برچسب‌ها » زندگی

داستان یک پایان

پریروز از کارم استعفا دادم.

وارد شدن به این شرکت و این دنیا یک سالی طول کشید. قابل تصور است کمپانی معظمی که یک سال معطل میکند تا کسی را استخدام کند و هفت بار مصاحبه و ببر و بیار دارد، لابد بیرون آمدن ازش هم راه طولانی دشواری خواهد بود.

نامه ی استعفایم را تایپ کردم. نامه را پرینت کردم و امضا کردم و به یکی از شریک های کوچیک شرکت مسیج دادم که وقت دارد دو دقیقه؟ گفت بیا. نامه به دست رفتم دم در. اضطراب داشتم. احساس گناه میکردم. ولی باید این قدم را برمیداشتم. باید میامدم بیرون. آنها در ذهنم بت معظم بودند. مهمترین شرکت دنیا بودند. من انگار که بارگاه حق تعالی راه پیدا کرده باشم چه قدر شاکر و راضی بودم. دو سال بعد احساس میکردم که نه دختر، نه، موش نباش. ساده نباش. اینجا ته دنیا نیست. بزن بیرون. بنابراین نامه به دست، مضطرب، در اتاق رئیس کوچک را زدم. نامه را که دستم دیدم فهمید. گفت، اووه. نامه دستته!! خندیدم. خواستم بگم سخت ترش نکن. ولی دیدم لازم نیست اعتراف کنم که کار سختیه. گفتم میتونم بشینم؟ و صندلی را گرفتم کشیدم طرفم و بدون اینکه صبر کنم جوابی بده نشستم.

متوجه شدم او هم اضطراب دارد. اما میخندید. از اینکه خنده های سرد. من هم میخندیدم. از این خنده های از سر استرس. از سر اینکه بلد نیستی صورتت را طور دیگه ای نگه داری که ترست را بیرون نریزد. نمیدانم چرا حتی وقتی میخواستم استعفا بدهم هم ازشان میترسیدم. توضیح دادم که یک موقعیت بهتر جلوی پایم سبز شده و میخواهم بروم. سعی کرد به من بگوید که آن موقعیت اینقدر که فکر میکنی خوب نیست. بالاخره یاد گرفته ام که نبردم را انتخاب کنم. و این نبردی نبود که لازم نبود درش برنده بشم. اجازه دادم هر چه قدر میخواهد حمله کند. گفتم متشکرم از اینکه نگران من هستی. بهش فکر میکنم و نامه ی استعفایم را گذاشتم روی میز. گفتم میتوانم بیشتر از دو هفته بمانم و کمک کنم اوضاع  را راست و ریست کنم. گفت باید با رئیس بزرگ صحبت کند.

برگشتم سر میزم و تلفنم زنگ زد. رئیس بزرگ بود. دستپاچه شدم. من و رئیس بزرگ دو دفعه تا حالا پای تلفن حرف زده ایم. یکبار پارسال زنگ زد بگوید بهم افزایش حقوق میدهند و یکبار دیگه هم یادم نمیاید قضیه چی بود. تو لابی هتل معطل من شده بود و به من زنگ زد گفت کجایی. و حالا شاید برای بار آخر. گفت اگرمیشود بروم در اتاقی بشینم که بتوانم در را ببندم. رفتم توی دفتر خودش نشستم. در را بستم. منشی اش را دیدم که من را نگاه میکرد. با امید. با اضطراب. منشی اش زن بلوند چشم آبی میانسالی است که فوق العاده مظلوم است. توصیف اش را قبلا نوشته ام. شاید امید داشت من به رئیس بزرگ مفصل برینم. اما من چنین قصدی نداشتم. مظلوم نمایی کردم. گفتم من برای کار درخواست نفرستادم. شرکته خودش آمد دنبال من. نه رقیب تان است نه مشتری. یک شرکت نوپای جوان است که دارد سریع بزرگ میشود. رئیس بزرگ هل بود، معلوم بود علاقه ای ندارد به این داستانهای من. زنگ زده بود من را منصرف کند. گفت اگر قرارداد را با آنها امضاء نکرده ای لطفا بگو. بگو من چه میتوانم بکنم که بمانی. من فکرهایم را کرده بودم از قبل که قضیه را به کثافت کاری نکشانم و نگویم اینها اینقدر پول میدهند، بیا اینقدر بده که بمانم. تصمیم گرفته بودم که چسب زخم را محکم و یکباره بکنم و برود پی کارش. بنابراین احمدی نژاد بازی در آوردم. در جواب اینکه آیا قرارداد را امضاءکرده ای پرت و پلا گفتم. گفتم که من میخواهم به شرکت شما کمک کنم که خروج من بی دردسر باشد. میتوانم شیش هفته بمانم و کارهای نصفه مانده را انجام بدهم. رئیس بزرگ گفت به نظر میاید که من نمیتوانم کاری کنم و احتملا قرارداد را امضاء کرده ای. میتوانم بپرسم چه قدر بیشتر میدهند؟ میدانستم میخواهد بحث عدد و رقم پیش بکشد و چیزکی بذارد روی حقوقم. میدانستم میتوانم حقوقم را زیاد کنم و بمانم همانجا که بودم و خون در شیشه شدن را ادامه بدهم. ولی میدانستم بابت پول زوری که با این تئاتر ازشان گرفتم طی سال آینده کبابم میکنند. فلذا گفتم خیر، میل ندارم عدد حقوقم را که یک مسئله ی شخصی است با کسی تسهیم کنم، نه در این شرایط، اما بنا به احترامی که برایتان قائلم، میتوانیم برویم آبجو بزنیم یکی دو ماه دیگر و صحبت کنیم. گفت فکر خوبی است.

دیدم قدم بزرگی برداشتم. مردی که ازش میترسیدم و رئیس بزرگ بود و در آن قله های دورِ دست نیافتنی پشت ابرها قائم بود، را دعوت کردم آبجو که بهش اعتراف کنم چه قدر حقوق میگیرم و او راضی است به این شرایط. چند تا کلمه ی مهربان دیگر رد و بدل کردیم و قطع کرد. اما فردا صبحش مرا باز برد برایم چایی خرید و در یک گوشه ی خلوت یک کافه ی دور از شرکت نشستیم. گفت خب بگو. انتظار داشت سفره ی دلم را باز کنم و توضیح بدهم که استثمار گرند و من میخواهم بروم و پشت سرم را نگاه نکنم. میخواست انتقام بگیرم. اما میل به اینکه انتقام بگیرم نداشتم. از کار جدید گفتم، از شوهرم گفتم، و بعد دیدم بهتر است چاپلوسی کنم، گفتم که چه قدر شرکت جای خوبی بود، چه قدر خودش رهبر خوبی بود، چه قدر باهاشان حال کردم. گفتم شاید یک سال دیگر بیایم و التماس کنم برای کار قدیمم و ازش خواستم اگر برگشتم اشکم را درنیاورد برای اینکه دوباره استخدامم کنند، و خندیدیم. آنقدر اینها را واقعی و صادقانه گفتم که خودم هم تعجب کردم. نهایتا رئیس بزرگ خندید، دست داد باهام و گفت موفق باشی. ازم خواست به دو تا از مدیرانی که بهشان نزدیک هستم خودم زنگ بزنم و خبر بدهم.

به مربی ام زنگ زدم. زن لاغر باریک بلوند موفقی است که از مدیران قدیمی شرکت است. کارم را دوست دارد و کمکم کرد ترفیع مقام بگیرم. حواسش بهم هست و وقتی دارم تند میروم یا دیوانه میشوم سعی میکند راهنمایی ام کند. خیلی محو در سلسله مراتب قدرت است و اگر کارمند این شرکت بودن یکی از ادیان الهی محسوب میشد میتوانست مبلغ دین باشد. زنگ زدم گفتم که دارم فلان مشتری را تست میکنم الان و داخل سایت شان هستم و اگر کاری هست برایش انجام بدهم آنجا. گفت نه. گفتم خبری برایت دارم که ترجیه میدهم از خودم بشنوی. احساس کردم آنقدر دراماتیک این را گفتم که انگار میخواهم خبر مرگم را بهش اطلاع بدهم. صحنه آماده بود. او آرام پشت گوشی گوش میداد. گفتم من دیروز استعفا دادم. میروم یک شرکت نوپا. میروم نفر اول باشم. و چیزهایی در این مایه ها. پرسید اسم شرکت چیه؟ گفتم نگران نباش، نه رقیبه، نه مشتری. اسم شرکت فلانه. بعد سکوت شد. دیدم چیزی نمیگه، گفتم مادر، چی شد؟ با هق هق گریه گفت که خیلی ناراحت است. گفتم آیا ناامیدش کردم؟ گفت نه، فقط غصه دار است. من هم گریه ام گرفت. او دوست داشتنی ترین موجودی بود در میان امپریالیسم دیدم. انگار اشتباهی میان اینها بر خورده بود. بهش التماس کردم رابطه اش را ادامه بدهد و مربی ام به صورت غیر رسمی بماند. گفت حتما و زود قطع کرد.

امروز قرار است اعلام کنند که من پنج هفته ی دیگر در شرکت هستم و میروم پی سرنوشتم جای دیگر. هر لحظه منتظرم ای-میلش بیاید و سیل جدید سوال جوابها با مابقی شرکای شرکت شروع بشود. نفسهای عمیق میکشم. به خودم میگویم اینها میگذرد دختر، اینها میگذرد.

تنهایی نامتناهی

365 روز گذشت.. انگار همین چند ساعت پیش بود که از گیت رد شدم و وارد بلاد کفر شدم. یک سال گذشت ولی 10 سال بزرگتر شدم..

آدمهای دور و برم عوض شدن. کلی آدم جدید اضافه شدن، حتی قدیمی ها هم جدید شدن. آدمی که 4 سال توی شریف میشناختیش، تبدیل به موجودی شده که به خودت میگی چقدر شناگر های ماهر و زیرآبی رونده ای دور و برت بودن و خبر نداشتی.. وقتی روی دوم آدمها رو میبینی، دلخوش میشی از راهی که انتخاب کرده ای..

راضی ام از زندگی ام.. و حتی 1 لحظه هم نشد در طی این 8764 ساعت که پشیمون شده باشم از اینکه اومدم.. از شیکاگو، از یوشیکاگو، از هنک، از دوستای جدید، حتی از هوای داغونش هم خوشحالم.. خیلی هم خوشحالم. بهترین هایی بود که میشد برای من اتفاق بیفته..

جز معدود دفعاتی (و شاید تنها) هست که واقعا به اون چه که از زندگی خواستم رسیدم… و میشمارم.. دوباره روزها رو میشمارم تا بشه 18 سپتامبر 2015 و همینطوری 2016 ، 2017 و ..

خوشحالم. به همین سادگی

پیشنهاد موسیقیایی: آخ که میزند برون.. از سر و سینه موج خون..
(Existence : Life – Hafiz Nazeri )

زندگی

به قول ایوان کلیما

  • اگر خاطراتمان را گم کنیم٬ خودمان را گم کرده‌ایم. فراموشی یکی از نشانه‌های مرگ است. بدونِ داشتنِ خاطره به بشریت خاتمه می‌دهیم. (سخن‌رانی در کنفرانسِ لاهتی در فنلاند٬ 1990)

  • اکثرِ مردم نمی‌توانند تصور کنند زندگی چیزی است متفاوت با آنچه زندگی می‌کنند. رویایش را می‌توانند ببینند٬ حتا می‌توانند خیابان بروند و تظاهرات کنند٬ اما هم‌چنان نمی‌توانند تصورکنند چه می‌خواستند. (در انتظار تاریکی٬ در انتظار روشنایی)

  • عشقِ تحقق‌نیافته به مرگ نزدیک است. (عشق و آشغال)

  • ایمان آرزویی بود که وانمود می‌شد اعتقادی راسخ است. (در انتظار تاریکی٬ در انتظار روشنایی)

  • ویرانگری آسان‌تر از خلق است و برای همین٬ بیش‌ترِ مردم آماده‌اند برای آن‌چه رد می‌کنند تظاهرات کنند. اما اگر از کسی بپرسی چرا٬ حرفی ندارد بزند. (عشق و آشغال)

  • ترس لمسِ مرگ است و مرگ وجودش را یادآور می‌شود. (در انتظار تاریکی٬ در انتظار روشنایی)

  • در کل٬ به قدرتِ عجیبِ ادبیات و تخیلِ بشر تحقق بخشیدم: زنده را میراندم و مرده را زنده کردم. (عشق و آشغال)

  • (ترجمه‌ی درخت ابدی)
از کتاب ها

ثبت ایشان

دیروز سی و یک سالم تمام شد. یادمه تولد سی سالگی به شدت دپرس بودم. حتی بغض کرده بودم و آماده بودم که الم شنگه راه بندازم. به این مناسبت که پیر شده ام. به این دلیل که نمیشود آنچه گذشته را دوباره احیا کرد و به دست آورد. این یک اصل اساسی است. نمیشود خاطرات خوب را تکرار کرد. یک دور همی که خیلی خوش گذشت و خاطره اش همیشه مانده اگر سعی کنی دوباره تکرار کنی نمیشود. یا آن جمع دیگه دور هم نیست، یا یکی توی رابطه اش با آن یکی شاشیده و نمیشود زیر یک سقف جمع شان کرد، یا اصلا آدمها عوض شده اند، آن موضوع بحث و عرق و مزه ای که یک بار خیلی خوش گذشت دیگر مسئله شان نیست. مردم مسائل شان عوض میشود.

اینها مسائلی است که وقتی در ادمونتون توی هتل تنها مینشینم به ذهنم خطور میکند. به هر حال غمگین کننده است، آدم روز تولدش ماموریت برود ادمونتون، یکی از غمگین ترین شهرهای این بلاد، و هنوز در تابستان باشی و برف ببارد. این افکار به آدم قطعا مستولی میشود در این شرایط. به هر حال. بگذریم.

نمیدانم دقیقا تحت چه هدفی هفته ی پیش قبل از اینکه پدر مادرم برگردند ایران، الف گیر داد بیا عقد کنیم تا پدر مادرت هنوز اینجان. حالا که پارتی گرفتیم و عکس انداختیم و حتی سفره ی عقد داشتیم و یکی از دوستان مان ما را شریک زندگی اعلام کرد، کار درست اینه که عقد کنیم و پدر مادرت شاهدش باشند. خلاصه خودش برداشت به یک خانوم حجابی چادور چاغچوری که عقد میکرد زنگ زد آمار عقد اسلامی را گرفت. خیلی با خانوم مذکور حال نکرد و به یک آخوند ترتمیزتر در مسجد نور ونکوور زنگ زد و با حاج آقا هم صحبت کرد. خلاصه ی مشاهدات اش این بود که عقد اسلامی به درد کوفت هم نمیخورد و این عاقدهای قلابی فقط یک عقد نامه میدهند و در جایی ثبت اش نمیکنند و باید مدارک در پاکت کنیم بفرستیم حافظ منافع در واشنگتن و دردسرش زیاد است. من هم گفتم عزیزم، من را چه به عقد اسلامی. دست بردار. اصلا عقدی که باید با یک آخوند دکترا یا یک سلیطه ی اظلامی سر و کله بزنم، و الم شنگه کنم و بگویم پایش بنویسید حق خروج از کشور دارم و حق طلاق دارم و حق حضانت دارم و کذا و کذا به درد من نمیخورد. از پایه خراب است عقدی که این حقوق را باید درش مطالبه کرد و به زن داده نشده. خلاصه یک ور به علت دردسرش و یک ور به علت دلایل سانتیمانتالی من بیخیال عقد شدیم و من افتادم این در آن در، یک مامور دولتی کانادایی پیدا کنم که ازدواج ما را ثبت کانادایی کند. خانوم پیرزنی انگلیسی نمکینی اعلام کرد که شنبه راس ظهر یک ازدواج کنسلی دارد(!!) و وقتش برای یک ساعت باز است. اگر میخواهیم برویم، او ورد و جادوی دولتی را میخواند و ما را عقد دولتی میکند.

به هر حال، لباس پلوخوری پوشیدیم و رفتیم منزل طرف روز تعطیل.  طرف پیرزن مو سفید انگلیسی جالبی بود که یک ایوان پر از گل داشت با منظره ی رودخانه و چهل سال بود در تجارت عقد میبود. داشت باران می آمد، پرسید میخواهید روی ایوان بروید یا خیس میشوید؟ تصمیم گرفتیم برویم روی ایوان و خیس بشویم. او از روی کاغذ جملاتی که برای همه میخواند را خواند و پرسید که آیا در فقر و ثروت و سلامتی و بیماری کنار هم میمانیم تا مرگ ما را از هم سوا کند؟ من در تمام این قضایای عروسی هر و کر کردم و بهم خوش گذشت و در احساساتی ترین مواقع شب عروسی هم وقتی دوستانم و خانواده ام گوله گوله اشک میریختند ذره ای سانتی مانتال نشدم. اما وقتی مامور دولت پرسید آیا با امیر میمانی تا مرگ شما را از هم جدا کند، دهانم شروع کرد به لرزیدن. به خیلی از دلایل. از ابهت قولی که میدادم ضعف به من غالب شد. میدانستم که این مامور دولتی نمیرود درب خانه ی مردمی که در چهل سال اخیر عقد کرده و بپرسد آیا پای هم مانده اند. اما جدی بودن فضا به من هشدار داد این سوال، یک سوال جدی است و اگر نمیتوانم و مطمئن نیستم نباید لبخند بزنم و الکی بگویم بله.  لرزیدن دهانم شد گریه وقتی فکرکردم که نمیخواهم مرگ ما را از هم سوا کند. من دلم میخواهد همانطوری که دستهایم را امیر گرفته بود میتوانستم مطمئن باشم همه چیز برای همیشه است. مرگ در کار نیست. پایان در کار نیست. و شکوه گذشته را میشود دوباره ساخت.  بالاخره وقتی دیگر نمیتوانستم درست حرف بزنم و کلمات واورفته میامد از دهانم بیرون، خودم را جمع کردم و فکر کردم امیر هم این قول را به من همین الان داد، و این مرا بس. بالاخره جملات را تکرار کردم و عاقد دولتی ما را تحت قوانین استان بریتیش کلمبیا زن و شوهر اعلام کرد. این موقع بود که متوجه شدیم باران قطع شده. کاغذها را امضاء کردیم و بوم بم، کاری که سالها ازش پرهیز کرده بودم که هیچ دولت و دین و نظامی را در روابط خصوصی ام وارد نکنم انجام شد. ثبتش کردیم.

مثه سگ پشیمونی :)

تولد : 9 شهریور 1389
مرگ: 6 شهریور 1393

زندگی

خیابانی دیگر

فصـــــل اول زندگی من
من از یک خیابونی رد میشم، یک چاله ی عمیق در پیاده رو است، می افتم توش، سرگردون میشم، احتیاج به کمک دارم، تقصیر من نیست، خیلی طول میکشه تا بتونم یه راهی برای خلاص شدن پیدا کنم.

فصــــل دوم زندگی من
من از همون خیابون رد میشم، یک چاله ی عمیق در پیاده رو است، وانمود می کنم که نمی بینمش، دوباره می افتم توش، باورم نمیشه دوباره همان جای قبلی هستم، تقصیر من نیست و باز هم خیلی طول می کشه تا بتونم بیرون بیام.

فصل ســوم زندگی من
من از همون خیابون رد میشم، یک چاله ی عمیق در پیاده رو است، میبینمش اما باز دوباره می افتم توش، یه عادت شده، چشمهایم باز هستند، می دونم کجا هستم، تقصیر خودمه، و به سرعت بیرون میام.

فصل چهارم زندگی من
من از همون خیابون رد میشم، یک چاله ی عمیق در پیاده رو است، من از کنارش رد میشم.

فصل پنجــم زندگی من
من از یک خیابون دیکه میرم.

» Wayne Dyer «
.

وین دایر

قطار زندگی روی خط بریل

صبح زود بیدار میشوم، مثل همیشه. هیچوقت از این سحرخیزی کامروا نشدم، شاید چون اجبار پشتش نشسته. وضو، نماز، صبحانه، تاکسی، مستقیم؟ در مسیر رفت اگر کیسه دستم رو فاکتور بگیری به کارمندهای تازه کار دولتی میمانم… صبر کن آقا، همینجا نگه دار.

بیش از این وقتت رو نگیرم دوست عزیز، این مطلب دو خط و دوصد خطش با هم چندان توفیری ندارد. اصل همان تیتر است.

تفکر لحظه‌ای