقدر ضعيف و بيمار شده. گفت دوست دارم برايش كاري بكنم. آهي كشيد و گفت كاش اين انسانها اين ساكنين تهران كمي مراعات مي كردند. گفت باد بيچاره را تا به حال اينقدر ناراحت نديده بودم. گفتم چرا؟ باد از چه رنجور شده؟ گفت از شما مردم. گفت باد شما را دوست دارد. اوايل اسباب بازيهاي با مزه و كوچكي و ناداني بوديد كه من و باد مدتها از تماشايتان لذت مي برديم. از تماشاي زندگيتان،‌ خنديدنتان و بازي كردنتان ولي حالا چه؟ مثل انگلهاي مزاحم به جان من و باد افتاده ايد. حالا من هيچ. ولي باد كه در مجاورت شما زندگي ميكند؛‌ از كارهاي شما، از زندگي شما و از طمع شما افسرده شده. آخر شما چه موجوداتي هستيد؟ گفتم راست مي گويي،‌ولي حتما راه چاره اي وجود دارد. گفت مي دانم. گفتم چيست؟ گفت دوستش نخواهي داشت. گفتم بگو من تو را دوست دارم و هرچه به تو كمك كند نيز دوست خواهم داشت. گفت دوستش نخواهي داشت. گفتم خواهش مي كنم بگو.<br />
زمين گفت مدتي است كه به اين راه مي انديشم. راه حل تمام اين مشكلات خيلي ساده است:‌ يك تكان كوچك. كافي است كه فقط چند دقيقه اين نقطه را كه شما به آن تهران مي گوييد تكان دهم. تمام. گفتم راه حل بي رحمانه ايست. گفت بي رحمانه نيست ولي من دلم براي شا مي سوزد. نمي خواهم اين عمر كوتاهتان را كوتاه تر كنم. كمي با خودم فكر كردم. لبخندي زدم و گفتم آفرين. عاليست. همين كار را بكن. زمين تعجب كرد گفت تكان؟ تكان بدهم؟ مطمئني چنين مي خواهي؟ گفتم بلي. شك ندارم. آهي كشيد و گفت نه. گفتم چرا؟ گفت دلم برايتان مي سوزد نمي خواهم اين عمر كوتاهتان را كوتاه تر كنم. گفتم مهم نيست. بكن گفت نه. دلم برايتان مي سوزد. گفتم دلت براي كه مي سوزد؟ بكن! تكان بده! ما لياقتش را داريم! گفت نه. دلم برايتان مي سوزد. گفتم نگاه كن! هيچ كس به عمر خودش اهميت نمي دهد؟ ببين چگونه خود و فرزندانمان را نابود مي كنيم؟ ببين‌!‌ فكر مي كني اين همه آدم براي چه اينجا جمع شده اند؟ براي زندگي؟ براي لذت بردن؟‌ نه فقط براي شهوت راني. گفت مي دانم. گفتم پس منتظر چه هستي؟ گفت نه. دلم برايتان مي سوزد. گفتم دلت براي كه مي سوزد؟ براي اين همه موجود پست و دو رو؟ اين همه آدم كه چنان به دورويي عادت كرده اند كه ديگر آن را تشخيص نمي دهند. بكن! تكان بده! گفت نمي توانم!‌دلم برايتان مي سوزد. نمي خواهم را عمر كوتاهتان را كوتاه تر كنم. گفتم زود باش. نجات بده!‌ اين موجودات لئيم را به خودشان نشان بده. نشان بده كه چقدر درگير هوس و شهوت وطمع بوده اند. نشان بده كه چقدر بيهوده مغرورند. نشانشان بده كه هيچ نيستند! گفت نه! نمي توانم عمر كوتاهتان را كوتاه تر كنم. گفتم خواهش مي كنم! اول از همين اتاق شروع كن. ما به اين تكان نياز داريم. به تكانهاي بيشتري نياز داريم. گفت نه!‌نمي خواهم عمر كوتاهتان را كوتاه تر كنم.<br />
گفتم پس باد چه؟‌ نمي خواهي كاري براي باد بكني؟ يار قديميت را فراموش كردي؟ زمين آهي كشيد و گفت نه!‌ دلم برايتان مي سوزد ولي شما اصلا رعايت نمي كنيد. دائما باد را آزار مي دهيد. مي ترسم باد براي هميشه اينگونه بماند. گفتم پس لااقل يك اخطار بده!‌ تكان بخور ولي كسي را نكش. فقط يك اخطار بده!‌ پوزخندي زد و گفت مگر خودتان را نمي شناسي؟ كدام اخطار؟‌ هيچ چيز نمي تواند شما را متوجه خودتان بكند. گفتم به هرحال تو اخطار بده. مي دانم كه بي فايده است ولي شايد، شايد، شايد كمي اثر كند. زمين لبخندي زد و گفت باشد! اين هم به خاطر تو. ولي ميدانم كه اين اخطار هم مثل باقي اخطارها بي اثر خواهد ماند. حيف! حيف كه دلم برايتان مي سوزد.<br />
ديشب تلويزيون از زلزله 5.5 ريشتري در قم خبر داد. مردم كمي ترسيده بودند ولي هيچ كس فكر نكرد كه اين مي تواند يك اخطار باشد. فردا صبح دوباره باد در گوشه اي مريض و رنجور نشسته بود.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[كوتاه ترين راپسودي]]></title>
<link>http://naiem.wordpress.com/2007/08/07/%d9%83%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%aa%d8%b1%d9%8a%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d9%be%d8%b3%d9%88%d8%af%d9%8a/</link>
<pubDate>Tue, 07 Aug 2007 12:01:40 +0000</pubDate>
<dc:creator>naiem</dc:creator>
<guid>http://naiem.wordpress.com/2007/08/07/%d9%83%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%aa%d8%b1%d9%8a%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d9%be%d8%b3%d9%88%d8%af%d9%8a/</guid>
<description><![CDATA[تو اتاق تنها نشسته بود. سوز هوا باعث میشد دائما پیراهن چ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="right" style="line-height:2em;font-family:tahoma;" dir="rtl">تو اتاق تنها نشسته بود. سوز هوا باعث میشد دائما پیراهن چرکشو بکنه توی شلوار توی خونه خاکستری رنگی که پاش بود. بوی تند سیگار ارزون قیمتش چشاشو اذیت میکرد، چشاش کمی میسوختن، شاید اشکایی که توی چشاش جمع شده بودن به خاطر دود سیگار بود که توی اتاق کوچیک و بدون روزنه جمع شده بود. شایدم اشکا به خاطر یاد خاطره های شبرین گذشته بود. داشت به اولین سفری که با هم رفته بودن فکر میکرد. جاده چالوس پر از برف به نظرش زیباترین منظره جهان می اومد. یاد اون روزی که تو جاده چالوس، مست و خندان با فرشته کوچولوی خودش پشت فرمون می رقصید. جاده خلوت خلوت بود و آوای دلنشین موسیقی کانتری و جاز توی ماشین پر از انرژیهای مثبت فضایی رو ساخته بودن که هیچگونه بدی و ترس بهش راه نداشت. فضایی که الهی بود، جایی که مهم نبود راننده مست یا منگه چون خدا داشت با دست خودش همه چی رو کنترل می کرد تا به این همه عشق و زیبایی، چیزی که دنیا رو به خاطرش آفریده بود، لحظه ای لطمه وارد نشه. انگار اون روز روی ابرا گذشته بود. شعف اون خاطرات عشقشو به معشوقش بیشتر می کرد. لبخند رضایت روی لباش کمی قیافه داغون و شکستشو لطیف کرده بود.<br />
سکوت دلنشینی بود. تنها صداهایی که در فضا وجود داشت ریتم ثابت و خیلی ضعیف حرکت ماشینها تو خیابون اصلی صد متر اونطرفتر بود و آواز زیبایی که با همون صدای زیبای همیشگی فرشته کوچولوش از اتاق بغلی به گوش می رسید. یه آواز ایرانی قدیمی که به صدای گرم و دوست داشتنی ولی دور معشوقش که تو اتاق بغل سرگرم آواز خوندن و بازی با بچه بود مزین شده بود. همه چی شیرین و لذت بخش بود ولی همهمه مردم توی خیابون داشت بیشتر میشد. انگار مردم توی خیابون همه داشتن بهش زیر لب می خندیدند. تازه متوجه نگاه های سنگین و نفرت انگیز مردم رو خودش شده بود. از اینکه تمام مدت تو مردم به چشم احمق بهش نگاه میکردن و خودش نمی دونست عقش گرفته بود. انگار یه نفرت غریب توی وجودش بیدار شده بود. نفرتی که می تونست تو چند دقیقه قلبشو مثل لبهای پیرزنهای مریض سرد و خشک و چروکیده کنه. انگار همه مردمی که از پشت دیوار رد میشدن و بجز همهمه ای مبهم ازشون صدایی نبود مامورای شکنجه بودن. انگار همه سایه ها بالای سرش می خندیدند و دستش می انداختن.<br />
از بدبختی خودش کلافه شده بود و بین هم همه نفرت انگیز مردمی که اون براشون فقط یه موجود ابله بود که فقط بعضی وقتا حضورش مزاحم شهوترانیشون بود احساس خفگی می کرد. دیگه صدای آواز دلنشین قطع شده بود. فقط صدای مبهم صحبت مردم توی خیابون مثل پتک توی سرش خراب می شد. از اتاق بغل صدای گریه بچه بلند شده بود. گریه شیطانی ای که عذابشو صد چندان می کرد. نباید دیگه این وضعو تحمل میکرد. جهنم براش مصور شده بود. قلبش تند تند می زد و تمام صورت می سوخت. صدای بلند گریه بچه که انگار از طرف شیطان مامور آذار و اذیتش شده بود توی مخش فرو می رفت. فشار روی سینش آنقدر زیاد بود که توان بلند شدن از جای خودشو نداشت. باید این وضع رو تغییر میداد. باید تمام نیروشو جمع می کرد تا خودشو نجات بده، انگار صورتش داشت از برخورد با شعله های آتیش می سوخت و بدون اینکه توانایی تکان خوردن داشته باشه زیر پای مردمی که روش تف می انداختن لگدمال می شد. میدونست که کلید تغییر دادن وضعیت دست خودش بود. مخش پر از صداهای خنده چندش آور و اهانت بار مردمان بود که از میان خنده ها صدای ضعیفی می خواست بهش بفهمونه که پاشو. همه اینارو خفه کن، پاشو، پاشو، پاشو. بالا خره تصمیم خودشو گرفت. چاقوی باریک دسته لاستیکی و تیزی که بغلش بود رو برداشت و با قدمهای سنگین و نیمه لنگ به سوی اتاق بغلی رفت. میدونست که منشا تمام فتنه ها توی اتاق بغل بود. صورتش از عرق خیس شده بود قلبش تند تند میزد. ولی همزمان احساس شور و شعف درونی به خاطر شجاعتی که به خرج داده بود می کرد.<br />
درب اتاق بغل را به آرامی و چهار تاق باز کرد. روشنی اتاق کمی چشمشو زد. چند ثانیه طول کشید تا گیجیش کمی مرتفع بشه و موقعیت خودشو تشخیص بده. به بغل چارچوب در تکیه کرده بود و داشت داخل اتاقو ورانداز می کرد. معشوقه کوچولوش داشت توی خرت و پرتای وسط اتاق تند تند دنبال یه چیزی میگشت ولی دیگه ازش انرژی مثبت متصاعد نمشد. چشاش پر نفرت بود و بدنش بوی خیانت میداد. پسر حرومزاده دو ساله اونور اتاق نشسته بود و با جیغای شیطانی سرشو روی دیوار میکوبید. داشت نفرتی که توی اتاق پیچیده بود رو استشمام می کرد. رگه های نور که از لابلای کرکره عمودی پنجره بعد از عبور از جاده ای پر از گرد و غبار به صورتش می رسیدند فقط چشاشو اذیت می کردن. این اتاق نکبت بار مثل بخت نکبت خودش تلسم شده بود. حضورش توی اتاق کاملا نادیده انگاشته شده بود. نه بچه کوچیک و نه معشوقه خیانتکار، هیچکدام با وارد شدن او حتی به او نگاه هم نکرده بودند. انگار او فقط یک روح سرگردان و مستعصل بود که با دنیای مادی مردم هزاران فرسخ فاصله<br />
داشت. یه نگاه به صورت پر از کینه و نفرق معشوقه انداخت، با اینکه او هنوز عاشقش بود ولی تو صورت معشوقه اثری از عشق نمی دید. سایه معشوقه که روی زمین بلندتر شده بود هم به راحتی و بدون هیچ گونه توجهی از روی او عبور کرده بود و از در بیرون رفته بود. حالش از این وضعیت به هم می خورد. چه زندگی نکبت باری.<br />
دوباره همهمه مردم مثل چکش روی سرش فرود آمده بود و طنین جیغ های بچه مغزش را می سابید. ولی این آخرین قدم را هم باید بر میداشت و همه چیز را تمام می کرد. نگاه سرد معشوقه خیانتکار که به روش افتاد سرش گیج رفت. نگاه سنگینی بود با نفرتی که انگار همجنس جیغ بچه حرومزاده بود. دسته چاقو رو توی دستش فشرد، جستی<br />
زد و معشوقه را در آغوش گرفت.<br />
صورتش و گونه هاش به خاطر خون گرمی که روشون پاشیده شده بود گرم شد. همه اون هم همه ها خاموش شدن. ضربه های پتک و شیون های شیطان قطع شدند. باد سردی تو اتاق وزیدن گرفت. فضا ساکت شد، حتی از صدای قلب معشوقه خبرب نبود. انگار این اتاق نفرت انگیز وسط کویر لوت قرار داشت و تا هزاران فرسخ هیچ موجود<br />
متحرکی در اطرافش وجود نداشت فقط صدای نفسهای تند بچه نتها اتفاقی بود که نشون میداد همه اینها یه خواب بی صدا نیست. معشوقه دوباره تو آغوشش بود. دیگه بدنش بوی خیانت نمیداد. ضربه آنقدر کاری بود که فرشته کوچولو فرصت پلک زدن هم پیدا نکرده بود. بدنش هنوز گرم بود و چشاش معصومیت همیشگیشو باز یافته بود.<br />
بازوهای نرم فرشته کوچولو رو تو دستش فشرد. چشاش پر اشک شد، چشای معشوقشم پر اشک بود. همون چشاش معصوم و خیس و براق همیشگی که اینبار بهت زده به صورتش خیره شده بود. دوباره معشوقه مال خودش بود. دوباره لپشو رو لپ معشوقه گذاشت. هنوز گرم و نرم بود. هیچ کاری رو به اندازه مالوندن لپش به لپ تپل معشوقه کوچولوش دوست نداشت، در حالتی که نوک دماغشون به هم چسبیده بود، چونه کوچیکشو بوسید. لبای گرم و گوشتی که خطوط مورب گونه ها با قدرت بهش اشاره می کردن. لبخندی که وقتی عمیق میشد دندونای آسیای پرکرده و سفیدش معلوم میشد. گونه های پر و کوچیکش که موقع خنده میشد بین سه انگشت گرفتشون. همه چی مثل سابق شد. دیگه نفرت رخت بر بسته بود. دوباره معشوقه کوچولو توی دستاش بود و فقط مال خودش بود.<br />
صدای نفسای تند بچه که هر لحظه تند تر میشد نظرش رو جلب کرد. بچه بیچاره از همه چی بی خبر که گوشه اتاق نشسته بود با رنگی پریده و صورتی که از زور ترس خشک شده بود با چشمهایی خیلی گشادتر از معمول نگاهی مملو از التماس و وحشت بهش انداخته بود. معلوم بود که بچه بیچاره از ترس گریه کردن هم بلد نیست. دستای<br />
کوچولوش میلرزید و پاهاشو معصومانه توی بغلش جمع کرده بود. بچه دیگه به نظرش حرومزاده نمی اومد. اون چشای عسلی براق، اون نگاه مستقیم، چونه جلو اومده، دندونای جلوی کوچولو و اسکلت صورت، همه شبیه خودش بودند. انگار که این صحنه رو تو آلبوم قدیمی خونوادگیش که آخرین بار چند سال پیش ورق زده بود دیده.<br />
امکان نداشت اون بچه حرومزاده باشه. این فرشته معصوم که اکنون تو دستاش آرمیده بود، پاک تر از این بود که معنی خیانت رو بدونه. دیگه کم کم داشت نعشگی از سرش می پرید. دیگه توهمای افیونی کم کم از مغزش رخت می بستند. فرشته معصوم کوچولو تو دستش به یک تکه گوشت سرد مبدل شده بود. چشاش گشاد شده بودند. شونه های سفیدش دیگه بی رنگ شده بودند. صورتی بی احساس. انگار هزار سال بود که مرده بود. خونی که روی صورتش پاشیده شده بود دیگه لخته شده بود و سیاه رنگ و سنگین.<br />
تازه فهمیده بود که چه کار کرده. خونهای روی صورتش سفت شده بودند و داشتند به عضلات صورت چنگ میزدند. سرش گیج می رفت، چشاش سنگین شده بودن و سوی خودشونو از دست داده بودن. دیگه دنیا دنیای واقعی بود. نه راه برگشتی هم وجود نداشت. همه چی تموم شده بود. حالا دیگه فهمیده بود. فهمیده بود که گول خورده. فهمیده<br />
بود که دیوونست. دیگه دستای شیطان از زمین بلندش نمی کرد. کاش می تونست خودشم بکشه. کاش میتونست لااقل از فرشته کوچولوش که زندگی رو ازش گرفته بود معذرت بخواد. کاش می تونست پسر کوچولوشو در آغوش بکشه و بگه اینا همش خواب بود. ولی خواب نبود. اولین باری بود که واقعا بیدار شده بود و به خودش اومده بود.<br />
دیگه شیطان پشتش نبود، دیگه دستاش قدرت نداشت و نفسش بیرون نمی اومد. کاش می تونست خودشو بکشه. کاش میتونست. دیگه خبری از صدای شیطان نبود که تشویقش کنه و بهش روحیه بده. فقط صدای قهقهه های خشک و کشنده شیطان تو مخش میپیچید. قهقهه های کشنده ای که تا ابد حتی بعد از مرگ او را عذاب میدهد. قهقهه های شیطان. مغزی که دیگر باید برای یک عذاب ابدی آماده می شد. مغزی که ای کاش میمرد. عذابی که باید او را ذره ذره نابود می کرد. بله شیطان اکنون با خیال راحت رفته بود.</p>
]]></content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>
