<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>درباره-ی-مشاهیر &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/درباره-ی-مشاهیر/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "درباره-ی-مشاهیر"</description>
	<pubDate>Fri, 10 Oct 2008 20:06:14 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[آثار جلال آل احمد(1)]]></title>
<link>http://gonbademina.wordpress.com/?p=123</link>
<pubDate>Thu, 31 Jan 2008 09:28:40 +0000</pubDate>
<dc:creator>مینا حسنی</dc:creator>
<guid>http://gonbademina.fa.wordpress.com/2008/01/31/%d8%a2%d8%ab%d8%a7%d8%b1-%d8%ac%d9%84%d8%a7%d9%84-%d8%a2%d9%84-%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af1/</guid>
<description><![CDATA[ 
از دیدگاه قالب و کالبد نوشته‌های آل احمد به دو دسته‌]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p dir="rtl">از دیدگاه قالب و کالبد نوشته‌های آل احمد به دو دسته‌ی جدا از هم تقسیم می‌شود:</p>
<p dir="rtl">الف) گزارش‌ها و مقاله‌ها</p>
<p dir="rtl">ب) قصه‌ها.</p>
<p dir="rtl">می‌توان مورد الف را نیز به سه بخش:</p>
<p dir="rtl">1) گزارش</p>
<p dir="rtl">2) سفرنامه‌های جغرافیایی و سیاسی</p>
<p dir="rtl">3) مقاله‌های تربیتی و آموزشی</p>
<p dir="rtl">تقسیم کرد. برای نمونه «اورازان»، «تات نشین‌های بلوک زهرا» و «درّ یتیم جزیره‌ی خارک»، گزارش‌های مشاهده‌ای و «خسی در میقات»، «سفرنامه‌ی روس» و «سفر به ولایت عزرائیل» سفرنامه‌ی جغرافیایی و سیاسی و «هفت مقاله»، «سه مقاله‌ی دیگر»، «غرب زدگی»، «کارنامه‌ی سه ساله»، «ارزیابی شتابزده»، «یک چاه و دو چاله» و «در خدمت و خیانت روشنفکران»، از نوع مقاله‌های تربیتی و آموزشی است.</p>
<p dir="rtl">در قصه نویسی نیز می‌توان کارهای جلال را با توجه به قالب آنها به سه دسته تقسیم کرد:</p>
<p dir="rtl">الف) داستان‌های نیمه بلند که بیشتر شبیه به رمان است؛ مانند «مدیر مدرسه» و «نفرین زمین».</p>
<p dir="rtl">ب) داستان‌ها کوتاه که به شکل مجموعه داستان چاپ شده‌است؛ مانند: «پنج داستان»، «دید و بازدید»، «از رنجی که می‌بریم»، «زن زیادی» و «سه تار». این نوع آثار جلال از سبک واقع گرایی برخوردار است.</p>
<p dir="rtl">ج) داستان‌های تمثیلی: در بررسی کالبد و ویژگی‌های داستان‌های جلال، گاهی به داستان‌های تمثیلی هم بر‌می‌خوریم؛ آثاری مثل: « داستان کندوها» و«نون والقلم».</p>
<p dir="rtl">او همچنین در دوران فترت کارهای سیاسی خود، به قصد یادگیری و تمرین زبان خارجی، دست به ترجمه‌ی آثاری از «آندره ژید»، «کامو»، «سارتر» و «داستایوفسکی» و ... می‌زند که از آن جمله است: «قمارباز»، «بیگانه»، «سوء تفاهم»، «دست‌های آلوده»، «بازگشت از شوروی»، «مائده‌های زمینی»، «کرگدن»، «عبور از خط» و «تشنگی و گشنگی».</p>
<p dir="rtl">روی هم رفته در پیکر تراشی نوشته‌ها باید بگوییم که او در سبک و سیاق نویسندگی به شدت تنوع طلب بوده و قالب‌های مختلفی را به کار گرفته است. این مسأله به زعم برخی، نشان دهنده‌ی وسعت مشرب هنری و نگاه او به ادبیات و نوشتن است و به عقیده‌ی برخی دیگر او را از مقام یک نویسنده‌ی خوب و توانا به ژورنالیستی تبدیل می‌کند که هر از چند گاهی با توجه به فضای زمان و روزگارش، سبک نوشتاری تازه‌ای را تجربه می‌کند تا از موج حوادث و دایره‌ی وقایع آنقدرها هم به دور نباشد.</p>
<p dir="rtl">&#160;</p>
<p dir="rtl"><font color="#008000">در آینده گزارش‌ها (تک نگاری‌ها) ی او را معرفی خواهم کرد.</font></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[جلال آل قلم(2)]]></title>
<link>http://gonbademina.wordpress.com/2007/12/16/%d8%ac%d9%84%d8%a7%d9%84-%d8%a2%d9%84-%d9%82%d9%84%d9%852/</link>
<pubDate>Sun, 16 Dec 2007 08:33:37 +0000</pubDate>
<dc:creator>مینا حسنی</dc:creator>
<guid>http://gonbademina.fa.wordpress.com/2007/12/16/%d8%ac%d9%84%d8%a7%d9%84-%d8%a2%d9%84-%d9%82%d9%84%d9%852/</guid>
<description><![CDATA[&nbsp;
دکتر شریعتی می‌گوید: «من برآنم که در سبک نویسندگی ا]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">&#160;</p>
<p align="justify" dir="rtl">دکتر شریعتی می‌گوید: «من برآنم که در سبک نویسندگی امروز ما یکی رمانتیسم اروپایی است که از طریق ترجمه‌ها زبان ما را مشخص کرده‌است و دیگری قلم آل احمد است؛ چنانکه بسیار نوقلمان را دیده‌ام که به سبک جلال‌آل‌احمد به جلال‌آل‌احمد تاخته‌اند و سبک نویسندگی و افکار و آثار او را به باد انتقادهای تند و تیز گرفته‌اند و در این حال آگاه و ناآگاه تحت تأثیر شدید و شگفت او بوده‌اند... . کار او از «تأثیر» گذشته و در زمینه‌ی بسیار وسیعی به «تقلید» کشیده است تا بدانجا که میزان و نوع تأثیر تارزان را بر بچه‌های کوچه به‌یاد‌می‌آورد. تقلیدهایی تا این حد اغراق‌آمیز و ناهنجار و مشمئز کننده نشان می‌دهد که قلم آل احمد توانسته‌است در نثر نو و نیز نویسندگان جدی و آثار قابل اعتنای ادبی معاصر نیز اثری بر جای گذارد...»<a name="_ftnref1" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftn1" title="_ftnref1">[1]</a>.</p>
<p align="justify" dir="rtl">نثر آل احمد ضمن شتابزدگی و تأثیر‌گذاری، فشرده و عصبی و غیر دقیق است؛ این نثر با نثر خواب‌آاور رایج در زمان او تفاوت‌های اساسی دارد. نثری‌است بی‌پروا، اما غیر داستانی که به کار گفتگوهای عجولانه و خشم‌آلود... می‌آید. قسمت عمده‌ی نفوذ آل احمد در ادبیات معاصر هم ناشی از زبان ویِژه‌ی اوست. زبانی که گهگاه مضمون‌های ضعیف را به شکلی آبرومندانه ارائه می‌کند. پرویز زاهدی نثر او را اینگونه توصیف می کند: «نثری زنده و مارافسا، روشن و پیچیده به دور طنابی که نیت نویسنده را تا بن چاهی می‌غلطاند و به آب می‌رساند. به زلالی جرعه‌هایی که مقطّع می‌توان نوشید و رفع تشنگی کرد و گاه عکس خود را در آن بازیافت و چون لرزه‌ی این آینه‌ی شکسته را دمی به نظاره بنشینی، ناغافل لبخند منیر زیر پوسته‌ی آب ترا می‌شکفد، مست می‌کند و همان دم که مدهوش می‌کند، همان دم بیدار می‌کند...»<a name="_ftnref2" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftn2" title="_ftnref2">[2]</a> [منکه چیز زیادی از این توصیف نفهمیدم، شما اگر می‌فهمید به من هم بگویید]</p>
<p align="justify" dir="rtl">به زعم خیلی‌ها، جلال آل احمد در نوشته‌های خود از بحران و درد خبر می‌داد. تماشای زشتی‌ها به لرزه‌اش می‌انداخت ولی باز به آن نگاه می‌کرد؛ آنهم ژرفکاو و دقیق. از آن دسته از نویسندگان زیبا نویس(؟؟؟!!!) هم نبود که نوشتن را پلکانی می‌کنند برای پیشرفت فردی. اهل طرف گیری بود. رو در رو می‌ایستاد. رک و راست نقص‌ها را می‌گفت و عیب روشنفکران و هنرمندان را بازگو می‌کرد. رسوایی‌ها را آفتابی می‌کرد. از فرنگی مآبی بیزار بود و ...<a name="_ftnref3" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftn3" title="_ftnref3">[3]</a> . در مقدمه‌ای بر کتاب غرب زدگی‌اش نوشته‌اند: « او نه فقط به خاطر تعهدش با سایر نویسندگان هم‌عصر خود تفاوت دارد، بلکه به دلیل سبک نگارش بسیار شخصی که در نوشته‌هایش به کار می‌برد نیز از آنها فاصله می‌گیرد.»<a name="_ftnref4" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftn4" title="_ftnref4">[4]</a></p>
<p align="justify" dir="rtl"><font color="#ff6600">پی‌نوشت: در آینده به تدریج آثار جلال آل احمد را معرفی خواهم کرد.</font></p>
<p align="justify">&#160;</p>
<hr SIZE="1" width="33%" align="left" />
<p align="justify" dir="rtl"><a name="_ftn1" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftnref1" title="_ftn1">[1]</a>  مجموعه آثار35، دکتر شریعتی، ص 83-86 .</p>
<p align="justify" dir="rtl"><a name="_ftn2" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftnref2" title="_ftn2">[2]</a>  جلال آل احمد در چشم و دل ما، پرویز زاهدی.</p>
<p align="justify" dir="rtl"><a name="_ftn3" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftnref3" title="_ftn3">[3]</a>  نقد آثار جلال آل احمد، عبدالعلی دستغیب، ص 9-10.</p>
<p align="justify" dir="rtl"><a name="_ftn4" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftnref4" title="_ftn4">[4]</a>  مقدمه‌ای بر غربزدگی جلال به زبان فرانسه، مترجمین دکتر مرتضی کتبی و حجت‌الله قره‌داغی.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[جلالِ آلِ قلم(1)]]></title>
<link>http://gonbademina.wordpress.com/2007/12/12/%d8%ac%d9%84%d8%a7%d9%84%d9%90-%d8%a2%d9%84%d9%90-%d9%82%d9%84%d9%851/</link>
<pubDate>Wed, 12 Dec 2007 18:17:28 +0000</pubDate>
<dc:creator>مینا حسنی</dc:creator>
<guid>http://gonbademina.fa.wordpress.com/2007/12/12/%d8%ac%d9%84%d8%a7%d9%84%d9%90-%d8%a2%d9%84%d9%90-%d9%82%d9%84%d9%851/</guid>
<description><![CDATA[&nbsp;
جلال نویسندگی را از شانزده - هفده سالگی شروع کرد؛ از]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">&#160;</p>
<p align="justify" dir="rtl">جلال نویسندگی را از شانزده - هفده سالگی شروع کرد؛ از همان سالهای آخر دارالفنون که با همکلاسانش «انجمن اصلاح» را درست کرده بودند و روزنامه دیواری داشتند. اولین اثرش، ترجمه‌ی«عزاداریهای نامشروع»، رساله‌ی کوچکی بود، تألیف حجت‌الاسلام آسید محسن عاملی و فقط شانزده صفحه داشت . او این کتاب را از زبان عربی به فارسی ترجمه کرد. نویسنده در این کتاب با دیدی کراهت‌آمیز به رسوم زنجیر‌زنی، شاخ حسینی(با قمه به سر زدن) و قفل بندی(قفل را با سنجاق و سیخ به پوست بدن آویختن) انتقاد کرده‌بود. حساب این جزوه را که بدون نام مترجم چاپ شده بود، جوانان پرشور و زورِ بازار در همان ماه اول انتشار رسیدند؛ همه را یکجا و چکی خریدند و آتش زدند. جلال هم دیگر هیچ وقت در‌صدد تجدید چاپ آن برنیامد. اانگار که بیخود به چاپ رسیده باشد.<a name="_ftnref1" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftn1" title="_ftnref1">[1]</a></p>
<p align="justify" dir="rtl">آل احمد در سال 1324 با چاپ داستان «زیارت» در مجله‌ی سخن، به طور رسمی به دنیای نویسندگی قدم گذاشت. شمس آل احمد می‌گوید: «اولین قصه‌ی کوتاهش را جلال پست کرده بود برای مجله‌ی سخن. هدایت<a name="_ftnref2" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftn2" title="_ftnref2">[2]</a> که مسئولیت انتخاب قصه‌های آن مجله را داشت، زیارت جلال را پسندیده بود و از جلال دعوت کرده بود تا به دفتر مجله برود و با آنان همکاری بیشتری داشته باشد.»<a name="_ftnref3" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftn3" title="_ftnref3">[3]</a></p>
<p align="justify" dir="rtl">نویسندگی برای جلال نوعی عادت بود و اعتقاد داشت که از این گذرگاه به رسالت و تعهدی که در خود احساس می‌کند نیز پاسخ می‌دهد. رمز بقا و جاودانگی او هم در همین خصیصه بود. نزدیکانش می‌گویند: او صبحهای خیلی زود را برای نوشتن انتخاب می‌کرد و گاهی ده ساعت در روز قلم می زد. در سفر و حضر و حتی در ایستگاه ترن، فرودگاه و هتلِ محل اقامت هم بیکار نمی‌ماند و چیز می‌نوشت. او قلم و کاغذ را بزرگترین اسلحه می دانست و می‌گفت: «قلم این روزها برای ما شده یک سلاح و با تفنگ اگر بازی کنی، بچه‌های همسایه هم که به تیر اتفاقی‌اش مجروح نشوند، کفترهای همسایه که پر خواهند کشید... و بریده باد این دست اگر نداند که این سلاح را کجا باید به کار برد.»<a name="_ftnref4" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftn4" title="_ftnref4">[4]</a></p>
<p align="justify" dir="rtl">از خصوصیات و ویِژگیهای آثار جلال وسواس در اصلاح عبارات و پاکنویس کردن دقیق آن است که کار حروف‌چین و کارگران چاپخانه‌ای را که آثار او را به چاپ می‌رساندند، آسان می کرد. به همین دلیل خیلی از حروف‌چینها مشتاق و داوطلب پذیرش نوشته‌های او بودند. نویسندگی زندگی او بود. او با این لذت زندگی می‌کرد. زندگی برای او دویدن بود، نوشتن بود.<a name="_ftnref5" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftn5" title="_ftnref5">[5]</a> خود او می‌گفت که اگر قلمی زده و سیاقی پیدا کرده، همه از برکت هم نفسی در روزگاری است که در خدمت و محضر عباس اقبال آشتیانی بوده است. او می‌گفت کار نوشتن بازی و بازیچه نیست؛ «کار زندگی و مرگ است و به همین دلیل به جان بسته است.»<a name="_ftnref6" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftn6" title="_ftnref6">[6]</a></p>
<p align="justify" dir="rtl">به تعبیر دکتر رضا براهنی «لحن تا حدی شناسنامه‌ی شخصیت است.»<a name="_ftnref7" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftn7" title="_ftnref7">[7]</a> و گروهی اصلا لحن را شاخص شخصیت دانسته‌اند. این تعریف در مورد جلال و نثر او نیز صادق است؛ نثر او کاملا نشانگر شخصیت عصبی، آشتی‌ناپذیر و مقاوم اوست. همسرش، سیمین دانشور، در این باره می‌گوید: «من که زن جلال آل‌احمد هستم، او را از نوشته‌هایش جدا نمی‌کنم و نه تنها به عنوان یک مرد، بلکه به عنوان مردی که نویسنده است می‌شناسم. اینگونه شناسایی بیشتر به این علت است که جلال خیلی به نوشته‌هایش شبیه‌است؛ یعنی سبک جلال خود اوست. اگر جلال در نوشته‌هایش تلگرافی، حساس، دقیق، تیزبین، خشمگین، افراطی، خشن، صریح و صمیمی، منزه طلب و حادثه آفرین است، اگر کوشش دارد خانه‌ی ظلم را ویران کند، اگر در نوشته‌هایش میان سیاست و ادب و ایمان و کفر، اعتقاد مطلق و بی اعتقادی در جدال است، در زندگی روزمره نیز همینطور است.»<a name="_ftnref8" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftn8" title="_ftnref8">[8]</a></p>
<p align="justify">نثر آل احمد یک پرش بی‌سابقه در شکل نثر است. پرش به سوی هیجان از سکوی تمام نیروهای ابتدایی زبان. آل احمد گاهی طوری تند خیز بر‌می‌دارد که تا چند لحظه آدم نمی‌فهمد که چه می‌خواهد بگوید. در این قبیل موارد، مثل آکروباتی است که پس از خیز برداشتن و کله معلق شدن سریع در هوا، آدم ناشی را به این فکر می‌اندازد که ممکن است به جای آنکه روی دو پا به زمین برسد، با سر به روی سنگها بیفتد و متلاشی شود. ولی او راحت به سوی زمین برمی‌گردد.<a name="_ftnref9" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftn9" title="_ftnref9">[9]</a> نثر شتابزده و در عین حال منسجم و سخت دلنشین او با سکانسها و ترنمهای مخصوص خود در حوزه‌ی فکری هیچ نویسنده‌ی دیگری مشاهده نشده، به طوری‌که شیوه‌ی کار او در نویسندگی، به روش و مکتبی استوار تبدیل می‌شود که پیروان فراوانی را به دنبال داشته و دارد... و اساساً اسلوب نویسندگی جلال استوانه‌ی تحول در قلمرو تاریخ تطور نثر فارسی در قرن اخیر به حساب می آید.<a name="_ftnref10" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftn10" title="_ftnref10">[10]</a></p>
<p align="justify">ادامه دارد...</p>
<p align="justify">مطالب مرتبط: <a href="http://gonbademina.wordpress.com/2007/12/02/%d8%ac%d9%84%d8%a7%d9%84-%d8%a2%d9%84-%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af1/">جلال آل احمد(1)</a> و <a href="http://gonbademina.wordpress.com/2007/12/03/%d8%ac%d9%84%d8%a7%d9%84-%d8%a2%d9%84-%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af2/">جلال آل احمد(2)</a></p>
<hr SIZE="1" width="33%" align="left" />
<p align="justify" dir="rtl"><a name="_ftn1" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftnref1" title="_ftn1">[1]</a>  آثار جلال از چشم برادر، شمس آل احمد، ص 21.</p>
<p align="justify" dir="rtl"><a name="_ftn2" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftnref2" title="_ftn2">[2]</a>  صادق هدایت.</p>
<p align="justify" dir="rtl"><a name="_ftn3" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftnref3" title="_ftn3">[3]</a>  همان.</p>
<p align="justify" dir="rtl"><a name="_ftn4" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftnref4" title="_ftn4">[4]</a>  جلال اتشفشان خاموش، محمود نیکویه.</p>
<p align="justify" dir="rtl"><a name="_ftn5" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftnref5" title="_ftn5">[5]</a>  نون والقلم، مهدی رستگار.</p>
<p align="justify" dir="rtl"><a name="_ftn6" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftnref6" title="_ftn6">[6]</a>  مجله‌ی دانش و هنر، ص 30.</p>
<p align="justify" dir="rtl"><a name="_ftn7" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftnref7" title="_ftn7">[7]</a>  قصه نویسی، رضا براهنی، ص 327.</p>
<p align="justify" dir="rtl"><a name="_ftn8" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftnref8" title="_ftn8">[8]</a>  شوهر من جلال، سیمین دانشور(به تقل از یادنامه‌ی جلال آل احمد)، ص 79-80.</p>
<p align="justify" dir="rtl"><a name="_ftn9" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftnref9" title="_ftn9">[9]</a>  رضا براهنی، قصه نویسی، ص 494.</p>
<p align="justify" dir="rtl"><a name="_ftn10" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftnref10" title="_ftn10">[10]</a>  جلال آل‌احمد در آینه‌ی آثارش، ایرج کاظمی.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[جلال آل احمد(2)]]></title>
<link>http://gonbademina.wordpress.com/2007/12/03/%d8%ac%d9%84%d8%a7%d9%84-%d8%a2%d9%84-%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af2/</link>
<pubDate>Mon, 03 Dec 2007 17:43:43 +0000</pubDate>
<dc:creator>مینا حسنی</dc:creator>
<guid>http://gonbademina.fa.wordpress.com/2007/12/03/%d8%ac%d9%84%d8%a7%d9%84-%d8%a2%d9%84-%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af2/</guid>
<description><![CDATA[&nbsp;
او از 20 تا 24 سالگی در حزب ماند و به علت فعالیت خوب، م]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">&#160;</p>
<p align="justify" dir="rtl">او از 20 تا 24 سالگی در حزب ماند و به علت فعالیت خوب، مداوم و پیگیرانه‌اش در حزب، عهده‌دار مسئولیتهای مهمی شد. خودش در این باره می‌گوید: «درحزب توده در عرض چهار سال از صورت یک عضو ساده به عضویت کمیته‌ی حزبی تهران رسیدم و نمایندگی کنگره ... و از اوایل 1325 مأمور شدم زیر نظر طبری «ماهنامه مردم» را راه بیاندازم که تا هنگام انشعاب 18 شماره‌اش را درآوردم. حتی شش ماه مدیر چاپخانه‌ی حزب بودم».<a name="_ftnref1" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftn1" title="_ftnref1">[1]</a>‌ در نوروز 1324 برای افتتاح حزب توده و اتحادیه‌ی کارگران وابسته به حزب، به آبادان سفر کرد. در سال 1325 دوره‌ی ادبیات دانشسرای عالی را به اتمام می رساند و در سال 1326 همزمان با استخدام در اداره‌ی آموزش و پرورش و تدریس در مدارس تهران، تحت تأثیر خلیل ملکی و راهنماییهای او، به همراه ده تنِ دیگر از حزب جدا می‌شود. دلیل این انشعاب ظاهرا آن بوده است که صدای روسها را پشتِ درِ حزب می شنود و نمی تواند بپذیرد که یک حزب ایرانی، آلت دست کشور بیگانه باشد.</p>
<p align="justify" dir="rtl">در سال 1327 با خانم سیمین دانشور آشنا می‌شود و این آشنایی به ازدواج این دو، در سال 1328 می‌انجامد. سیمین دانشور می‌گوید: «جلال و من همدیگر را در سفری از شیراز به تهران در بهار سال 1327 یافتیم و با وجودی که در همان برخورد اول درباره‌ی وجود معادن لب لعل و کانِ حُسنِ شیراز در زمان ما شک کرد و گفت که تمام اینگونه معادن در زمان همان مرحوم خواجه حافظ استخراج شده است، باز هم به هم دل بستیم و ثمره‌ی این دلبستگی چهارده سال زندگی مشترک ماست<a name="_ftnref2" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftn2" title="_ftnref2">[2]</a>، در لانه‌ای که خودش تقریبا با دست خودش ساخته است. در این چهارده سال شاهد آزمونها، کوششها، فداکاریها، همدردیها، سرخوردگیها و نومیدیهای جلال بوده‌ام.»<a name="_ftnref3" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftn3" title="_ftnref3">[3]</a>... اما در این باره بشنوید از زبان جلال: «وقتی از اجتماع بزرگ دستت کوتاه شد، کوچکش را در چهاردیواری خانه می سازی، از خانه‌ی پدری به اجتماع حزب گریختن و از آن به خانه‌ی شخصی. و زنم سیمین دانشور است ... اهل کتاب و قلم و دانشیار رشته‌ی زیباشناسی و صاحب تألیف و ترجمه‌های فراوان<a name="_ftnref4" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftn4" title="_ftnref4">[4]</a> و در حقیقت نوعی یار و یاور این قلم که اگر او نبود چه بسا خزعبلات که بر این قلم آمده بود (و مگر نیامده بود؟). از سال 1328 به این‌ور هیچ کاری به این قلم منتشر نشده که سیمین اولین خواننده و نقادش نباشد.»<a name="_ftnref5" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftn5" title="_ftnref5">[5]</a></p>
<p align="justify" dir="rtl">او در سال 1329 با دکتر مظفر بقایی و خلیل ملکی در حزب زحمتکشان ایران فعالیت می کند. این حزب، زیر فشارِ اتهامات حزب توده که حتی کمک رادیو مسکو را با خود داشتتند، تاب چندانی نیاورد و منحل شد و آل احمد به ناچار سکوت کرد.</p>
<p align="justify" dir="rtl">در سال 1331 با خلیل ملکی «نیروی سوم» را تأسیس کرد و مدیریت تبلیعات آن را بر عهده گرفت. جلال در جریان قضیه‌ی ملی شدن صنعت نفت باز به سوی سیاست متمایل می‌شود و با گرداندن روزنامه‌های «شاهد» و «نیروی سوم» و مجله‌ی «ماهانه علم و زندگی» که مدیریتش را ملکی بر عهده دارد، مبارزات سیاسی خود را از سرمی‌گیرد.</p>
<p align="justify" dir="rtl">در اردیبهشت ماه 1332 به علت اختلاف نظر با رهبران نیروی سوم از آنها کناره می‌گیرد.<a name="_ftnref6" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftn6" title="_ftnref6">[6]</a> شمس آل احمد دلیل این کناره گیری را اینگونه توضیح می دهد: «... دلیلش به نظرم این بود که هم در حزب توده، هم در نیروی سوم، جلال رسید به آن جایی که این تمرکز یا سانترالیزم دمکراتیکی که در معتقدات حزب توده یا کمونیستها می‌گفتند هست، در عمل بدل شد به دیکتاتوری، به خفقان. هم در حزب توده‌ی دوره‌ی استالین و هم در حزب نیروی سوم این تجربه را احساس کرد که خلیل ملکی خودش دارد شبیه استالین می‌شود. در «یک چاه و دوچاله» وقتی دارد درد دل می کند، یک انگیزه‌‌ی جدا شدنش را از جریانات گروه بندی‌ها و دسته بندی‌های آنها بیان می‌کند. به این دلیل به نظر می‌آید جلال به این فکر رسیده بود که می شود به صورت فردی کار فرهنگی کرد که البته گاهی هم مورد ایراد و انتقاد شفاهی و ملایم و شدید دوستش یا استادش مرحوم ملکی هم قرار می‌گرفت.»<a name="_ftnref7" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftn7" title="_ftnref7">[7]</a></p>
<p align="justify" dir="rtl">دوره‌ی پس از مرداد سال 1332 از فعالترین دورانهای کار جلال است، او سر خر سیاست را کج می‌کند به طرف ولایت مملکت و مشغول مونوگرافی نویسی می‌شود.</p>
<p align="justify" dir="rtl">&#160;</p>
<p align="justify" dir="rtl">ادامه دارد...</p>
<p align="justify" dir="rtl">مطلب آینده: جلال آلِ قلم</p>
<p align="justify"></p>
<p align="justify">
<hr SIZE="1" width="33%" align="left" /></p>
<p align="justify" dir="rtl"><a name="_ftn1" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftnref1" title="_ftn1">[1]</a>  یک چاه و دوچاله و مثلا شرح احوالات، ص 45-50</p>
<p align="justify" dir="rtl"><a name="_ftn2" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftnref2" title="_ftn2">[2]</a>  این مطلب در زمان حیات جلال نوشته شده است.</p>
<p align="justify" dir="rtl"><a name="_ftn3" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftnref3" title="_ftn3">[3]</a>  اندیشه و هنر، ص 7</p>
<p align="justify" dir="rtl"><a name="_ftn4" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftnref4" title="_ftn4">[4]</a>  از جمله این آثار و ترجمه ها، می توان به این موارد اشاره کرد: آتش خاموش (1326)، شهری چون بهشت (1340)، سوشون (1348)، بئاتریس (1332)، باغ آلبالو (چخوف)، داغ ننگ (هاثورن)، سرباز شکلاتی (برناردشاو) و...</p>
<p align="justify" dir="rtl"><a name="_ftn5" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftnref5" title="_ftn5">[5]</a>  نقد آثار جلال آل احمد، عبدالعلی دستغیب، ص 21</p>
<p align="justify" dir="rtl"><a name="_ftn6" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftnref6" title="_ftn6">[6]</a>  همان</p>
<p align="justify" dir="rtl"><a name="_ftn7" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post-new.php#_ftnref7" title="_ftn7">[7]</a>  جلال، روشنفکری و غرب، سوره، دوره‌ی اول، شماره‌ی 12</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[جلال آل احمد(1)]]></title>
<link>http://gonbademina.wordpress.com/2007/12/02/%d8%ac%d9%84%d8%a7%d9%84-%d8%a2%d9%84-%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af1/</link>
<pubDate>Sun, 02 Dec 2007 08:01:02 +0000</pubDate>
<dc:creator>مینا حسنی</dc:creator>
<guid>http://gonbademina.fa.wordpress.com/2007/12/02/%d8%ac%d9%84%d8%a7%d9%84-%d8%a2%d9%84-%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af1/</guid>
<description><![CDATA[&nbsp;
پیش نوشت:
یکی دیگر از شورشهای من بر علیه بابا، خواند]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">&#160;</p>
<p align="justify" dir="rtl"><font color="#808000">پیش نوشت:</font></p>
<p align="justify" dir="rtl"><font color="#808000">یکی دیگر از شورشهای من بر علیه بابا، خواندن آثار جلال و تحقیق کردن درباره ی آنها بود. بابا معتقد بود که جلال همیشه از این شاخه به آن شاخه می شده و ایدئولوژی خاصی ندارد که قابل ارائه کردن باشد. او معتقد بود که جلال بیشتر یک ژورنالیست است تا یک داستان نویس و... . من هم کنجکاوی ام گل کرد و بر آن شدم تا حرفهای بابا را با تجربه ی شخصی خودم محک بزنم. نتیجه ی این تجربه، تحقیقی قطور و مفصل شد درباره ی زندگی و آثار جلال آل احمد که به مرور با شما به اشتراک خواهم گذاشت.</font></p>
<p align="justify" dir="rtl">&#160;</p>
<p align="justify" dir="rtl"><font color="#333333">در غروب روز هفدهم شهریور سال 1348 مردی از میان ما رفت. این مرد جلال الدین سادات آل احمد، معروف به جلال آل احمد، فرزند سید احمد حسینی طالقانی بود.</font></p>
<p align="justify" dir="rtl"><font color="#333333">جلال در سال 1302 در محله ی سید نصرالدین، از محله های قدیمی شهر تهران، پس از هفت دختر متولد شد. او نهمین فرزند و دومین پسر خانواده بود. پدر، برادر بزرگ و یکی از شوهر خواهرهایش در مسند روحانیت بودند و باقی خانواده همگی مذهبی؛ از این رو جلال دوران کودکی را در محیطی مذهبی گذراند. خود او می گوید: «کودکی ام در نوعی رفاه اشرافی روحانیت گذشت. تا وقتی که وزارت عدلیه ی «داور» دست گذاشت روی محضرها و پدرم زیر بار انگ و تمبرو نظارت دولت نرفت و در دکانش را بست و قناعت کرد به اینکه فقط «آقای محل» باشد.»</font><a name="_ftnref1" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post.php?action=edit&#38;post=100#_ftn1" title="_ftnref1"><font color="#333333">[1]</font></a></p>
<p align="justify" dir="rtl"><font color="#333333">در طول دوران کودکی، تمام سعی پدرش بر این بود که از جلال برای مسجد و منبرش جانشینی بسازد؛ او واقعاً عصای دستِ سید احمد بوده است؛ «از مکبّری اش، از درس قرآنش، از تجویدش و... کلاسهایی که اداره می کرد»... به علاوه، زبان عربی اش کامل بوده و در حسینیه ی خانه شان کلاس داشته است.</font><a name="_ftnref2" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post.php?action=edit&#38;post=100#_ftn2" title="_ftnref2"><font color="#333333">[2]</font></a></p>
<p align="justify" dir="rtl"><font color="#333333">پدرش تحصیل فرزندان در مدارس دولتی را نمی پسندید و پیش بینی می کرد که آن درسها، فرزندانش را از راه دین و حقیقت منحرف کند؛ لذا بعد از اتمام دبستان اجازه ی درس خواندن به او نمی دهد و او را برای کار کردن به بازار می فرستد. جلال به کار در بازار مشغول می شود اما پنهان از پدر، در کلاسهای شبانه ی دارالفنون نیز ثبت نام می کند.</font><a name="_ftnref3" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post.php?action=edit&#38;post=100#_ftn3" title="_ftnref3"><font color="#333333">[3]</font></a><font color="#333333"> روزها به کارِ ساعت سازی و بعدها سیم کشی برق (بَرِ دستِ جواد، یکی از شوهر خواهرهایش) و بعدتر چرم فروشی و این قبیل کارها مشغول بوده و شبها درس می خوانده است و خرج و مخارج دبیرستان را از درآمدش می پرداخته تا اینکه در سال 1332 دیپلم می گیرد.</font><a name="_ftnref4" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post.php?action=edit&#38;post=100#_ftn4" title="_ftnref4"><font color="#333333">[4]</font></a><font color="#333333"> بعد از اتمام تحصیلات دبیرستانی، پدرش او را به نجف می فرستد تا در آنجا به تحصیل در علوم دینی بپردازد. خود جلال به قصد تحصیل در بیروت به این سفر رضا می دهد اما در نجف ماندگار می شود... . او در نجف چند ماه بیشتر دوام نمی آورد و به ایران باز می گردد. پس از بازگشت از سفر، آثار شک و تردید و بی اعتقادی به مذهب در او مشاهده می شود؛ آثاری که عکس العملهای منفی اهل منزل را به دنبال دارد.</font></p>
<p align="justify" dir="rtl"><font color="#333333">جلال و دوستانش در این روزها تحت تأثیر حرفها و سخنان احمد کسروی و مطالب مجله ی «پیمان» و بعد «مرد امروز» و «تفریحات شبانه» و مجله ی «دنیا» و مطبوعات حزب توده ... چیزی درست کرده بودند به اسم «انجمن اصلاح» که در کوچه ی انتظام ،امیریه، برپا می شد. شبها در کلاسهایش مجانی فرانسه و عربی و آداب سخنرانی درس می دادند و روزنامه ی دیواری هم داشتند. از طرفی، به قصد وارسی کار احزابی که مثل قاچ روییده بودند، هر کدام مأمور سرکشی و تعقیب مسائل یکی از احزاب شدند تا به حوزه ها و سخنرانیهایشان سر کشی کنند و دیگران را در جریان قرار دهند. جلال هم مأمور حزب توده بود... تا اینکه عاقبت تصمیم می گیرند که همگی به حزب توده بپیوندند.</font><a name="_ftnref5" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post.php?action=edit&#38;post=100#_ftn5" title="_ftnref5"><font color="#333333">[5]</font></a></p>
<p align="justify" dir="rtl"><font color="#333333">همانطور که گفته شد، جلال در سال 1323 عملا از تفکرات مذهبی دست شسته، به حزب توده ی ایران می پیوندد. شمس آل احمد در این خصوص می گوید: « جلال از ابتدا باور مذهبی اش را داشت. این روند بلوغ هر بچه ای است. هر بچه ای بالغ می شود ابتدا با طغیان علیه پدر و مادرش، ابتدا با طغیان علیه باورهای خانوادگی شروع می کند... جسارت خودش را، بلوغ خودش را، استقلال خودش را، حضور خودش را می خواهد در خانواده نشان دهد. جامعه که به این حرفها بها نمی دهد! همه تان احتمالا این کار را کرده اید. این روند حیات و بلوغ است. آن سه چهار سال را بعضی ملاک قرار می دهند. می خواهند قیچی اش بکنند. اما اشتباه می کنند...»</font><a name="_ftnref6" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post.php?action=edit&#38;post=100#_ftn6" title="_ftnref6"><font color="#333333">[6]</font></a></p>
<p align="justify" dir="rtl"><font color="#333333">غلامرضا پیروز در کتاب «کاوشی در آثار، افکار و سبک نوشتار جلال آل احمد» می گوید: «عوامل گوناگونی در تغییر افکار آل احمد مؤثر بوده است: دوران پر حرارت بلوغ که شک و تردید لازمه ی آن دوره از زندگی بوده، اوج گیری حرکتهای چپ گرایانه ی حزب توده ی ایران و توجه جوانان پرشور آن زمان به شعارهای تند و انقلابی آن حزب، آثار احمد کسروی که آل احمد در سالهای آخر دبیرستان با افکار او آشنایی یافت و درگیری جنگ جهانی دوم که جوانان آن عصر را به خود آورد، همه ی این عوامل دست به دست هم داد تا جوانکی با انگشتری عقیق، با سر تراشیده، تبدیل شد به جوانی مرتب و منظم با یک کراوات و یک دست لباس نیمدار امریکایی.»</font><a name="_ftnref7" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post.php?action=edit&#38;post=100#_ftn7" title="_ftnref7"><font color="#333333">[7]</font></a></p>
<p align="justify" dir="rtl"><font color="#333333">به این ترتیب تمام رشد جلال در دوران دیکتاتوری رضاخانی و تغییر موقعیت اجتماعی ـ اقتصادی کشور از یک جامعه ی سنتی به جامعه ای مثلا مدرن طی می شود. دوره ای که رضا خان مجری عملی قرارداد 1919 شده بود و همه چیز را با زور سر نیزه و چکمه تغییر می داد.</font><a name="_ftnref8" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post.php?action=edit&#38;post=100#_ftn8" title="_ftnref8"><font color="#333333">[8]</font></a></p>
<p align="justify" dir="rtl"><font color="#333333">ادامه دارد...</font></p>
<p align="justify" dir="rtl"><a href="http://www.javadeatefeh.blogfa.com/post-133.aspx"><font color="#ff0000">مطلب مرتبط: مثلا شرح احوالات/تا مقصد می خوابم</font></a></p>
<p align="justify">&#160;</p>
<p><font color="#333333"><br />
<hr SIZE="1" width="33%" align="left" /></font></p>
<p align="justify">&#160;</p>
<p align="right"><a name="_ftn1" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post.php?action=edit&#38;post=100#_ftnref1" title="_ftn1"></a><font color="#333333"> </font><font size="+0">[1]</font> به نقل از نقد آثار جلال آل احمد، عبدالعلی دستغیب، ص 19</p>
<p align="right"><a name="_ftn2" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post.php?action=edit&#38;post=100#_ftnref2" title="_ftn2"></a><font color="#333333">[2] از زبان برادر، مصاحبه با شمس آل احمد، اطلاعات</font></p>
<p align="right"><a name="_ftn3" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post.php?action=edit&#38;post=100#_ftnref3" title="_ftn3"></a><font color="#333333"> [3] یک چاه و دوچاله و مثلا شرح احوالات، ص 38 و 47</font></p>
<p align="right"><a name="_ftn4" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post.php?action=edit&#38;post=100#_ftnref4" title="_ftn4"></a><font color="#333333"> [4] نقد آثار جلال آل احمد، عبدالعلی دستغیب، ص 19</font></p>
<p align="right"><a name="_ftn5" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post.php?action=edit&#38;post=100#_ftnref5" title="_ftn5"></a><font color="#333333"> [5] همان، ص21</font></p>
<p align="justify" dir="rtl"><a name="_ftn6" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post.php?action=edit&#38;post=100#_ftnref6" title="_ftn6"><font color="#333333">[6]</font></a><font color="#333333">  از زبان برادر، مصاحبه با شمس، روزنامه اطلاعات. نیز رجوع کنید به کاوشی در آثار، افکار و سبک نوشتار جلال آل احمد، غلامرضا پیروز، ص 15</font></p>
<p align="justify" dir="rtl"><a name="_ftn7" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post.php?action=edit&#38;post=100#_ftnref7" title="_ftn7"><font color="#333333">[7]</font></a><font color="#333333">  همان، ص 27</font></p>
<p align="justify" dir="rtl"><a name="_ftn8" href="http://gonbademina.wordpress.com/wp-admin/post.php?action=edit&#38;post=100#_ftnref8" title="_ftn8"><font color="#333333">[8]</font></a><font color="#333333">  کدام جلال، س. ا. ن.، سروش، ص 17</font></p>
]]></content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>
