<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>در-شهر &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/در-شهر/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "در-شهر"</description>
	<pubDate>Sat, 11 Oct 2008 22:26:47 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[دردسرهای تغییر فصل]]></title>
<link>http://marlik.wordpress.com/?p=150</link>
<pubDate>Sat, 11 Oct 2008 10:09:49 +0000</pubDate>
<dc:creator>فرشته</dc:creator>
<guid>http://marlik.fa.wordpress.com/2008/10/11/%d8%af%d8%b1%d8%af%d8%b3%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%aa%d8%ba%db%8c%db%8c%d8%b1-%d9%81%d8%b5%d9%84/</guid>
<description><![CDATA[این تغییر فصل تو یزد هم مکافاتیه! نه اینکه هوا یه‌دفعه]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>این تغییر فصل تو یزد هم مکافاتیه! نه اینکه هوا یه‌دفعه‌ای عوض مشه و یهو سرد مشه، یهو گرم، اغلب تو این موقعیت سرماخوردگی زیاد مشه. مثل حالا که ملت همه سرماخوردن! منم یکی از اون ملت! از دیروز تا حالا بدجور سرما خوردم و به فِنّ و فون افتادم! آقای شوهر هم در شرف سرماخوردگیه، امیدوارم صدرا کوچولو طوریش نشه!</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[من هم  بعضي وقتا مي‌ترسم سوار تاکسي بشم!]]></title>
<link>http://kharamannameh.wordpress.com/?p=44</link>
<pubDate>Thu, 24 Jul 2008 15:02:06 +0000</pubDate>
<dc:creator>vahabsamadi</dc:creator>
<guid>http://kharamannameh.fa.wordpress.com/2008/07/24/%d9%85%d9%86-%d9%87%d9%85-%d8%a8%d8%b9%d8%b6%d9%8a-%d9%88%d9%82%d8%aa%d8%a7-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%d9%88%d8%a7%d8%b1-%d8%aa%d8%a7%da%a9%d8%b3%d9%8a-%d8%b4%d8%af%d9%86-%d9%85%d9%8a%e2%80%8c%d8%aa%d8%b1/</guid>
<description><![CDATA[ 
خبر ندارم ديدگاه ديگران چيه راجع به اوضاع اجتماع چيه ا]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><!--[if gte mso 9]&#62;  Normal 0   false false false         MicrosoftInternetExplorer4  &#60;![endif]--><!--[if gte mso 9]&#62;   &#60;![endif]--><!--  /* Font Definitions */  @font-face 	{font-family:"B Nazanin"; 	panose-1:0 0 4 0 0 0 0 0 0 0; 	mso-font-charset:178; 	mso-generic-font-family:auto; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:24577 -2147483648 8 0 64 0;}  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0in; 	margin-bottom:.0001pt; 	text-align:right; 	mso-pagination:widow-orphan; 	direction:rtl; 	unicode-bidi:embed; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 	{size:595.3pt 841.9pt; 	margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in; 	mso-header-margin:.5in; 	mso-footer-margin:.5in; 	mso-paper-source:0; 	mso-gutter-direction:rtl;} div.Section1 	{page:Section1;} --><!--[if gte mso 10]&#62; &#60;!   /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable 	{mso-style-name:"Table Normal"; 	mso-tstyle-rowband-size:0; 	mso-tstyle-colband-size:0; 	mso-style-noshow:yes; 	mso-style-parent:""; 	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; 	mso-para-margin:0in; 	mso-para-margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:10.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-ansi-language:#0400; 	mso-fareast-language:#0400; 	mso-bidi-language:#0400;} --> <!--[endif]--></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;font-family:B nazanin,b lotus,tahoma;">خبر ندارم ديدگاه ديگران چيه راجع به اوضاع اجتماع چيه اما تجربياتي که خودم به عنوان يک عضو از اين جامعه داشتم نشون مي‌ده که تو بعضي مسائل مملکت ما داره سير قهقرايي رو طي مي‌کنه! يکيش همين مسأله روابط جنسي و اين چيزاست! نمي‌دونم دخترا چطوري تو اين جامعه زندگي مي‌کنن اما حقيقتش اينه که حتي بعضي وقتها من هم که يک پسرم از محيط اطرافم مي‌ترسم! اولين تجربيات تو اين زمينه برمي‌گرده به دوراني که راهنمايي بودم و يکجورايي تو اتوبوس و اين جور جاها بايد حواسم رو جمع مي‌کردم که کسي که بغل دستم مي‌شينه چطور آدميه! هنوز هم که هنوزه بعضي وقتا چيزايي پيش مي‌آد که واقعاً مي‌ترسم از جو دور و برم! البته اين صرفاً به مسائل و روابط جنسي برنمي‌گرده. يعني موقع سوار شدن به تاکسي تا حدي مجبورم تأمل کنم تا ببينم سوار چه ماشيني دارم مي‌شم، چه راننده‌اي داره و ...</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;font-family:B nazanin,b lotus,tahoma;">به عنوان مثال يک سري پيش اومد که پارک‌وي سوار يک تاکسي شدم، راننده‌اش جوون بود و البته ناراحت! تو رانندگي هم به خاطر عجله‌اش آينه‌اش خورد به آينه يک ماشين ديگه، خلاصه يک فيلمي به پا شد تو خيابون که نگو و نپرس. کورس گذاشتن و جلو هم پيچيدن به اينجا رسيد که راننده هم قاط زد يکهو از تو داشبورد جلو ماشين يک کارد آشپزخونه در آورد اندازه کله من افتاد دنبال اون ماشين ديگه! من هم<span> </span>ديدم اوضاع پسه خلاصه واسه اين که قائله هم بخوابه گفتم آقا نگه دار من همينجا پياده مي‌شم! چون يارو هم 206 داشت، تيپش به تاکسي‌ها نمي‌خورد گفتم الان يک اتفاقي بيفته تا بيايم ثابت کنيم مسافر اين ماشين بوديم، يک دست سفت کتکه رو خورديم!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;font-family:B nazanin,b lotus,tahoma;">امروز هم باز از تجريش به سمت سيدخندان مي‌اومدم، سوار يک سمند شخصي شدم. خلاصه از شانس ما هم خيابونا دم عصر بود و خلوت و مسافري هم به پست يارو نخورد. يک کم که راه افتاديم ديدم طرف داره سؤالهاي عجيب غريب مي‌پرسه و کم کم فهميدم اين چيزايي که طرف مي‌پرسه بيشتر از سؤال يک مدل پيشنهاد دادنه! حالا راننده چه تيپ آدمي بود؟ يک آقايي تو سن و سال دور و بر 45 سال که گويا مجرد هم بود. اين طوري که من احساس کردم اين بنده خدا از اين تيپ آدمهايي بود که احمدي‌نژاد مي‌گفت تو ايران نداريم! يعني يک طوري شده بود که واقعاً خدا خدا مي‌کردم کي برسيم به مقصدمون و بپريم از ماشين طرف بيرون! حقيقتش من که پسرم و 25 سال سنمه بعضي وقتا تواين تاکسي‌ها احساس ناامني مي‌کنم، حالا خبر ندارم ديگران واقعاً چيکار مي‌کنن تو اين خيابونها با اين وضع عجيب غريب جامعه! ما که پسريم اينه حال و روزمون، ديگه معلوم نيست چي مي‌گذره به اين دخترا! واقعاً بعضي وقتا دلم به حال مامان و باباي خيلي از اين دخترا مي‌سوزه! يعني من اگه به جاي اينا بودم و اين فجايع رو تو جامعه مي‌ديدم، هر بار که دخترم پاشو از خونه مي‌ذاشت بيرون نيم کيلو وزن کم مي‌کردم!</span></p>
[caption id="attachment_42" align="aligncenter" width="300" caption="امنيت اجتماعي"]<a href="http://kharamannameh.wordpress.com/files/2008/07/h1.jpg"><img class="size-medium wp-image-42" src="http://kharamannameh.wordpress.com/files/2008/07/h1.jpg?w=300" alt="امنيت اجتماعي" width="300" height="209" /></a>[/caption]
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;font-family:B nazanin,b lotus,tahoma;">حقيقتش اين چيزا و اين فجايع تا حدي بر مي‌گرده به بي‌سياستي زمامداران! اگر دقيق نگاه کنيد هنوز راه حلي واسه خيلي از مسائل تو شرايط فعلي جامعه ما وجود نداره! دين ما مي‌گه که يا براي مرتفع کردن مسائل جنسي ازدواج کنيد و اگر هم امکانش براتون وجود نداره عفت پيشه کنيد. علماي شيعه هم مي‌گن که به عنوان کانالي براي گريز زدن چيزي هست به نام ازدواج موقت. ازدواج موقت هم که بنا به عرف رايج تو جامعه ما از رابطه نامشروع هم نامشروعتره! اينجاست که راهکارهاي ديني ما کيش مات مي‌مونن که با اين جامعه بايد چيکار کنيم؟!؟</span></p>
[caption id="attachment_40" align="aligncenter" width="300" caption="حريم خصوصي ايمن!"]<a href="http://kharamannameh.wordpress.com/files/2008/07/1_8608270477_l600.jpg"><img class="size-medium wp-image-40" src="http://kharamannameh.wordpress.com/files/2008/07/1_8608270477_l600.jpg?w=300" alt="امنيت خصوصي!" width="300" height="209" /></a>[/caption]
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;font-family:B nazanin,b lotus,tahoma;">حالا اگر از همين ديد مسائل ديني هم بخوايم بحث کنيم به عنوان يک حقيقتي بايد پذيرفت که هميشه کساني هستند که از دين به صورت کامل پيروي نمي‌کنن و پاشون رو از محدوده‌هاي مجاز فراتر مي‌ذارن. اين چيزي که من ازش به عنوان بي‌سياستي نام مي‌برم اينه که مديران اين حکومت حرفشون اينه که جامعه ما کاملاً دينيه و اتفاقي توش نمي‌افته که غيرديني باشه! بعدش هم اين قدر دور آدمها ديوار کشيدن تا با اين تعريفشون تطبيق پيدا کنه که چيزايي که در لايه‌هاي زيرين جامعه و به صورت نامشهود بوده، اومده در لايه‌هاي بالايي و حالت مشهود پيدا کرده! يعني وقتي به خصوصي‌ترين امور مردم کار داشته باشي، تو مهمونيهاشون بپري يقه‌شون رو بگيري، بهشون گير بدي نحوه لباس پوشيدن و نحوة آرايش موهاشون و از اين قبيل مسائل، نهايتاً از يک طرف ديگه اين فجايع سر باز مي‌کنه و دامن تمام جامعه رو مي‌گيره! (ديگه وقتي به مانکن‌هاي تو مغازه‌ها رحم نکنن چه توقعي دارين از بقيه چيزا!) </span></p>
[caption id="attachment_45" align="aligncenter" width="300" caption="ويترين يک مغازه در هفت تير و مانکن‌هاي محجبه!"]<a href="http://kharamannameh.wordpress.com/files/2008/07/7tir_square_shop1.jpg"><img class="size-medium wp-image-45" src="http://kharamannameh.wordpress.com/files/2008/07/7tir_square_shop1.jpg?w=300" alt="ويترين يک مغازه در هفت تير و مانکن‌هاي م�جبه!" width="300" height="225" /></a>[/caption]
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;font-family:B nazanin,b lotus,tahoma;">مثل يک فنر که هر چقدر بيشتر فشارش بدي، بيشتر فشرده مي‌شه اما يک جايي هست که از تو دستت مي‌پره بيرون و با نيروي ده برابر از هم باز مي‌شه! البته جالبي کار اينه که اينقدر زمامدارها مملکت قضيه رو از اول سفت و جدي گرفتن که حالا خودشون هم بعضي وقتا مي‌خوان بگن غلط کرديم همين مردم قبول نمي‌کنن! يادتونه ديگه پنج سال پيش خود مسؤولين گفتن غلط کرديم و زمزمه‌اي بوجود اومد از احداث خونه عفاف که آنچنان بلوايي به پا شد که هر کدوم از اين مسؤولين گفتند توپ رو انداختن زمين يکي ديگه و گفتن بابا شوخي کرديم!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;font-family:B nazanin,b lotus,tahoma;">مي‌گن يک زماني ملانصرالدين رفت تو صف نونوايي، ديد شلوغه. گفت چه کنيم چيکار کنيم، به مردم گفت چرا اينجا وايسادين! بدوين که تو خونه فلاني به مردم دارن غذا مي‌دن! همه رفتن و ملانصرالدين موند و صف خالي. ملا که صف رو خالي ديد خودش هم کم کم شک کرد گفت نکنه که واقعاً دارن کباب مي‌دن؟</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;font-family:B nazanin,b lotus,tahoma;">حالا قضيه مسؤولين مملکت ما و مردم هم شده اينطوري. اينقدر به مردم سخت گرفتن که مردم هم راستي راستي باورشون شده اگر بعضي مسائل بخواد صورت بعضي مسائل تغيير کنه کل جامعه رو فساد ورمي‌داره و بي‌بند و باري همه جا رو مي‌گيره! </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;font-family:B nazanin,b lotus,tahoma;"> </span></p>
<p style="text-align:right;"><a href="http://kharamannameh.wordpress.com/files/2008/07/7604445.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-41" src="http://kharamannameh.wordpress.com/files/2008/07/7604445.jpg?w=300" alt="" width="356" height="215" /></a></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;font-family:B nazanin,b lotus,tahoma;">حالا پيدا کنيد پرتغال فروش رو! </span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[خامنه‌ای در یزد]]></title>
<link>http://marlik.wordpress.com/2008/01/02/%d8%ae%d8%a7%d9%85%d9%86%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%b1-%db%8c%d8%b2%d8%af/</link>
<pubDate>Wed, 02 Jan 2008 11:54:57 +0000</pubDate>
<dc:creator>فرشته</dc:creator>
<guid>http://marlik.fa.wordpress.com/2008/01/02/%d8%ae%d8%a7%d9%85%d9%86%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%b1-%db%8c%d8%b2%d8%af/</guid>
<description><![CDATA[


 امروز موردی پیش اومد که منو مجبور به نوشتن کرد!
صبح ام]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://marlik.wordpress.com/files/2008/01/007.thumbnail.jpg" alt="007.jpg" /><br />
<img src="http://marlik.wordpress.com/files/2008/01/011.thumbnail.jpg" alt="011.jpg" /><br />
<img src="http://marlik.wordpress.com/files/2008/01/015.thumbnail.jpg" alt="015.jpg" /></p>
<p dir="rtl"> امروز موردی پیش اومد که منو مجبور به نوشتن کرد!</p>
<p>صبح امروز آیت‌الله خامنه‌ای اومدن یزد، من بنا نبود به مراسم استقبال برم و مثل بقیه، چیزهایی که شنیده بودم و می‌شنیدم رو تکرار می‌کردم، و تو دلم می‌گفتم اینا چه آدمای بیکار و علافی هستن که این‌همه وقت اینجا می‌ایستن که<font color="#808000"> </font><b><i><font color="#808000">آقا</font></i></b> رو ببینن!<br />
...<br />
رفتیم خونه مادربزرگ تا اگه کاری هست برای امشب، کمکی کنیم. یادشون اومد چیزی رو خونه جا گذاشتن، حالا یکی باید با پسردایی و نوه خاله می‌رفت خونمون تا وسایل جامونده رو بیاره، من همراه شدم! به چهارراه معلم رسیدیم، دیدیم شلوغه و راه رو بستن، ماشینا جم نمی‌خورن، حدس زدیم شاید<font color="#808000"><i><b> آقا</b></i></font> دارن از اینجا رد می‌شن، پیاده شدیم و دیدیم بله! الاناست که برسن اینجا! من هم به خودم گفتم: حالا که اینجا هستم و مجبورم که باشم، چرا نبینم؟! رفتم جلو و بعد از چندتا ماشین امنیتی که رد شدن، مینی‌بوس حامل <i><b><font color="#808000">آقا</font></b></i> هم اومد و من برای اولین بار ایشون رو از نزدیک دیدم! باورم نمی‌شد، هیچ‌کدوممون باورمون نمی‌شد که از نزدیک این صحنه رو دیدیم! خیلی باحال بود! حس خوبی داشت! کلی کیف کرده بودیم! خیلی فرق می‌کرد، همه چیز...</p>
<p dir="rtl"><font color="#666699">شاید تو عرصه سیاست و سیاست‌بازی نظرات متفاوت ایجاد اختلاف و تفرقه کنن، اما فکر کنم این یکی رو نباید قاطی سیاست‌بازی‌هاشون کنن!</font></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[تبریک با تأخیر! و ...]]></title>
<link>http://marlik.wordpress.com/2008/01/01/%d8%aa%d8%a8%d8%b1%db%8c%da%a9-%d8%a8%d8%a7-%d8%aa%d8%a3%d8%ae%db%8c%d8%b1-%d9%88/</link>
<pubDate>Tue, 01 Jan 2008 15:00:38 +0000</pubDate>
<dc:creator>فرشته</dc:creator>
<guid>http://marlik.fa.wordpress.com/2008/01/01/%d8%aa%d8%a8%d8%b1%db%8c%da%a9-%d8%a8%d8%a7-%d8%aa%d8%a3%d8%ae%db%8c%d8%b1-%d9%88/</guid>
<description><![CDATA[  
سلام،
خب؛ می‌دونم دیره، اما به هر حال عیدتون مبارک! ه]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl" align="right"><a href="http://marlik.wordpress.com/files/2008/01/2532211122359120617081246236133102183107641.jpg" title="2532211122359120617081246236133102183107641.jpg"><img src="http://marlik.wordpress.com/files/2008/01/2532211122359120617081246236133102183107641.thumbnail.jpg" alt="2532211122359120617081246236133102183107641.jpg" /></a><a href="http://marlik.wordpress.com/files/2008/01/home.jpg" title="home.jpg">  <img src="http://marlik.wordpress.com/files/2008/01/home.thumbnail.jpg" alt="home.jpg" /></a></p>
<p dir="rtl" align="right">سلام،</p>
<p dir="rtl" align="right">خب؛ می‌دونم دیره، اما به هر حال عیدتون مبارک! هم عید قربان، هم غدیر، هم میلاد مسیح (ع) و هم سال نو میلادی!</p>
<p dir="rtl" align="right">من تا حالا یه امتحان دادم، دوتا دیگه هم دارم: ریاضی و انسان-طبیعت؛ و n تا پروژه دارم که باید هرکدوم رو تا ۲ بهمن تحویل بدم! کامپیوتر، مقدمات، انسان-طبیعت (۲تا)!!! تازه فکرشو بکنید که فردا تحویل کامپیوتره و دانشگاه تعطیل و ما معطل!</p>
<p dir="rtl" align="right">فردا (چهارشنبه) شب، حاجی(!) دایی جان و همسر محترمه از مدینه میان یزد. باید بریم دیدنی حاجی!</p>
<p dir="rtl" align="right">فعلا وقت ندارم، بقیش رو بعدا می‌نویسم!!!</p>
<p dir="rtl" align="right">..........</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[دی، فصل امتحان]]></title>
<link>http://marlik.wordpress.com/2007/12/19/%d8%af%db%8c%d8%8c-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%a7%d9%85%d8%aa%d8%ad%d8%a7%d9%86/</link>
<pubDate>Wed, 19 Dec 2007 12:04:39 +0000</pubDate>
<dc:creator>فرشته</dc:creator>
<guid>http://marlik.fa.wordpress.com/2007/12/19/%d8%af%db%8c%d8%8c-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%a7%d9%85%d8%aa%d8%ad%d8%a7%d9%86/</guid>
<description><![CDATA[
خسته شدم از بس درباره غم و غصه و ناامیدی نوشتم!!! از فردا]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><img src="http://marlik.wordpress.com/files/2007/12/tim.thumbnail.gif" alt="tim.gif" /></p>
<p dir="rtl">خسته شدم از بس درباره غم و غصه و ناامیدی نوشتم!!! از فردا هم که دیگه فرجه امتحناست و از هفته بعدش هم امتحانا شروع میشه.</p>
<p dir="rtl">می‌خواستم یه خلاصه‌ای از کلاس «انسان، طبیعت» رو به صورت سریالی اینجا بنویسم قبل از امتحان، که هم خودم یخورده بیشتر حالیم شه، هم ... همین دیگه... . اما ظاهرا فرصت نمیشه، ولی به هرحال سعی خودمو می‌کنم، بالاخره برای امتحان که باید یه نگاهی به جزوه و «یه گوشی!» به «MP3» کلاس بندازم!!!</p>
<p dir="rtl">ولی خب...</p>
<p dir="rtl">احتمالا یه ماهی برم مرخصی!</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[حکایت ناتمام]]></title>
<link>http://marlik.wordpress.com/2007/12/01/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d9%86%d8%a7%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85/</link>
<pubDate>Sat, 01 Dec 2007 07:24:35 +0000</pubDate>
<dc:creator>فرشته</dc:creator>
<guid>http://marlik.fa.wordpress.com/2007/12/01/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d9%86%d8%a7%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85/</guid>
<description><![CDATA[هفته «بسیج» گرامی باد؟!

 اطلاع دادند به خاطر اسم عکس، م]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<h2><font color="#ff6600">هفته <span style="font-style:italic;font-weight:bold;">«بسیج»</span> گرامی باد؟!</font></h2>
<p dir="rtl"><a href="http://marlik.wordpress.com/files/2007/12/forbidden.gif" title="forbidden.gif"><img src="http://marlik.wordpress.com/files/2007/12/forbidden.gif" alt="forbidden.gif" /></a></p>
<p> اطلاع دادند به خاطر اسم عکس، مشاهده تصویر ممکن نبوده؛ خیالی نیست، اسمش رو عوض می‌کنیم!!!</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[ستاد بحرانی که خود بحران زده است!]]></title>
<link>http://bidemajnon.wordpress.com/2007/10/06/%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%a8%d8%ad%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%af-%d8%a8%d8%ad%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/</link>
<pubDate>Sat, 06 Oct 2007 18:11:04 +0000</pubDate>
<dc:creator>بید مجنون</dc:creator>
<guid>http://bidemajnon.fa.wordpress.com/2007/10/06/%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%a8%d8%ad%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%af-%d8%a8%d8%ad%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d8%aa/</guid>
<description><![CDATA[
به نظر شما چه سنخیتی بین &#8220;ستاد بحران&#8221; و  &#8220;مرکز ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://bidemajnon.wordpress.com/files/2007/10/setad1l.jpg" target="_blank"><img src="http://bidemajnon.wordpress.com/files/2007/10/setad.jpg" /></a></p>
<p>به نظر شما چه سنخیتی بین "ستاد بحران" و  "مرکز ارتباطات رادیویی" میتواندوجود داشته باشد؟!</p>
<p>من که هیچگونه سنخیتی نمیبینم! تقاضا میشود اگر شما ربطی بین این دو پیدا نمودید بنده را بی نصیب نگذاشته و مطلع فرمایید!</p>
<p>درون این مرکز را هم مشاهده میفرمایید! ظاهرا خود "ستاد بحران" هم دچار بحران شده است! ببینید درونش چقد آباد است! :D</p>
<p><a href="http://bidemajnon.wordpress.com/files/2007/10/setad2l.jpg" target="_blank"><img src="http://bidemajnon.wordpress.com/files/2007/10/setad2.jpg" /></a></p>
<p>برای عکس بزرگتر بر روی عکس کلیک کنید.</p>
<p><a href="http://balatarin.com/permlink/2007/10/6/1146565" target="_blank"><u>لینک در بالاترین</u></a></p>
]]></content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>
