<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>روزنوشت &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/روزنوشت/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "روزنوشت"</description>
	<pubDate>Sat, 19 Jul 2008 13:33:04 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[در سوگ خسرو شکيبايي]]></title>
<link>http://bedunid.wordpress.com/?p=603</link>
<pubDate>Fri, 18 Jul 2008 13:35:52 +0000</pubDate>
<dc:creator>bedunid</dc:creator>
<guid>http://bedunid.wordpress.com/?p=603</guid>
<description><![CDATA[چند دقيقه پيش وسوسه شدم که سري به همشهري آنلاين بزنم. نا]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">چند دقيقه پيش وسوسه شدم که سري به همشهري آنلاين بزنم. ناگهان تيتر يک خبر من را ميخکوب کرد: تشيع پيکر خسرو شکيبايي ...". باورکردني نبود. با چندکليک ديگر فهميدم که خسرو شکيبايي که چند وقتي بود همه متوجه ظاهر غيرعادي و ضعف جسمي او شده بوديم مدتها در حال مبارزه با سرطان کبد بوده است و نهايتا بامداد جمعه 28 تير بر اثر سکته قلبي علاقمندان خود را تنها گذاشت.</p>
<p><img class="size-full wp-image-605 alignright" src="http://bedunid.wordpress.com/files/2008/07/shakibaee.jpg" alt="" width="182" height="242" />جمشيد مشايخي چه خوب گفته که جاي شکيبايي در سينماي ايران خالي خواهد ماند.</p>
<p>صحنه‌هايي که از او به ياد دارم مرتب جلوي چشمانم رژه مي‌روند... هامون....خانه سبز....کيميا...مدرس...پري...</p>
<p>... ديگر آن صداي خش‌دار و گاه لرزان و آن چشماني را که بهتر از هر زباني ديالوگ مي‌گفتند نخواهيم ديد....</p>
<p>روحش شاد.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[دور باطل]]></title>
<link>http://aabshar.wordpress.com/?p=108</link>
<pubDate>Thu, 17 Jul 2008 19:18:15 +0000</pubDate>
<dc:creator>aabshar</dc:creator>
<guid>http://aabshar.wordpress.com/?p=108</guid>
<description><![CDATA[
زمین سرگردان است . من جزو این زمین هستم.
زمین هدف دار اس]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><a href="http://aabshar.files.wordpress.com/2008/07/earth.jpg"><img class="size-full wp-image-109  aligncenter" src="http://aabshar.wordpress.com/files/2008/07/earth.jpg" alt="" width="348" height="348" /></a></p>
<p style="text-align:center;">زمین سرگردان است . من جزو این زمین هستم.</p>
<p style="text-align:center;">زمین هدف دار است . من جزو نا اهلی هستم.</p>
<p style="text-align:center;">زمین عاشق است. من جزو نادانی هستم.</p>
<p style="text-align:center;">زمین سخاوتمند است . من جزو کوچکی هستم.</p>
<p style="text-align:center;">زمین زمین است . من هیچ هستم.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[دعا]]></title>
<link>http://aflaak.wordpress.com/?p=53</link>
<pubDate>Thu, 17 Jul 2008 16:55:04 +0000</pubDate>
<dc:creator>the rye catcher</dc:creator>
<guid>http://aflaak.wordpress.com/?p=53</guid>
<description><![CDATA[هر روز صبح که بیدار میشم کلی آرزو دارم .
دعا میکنم که امر]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>هر روز صبح که بیدار میشم کلی آرزو دارم .</p>
<p>دعا میکنم که امروز یه روز دیگه باشه برای اون دوستم که اینجا است ، ایرانی هم نیست ، مال یکی از این کشورهای عربیه . اون مادر دو تا بچه است ، و الان مجبوره به خاطر قوانین کشورش دور از اونا باشه . آرزو میکنم یه روزی باشه که هیچ مادری از بچه اش جدا نشه .</p>
<p>دعا میکنم راه ها اون قدر دور و مسافرت این قدر پر از دنگ و فنگ نباشه که اون دوستم که توی بیمارستانه دیگه دو ماه و نیم منتظر ویزا نمونه و همون اولش برگرده بره .</p>
<p>دعا میکنم تنهایی اجبار روزگار و شرایط نباشه . آدما خودشون انتخابش کنن . خودشونم هر وقت خواستن بی خیالش بشن .</p>
<p>دعا میکنم هر کی شیرین تره قند توی خونش بالاتر باشه . نه اینکه قندش و شیرینی اش بشه درد . بشه مریضی .</p>
<p>دعا میکنم ...</p>
<p>هنوز به دعا کردن اعتقاد دارم ...</p>
<p>هر شب اونقدر خسته میرسم خونه ، که تا میام حساب کنم کدوماش برآورده شدن ، کدوماش وسط راهن ، خوابم برده ...</p>
<p>اما هنوز فکر میکنم که باید بشه .</p>
<p>چون اون وقت مگه ما مسخره ایم که این وسط توی بیابون ولمون کرده باشی و رفته باشی پی ساختن یه سری اسکول دیگه ؟!!!</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[WANTED 500,000R]]></title>
<link>http://ilinux.wordpress.com/?p=74</link>
<pubDate>Wed, 16 Jul 2008 22:13:23 +0000</pubDate>
<dc:creator>talatom</dc:creator>
<guid>http://ilinux.wordpress.com/?p=74</guid>
<description><![CDATA[وقتی چشمم به آگهی داخل هفته نامه عصر ارتباط افتاد ، داش]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی چشمم به آگهی داخل هفته نامه عصر ارتباط افتاد ، داشتم شاخ در می یوردم ! متن آگهی این چنین بود :</p>
<p><strong>تصاویر فوق مربوط به 4 شماره از نشریات قدیمی عصر ارتباط است که از یک ماه پیش از آرشیو خارج و تاکنون مراجعت ننموده اند . خواهشمند است چنانچه در آرشیو خود نشریات ذیل را دارید آنها را به دفتر هفته نامه عصر ارتباط تحویل داده و مسئول آرشیو را از نگرانی خارج و مژدگانی دریافت نمایید !! </strong></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[سوسک]]></title>
<link>http://shinkhin.wordpress.com/2008/07/15/%d8%b3/</link>
<pubDate>Tue, 15 Jul 2008 14:13:31 +0000</pubDate>
<dc:creator>دوشیزه شین</dc:creator>
<guid>http://shinkhin.wordpress.com/2008/07/15/%d8%b3/</guid>
<description><![CDATA[تصور کنید که یک روز عصر در حال دیدن فیلم محبوبتان و نوش ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>تصور کنید که یک روز عصر در حال دیدن فیلم محبوبتان و نوش جان کردن همزمان عصرانه، یکهو متوجه وجود شی زبری در دهانتان می شوید و وقتی به شی مزبور نگاهی می اندازید ، وای  وای واییی شما همانا پای قطع شده یک سوسک جانباز را مشاهده می نمائید.حلوا شکری عقاب بر پدرت (این فحش به مناسبت روز پدر نثار ایشان شد،باشد که خوششان آمده باشد)</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[سق سیاه !]]></title>
<link>http://arsalanb.wordpress.com/?p=308</link>
<pubDate>Sun, 13 Jul 2008 19:25:53 +0000</pubDate>
<dc:creator>ارسلان</dc:creator>
<guid>http://arsalanb.wordpress.com/?p=308</guid>
<description><![CDATA[یه همسایه ای داریم اینها مادر زاد چشمشون شوره ! اینکه می]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:8pt;font-family:Tahoma;" lang="FA">یه همسایه ای داریم اینها مادر زاد چشمشون شوره ! اینکه میگم خداییش امتحان کردم ها که میگم ! چشمشون از شوری هم رد کرده و لیزری شده ! خانوادگی اینطورین ! کافیه نیت کنن و از چیزی تعریف کنن ! کن فیکن میشه ! چند موردش که برای ما اتفاق افتاده رو براتون تعریف میکنم : </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:8pt;font-family:Tahoma;" lang="FA">یه گوشی تلفن خریده بودیم ، پاناسونیک بود <span> </span>، پسرشون اومده بود خونمون ، گوشی رو دید گفت عجب گوشی هست ، ده دقیقه نشد گوشی از دستم افتاد و خورد شد ! حالا اینکه هیچی نیست ، یه بار ماشین رو شسته بودم و لنگ کشیده بودم و حسابی تمیز شده بود بعد ماشین رو بردم گذاشتم دم در که حیاط رو بشورم ، مرحوم پدرشون دم در ایستاده بود و ماشین رو دید و بعد از سلام و علیک گفت : عمو ماشا ا... ماشین خوب تمیز شد ... ، بعد از شستن حیاط اومدم ماشین رو ببرم داخل خونه ... اگه این ماشین روشن شد ! اصلا استارت نمیخورد ! جل الخالق ... ماشین رو هول دادیم بردیم توی خونه ! </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:8pt;font-family:Tahoma;" lang="FA">بعد از اون من از این جماعت میترسم ! هر بار که میبینمشون و سلام و علیک میکنم ، اگر از احوالم جویا بشن ، خودم رو میزنم به مریضی و بدحالی و اینکه بدبختم و اینا ... بعد هم یه صدقه میدم و خدا خدا میکنم که بخیر بگذره ! </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:8pt;font-family:Tahoma;" lang="FA"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:8pt;font-family:Tahoma;" lang="FA">پانوشت : </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><strong><span style="font-size:8pt;font-family:Tahoma;" lang="FA"> </span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><strong><span style="font-size:8pt;font-family:Tahoma;" lang="FA">گویند سنگ لعل شود در مقام صبر</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><strong><span style="font-size:8pt;font-family:Tahoma;" lang="FA">آری شود و لیکن به خون جگر شود <span> </span></span></strong></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[God Bless Opinio Juris, God Bless]]></title>
<link>http://internationallawblog.wordpress.com/?p=18</link>
<pubDate>Sun, 13 Jul 2008 05:24:39 +0000</pubDate>
<dc:creator>امین قنبری</dc:creator>
<guid>http://internationallawblog.wordpress.com/?p=18</guid>
<description><![CDATA[جای تعجب دارد! اما به هر حال ظاهرا Opinio Juris برای مدتی به م]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;" dir="rtl">جای تعجب دارد! اما به هر حال ظاهرا Opinio Juris برای مدتی به مرخصی رفته. این را بهانه ای قراردادم تا با آمیختنش با عنوان مطلب ، کوشش مشترک این وب سایت با دانشگاه ویرجینیا را یادآوری کنم که مشغول صدورمعلوماتی در باب اثری که ایالات متحده می تواند روی حقوق بین الملل داشته باشد و برعکس، هستند؛ چنانکه در یکی از <a href="http://adamic.blogfa.com/post-51.aspx">آخرین پست ها </a>روی «اورستیا» اشاره کردم ، دانشگاه ویرجینیا مجموعه ای را به چاپ رسانده که حاوی مقالاتی با همین جهت است . راستی بسته شدن اورستیا هم به تبع نامش موضوع تراژیکی می تواند باشد ؛ با این حال بسته بودن Opinio Juris را در روز اولین پستم روی بلاگ جدید به فال نیک می گیرم! که می داند؟ شاید ماست ها را کیسه کرده اند!</p>
<p style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;" dir="rtl">باید اعتراف کنم شخصا به نوشته های Chris Borgen روی Opinion Juris به شدت علاقه دارم و شما را هم به دنبال کردنشان دعوت می کنم به دو دلیل ساده : او نه تنها روی هژمونی کار می کند ، بلکه تمایل به بررسی مسائل اوراسیا  و آسیای میانه نیز دارد که خیلی از ما دور نیست.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[پیتزا - بستنی ]]></title>
<link>http://aflaak.wordpress.com/?p=45</link>
<pubDate>Sat, 12 Jul 2008 20:05:42 +0000</pubDate>
<dc:creator>the rye catcher</dc:creator>
<guid>http://aflaak.wordpress.com/?p=45</guid>
<description><![CDATA[هوا گرم شده . خوووووب . آفتابی . دوست داشتنی ، تو دل برو ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>هوا گرم شده . خوووووب . آفتابی . دوست داشتنی ، تو دل برو ... انگار نه  انگار که همین چند هفته پیش سرد و ابری بود ، انگار نه انگار که کلی دقمون داد که با ناز و ادا یه کمی آفتاب رو سرمون بندازه ...</p>
<p>بعضی وقتا اونقدر دیدت به زندگی عوض میشه که فکر میکنی شاید زندگی چندان هم ... نباشه ، شاید بشه ، شاید یه روزی ، یه نفری ، یه جایی ...</p>
<p>نمیدونم ... نمیدونم ها البته حجمشون تغییر میکنه و البته سنگینتر هم میشن ، برای همین چگالی شون ثابت میمونه و همیشه نمیدونیم !</p>
<p>اون روز یکی از روزایی بود که خیلی بدوبدو داشتم ، باید به شونصد تا چیز هم زمان فکر میکردم ، وقت کم داشتم و حسابی هم گشنه ام شده بود .</p>
<p>گفتم حالا یه کمی بی خیال همه چی ، برم یه چیزی بخورم ، .</p>
<p>یه پیتزای حسابی و یه سالاد یونانی و یه آب پرتقال روی میز بود ، بعدش یه آقایی وارد صحنه شد . از این همیشه خوشحال ها . یه پیتزا هم اون سفارش داد . کلی هم از در و دیوار با دختره پشت صندوق حرف زد .البته جالب هم بود کاراش و حرفاش . بعدش دید که منم پیتزا دارم . گفتش مردم توی این روز آفتابی و قشنگ بستنی سفارش میدن ، ما چمونه که پیتزا دلمون خواسته .  .</p>
<p>ببین میدونی من چمه ؟</p>
<p>وسط همه ی این زندگی مزخرف بعضی وقتا حال میکنم پیتزا بخورم ، بعضی وقتا هم بستنی ، همین طوی یلخی یلخی .</p>
<p>دوست ندارم پیتزا یا بستنی خوردنم قاطی چارچوب روزمره بشه .</p>
<p>همینه ، درد مثل بقیه نبودن اذیتت میکنه ، شاید هم به قول اینا شنا کردن بر خلاف جریان آب . اما چه میشه کرد ...</p>
<p>من دیگه یادم نیست انتخاب کردم یا اینکه همین طوری این طوری شد ...</p>
<p>اما کلا پیتزاش چسبید .</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[روزنوشت هم خواهم نوشت!]]></title>
<link>http://aliha.wordpress.com/?p=197</link>
<pubDate>Sat, 12 Jul 2008 08:24:24 +0000</pubDate>
<dc:creator>علیرضا</dc:creator>
<guid>http://aliha.wordpress.com/?p=197</guid>
<description><![CDATA[بالاخره دیشب یه اقدامی انجام دادم و وبلاگ روزنوشت هام ر]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color:#000000;">بالاخره دیشب یه اقدامی انجام دادم و</span> <a href="http://alihadailys.wordpress.com/" target="_blank">وبلاگ روزنوشت هام</a> <span style="color:#000000;">رو راه انداختم.</span><br />
<span style="color:#000000;">برای خوندن سریعتر و راحتتر،</span> <a href="http://feeds.feedburner.com/alihadailys" target="_blank">خوراکش</a> <span style="color:#000000;">رو تو همین وبلاگم گذاشتم تا به محض نوشتن، توی این وبلاگم هم منتشر بشه!</span><span style="color:#000000;"><br />
</span> <span style="color:#000000;">همونطور که میبینید، قالبش، قالب معروف پرولوگ هست! دلیل انتخاب این قالب، نوشتن سریع در وبلاگ و به عبارتی توییترنویسی هست!<br />
یعنی من که نویسنده این وبلاگ هستم، هروقت وارد وبلاگ بشم، کادر متنی در بالای وبلاگ قرار داره که میتونم در همونجا اقدام به نوشتن روزنوشتم کنم! البته با وجود ابزارهایی مثل ویندوز لایو رایتر، دیگه احتیاجی به این کارها نیست و دقدقه ی لود شدن کند صفحات داشبورد را نخواهیم داشت، اما این مورد را هم باید در نظر داشت که همیشه این ابزارها در دسترس نیستند و بهترین راه، راهی هست که ماندگار و همیشگی باشد!</span></p>
<p><span style="color:#000000;">پ.ن.1- تغییراتی قرار هست در</span> <a href="http://ladybloger.wordpress.com/" target="_blank">بانوی وبلاگی</a> <span style="color:#000000;">رخ دهد! منتظر باشید!</span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[باز هم بازی ، اینبار پز دادن ، اما من پز ندادم ! ]]></title>
<link>http://arsalanb.wordpress.com/?p=306</link>
<pubDate>Fri, 11 Jul 2008 22:22:40 +0000</pubDate>
<dc:creator>ارسلان</dc:creator>
<guid>http://arsalanb.wordpress.com/?p=306</guid>
<description><![CDATA[از طرف همسایه ی عزیز دکتر گمشده به بازی پز دادن دعوت شدم]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:8pt;font-family:Tahoma;">از طرف همسایه ی عزیز<strong> <a href="http://www.drdarya74.blogsky.com/"><span style="text-decoration:none;">دکتر گمشده</span></a></strong> به بازی پز دادن دعوت شدم . خوب آدم ها میتونن به هر چیزی پز بدن ، مادیات ، معنویات و ... ، راستش من اهل پز دادن نیستم ، چیزی هم ندارم که بخوام پزش رو به کسی بدم یا به رخش بکشم ، مادیات و مال دنیا که اصلا ارزش پز دادن و خراب کردن روابط مقدس انسانی رو نداره و من به این اصل کاملا معتقدم و تجارب خانوادگی هم که به من منتقل شده بیش از پیش باعث شد که به این اصل یقین پیدا کنم . مال دنیا ممکنه امروز باشه اما فردا نباشه و از بین بره ، ضمن اینکه شخصا شدیدا اعتقاد دارم آنچه که دارم متعلق به من نیست بلکه امانتیست در اختیار من پس پز چه چیزی را بدم؟ وقتی هم که با کسی روبرو میشم که داره چیزی رو به رخ میکشه و پز میده ، معمولا نادیده میگیرم و سکوت میکنم و در نهایت هم طردش میکنم تا در حماقت خودش بمونه و خوش باشه ، همیشه از کسانی خوش می آمده که اصل خودشون رو حفظ کردن و فراموش و انکار نکردن نه اینکه با تحول در وضعیتشون دچار آلزایمر خودخواسته میشن و خودشون رو گم میکنن .</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:8pt;font-family:Tahoma;">پس به جای پز دادن میپردازم به چیزهایی که بهشون افتخار میکنم و با دیدنشون و یاد آوریشون خوشحال میشم : </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:8pt;font-family:Tahoma;">وقتی که صبح ها موقع ترک خونه و رفتن به بیرون مادرم با لبخند میگه به سلامت یه دنیا امید بهم میده و خوشحالم میکنه ، وقتی که در محضر پدر نشستم و از هر دری سخنی به میان میاد و پدر تجاربش رو برای من میگه و تعریف میکنه و خاطراتش رو میگه حس خوبی بهم دست میده ، به داشتن دوستی خوب افتخار میکنم که زندگیم رو بهش مدیونم ، از دیدن اعضای خانواده وقتی که دور هم جمع میشن و فارغ از تمام دغده های روزمره ی زندگی کنار هم میشینن و میگن و میخندن حس خوبی بهم دست میده و در آخر به صبوری خودم افتخار میکنم . </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:8pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:8pt;font-family:Tahoma;">پانوشت : <strong>قفل یعنی که کلیدی هست</strong>.</span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[استفتاء]]></title>
<link>http://shabestan.wordpress.com/?p=540</link>
<pubDate>Fri, 11 Jul 2008 17:14:07 +0000</pubDate>
<dc:creator>شبستان</dc:creator>
<guid>http://shabestan.wordpress.com/?p=540</guid>
<description><![CDATA[مستدعی است که هر غلطی از جانبمان احتزاز گردد یا به زندا]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>مستدعی است که هر غلطی از جانبمان احتزاز گردد یا به زندان افکنده خواهیم شد یا به مقام والای شهادت نائل خواهیم آمد. و نیز مستحضر هستید اخیرا نیز حکم بر اعدام وبلاگیون از جانب اجتهادیون نیز صادر شده است. لهذا بفرمائید تکلیف بنده چیست؟ آیا با توجه به غنای دین اسلام در مسايل مربوط به ناف تا زانو، امکان ارسال پست درباره احکام مشمول و مورد بحث واقع شده، وجود دارد تا ما نیز به مقام مغلطان برسیم یا خیر؟</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[مرخصی مجازی یک فتحی ]]></title>
<link>http://fathidaily.wordpress.com/?p=7</link>
<pubDate>Fri, 11 Jul 2008 06:48:53 +0000</pubDate>
<dc:creator>فتحی</dc:creator>
<guid>http://fathidaily.wordpress.com/?p=7</guid>
<description><![CDATA[سلام.
یک. تا به حال پستی را با سلام شروع نکرده بودم اما ا]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">سلام.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">یک. تا به حال پستی را با سلام شروع نکرده بودم اما از آنجایی که فکر می کنم بعد از 20 روز کم کم ما را فراموش کرده باشید فکر می کنم یک سلام حداقل به نشانه سلامت بد نباشد!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">دو. دلیل ننوشتن در این 20 روز یک مرخصی مجازی بود که به یک سری سفرهای داخلی انجامید. چند روزی است که بازگشته ام و در این مدت ایده هایی را در سر داشتم که متاسفانه این پروسه کمی به تعویق افتاد که بعدا جزئیاتش را بیشتر توضیح خواهم داد. در هر حال ما همچنان طاقت دوری شما را نداریم :)</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">سه. حتما حواستان هست که اینجا وبلاگ روزنوشت است دیگر به آدرس <span style="color:#ff6600;"><a href="http://fathidaily.wordpress.com" target="_blank">Fathidaily.wordpress.com</a></span>. از این به بعد در این وبلاگ فقط و فقط برای هر مطلب یک کامنت  و آن هم اولین کامنت تائید می شود و شما هیچ مطلبی را با بیش از یک کامنت نخواهید دید. البته طبیعی است که همه نظرات خوانده خواهد شد و اگر جوابی نیاز داشت به صورت ایمیلی جوابش برای شما ارسال می شود. این رویه در وبلاگ <span style="color:#ff6600;"><a href="http://1Fathi.wordpress.com" target="_blank">1Fathi.wordpress.com</a></span> وجود نخواهد داشت و آنجا کامنت ها به صورت معمول تائید خواهد شد. دلیلش طولانی است اما شما بگذارید به حساب این که هیچ کس در وبلاگ روزنوشت کامنت نمی گذارد ;)</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">چهار. در این مدتی که نبودم وبلاگهای زیادی تولد و وفات یافتند که متاسفانه اسمشان در خاطرم نیست. اما در هر حال اما به خاطر همه چیز خوشحالم. خوشحالم به خاطر تولد <span style="color:#ff6600;"><a href="http://fancies.wordpress.com/2008/06/30/igot-1-year-and-1-day-old" target="_blank">وبلاگ متوهم نامه</a></span> که انگار سالهاست تجربه نوشتن دارد وهمش با ما کل کل می کند. دیدی آمیرجان که شما از ما پیراهن بیشتری در وبلاگنویسی پاره کرده اید :)</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">و چه بسیار خوشحالم که <span style="color:#ff6600;"><a href="http://itline.blogspot.com/2008/07/end.html" target="_blank">حسن تصمیمش</a></span> را از روی تفکر گرفته است و وبلاگش را از روی یک تصمیم سریع تعطیل نکرده است که این امید را به من می دهد که روزی، شاید نزدیک، حسن را در جایی بهتر از آن وبلاگ ببینم. و چه خوب است حسن انسانی جاه طلب است که به وبلاگش بسنده نمی کند. اما باز هم شاید ته دلم کمی می سوزد برای خودم که دیگر در وبلاگ نمی بینمش.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">پنج. این قضیه فیس آف را که می دانید چیست؟ یک سری سوالات برای دو نفر فرستاده می شود و آنها بدون اینکه بدانند نفر مقابل کیست به سوالات پاسخ می دهند تا شاید کمی ما از دریای اطلاعاتشان بهره ببریم برای بهتر شدن. اما این بار دو دوست بسیار بسیار بسیار عزیز در <span style="color:#003366;"><span style="color:#ff6600;"><a href="http://faceoff.blognevesht.com/faceoff5-arash-jadi/" target="_blank">فیس آف شماره 5</a></span> </span>شرکت کرده اند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">از شما خواهش می کنم که سوالات و پاسخ ها را دقیق خوانده و به یکی از این دو عزیز رای دهید. نمی توانم از نظر اخلاقی رای خودم را بگویم چون اساس رای گیری بر اساس تشخیص شما در برتر بودن پاسخهاست و به هیچ عنوان به افراد مربوط نیست. هر چند رای من را تمام کسانی که من را بشناسند می توانند به راحتی حدس بزنند :)</p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"><a href="http://faceoff.blognevesht.com/faceoff5-arash-jadi/" target="_blank"><img class="aligncenter" src="http://s3.amazonaws.com/scrnshots.com/screenshots/26158/faceoff5.jpg" alt="http://s3.amazonaws.com/scrnshots.com/screenshots/26158/faceoff5.jpg" /></a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">شش. بحث هایی مطرح شد که اصلا ارزش مطرح شدن نداشت. اما جامعه وب ایرانی نشان داده است که چه قدرت خوبی در کارهای اصطلاحا «خاله زنک بازی» و بزرگ کردن و پر و بال دادن یک سری اتفاقات دارد. خوشبختانه هیچ کس چنین قصدی در وبلاگستان فارسی ندارد و اگر کاری اتفاق افتد که باعث ناراحتی کسی شود حتما به صورت سهوی است پس خواهشا پیگیر نشده و بگذارید قضیه بی سر و صدا تمام شود. این قضیه هم اصلا باعث ناراحتی من نشده است که بخواهم احترام ها را نادیده بگیرم پس خواهشا این آخرین حرف باشد. ممنون</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">هفت. اخبار خوبی هم به گوش می رسد که قضیه عروسی در پیش است. هر چند ما را سعادت نیست که حتی کمکی کوچک کنیم اما به برادر داماد می گوییم انشالله عروسی خودت باشد که ما شدیدا منتظریم تا جبران کنیم :)</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">هشت. دقت کرده اید بخواهیم حرف بزنیم حرف بسیار است؟ پس سخن را کوتاه می کنیم و ضمن عرض تسلیت به خاطر بازگشتم به دنیای وبلاگ نویسی که شاید سازمان استفاده از اینترنتم بر اساس آن است شما را به خواندن وبلاگ های به درد بخور دعوت می کنم که خوب دنیایی است این دنیای وبلاگستان!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">
<p style="text-align:justify;"><a title="Subscribe to my feed" rel="alternate" href="http://feeds.feedburner.com/ITpedia"><img src="http://www.feedburner.com/fb/images/pub/feed-icon32x32.png" alt="" /></a><a title="مطالب ما را از طریق فیدریدر دنبال کنید" rel="alternate" href="http://feeds.feedburner.com/ITpedia"><span style="color:#800000;">مطالب ما را از طریق فیدریدر دنبال کنید</span></a><span style="color:#800000;">.</span> <a href="http://1fathi.wordpress.com/2008/02/07/feed-2/" target="_blank"><span style="color:#003366;">اگر نمی دانید فید چیست بر روی همین جمله کلیک کنید</span></a></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[فقط یک وبلاگ از وردپرس]]></title>
<link>http://shinkhin.wordpress.com/?p=44</link>
<pubDate>Fri, 11 Jul 2008 06:12:39 +0000</pubDate>
<dc:creator>دوشیزه شین</dc:creator>
<guid>http://shinkhin.wordpress.com/?p=44</guid>
<description><![CDATA[این روزها تنهائی بیشتر از قبل آزارم می دهد.شاید چون دیگ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>این روزها تنهائی بیشتر از قبل آزارم می دهد.شاید چون دیگر مثل قبل سرگرم درس نیستم.اینکه در خانه تنها باشی و همدمت فقط یک وبلاگ از وردپرس باشد.پدر نداشته باشی.مادرت 6 روز از هفته منزل نباشد و در نقطه محرومی مشغول به کار باشد.برادر هم که اکثر اوقات نیست و اگر هم باشد بیشتر مخل آسایش است تا همدم.به شدت دلم یک حیوان خانگی می خواهد.هر چند که مادرم مخالف است.ولی من کار خودم را می کنم.من یک حیوان می آورم چون واقعا در حال دیوانه شدن هستم.</p>
<p>پنجشنبه پروژه را به استاد معماری تحویل دادیم.استاد ریش پرفوسوریش را زده بود و بی ریخت شده بود.کلی سر به سرمان گذاشت و به پروژه ما نمره 17 داد.این 17 هم به خاطر توضیح فائزه بود که حتی نمی دانست که E.C.U چیست!!!</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[اسکيت سواري با لهجه چيني]]></title>
<link>http://bedunid.wordpress.com/?p=582</link>
<pubDate>Thu, 10 Jul 2008 07:52:24 +0000</pubDate>
<dc:creator>bedunid</dc:creator>
<guid>http://bedunid.wordpress.com/?p=582</guid>
<description><![CDATA[شادي (خانمم) مدتي بطور جدي ورزش اسکيت رو تعقيب مي‌کرد و ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><em>شادي (خانمم) مدتي بطور جدي ورزش اسکيت رو تعقيب مي‌کرد و پيشرفتش هم خيلي خوب بود ولي الان چند سالي هست که بيشتر تفنني اسکيت سواري ميکنه. ديشب موقعيتي پيش اومد که پارک ساعي رفتيم و اونجا مربيش رو بعد از مدتها ديديم. نکته جالبي که متوجه شديم اينه که شهرداري تهران براي تشويق مردم، هم استفاده از زمين اسکيت پارک ساعي رو مجاني کرده و هم خودش با مربي قرارداد بسته که هرشب اونجا باشه و با بچه‌هايي که ميان کار کنه. انصافا هم زمين شلوغ بود و بچه‌هاي زيادي در حال اسکيت بودند. </em></p>
<p style="text-align:justify;"><a href="http://bedunid.files.wordpress.com/2008/07/skate.jpg"><img class="size-full wp-image-585 alignright" style="margin-left:15px;margin-right:15px;" src="http://bedunid.wordpress.com/files/2008/07/skate.jpg" alt="" width="184" height="224" /></a>محبوبه نوري - با دو دست كوچكش آنچنان محكم و با دلهره ميله‌‌هاي گردان پيست را نگه داشته بود كه آدم احساس مي‌كرد دنيا را نگه داشته است. هر از چند گاهي به اطراف نگاه مي‌كرد، به پايين نگاه مي‌كرد و به اسكيت‌هايي كه معلوم بود تازه‌ خريده است خيره مي‌شد و گاهي اوقات با صداي بلند رو به مادرش مي‌گفت: <em>مامان جون دستت درد نكنه، خيلي قشنگن، دوستشون دارم، مرسي ماماني، مرسي </em>و مادر با دنيايي پر از مهرباني از خشنودي كودكش لذت مي‌برد.</p>
<p style="text-align:justify;"><!--more-->تقريبا 8 ، 9 سالي مي‌شود كه اسكيت‌سواري به يكي از ورزش‌هاي مورد علاقه كودكان و نوجوانان و بعضا جوان‌ها بدل شده است. البته نه براي همه بلكه براي برخي، چرا كه اسكيت سواري فعلا ورزشي است نه خيلي گران و نه خيلي ارزان. اگر علاقه‌مند به اين ورزش هستيد و وقت آن را هم داريد مي‌توانيد با حداقل 50هزار تومان صاحب يك جفت اسكيت با ماركي نه چندان معتبر و ست ايمني آن باشيد.</p>
<p style="text-align:justify;">اينها را مهدي طاهري مي‌گويد كه به رغم سن كمي كه دارد چند سالي است كه در بازار لوازم ورزشي به فعاليت مشغول است.</p>
<p style="text-align:justify;">مهدي طاهري مي‌گويد: اسكيت سواري يكي از ورزش‌هاي محبوب تابستاني است كه در ايران هم چندين سال است كه طرفدارانش بيشتر شده‌ است. اخيرا هم كه فدراسيون و تيم ملي‌ تشكيل شده است، اما هنوز آنچنان كه بايد و شايد در كشور ما جا نيافتاده است و زمان نياز دارد.</p>
<p style="text-align:justify;">چون هنوز به اسكيت سواري به عنوان يك تفريح نگاه مي‌شود و فعلا تعداد كساني كه در اين رشته به صورت حرفه‌اي فعاليت مي‌كنند بسيار كم هستند . طاهري بهترين فصل اين ورزش در ايران را تابستان مي‌داند و مي‌گويد: عمده‌ترين زمان كه كلا در تمام عرصه چه فروش، چه اسكيت سواري در كل هر چه به اين رشته مربوط مي‌شود تابستان است. يكي از دلايلش اين است كه اين ورزش، ورزشي است كه معمولا در ايران در پارك‌ها انجام مي‌شود از طرف ديگر در ايران سالن سرپوشيده مخصوص اين كار نداريم يا اگر هست من بي‌اطلاعم يا تعدادش بسيار بسيار كم است.</p>
<p style="text-align:justify;">او يكي از دلايل فصلي بودن اين رشته را آمار بسيار پايين فعالان اين رشته مي‌داند و اعتقاد دارد كه تا طرفداران اين رشته زياد نشود ما شاهد هيچ پيشرفتي در اين رشته نخواهيم بود و صرفا به عنوان يك تفريح به آن نگاه مي‌شود. طاهري در ادامه در خصوص وضعيت بازار مي‌گويد: آنچه كه هر ساله شاهد آن هستيم افزايش قيمت‌ها است كه تاثيرگذار است، اما از آن مهم‌تر زياد شدن به اصطلاح دست در بازار است.</p>
<p style="text-align:justify;">او مي‌گويد: هر ساله به تعداد افرادي كه اسكيت را به عنوان يكي از زمينه‌هاي فعاليت خود اضافه مي‌كنند بيشتر مي‌شود. ولي در كل بازار خوب است چون به هر حال ما كه چند سال سابقه كار در اين رشته را داريم از شهرستان‌ها هم مشتري داريم و تك فروشي هم كه نقد است. طاهري بهترين مارك اسكيتي كه طرفدار بيشتري دارد را رولر بليد و روسس مي‌داند و مي‌گويد معمولا در هر پاركي كه به اين منظور پيستي هم دارد مربياني هم هستند و كلا اكثر مربيان اسكيت به شاگردانشان توصيه مي‌كنند كه اين دو مارك و بيشتر رولربليد را بخرند.</p>
<p style="text-align:justify;">او دليل اين امر را جا افتادن اين دو برند و خوب و كارا بودن آنها مي‌داند. وي مي‌‌گويد: در اكثر فروشگاه‌ها كه اسكيت دارند اين دو مارك وجود دارد و باقي مارك‌ها متفرقه‌اند يا در حد پايين‌تر از اينها قرار دارند. هر فروشگاه بر حسب رابطه‌اي يا سليقه‌اي كه دارد غير از اين دو، روي بقيه نام‌ها كار مي‌كند. حسن همداني نيز يكي ديگر از فعالان اين بازار در مورد سازندگان اسكيت‌‌هاي موجود در بازار ايران مي‌گويد: اين سوال اصلا پرسيدن ندارد بنويسيد: چين. «به جرات مي‌توانم بگويم كه تمام اسكيت‌هاي موجود در بازار، مرغوب و نامرغوب، ساخت چين هستند. در اين خصوص واقعا كسي نمي‌تواند با آنها مقابله كند.» همداني ادامه مي‌دهد: از هر نظر نگاه كنيد فعلا چيني‌ها (البته اسكيت را مي‌گويم) در توليد بي‌رقيب هستند. آنها تكنولوژي ساخت و ديگر عوامل را دارند.</p>
<p style="text-align:justify;">همداني در ادامه در خصوص اينكه رقيب زياد شده است مي‌گويد: ببينيد اين طبيعت بازار است. ولي پيش از آن بايد به اين مساله توجه كنيد كه هر كس كه در بازار فعال باشد مي‌داند كه در چه فصلي چه چيزي بياورد كه بتواند سود كسب كند مخصوصاً كه در ايران خريدار 4 فصل اسكيت نداريم كه كسي بيايد كل فعاليت كاري‌اش را روي اين كار بگذارد. هر فصل جنس موردنياز خودش را مي‌طلبد.</p>
<p style="text-align:justify;">ولي از اين مسائل گذشته قيمت‌شكني است كه بعضا شاهد آن هستيم مثلا فروشگاهي قيمت كالايي را 60 هزار تومان زده است، اكثر مغازه‌ها هم اين قيمت را زده‌اند ولي بعضي از آنها خريد قبل دارند يا مي‌خواهند مشتري جلب كنند مي‌آيند و در كل قيمت بازار را مي‌شكنند. البته خوب است كه قيمت پايين يا مناسب باشد كه مردم توان خريد داشته باشند، اما اين كار جزو اخلاق حرفه‌اي نيست، چون باعث متضرر شدن ديگر فعالان بازار مي‌شود. خريدار هم كه نمي‌داند چه خبر است و چرا اينگونه مي‌شود سراغ همان كسي مي‌رود كه قيمت‌شكني كرده است.</p>
<p style="text-align:justify;"><em>دنياي اقتصاد، 20 تير</em></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[حذف نمره از مقطع ابتدايي]]></title>
<link>http://bedunid.wordpress.com/?p=580</link>
<pubDate>Thu, 10 Jul 2008 06:37:08 +0000</pubDate>
<dc:creator>bedunid</dc:creator>
<guid>http://bedunid.wordpress.com/?p=580</guid>
<description><![CDATA[ واقعا خبر خوبيست. به اميد تقويت توان استعداديابي و پرو]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p> <em>واقعا خبر خوبيست. به اميد تقويت توان استعداديابي و پرورش خلاقيت سيستم آموزشي مملکت </em></p>
<p style="text-align:justify;"><img src="http://bedunid.files.wordpress.com/2008/07/071008-0734-1.jpg" alt="" align="left" />با تصويب شوراي عالي آموزش و پرورش، نمره از مقطع ابتدايي حذف شد. مهدي نويد ادهم در گفت‌وگو با خبرگزاري فارس افزود: طرح ارزشيابي توصيفي در پنج سال پيش به شوراي عالي آموزش و پرورش ارائه شد.</p>
<p style="text-align:justify;"><!--more-->در اين طرح، ارزشيابي توصيفي به جاي نمره دادن مطرح شده است. وي ادامه داد: آن زمان اين طرح در شوراي عالي آموزش و پرورش تاييد و مقرر شد كه به صورت آزمايشي اجرا شود و در صورت موفقيت به ديگر مدارس تعميم داده شود.</p>
<p style="text-align:justify;">نويد ادهم با بيان اين‌كه نتايج تحقيقات پژوهشگاه مطالعات آموزش و پرورش درخصوص اجراي آزمايشي ارزشيابي توصيفي به ما ارائه شده است، اظهار داشت: در نتيجه شوراي عالي آموزش و پرورش به اين نتيجه رسيد كه اين طرح را تصويب كند و از سال آينده براي تمام مدارس كشور اجراي آن را قطعي كند.</p>
<p style="text-align:justify;">وي با بيان اين‌كه اين طرح در مقطع ابتدايي اجرا مي‌شود، گفت: در سال تحصيلي آينده مدارسي كه شرايط لازم را دارند و تحت پوشش اجراي آزمايشي بودند، اين طرح را اجرا مي‌كنند. ديگر مدارس كشور نيز با فراهم شدن شرايط مانند آموزش معلمان و مديران و فضاي فيزيكي مدارس، ملزم به اجراي اين طرح هستند. در اين طرح، كارنامه با شيوه عددي از سيستم آموزش و پرورش ابتدايي حذف مي‌شود.</p>
<p><em>دنياي اقتصاد، 20 تير</em></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[memoirs]]></title>
<link>http://aabshar.wordpress.com/?p=104</link>
<pubDate>Wed, 09 Jul 2008 19:05:48 +0000</pubDate>
<dc:creator>aabshar</dc:creator>
<guid>http://aabshar.wordpress.com/?p=104</guid>
<description><![CDATA[یاد سال گذشته! این روزا ! آرام ! نه ! درگیر! آره! خسته! نمی ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>یاد سال گذشته! این روزا ! آرام ! نه ! درگیر! آره! خسته! نمی دونم!</p>
<p>je ne sias pas! :D</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[تابستون کوتاهه ...]]></title>
<link>http://aflaak.wordpress.com/?p=41</link>
<pubDate>Wed, 09 Jul 2008 06:24:26 +0000</pubDate>
<dc:creator>the rye catcher</dc:creator>
<guid>http://aflaak.wordpress.com/?p=41</guid>
<description><![CDATA[گاهی هم روزها خوبن . وقتی حس میکنی حضور سنگین بقیه دور و ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;">گاهی هم روزها خوبن . وقتی حس میکنی حضور سنگین بقیه دور و برت رو اشغال نکرده . میتونی تا آخر آخر دنیا بری . برای خودت هی قصه ببافی که چنین و چنان خواهی کرد و تا کجا ها خواهی رفت . چه جاهایی را که خواهی دید . آهنگ گوش بدی و باز هم تا آخر خیابون شلبورن پیاده بری و مارک آنتونی ، شو می دی وی ، رو هی بخونه ، ده بار ، بیست بار ، سی بار خسته نشی ، هی گوش بدی و خاطرات رو بندشون نکنی که نیان و بذاری سر راهشون دلتنگی یا هر چیز دیگه که هست یا مونده رو با خودشون بیارن .</p>
<p style="text-align:right;">بعدش هم توی پارک سر کوچه بشینی روی نمیکت و دفترچه جدید رو در بیاری و از راست به چپ بنوسی روی کاغذ و بذاری که خطوط تو رو هر جا که میخوان ببرن .</p>
<p style="text-align:right;">کسی عین خیالش نیست که زندگی چیه . یه سری اون گوشه ایروبیک دسته جمعی انجام میدن . یه سری دارن سافت بال بازی میکنن . یه یاروی اسکولی هم یه طنابی بسته بین دو تا درخت هی میپره رویش و میخواد که رویش راه بره ، اما پیشرفتش حتی به دو قدم هم نمیرسه .</p>
<p style="text-align:right;">خستگی امروز خوب بود . میرم میشینم روی تاب . همین طوری پاهام تاب میخورن و یهو میبینم وسط زمین و هوا هستم ، مارک آنتونی هنوز اصرار داره که یکی راهو نشونش بده ، باد توی موهام میپیچه ، سایه ام روی زمین دور و نزدیک میشه ، آفتاب دیر هنگام تابستونی میدرخشه و کم کم یادم میندازه گاهی هم میشه ، فکر کرد ، شاید ، یه وقتی ، زندگی بتونه ... نباشه . حداقل توی تابستون . اما تابستون کوتاهه ...</p>
<p style="text-align:right;">میخوام از این کلاف سردرگم یه سری نخ بیرون بکشم و یه سر و سامونی بهشون بدم . خسته شدم از بس مثل چینی بند زده باهاشون رفتار کردم .</p>
<p style="text-align:right;">میخوام باز یادم بیفته اینجا اومدم که چه غلطی بکنم که اونجا میخواستم و نمیتونستم</p>
<p style="text-align:right;">نمیدونم چی میشه که بعضی وقتا آفتابی میشه همین طوری یلخی یلخی !!!</p>
<p style="text-align:right;">
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[جاده پیچید ! خانم نپیچید!!]]></title>
<link>http://karajkid.wordpress.com/?p=296</link>
<pubDate>Wed, 09 Jul 2008 02:48:47 +0000</pubDate>
<dc:creator>karajkid</dc:creator>
<guid>http://karajkid.wordpress.com/?p=296</guid>
<description><![CDATA[امروز یک درخواست ساپورت آمده بود که وقتی نگاهش کردم دید]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>امروز یک درخواست ساپورت آمده بود که وقتی نگاهش کردم دیدم مربوط به شرکت فضایی آمریکا " ناسا " است ! راستش یه نمه ترسیده بودم که برش دارم یا نه ... اما از آنجا که بعد از مدتی دیدم همه سرشون شلوغه دیگه دل را به دریا زدم و برش داشتم و به نام خودم کردم .</p>
<p>از ظاهر قضیه خیلی مسئله سختی نبود و باید به راحتی حل میشد. یه دوری هم توی اطلاعات و دیتا بیس داخلی شرکت زدم و راه حل منطقی و حتی یک مقاله درست و حسابی در مورد مشکلشان پبدا کردم و یه نیم ساعتی هم اینور . آن ور بیل زدم !!! و با چند نفر مشورت کردم.</p>
<p>خلاصه با توپ پر و بقول اینوری های Action Plan ملس (!) باهاشون تماس گرفتم ... ای دل غافل ... خانم  آی تی ساپورت یه آدم کاملا غیر فنی بود!!<br />
اونهم کجا ؟ ناسا ؟<br />
سرکار خانم همان مقاله را قبلا پیدا کرده بود اما دقیقا متضادش عمل کرده بود !!! چون تا ته مقاله را نخوانده بود که می گوید :" انجام ندهید"!!! اینجاست که در مدح رانندگی خانم ها می گویند :  ....جاده پیچید ... خانم نپیچید !!  حالا هی بگین بد میگن !!! خب راست میگن دیگه !!!</p>
<p>خلاصه به چنان وضعی گرفتار شدم کمپرس!! ( که مپرس)  ... چقدر مرگ خودم با نمک شدم امشب !<br />
بعد از مدتی خانم خسته شد و گفت فردا ادامه بدیم . خیلی هم خونسرد بود و غش غش به اشتباهش می خندید اما من که عمق فاجعه را فهمیده بودم میدانستم که فردا این خنده ها به گریه و خشم تبدیل خواهد شد !!<br />
بعد یکی از همکارانم تا فهمید که من روی مشکل " ناسا " کار می کنم پرسید : مگه تو آمریکایی هستی ؟؟ ناسا فقط به شهروندان آمریکا اجازه میده که به کامپیوترهاش وصل بشن !! --- زرشک ... من نه تنها آمریکایی نیستم .. که ایرانی هم هستم !!! حالا بیا و درستش کن ...<br />
خلاصه فعلا که داره حال میده .... بقیه شو فردا می نویسم ...</p>
<p><span style="color:#ff0000;">پی نوشت :</span> درست شد !! اما پدر من در آمد. خانمه خیلی هم شوت نمی زد !! خلاصه سالم در رفتیم .</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[شهر بازی ]]></title>
<link>http://karajkid.wordpress.com/?p=294</link>
<pubDate>Wed, 09 Jul 2008 02:32:48 +0000</pubDate>
<dc:creator>karajkid</dc:creator>
<guid>http://karajkid.wordpress.com/?p=294</guid>
<description><![CDATA[خسته شده ام ؟ پیر شده ام ؟ ترسو و محتاط شده شده ام ؟ قلبم ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>خسته شده ام ؟ پیر شده ام ؟ ترسو و محتاط شده شده ام ؟ قلبم ضعیف شده ؟ پس چرا پریروز در شهربازی معروف اینجا من سوار هیچ وسیله ایی نشدم ؟</p>
<p>تنها ره آورد من  از تفریح آخر هفته ، همان عکس ماهی های چندش آور پست قبلی است !!</p>
<p>دلیلش را کشف کردم ... حوصله هیجان ندارم ! به اندازه کافی در طول هفته هیجان دارم پس نیازی به آن ندارم ...</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[ماهی های عصر حجری !!]]></title>
<link>http://karajkid.wordpress.com/?p=288</link>
<pubDate>Wed, 09 Jul 2008 02:24:25 +0000</pubDate>
<dc:creator>karajkid</dc:creator>
<guid>http://karajkid.wordpress.com/?p=288</guid>
<description><![CDATA[پریروز تو یه رودخانه ی خیلی کثیف ، ماهی های خیلی عجیبی د]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;">پریروز تو یه رودخانه ی خیلی کثیف ، ماهی های خیلی عجیبی دیدم ... انگار ماهیهای قرمز و طلایی معمولی را چند صد برابر بزرگتر و ترسناک تر کرده باشند ! جال اینکه رنگهای طلایی و نقره ای هم داشتند و توی هم می لولیدند !! اینهم عکسش .... خلاصه کلی صفا کردیم !!!<br />
برای دیدن عکس بزرگتر ، روی عکس کلیک کنید... و لذتشو ببرید !!</p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://karajkid.files.wordpress.com/2008/07/dsc003311.jpg"><img class="size-full wp-image-290    aligncenter" src="http://karajkid.wordpress.com/files/2008/07/dsc003311.jpg" alt="" width="467" height="351" /></a><a href="http://karajkid.files.wordpress.com/2008/07/dsc00331.jpg"></a></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[پروژه]]></title>
<link>http://shinkhin.wordpress.com/?p=40</link>
<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 19:24:19 +0000</pubDate>
<dc:creator>دوشیزه شین</dc:creator>
<guid>http://shinkhin.wordpress.com/?p=40</guid>
<description><![CDATA[امروز بلاخره رفتم سراغ پروژه.اصلا دستم به کار نمی ره.ال]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>امروز بلاخره رفتم سراغ پروژه.اصلا دستم به کار نمی ره.الانم فقط یک طرح کلی دارم و درست سر هم نکردم اجزا را.می دانم که  رجیستر دارم و مبدل آنالوگ به دیجیتال و ALU  و BUS, MUX  و رم و همینا دیگه.آها منبع تغذیه هم لازم دارم.همینا.مثلا شما خودتون تاحالا سی پی یو طراحی کردید که به من اینطوری نگاه می کنید! والا :D</p>
<p>دارو و درمانی برای گیجی و بی حواسی هست؟ واقعا هست؟ (از خوانندگان تقاضا می شود اگر سراغ دارید پیلیز بگوئید.)نویسنده این وبلاگ با اینکه عاشق نیست و آلزایمر هم نداره ولی طفلی به شدت به گیجیسم مبتلا هست.نمونه اش همین پنجشنبه گذشته که برای کارهای مالی به دانشگاه میره.میبینه که درب دانشگاه عده ای گل به دست و اسفند دود کنان منتظر ایستاده اند و درب دانشگاه هم باز، نویسنده مزبور مثل ... سرش را پائین انداخته و وارد دانشکده شده و حتی می خواسته وارد ساختمان اداری هم بشود!!! تازه وقتی حراست جلوی او را می گیرد ، نویسنده اعتراض هم می نماید!!! و حتی در حیاط دانشکده برای خودش راه هم می رود!!! و حتی او را به سختی و دردسر از دانشکده بیرون می کنند!!! کارت دانشجوئی اش را می گیرند !!!نویسنده مزبور اصلا حواسش نبوده که آن روز جلسه کنکور بوده و آنهم جلسه کنکور پسر ها!! (بین خودمان باشد،حراست دانشکده هراس از این داشته که نکنه داوطلبان کنکور به نویسندهه تعرضی چیزی کنند! سر جلسه کنکور آنهم!والا)</p>
<p>عصری رفتم مغازه و برای عزیز دل بستنی و سوسیس گرفتم.برای خودم هم بیسکوئیت.عزیز دل که به منزل مراجعت کرد فورا بیسکوئیت را برداشت.گفتم عزیز دل برای تو اونا را خریدم به صبحانه من کاری نداشته باش.سریع بیسکوئیت را گذاشت زیر کش شلوارش(اه اه) می گم نکن این کار رو.حالم بد شد.میگه شلوار که چیزی نیست الان می ذارمش توی ش... تم!!! که نتونی ازم بگیریش.   <em>زندگی نداریم   .</em></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[عملیات grounding برای کامپیوتر]]></title>
<link>http://amirreza.wordpress.com/?p=95</link>
<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 08:53:33 +0000</pubDate>
<dc:creator>امیررضا</dc:creator>
<guid>http://amirreza.wordpress.com/?p=95</guid>
<description><![CDATA[سلام, فکر کنم این اولین پستم تو تابستون باشه&#8230;
می خوام]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>سلام, فکر کنم این اولین پستم تو تابستون باشه...</p>
<p>می خوام امروز چن تا سوال کوچولو ازتون بکنم:</p>
<ul>
<li>تا به حال شده وقتی به کیس کامپیوترتون دست می زنید یه لحظه تو دستتون یه سوزش آزار دهنده حس کنید؟</li>
<li>تا به حال شده موقعی که در حالت روشن بودن دستگاه با مادربوردتون ور رفتید, یکی از چیپ ستاش بسوزه؟</li>
<li>تا به حال شده USB  خوشگل سونی ایی که داشتین بدون اینکه دلیلشو بدونید دیگه کار نکنه؟</li>
<li>تا به حال شده از اینکه بلندگوی دستگاهتون همیشه وقتی که روشنه یه صدای "وزززززززز" مانند رو داشته باشه سرتونو بکوبید رو میز؟!!!!!!!</li>
<li>تا به حال شده وقتی گیتارتون رو به دستگاهتون وصل میکنید برق پیکاپاش موهاتون رو سیخ کنه؟</li>
<li>واییییییی خدا این آخری دیگه نه.... امیدوارم هیچ وقت واستون پیش نیاد که memory گوشی خواهرتون رو بسوزونید!!!!!!!!!!!</li>
</ul>
<p>خوب اگه اونقدر خوش شانس بودید که هیچ کدوم از این اتفاقات براتون پیش نیومده باید بدونید که من اونقدر بد شانس بودم که همشون طی این چند سال واسم پیش بیاد. جالب اینه که من هیچ وقت پی گیر دلیل این اتفاقات نبودم.... وقتی دست به کیسم دست می زدم و میدیدم که برق داره, خیلی عادی از کنارش رد می شدم چون کیس همه ی رفقام هم برق داشت... اصلا کیسی که با دست زدن بهش برق نگیرتت که دیگه نمیشه بش گفت کیس!!!!!</p>
<p>خوب چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟ ( همچین چیزی بود فکر کنم ) تمام این مشکلات با انجام عملیات grounding و اتصال سیم ارت حل میشه. فکر کنم این عمل نیاز خاصی به توضیح نداره ولی واسه کسایی که نمی دونن میگم که اگه شما هم حس کردین کیس دستگاهتون برق داره می تونید که یه سیم به بدنه ی پاورتون وصل کنید ( محافظ بیرونی فن پاور می تونه یکی از بهترین جاها برای وصل کردن این سیم باشه) و سر دیگه ی سیم رو به جایی اتصال بدین که بتونه برق رو از خودش رد کنه ( مثل دسته ی پنجره با لوله ی های رو کار ). اگه این عملیات رو درست انجام داده باشید, دیگه چراغ فاز متر موقع تماس با بدنه ی کیس یا پورت های پشتی مادربورد نباید روشن بشه در غیر این صورت کارتون را درست انجام ندادید.</p>
<p>من زیاد از مسائل الکتریکی سر در نمی یارم و اگه یکی لطف کنه و یه دلیل خوب بیاره که چرا جریان ضعیفی از برق باید در تمام اجزای یه کیس کامپیوتر جریان داشته باشه, به من یکی که خیلی لطف کرده. یه چیز دیگه هم که هنوز نفهمیدم اینه که چرا 98 درصد از ماها یه کار به این راحتی رو انجام نمی دیم که بخواد باعث دردسر خودمون بشه؟</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[]]></title>
<link>http://hamisheh.wordpress.com/?p=64</link>
<pubDate>Sun, 06 Jul 2008 18:40:00 +0000</pubDate>
<dc:creator>محمّد</dc:creator>
<guid>http://hamisheh.wordpress.com/?p=64</guid>
<description><![CDATA[1. از داشتن وبلاگ واکنشی خوشم نمی‌اومده. به پست‌های اخی]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoListParagraphCxSpFirst" style="text-align:justify;text-indent:-0.25in;direction:rtl;unicode-bidi:embed;margin:0 0.5in 10pt 0;" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><span><span>1.<span> </span></span></span><!--[endif]--><span lang="FA">از داشتن وبلاگ واکنشی خوشم نمی‌اومده. به پست‌های اخیر که نگاه می‌کنم <span> </span>جز واکنش چیزی نداشتم. قرار دارم که این یکی وبلاگ تعطیل نشه، اما با این زمان محدودی که دارم چه کنم؟</span></p>
<p class="MsoListParagraphCxSpMiddle" style="text-align:justify;text-indent:-0.25in;direction:rtl;unicode-bidi:embed;margin:0 0.5in 10pt 0;" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><span><span>2.<span> </span></span></span><!--[endif]--><span lang="FA">از کنسرت سهیل نفیسی که خبر دارید؟ <a href="http://hamisheh.wordpress.com/2008/02/02/26/">اینجا</a> از ری‌را گفته بودم. شما شرکت کنید و برای من تعریف کنید! از سه شب کنسرت یک شب تهران هستم و اون هم جشن ازدواج عزیزی‌ست. به احتمال خیلی زیاد این دوست جشن عروسی دیگه‌ای نخواهد داشت، ولی شاید سهیل نفیسی کنسرت دیگه‌ای داشته باشه! نگفته‌ بودم من آخر رفاقتم؟</span></p>
<p class="MsoListParagraphCxSpLast" style="text-align:right;text-indent:-0.25in;direction:rtl;unicode-bidi:embed;margin:0 0.5in 10pt 0;" dir="rtl"><!--[if !supportLists]--><span><span>3.<span> </span></span></span><!--[endif]--><span lang="FA">هفتان برای با سوم برای من تمام شد. این آقا باشد و تنگ‌نظری‌هایش.</span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[اندر حکایت رمز دوم]]></title>
<link>http://shinkhin.wordpress.com/?p=38</link>
<pubDate>Sun, 06 Jul 2008 17:27:05 +0000</pubDate>
<dc:creator>دوشیزه شین</dc:creator>
<guid>http://shinkhin.wordpress.com/?p=38</guid>
<description><![CDATA[همیشه یک پدیده جدید همراه با کلی اشکال و مصیبت به جامعه ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>همیشه یک پدیده جدید همراه با کلی اشکال و مصیبت به جامعه بشری عرضه می شود.که این پدیده منحصر به ایران هم نیست.</p>
<p>در همین باب است پدیده منحوس اینترنتی شدن پرداخت شعبه دانشگاه  ما.که واریز شهریه کلا اینترنتی شده.و در این میان هم داشتن رمز دوم کارت یا همان رمز اینترنتی امری واجب گشته.اینجانب هم پس از فراغت از امتحانات در بانک مربوطه حضور به هم رساندم و درخواست رمز دوم نمودم.کارمند بانک هم بادی به غبغب(؟ اینطوری می نویسن) انداخت و گفت : خانم باید استعلام کنیم،تا یک هفته دیگر جوابش می آید. هی از ما اصرار که من این رمز را سریع السیر می خواهم و شنبه انتخاب واحد دارم ،و از کارمند انکار! خلاصه ما تا پنج شنبه هیچ رمزی نداشتیم و هی به شعب مختلف بانک مذکور سر می زدیم برای یافتن رمز و پاسخ همان بود.و از این بابت بسیار برآشفته بودیم.تا اینکه در یکی از شعب،خانم مهندسی که مشعول تعمیر دستگاه ATM  بود به ما پیشنهاد کرد که به دایره کل صدور کارت بروم و از آنها رمز را طلب کنم.مکالمه مذکور در ساعت 12:20 روز پنج شنبه صورت گرفت و اینجانب برای رساندن خود به اداره کل و انجام کار کلا 40 دقیقه زمان داشتم.حال تصور کنید ترافیک ظهر روز پنجشنبه را .خلاصه پریدیم در یک تاکسی و به راننده گفتیم پدر جان کار فوری است تعجیل بفرما.مسافران تاکسی که جملگی حال ما را بدیدند، بر سخن ما اصرار کردند و راننده با درایت ترافیک را از کوچه و پس کوچه ها دور زد.ما ساعت 12:40 دقیقه به شعبه رسیدیم.با حالتی بس پریشان و صورتی سرخ از عصبانیت که براستی این چه نظام بانکی است که برای گرفتن یک رمز ساده در آن باید اینگونه دربه در شد.کارمندان دایره مرکزی تا مرا بدیدند دورم جمع شدند و هر کدام راهکاری ارائه دادند.مرا نزد دایره تولید کارت فرستادند و در آن مکان دستگاه هائی دیدم عجیب و خفن! که با صدای مخوفی مشغول به کار بودند.به ایشان گفتم که رمز مرا بدهند.ایشان هم جملگی مشغول گشتن بین نامه ها شدند.نگو که به دنبال نامه تقاضای بانک برای رمز ما می گشتند و چون آن را نیافنتد دست رد به سینه ما زدند.نگو که یک نامه ارزشش از اینجانب که حی و حاضر آنجا بودم بیشتر می بود!! در پی این اقدام یک تماس با شعبه برقرار نموده و اقدام به شستشوی ایشان نمودم! ها ! که چرا درخواست مرا رد نکرده اند.</p>
<p>خلاصه، اون روز به رمز نرسیدم.شنبه صبح به فکرم رسید که رمز را از دستگاه ATM  بگیرم.و چنین نیز شد و انتخاب واحد کردیم و تمام شد رفت.به همین سادگی بود ماجرا و اون طوری کارمند های بانک ما را پیچانده بودند.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[نه دلم بزرگه نه ...]]></title>
<link>http://aabshar.wordpress.com/?p=103</link>
<pubDate>Sun, 06 Jul 2008 13:30:37 +0000</pubDate>
<dc:creator>aabshar</dc:creator>
<guid>http://aabshar.wordpress.com/?p=103</guid>
<description><![CDATA[یهو قلبم شروع می کنه تند زدن خیس عرق می شم و دلم می خواد ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>یهو قلبم شروع می کنه تند زدن خیس عرق می شم و دلم می خواد که غرورم اجازه بده که این اشکا پایین بیان!</p>
<p>نمی آن! همش بغضه!</p>
<p>حالم بده! دارم دنیا رو بالا می آرم!  هی خودم رو بیشتر می شناسم . هی بیشتر بدم می آد! من نه دلم بزرگه نه روحم بزرگه نه ظرفیتم بالاس!</p>
]]></content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>
