<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>رفیق &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/رفیق/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "رفیق"</description>
	<pubDate>Fri, 10 Oct 2008 19:36:51 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[پایان...]]></title>
<link>http://copies.wordpress.com/?p=270</link>
<pubDate>Fri, 12 Sep 2008 08:23:41 +0000</pubDate>
<dc:creator>xtrementalist</dc:creator>
<guid>http://copies.fa.wordpress.com/2008/09/11/%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86/</guid>
<description><![CDATA[ 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
این وبلاگ به دلیل اتمام دوره ی ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"> </p>
<p style="text-align:center;"> </p>
<p style="text-align:center;"> </p>
<p style="text-align:center;"> </p>
<p style="text-align:center;"> </p>
<p style="text-align:center;"> </p>
<p style="text-align:center;"> </p>
<p style="text-align:center;"> </p>
<p style="text-align:center;"> </p>
<p style="text-align:center;"> </p>
<p style="text-align:center;"> </p>
<p style="text-align:center;"> </p>
<p style="text-align:center;"> </p>
<p style="text-align:center;"> </p>
<p style="text-align:center;"> </p>
<p style="text-align:center;"><strong>این وبلاگ به دلیل اتمام دوره ی لمپنی من دیگر به روز نخواهد. اگرچه که دنیا پر از لمپن است هنوز!</strong></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[شعری از حافظ شیرازی]]></title>
<link>http://mazhik.wordpress.com/?p=547</link>
<pubDate>Tue, 02 Sep 2008 18:02:33 +0000</pubDate>
<dc:creator>hashem</dc:creator>
<guid>http://mazhik.fa.wordpress.com/2008/09/02/%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8-%d8%b4%db%8c%d8%b1%d8%a7%d8%b2%db%8c/</guid>
<description><![CDATA[دریغ و درد که تا این زمان ندانستم / که کیمیای سعادت , رفی]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><strong>دریغ و درد که تا این زمان ندانستم / که کیمیای سعادت , رفیق بود رفیق</strong></p>
<p>به شخصه من از این شعر خیلی خوشم میاد ...</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[کجا خوابیده ای پسرم؟]]></title>
<link>http://copies.wordpress.com/?p=117</link>
<pubDate>Sat, 14 Jun 2008 14:09:31 +0000</pubDate>
<dc:creator>xtrementalist</dc:creator>
<guid>http://copies.fa.wordpress.com/2008/06/14/%da%a9%d8%ac%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d9%be%d8%b3%d8%b1%d9%85%d8%9f/</guid>
<description><![CDATA[
کجا خوابیده ای پسرم؟ کجاست گورت؟ مگر نگفته بودند بدنت ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><img src="http://i3.tinypic.com/wash7q.jpg" alt="" width="306" height="281" /></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">کجا خوابیده ای پسرم؟ کجاست گورت؟ مگر نگفته بودند بدنت تنها دوانگشت زیر خاک خفته ست؟ مگر نرفته بودی تا سر کوچه که برگردی؟ چه برگشتنی است این؟ علی و بهرام و مرتضا کجا رفتند؟ </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">گفته بودی که همه چیزشان بازی ست، گفتم بترس از این بازی ها. گفته بودی مملکت که شهر هرت نیست! قانون دارد... گفتم شهر هرت است. مگر نبود؟</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">نوشتم برات فقط دیوث ها هستند که روی تن پسران و دختران زمین آتش سیگار<span> </span><span> </span>می چزانند. نوشته بودم از زغال داغ لای انگشت های پات، چکه چکه ی سطل بزرگ آب روی سرت. و از پیشانیت تا دورادور کره ی چشمت تا مغزت و تا ته ته سرت. این کدام ایدئولوژی بود که ترا این جوری کرد پسرم؟ این کدام آرمان بود که تو را ذره ذره گایید. و سوخت. و بر باد داد؟ نوشته بودم برات سطر به سطر این خطوط را که بماند لای دفترم و خاک بخورد. و خاک بخورد. از سال شصت و خورده ای تا همین الان. تا سال هشتادو هفت. از سر درد نوشته بودم. از سر بی کسی نوشته بودم . حالا که همه ی دفترهای دهه ی شصت را ورق می زنم فقط تویی. تویی که انگار اصلا نبوده ای. تویی که بیست و خورده ای سال قبل تا همین سر کوچه رفته بودی که همین الان برگردی. کدام کوچه پسرم؟ کدام لحظه؟ کدام الان...</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">بیست و خورده ای سال است که همه ی یادداشت های من بوی رفتن کسی و جستن بی فایده ی کس دیگر می دهد. بیست و خورده ای سال است که نگذاشته ام روی شناسنامه ات مهر باطل شد بزنند این جاکش ها. بیست و خورده ای سال است که دندان هایم را به هم کوفته ام. بیست و خورده ای سال است...</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">نیستی پسرم، نیستی رفیقم، نیستی...</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">آن روزها خودکار بود و قلم که همین ها را در نبودت می نوشت. این روزها صفحه کلید است و انگشتان من که همین ها را در نبودت. همان موضوع قدیمی ست. همان موضوع یکدفعه رفتنت. همان که بیست و خورده ای سال ذره ذره تحلیلم داد. سوی چشم هام را ازم گرفت. توان پاهام را. و مغز سرم را روز به روز خشکاند و فرسود. همین نبودنت که داغش روی تخت سینه ام هماره سنگینی می کند. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">چند دفعه توی روزنامه ها آگهی دادم. چند بار روی در و دیوارها ورقه چسباندم. چند صد بار سراغت را از این و آن گرفتم. از سر کوچه تا ابد. تا همیشه. تا بیست و خورده ای سال و تا همین الان که داغ داغم از نداشتنت پسرم!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">به جریان باد پیوستی. به جریان باد پیوسته ای. و به جریان نبود همه انسان های گمشده. همه آنانی که کسی چشم براهشان بوده و هست. به جریان همه ی نوجوانان ایستاده بر دیوار. به جریان همه جوانان اعدامی. به آنان که با کمترین سخنی دشمن می شدند. و قلم بود که زیر اسم هاشان می افتاد. و قلم بود که امضا می کرد. به آنان که در اوج شکوه به گا رفتند پیوسته ای پسرم! و قلم بوده که بعد از بیست و خورده ای سال همه ی این زجر ها تازه نگاه داشت...</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">ما را با مینی بوس بردند و روی زمین سبز پای دیوار بلند پیاده کردند. یکی شان گفت این جاست. همه را این جا چال کرده اند. همه ی آن سر ها و قلب ها و بدن ها را. همه ی آن سر های تیر خلاص خورده را. همه ی آن صورت ها و دندان های خرد شده ها. آن سینه های شکسته را. علی را شاید همین جا چال کرده اند. مرتضا را هم... </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">گفتند می شود از راه دور برایت فاتحه فرستاد. و من که هرگز مرگت را باور نکردم هرچه که به دهنم آمد نثار خدا و پیغمبرشان کردم...</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">***</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">کجا خوابیده ای پسرم؟ کجاست گورت؟ مگر نگفته بودند بدنت تنها دوانگشت تا سطح خاک فاصله دارد؟ مگر نه اینکه حاصلخیزی این خاک تنها از تن های تو و یاران توست؟ که خاک کافر و مومن نمی شناسد. طعم گوشت هلو و زردآلوی تابستان های ایران زمین. مزه ی نسوج تجزیه شده در خاک. و گلوله های به جا مانده. وگلوله که لای دنده و جمجمه و قاب و قلم. وگلوله که هرگز تجزیه نخواهد شد. سبز شده ای در جریان طبیعت ایران زمین پسرم. و من هماره برایت چیز می نویسم. با انگشتان خرفت و مغز پوسیده و کلمات بیشمار که هماره مرا و تو را به هم پیوند می زنند. نه. هیچکس نریده توی این خاک. هیچکس این خاک را به توبره نخواهد کشید. خاک تا آسایشگاه تن های پاک چون توست خاک می ماند. خواه چند صباح زیر چکمه ی آن و خواه چند صباح زیر لگد اینان! که این لگد زدن ها را فقط توده ای گرد باید. خاک سرجاش هست پسرم... </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">تو فقط بگو کجای این خاک خوابیده ای؟</span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[فقط در یک چسک از زمان...]]></title>
<link>http://copies.wordpress.com/?p=85</link>
<pubDate>Tue, 22 Apr 2008 16:08:29 +0000</pubDate>
<dc:creator>xtrementalist</dc:creator>
<guid>http://copies.fa.wordpress.com/2008/04/22/%d9%81%d9%82%d8%b7-%d8%af%d8%b1-%db%8c%da%a9-%da%86%d8%b3%da%a9-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86/</guid>
<description><![CDATA[نمی دانم از کدام بالکن است که می توان خانه تان را دید زد.]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">نمی دانم از کدام بالکن است که می توان خانه تان را دید زد. ولی به احتمال زیاد همیشه پرده های اتاقت افتاده هستند. شنبه ها و یکشنبه و دوشنبه ها و سه شنبه ها و چهارشنبه ها و پنج شنبه ها و جمعه ها دنبالت می گردم. اثری ازت نیست که نیست. خانه ها و کوچه ها و محله ها و شهرها و کشورها و استان های جهان را هم. نه آدرسی نه شماره ای و نه ته قبضی. بیروت و پکن ومونترال و کپنهاگن، تهران و مشهد و شیراز. آخ شیراز! چقدر دلم لک زده برای ساقی های موتوری دم سینمات! </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">مگر می شود آدم و این همه دور؟ زمان و این همه فس فس...</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">همه ی هفته ها و همه ی ثانیه ها را گذاشتم و گذاشته ام روی فراگردی که نمی دانم چیست. همه ی چیز های به گا رفتنی را در معرض به گا رفتن گذاشته ام! دلم را شعورم را و غریزه ی جنسی ام را. و از همه مهمتر زمانم را. در جستجوی لامصبی چون تو که گاهی به فرم زن و گاهی به فرم پول نقد خرم می کنی و فرارم می دهی. و فرارم می دهی...</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">هیچ نشانی ازت نیست. به هر کجا که می رسم تا چند ثانیه قبلش آنجا بوده ای و بعد گریخته ای انگار. دوری رفیق! دوری...</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">می گویند گی می گویم نمی دانم می گویند شمس و مولانا می گویم نمی دانم می گویند عشق می گویم نمی دانم می گویند خدا می گویم نمی دانم می گویند پشم می گویم نمی دانم. و آنگاه به پشم فکر می کنم. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">هرچه که می گویند کاش تو هم می گفتی کجایی! کاش حداقل یک ای میل خالی می فرستادی. یک پیغام صوتی خالی که فقط صدایی از حضورت در آن طرف خط را داشته باشد. کاش یک جوری مطمئنم می کردی که لااقل وجود داری. دیگر خیالم جنبه ی آشفته گی بیست و چهار ساعته ندارد جان تو! مغزم نمی کشد به این همه تا خیر. روحم نمی برد به این همه تکرار. قلبم نمی زند. پایم نمی رود. همواره خسته ام. همواره خسته ام. همواره خسته ام.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">یه ای میل خالی بفرست. تا به اپسیلونی خیال کنم آن همه لحظات تمیز با هم بودنمان را. طعم ملس آن همه دیالوگ موثرمان را. و خرکیفی رسیدن به نتایج مشترکمان را. و صدالبته دعواهای تخمی مان را. و الدرم بلدرممان را. و شاخ و شانه هرجفت مان را. و نابود کردن ایده های مفید بین هررو یارویی را و خلاصه<span> </span>همه چیز و همه کس را فقط در یک چسک از زمان...</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">این کم چیزی ست؟</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">چقدر بگردم آخه دهنم سرویس شد؟</span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[گه به فرم. كثافت به فرم. زنده باد محتوا!]]></title>
<link>http://copies.wordpress.com/2008/02/16/%da%af%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d9%81%d8%b1%d9%85-%d9%83%d8%ab%d8%a7%d9%81%d8%aa-%d8%a8%d9%87-%d9%81%d8%b1%d9%85-%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d8%aa%d9%88%d8%a7/</link>
<pubDate>Sat, 16 Feb 2008 13:54:43 +0000</pubDate>
<dc:creator>xtrementalist</dc:creator>
<guid>http://copies.fa.wordpress.com/2008/02/16/%da%af%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d9%81%d8%b1%d9%85-%d9%83%d8%ab%d8%a7%d9%81%d8%aa-%d8%a8%d9%87-%d9%81%d8%b1%d9%85-%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d8%aa%d9%88%d8%a7/</guid>
<description><![CDATA[  
در باب ياراني كه كتاب چاپ كردند و گه بالا آوردند
 
درس]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><!--[if gte mso 9]&#62;     Normal   0         false   false   false                             MicrosoftInternetExplorer4   &#60;![endif]--><!--[if gte mso 9]&#62;     &#60;![endif]--> <!--  /* Font Definitions */  @font-face 	{font-family:Tahoma; 	panose-1:2 11 6 4 3 5 4 4 2 4; 	mso-font-charset:0; 	mso-generic-font-family:swiss; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:1627421319 -2147483648 8 0 66047 0;}  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0in; 	margin-bottom:.0001pt; 	text-align:right; 	mso-pagination:widow-orphan; 	direction:rtl; 	unicode-bidi:embed; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 	{size:8.5in 11.0in; 	margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in; 	mso-header-margin:.5in; 	mso-footer-margin:.5in; 	mso-paper-source:0;} div.Section1 	{page:Section1;} --> <!--[if gte mso 10]&#62;   /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable 	{mso-style-name:"Table Normal"; 	mso-tstyle-rowband-size:0; 	mso-tstyle-colband-size:0; 	mso-style-noshow:yes; 	mso-style-parent:""; 	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; 	mso-para-margin:0in; 	mso-para-margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:10.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-ansi-language:#0400; 	mso-fareast-language:#0400; 	mso-bidi-language:#0400;}  &#60;![endif]--></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><i><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">در باب ياراني كه كتاب چاپ كردند و گه بالا آوردند</span></i></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">درست يادم نيست چه وقت بود. زد به سرم داستان بلند بنويسم. زد به سرم داستان بلند بنويسم و بدهم شاهرخ خير سرش برام چاپ كند. فكر كردم به كساني كه كتاب چاپ كرده بودند و دستي دستي خودشان را و ايده هاشان را به گه كشيده بودند. رضا<span>  </span>مجموعه شعرهاي پست مدرنش را و مسعود داستان زندگي خودش را. محتواهايي كه در نظر اوري ژينال بودند اما درعمل گندشان در مي آمد. داستان زندگي مسعود تبديل مي شد به قصه ي روتين آشغالي درباره ي يك روشن فكر جلقي و شعر هاي پست مدرن رضا تبديل مي شد به يك مشت چس شطحيه ي فارسي بلغوري. نمي توانم بفهمم كه اين محتواها بودند كه مسئله داشتند يا اينكه فرم كتاب و فعل كتاب چاپ كردن بود كه ايده ها را و زندگي ها را خراب جلوه مي داد.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">رضا توي شعرش مي نوشت :</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><b><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">دردانه به درد مي خورد</span></b></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><b><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">ليلا به روسپيگري...</span></b></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><b><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">كجايي تكه ي به در نخور من!</span></b></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">مسعود توي داستانش مي آورد :</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><b><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">شانزده سالم كه شد بار و بنديرمان را جمع كرديم و به شيراز رفتيم. پدرم كارمند انتقالي ثبت اسناد بود و تهران هم داشت ذره ذره به كارمند هاي نيم بضاعت روي بد نشان مي داد. هم اينكه مادرمان كازروني بود. هم اينكه پدرم مي توانست زندگي اش را جمع و جور كند...</span></b></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">من گير مي كردم. با شعر كسه شعر رضا و داستان نرمال مسعود. با هرچه شعر و داستان است گير مي كردم. "دردانه ي به درد نخور" برايم مي شد تخمي ترين صورت واج آرايي كه هفتصد سال پيش توي ادبيات دامبولي اين مملكت آرايه به شمار مي رفته است. ليلا برام مي شد استريوتايپ دختر ايراني كه ماچ مي دهد و قابل عشق ورزيدن است و روسپيگري هم مي شد كلمه ي توهين آميزي كه مردان نره خر براي تحقير زن ها درست كرده اند. و تازه اينجا سراينده دنبال تكه ي به درد نخور خودش مي گردد. تيكه اي كه از زور استعمال به درد نخور شده...</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">به ذهنم مي خورد كه كجاي اين گه مي تواند پست مدرن باشد؟</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">گير مي كردم. </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">به زندگينامه اي كه مسعود توي فرم داستان از خودش نوشته كه بر مي خورم. "شانزده سالم كه شد" <span> </span>فلان كردم و بابام بيسار كرد و ننه م فلان شد. به اين ماجراي از بس روتين كه بر مي خورم نمي توانم اسمش را لا طائل نگذارم! برام سوال پيش مي آيد كه آخه كدام ننه حرمله اي ست كه توي اتوبيوگرافيش براي خوانندگانش ملودراما رو مي كند... كيست؟ چيست؟ حد و اندازه ش چه قدر است؟ ماجراي خود ارضايي در نوجواني و ماجراي عشق كه از بس گه است در مقدس ترين حالتش آدم ها را از هم قيچي مي كند!</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">گير مي كنم.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">مي خواهم يك داستان بنويسم و بدهم شاهرخ برام چاپ كند. مي خواهم اما نمي توانم. قيافه هاي آن همه آدمي كه اين كار را كرده اند و كثافت بالا آورده اند جلوم رژه مي رود. خانم ها و آقاياني كه با پمپ كلمات لاي و لجن توي خويشتن شان را پرزنته كرده اند و بس. زنان و مرداني كه نگاشته هاشان فقط و فقط ادبيات را پروار تر كرده است. همين رضا و مسعود دم دستم. يك كتاب كسه شعر و يك كتاب كسه داستان. يا يك كتاب كسه اتوبيوگرافي. </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">اين هم يك شعار بلشويكي : گه به فرم. كثافت به فرم. زنده باد محتوا. </span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[...]]></title>
<link>http://copies.wordpress.com/2008/01/07/62/</link>
<pubDate>Mon, 07 Jan 2008 17:33:40 +0000</pubDate>
<dc:creator>xtrementalist</dc:creator>
<guid>http://copies.fa.wordpress.com/2008/01/07/62/</guid>
<description><![CDATA[
]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="center"><img border="0" width="500" src="http://www.shahbazi.org/images/Reporter32.jpg" height="561" /></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[مگر نه اینکه جهان معجون ریده مان آخرت و فلسفه ست؟]]></title>
<link>http://copies.wordpress.com/2007/12/24/%d9%85%da%af%d8%b1-%d9%86%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%86%da%a9%d9%87-%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%ac%d9%88%d9%86-%d8%b1%db%8c%d8%af%d9%87-%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d8%ae%d8%b1%d8%aa-%d9%88/</link>
<pubDate>Mon, 24 Dec 2007 05:04:07 +0000</pubDate>
<dc:creator>xtrementalist</dc:creator>
<guid>http://copies.fa.wordpress.com/2007/12/24/%d9%85%da%af%d8%b1-%d9%86%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%86%da%a9%d9%87-%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b9%d8%ac%d9%88%d9%86-%d8%b1%db%8c%d8%af%d9%87-%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d8%ae%d8%b1%d8%aa-%d9%88/</guid>
<description><![CDATA[کاش می توانستم تمرکز کنم روی لحظه ای که آب از توی زمین ب]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="justify"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">کاش می توانستم تمرکز کنم روی لحظه ای که آب از توی زمین بیرون می زند. میخ بشوم و برای خودم بروم تا ته همه چیز. همه ی چیزهای لحظه ای. لحظه ی سوختن کارگر حفاری. لحظه ی ترکیدن کپسول فشارقوی و تکه تکه شدن سه چهار نفر انسان. لحظه ای که کودک از مادرش بیرون می آید. لحظه ای که خبر مرگ کسی را بهت می دهند. و لحظه ای که نگاه آدم به نگاه کسی توی خیابان قفل می شود و بعد هی از خودش می پرسد این کی بود؟ چقدر آشنا بود! کجا دیده بودمش...</span><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> آخ که هر کدام این لحظه ها دویست سال طول می کشند!</span><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"></span></p>
<p align="justify"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">ازم می پرسند فلانی، تو نادر فیض را می شناسی؟ می گویم آره! همانی که بدنش هشتاد تکه شد و توی پلاستیک جمع و جورش کردند. می پرسند میترا هاشمی را چی؟ او را هم می شناسی؟ می گویم آره، می شناسم. با شب نامه گیر افتاده بود و آن قدر کتک خورده بود که لقوه گرفت و افتاد یک گوشه. فرزین را هم می شناسم که توی جنگ گلوله خورده بود توی صورتش...</span><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"><br />
لحظه ها داشته ام با این آدم ها. مگر می شود این ها را نشناخت؟ لحظه ها داشته ام. لحظه هایی که مال من نبوده اند و زجرشان را کشیده ام. لحظه هایی که برای من نبودند و همه شان را دیده ام. </span><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">من همه شان را دیده ام...<br />
</span><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">آن سه نفر ایرانی را که سال نود و شش توی اوتاوا خودکشی کردند را دیده ام. آن چهل نفر پاکستانی<span>  </span>که توی اتوبوس مردند را دیده ام. آن رفقایی را که یکی یکی تیر خلاص خوردند و رد خون شان کف استخر های خالی ماسید. آن فرمانده ای را که سر کوچه شان ترور کردند.</span><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"><br />
ایرج و شاهین و سیروس پورزند را که هرسه باهم توی خانه شان تکه تکه شدند . من همه ی مرگ های جهان را دیده ام. کیست که لحظه های به این سنگینی را در نیابد؟ دیده یا ندیده...</span><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> کیست که لرزش پشت پدری را ببیند و داغون نشود؟</span><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"><br />
</span><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">مگر نه اینکه جهان معجون ریده مان آخرت و فلسفه ست؟ مگر نه اینکه چراغ هم به خانه حرامست، هم به مسجد؟ برادر دیگر سگ کیست؟ رفیق کو؟</span><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> بنشینی و بنویسی برای نسلی که گه بکشند به هیکلت؟ </span><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">در جهانی که اگر توی خیابان هایش لاستیک آتش بزنی امنیتش از بین می رود.</span><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> بین قلچماق های دیروز که فرزندان شان دشمنان شماره یکشان هستند. مردان کاملی که فرق گه و گوشت کوبیده را تشخیص نداده در پارلمان بسر می برند. و زنانی که در سایه ی قدرت و ترس از خداوند منان یا مادر می شوند یا جنده!</span><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> این جا دیگر کجاست؟ چرا دیگر هیچ آبی از زمین بیرون نمی زند؟ این همه جسد برای چی؟</span><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">مگر چند سال سپری شده از آن لحظه ای توی تریای دانشگاه سیس می کشیدیم؟ این همه غریبه و غیر خودی یهویی از کجا سر در آوردند؟ این همه هیولا...</span><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">این همه دیوث!</span><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">چه شد که جهان این همه گه شد؟</span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[ریدم تو این دنیا!]]></title>
<link>http://copies.wordpress.com/2007/11/27/%d8%b1%db%8c%d8%af%d9%85-%d8%aa%d9%88-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7/</link>
<pubDate>Tue, 27 Nov 2007 08:50:55 +0000</pubDate>
<dc:creator>xtrementalist</dc:creator>
<guid>http://copies.fa.wordpress.com/2007/11/27/%d8%b1%db%8c%d8%af%d9%85-%d8%aa%d9%88-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7/</guid>
<description><![CDATA[&nbsp;

جاماندم از قافله ی الاغ ها رفیق. درحالیکه هنوز از آ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;">&#160;</p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><a href="http://copies.wordpress.com/files/2007/11/b8524b76742ce589f7e16706121095b9.jpg" title="dudes"><img src="http://copies.wordpress.com/files/2007/11/b8524b76742ce589f7e16706121095b9.jpg" alt="dudes" height="409" width="299" /></a><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">جاماندم از قافله ی الاغ ها رفیق. درحالیکه هنوز از آسمان شصت تیر می بارد بر سر کودکی ام. همه ی ماجراهای رفته برمن. همه ی خاطرات کودکی م شده چندتا عکس و معلوم نیست ته کدام کمد افتاده. حالا کارمند سازمان فلان شده ام که<span>  </span>شرط تخصصی اش خواندن نماز و گذاشتن ته ریش است. به گا رفته ام رفیق! شعر می نوشتم و ساز می زدم و فیلم می ساختم. فحش می دهم و درد می کشم و با خودم ور می روم. صورتم هماره می خارد. شکم آورده ام. احساس مرگ تدریجی دارد دهنم را سرویس می کند. شده ام یک بایوسکشوال جاکش ایرانی که راه می رود و می نشیند. میراث دار زبان و فرهنگی که پر است از شوخی های کثیف سکسی. آره. من جامانده ام رفیق. مغزم نمی کشد. یادم نمی آید. خایه هام جفت است از ترس. زبانم با دلم یکی نیست. ایدئولوژی ندارم. به چیزی فکر نمی کنم. بد جوری سوخته ام و لاشه ام افتاده روی جاده ای که حتا حلزون ها هم آن را سپری کرده اند. آره رفیق. من کجا و جهان کجا. این همه دپرشن. این همه سکته. چرا این طوری شد؟ </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">مگر تا بیمارستان شیر خورشید زادگاهم چقدر فاصله بود؟ چه بلایی سر آن همه خوبی آمد؟ کجاست آن مادری که تا پنج سالگی کون پسر بچه اش را آب می کشید؟</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">کو آن پسر شاخ حسینی که سر خیابان شانزده آذر دوربین زنیتم را به زمین کوفت؟ چی شد آن سرهنگ ملکی جاکش که بی خود و بی جهت بهم پس گردنی زد؟</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"><span> </span>مگر نه اینکه ایران همان ایران است و زندگی همین زندگی ست و مردم هم همان مردمند؟ این همه دروغ، این همه افسردگی... کله پاشده ام رفیق. کله پام. به هر چیز که برمی خورم لایه ای از تقلب و حماقت دارد.به هر چیز که می رسم توخالی ست. عیب است. زشتی ست. نکند از من است؟</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">***</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">سرم درد می کند. سرم درد دارد. پنجره را که باز می کنم هوای سنگین خیابان جمهوری کله ام را خالی می کند. هوای سنگین اتاق. چی شد آن همه هوا؟ چه فرق می کند اینکه برینی به یک سرزمین یا اینکه خیابان هایش را پر کنی از تابلو های دونگ و دروغ؟</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">سامسونگ و ال جی و نوکیا گهند مادامی که زن های اینجا توی تابستان ها از گرما و عرق سوز شدن زجر می کشند!</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">بهشت دیگر کجاست؟</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">یادم نرفته آن همه شور را، سفر به این ور و آن ور را، بند و بساط شب های روزگار دانشجویی را. </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">بچه های دانشگاه را یادم نرفته که سر مارکسیست بودنشان قسم ابالفضل می خوردند. تو را یادم نرفته رفیق. کجایی ؟ جان من کجایی؟</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">کجا رفت آن مادری که از توی توالت صداش می زدم : مامان، بیا منو بشور…</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">آن همه دفتر و کتاب و کاست کجا رفت؟</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">جامانده ام. به جان تو جا مانده ام برادر. نه به خاطر کس کلک بازی های سیاسی و مملکتی که نه سیاسی بودم و نه مملکتی. از خودم و یاران درونم جا مانده ام. از خاطره های زشت و قشنگ. از کوچه های زاویه دار که تویشان راه می رفتیم و از آن سیگارها می کشیدیم. از آن پیرمرده که آن روز برفی سر فیشر آباد زمین خورد و لگنش شکست جا مانده ام. از آن مادری که پسرهای مجاهدش را لو داد. از آن رفیقی که بعدها آلتش را بریدند و توی حلقومش فرو کردند. از همه ی حلزون های جهان جا مانده ام جان تو.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">شکم آورده ام!</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">ایران مرا لش کرد و درید. فرهنگ ایرانی دق مرگم کرد. مردان و زنان ایران زمین مرا گاییدند. و خسته ام کردند.</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">سرم درد می کند رفیق! کجایی با آن سکوت با شکوهت؟</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">چرا نیستی آخه؟</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">تا کی باید نوشت از کودکی گم شده؟ تا کجا باید سر از زمان از دست رفته به در آورد؟</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">تا کی سوال باشد و جواب نباشد… </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">ریدم تو این دنیا!</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span dir="ltr" style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;direction:rtl;unicode-bidi:embed;"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
]]></content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>
