برچسب‌ها » زندگی

در لوس آنجلس

شرکت فعلی برای چهار هفته ی آینده مرا با کار بمباران میکند تا از آخرین فرصتها برای بیگاری کشیدن هم استفاده کرده باشند. توافق کردم که به جای دو هفته پنج هفته بمانم و یک پروژه در لوس آنجلس انجام بدهم برایشان. هیجان زده بودم لوس آنجلس را ببینم. هواپیما در تاریکی به لوس آنجلس رسید. شهر از بالا دیدنی بود. چه قدر بزرگ است این شهر. چه قدر پت و پهن و چه قدر قد ساختمانهایش کوتاه است. فقط آن هسته ی مرکز شهرش برجهای بلند دارد. بقیه شهر همه چیز  حداکثر سه طبقه است. از بالا میشد شاه راه های بزرگ پر از ماشین را دید. بزرگراه ها مثل رگهای پرخون می مانست. ترافیک را میشد از توی هواپیما حتی دید. چه جای شلوغی.
همیشه از آمریکا رفتن متنفر بودم. با پاسپورت ایرانی به صورت تاریخی مثل یک تکه پشکل گرم تازه برخورد میکنند. یکی دو سالی است که اخلاقشان دم مرز با پاسپورت ایرانی معتدل تر شده. اینبار پاسپورت کانادایی ام را با افتخار در دست میفشردم. اما باز هم ویزا لازم داشتم. لب  مرز باید ویزای کار موقت میگرفتم. نشاندن مرا توی اون اتاق مخوف چکهای امنیتی و انگشت نگاری. آنجا برای من سالها اتاق وحشت بود. اینبار هم با اینکه پشت پاسپورت کانادایی ام قائم شده بودم همچنان اضطراب داشتم. بعد از اینکه نیم ساعتی مرا کاشتند تا سبز بشوم و آمد و شدهای متنوعی دیدم از قبیل پیرمردی که با چند دانه سیب دستگیر شده بود، بالاخره صدایم زدند برای مصاحبه ی ویزا. حواسم هنوز به پیرمرده و سیب هایش بود. ظاهرا نمیشود از مرز میوه و سبزی رد کرد. سیبهایش را ضبط کردند و راهی شد. در این میان طرف مدارک مرا چک کرد و سوال و جواب میکرد که شغلت چیست و مگر در کالیفرنیا خودمان لنگه ی تو را نداشتیم و مگر تو چه تحفه ای هستی که باید هر هفته بیایی و بروی و این کار را انجام بدهی. گفتم حضرت والا من خودم هم نمیدانم. مامورم و معذور. بالاخره تصمیم گرفت که ویزای کار موقت به من بدهد و قال قضیه را کند و مهر را زد. فکر نمیکردم اولین کاری که با پاسپورت خارجکی ام بکنم ویزا گرفتن باشد. اما ظاهرا ناف ایرانی ها را با عملیات ویزا گرفتن بریده اند و اگر ولشان کنی فقط میخواهند پاسپورتشان را با مهر گلگون کنند.
باری، لوس آنجلس تحفه ی خاصی نیست. بدون اتومبیل نمیشود حتی مستراح رفت. نمیتوانی زندگی ات را بر پایه پیاده رفتن سر کار و با دوچرخه این ور آنور رفتن بنا کنی. شاه راه های بزرگ و خانه های بزرگ و فاصله های دور و سیستم حمل و نقل عمومی افتضاح عقب مانده ی بدوی بهشت صنعت اتومبیل آمریکا را ساخته است. ظاهرا وقتی لوس آنجلس را میساختند صحبت مترو بوده اما لابی صنایع خودروسازی پروژه را منحل میکند و به جای سیستم حمل و نقل شهری فقط بزرگراه میسازند. نتیجه اش اینکه لوس آنجلس یک تونل بی انتهای ترافیک است.
هنوز خیلی جایی را ندیدم. پروژه ام سنگین است و مدیرم یک دیوانه ی به تمام معنا است که هر نیم ساعت یکبار یه خرده فرمایش جدید دارد و هر یک ساعت یکبار راپورت کامل فلان موضوع را میخواهد و اولین مشکلی که از هر دست نوشت من میگیرد غفلت من در گذاشتن نقطه ته جملات است. هر شب تا ده شب در هتلم به بیگاری ادامه میدهم. نمیفهمم چرا نمیشورم طرف را بگذارم کنار وقتی فقط چهار هفته ی دیگر اینجا هستم و به احتمال قریب به یقین این بابا را در عمر پربرکتم دیگر نخواهم دید.

باری . دیشب وقت کردم بروم بولوار هالیوود جایی که اسکار برگزار میشود را ببینم، با آن ستاره های کف خیابان برای ستاره های سینما. محشر غوغایی بود. یکمی گشتم تا همبازی بچگی هایم آمد دنبالم و در آن شلوغی بدون تکنولوژی موبایل و صرفا بر اساس اقبال بلند مرا یافت. پونزده سال ِ پیش از ایران رفتند. همسایه ی طبقه ی اول در ساختمان ما بودند. سه تا بچه داشتند و من با پسر دختر بزرگ ترشان هم سن و سال بودم و از وقتی یادم است همبازی بودیم. میشود گفت اولین دوستی که در زندگی داشتم دختر آنها بود. آنها یهودی بودند و آداب رسوم خودشان را داشتند. از بچگی مشاهده میکردم که شنبه ها دست به اجاق نمیزدند و چراغ روشن نمیکردند. مادرشان غذای بچه ها را می آورد میداد مادرم داغ میکرد و میداد به بچه ها. قاعدتا مایکروفر هم بعدها وارد لیست دست نزن ها شد. تاریخچه ام با دخترشان مثل یک داستان هزار ساله است. طولانی است. بکر است. هیچ سیاست ورزی و حسادت یا رقابت یا خدشه ای بین ما در آن دنیای کودکی نبود. تمام فرقهای آداب رسومی عجیب شان برایم قبول شده بود. انگار که اصلا زندگی یعنی که همسایه ی طبقه ی اول هر ساختمانی باید یهودی باشند و ما غذایشان را گرم کنیم و اگر بچه ای در مدرسه یا آشناهایمان این تجربه را نداشت غیر منطقی میبود.

بعد بزرگ شدیم. بیست بار توضیح داده ام، از نوجوانی ام چیز زیادی نفهمیدم. دائما داشتم به مدرسه، درس و کنکور فکر میکردم. دختر همسایه مان از همان اول مدلش این بود که برود شهریور دوباره امتحان بدهد و با بخت و اقبال تجدید ها را رد کند و قاعدتا راه مان سوا شد. وقتی که نوجوان بود پدرمادرش از طریق اتریش و پادرمیانی سازمان ملل رفتند آمریکا و در لوس آنجلس فرود آمدند. دیگر هم را ندیدیم. تنها خبری که داشتم این بود که دو سه سال بعد ازدواج کرد. و بعد دیگر هیچ. انگار شریان ارتباطی آن هم از نوع از گوشه کنار اخبار شنیدن ها قطع شد. تا چند سال پیش که در فیسبوک من را پیدا کرد و یکی دو باری پیغام پسغام دادیم. سه تا بچه داشت و جای پولداری لوس آنجلس زندگی میکردند. باز هم دیگر هیچ تا اینبار. از هتلم تا خانه شان یک ساعتی در ترافیک راه بود. تاکسی گرفتم رفتم تا هالیوود بولوار که جای قرارمان بود. توی شلوغی و جمعیت به هم برخوردیم. وای. یک زن بزرگ شده بود. مادر سه تا بچه. ده سال بود ازدواج کرده بود. به قول خودش درب و داغان شده بود. اما به نظر من خیلی زیبا و خانوم بود. چشمهایش ناز داشت. حرف زدنش اطوار داشت. منظورم توی سر اطوار زدن نیست. اداهایش دلنشین بود. دوست داشتم تماشایش کنم. انگار ته یک فیلم سینمایی طولانی که دوست داشتم را دارم تماشا میکنم. غش غش میخندید و تعریف میکرد که نه درسی خوانده نه دوست دارد کار کند. کارگر دارد هر روز هفته و شوهرش بچه ها را رفت و روب میکند. میخندید و میگفت این شوهرم تا مرا دید آن موقعا یقه ی من رو گرفت نگذاشت درس بخونم. منم که تنبل، زنش شم ! باز هم با غش غش و میگفت هیچی انگلیسی یاد نگرفته این سالها. نمیتوانست حتی با خیال راحت سفارش غذایش را به گارسون انگلیسی زبان بدهد. اما تا گارسون مکزیکی سراغمان آمد، زد کانال اسپانیایی و تند تند حرفهایش را زد. من چشمهایم و گوشهایم دوربین شده بود و با ولع میبلعید این مکالمه را.

بعد من را برداشت برد خانه اش که بچه هایش را ببینم. سخت بود باور اینکه آن سه تا بچه، آن دختر کوچک موفرفری و پسربچه های تخس، بچه های همبازی ام بودند. همانقدر شوکه ام کرد که تصور اینکه برادرم دو تا بچه دارد و از سر و کولش بالا میروند و به او میگویند بابا. مادرش را که دیدم گریه ام گرفت. رفته بودند خونه ی دخترشان دربست نشسته بودند منتظر من. خیلی ماچ و بغلم کردند. میگفتند باورشان نمیشود آن دختر کوچولوی آن موقعا باشم. صحنه ی سورئالی بود دیدن آدمهایی که یکهو پونزده سال پیش دیده ای و بعد دیگر ندیده ای و انگار افتاده ایم در یک جعبه ی بزرگ، جعبه را محکم تکان داده اند و همه چیز پخش و پلا شد، اما ما توانسته ایم باز هم در یک مکان و زمان دوباره هم را پیدا کنیم داخل آن جعبه ی حوادث روزگار. بعد پسر بزرگ شان آمد خانه ی خواهرش که مرا ببیند. او هم همبازی ام بود و خیلی کتک کاری میکردیم. بچه ی تخس و بی ادبی بود آن موقعا. مرد گنده ی بلندی شده بود که حقیقتا از دیدنم خوشحال شد. همه شان سراغ شوهرم را میگرفتند. در فرهنگ شان خیلی عجیب بود که من برای کارم شوهرم را میگذارم و میروم سفر کاری. انتظار شان این بود که یا همچین شغلی اختیار نکنم یا شوهر مرا همراهی کند در سفرها. قاعدتا با مردمان اینطوری حال نمیکنم، اما مثل بچگی هایم، همه چیزشان را قبول داشتم و برایم قابل قبول بود که خیلی نگران بودند من هنوز بچه ندارم و اینقدر درس خوانده ام و وقت هدر داده ام اما به تولید مثل نپرداخته ام. دیگر توضیح ندادم که کجای کارید، اطرافیانم به من غالبا گوشزد میکنند به محض اینکه حامله بشوم با من قطع رابطه خواهند کرد. توضیح اینکه من از چه فضایی میایم در هوای لوس آنجلس سخت بود.

دو هفته دیگر اینجا هستم. اما برنامه ی خاصی برای سرگرم کردن خودم ندارد. هر روز میشمارم چند بار دیگر باید در این هتل مغموم سر کنم و بین شرکت مشتری و هتل در آفتاب داغ پیاده بیایم و بروم. منتظرم برای پایان.

نشر مجدد رمان گم‌نامی

نسخه بازنویسی شده رمان گم‌نامی توسط انتشارات اچ اند اس میدیا در لندن نشر شده است. این رمان از طریق آمازون ، گوگل و نشر کاغذی آن توسط مراکز مجهز به چاپ اسپرسو در دسترس همگان قرار دارد. دریادداشتی جداگانه پیرامون این رمان و کار ترجمه و نشر نسخه انگلیسی آن، خواهم نوشت. عجالتا باید بگویم که طی باز نویسی بیست و دو هزار کلمه نسبت به چاپ نخست بر این کتاب افزوده شده است. تلاش شده است که کار بهتر از پیش ارائه شود با آنهم آرزو دارم دوستان کاستی‌ها را بر ما ببخشایند.

زندگی

قناعت به درد

کارگر ذوب آهن در پارک صنعتی پل‌چرخی کابل٬ تقریبا از تمامی خدمات کارگری بی‌بهره بود. عینک نداشت٬ کلاه ایمنی برسرش نبود و با بیمه کارگری کاملا بیگانه بود.

خبرنگار درباره معاش او پرسید. گفت:«خدا مهربان است٬ گذاره می‌شود.»
خبرنگار ادامه داد٬ از دولت چه می‌خواهید. گفت: «دولت یک کار کند که امنیت را برقرار کند.»

این عکس صرفا ثبت یک لحظه کوتاه نیست. همه‌ی آن مدت که شاهد صحبتش با خبرنگار بودم و شاید تمام عمر نگاه‌هایش از هراس و امیدی که می‌پروراند چنین دردآلود و سنگین بود.

تنها چند هفته پس ازین عکس یک موتر داینا مملو از مواد انفجاری به پارک صنعتی داخل شده و بعد یک انفجار شدید شرق کابل را لرزانده بود. یک کارخانه کاملا ویران شد و ده نفر در جا مرده بودند.

انسان این سرزمین را به خدا و مرگ‌ گرفته اند تا خود بخود به درد قناعت کند.

زندگی

داستان یک پایان

پریروز از کارم استعفا دادم.

وارد شدن به این شرکت و این دنیا یک سالی طول کشید. قابل تصور است کمپانی معظمی که یک سال معطل میکند تا کسی را استخدام کند و هفت بار مصاحبه و ببر و بیار دارد، لابد بیرون آمدن ازش هم راه طولانی دشواری خواهد بود.

نامه ی استعفایم را تایپ کردم. نامه را پرینت کردم و امضا کردم و به یکی از شریک های کوچیک شرکت مسیج دادم که وقت دارد دو دقیقه؟ گفت بیا. نامه به دست رفتم دم در. اضطراب داشتم. احساس گناه میکردم. ولی باید این قدم را برمیداشتم. باید میامدم بیرون. آنها در ذهنم بت معظم بودند. مهمترین شرکت دنیا بودند. من انگار که بارگاه حق تعالی راه پیدا کرده باشم چه قدر شاکر و راضی بودم. دو سال بعد احساس میکردم که نه دختر، نه، موش نباش. ساده نباش. اینجا ته دنیا نیست. بزن بیرون. بنابراین نامه به دست، مضطرب، در اتاق رئیس کوچک را زدم. نامه را که دستم دیدم فهمید. گفت، اووه. نامه دستته!! خندیدم. خواستم بگم سخت ترش نکن. ولی دیدم لازم نیست اعتراف کنم که کار سختیه. گفتم میتونم بشینم؟ و صندلی را گرفتم کشیدم طرفم و بدون اینکه صبر کنم جوابی بده نشستم.

متوجه شدم او هم اضطراب دارد. اما میخندید. از اینکه خنده های سرد. من هم میخندیدم. از این خنده های از سر استرس. از سر اینکه بلد نیستی صورتت را طور دیگه ای نگه داری که ترست را بیرون نریزد. نمیدانم چرا حتی وقتی میخواستم استعفا بدهم هم ازشان میترسیدم. توضیح دادم که یک موقعیت بهتر جلوی پایم سبز شده و میخواهم بروم. سعی کرد به من بگوید که آن موقعیت اینقدر که فکر میکنی خوب نیست. بالاخره یاد گرفته ام که نبردم را انتخاب کنم. و این نبردی نبود که لازم نبود درش برنده بشم. اجازه دادم هر چه قدر میخواهد حمله کند. گفتم متشکرم از اینکه نگران من هستی. بهش فکر میکنم و نامه ی استعفایم را گذاشتم روی میز. گفتم میتوانم بیشتر از دو هفته بمانم و کمک کنم اوضاع  را راست و ریست کنم. گفت باید با رئیس بزرگ صحبت کند.

برگشتم سر میزم و تلفنم زنگ زد. رئیس بزرگ بود. دستپاچه شدم. من و رئیس بزرگ دو دفعه تا حالا پای تلفن حرف زده ایم. یکبار پارسال زنگ زد بگوید بهم افزایش حقوق میدهند و یکبار دیگه هم یادم نمیاید قضیه چی بود. تو لابی هتل معطل من شده بود و به من زنگ زد گفت کجایی. و حالا شاید برای بار آخر. گفت اگرمیشود بروم در اتاقی بشینم که بتوانم در را ببندم. رفتم توی دفتر خودش نشستم. در را بستم. منشی اش را دیدم که من را نگاه میکرد. با امید. با اضطراب. منشی اش زن بلوند چشم آبی میانسالی است که فوق العاده مظلوم است. توصیف اش را قبلا نوشته ام. شاید امید داشت من به رئیس بزرگ مفصل برینم. اما من چنین قصدی نداشتم. مظلوم نمایی کردم. گفتم من برای کار درخواست نفرستادم. شرکته خودش آمد دنبال من. نه رقیب تان است نه مشتری. یک شرکت نوپای جوان است که دارد سریع بزرگ میشود. رئیس بزرگ هل بود، معلوم بود علاقه ای ندارد به این داستانهای من. زنگ زده بود من را منصرف کند. گفت اگر قرارداد را با آنها امضاء نکرده ای لطفا بگو. بگو من چه میتوانم بکنم که بمانی. من فکرهایم را کرده بودم از قبل که قضیه را به کثافت کاری نکشانم و نگویم اینها اینقدر پول میدهند، بیا اینقدر بده که بمانم. تصمیم گرفته بودم که چسب زخم را محکم و یکباره بکنم و برود پی کارش. بنابراین احمدی نژاد بازی در آوردم. در جواب اینکه آیا قرارداد را امضاءکرده ای پرت و پلا گفتم. گفتم که من میخواهم به شرکت شما کمک کنم که خروج من بی دردسر باشد. میتوانم شیش هفته بمانم و کارهای نصفه مانده را انجام بدهم. رئیس بزرگ گفت به نظر میاید که من نمیتوانم کاری کنم و احتملا قرارداد را امضاء کرده ای. میتوانم بپرسم چه قدر بیشتر میدهند؟ میدانستم میخواهد بحث عدد و رقم پیش بکشد و چیزکی بذارد روی حقوقم. میدانستم میتوانم حقوقم را زیاد کنم و بمانم همانجا که بودم و خون در شیشه شدن را ادامه بدهم. ولی میدانستم بابت پول زوری که با این تئاتر ازشان گرفتم طی سال آینده کبابم میکنند. فلذا گفتم خیر، میل ندارم عدد حقوقم را که یک مسئله ی شخصی است با کسی تسهیم کنم، نه در این شرایط، اما بنا به احترامی که برایتان قائلم، میتوانیم برویم آبجو بزنیم یکی دو ماه دیگر و صحبت کنیم. گفت فکر خوبی است.

دیدم قدم بزرگی برداشتم. مردی که ازش میترسیدم و رئیس بزرگ بود و در آن قله های دورِ دست نیافتنی پشت ابرها قائم بود، را دعوت کردم آبجو که بهش اعتراف کنم چه قدر حقوق میگیرم و او راضی است به این شرایط. چند تا کلمه ی مهربان دیگر رد و بدل کردیم و قطع کرد. اما فردا صبحش مرا باز برد برایم چایی خرید و در یک گوشه ی خلوت یک کافه ی دور از شرکت نشستیم. گفت خب بگو. انتظار داشت سفره ی دلم را باز کنم و توضیح بدهم که استثمار گرند و من میخواهم بروم و پشت سرم را نگاه نکنم. میخواست انتقام بگیرم. اما میل به اینکه انتقام بگیرم نداشتم. از کار جدید گفتم، از شوهرم گفتم، و بعد دیدم بهتر است چاپلوسی کنم، گفتم که چه قدر شرکت جای خوبی بود، چه قدر خودش رهبر خوبی بود، چه قدر باهاشان حال کردم. گفتم شاید یک سال دیگر بیایم و التماس کنم برای کار قدیمم و ازش خواستم اگر برگشتم اشکم را درنیاورد برای اینکه دوباره استخدامم کنند، و خندیدیم. آنقدر اینها را واقعی و صادقانه گفتم که خودم هم تعجب کردم. نهایتا رئیس بزرگ خندید، دست داد باهام و گفت موفق باشی. ازم خواست به دو تا از مدیرانی که بهشان نزدیک هستم خودم زنگ بزنم و خبر بدهم.

به مربی ام زنگ زدم. زن لاغر باریک بلوند موفقی است که از مدیران قدیمی شرکت است. کارم را دوست دارد و کمکم کرد ترفیع مقام بگیرم. حواسش بهم هست و وقتی دارم تند میروم یا دیوانه میشوم سعی میکند راهنمایی ام کند. خیلی محو در سلسله مراتب قدرت است و اگر کارمند این شرکت بودن یکی از ادیان الهی محسوب میشد میتوانست مبلغ دین باشد. زنگ زدم گفتم که دارم فلان مشتری را تست میکنم الان و داخل سایت شان هستم و اگر کاری هست برایش انجام بدهم آنجا. گفت نه. گفتم خبری برایت دارم که ترجیه میدهم از خودم بشنوی. احساس کردم آنقدر دراماتیک این را گفتم که انگار میخواهم خبر مرگم را بهش اطلاع بدهم. صحنه آماده بود. او آرام پشت گوشی گوش میداد. گفتم من دیروز استعفا دادم. میروم یک شرکت نوپا. میروم نفر اول باشم. و چیزهایی در این مایه ها. پرسید اسم شرکت چیه؟ گفتم نگران نباش، نه رقیبه، نه مشتری. اسم شرکت فلانه. بعد سکوت شد. دیدم چیزی نمیگه، گفتم مادر، چی شد؟ با هق هق گریه گفت که خیلی ناراحت است. گفتم آیا ناامیدش کردم؟ گفت نه، فقط غصه دار است. من هم گریه ام گرفت. او دوست داشتنی ترین موجودی بود در میان امپریالیسم دیدم. انگار اشتباهی میان اینها بر خورده بود. بهش التماس کردم رابطه اش را ادامه بدهد و مربی ام به صورت غیر رسمی بماند. گفت حتما و زود قطع کرد.

امروز قرار است اعلام کنند که من پنج هفته ی دیگر در شرکت هستم و میروم پی سرنوشتم جای دیگر. هر لحظه منتظرم ای-میلش بیاید و سیل جدید سوال جوابها با مابقی شرکای شرکت شروع بشود. نفسهای عمیق میکشم. به خودم میگویم اینها میگذرد دختر، اینها میگذرد.

تنهایی نامتناهی

365 روز گذشت.. انگار همین چند ساعت پیش بود که از گیت رد شدم و وارد بلاد کفر شدم. یک سال گذشت ولی 10 سال بزرگتر شدم..

آدمهای دور و برم عوض شدن. کلی آدم جدید اضافه شدن، حتی قدیمی ها هم جدید شدن. آدمی که 4 سال توی شریف میشناختیش، تبدیل به موجودی شده که به خودت میگی چقدر شناگر های ماهر و زیرآبی رونده ای دور و برت بودن و خبر نداشتی.. وقتی روی دوم آدمها رو میبینی، دلخوش میشی از راهی که انتخاب کرده ای..

راضی ام از زندگی ام.. و حتی 1 لحظه هم نشد در طی این 8764 ساعت که پشیمون شده باشم از اینکه اومدم.. از شیکاگو، از یوشیکاگو، از هنک، از دوستای جدید، حتی از هوای داغونش هم خوشحالم.. خیلی هم خوشحالم. بهترین هایی بود که میشد برای من اتفاق بیفته..

جز معدود دفعاتی (و شاید تنها) هست که واقعا به اون چه که از زندگی خواستم رسیدم… و میشمارم.. دوباره روزها رو میشمارم تا بشه 18 سپتامبر 2015 و همینطوری 2016 ، 2017 و ..

خوشحالم. به همین سادگی

پیشنهاد موسیقیایی: آخ که میزند برون.. از سر و سینه موج خون..
(Existence : Life – Hafiz Nazeri )

زندگی

به قول ایوان کلیما

  • اگر خاطراتمان را گم کنیم٬ خودمان را گم کرده‌ایم. فراموشی یکی از نشانه‌های مرگ است. بدونِ داشتنِ خاطره به بشریت خاتمه می‌دهیم. (سخن‌رانی در کنفرانسِ لاهتی در فنلاند٬ 1990)

  • اکثرِ مردم نمی‌توانند تصور کنند زندگی چیزی است متفاوت با آنچه زندگی می‌کنند. رویایش را می‌توانند ببینند٬ حتا می‌توانند خیابان بروند و تظاهرات کنند٬ اما هم‌چنان نمی‌توانند تصورکنند چه می‌خواستند. (در انتظار تاریکی٬ در انتظار روشنایی)

  • عشقِ تحقق‌نیافته به مرگ نزدیک است. (عشق و آشغال)

  • ایمان آرزویی بود که وانمود می‌شد اعتقادی راسخ است. (در انتظار تاریکی٬ در انتظار روشنایی)

  • ویرانگری آسان‌تر از خلق است و برای همین٬ بیش‌ترِ مردم آماده‌اند برای آن‌چه رد می‌کنند تظاهرات کنند. اما اگر از کسی بپرسی چرا٬ حرفی ندارد بزند. (عشق و آشغال)

  • ترس لمسِ مرگ است و مرگ وجودش را یادآور می‌شود. (در انتظار تاریکی٬ در انتظار روشنایی)

  • در کل٬ به قدرتِ عجیبِ ادبیات و تخیلِ بشر تحقق بخشیدم: زنده را میراندم و مرده را زنده کردم. (عشق و آشغال)

  • (ترجمه‌ی درخت ابدی)
از کتاب ها

ثبت ایشان

دیروز سی و یک سالم تمام شد. یادمه تولد سی سالگی به شدت دپرس بودم. حتی بغض کرده بودم و آماده بودم که الم شنگه راه بندازم. به این مناسبت که پیر شده ام. به این دلیل که نمیشود آنچه گذشته را دوباره احیا کرد و به دست آورد. این یک اصل اساسی است. نمیشود خاطرات خوب را تکرار کرد. یک دور همی که خیلی خوش گذشت و خاطره اش همیشه مانده اگر سعی کنی دوباره تکرار کنی نمیشود. یا آن جمع دیگه دور هم نیست، یا یکی توی رابطه اش با آن یکی شاشیده و نمیشود زیر یک سقف جمع شان کرد، یا اصلا آدمها عوض شده اند، آن موضوع بحث و عرق و مزه ای که یک بار خیلی خوش گذشت دیگر مسئله شان نیست. مردم مسائل شان عوض میشود.

اینها مسائلی است که وقتی در ادمونتون توی هتل تنها مینشینم به ذهنم خطور میکند. به هر حال غمگین کننده است، آدم روز تولدش ماموریت برود ادمونتون، یکی از غمگین ترین شهرهای این بلاد، و هنوز در تابستان باشی و برف ببارد. این افکار به آدم قطعا مستولی میشود در این شرایط. به هر حال. بگذریم.

نمیدانم دقیقا تحت چه هدفی هفته ی پیش قبل از اینکه پدر مادرم برگردند ایران، الف گیر داد بیا عقد کنیم تا پدر مادرت هنوز اینجان. حالا که پارتی گرفتیم و عکس انداختیم و حتی سفره ی عقد داشتیم و یکی از دوستان مان ما را شریک زندگی اعلام کرد، کار درست اینه که عقد کنیم و پدر مادرت شاهدش باشند. خلاصه خودش برداشت به یک خانوم حجابی چادور چاغچوری که عقد میکرد زنگ زد آمار عقد اسلامی را گرفت. خیلی با خانوم مذکور حال نکرد و به یک آخوند ترتمیزتر در مسجد نور ونکوور زنگ زد و با حاج آقا هم صحبت کرد. خلاصه ی مشاهدات اش این بود که عقد اسلامی به درد کوفت هم نمیخورد و این عاقدهای قلابی فقط یک عقد نامه میدهند و در جایی ثبت اش نمیکنند و باید مدارک در پاکت کنیم بفرستیم حافظ منافع در واشنگتن و دردسرش زیاد است. من هم گفتم عزیزم، من را چه به عقد اسلامی. دست بردار. اصلا عقدی که باید با یک آخوند دکترا یا یک سلیطه ی اظلامی سر و کله بزنم، و الم شنگه کنم و بگویم پایش بنویسید حق خروج از کشور دارم و حق طلاق دارم و حق حضانت دارم و کذا و کذا به درد من نمیخورد. از پایه خراب است عقدی که این حقوق را باید درش مطالبه کرد و به زن داده نشده. خلاصه یک ور به علت دردسرش و یک ور به علت دلایل سانتیمانتالی من بیخیال عقد شدیم و من افتادم این در آن در، یک مامور دولتی کانادایی پیدا کنم که ازدواج ما را ثبت کانادایی کند. خانوم پیرزنی انگلیسی نمکینی اعلام کرد که شنبه راس ظهر یک ازدواج کنسلی دارد(!!) و وقتش برای یک ساعت باز است. اگر میخواهیم برویم، او ورد و جادوی دولتی را میخواند و ما را عقد دولتی میکند.

به هر حال، لباس پلوخوری پوشیدیم و رفتیم منزل طرف روز تعطیل.  طرف پیرزن مو سفید انگلیسی جالبی بود که یک ایوان پر از گل داشت با منظره ی رودخانه و چهل سال بود در تجارت عقد میبود. داشت باران می آمد، پرسید میخواهید روی ایوان بروید یا خیس میشوید؟ تصمیم گرفتیم برویم روی ایوان و خیس بشویم. او از روی کاغذ جملاتی که برای همه میخواند را خواند و پرسید که آیا در فقر و ثروت و سلامتی و بیماری کنار هم میمانیم تا مرگ ما را از هم سوا کند؟ من در تمام این قضایای عروسی هر و کر کردم و بهم خوش گذشت و در احساساتی ترین مواقع شب عروسی هم وقتی دوستانم و خانواده ام گوله گوله اشک میریختند ذره ای سانتی مانتال نشدم. اما وقتی مامور دولت پرسید آیا با امیر میمانی تا مرگ شما را از هم جدا کند، دهانم شروع کرد به لرزیدن. به خیلی از دلایل. از ابهت قولی که میدادم ضعف به من غالب شد. میدانستم که این مامور دولتی نمیرود درب خانه ی مردمی که در چهل سال اخیر عقد کرده و بپرسد آیا پای هم مانده اند. اما جدی بودن فضا به من هشدار داد این سوال، یک سوال جدی است و اگر نمیتوانم و مطمئن نیستم نباید لبخند بزنم و الکی بگویم بله.  لرزیدن دهانم شد گریه وقتی فکرکردم که نمیخواهم مرگ ما را از هم سوا کند. من دلم میخواهد همانطوری که دستهایم را امیر گرفته بود میتوانستم مطمئن باشم همه چیز برای همیشه است. مرگ در کار نیست. پایان در کار نیست. و شکوه گذشته را میشود دوباره ساخت.  بالاخره وقتی دیگر نمیتوانستم درست حرف بزنم و کلمات واورفته میامد از دهانم بیرون، خودم را جمع کردم و فکر کردم امیر هم این قول را به من همین الان داد، و این مرا بس. بالاخره جملات را تکرار کردم و عاقد دولتی ما را تحت قوانین استان بریتیش کلمبیا زن و شوهر اعلام کرد. این موقع بود که متوجه شدیم باران قطع شده. کاغذها را امضاء کردیم و بوم بم، کاری که سالها ازش پرهیز کرده بودم که هیچ دولت و دین و نظامی را در روابط خصوصی ام وارد نکنم انجام شد. ثبتش کردیم.