<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>دانشجویی &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/دانشجویی/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "دانشجویی"</description>
	<pubDate>Fri, 10 Oct 2008 20:27:50 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[ممفیس ]]></title>
<link>http://sarmaii.wordpress.com/?p=179</link>
<pubDate>Thu, 11 Sep 2008 05:43:46 +0000</pubDate>
<dc:creator>ماهی</dc:creator>
<guid>http://sarmaii.fa.wordpress.com/2008/09/11/%d9%85%d9%85%d9%81%db%8c%d8%b3/</guid>
<description><![CDATA[چهارشنبه 10 سپتامبر
ساعت 7 صبح
عادلانه نیست، بیدارشدن سا]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>چهارشنبه 10 سپتامبر</p>
<p>ساعت 7 صبح</p>
<p>عادلانه نیست، بیدارشدن ساعت 7 صبح وقتی که شب ساعت 2 خوابیده ای. امیر دوم هم دیشب رسید و شب به آماده کردن ارائه و تمرین ارائه جلوی امیر  گذشت. امروز صبح مسئول جلسه را می بینم و قرار است دور یک قهوه صبحگاهی دوستانه، اعضای جلسه "کامپوزیتهای بایو " با هم آشنا شوند.</p>
<p>ساعت 2 بعد از ظهر</p>
<p>ارائه ام ساعت 11 بود. به خیر گذشت. بهترین قسمت صبح دیدن " اَلِخاندرینا " بود. ارائه اش قبل از من بود . دوساعت بیشتر وقت نداشتیم که همه آنچه  که توی این دو سال ، تغییر کرده است  را رد و بدل کنیم. هنوز "دلوار" کار می کند، یک سالی است با"جف " دوست شده  و قرار است آمریکا بماند . هیجان زده از برنامه ریزیهایشان و اینکه قرار است دنبال کار بگردد و آمریکا ماندنی شده است ، می گوید و من فکر میکنم " اَلِ" ، " اَلِ" ای که نمی خواست آرژانتین را ترک کند. اصرار می کند که حتما بهشان سر بزنیم و من فکر می کنم چه خوب که آمریکاست، اینجوری به هم نزدیکتریم.</p>
<p>بعد از خداحافظی از " اَلِ" و خوردن ناهار در یک بافه ، میرویم هتل . ممفیس ، شهری با جمعیت غالب سیاه پوست. ساعات کار  رستورانها خیلی جالب است. اغلبشان، ناهار دوساعت باز است . دوباره تعطیل می شوند و شب برای  3-4 ساعتی باز می شوند.</p>
<p>شب قرار است برویم مهمانی اختتامیه کنفرانس  و بعد گشتی بزنیم در شهر "الویس پرسلی".</p>
<p>ساعت 11:30 شب</p>
<p>خیابان "بِیل"  ممفیس، جای دیدنی است . پر از بارهایی که کنار خیابان دکه زده اند و "BIG ASS BEER" می فروشند با مردانی با کتهای چرم که کنار موتور سیکلتهایشان آبجو می خورند.</p>
<p>مدل یک  نقاش خیابانی شدم  که پروفایلم را با گچ بکشد . تخفیف ویژه  داد  برای نقاشی و من سوغاتم را از ممفیس، شهر موسیقی بلو و راک  پیچیده در مقوا، خریدم.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[VIP treatment]]></title>
<link>http://sarmaii.wordpress.com/?p=174</link>
<pubDate>Wed, 10 Sep 2008 02:56:37 +0000</pubDate>
<dc:creator>ماهی</dc:creator>
<guid>http://sarmaii.fa.wordpress.com/2008/09/10/vip-treatment/</guid>
<description><![CDATA[8 سپتامبر  ساعت 12:45 ظهر
گمرک آمریکا در وینیپگ. نشسته ام ر]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>8 سپتامبر  ساعت 12:45 ظهر</p>
<p>گمرک آمریکا در وینیپگ. نشسته ام روبروی عکس خندان بوش و دو تا آقای خندان دیگر که فکر کنم وزیر دفاع آمریکاو کانادا باشند(؟) قیافه بوش واقعا خنده دار است. شیطنت احمقانه ای که حتی در حالت جدی هم دارد.   بازرس  گمرک دارد با  امیر مصاحبه می کند،البته بیشتر به بازجویی شبیه است، بعدش نوبت من است. آقای مصاحبه کننده سیاه پوست است و این به من دلگرمی بی دلیلی می دهد که فرآیند آسانتر خواهد بود در مقایسه با دفعه قبل که بازجوی گنده سفید پوست ، اتاق خالی با دیوارهای سفید و دوربین گوشه  اتاق ، عجیب دلهره آور بود. هر چند که تلاش می کرد دلگرممان کند که وظیفه اش است و چاره ای ندارد جز بازجوییهای احمقانه و پرسیدن همه جزئیات زندگی ما.</p>
<p>9 سپتامبر ساعت 5:45 صبح،ا فرودگاه اورلاندو</p>
<p>برای رد شدن از بخش امنیتی  فرودگاه توی صفیم. خانم بازرس بعد از دیدن پاسپورت ما، چند دقیقه ای پشت کاغذی که دور گردنش آویزان است را برسی می کند و بعد روی کارت پروازمان علامت "AC&#38; *SSS*09"  می کشد و  می گوید شما باید از بخش بازرسی ویژه رد شوید. خانم دیگری را صدا می زند ، او با کارت پروازهایمان به دست، ما را به اول صف طولانی بازرسی ،راهنمایی می کند، به نگهبان آنطرف اشاره می کند دو تا مخصوص وارد شده اند، احساس می کنم صورتم داغ شده است.</p>
<p>بازرسی ویژه عبارت است از بازرسی بدنی و بعد هم بازرسی کیف و کفش با یک دستمال مخصوص. در عمرمان یک بار هم VIP شدیم،VIP  مخصوص تروریستها یا بهتر است بگویم مظنون به تروریست بودن.</p>
<p>امیر می گوید در فرودگاههای آمریکا همین برنامه است و من فکر می کنم چه تقارنی که ما در ایام یازده سپتامبر که اینها حس وطن محافظت کنی شان قلمبه شده است، آمدیم اینجا.به ایرانی بودنم فکر می کنم، واقعیتی که گاهی دردسر ساز است و اخیرا و این ور دنیاشاید بیشتر . احساساتم را می کاوم. نه افتخاری است و نه انزجاری انگار.</p>
<p>9 سپتامبر ساعت 11:30 صبح ، ممفیس، تنسی</p>
<p>بالاخره رسیدیم به ممفیس، پرواز اورلاندو به ممفیس، 2ساعتی تاخیر افتاد، انگار یکی از کامپیوتر های کنترلی  هواپیما روشن نمی شد. بعد از اینکه سوار شدیم، خلبان فهمید ،  فکر می کردند قضیه سریع درست می شود ،اما دو ساعتی طول کشید . کتاب "همه می میرند" سیمون دوبوار دستم است ، می خوانم.  از آن دست کتابهایی نیست که بتوانی پیوسته بخوانی ، چند خطی می خوانم ، فکر می کنم به "رژین" و حرصش برای جاودانه شدن. "جاودانگی! . ترسناک است . وقتی می خواهی جاودانه شوی، برای آیندگان زندگی می کنی. خودت را از دریچه نگاه آنها می بینی. می خواهی همیشه بهترین باشی. فیلتر می گذاری برای احساساتت که همیشه در بهترین حالت ظاهر شوند که مبادا در برابر آیندگان شرمنده ات کنند. جمع زندگیها، زمانهای طولانی میشود ارزشی برتر بر یک زندگی بر یک لحظه." جملاتی است که توی سررسیدم گوشه ای می نویسم .</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[تکه پاره]]></title>
<link>http://sarmaii.wordpress.com/?p=170</link>
<pubDate>Mon, 08 Sep 2008 01:00:25 +0000</pubDate>
<dc:creator>ماهی</dc:creator>
<guid>http://sarmaii.fa.wordpress.com/2008/09/08/%d8%aa%da%a9%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d9%87/</guid>
<description><![CDATA[===  می خواهی یک چیزهایی بنویسی ، بعد قلم و کاغذ بر می دار]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>===  می خواهی یک چیزهایی بنویسی ، بعد قلم و کاغذ بر می داری که بنویسی . نه! نمیشه ! انگار باید بشینی پشت این مونیتور و این خرت و خرت کامپیوتر و تیک و تیک کیبورد که نوشتنت بیاد . یک زمانی رضا قاسمی نوشته بود که وبلاگ نویسی نویسنده رو میذاره پشت ویترین و همه اید ه های کوچیکش رو بقیه می فهمن قبل از اینکه بشه یک اثر هنری . یک چیزی البته با این مضمون.</p>
<p>== خودم یک کامنت به خودم بدم : حالا دیگه من شدم نویسنده و اینجا هم شد ویترین ایده و ابتکار. این "اوباما" هم شده منتور ما ، که هر کار خواسته باشیم می تونیم بکنیم و این حرفهای خود شارژ کن و از خود تشکر کن ِ امید دهنده.</p>
<p>== "ترومن شو" رو حتما دیدید. دوست دارید ترومن باشید؟ این روزها داستانش تو ذهنم می چرخه.</p>
<p>==  یکی از برنامه های تلویزیون هست که اساسا آن روی من رو به شدت میاره بالا. یک آقایی با دوستان و بر و بچه های همکار ساختمان سازش راه می افته ، یک خونواده رو پیدا می کنه که خونه درست حسابی ندارند یا دارند و دوست دارند بزرگتر باشه کلا شرایط سختی دارند، اینا میرند براشون یک قصر می سازند. روند ساختن خونه شونِ که اذیت می کنه. این آقاهه حتما یک مصاحبه ای با تک تک اعضا  می کنه و اشکشون رو در میاره که چقدر بدبختن و چه سختیهایی کشیدند. از خیر بچه کوچیک ها هم نمی گذره ، به زور اشکشون رو در میاره حتی شده از شوق دیدن قصر جدید باشه. ای  از هر چه کار نمادین است حالم بد می شود.</p>
<p>== رییس تحصیلات تکمیلی دانشکده مون ایرانیه ، مقاله های من رو توی همسفر میخونه، خوشش اومده. پیشنهاد داده که برای news letter دانشکده  مطلب بنویسم . ریشه یابی تبختر ما هم به پیشنهاد این آقا بر می گرده انگار.</p>
<p>== بعضی وقتها میدونی یک چیزی رو نمی خوای مطمئنی نمی خوای . اما مشکل اینجاست که نمی دونی چی می خوای  یا نمی تونی،  بیشتر به بهانه جویی بچه گونه می مونه یا چی؟</p>
<p>==<a href="http://winnipeglovehate.blogspot.com/"> این فوتو بلاگ</a> را هم سری بزنید. عکسهای قشنگی از وینیپگ داره. نمیدونستم مناظری که خیلی عادی از کنارشون رد میشم ، اینقدر قشنگند. در یک حرکت نمادین می شه اینجا گفت "چشمها را باید شست"  و از این دست حرفها  .</p>
<p style="text-align:right;">== سرگرمی شبهایمان شده رقابتهای انتخاباتی آمریکا ، سی ان ان هم تمام تلاش را برای سلبراتیزیشن ( سلبریتی نمودن) پالیتیک  انجام می دهد و ما هم نهایت تشکر را ازشان می کنیم.</p>
<p style="text-align:right;">== صدای شهرام ناظری،مخمور و ملنگ ، رو به ایوان و کتابخانه در جمع دوستان از جان گرامی تر ، خاطره ای که گاه چشمهایم را می بندم و لذت می برم از گرمایش  وقتی یادگاریتان را می شنوم.  متشکرم.</p>
<p style="text-align:right;">
<p style="text-align:right;">
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[فرهنگ خیانت ]]></title>
<link>http://hendavi.wordpress.com/?p=5</link>
<pubDate>Tue, 03 Jun 2008 10:54:27 +0000</pubDate>
<dc:creator>hendavi</dc:creator>
<guid>http://hendavi.fa.wordpress.com/2008/06/03/%d9%81%d8%b1%d9%87%d9%86%da%af-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%86%d8%aa/</guid>
<description><![CDATA[نمی دونم تا حالا به اهنگ هایی که اینروزا تو اینترنت برا]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>نمی دونم تا حالا به اهنگ هایی که اینروزا تو اینترنت برای داونلود گذاشتن دقت کردین همه از ترک کردن خیانت حرف می زنن این بی دلیل نیست چون اگه دقت کرده باشین اکثر دخترا وپسرا براشون خیانت کردن و پیچوندن  نوعی افتخار هستش کسایی که چون می ترسن ترفه مقابلشون بره. قول ازدواج می دن و جالب تر این اینه که اکثرا خانواده مثلا مادر  وارد معرکه میشن . اما از اون جایی که چشم مردم سیر نمیشه اینجا تراژدی خیانت رقم می خوره تازه بدتر از اونم اینه که رک و راست نه گفته نمیشه و باز هم ادامه .</p>
<p>خوب این جور مواقع آسیب خیلی هم حاد نیست اما وقتی کسی که عادت کرده به خیانت کردن ازدواج کنه وای به حال شریک زندگیش نا گفته پیداست که اون زن یا مرد حق خودش می دونه روابط خارج از حیطه زناشویی داشته باشه و در کل فضای خانواده مسموم میشه .</p>
<p>شاید یکی از دلایل افزایش طلاق این خیانت ها باشه اما چیزی که مسلم تو ۵ سال آینده از این نوع خیانت ها تو خانواده ها بیشتر خواهیم شنید چون همین الان افراد زیادی مشغول تمرین و یاد گرفتن فرهنگ خیانت هستن .</p>
<p>توصیه می کنم به <a href="http://www.mardoman.com/family/wfcheat.aspx">اینجا</a> هم یه نگاهی بندازین.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[استکهلم 1]]></title>
<link>http://sarmaii.wordpress.com/?p=137</link>
<pubDate>Mon, 02 Jun 2008 11:47:18 +0000</pubDate>
<dc:creator>ماهی</dc:creator>
<guid>http://sarmaii.fa.wordpress.com/2008/06/02/%d8%a7%d8%b3%d8%aa%da%a9%d9%87%d9%84%d9%85-1/</guid>
<description><![CDATA[از متروی Morby  centrum  که پیاده می شوم احساس آشنایی می کنم. ش]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;">از متروی Morby  centrum  که پیاده می شوم احساس آشنایی می کنم. شبیه متروی تهران است. البته با شلوغی چندین برابر کمتر. شاید به خاطر این است که چند سالی است مترو سوار نشده ام. یعنی دقیقا از وقتی که از ایران آمده ام. از پله های مترو بالا می روم . KTH، دانشگاه صنعتی استکهلم  روبرویم است. محوطه ای پر از درخت و هوایی که دقیقا به اندازه گرم است با اندازه باد مناسب. هوایی که در وینیپگ جزء عحایب است.</p>
<p style="text-align:right;">از سر بالایی ورودی بالا می روم  و دنبال ساختمان F  می گردم. ساختمان های قرمز پنهان شده پشت درختان .  دانشگاه شریف یادم می آید و روز اولی که از راه وردی برای ثبت نام می رفتم و جقدر آن راه طولانی بود. به خودم نهیب می زنم "بی خیال نوستالژی شو" . راهنماهای بین راه، پیدا کردن ساختمان F را ساده می کند. تگ اسمم با برنامه کنفرانس و یک عالمه خرده ریزه های دیگر را می گیرم و راه می افتم.  . بی هدف. فقط برای قدم زدن روی سنگفرشها و دیدن ساختمانهای قرمز و دانشجویانی که روی جمنها بی خیال دراز کشیده اند.</p>
<p style="text-align:right;">تصمیم گرفته ام فقط جلسات کامپوزیت های بایو را شرکت کنم. امروز بعد از ظهر و چهارشنبه تمام روز را در کنفرانس خواهم بود. ارائه ام  چهار شنبه  عصر است. پرزنتیشن ام هنوز کامل نشده . نشسته ام روی جمنهای دانشگاه با نقشه های شهر و دانشگاه و برنامه کنفرانس دو ر و برم. علی اگر اینجا بود از خواندن این همه نقشه تر و تازه حسابی خوشحال میشد.</p>
<p style="text-align:center;">
<p style="text-align:center;"><a href="http://sarmaii.files.wordpress.com/2008/06/img_2288.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-138 aligncenter" src="http://sarmaii.wordpress.com/files/2008/06/img_2288.jpg?w=300" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
<p style="text-align:center;">KTH</p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://sarmaii.files.wordpress.com/2008/06/img_2291.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-139 aligncenter" src="http://sarmaii.wordpress.com/files/2008/06/img_2291.jpg?w=300" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://sarmaii.files.wordpress.com/2008/06/img_22934.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-145" src="http://sarmaii.wordpress.com/files/2008/06/img_22934.jpg?w=300" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
<p style="text-align:center;">
<p style="text-align:center;">
<p style="text-align:center;">
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[سخت يا آسون]]></title>
<link>http://hendavi.wordpress.com/?p=4</link>
<pubDate>Fri, 30 May 2008 19:57:15 +0000</pubDate>
<dc:creator>hendavi</dc:creator>
<guid>http://hendavi.fa.wordpress.com/2008/05/30/%d8%b3%d8%ae%d8%aa-%d9%8a%d8%a7-%d8%a2%d8%b3%d9%88%d9%86/</guid>
<description><![CDATA[يه نكته در كه در مورد دانشجو هاي كامپيتر صادق و من هم تا ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>يه نكته در كه در مورد دانشجو هاي كامپيتر صادق و من هم تا يه زماني جزو اون دسته بودم بي انگيزگيه مثلا ميشنن و با خودشون ميگن خوب من يه دانشجوي كامپيترم مثلا فيزيك به چه درد من مي خوره يا از اين دست صحبت ها .واقعيت اينه كه من  كسايي كه مي خوان وارد دنياي  كامپيتر بشن به دو دسته تقصيم مي كنم 1. اونايي كه اشنا دارن يا از يه جايي تونستن خودشونو تحميل كنن مثله نوشتن نرم افزار يا مدارك اي تي 2.كسايي مثل من شما كه تو شهراي كوچيك هستيم وقتي كسي كار يو به ما سفارش ميده از ما نمونه كار نمي خواد بلكه اون به شما بايد بگه يا بدونه كه شما مهندس هستين ولو اينكه  كه چيزي حاليتون نباشه.</p>
<p>مطمئنا براتون پيش مده پيش كسي كه چيزي حاليش نيست واستادين ولي چون اون مدركش از شما بالاتر بوده ................... اره ديگه . هنوز تو كشور ما كار و فرهنگ كامپيتر جا نيفتاده . پيشنهاد من به شما اينه كه درسارو خوب پاس كنيد نزاريد اونايي كه حتي بلد نيستن عكس دسكتاب عوض كنن از شما جلو بيفتن  اين جوري يه كشور از شر مهندساي قلابي نجات ميدين .</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[روزمره]]></title>
<link>http://sarmaii.wordpress.com/2008/04/27/128/</link>
<pubDate>Sun, 27 Apr 2008 17:04:00 +0000</pubDate>
<dc:creator>ماهی</dc:creator>
<guid>http://sarmaii.fa.wordpress.com/2008/04/27/128/</guid>
<description><![CDATA[1- کم پیدا شدم میدونم ، چهار هفته پیش علی لپ تاپ رو با خود]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>1- کم پیدا شدم میدونم ، چهار هفته پیش علی لپ تاپ رو با خودش برده بود تورنتو،من بودم و یک عالمه وقت خالی بدون اینترنت. خیلی خوب بود. آدم احساس می کنه زندگی واقعی تر می شه. الان هم نمی دونم دیگه نمی کشه زیاد اینترنت. مخصوصا که کار پروژه هم در قسمت شدیدا تجربیه. من هم که از 8 صبح تا5 عصر از آزمایشگاه طبقه دو به آزمایشگاه طبقه چهار در حال دویدنم. اینه که ما یک مدت مفقود شدیم. گفتیم بیایم خاک وبلاگ رو بگیریم و یک سلامی عرض کنیم. البته واسه اینکه زیاد خاک نخوره هفته پیش یک چند تا پست بیات گذاشتم:)</p>
<p>2- کار مسافرت و بلیط و رزرو هتل و اینا تموم شد . و من در حال بشکن زدن هستم.دانشجو بودن هیچیش حال نده کنفرانسش حال میده. فکر کنم آخرهای می وبلاگ نویسی م زیاد شه. می خوام یک سفر نامه حسابی از سفرم بنویسم. 6 روز استکهلم خواهم بود و 4 روز پاریس. الان یک کم دلشوره دارم ته دلم از اونایی که وقتی همه چی درست پیش میره ،میگیری.</p>
<p>3- جاتون خالی دو هفته پیش یک آخر هفته جهنمی داشتیم. یکی نیست بگه کار داوطلبی چیه که جنگ و دعواش باشه. این یومیسا بازی علی تموم شه ما زندگی کنیم. طرف خوبش هم این بود که رفتیم شهر portage La Pariar رو دیدیم. انگار همه شهرهای کوچیک شبیه هم هستند . مغازه های کوچیک ، دیوارهای کوتاه. بزرگترین و شیک ترین مغازه اش تیم هورتون بود. یک خیابون اصلی داشت و تمام فرعی ها به بیابون ختم میشد. یک هتل کوچیک داشت که پایینش یک بار و رستوران بود . یک شب اونجا موندیم. همه توی بار هم رو می شناختند و ما فقط غریبه بودیم.</p>
<p>4- خوراک خوان گوگلم به شدت کاهش پیدا کرده. 4-5 تا دوستای ایران که فقط حال و احوالشون رو بدونم هستند بقیه هی به مرور زمان کم شدند. دو سه تا هم از وبلاگهایی که مطالب جالبی می نویسند. دیگه از وبلاگستان و وبلاگ بازی زیاد دور شدم. تازه فهمیدم این نوشته سیبیل خیلی سر و صدا کرده و ملت دارن میزنن تو سر و کله هم که چرا زنها از تجربیات جنسی شون نوشتن. ندیدم که کی ها چی نوشتند . شاید اگه اونوقت می فهمیدم خودم هم می نوشتم. نمی فهمم مگه وبلاگ صفحه شخصی آدمها نیست خوب هر کی هر چی دوست داره می نویسه. دمتون گرم هر چی نوشتین خانومهای محترم، همین که زدین زیر ناموس جمعی وبلاگستان خیلی کاره.</p>
<p>5- در راستای کاهش وبلاگ خوانی و اینترنت بازی ،خوب آدم وقتش رو باید یک جوری بگذرونه دیگه، اینه که پاتوق جدید شده IQ"S کافی شاپ دانشگاه که از ساعت 5-6 عصر برنامه فوتبال دستی اش با جمع علاف دوستان به راهه. دیشب تا ساعت 10 فوتبال دستی بازی می کردیم و من الان کف دستم کبود شده .</p>
<p>6- فیلم the other boleyn girl رو ببینید. قشنگ بود داستان جدا شدن انگلیس از کلیسای کاتولیک رو نشون میده. البته به قول یکی از دوستان موضوع اصلی فیلم راجع به زن دوستی پادشاه هنری ه.</p>
<p>برای خنده هم forgetting Sarah  فیلم کمدی خوبیه.</p>
<p>7- این پستم خیلی چیزی(cheesy) شد یک چیزی توی مایه های کشک خودمون. شرمنده بهتره دیگه چیزش رو زیاد نکنم و همینجا تمومش کنم:).</p>
]]></content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>
