برچسب‌ها » زندگی

من همین من ساده, برای یکبار برخاستن, هزاران بار فروافتادم

دوباره پدیده ای قدیمی جلوی چشم هام خودنمایی می کند و هرقدر تلاش می کنم نادیده بگیرمش, نمی شود. لعنتی از هر فرصتی برای فرو رفتن به چشم من استفاده می کند. این پدیده چیزی نیست جز وابستگی و دست و پا چلفتگی مخصوصن زنانه اش. از وابستگی و ناتوانی بیزارم و هر کاری کردم که در زندگیم تا می توانم بندهای وابستگی ام را پاره کنم. آموختم که این زندگی مال من است و من پا دارم و باید روی همین پاها بایستم تا بتوانم مطابق میل خویش قدم بردارم و پیش بروم و استراحت کنم. آموختم اگر پاهای دیگری عامل حرکت من باشد هم بار دیگری را سنگین کرده ام و هم هر جا بخواهم نمی توانم بروم و محدودیت دارم. بلندپروازم و برای پریدن بال زدم. بارها افتادم و دوباره بال زدم تا آخر در آسمان محبوبم پریدم. شاید به آسمان هفتم نرسیدم, شاید اگر سوار بال دیگری می شدم می رسیدم ولی نخواستم, تا اینجا آمدم ولی روی پای خودم آمدم و برای هر قدمش تلاش کردم و هر قدمش برایم درسی بود و طعمی داشت, هر بار اشتباه کردم و افتادم تقصیر خودم بود. اینها که می گویم ورای راهنمایی و کمک و استفاده از تجربه است. بسیار بودند که با دیدن من تعجب و تحسین می کردند که «اوه اوه با این همه خووب مستقلی!!!» و البته بازهم شنیدم که چه مردانه ام, چه ادعا و خواست مرد بودن دارم. و هر بار من از گفته  هر دوشان متعجب بودم که خوب پس باید چه باشم؟! رمز زندگی همین است؟! هر کس باید روی پای خودش بایستد. مگر جز این میشود؟ پس دیگران چه شکلی اند که من اینقدر دانه درشت به نظر می رسم. خودم برای خودم خیلی عادی و طبیعی و اینجور باید باشد بودم ولی به چشم بعضی خیلی جدا از همه. با بازی روزگار هر چه بیشتر وارد اجتماع شدم بیشتر جواب سوالم را گرفتم و بیشتر فهمیدم از چه کسانی جدا هستم. دیدم و شناختم کسانی را که تا جیب پدر نبود نمی شد, تا کمک مادر نبود نمی شد, تا پارتی نبود راه نداشت, تا شوهر نبود بلد نبود و می ترسید و نمی شد, تا اجبار و زور زندگی نبود راه باید را نمی رفتند وهمیشه باید کسی/چیزی می بود که به جایشان برود و بیاید و بکند و … . بیشتر هم زن بودند. شاید اینکه می خواستم مستقل باشم اینقدر تعجب برانگیز و گران نبود که می خواستم زن مستقلی باشم. خیلی دیدم دوست دختر هایی را که همه کارشان را دوست پسرشان می کرد و وقتی قهر بودند برادرشان پدردوست پسر را در می آورد. مادرهایی که پدر خرج خانه را می داد پس او بود که می گفت کی کجا برود و نرود. چه بسیار زنهایی که حوصله سر و کله زدن با این و آن را نداشتند و وکالت تام و تمام داده بودند به شوهر برای امضاهای ریز و درشت. جامعه پر بود از زنهایی که بدون حامی گردن کلفت فلان محله نمی رفتند, با ماشین از این پاساژ به آن پاساژ و آخر هم دست در جیب مرد خانه. بسیار دیدم آنهایی را که برادر و پدر مامور ثبت نامشان و ایاب و ذهابشان به فلان کلاس و حتی اداره بود. بیشتر از ان شنیدم که فکر کردی چرا زن استخدام کردم؟! استخدام کردم که هر چه بگویم بکند و برایم شاخ نشود. کارشکنی شد در کارم و توهین شنیدم به خاطر اینکه زن زبان درازی بودم. هر چه بیشتر شناختم بیشتر فهمیدم چرا اینقدر عجیبم برای دیگران. هر وقت می شد و بحثی پیش می آمد, اعتراض می کردم به این وابستگی, به اینکه کاری برای رهایی ازش نمی کنند. خوب آنکه نمی خواهد راحت می گفت نمی خواهم و زندگی انگلی را ترجیح می دهم. خوب کسی که نمی خواهد را نمی شود به زور بیدار کرد, بلاخره جامعه به همه جور موجودی نیاز دارد. ولی بودند ناله کنندگانی که حس و حال تکان خوردن و تلاش کردن نداشتند. خیلی می گفتند تو خوش شانسی ما در خانواده متفاوتی بزرگ شده ایم, ما نداشته ایم , به ما اجازه ندادند, شرایط جامعه برای تو در شهر بزرگ ممکن کرد در شهر کوچک ال است وبل است و هزار بهانه ریز و درشت. ولی من هم مشکلات  زیادی را پشت سر گذاشتم برای بودن آنچه آنها غبطه اش را می خورند. بسیاریشان نخواستند و از روبروویی با مشکلاتشان هر چه که بود ترسیدند. یکی گفت مشکل من قومیتی است و نمی شود. می شناسم کسانی را که با همین مشکلات قومیتی جنگیدند و الان بسیار رفیع تر و مستقل تر از الان من قدم بر می دارند. بعضی گفتند پولش را نداشت خانواده, مگر خود من چقدر خرج کردم, اولین کاری که کردم استقلال مالی بود. خیلی گفتند کارگشا نداشتیم, هر جا رفتیم پارتی می خواستند. مگرخود من پارتی داشتم. خیلی گفتند تو دانشگاه خوبی رفتی شانس آوردی. در کنکور چطور می شود شانس آورد تازه مگر نیستند کسانی که بدون دانشگاه برخاستند و پریدند. هر که را من دیدم دلیل نداشت و بهانه داشت. باور دارم برای اصلاح جامعه هر کس به جای انقلاب و اعتراضات دسته جمعی و پرداختن هزینه های انسانی و جانی, از خودش و هر که می شناسد شروع کند. خودش بحنبد و اطرافیانش را بجنباند و در خودش هر آنچه نمی پسندد را دور بریزد. مطمئنم بیش از نود درصد این وابستگان از بین می روند و جامعه به خودش متکی می شود نه به این و آن. بلاخره همین مردمانند که جامعه و کشور را می سازند.

حالا اینجا هستم و آنکس که وابسته است از آن درصد مورد نیاز جامعه است وگرنه هر کس کرده آنچه را که می خواسته. دوباره از همه دنیا باید زنی حرفش بیخ گوشم باشد که شوهر از صد فرسخی پیک می فرستد که فلان از بهمانی بگیرد و ببرد جای دیگر و برای خانم پس ببرد, شوهر تلفنی با صاحبخانه از اجاره خانه می گوید, دنبال دکتر می گردد برای گلوی باد کرده بچه, تلفن به تلفن دنبال صرافی می گردد و صد بار مدارک را نام می برد و تعداد کپی ها را تاکید می کند. جمله به جمله و کلمه به کلمه دیکته می کند, به فکر افتاده بود فرم ها را اینجا پر کند وبا پست بفرستد برای خانم که مبادا آب در دل بانو تکان بخورد. آخر سر خانم از سفارت ( خام دلال های پشت در شده و داده دو-سه جا را هم آنها پر کرده اند) دست از پا درازتر برگشته که مدرک کم بود و نشد. نکرده یک صفحه مدارک لازم را بخواند که بداند سفارتی پرت گفته و خواسته تنبلی کند و مدارک را نگیرد. نه که فکر کنی بی سواد است ها نه, فوق لیسانس دارد و مادر کودکی 5 ساله است. من مانده ام چطور زاییده و به این بچه چه یاد می دهد و این بچه اینجا چه خواهد کرد. تازه من غر پدر خانواده را نزدم که خودش بس است برای اعصاب نداشته من بینوا.

زن

در انتظار پدر

نمیتوانم یک مسائلی را توضیح بدهم. نمیشود داستانی که بابا و همه مان را با او له کرد را هیچطوری گفت. نمیشود آنچه گذشت را شرح بدهم اینجا و زیر این عنوانی که دوست و آشنا و دور و نزدیک میدانند من مینویسمش.

56. می رود از فراق ِ تو، خون ِ دل از ...

می خواستم به زور نگه ات دارم، دردش را به جان خریده بودم، ماه ها شاید… پیش خودم فکر کردم درست می شود، کمی که بزرگ شوی، قد که بکشی، بالغ شوی، جا بیفتی، خودت می فهمی تصمیم ِ درستی گرفتم… اوایل کاری به کار هم نداشتیم، تو برای خودت بزرگ می شدی و من از قد کشیدنت ذوق می کردم… کمی که بزرگ شدی، دردسرهایت زیاد شد، فشارهایی که به من می آوردی زیاد و زیادتر شد…

آسمان زرد کم عمق

انگار کن نشسته ای پای صحبت یک دوست صمیمی که از شنیدن صدایش کیف می کنی و مشغولید به از هر دری سخنی. تو از کوچه می گویی و مردمان عجیبش او می گوید عادت کرده ست به این مردم. 6 واژهٔ دیگر

زندگی

علم در خانه : پيش بيني علمي در زندگي روزمره

برگه دانش و انديشه فیسبوک

يكي از مهمترين فايده هاي علم قدرت پيش بيني آن است. موضوع اين است كه بسياري فكر مي كنند، پيش بيني علمي كار دانشمندان بزرگ است. 16 واژهٔ دیگر

اجتماعی

هشدار: زندگی رضا شهابی در خطر است؛ شاید فردا دیر باشد!

کارگران، فعالان کارگری و مردم شریف 

٣۵ روز از اعتصاب غذای رضا شهابی می گذرد و در این مدت حدود ۱۵ کیلوگرم وزن او تحلیل رفته است؛ فشار خون او نوسان شدید دارد و معمولا بسیار پایین است؛ در روزهای اخیر بی حال است و چندبار بیهوش شده است؛ یکبار پس از بیهوشی او را به بهداری زندان منتقل کردند، پزشک بهداری قصد داشته به او سرم تزریق کند و گفته است: «خودم اعلام میکنم که اعتصاب غذای تو تمام شده است» که این امر با واکنش تند رضا روبرو شده و بدون هیچ اقدامی رضا را مجدداً به بند بازگرداندند.

خبر

سر به مهر

روزهایی که ماچ نیست من می توانم فیلم ایرانی ببینم. این چند روز هم از همان روزهاست.

سر به مهر فیلم خیلی خیلی آرام و ساده ایست.

زن