برچسب‌ها » فساد

خواهرم از راه فساد پول درمی‌آورد (قتل هولناک الناز، دختر 19ساله )

پسری نوجوان وقتی پیامک‌های خواهرش را خواند به تصور اینکه او گرفتار مشکلات اخلاقی شده است وی را کشت و جسدش را در انباری خانه دفن کرد.

خبر قتل هولناک الناز، دختر 19ساله را مادرش به ماموران پلیس اعلام کرد. او در تماس با ماموران گفت: «پسرم علی با خواهرش درگیر شد، او را خفه و جسدش را با کندن چاله‌ای در انباری خانه دفن کرد.»

این زن مدعی شد هنگام درگیری خواهر و برادر در آنجا بوده اما نتوانسته کاری کند و پسرش هم بعد از دفن‌کردن خواهرش خانه را ترک کرده است. وقتی ماموران به خانه این زن رفتند و خاک نرم انباری را دیدند متوجه شدند آنجا به‌تازگی کنده شده ‌است. آنها در ادامه جسد الناز را از زیر خاک بیرون کشیدند.

با ارسال جسد به پزشکی‌قانونی و اثبات صحت اظهارات زن میانسال، تحقیقات برای پیداکردن علی آغاز شد تا اینکه ماموران یک هفته بعد موفق شدند او را در حالی‌که قصد داشت از کشور خارج شود، بازداشت کنند.

علی بلافاصله بعد از بازداشت مسوولیت قتل خواهرش را برعهده گرفت و گفت: «مدتی بود متوجه شده‌ بودم خواهرم کارهای عجیب می‌کند و سعی دارد مسایلی را از ما پنهان کند. چندروزی او را زیر نظر گرفتم و فهمیدم الناز با آدم‌های بدی رابطه دارد. به او گفتم این رابطه را قطع کن و اگر به حرفم گوش بدهی فراموش می‌کنم تو چه کرده‌ای. ما پدر نداشتیم و با مادرمان زندگی می‌کردیم. نبود پدر باعث شده‌ بود الناز فکر کند می‌تواند هر کاری دوست دارد انجام دهد. فکر می‌کردم تذکری که به او دادم کافی است و با اینکه با من جروبحث کرد اما دیگر به آن روابط ادامه نمی‌دهد.»

علی در ادامه گفت: «خواهرم چندروز قبل از حادثه از خانه بیرون رفت زمانی که من به منزل رفتم و از مادرم پرسیدم الناز کجاست، جواب داد با دوستانش بیرون رفته‌ است. خواهرم چند شب به خانه نیامد وقتی که آمد با هم جروبحث کردیم و به او گفتم باید به من بگویی کجا رفته‌ای و توضیح بدهی چه اتفاقی افتاده ‌است و او به من گفت به تو ربطی ندارد.»

متهم ادامه داد: «خواهرم دوسال از من بزرگ‌تر بود و می‌گفت کارهایم به تو هیچ ربطی ندارد و هرکاری بخواهم می‌کنم مادرم هم با او برخوردی نمی‌کرد. به الناز گفتم باید جواب بدهد، کتکش زدم و گوشی تلفنش را از او گرفتم متوجه شدم عکس‌ها و پیامک‌های نامناسبی در گوشی او است ضمن اینکه شماره‌تلفن‌های غریبه هم در گوشی‌اش بود. فهمیدم خواهرم به راهی که نباید، کشیده شده و او حالا دختری فاسد است؛ با هم درگیر شدیم، گفتم غیرت من اجازه نمی‌دهد تو را رها کنم تا هرکاری دوست‌ داری بکنی. باز فحاشی کرد و به من گفت به تو ربطی ندارد. دست‌هایم را روی گلوی خواهرم گذاشتم و فشار دادم. مادرم خواست جلو من را بگیرد اما نتوانست. من خیلی عصبی و ناراحت بودم وقتی به خودم آمدم خواهرم خفه شده و جانش را از دست داده‌ بود. آن‌موقع اصلا از کارم پشیمان نبودم. در انباری خانه چاله‌ای کندم و خواهرم را دفن و بعد هم از خانه فرار کردم. او آبرو و حیثیت من را برده بود در محله همه درباره خواهرم صحبت می‌کردند و انگشت‌نمای مردم شده بودم حتی خجالت می‌کشیدم سر کار بروم. من به خواهرم گفته ‌بودم اگر کسی در زندگی‌اش هست می‌تواند او را به ما معرفی کند و با هم ازدواج کنند اما بعد متوجه شدم خواهرم از این راه پول درمی‌آورد و همین موضوع هم من را به‌شدت ناراحت کرد. هرچند به‌خاطر مرگ خواهرم ناراحت هستم اما راهی نداشتم و باید او را می‌کشتم.»

پزشکی‌قانونی در ادامه تحقیقات، مرگ الناز بر اثر خفگی را تایید و اعلام کرد علت مرگ فشار بر عناصر حیاتی گردن است. علی باتوجه به این نظریه و شکایت مادر مقتول بازداشت و کیفرخواست علیه او با تکمیل تحقیقات و بازسازی صحنه قتل صادر شد و وی به زودی در شعبه 74 دادگاه کیفری‌ استان تهران محاکمه می‌شود.

از ادامه روزنامه‌نگاری ناامید شده‌ام

ساعت 10 شب در پیاده‌رو خیابان ولی‌عصر قدم می‌زدم و با موبایل صحبت می‌کردم.

ناگهان صدایی شنیدم و بلافاصله مقابل باغچه‌ای که گل و گیاه و نهال می‌فروخت، ایستادم.

از کسی که پشت خط بود عذرخواهی کردم و گفتم که بعدا تماس می‌گیرم.

صدای جیرجیرک بود.

وقتی بچه بودم، شب‌ها از لای شمشادهای کوچه‌ها و خیابان‌ها صدای جیرجیرک شنیده می‌شد.

در آن زمان جیرجیرک‌ها سکوت کویری شهر را می‌شکستند و همزمان آرامش شب‌ها را چند برابر می‌کردند.

سال‌ها بود که این صدا را نشنیده بودم.

برای چند دقیقه همان‌جا ایستادم و گوش دادم.

خانواده‌ای از آنجا عبور می‌کردند. وقتی من را دیدند که با موبایل از تاریکی مطلق فیلم می‌گیرم، تعجب کردند. پسر آنها که از صدایش مشخص بود تازه به سن بلوغ رسیده، گفت: «صدای برق است!»

من نتوانستم سکوت کنم و به پدرش گفتم: «تهران یک زمانی جیرجیرک داشت، اما حالا این آقا کوچولو می‌گوید که صدای برق است!»

پدرش ایستاد، کمی به صدای جیرجیرک‌ها گوش داد و گفت: «تهران خیلی چیزها داشت.»

گفتم: «سال‌ها بود چنین صدایی نشنیده بودم.»

توقف چند ثانیه‌ای آن خانواده، خوشحالم کرد. من توانسته بودم یک اتفاق خوب را به آنها معرفی کنم تا لحظه‌ای کوتاه در خاطرات خود غرق شوند.

شنیدن صدای جیرجیرک ذهن من را به زمانی بازمی‌گرداند که پول، نخستین و بزرگ‌ترین هدف زندگی ما نبود. آدم‌ها به همان اندازه که درآمد داشتند خرج می‌کردند و خوش بودند. در آن زمان هم مثل حالا تورم و گرانی وجود داشت، اما مردم خوشحال و مهربان بودند، چون به ثروت و قدرت بیشتر فکر نمی‌کردند.

ما امروز می‌گوییم پول نداریم، اما گوشی موبایل یک میلیونی در جیب‌مان است و برای فرزندمان تبلت می‌خریم و اقساط اتومبیل و سینمای خانگی و سایدبای‌ساید و سرویس قاشق و چنگال آلمانی و مبلمان و فرش را می‌پردازیم و باز هم بیشتر می‌خواهیم. اما آن سال‌هایی که جیرجیرک‌ها هنوز از شهر نرفته بودند، هر کسی زندگی خودش را می‌کرد و جامعه تا این اندازه پول‌پرست نبود.

اما آن روزها گذشت.

جیرجیرک‌ها را زیر پایمان له کردیم، چون دلمان خواست.

تعارف که نداریم! در این کشور هر کسی در هر جایی هر کاری دلش بخواهد را انجام می‌دهد.

برای خیلی‌ از ما نه قانون مهم است، نه حقوق دیگران…

به جایی رسیده‌ایم که صبح سوار موتورسیکلت می‌شویم، کاسکت را روی سرمان می‌گذاریم، به آسمان نگاه می‌کنیم و می‌گوییم: «الهی به امید تو»، سپس گاز می‌دهیم و حرکت می‌کنیم و می‌رویم و در خیابان‌ها کیف مردم را از دست‌شان می‌قاپیم به سوی اتومبیل حمل پول بانک شلیک می‌کنیم.

مغازه باشد یا کارخانه یا شرکت اداره، فرقی ندارد. امروز هر کسی در هر جایی که باشد، می‌خواهد یک تکه از هر چیزی که به آن دسترسی دارد، برای خودش بردارد و به خانه ببرد.

تحمل مدیران رسانه‌هایی که می‌گویند: «اگر رقم فساد اقتصادی کمتر از 3000 میلیارد تومان باشد ارزش پیگیری ندارد، ممکن نیست.» و چشم خود را به روی جرایم مافیای «مرد وام ایران» می‌بندند، ممکن نیست.

نمی‌توان پذیرفت که اکثریت جامعه می‌پندارد روزنامه‌نگار باید حتما پیشتر حداقل یک‌بار به زندان رفته یا اکنون مقیم خارج از کشور باشد تا بتوان به گزارش‌های او اعتماد کرد.

روزنامه‌نگار بودن در این کشور بسیار دشوار است، چون بیشتر مردم به شنیدن دروغ عادت کرده‌اند و نمی‌خواهند حقیقت را بدانند و مدیران رسانه‌های بزرگ هم فقط به منافع شخصی و حزبی خود فکر می‌کنند و به رسانه‌های مستقل‌تر میدان نمی‌دهند.

وقتی با دلیل و مدرک به مردم التماس کردیم اتوبوس اسکانیا سوار نشوند، بیش از اندازه «رانی» ننوشند، از تونل توحید عبور نکنند، سراغ مغازه‌های فست‌فود ارزان بین‌راهی نروند و هنگام رانندگی SMS نخوانند و تایپ نکنند، کمتر کسی به آن توجه کرد. اما وقتی در وایبر می‌خوانند که خوردن خرمای ایرانی می‌تواند فرد را فلج کند، این شایعه را همچون اطلاعیه FDA می‌پذیرند و دیگر لب به خرما نمی‌زنند و به هر کسی هم که می‌رسند توصیه می‌کنند خرما نخورد.

این یک حقیقت است. تعداد کسانی که نمی‌فهمند، روز به روز بیشتر می‌شود.

کسانی که فرق بین دوست و دشمن را نمی‌دانند.

کسانی که هنگام مواجه شدن با هر موقعیت جدید ابتدا به جیب‌های خود نگاه می‌کنند تا ببینند قرار است پر شود یا نه!

کسانی که نمی‌توانند بین درآمد و خرج خود تعادل ایجاد کنند و استاندارد زندگی را نمی‌فهمند و فکر می‌کنند باید در زندگی خود همه چیز داشته باشند تا در مقابل دیگران کم نیاورند، حتی اگر به زور قسط و وام و نزول باشد تا بتوانند سینمای خانگی و سایدبای‌ساید بخرند.

کسانی که هر زن و دختری در خیابان می‌بینند را می‌خواهند سوار اتومبیل خود کنند.

کسانی که فکر می‌کنند هر کسی برای اصلاح چیزی در جامعه داد می‌زند، به فکر جیب خودش است.

کسانی که آن آقا به خاطر مردم از تلویزیون بیرون آمد و سریال سوپرمارکتی ساخت و حالا هم دوباره برای مردم به تلویزیون بازگشته است.

کسانی که اتومبیل 400 میلیونی دارند، اما برای خریدن یک کپسول اطفای حریق پول ندارند.

کسانی که آپارتمان را به کارگاه دوزندگی و انبار لباس تبدیل می‌کنند و زمانی که آتش گرفت، تقصیر را گردن آتش‌نشانی می‌اندازند.

کسانی که فقط در محدوده محل حادثه به آتش‌نشان احترام می‌گذارند و در روزهای عادی به آنها حتی سلام هم نمی‌کنند.

کسانی که هیچ چیزی جز جیب و زیر شلوارشان برایشان مهم نیست.

کسانی که بعد از سال‌ها سانسور نظرات مردمی در رسانه‌ها ناگهان با پدیده‌ای به نام فیس‌بوک مواجه شده‌اند که کامنت گذاشتن در آن آزاد است و ممیزی نمی‌شود و حالا می‌توانند عقده‌های خود را خالی کنند و به این و آن فحش می‌دهند.

کسانی که فکر می‌کنند کمبود تجهیزات و آمبولانس فقط بهانه است و تکنسین‌های اورژانس از روی عمد خود را دیر به محل حادثه می‌رسانند.

امروز جامعه گرفتار مافیاهای کوچک و بزرگی است که ما آنها را برای رسیدن به قدرت ساختیم.

وقتی هر کسی هر کاری دلش بخواهد می‌کند و هر طوری دلش بخواهد فکر می‌کند، روزنامه و مجله و خبرگزاری فقط برای رساندن احزاب سیاسی و مافیاهای اقتصادی به اهداف‌شان است.

به طور جدی از ادامه روزنامه‌نگاری ناامید شده‌ام. مردم ما حقیقت را نمی‌خواهند. آن چیزی را دوست دارند بخوانند و بشنوند که باهاش حال می‌کنند.

صدای جیرجیرک‌ها باعث شد تا به روزهایی فکر کنم که می‌توانستیم با یک سلام و علیک ساده، بر لب دیگران لبخند بنشانیم، نه این که مثل حالا یکدیگر را به چشم دسته اسکناس یا اندام تناسلی ببینیم و به تمدن 2500 ساله خود بنازیم و بر قبر کوروش بوسه زنیم و در فیس‌بوک به هر کسی که دلمان خواست فحش بدهیم و هر کاری دلمان می‌خواهد بکنیم و با این که در لندن یک خیاط ساده هستیم و قرارداد و بیمه هم نداریم، اما وقتی مقابل دوربین «بفرمایید شام» می‌نشینیم به دروغ بگوییم طراح مد هستیم تا مادرمان در ایران پیش دوست و همسایه و آشنا و فامیل به فرزندش ببالد و مورد احترام قرار گیرد.

مطالب جدي