<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>رمانتیک &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/رمانتیک/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "رمانتیک"</description>
	<pubDate>Fri, 10 Oct 2008 19:00:42 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[She is a man 2006]]></title>
<link>http://mymoviecenter.wordpress.com/?p=157</link>
<pubDate>Fri, 03 Oct 2008 17:37:31 +0000</pubDate>
<dc:creator>salardevilking</dc:creator>
<guid>http://mymoviecenter.fa.wordpress.com/2008/10/03/she-is-a-men-2006/</guid>
<description><![CDATA[ورد دختری هست که در تیم فوتبال هست و بازیش خیلی خوبه ولی]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>ورد دختری هست که در تیم فوتبال هست و بازیش خیلی خوبه ولی خوب مدرسشون تیم دخترونه برای مسابفات نمی <a href="http://mymoviecenter.files.wordpress.com/2008/10/shes_the_man.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-158" title="shes_the_man" src="http://mymoviecenter.wordpress.com/files/2008/10/shes_the_man.jpg?w=203" alt="" width="203" height="300" /></a>فرسته و تیم منحل میشه . برادر ویولا (<a href="http://www.imdb.com/character/ch0034062/">Viola</a>) هم میخواسته 2 هفته به لندن میره  وییولا که موقعیت رو مناسب میدونه خودش رو جای برادرش سباستین میزنه و وارد تیم پسرونه مدرسه برادرش میشه و .... .</p>
<p>فیلم بدکی نیست اگه حال و حوصله ی فیلم کمدی/رمانتیک دارین ببینین !</p>
<p>در کل 6.5 از10</p>
<p>شانسم گفت ! کم مونده بود پست بپره ! به کمک وردپرس شد  ! خدا رو شکر!</p>
<p><a href="http://www.shestheman-themovie.com">سایت رسمی</a></p>
<p style="text-align:left;"><a href="http://www.imdb.com/title/tt0454945/"><img class="alignright" src="http://freevo.sourceforge.net/img/imdb-logo.png" alt="http://freevo.sourceforge.net/img/imdb-logo.png" width="83" height="50" /></a></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[جای خالی رمانتیک !]]></title>
<link>http://grayidea.wordpress.com/?p=898</link>
<pubDate>Sun, 14 Sep 2008 06:31:35 +0000</pubDate>
<dc:creator>مهرنوش محتشمي</dc:creator>
<guid>http://grayidea.fa.wordpress.com/2008/09/14/romantic/</guid>
<description><![CDATA[
به خدا سخت نیست . اگر یک تکه کاغذ به دست بگیری و رویش کلا]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;"><a href="http://grayidea.files.wordpress.com/2008/09/blackandwhitelegophotographyremakemontajes-ce57b7fd6f79501785dfa5f445bfc5b7_h.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-1023" title="جای خای رمانتیک" src="http://grayidea.wordpress.com/files/2008/09/blackandwhitelegophotographyremakemontajes-ce57b7fd6f79501785dfa5f445bfc5b7_h.jpg" alt="" /></a></p>
<p style="text-align:right;">به خدا سخت نیست . اگر یک تکه کاغذ به دست بگیری و رویش کلامی ساده بنویسی و روی آینه بچسبانی و  بعد از خانه بیرون بروی ...</p>
<p style="text-align:right;">بخدا سخت نیست اگر برایش سر راه به خانه آمدن یک تخم مرغ شانسی بخری تا شانسش را امتحان کند و ذوقش را هنگام بازگشتن به دوران کودکی نظاره گر باشی ...</p>
<p style="text-align:right;">بخدا سخت نیست اگر همیشه موقع راه ر فتن در خیابان دستش را در دست بگیری و گاهی با فشاری ملایم چیزهایی را به او یاداور شوی ...</p>
<p style="text-align:right;">واقعا سخت نیست اما</p>
<p style="text-align:right;">نداشتن حوصله ، بی توجهی غیر عمدی ، مشغله روزانه ، حواس پرت بودن و غیره باعث می شود که یادت برود . به تدریج عاشق بودن را هم یادت می رود و بعد یک روز از خواب بیدار می شوی و میبینی که یک جای خالی بزرگ در درونت دهان باز کرده ...</p>
<p style="text-align:right;">جای خالی عاشقانه ها...</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[پی نوشت : دوستت دارم  ؛ با مردگان نباید مرد ]]></title>
<link>http://websaz.wordpress.com/?p=1458</link>
<pubDate>Sat, 23 Aug 2008 18:46:37 +0000</pubDate>
<dc:creator>websaz</dc:creator>
<guid>http://websaz.fa.wordpress.com/2008/08/23/%d9%be%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85-%d8%9b-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%d8%b1%d8%af%da%af%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d9%85%d8%b1/</guid>
<description><![CDATA[اگر مطالب وبساز را پیگیری کرده باشید مطمئنا تاکنون متو]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;"><a href="http://PostURL"></a>اگر مطالب وبساز را پیگیری کرده باشید مطمئنا تاکنون متوجه اهمیت جایگاه خانواده و نیز احترام و ارتقای علاقه  بین همسران در مطالب شده اید .پست حاضر داستانی از یک فیلم خانوادگی دیگر با داستانی دلپسب است P.S.I LOVE YOU . " هالی کندی " به همراه همسرش "گری" زندگی خوش و گرمی را میگذرانند<a href="http://websaz.wordpress.com" target="_blank">.</a> آنها برای آینده زندگی خود آرزوهای بسیاری دارند اما بیماری تومور مغزی "گری" سبب مرگش میگردد و "هالی" را با اندوهی بی پایان تنها میگذارد . "هالی" پس از مرگ گری دچار افسردگی میشود و اینجاس همسرش که کاملا با روحیات او آشنا بوده تنها ناجی وی از این شرایط خواهد بود<a href="http://websaz.wordpress.com" target="_blank">.</a>گری فکر همه چیز را نموده و از طریق فرستادن نامه هایی که از قبل اماده نموده بود ,  او را تشویق به تحول و آغاز یک زندگی تازه میکند . اولین نامه گری در سی امین سالروز تولد هالی به دستش میرسد و از او میخواهد تا به کار خوانندگی مشغول شود و سفری نیز به ایرلند داشته باشد. هالی بسیار شوکه میشود . این روند در ماه ها و هفته های بعدی نیز ادامه میابد و در مراحل بعدی از او درخواست هایی چون سر و سامان دادن به آپارتمان و.<a href="http://websaz.wordpress.com" target="_blank">.</a>. دارد . دوستانش شارون و دنیز نیز از این واقعه تحت تاثیر واقع میشوند<a href="http://websaz.wordpress.com" target="_blank">.</a>زیبایی ماجرا در انتهای نامه هاست و آن جمله ای است که پیوست تمام نامه هاست : دوستت دارم !</p>
<p style="text-align:right;">باقی ماجرا را از <a href="http://psiloveyoumovie.warnerbros.com" target="_blank">وب سایت اختصاصی  فیلم P.S.I LOVE YOU</a> مشاهده کنید</p>
<p style="text-align:center;"><img class="alignnone size-full wp-image-1465" src="http://websaz.wordpress.com/files/2008/08/ps-i-love-you-websaz1.jpg" alt="" width="450" height="248" /></p>
<p style="text-align:right;">"ریچارد لاگرونز" متولد 1959 .م در بروکلین نیویورک است<a href="http://websaz.wordpress.com" target="_blank">.</a>از سال 1989 .م با فیلمنامه نویسی کارنامه سینمایی خود را شکل داد . از سال 1998 .م با فیلم " زندگی بدون زرق  و برق " مقوله کارگردانی را تجربه نمود<a href="http://websaz.wordpress.com" target="_blank">.</a>عمده شهرت لاگرونز مدیون فیلمنامه های "شاه ماهی گیر " , "آرین براکوویچ " و " نویسندگان آزادی " است که فیلمنامه نویسندگان آزادی را خود در سال 2007 .م قبل از فیلم " پی نوشت : دوستت دارم " کارگردانی کرده است.<br />
" پی نوشت : دوستت دارم " بر اساس رمانی پر فروش ساخته شده و لاگرونز کوشید تا نهایت وفا داری را به منبع اقتباس خود داشته باشد . همین استراترژی سبب طولانی شدن بیش از اندازه زمان فیلم شده است<a href="http://websaz.wordpress.com" target="_blank">.</a>اتفاقی که میتواند با وجود بازی خوب نقش های اصلی فیلم تماشاگر را کم طاقت کند .<br />
فیلم ایده ای ساده دارد . مهم ترین پیام آن اینست که " با مردگان نباید مرد " چرا که زندگی ادامه دارد .<br />
 گفته " اندره مالرو " را به یاد بیاوریم که میگوید : زندگی هیچ ارزشی ندارد و هیچ چیز نیز ارزش زندگی را ندارد .
</p>
<p style="line-height:2;background-color:#EAF7FB;border:3px double #003399;direction:rtl;text-align:center;padding:10px;" align="center">ابتدا نویسنده و سپس فیلم ساز به ما میگویند که پس از هر مرگی سعی کنید با اندوه خود کنار بیایید و زندگی را ادامه دهید . چون فقط ازدواج و رابطه زناشویی نیست که به زندگی معنا میدهد که با نبود آن زندگی بی معنا شود<a href="http://websaz.wordpress.com" target="_blank">.</a>بلکه چیز های دیگری چون دوستی و خویشاوندی نیز ارزش های خاص خود را دارند . حتی در گامی آرمان گرایانه که در نامه های گری مجسم شده , به مخاطبین خود میگویند که میتوانید شریک زندگیتان را در فراموش کردن اندوه فقدانتان یاری کنید !</p>
<p style="text-align:right;"> </p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://PostURL"><img class="alignnone size-full wp-image-1460" src="http://websaz.wordpress.com/files/2008/08/psiloveyou.jpg" alt="" width="428" height="276" /></a></p>
<p style="text-align:right;">فیلم محلی برای نشان دادن قدرت بازیگری "هیلاری سوانک" و همچنین "جرالد باتلر" است که در صدد خروج از قالب بازیگر نقش های اسطوره ای و تجربه گونه های متفاوتند . این فیلم لحظات تلخ و شرینی دارد که برای هر بیننده ای به رغم سادگی اش میتواند جذاب باشد<a href="http://websaz.wordpress.com" target="_blank">.</a>تم عشق بعد از مرگ از آن تم هایی است که همواره موجب پدید آمدن یک فیلم دست کم خوب میشود . و پی نوشت:دوستت دارم هم از این قاعده مستثنی نیست .</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[معرفی فیلم She s the man رده سنی +14]]></title>
<link>http://1nama.wordpress.com/?p=8</link>
<pubDate>Thu, 22 May 2008 20:32:42 +0000</pubDate>
<dc:creator>اوس پیمان</dc:creator>
<guid>http://1nama.fa.wordpress.com/2008/05/22/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-she-s-the-man-%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%b3%d9%86%db%8c-14/</guid>
<description><![CDATA[ 
 توضیح کوتاه:محصول سال ۲۰۰۶ و رده سنی نوجوانان به بال]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<div><span style="font-family:Arial;"> <span style="font-size:small;font-family:arial, helvetica, sans-serif;">توضیح کوتاه:</span><span style="font-size:small;color:#000000;font-family:arial, helvetica, sans-serif;">محصول سال ۲۰۰۶ و رده سنی نوجوانان به بالا و کمدی رمانتیک.</span></span></div>
<p><span style="font-family:Arial;"> </p>
<div><span style="color:#ff0000;"></p>
<div><span style="color:#ff0000;"><span style="font-size:small;font-family:arial, helvetica, sans-serif;">بازیگران</span></span></div>
<p></span></div>
<p><span style="color:#ff0000;"><span style="color:#ff0000;"> </p>
<p></span></span><span style="font-family:arial, helvetica, sans-serif;"><span style="font-size:small;"><span style="color:#ff0000;">:</span><span style="color:#000000;">Amanda Bynes . Channing Tatum . Laura Ramsey</span></span></span></p>
<div><span style="color:#ff0000;"></p>
<div><span style="color:#ff0000;"><span style="font-size:small;font-family:arial, helvetica, sans-serif;">موضوع:</span></span></div>
<p></span></div>
<p><span style="color:#ff0000;"><span style="color:#ff0000;"> </p>
<p></span></span><span style="font-size:small;color:#000000;font-family:arial, helvetica, sans-serif;">ویولا هیستینگ دختری است که عاشق بازی فوتبال است و در این زمینه مهارتی خاص دارد تا اینکه متوجه می شود که با بازی تیم فوتبال دختران در مدرسه شان موافقت نشده است اما او دست بردار نیست و فکر تازه ای به سرش زده و آن این است که به جای برادر دوقلوی خودش سباستین که برای موسیقی بدون اجازه به لندن رفته به تیم پسران برود پس در لباس پسران رفته و به خوابگاه می رود اما تا میاید در فوتبال غرق شود خود را گرفتار عشق هم اتاقی اش دوک می بیند که او عاشق دختری به نام الیویا است و نمی داند که سباستین حاضر دختر است . بنابراین ویولا تصمیم می گیرد که ...</span></p>
<div><span style="font-family:Arial;"> </span></div>
<p><span style="font-family:Arial;"> </p>
<p></span></span></p>
<p><span style="font-size:small;font-family:arial, helvetica, sans-serif;"><a title="فروشگاه فیلم" href="http://www.dvdyab.com"><img src="http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/dreamworks_skg/she_s_the_man/amanda_bynes/shestheman_poster.jpg" border="0" alt="" align="middle" /></a></span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[نام تو]]></title>
<link>http://mehrzadpars.wordpress.com/?p=141</link>
<pubDate>Thu, 10 Apr 2008 12:45:25 +0000</pubDate>
<dc:creator>mehrzadpars</dc:creator>
<guid>http://mehrzadpars.fa.wordpress.com/2008/04/10/your-lovely-name/</guid>
<description><![CDATA[نامت را بر شن‌ها نوشتم، موج پاکش کرد؛
نامت را بر نسیم ص]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>نامت را بر شن‌ها نوشتم، موج پاکش کرد؛</p>
<p>نامت را بر نسیم صبحگاهان نگاشتم، باد با خود برد؛</p>
<p>آخر، آنرا بر قلب کوچکم حک کردم؛ سکته‌ای زدم و ناکار شدم!</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[Fountain]]></title>
<link>http://dakkeh.wordpress.com/?p=17</link>
<pubDate>Mon, 24 Mar 2008 13:48:04 +0000</pubDate>
<dc:creator>ver3ai</dc:creator>
<guid>http://dakkeh.fa.wordpress.com/2008/03/24/fountain/</guid>
<description><![CDATA[

Fountain
چشمه
2006
کارگردان : Darren Aronofsky
نویسنده : Darren Aronofsky
با]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<div align="center"><img src="http://milianoose.persiangig.com/poster/fountain.jpg" /></div>
<div align="center"></div>
<div align="center"><b>Fountain</b></div>
<div align="center">چشمه</div>
<div align="center">2006</div>
<div align="center">کارگردان : Darren Aronofsky</div>
<div align="center">نویسنده : Darren Aronofsky</div>
<div align="center">بازیگران اصلی : Hugh Jackman , Rachel Weisz</div>
<div align="right">خلاصه :</div>
<div align="right">چشمه روایت 3 داستان موازی است . فیلمی درباره عشق ، مرگ ، معنویت و ظرافت وجود ما در این دنیاست. داستان چشمه مربوط به سه مرد در گذشته، حال و آینده است که به دنبال جاودانگی با عشقشان هستند. یک کاپیتان ارتش که به دنبال درخت حیات برای ملکه در محاصره خود است، یک دانشمند که به دنبال داروی برای درمان زن خود و یک فضا نورد که در حباب خود برای نجات درختش به سمت یک ستاره در حال مرگ می رود.</div>
<div align="right">امتیاز IMDb:</div>
<div align="right"> <img src="http://milianoose.persiangig.com/imdb/7-5-fou.jpg" /></div>
<div align="right"></div>
<div align="right"><a href="http://www.imdb.com/title/tt0414993/">برای اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید.</a></div>
<div align="right"><a href="http://www.imdb.com/rg/photos-title/gallery-link/title/tt0414993/mediaindex">برای دیدن عکسهایی از فیلم اینجا کلیک کنید.</a></div>
<div align="right"></div>
<div align="right"><a href="http://dakkeh.wordpress.com/about/"><img src="http://milianoose.persiangig.com/coin.jpg" /></a> <a href="http://dakkeh.wordpress.com/about/">500 تومان </a></div>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[American Pie]]></title>
<link>http://dakkeh.wordpress.com/?p=8</link>
<pubDate>Sat, 22 Mar 2008 12:20:29 +0000</pubDate>
<dc:creator>ver3ai</dc:creator>
<guid>http://dakkeh.fa.wordpress.com/2008/03/22/american-pie/</guid>
<description><![CDATA[

American Pie
1999
 کارگردان : Paul Weitz
 نویسنده : Adam Herz
خلاصه :
چهار]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<div align="center"><img src="http://milianoose.persiangig.com/poster/american-pie.jpg" /></div>
<div align="center"></div>
<div align="center"><b>American Pie</b></div>
<div align="center">1999</div>
<div align="center"> کارگردان : Paul Weitz</div>
<div align="center"> نویسنده : Adam Herz</div>
<div align="right">خلاصه :</div>
<div align="right">چهار رفیق در جشنی پی می برند که خلاص شدن از بکارتشان آن قدرها هم که فکر می کردند آسان نیست  اما هنوز بر این باورند که تا قبل از دانشگاه رفتن باید کار را یکسره کنند. به همین دلیل گروهی می سازند و مسابقه می گذارند که چه کسی اولین نفر خواهد بود. و بهترین فرصت هم جشن رقص رسمی دبیرستان بود. هر چه که به جشن نزدیک می شوند، پسرها به این فکر می کنند که چه کسی اولین نفر خواهد بود و یا آیا این که اصلا می خواهند این کار را انجام بدهند یا نه ؟؟؟ ...</div>
<div align="right"></div>
<div align="right">امتیاز IMDb:</div>
<div align="center"><img src="http://milianoose.persiangig.com/imdb/6-8.jpg" align="right" /></div>
<div align="center"></div>
<div align="right"></div>
<div align="right"></div>
<div align="right"></div>
<div align="right"></div>
<div align="right"></div>
<div align="right">کد : CR01</div>
<div align="right"><img src="http://img.majidonline.com/pic/147182/coin.jpg" /> 450 تومان</div>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[چشم های آسمانی]]></title>
<link>http://skyoracle.wordpress.com/2007/01/02/%da%86%d8%b4%d9%85-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d8%b3%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c/</link>
<pubDate>Tue, 02 Jan 2007 21:31:00 +0000</pubDate>
<dc:creator>امير.ع</dc:creator>
<guid>http://skyoracle.fa.wordpress.com/2007/01/02/%da%86%d8%b4%d9%85-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d8%b3%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c/</guid>
<description><![CDATA[
خیلی وقت بود که به آسمون نگاه نکرده بود . شاید از رنگ آب]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://bp3.blogger.com/_f84ZIwAOWZA/RZrJECn3s7I/AAAAAAAAAAM/i76rTbRMJmA/s1600-h/095547.jpg"><img style="display:block;text-align:center;cursor:pointer;margin:0 auto 10px;" src="http://bp3.blogger.com/_f84ZIwAOWZA/RZrJECn3s7I/AAAAAAAAAAM/i76rTbRMJmA/s320/095547.jpg" alt="" border="0" /></a>
<div style="text-align:right;"><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong><br />خیلی وقت بود که به آسمون نگاه نکرده بود . شاید از رنگ آبی اون بدش میومد . شاید رنگ آبی </strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>برای اون نشونه و خاطرات خوبی نداشت . </strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>یه چیزی رو خوب یاد گرفته بود و اونم این بود که نبازه ، سیاوش هیچ وقت نمی خواست ببازه . یه شب تو حیات نشسته بود و دستهاش رو روی پاهاش گذاشته بود و سرش رو هم بر روی دستاش و چشمانش رو بسته بود .</strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>اوقات تنهایی و خلوتی خود را در با تفکر و به این صورت سپری می کرد .همیشه منتظر این بود که شاید بهش الهام شه و بفهمه با غم از دست دادن آبی و آبی هاش چی کار کنه .</strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>در تفکرات خود غرق بود که صدایی در ذهنش به او می گفت : به سمت آن چیزی برو که از آن متنفری ..............به سمت آن چیزی برو که از آن متنفری ....... به به سمت آن چیزی برو که از آن متنفری </strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>چشماش رو باز کرد . سیاوش فکر میکرد خواب میبینه . اما صدا واقعی تر از اونی بود که به نظر خواب بیاد .</strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>چه مفهومی داشت ؟</strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>به سمت آن چیزی برو که از آن متنفری </strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>اون فقط از رنگ آبی آسمون متنفر بود !!!!</strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>به سمت اون .......... براش قابل هضم نبود ........... خیلی وقت بود که شیما رو فراموش کرده بود </strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>هم شیما رو هم اون لباسهای آبیش و هم اون چشمان آبیش رو </strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>باید به سمت کی میرفت ؟</strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>شیما ؟ یا آبی ؟</strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>دیگه اصلا دلش نمی خواست شیما رو ببینه </strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>چون ازش دور شده بود </strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>اما از آبی چی ؟</strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>جرأتی به خودش داد و سرش رو بالا آورد </strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>اما آسمون تاریک بود و سیاه </strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>بهش کمی خیره شد و تو به آسمون گفت برای دیدن آبی تو تا صبح به تو نگاه می کنم .</strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>سیاهی شب خیلی عمیق بود </strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>عمیق و بی انتها</strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>و برای دیدن آبی روز باید از نارنجی سحر عبور می کرد </strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>و سحر در راه بود ...</strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>اون شب سياوش تا رسيدن سحر و مغلوب شدن سياهي شب,چشم بر هم نگذاشت.نمي خواست بازم پيش آبي آسمون كم بياره,نمي خواست اجازه بده بازم آبي شكستش بده</strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>اسيرش كنه و تنهاش بزاره...آره اون شب سياوش تا صبح  بيدار ماند و به آسموني كه  سياه بود به افتخار شب  نارنجي شد به  احترام  آمدن سحر و آبي شد به نشونه شروع يه روز تازه خيره شدو فكر كرد و فكر كرد.</strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>به صدايي فكر كرد كه تو گوشش طنين افكنده بود.به سمت چيزي برو كه ازش متنفري و او از آبي متنفر بود.با خودش فكر كرد :چرا از آبي متنفرم ؟و اون موقع بود كه چشماي دريايي شيما رو ,به روشني روز ديد.پس</strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>سياوش از شيما و آبيهاش متنفر بود.از او متنفر بود چون بهش دروغ گفته بود,بازيش داده بود و باعث شده بود براي اولين بار شكست بخوره.ولي او شيما رو فراموش كرده بود.چرا بايد به طرفش مي رفت؟</strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>آيا واقعا فراموشش كرده بود؟كاملا گيج شده بود.با خودش فكر كرد شايد شيما به من احتياج داره؟شايد اونه كه داره صدام ميكنه.ولي چرا بايد اهميت مي داد؟مگه زماني كه او شيما رو صدا ميزد شيما بهش توجه كرده بود؟</strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>احساس بي قراري مي كرد ولي با با طلوع خورشيد تصميم خودش و گرفت.بايد شيما رو پيدا مي كرد تا دوباره با آبي آشتي كنه.</strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>پيدا كردن شيما كار ساده اي نبود .شيما و خانواده اش سال پيش ايران و ترك كرده بودند و سياووش هيچ خبري از اونها نداشت.ولي بايد شيما رو به هر قيمتي كه شده پيدا مي كرد.تلاشهاي سياووش بالاخره نتيجه داد و سياوش فهميد كه شيما ماه پيش به ايران برگشته تا تو وطن خودش بميره!بميره!!يعني شيما در انتظار مرگ بود؟؟؟ولي اون كه خيلي جوانه.جوان,زيبا و آّبي</strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>براي سياوش خيلي سخت بود كه به ديدن شيما بره.ولي خود شيما صداش كرده بود.بالاخره بعد از اين كه كلي با خودش كلنجار رفت تصميمش و گرفت.به آسمون آبي نگاه كرد و وارد بيمارستان شد تا شيما رو ببينه.</strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>وارد اتاق شد خداي بزرگ چي ميديد؟چه بلايي سر شيما اومده بود ؟موهاي زيباش كجان؟چرا چشمهاي خوش حالتش بيحال و خسته ان؟اون پوست سفيد مرمري كجاست؟</strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>شيما لبخندي زد و گفت:پس بالاخره اومدي؟</strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>سياوش اون روز فهميد كه شيما سرطان خون داره و احتياج به پيوند مغز استخوان داره ولي هيچ آدمي پيدا نشده كه دكترها بتونن ازش مغز استخوان بگيرن وبراي همين شيما به زودي مي ميره.</strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>سياوش حالا مي دونست كه براي چي اونجاست.</strong></span><br /><span style="color:rgb(0, 0, 0);"><strong>5ماه بعد شيما موهاي زيباش و پوست مرمريش و دوباره بدست آوورد و سياوش تو آبي چشمهاي او شنا مي كرد.ديگه از آبي متنفر نبود بلكه آبي تمام زندگيش شده بود....</p>
<p></strong></span>
<p align="center"><strong><span style="color:rgb(51, 51, 51);">روزهایت را با من</span></strong></p>
<p align="center"><strong><span style="color:rgb(51, 51, 51);">قسمت می کنی </span></strong></p>
<p align="center"><strong><span style="color:rgb(51, 51, 51);">تاشبهارا به یادت بنویسم</span></strong></p>
<p align="center"><strong><span style="color:rgb(51, 51, 51);">باد دست نوشته هایت را</span></strong></p>
<p align="center"><strong><span style="color:rgb(51, 51, 51);">ورق می زند</span></strong></p>
<p align="center"><strong><span style="color:rgb(51, 51, 51);">وستاره ها</span></strong></p>
<p align="center"><strong><span style="color:rgb(51, 51, 51);">درچراغانی چشمانت</span></strong></p>
<p align="center"><strong><span style="color:rgb(51, 51, 51);">شب های شعر برپا می کنند</span></strong></p>
<p align="center"><strong></strong> </p>
<p align="center"><strong><span style="color:rgb(51, 51, 51);">بگو!</span></strong></p>
<p align="center"><strong><span style="color:rgb(51, 51, 51);">بگو!</span></strong></p>
<p align="center"><strong><span style="color:rgb(51, 51, 51);">بارویاهایم چه می کنی؟</span></strong></p>
<p><a href="http://bp2.blogger.com/_f84ZIwAOWZA/RZrJgyn3s8I/AAAAAAAAAAU/cgvxhiVmzJU/s1600-h/60.jpg"><img style="display:block;text-align:center;cursor:pointer;margin:0 auto 10px;" src="http://bp2.blogger.com/_f84ZIwAOWZA/RZrJgyn3s8I/AAAAAAAAAAU/cgvxhiVmzJU/s320/60.jpg" alt="" border="0" /></a><br />_________________________<br />منابع:<br />داستان از <a href="http://cinderella22.persianblog.com/cinderella22_archive.html">سحر خانوم</a><br />شعر از <a href="http://skyoracle.blogspot.com/">خودم</a></div>
]]></content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>
