<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>در-هم &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/در-هم/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "در-هم"</description>
	<pubDate>Sun, 07 Sep 2008 12:12:47 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[شب یا روز، مسئله این است!]]></title>
<link>http://zeitoon.wordpress.com/?p=25</link>
<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 14:02:25 +0000</pubDate>
<dc:creator>زیتون</dc:creator>
<guid>http://zeitoon.wordpress.com/?p=25</guid>
<description><![CDATA[
1- فکر کنم ساعت از چهار و نیم صبح گذشته بود که گنجیشکا شر]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>
1- فکر کنم ساعت از چهار و نیم صبح گذشته بود که گنجیشکا شروع کردن به قیل و قال و جیک‌ و جیک، با عجله کامپیوترو خاموش کردم و بعد از زدن مسواک و... داشتم می‌رفتم بخوابم که به‌ناگاه در تاریک‌روشن صبح‌گاهی روی میز توالت اتاق خواب چشمم به دو قوطی سفید و سرمه‌ای کرم روز و کرم شب نیوآیی که چند وقت پیش خریده بودم افتاد!<br />
پیش خودم گفتم این‌همه پول دادم که با چروک پوست صورتم مبارزه کنم، اما اینا همینطوری بی‌‌استفاده روی میز توالت افتاده‌ن! طی یک تصمیم ناگهانی قوطی سرمه‌ای رو برداشتم و درشو باز کردم که یه کمیشو با انگشت بردارم بذارم رو صورتم که چشمم از پنجره به بیرون افتاد. دیگه هوا کاملا داشت روشن می‌شد. یه دفعه عقلِ در حالِ چرتم بهم نهیب زد:<br />
زیتون! الان روز حسابه! اینی که داری می‌زنه کرم شبه!<br />
ناخودآگاه در قوطی کرم شبو بستم و کرم روز رو برداشتم. فکر کردم عقلم عاقله. اما نه... اشتباه می‌کنه حتما.<br />
گفتم، دیوانه! منظور از کرم شب لابد کرم موقع خوابیدنه! به روشنایی روز کاری نداره.<br />
عقل خوبالوئم غر زد: اسم کرم‌ها با خودشونه. کرم روز و کرم شب! یعنی با روشنایی و تاریکی هوا باید کرم‌هاتو عوض کنی! زودتر روزه رو بزن و برو تو تخت که دارم از شدت خواب هنگ می‌کنم.<br />
پیش خودم گفتم اهه! من بیام افسارمو بدم دست این عقل خل‌مشنگم؟! اون‌وقت از فردا می‌خواد سوار باشه و من پیاده! عمرا".<br />
دوباره کرم شبو برداشتم.<br />
عقلم فریاد زد. خله. کرم شب ممکنه با نور روز یه ترکیبی درست کنه که برای پوست بد باشه.<br />
ترسیدم.<br />
کرم شبو گذاشتم رو میز توالت و گفتم اصلا نخواستیم. و رفتم تو تخت تخت خوابیدم. خوشم اومد عقلم کنف شد!<br />
اما هنوز تو کف اینم که تکلیف کسی که بخواد چهار پنج صبح بخوابه چیه؟ کرم روز باید به صورتش بزنه یا کرم شب. باید برم از روحانی محل بپرسم؟<br />
مسائل مهم مملکتی به کنار. مسئله‌ی مهم زندگی من الان این است!</p>
<p>2- سه‌شنبه بود و وقت دادن تقاضا‌نامه‌ها، دفتر خانم آجرلو نماینده شهر کرج غلغله بود. تا حیاط بیرونش مردم کیپ‌تا‌کیپ مرد و زن و پیر و جوون وایساده بودن تا تقاضاشونو بدن به منشیش که بعد از چند روز جواب بگیرن . .<br />
این‌جور هم که از صحبت مردم متوجه شدم. خانم آجرلو سعی می‌کنه دست رد به سینه‌ی کسی نذاره. درسته راسته. اما سعی می‌کنه دل مردمو به دست بیاره و از این لحاظ نسبت به نماینده‌های دیگه پرکارتره.<br />
(ا اینجاشو از ترس برق‌رفتگی پست کرده بودم و بعد دوساعت تمام نشستم بقیه‌شو تایپ کردم. و فرستادم و نشستم به ای‌میل خونی. وقتی خواستم برم بخوابم دیدم ای‌دل غافل بقیه‌ش اصلا ثبت نشده. حالا باید دوباره بنویسم)<br />
توی حیاط دفتر خانم آجرلو بین مردم بحث درگرفته بود. من به زور خودمو چپوندم اون وسط ببینم چه خبره! هر کسی یه چیزی می‌گفت:<br />
یکی می گفت دفعه‌ی قبل برای دخترش توصیه‌نامه گرفته برای کارخونه‌ی فلان، مسئولش زرتی زده ورقه رو پاره کرده. یکی برای پسرش توصیه‌نامه گرفته بود برای عوض کردن دانشگاهش. یکی می‌گفت پول ندارم خانم آجرلو بهم دکتر رایگان معرفی کرده. حالا اومدم برای رادیولوژی و آزمایشگاه توصیه‌نامه بگیرم. و من هی دخالت می‌کردم که تو این کشور چرا بچه‌ها همه باید بیکار باشن و فقط با التماس و توصیه‌نامه و پارتی‌بازی بریم سرکار و دکتر و... بعضی‌ها می‌گفتن آره راست می‌گی و...</p>
<p>یه آقای پوشه به بغل ریشوی لاغر ناگهان از من پرسید: شما تو صفید؟ کارتون چیه؟ گفتم یه سوال داشتم اما حوصله صف وایسادن ندارم. یه روز دیگه میام. منو کشید کنار و پرسید می‌شه بپرسم چه سوالی؟<br />
بهش گفتم. خوشش اومد که برای کار شخصی نیومدم. گفت یه شماره می‌گم یادداشت کن. بهش زنگ بزن و مسئله رو بهش بگو. حتما رسیدگی می‌کنه.<br />
عکس‌العملی نشون ندادم.<br />
راستش فکر کردم طرف آنتنه و به خاطر حرفایی که زدم می‌خواد منو لو بده.<br />
گفت چرا کاغذ مداد در نمیاری؟ باور نمی‌کنی؟ الکی گفتم شما بگو من حفظ می‌کنم.<br />
پوشه‌شو باز کرد و مدارکی نشون داد که نشون می‌داد راه‌انداختن کارش کار حضرت فیل بود اما چند روزه انجام شده بود و حالا فقط یک امضا می‌خواست.. گفت همون که می‌خوام شماره‌شو بدم به خانم آجرلو گفته حتما باید مهر و امضا کنی و می‌دونم می‌کنه!.<br />
و بدون اینکه از من اجازه بگیره. پاکت مقوایی که بیمه‌نامه‌ی ماشینم توش بود از دستم کشید و اسم کسی که نام فامیلش برام نامأنوس برود نوشت و همینطور شماره موبایلش که خیلی رُند بود. چند نفر خانوم دویدند جلو که اون‌ها هم یادداشت کنن. پاکت را جوری تا کرد که شماره دیده نشه و داد دستم.<br />
یه تشکر الکی کردم و اومدم خونه.<br />
همینکه به خونه رسیدم پاکت بیمه‌نامه رو بردم گذاشتم تو کمد قسمت مدارکم و دیگه سراغش هم نرفتم.<br />
تا همین دیشب که بعد از چند ماه دنبال مدرکی در کمد می‌گشتم. چشمم خورد به پاکت زرد بیمه‌نامه ماشین. یه شماره موبایل رُند و یه اسم آشنا روش نوشته شده بود:.<br />
عباس پالیزدار </p>
<p>3- <a href="http://kishawarzi.blogspot.com/">باید محصول بشتر(ی‌اش جا نمونده) برداریم</a>!<br />
وبلاگ یک دوست عزیز21 ساله افغانی که در دانشگاه بامیان درس کشاورزی می‌خونه و با مصیبت به اینترنت وصل می‌شه.<br />
امید موفقیت دارم، هم برای خودش و هم برای همسرمحترمش که دانشجوی ادبیات در دانشگاه کابله.</p>
<p>1:29 &#124; Zeitoon &#124; نظرها</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[دولت منت گذار...]]></title>
<link>http://zeitoon.wordpress.com/?p=17</link>
<pubDate>Tue, 20 May 2008 22:53:24 +0000</pubDate>
<dc:creator>زیتون</dc:creator>
<guid>http://zeitoon.wordpress.com/?p=17</guid>
<description><![CDATA[
 
1- قبض برق این دفعه که اومد, عرق از سر و صورتم شریدن گرف]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<div class="posts" dir="rtl">
<p> </p>
<p>1- قبض برق این دفعه که اومد, عرق از سر و صورتم شریدن گرفت!<br />
نوشته بود: سهم پرداختی توسط مشترک 9,000 تومن!<br />
بهای واقعی برق مصرفی شما در این دوره 56,000 تومن.<br />
و زیرش با قرمز اضافه کرده بود 46,000 تومن یارانه پرداختی توسط دولت!<br />
وای بر من!<br />
دلم می خواست زمین دهن باز کنه و من برم توش و نبینم دولتم این همه بابت من تو خرج می افته!<br />
منو بگو وقتی اولش مبلغ صورت حساب رو خوندم 9000 تومن, می خواستم گوشی رو بردارم و زنگ بزنم برق منطقه و<br />
هر چی فحش بلدم بهشون بگم. آخه قبض برق ما همیشه فوقش چهار پنج هزار تومن می شد و این دفعه علی رغم صرفه جویی های مکرر دو برابر شده بود.<br />
اما با دیدن مبلغ یارانه دلم می خواست زنگ بزنم و بگم آخ ای دولت مهربون و خوب. دست شما درد نکنه! چرا زحمت کشیدین!<br />
فکر کن با 150 هزار تومن حقوق بخوای 56 هزار تومن پول برق بدی!<br />
دولت جون تو خیلی خوبی.... هر چند خیلی منت گذاری!<br />
حالا نمی شد ته قبض مبلغ صدقه ای که از جیب بابات بهمون می دی نمی نوشتی تا عین قبل تا فیش میومد یه کمی با فحش هامون حالی بهت<br />
می دادیم! نکنه تو فیش های دیگه از این چیزا بنویسی که دیگه مرگ بهتر از این زندگی پر از منته!</p>
<p>2- زیر بار منت نمی کنم زندگی!</p>
<p>3- امشب حاج آقای کوچولو(!) مهرداد بذرپاش مدیر عامل زوری سایپا رو آورده بودن تو برنامه ی مثلث شیشه ای.<br />
با افشاگری هایی که در موردش این ور و اون ور خوندم و با شنیدن حرف های امشبش خیلی از این موجود لجم می گیره. به پشت گرمی احمدی نژاد اند اعتماد به نفس هم هست!</p>
<p>4- این همه از سریال های تلویزیونی بد گفتم. بذار از این یکی که خیلی خوشم اومده هم بگم.<br />
واقعا سریال "<strong>دکتر محمد قریب</strong>" رو دوست دارم. کیانوش عیاری واقعا گل کاشته. بازی ها عالی ین. بازی مهدی هاشمی(بازیگرنقش زمان پیری دکتر قریب), آفرین عبیسی, بازیگرهای نقش کودکی و جوانی قریب. بازی پدرش مهران رجبی محشره! حسین پناهی, حتی از فرحناز منافی ظاهر و نابازیگرها خیلی خوب بازی گرفته.<br />
اینجا فرق کارگردان خوب و کارگردان بد معلوم می شه. بعضی از کارگردان ها بازی بازیگرهای خوب هم به لجن می کشن. اما کیانوش عیاری همه رو چند پله برده بالا.<br />
از پرداختنش به جزئیات, فیلمبرداریش, طراحی لباس و لوکیشن ها چی بگم!!! هر قسمتش که شروع می شه دلم نمی خواد تموم شه!<br />
یک بوس گنده روی گونه ی کیانوش عیاری:* که ثابت کرد تو جمهوری اسلامی هم می شه فیلم خوب ساخت. اونم بدون هیاهو و مصاحبه های آنچنانی و...</p>
<p>5- دیدین گفتم به این حکومت رو بدیم می خواد تو رنگ شورت و وقت بغل خوابی زن و شوهرا دخالت کنه؟<br />
حالا <a href="http://www.aftabnews.ir/vdch-xnz.23nz68ji2t1.html" target="_blank">اینو</a> داشته باشین تا برسیم به رنگ شورت!<br />
6- ...<a href="http://www.deutsche-welle.de/dw/article/0,2144,3331347,00.html" target="_blank">تجمع اعتراضی کارگران نیشکر هفت تپه </a><br />
مدتهاست که کارگران کارخانه نیشکر هفت تپه با خطر تعطیلی این کارخانه واقع در دشت سرسبز هفت تپه خوزستان روبرو هستند. ماههاست که اعتراضهای آنها در رسانه‌ها بازتاب می‌یابد. تحصن و تجمع آنان از روز دوشنبه گذشته (۱۶ اردیبهشت) در کنار اعتراضشان به عدم دریافت حقوق به خاطر نگرانی عمیقشان از تعطیل کارخانه است.<br />
تا آیت الله فلان سلطان واردات شکره و آیت الله بیسار سلطان واردات برنج و .... کارخونه ی شکر و شالیزار و مزرعه و ... می خواهیم چکنیم؟</p>
<p>7- <a href="http://www.gozargah.com/newGozargah/79/topindex.htm" target="_blank">گذرگاه شماره 79 منتشر شد....</a></p>
<p>8- <a href="http://heidariam.blogfa.com/post-384.aspx" target="_blank">کنفرانس وحدت اسلامی...</a><br />
تنها وحدتی که آدم در اینا مشاهده می کنه چیه؟:)<br />
بعد از گشت و گذار مفت و مجانی و زدن یک پرس چلوکباب سلطانی و یک پارچ دوغ به رگ, می چسبه!<br />
اسلام مسلام و کنفرانسو وللش!<br />
برای هر عکس می شه یه صفحه...نه, یه کتاب طنز نوشت. نه؟:)<br />
من عاشق اون آخری یم که داره جهدی عظیم می کنه برای از بین نرفتن وحدت:)<br />
<a href="http://blognews.1bn.eu/index.php?subaction=showfull&#38;id=1211320616&#38;archive=&#38;start_from=&#38;ucat=47&#38;" target="_blank">بلاگ نیوز</a></p>
<p> </p>
<p><a class="postFooter" href="http://z8un.com/archives/2008_05.html#002094" target="_blank"><span style="font-size:xx-small;color:#a4a4a4;">0:46 &#124; Zeitoon &#124; <a href="http://zeitoon.wordpress.com/cgi-bin/mt/mt-comments.cgi?entry_id=2094" target="_blank">نظرها</a></span></a></p>
</div>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[کسی هست که یاری‌ام کنه؟]]></title>
<link>http://zeitoon.wordpress.com/?p=15</link>
<pubDate>Sat, 17 May 2008 22:02:22 +0000</pubDate>
<dc:creator>زیتون</dc:creator>
<guid>http://zeitoon.wordpress.com/?p=15</guid>
<description><![CDATA[
1- مناقصهD:
شش ساله که وبلاگ می‌نویسم، پنج ساله می‌خوام]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>
1- مناقصهD:<br />
شش ساله که وبلاگ می‌نویسم، پنج ساله می‌خوام قالب عوض کنم و هنوز نشده.<br />
چند نفر تاحالا قرار شده برام قالب درست کنن اما از اون‌جایی که نفسم حقه، با هر کدوم قرار گذاشتم بعد از یه مدت یهو یه پستی مقامی گرفته و سرش شلوغ شده و یا وقت نکرده و یا فراموش کرده.<br />
متاسفانه علی‌رغم اصرارهای من که خواستم نمک‌گیرشون کنم و قسمتی از دستمزد رو قبل بدم همه موکول کردن به آخر کار. آخر کاری که هرگز نرسیده.<br />
فضا دارم. تو Movable Type می‌نویسم.<br />
یه طرح گرافیکی خوشگل(مثلا کاریکاتوری چیزی) نارنجی بالای صفحه‌م می‌خوام و لینکدونی و تأییدی شدن دلبخواهی نظرخواهیم و آر‌اس اس و از همینا دیگه...<br />
لطفا بهم ای‌میل بزنید... روم نمی‌شه تو نظرخواهی چونه برنم:)<br />
zeitoon@gmail.com</p>
<p>2- طی یک عملیات چریکی رفتم تو بلاگ رولینگم دیدم ای‌داد وبی‌داد لینک پرشین بلاگ خیلی از دوستان عزیزم رو از دات کام به دات آی‌آر تغییر ندادم و چون اکثرا از یک وبلاگ به وبلاگ دیگه می‌رم(و نه مستقیم از وبلاگ خودم) متوجه نشده بودم. خلاصه که ببخشی اینقدر دیر شد. اگر لینک کسی هنوز ایراد داره لطفا بهم بگه درست کنم.<br />
و طی یک عملیات انتحاری لینک دوستانی که یکی دوساله نمی‌نویسن- با اینکه خیلی دوستشون دارم و خاطره‌ی زیادی ازشون دارم- در نهایت تألم و تأثر حذف می‌کنم. </p>
<p>3- شهرداری سانفرانسیسکو می‌خواد برای جمع کردن اعانه برای بی‌خانمان‌ها پارکومتر نصب کنه.<br />
خوب چرا تعارف کردی اسمشو بذاری صندوق صدقه بالام جان.<br />
لابد فردا پس‌فردا هم کمیته‌ی امداد و بسیج و سه‌پا و چهار‌پا هم تأسیسس می‌شه و سرخالی کردن این صندوق‌ها -ببخشید پارکومترها - روی هم اسلحه می‌کشن و... در نهایت تنها کسی که باخانمان نمی‌شه بی‌خانمان‌ بدبخته!</p>
<p>18:20 &#124; <a href="http://z8un.com">Zeitoon </a>&#124; نظرها</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[بمب خلاقیت;)]]></title>
<link>http://zeitoon.wordpress.com/?p=11</link>
<pubDate>Sun, 27 Apr 2008 22:13:53 +0000</pubDate>
<dc:creator>زیتون</dc:creator>
<guid>http://zeitoon.wordpress.com/?p=11</guid>
<description><![CDATA[
1- در روزنامه همشهری 18 فروردین یه مقاله دیدم به اسم &#8220;]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<div class="post-body entry-content">
<p>1- در روزنامه همشهری 18 فروردین یه مقاله دیدم به اسم "نشانه‌های یک فرد خلاق" . از اونجایی که دلم می‌خواست بدونم منم خلاقم یا نه نگهش داشتم. اما این تیکه روزنامه رو گم کردم تا امروز که داشتم دنبال لنگه کفشم می‌گشتم تو جاکفشی پیداش کردم.<br />
می‌خونم و باخودم مقایسه می‌کنم:<br />
- داشتن تخیل قوی....( دارم)<br />
- کنجکاوی فراوان... ( دست خودم نیست. حسودا بهش می‌گن فضولی)<br />
- دقت خاص، دقت به مواردی که دیگران به آن‌ها توجهی ندارند...( از زیادیش در رنجم)<br />
- توانایی نوع دیگر دیدن مسائل ...( چه جورم دارم)<br />
- شوخ‌طبعی و بذله‌گویی، به‌طور کلی دارای شخصیت غیر متعارف و غیر رسمی... ( می‌میرم اگه وسط یه مجلسی هر چقدر هم رسمی تیکه نندازم)<br />
- توجه به زمان و وقت‌شناسی... ( به تخیل قویم شک کردم :(... اما اگه منظورش اینه که شوخی رو به‌جا بگم. درسته. وگرنه همه چیزو می‌ذارم برای دقیقه نود که معمولا به وقت اضافه کشیده می‌شه)<br />
- اعتماد به‌نفس بالا و وقار... (وقار دارم :) اما اعتماد به نفس فکر نکنم)<br />
- خود انگیختگی...(نمنه)<br />
- داشتن تفکر شهودی... (بیلمیرم)<br />
- داشتن طرز فکر انتقادی...( خیلی‌ها بهم انتقاد می‌کنن که چرا به هر چیزی انتقاد می‌کنم)<br />
- نوعی شجاعت خاص در بیان آرا و نظرات خود و دفاع از آن‌ها... ( دیگران بهم می‌گن کله‌شق و کسی که کله‌ش بوی قرمه‌سبزی می‌ده. ولی دفاع... نمی‌دونم)<br />
- پذیرنده و یادگیرنده، عاشق و آماده یادگیری و دریافت از درون بیرون( از درون بیرون یعنی چی؟ اما واقعا عاشق و آماده یادگیری‌ام. چیزی که جلومو سد می‌کنه خنگیه)<br />
-هر قدر نشانه‌های بیشتری از موارد یاد شده در فرد مشاهده شود، احتمال بروز خلاقیت در وی بیشتر خواهد بود.<br />
خوشحالم که در این سال نوآوری و شکوفایی فردی خلاقم و می‌تونم به کشورم خدمت کنم:) پایان خالی‌بندی!</p>
<p>2- امروز تو تاکسی یه آقاهه داشته به راننده می گفت طفلکی سردار زارعی رو هم مثل سعید امامی دارن می‌کشن. تو بیمارستانه. گفتن سکته کرده.<br />
یه خانوم شروع کرد به فحش دادن که " دلت برای کی می‌سوزه آقا، بهتره بمیره. مرتیکه هیز ایکبیری! چقدر دخترامونو به خاطر مو و آرایش و چکمه گرفتن و این مردک الدنگ مشغول عیش بود. آفرین به احمدی‌نژاد که به مقام و منصب کاری نداره "<br />
آقاهه گفت: اشتباه نکن خانوم. من نمی‌گم زارعی آدم خوبیه. اما شما فکر می‌کنید بقیه‌ی حکومتیا سالمن؟ همه‌شون از هم بدترن.<br />
معلوم نیست چه پول قلمبه‌ای رو تنها‌تنها خورده و به اینا نداده که دیگه نتونستن تحملش کنن.. زارعی حتما کلی حرف برای دادگاه داره، اونم حتما می خواد دیگرانو لو بده اما حکومتی‌ها اینو نمی‌خوان.</p>
<p>3- <a href="http://emanifard.blogfa.com/post-45.aspx"><span style="color:#de7008;">فیلم خودکشی پسر دانشجوی همدانی</span></a> رو که دیدم، حالم خیلی بد شد.... شمایی که مثل من دل ندارید، نبینید.</p>
<p>4- این مسابقه‌های وبلاگی درون کشوری خیلی جالبن. کسایی میان بالا که به حکومت از گل نازک‌تر نمی‌گن و دیگرانو هم نهی می‌کنن. فیلتر هم نیستن و... انتظار بیشتری هم نمی‌شه ازین مسابقات داشت البته.</p>
<p>5- من گفتم چرا حسن‌آقا اینقدر می‌گه نرین رأی بدین. نگو می‌ترسه یهو احمدی‌نژاد بیاد از اون ستاد بازدید کنه و <a href="http://www.guardian.co.uk/world/gallery/2008/apr/25/photography?picture=333757145"><span style="color:#de7008;">از شدت کاریزماش غش کنیم</span></a>.</p>
<p>6- خیلی خوابم بود، اما مقایسه پدر ما و پدر <a href="http://pargolak.com/"><span style="color:#de7008;">بعضی‌ها </span></a>، یهو خواب از سرم پروند!<br />
در پونزده شونزده سالکی در اوج توهمات نوجوونی از بابامون ده هزار تومن خواستیم برای کلاس‌های تابستونی.<br />
برگشت گفت تو دیگه بزرگ شدی دخترم. می‌تونی تابستون کار کنی و پولی که می‌خوای به دست بیاری. اینجوری شد که دوستام از لذت کلاس‌های جوروارجورشون تعریف می‌کردن و منم از خربیکاری‌های جورواجورم. از منشی مطب و شاگرد خیاطی و آمپول‌زنی و... همه رو امتحان کردم.<br />
نه هیچوقت بابام می‌گفت چه رشته‌ای بخون و نه جرآت داشت دد لاین برام تعیین کنه.<br />
همینجوری باعث بدبختیم شد دیگه:) شیطونه می‌گه لینک یک میلیون دلاری رو براش بفرستم یه‌خورده قرمز بشه!</p>
<p>7- <a href="http://70.86.21.167/"><span style="color:#de7008;">زیتون بی‌فیلتر...</span></a></p>
<p>8- یه نامه‌‌ که می‌گن سردار زارعی نوشته همین الان با ای‌میل گرفتم. راست و دروغش گردن فرستنده:<br />
"سردار زارعی : بروید خانه قاضی سعید مرتضوی را هم بگردید بعد بیایید سراغ من"<br />
اگه راست باشه حدس اون آقاهه تو تاکسی درسته.<a href="http://z8un.com/archives/2008_04.html#002088"><span style="color:#de7008;"> بقیه‌شو بخونید</span></a>:</p>
</div>
<div class="post-footer">
<div class="post-footer-line post-footer-line-1"><span class="post-author vcard">ارسال شده توسط <span class="fn">زيتون</span> </span><span class="post-timestamp">در <a class="timestamp-link" title="permanent link" rel="bookmark" href="http://z8unak.blogspot.com/2008/04/blog-post_28.html"><abbr class="published" title="30"><span style="color:#968a0a;">2:36 AM</span></abbr></a> </span><span class="post-comment-link"><a class="comment-link" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8047648&#38;postID=2457151306244749159"><span style="color:#968a0a;">0 نظرات</span></a></span></div>
</div>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[لعنت به من که دیر جنبیدم...]]></title>
<link>http://zeitoon.wordpress.com/?p=7</link>
<pubDate>Sun, 06 Apr 2008 21:57:13 +0000</pubDate>
<dc:creator>زیتون</dc:creator>
<guid>http://zeitoon.wordpress.com/?p=7</guid>
<description><![CDATA[1- لعنت به شما، که جز عشق جنون‌آسا
هر چیزِ این جهانِ شما ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;">1- لعنت به شما، که جز عشق جنون‌آسا<br />
هر چیزِ این جهانِ شما جنون آساست...<br />
(شاملو)</p>
<p style="text-align:right;">2- امسال یه‌کم دلم خنک شد.<br />
 این سال‌های اخیر ما دیگه کمتر فامیلی برای دید و بازدید عید داریم. بیشترشون سالهاست رفتن خارج کشور. اون چندتایی هم که باقی موندن بعضیاشون از 25 اسفند می‌رن مسافرت تا بعد از 13 هم برنمی‌گردن. دوستامونم همینطور.<br />
همیشه حسرت اونایی که گله‌ای می‌رن عیددیدنی و گله‌ای میان خونه‌شون می‌خوردم. امسال دیدم خیلی‌ها مثل من شدن. دل‌خنکیم از همین بابت بود:)</p>
<p style="text-align:right;">3- فکر کنم منم عین ملا نصرالدین باید بالای سر نوشته‌هام وایسم و برای خواننده‌ها توضیح بدم که منظورم از نوشتن هر جمله یا کلمه چی بوده.<br />
سریال "مرد هزار چهره" رو خیلی دوست داشتم. قبلا هم نوشتم که به نظر من و خیلی‌های دیگه مهران مدیری همیشه چند پله از بقیه طنز‌کارای دیگه جلوتره. چند قسمت اولشو ندیدم. اما اولین شبی که تماشاش کردم مشتری دائمش شدم. با اینکه کار خوبی نمی‌دونم  آدم مهمون داشته باشه یا مهمونی بره بشینه تلویزیون نگاه کنه، اما این سریال رو از این بابت مستثنی می‌دونستم.<br />
شاید باورتون نشه، اما برای دیدن قسمت آخرش هم‌سفرهامو مجبور کردم یک شب دیگه تو شهری که بودیم بمونیم و به‌خاطر راضی کردنشون کلی مرارت کشدیم. چون کار مهمی داشتن.<br />
فیلم‌های طنز مدیری با فیلم‌های دیگران خیلی فرق داره، می‌دونم خودش نمی‌‌نویسه و بیشترشو پیمان قاسم‌خانی یا ژوله یا نویسنده‌هایی زیر نظر قاسم‌خانی‌ها می‌نویسن، ما مطمئنم مدیری سلیقه‌ی خودشو بر نویسنده تحمیل می‌کنه.<br />
 پست مهران مدیری و بالاترین رو به این علت نوشتم که وقتی به بالاترین سر زدم دیدم "هر" لینکی که اسم مدیری توش هست اومده تو قسمت لینکای سوپر داغ. کسی نگاه نمی‌کرد کی چی نوشته. فقط اسم مدیری کافی بود که بهش رای مثبت بدن. بعد دیدم اصلا خود مدیری در ذم مدح‌های این‌چنینی فیلم ساخته که الکی به‌به‌چه‌چه نکنیم. گفتم مثلا بیام حرفمو مختصر و مفید بگم که متاسفانه خیلی‌ها میس‌آندرستود:)‌ کردن!</p>
<p style="text-align:right;">4- امسال اولین سالی بود که کنار دریا سیزده‌به‌در برگزار کردیم. همه سبزه‌هامونو بغل آب کاشتیم و کنارش ماشین با موزیک و کنارش زیر انداز و... اون‌ورمون هم جنگل و... حالشو بردیم!</p>
<p style="text-align:right;">5- آقا، قبول نیست:) مادر بزرگ سی‌با قبلا این روش رو اختراع... نه بهتره بگم، کشف کرده!<br />
البته تقصیر منه که اهمال کردم و باعث شدم ملاحسنی  اینو به نام خودش در وبلاگستان ثبت کنه و بنویسه:<br />
&#60;a href="<a href="http://mollah.blogspot.com/2008/03/blog-post_24.html&#34;&#62;دستگاه">http://mollah.blogspot.com/2008/03/blog-post_24.html"&#62;دستگاه</a> خوشبو کننده باد معده برای اولین بار ساخته شد.&#60;/a&#62;<br />
به جان شما اگر زیر بار برم و بذارم حق یه پیرزن مظلوم از بین بره!(با رگ‌های گردن ور قلمبیده بخونید)<br />
تازه این روش مامان‌بزرگ نه بلوتوث می‌خواد نه سنسور و نه باطری و نه شورت مخصوص!<br />
اصلا نمی‌دونم خجالت کشیدم که ننوشتمش یا ترس از اینکه سی‌با اینجارو بخونه(آخه دیگه فهمیده وبلاگ می‌نویسم ولی قول داده  نخوندش)<br />
یکی از مادربزرگ‌های سی‌با - اونی که خیلی باحاله و همیشه جک‌های زیر 18 سال برام تعریف می‌کنه- طفلکی از باد معده در رنجه. البته اینو فقط خودمونی‌ها می‌دونن.<br />
یک بار که اتفاقا مهمون داشتن(یکی از همسایه‌های قدیمی‌شون اونجا بود) و ما هم بودیم. هر نیم‌ساعت یک ساعتی می‌دیدیم یه عطری تو خونه می‌پیچه. از اونجایی که تو خونه‌ش خیلی گل و گیاه داره. همه فکر می‌کردن از اون گلاست. بو می‌‌کشیدن و می‌گفتن به‌به! گل همیشه بهاره. مامان بزرگ هول می‌شد و می‌گفت نه! و فوری حرف تو حرف می‌آورد. نیم ساعت بعد یکی دیگه می‌گفت به‌به عجب بویی! شب‌بوئه؟ اون‌یکی می‌گفت فکر کنم مرزنجوش دم کردی. بوی  اونه... دوباره مامان بزرگ سریع می‌گفت نه و حرفو عوض می‌کرد.<br />
وقتی رفتن، پیگیر شدیم. بخصوص سی‌با که عزیز‌کرده‌شه. اصرار! که باید بگی این بوی چیه!<br />
یه ذره من و من کرد و رفت یه شیشه کوچک قطره آورد. اسمشو یادم نیست. اما محصول کارخونه‌ی باریج کاشان و روشم قیمت زده بود 4900 تومن(آخه بگو تو قیمتشو اینقدر خوب حفظ کردی یهو اسمشو هم یاد می‌گرفتی. یاد گرفتم. اما الان تو ذهنم نیست) سی‌با قطره رو گرفت و بو کرد و گفت آهان، همینه. اسانس گیاهیه. برای خوش بو کردن هوا می‌زنی؟ چرا  بوش دائمی نبود و هر نیم ساعت یه ساعت یهو بو می داد؟<br />
مامان بزرگ خندید و با خجالت گفت. خوش‌بو کردن هوا چیه؟ این داروی گیاهی مخصوص شقاق مقعده!<br />
دکتر داروخانه برام تجویز کرده و چقدرم اثرش خوبه. وقتی به این فکر کردیم که چرا هر نیم ساعت بوش ول می‌شه دیگه هیچی نگفتیم ولی از خنده روده‌بر شده بودیم. خودشم همراه ما می‌خندید و گفت دیدید نزدیک بود آبروم پیش طلعت خانم اینا بره!<br />
6- اومدم قالب زیتون در بلاگ‌اسپات رو عوض کنم زدم کانترشو برای چندمین بار از بین بردم. اصلا نمی‌دونم چرا هی غیب می‌شه و مجبورم دوباره بسازم. یه وبلاگم تو ورد پرس ساختم. اما نمی‌دونم چرا نمی تونم براشون کانتر بذارم. کدشو تو قالب کپی می‌کنم، اما ارور می ده... کسی هست که یاری‌ام کنه؟</p>
<p style="text-align:right;">7- یه دروغ 13 توپ آماده کرده بودم اما حیف که خیلی گذشته و دیگه نمی‌شه نوشت... سال دیگه  بنوبسم؟ تا اون‌موقع  کی زنده و کی مرده...  دور از جون شما! خودمو عرض می‌کنم!</p>
<p style="text-align:right;">8- اوه. چقدر گردنبند "فروهر" استیل با بند سیاه مد شده. امسال گردن خیلی از جوونا و حتی بچه‌ها دیدم. قیمتش هم تا اونجایی که تو مغازه‌ها پرسیدم از سه‌هزار تومن تا 12 هزار تومن در نوسانه...</p>
<p style="text-align:right;">9- خیلی حرفا داشتم ها، اما این نوشته قبلیم حالمو گرفت. انگار مرض دارم هی خاطرات بد رو برای خودم زنده می‌کنم... هر وقت یادم افتاد بقیه‌شو می‌نویسم.</p>
<p style="text-align:right;">10-&#60;strong&#62;تمرین رهبری&#60;/strong&#62;<br />
فکر می‌کردم رهبر یک ملت بودن خیلی آسونه. امروز پیش خودم گفتم زیتون جان(چیه؟ به خودم می گم جان! حسودیت می‌شه؟) بیا ببین تو اصلا قابلیت رهبر شدن رو داری؟ فکر کن سال بعد تو رهبری و می خوای سال ۸۸ رو نام گذاری کنی. ببینم چند مرده حلاجی!<br />
لغت نامه رو آوردم و چشمامو بستم و با هزار ترس و لرز و بیم و امید ناخن شست دست راستم بین ورق ها جایی باز کردم و انگشت اشاره ام رو روی یک کلمه گذاشتم:<br />
"رقص" اومد!<br />
ای بابا، چه کلمه‌ی بی‌عفت و جلفی! اصلا مناسب یک رهبر نیست این کلمه رو برای یک سال آزگار انتخاب کنه! به مغزم فشار آوردم که دلیلش چیه که اینطوری شد. آهان... قبلش نیت نکرده بودم.<br />
رفتم وضو گرفتم. نیت کردم بسم‌الله الرحمن و الرحیمی گفتم و دوباره کتاب رو باز کردم.<br />
"مبارزه" اومد. خوب این خوب و آبرومنده. می‌شه به مبارزه با خیلی چیزا ربطش داد. مبارزه با گرون‌فروشی، با شیطان بزرگ و کوچیک و متوسط. مبارزه با زرگویان، امپریالیسم جهان‌خوار. یا مبارزه با مگس تسه‌تسه!<br />
کمی هم دو پهلوست. تقی به توقی خورد می‌گم منظورم مبارزه با فساد مالی و جنسی بزرگان قوم و دیکتاتوری و این‌چیزا بوده!<br />
اما جدیدا مد شده دوکلمه برای هر سال انتخاب می‌کنن( آخه شما قطر لغت‌نامه رو ببینید! والله ده تا کلمه انتخاب کنن کمه!)<br />
یه بار دیگه:<br />
اوخ این‌دفعه "شوربختی" اومد! قضیه بودار شد. اینو ولش کن.<br />
وای دستم چرا رفت روی "علف". استغفرالله... کتابو بستم. برم آخرای کتاب.<br />
آهان... ای وای... "وحشت" نه اینم خوب نیست. نکنه من اصلا استعداد رهبری ندارم! برم اولاش...<br />
" پیروزی" اومد... بی‌خیال:<br />
"مبارزه" و " پیروزی" برای سال 88 بد نیست.<br />
حالا این گوی و این میدان فکر کنید شما رهبرید. سال 88 رو نام‌گذاری کنید.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[]]></title>
<link>http://behanm.wordpress.com/2007/04/01/5/</link>
<pubDate>Sun, 01 Apr 2007 15:04:29 +0000</pubDate>
<dc:creator>Behnam</dc:creator>
<guid>http://behanm.wordpress.com/2007/04/01/5/</guid>
<description><![CDATA[قصد بحث ندارم و با سایر ایده‌ها و اطلاعات غلط و درست ای]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>قصد بحث ندارم و با سایر ایده‌ها و اطلاعات غلط و درست این نظر هم کاری ندارم. اما در مورد کمونیست بودن استالمن فقط بخشی از <a href="http://www.gnu.org/philosophy/luispo-rms-interview.html">مصاحبه لوئیز سائورز پوتز با استالمن</a> رو که درسایت GNU.org اومده ترجمه می‌کنم. چون ترویج چنین ایده غلطی ممکنه باعث بشه دیگران هم باورش کنن:<br />
«...<br />
علاوه بر موارد دیگر ناهماهنگیهای زیادی در چه نامیدن ایده اخلاق اجتماعی شما بروز کرده است. بسیاری به اشتباه ادعا می‌کنند که پیشنهاد شما کمونیسم است.</p>
<p>هر کسی که نوع خاصی از فعالیت تجاری را به نقد می‌کشد می تواند گاه و بی‌گاه انتظار «کمونیست» خوانده شدن را بکشد. این روشی یرای عوض کردن موضوع و گریز از مساله است. اگر مردم اتهامات را باور کنند به‌واقع دیگر به آنچه منتقدان می گویند گوش نخواهند داد. (حمله کردن به کمونیزم بسیار ساده‌تر از حمله کردن به ایده‌های جنبش نرم‌افزار آزاد است.)</p>
]]></content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>
