<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>محمدرضا-لطفی &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/محمدرضا-لطفی/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "محمدرضا-لطفی"</description>
	<pubDate>Sun, 07 Sep 2008 07:40:10 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[به صادق هدایت]]></title>
<link>http://yohahahaha.wordpress.com/?p=177</link>
<pubDate>Thu, 03 Jul 2008 08:22:45 +0000</pubDate>
<dc:creator>yohahahaha</dc:creator>
<guid>http://yohahahaha.wordpress.com/?p=177</guid>
<description><![CDATA[یک دوست دیگر هم دارم که بسیار بسیار دختر مهربانیست . همه]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>یک دوست دیگر هم دارم که بسیار بسیار دختر مهربانیست . همه ی پسرهای دنیا را حتی بیشتر از جانش دوست دارد و حاضر است با هر کس که تماس گرفت از صبح تا شب لاس بزند ، آن هم نه خشک بل تر ، آنچنانکه آب از لب و لوچه طرف راه بیفتد و هوس کند ؛ تازه همه ی این امکانات هم به صورت رایگان . می‌گویم که بسیار دختر مهربان و دوست‌‌داشتنی‌ای هست و تازه در همه ی عمرش فقط و فقط یک دوست‌پسر داشته و بقیه فقط و فقط دوست معمولی بوده‌اند و هستند که می‌آیند ، لاس می‌زنند و می‌روند و البته اگر پولدار باشند بیشتر می‌مانند و اگر بی‌پول کمتر .</p>
<p>این دوستم چون هنوز دختر است ، در‌به‌در دنبال یک شوهر پولدار می‌گردد . آنقدر پولدار که حتی اگر لازم شد شوهر عزیزتر از جانش با پول حتی خدا را هم برایش بخرد و در عالم هستی دخل و تصرف کند . خوشا به حال شوهر این دوستم . از همین حالا به او که فکر نمی‌کنم هیچ‌گاه نمود خارجی پیدا کند حسادت می‌کنم چراکه این دوستم واقعا موجود مهربانیست . بارها به خود من گفته است که اگر پولدار بشوم حاضر است تا انتهای عمرم که امیدوار است بسیار کوتاه باشد ، عاشقانه همچون پروانه که شمع را دوست می‌دارد ، دوستم داشته باشد و با من شب‌ها را روز گرداند . البته از قبل طی کرده که دوستانی هم دارد که نسبت به آنها حتی دوران ازدواجش هم وظیفه‌هایی دارد و اگر روز را با آنها شب نکند ، آنها دلشان می‌شکند و من هم از قبل همه ی شروطش را پذیرفته‌ام چراکه واقعا از دل و جان دوستش می‌دارم و از صبح تا به شب برای رسیدن به آن حد ثروت چونان یک خر ، مسافرکشی می‌کنم که عشقم را به او ثابت کنم .</p>
<p>به خاطر دارم که یک‌بار بسیار بسیار در فکر بودم و در اعماق برای خودم سیر می‌کردم ، در پی بلبلان مست بودم و مستان الست با محمد رضا لطفی و درویش‌هایش . دستم بر روی سه‌تار بالا و پایین می‌رفت به یاد لطفی و به تقلید از او ، قافله‌سالار را زمزمه می‌کردم :‌« خوش می‌کنی درمان من ، ای دین و ای ایمان من ، ای بیدلان را سلسله ، ای شبروان را مشعله ، ای قبله ی هر قافله ، ای قافله‌سالار من » و او بود در جان من خوش می‌رفت و درمانم می‌کرد که ناگاه همچون اجل معلق نمی‌دانم در خیال یا واقعیت  دوستم بر من رسید و گفت که اینگونه عشقت را به من می‌خواهی ثابت کنی و از آن روز کذایی اگر شما دیدینش ، من هم دیدم .</p>
<p>اینگونه می‌گذرد روزگارم .</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[به هدایت و پناهی و لطفی و مولانا]]></title>
<link>http://yohahahaha.wordpress.com/?p=159</link>
<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 08:43:22 +0000</pubDate>
<dc:creator>yohahahaha</dc:creator>
<guid>http://yohahahaha.wordpress.com/?p=159</guid>
<description><![CDATA[هوس لنز 3 میلیمتری کرده‌ام ، هوسی حتی بیشتر از هوس شمال ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>هوس لنز 3 میلیمتری کرده‌ام ، هوسی حتی بیشتر از هوس شمال . هوس رخت عزا هم کرده‌ام . شاید ویار باشد ، کسی چه می‌دان که من چندماهه جهانی را آبستنم . گیتار هم می‌خواهم ، یک گیتار اسپنیش آخر دیشب اسپانیا قهرمان فوتبال اروپا شد ، آن هم بعد از 44 سال . اگر من یک گیتار اسپنیش داشتم « باز صدای بی‌صدای فرهاد » را آن‌قدر می‌خواندم که این داستان دستهای فقیر و چشمهای محروم افریقا حلشود . چه می‌گویم ؟ من حتی از پرتره ی خودم هم بدم می‌آید ، چه برسد به دکتر حسین پدرام و در این لحظات فقط فرهاد می‌چسبد بی پیانو و با گیتار اسپنیش و صدای سوت ، صدای سوتی که مخ من یکی حداقل سوت بکشد و آنقدر ادامه پیدا بکند که من یا دیوانه شوم و یا بمیرم ، درست مثل همان عضو خانواده فرهاد اینها که ویلن کلاسیک می‌زد و یا اصلا مثل گل یخ و شاید مثل جشن مرگم که برپاست .</p>
<p>خاک بر سر تویی که فکر می‌کنی که خودکشی کم آوردن است ، احمق عزیز و دوست‌داشتنی با قدی چون سرو و هیکلی چون سروناز ، خودکشی همانا یگانه روش خداکشی است که از دست هر کسی بر نمی‌آید . پناهی همان هدایت بود ، همانگونه که نمی‌دانم‌هایش یگانه همتای بوف کور است و همان‌گونه که نازی‌اش همان چشمان گیراست که در اتاقی آرمیده است و شاید شریعتی با همان یک و بی‌نهایت صفرش یگانه سروش هستی باشد . چه قدر این فرهاد خارجی را بد می‌خواند .گنجشکک اشی‌مشی را عشق است همانند همان عروسک آرمیده آن دخترک که یا تا ابد چشمانش باز است و یا تا ابد بسته و بدبخترین عروسک‌ها آنهایی هستنند که چشمانشان کرکره‌ی بیش نیست که با بالا و پایین شدن بدنش ، چشمانش باز و بسته می‌شود . گنجشکک اشی مشی . مرغ سحر . بلبل پر بسته . چشای آبی تو . رقص مولانا . مهر حافظ .</p>
<p>نمی‌توانم باور داشته باشم وجود پروردگار مهربان عالم را . هیچ‌گاه . مگر می‌شود او باشد و اینگونه باشم . در اعماق وجوم آتشی است که می‌سوزاندم . عجیب لهب‌ناک .</p>
<p>رب‌النوع ساختن کار سختی نیست فقط کمی فکر می‌خواهد که چه رب‌النوعی برای صحنه مورد نظر نیاز است ، همان‌گونه که آن لکاته اثیری به وجود آم و یا همین نازی دوست‌داشتنی . مهم این است که این رب‌النوع رب‌الوع بشریت باقی بماند . من هم خودکشی خواهم کرد بدون شک در یک روز آفتابی در تابستان در اتاقی با یک اسپیلت که نعش بو نگیرد و کرم‌ها به سراغم نیایند . کسی را ندارم که سراغ از من بگیرد ، پس تا ماهها و سالها همانند « سالهاست که مرده‌ام » مرده می‌مانم و کسی حتی نخواهد فهمید که من مرده‌ام و یا زنده‌ام . همه و همه در یک ظهر تابستان در یک قصر یخی با یک اسپیلت .</p>
<p>می‌گوید « لا فتی الا علی ، لا سیف ال ذوالفقار » و اسمش را گذاشته ذوق مستی ، احتمالا در 40 یا 60 سالگی که به آخر خط رسیده‌ام دوباره مسلمان خواهم شد و شدیدا هم به ظهور منجی معتقد خواهم شد که او می‌آید و زمین را از وجود ناپاکان پاک خواهد کرد .</p>
<p>نمی‌دانم شاید هم چند دقیقه دیگر دوباره مسلمان شوم و خودکشی را بزرگترین گناه عالم بدانم ، ای کاش هیچ‌گاه هوس صدای محمدرضا لطفی را الان نمی‌کردم ، آنقدر این صدا گرم است که ناخودآگاه تو را به سمت قافله‌سالار می‌گرداند .</p>
<p>ای فخر من ، سلطان من ، فرمانده ی خاقان من ، چون سوی من میلی کنی ، روشن شود چشمان من</p>
<p><strong>ای یار من ، ای یار بی‌زنهار من ، ای دلبر و دلدار من ، ای محرم و غمخوار من ، ای در زمین ما را قمر ، ای نیمه شب ما را سحر ، ای خطر ما را سپر ، ای ابر شکربارمن ، خوش می‌روی در جان من ، خوش می‌کنی درمان من ، ای دین و ای ایمان من ، ای عمر گوهردار من ، ای شبروان را مشعله ، ای بیدلان را سلسله ، ای قبله هر قافله ، ای قافله‌سالار من</strong></p>
<p>و اینجاست که من در برابر <strong>مولانا جلال الدین محمد بلخی رومی</strong> کم می‌آورم . بسیار بزرگ است او و موجودی است عجیب و شاید خود خدا باشد . خدا هم خود اگر باشد نمی‌داند ...</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[محمدرضا لطفی در سه برداشت]]></title>
<link>http://heidaripix.wordpress.com/?p=177</link>
<pubDate>Mon, 21 Apr 2008 09:56:37 +0000</pubDate>
<dc:creator>ابراهیم حیدری</dc:creator>
<guid>http://heidaripix.wordpress.com/?p=177</guid>
<description><![CDATA[.

محمدرضا لطفی در نشست مطبوعاتی کنسرت گروه های سه گانه ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><span style="color:#ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align:center;"><img class="size-full wp-image-178 aligncenter" style="vertical-align:middle;" src="http://heidaripix.wordpress.com/files/2008/04/mohammadreza-lotfi.jpg?w=375" alt="Evrahim Heidari" width="375" height="749" /></p>
<p style="text-align:center;">محمدرضا لطفی در نشست مطبوعاتی کنسرت گروه های سه گانه شیدا</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>با ربط:<br />
</strong><a href="http://www.farsnews.com/imgrep.php?nn=8701310541" target="_blank">- نه من آدم سال 57 هستم و نه امسال سال 57 است (گزارش مشروح پایگاه اطلاع رسانی شیدا)<br />
- گزارش تصویری از نشست مطبوعاتی لطفی (عکسهای تهمینه منزوی در فرهنگ و آهنگ)<br />
- گزارش تصویری کنفرانس خبری استاد محمدرضا لطفی(عکسهای حسین فاطمی در مهر بدون ذکر نام !!!)<br />
- هنر برای تفرق نیست (گزارش مشروح فرهنگ و آهنگ)<br />
- گزارش تصویری جلسه‌ي مطبوعاتي محمدرضا لطفي (عکسهای حسین فاطمی در فارس)</a></p>
<p style="text-align:justify;"><strong>کم ربط:<br />
</strong><a href="http://www.younessa.com/archives/000573.php" target="_blank">- وقتی لطفی شجریان را می‌رقصاند (ویدئو)</a></p>
<p style="text-align:justify;"><strong>- بی ربط:<br />
</strong><a href="http://ishutt.wordpress.com/" target="_blank">عکسهای جدید منصور را ببینید</a></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[مرغ سحر]]></title>
<link>http://yohahahaha.wordpress.com/2007/12/20/%d9%85%d8%b1%d8%ba-%d8%b3%d8%ad%d8%b1/</link>
<pubDate>Thu, 20 Dec 2007 19:38:59 +0000</pubDate>
<dc:creator>yohahahaha</dc:creator>
<guid>http://yohahahaha.wordpress.com/2007/12/20/%d9%85%d8%b1%d8%ba-%d8%b3%d8%ad%d8%b1/</guid>
<description><![CDATA[
مرغ سحر ناله سر کن ، داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرربار ، این]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<div align="center">
<p dir="rtl"><b>مرغ سحر ناله سر کن ، داغ مرا تازه تر کن<br />
ز آه شرربار ، این قفس را ، بر شکن و زیر و زبر کن<br />
بلبل پربسته ز کنج قفس در آ ، نغمه آزادی نوع بشر سرا<br />
وز نفسی عرصه این خاک توده را پر شرر کن<br />
ظلم ظالم ، جور صیاد ، آشیانم داده بر باد<br />
ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت ، شام تاریک ما را سحر کن<br />
نوبهار است ، گل به بار است ، ابر چشمم ، ژاله بار است<br />
این قفس چون دلم تنگ و تار است ، شعله فکن در قفس ای آه آتشین<br />
دست طبیعت گل عمر مرا مچین ، جانب عاشق نگه ای تازه گل<br />
از این بیشتر کن ، مرغ بی دل ، شرح هجران ، مختصر کن</b></p>
<p dir="rtl">این تصنیف با نهایت نرمش ، یکی از زیباترین قطعات برای من است و بس آرامم می کند .....<br />
فکر می کنم از یک سال پیش تا به حال ، اینگونه نبوده ام که الانم .....<br />
همه چیز از همان حدودها شروع شد ...<br />
روزهای سرمستی که برایم شماره هم داشتند و من باز هم دنبال گم شدن خودم در یک چیز ؛ چند ثانیه تا آهنگ را بگذارم روی تکرار ، زخمه هایش را دوست دارم ، آرامم می کند .......<br />
از خشت و خاک هم گفتم و آنچه گفتم هیچ ربطی نداشت و من باز هم گم بودم و یرگردان و به دنبال صدق نبودم  .....<br />
شاید سرگردانی و حیرانی برای خودم ساختم ، نمی دانم ؛ ولی همین حدودها بود که خواستم مغرور شوم و شاید خود نباشم و مدام بزرگ و بزرگ شوم ، آنقدر بزرگ که خدا هم در خودم جا بدهم ولی با این حال باز هم مثل همیشه از همه دغدغه ها متنفر بودم و ..... و البته اگر مفهومی به اسم آفریدگار را قبول کنیم وگرنه خدا همان خود است که باید خود را منعم گرداند و نگران درویشی و خرسندی بودم و به یاد دریاها در کنار پپنجره ها افتادم .... باز هم خنده می زنم ، همانگونه که خنده زدم بر نامه ای ..... پشت پنجره که دلگیرترین چیز دنیاست قول دادم .....<br />
و باز هم غلطه در دروغ و دروغ و دروغ ......<br />
و واقعا هم نمی دانی که .... نمی أانی که چقدر در تمام لحظات بودنت به بودن با تو احتیاج دارم که نیاز این زمان یعنی در زمان نبودنت برایم هیچ هیچ هیچ است و شاید باز هم دروغ .....</p>
<p dir="rtl">و یک لحظه تمام صحنه سکوت .... یک سکوت که بوی مرگ می دهد .....<br />
و باز هم بوی خدا و شاید خدای دل و شاید دلی که  افسار نداشت .....<br />
و نگارینا ، دل و جانم ته داری ، همه پیدا و پنهانم ته داری<br />
نمی دونم که این درد از که دیرم ، همین دونم که درمونم ته داری<br />
و دلی که این بار به جای خودت برای خرمن ها و کمان ها و برق ها تنگ شد .....<br />
و بیشتر به داشتنت مغرور شد و مغرور شد و مغرور که گناهش ، گناه شیطان شد و کبر ورزید و اینجا بود که خشتها کج شد و کج شد و کج تر که ساختمان فروریخت .....<br />
و از همه داستانها یک عکس به یادگار ماند و بس و ژوئن نمام شد .....</p>
<p dir="rtl">و حسادت ها که جای محبت ها را گرفت و ترسها که در وجودها رخنه کرد و این آغاز مرگ بود ....<br />
مرگی که تلختر از یک سکوت مرگبار بود ..... و آرزوی یکرنگی ..... و خنده زدن .....<br />
ژوئیه هم گذشت با یاد خلیل و اشکهای پرده درش ..... اشکهایی که پرده را درید ....</p>
<p dir="rtl">و تو بودن در من و من بودن در تو ..... چه آرزوهایی ها و شاید مثل هر انسان دیگری آرزوی پرواز ، یک پرواز بلند ..... پرواز برای سفر .... ولی سفر برای چه ؟ کس چه می داند ....<br />
چه بگویم ….. در آیین خویش برای خویش سیر می‌کردم و برای خودم با شراب رخت پیاله‌ای می‌ریختم …..<br />
عکس‌هایت را تماشا می‌کردم و آنچنان کیفور می‌شدم که خدا هم که می‌داند ،  نمی‌تواند بداند ……<br />
در طریقت بودیم که ثانیه‌ای نیستی خود را وجود انگاریدم و گستاخانه با شما گفتگو کردیم …..<br />
ما ندانستیم و صلح انگاشتیم که <i>گفتگو آیین درویشی نبود</i> و از آیین به دور ماندیم ….<br />
نردبان طریقت را نهادیم و پای در رکاب عشقبازان گذاشتیم ….<br />
سالها نفس را در خود کشتیم ولی با تو تغذیه‌اش کردیم …..<br />
و این چنین در کنارت ره به سوی کمال بردیم ….<br />
و عشقها و شرابها و رندی ها ، که انگاشتم که مجموعه مراد است .....<br />
و خانه ای که در بیانتهاترین نقطه ی یک قلب ساخته شد و این خانه عجیب گرم بود ، عجیب .....</p>
<p dir="rtl">و گوهرهای محبت و لاف از عشق و گله از یار ..... و صورت آفتاب سوخته و دستان مردانه .....<br />
حنجره ای سوزناک ، دستان تیزچنگ خسته و چشمانی مست و عجیب مستور .....<br />
و معماهای هستی و <i>در نهایت در بازگشت از دشت است که ساز افسار از دست می دهد و به رقص در می اید ......<br />
و با خواب شبانه پیری در کوی عشق و آوای <b>ری را </b>و ربابی و خرابی و دیدن من و رفتن تو،  اوت هم تمام شد ....<b><br />
</b></i><b>ما به دو خط موازی تبدیل می شویم کم کم<br />
در آغاز یک نقطه بوده ایم و واگرا شدیم و به موازات هم رفته ایم<br />
روز به روز دور می شویم از هم تا در بی نهایت واگرا شویم<b><br />
به کفر من نترس , شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندانبان همزمان زمزمه می کنند<br />
</b>ادامه می دهم سرگذشت مردی را که اگر با این همه توئی نبود ، جهان تعادلش نبود<br />
ما مستطیل و مربع های جادوییم ، من در همین پنجره با قورباغه در جیبم گریستم<b><br />
آری ، گلم ، دلم ، حرمت نگه دار<br />
کاین اشک ها سرنوشت کسی است که هیچ کس نبود<br />
و همیشه گریه می کرد بی مجال اندیشه<br />
</b>به آفتاب فردا می نگرم که می دانم که خواهی رفت و من برایت گریه می کنم</b></p>
<p dir="rtl"><b>حرمت نگه دار دلم , گلم<br />
کاین اشک خمبه های عمر رفته ی من است<br />
میراث من نه به قید قرعه , نه به حکم عرف<br />
یکجا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت به نام تو<br />
مهر و موم شده به آتش سیگار متبرک ملعون</b></p>
<p dir="rtl">سپتامبر آمد ، یک ماه  که در آن از من از عشق پرسیدی و از سیراب پرسیدی و نه از تشنه ؟<br />
و آتش چهره ای که از سپند رخ عشاق بود ..... و زلفی که کفر آن دین بود و داستانی که پایانی بر آن نبود ....<br />
چهره ای برایم متجلی می شود و بیتی با آن در ذهنم مرور<br />
<i><b>یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد ، آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود</b></i></p>
<p dir="rtl">و آنکس که اسیر دل بود ،  آخرش یا اسیر زندان است ، یا خرابات ….<br />
پس خدایا به سلامت دارش و زندگی بر حاشیه کتاب دیگران و آغاز هفته های خاکستری فرهاد ....</p>
<p dir="rtl"><b>آری ، گلم ، دلم ، همه را همان کبر و غرور به باد داد ، مبادا مغرور شوی .....</b></p>
<p dir="rtl">و داستان مه گلچهره ی ساقی من ، آنکه از او شراب نوساز خواستم و مرا ننوشانید ....<br />
و زلفهایی که بر بار داد و منی که بر باد رفتم ، روز وداع یاران ....<br />
راست می‌گویی ، من هم در آن لحظات ایمانم را در درگاه با تو معامله کردم …..<br />
ایمانم را در طبقی گذاشتم و هدیه کردم تا بتوانم به گمانم تو را به دست آورم ….<br />
ولی افسوس که همان لحظه که ایمانم را دادم ، تو را هم از دست دادم …..<br />
و از آن روز چون عروسکی برایت خیمه‌شب‌بازی می‌کردم ایمان را …..<br />
الان حتی یک کلمه هم ، به یاد ندارم از حدیث و قرآن ….<br />
به یاد آن لحظه می‌افتم که به من گفتی :<br />
<b>اگر کسی غیر از تو بود ، این را برایش نمی‌گفتم </b><br />
از خودم بدم می‌آید ، آتش می‌گیرم ، آشفته می‌شوم ….<b><br />
جدا شد یار شیرینت ، کنون تنها نشین ای شمع<br />
که حکم آسمان این است ، اگر سازی ، اگر سوزی</b></p>
<p dir="rtl">و دوناتی که از عشق و نیستی با هم نواختیم و هر دو فهمیدیم نت های این دونات را ....<br />
و پایان اکتبر با این دونات بود .... سرماها و ندانستنها و ..... افسوس ها و های و های ها .....<br />
و نهایت این همه ، فقط یک کلمه ساده : رفت و همه من را شکست ....</p>
<p dir="rtl">نوامبر آمد ، آخرین دیدار ، آخرین اشکها ، نمیدانی مگر دردم</p>
<p>می‌خواستم یک داستان بلند بنویسم .<br />
تصمیم گرفتم که همان داستان را یک فیلم‌نامه کنم .<br />
دیدم با فیلنامه هم فایده ندارد.<br />
تصمیم به نمایشنامه گرفتم .<br />
شخصیت پردازی‌اش برایم سخت بود .<br />
این بار به داستان کوتاه پناه آوردم .<br />
هیچ دلیلی برای توجیه فرار به ذهنم نرسید ،<br />
پس به خودم قبولاندم که همین حرف را در قالب یک شعر می‌توان گفت .<br />
به یاد چند سخنرانی و چند خاطره افتادم ، چشمانم ندیدند و قلبم سرد شد .<br />
خود را به کلمه‌ای قانع کردم ، خواستم کلمه را فریاد بزنم ،<br />
دیدم چشمان نم‌بارم هدیه لکنت برایم آورده‌اند و حتی نمی‌توانم کلمه را هم بگویم .<br />
کلمه واج‌واج بر زبانم خواست جاری شود .<br />
نگاهی به آسمان کردم و تصمیم خود را گرفتم .</p>
<p>بگذار این درد هم در درونم کهن شود.<br />
بگذار او هم برود و به دنبال خودش سرگردان باشد .<br />
و او رفت و به تاریخ بشری زندگی‌ام یک شخص خاص دیگر اضافه شد .</p>
<p>در انتهای این داستان نیز من ماندم با دلی پردرد<br />
<b>این‌بار با تنی محتاج و شاید خسته</b><br />
و درونی که دیگر هیچ‌گاه این‌ها را اگر بخواهد هم نمی‌تواند فراموش کند.<br />
از ظهر که روان به سوی دیار شدم پی در پی دو جمله می‌آیند و می‌روند در درونم<br />
که پناهی گفت : <b>من عشق را دوست دارم ولی از زنها می‌ترسم<br />
</b> و دامی که <b>انکیدوی بیچاره </b>را از طبیعتش در اولین حماسه جدا کرد .</p>
<p><b>تلفن همراهم زنگ می‌خورد : فقط و فقط سه جمله</b><br />
رسیدی؟ بله . خوب خدافظ .<br />
به تلفن همراهم خیره می‌شوم .<br />
دهم نوامبر دو‌هزار و هفت ،‌ ساعت هفت و بیست و هفت دقیقه<br />
و ملیون‌ها ملیون علامت سوال و یاد‌های دارکوب‌ها و مرغابی‌ها و بز‌ها</p>
<p>و سوالها و حفره های خلا که هیچ گاه دیگر در زندگی پر نمی شوند .....<br />
تا کجا من اومدم ..... چه جوری برگردم .... چه درازه سایه ام .... چه کبوده پاهام .....<br />
من کجا خوابم برد .... یه چیزی دستم بود ..... کجا از دستم رفت ......<br />
تلخه تلخم روی این خارک سبز .... چه غریبم روی این خوشه صاف .....<br />
کمکم کن نازی .... نمیشه ، نمیشه ، نمیشه .....<br />
کمکم کن نازی ، هر کجا رو میبینم عکس تو هست ....<br />
دستم به یک تکه برگ خشک شده می‌خوره ….<br />
می‌خوام بذارمش بیرون که نگام روی یه مچ‌آویز قفل می‌شه ….<br />
و به یاد روزی که این برگ را از یک علف هرز کندم می‌افتم ….<br />
به یاد حرفم که گفتم این رو تا زمان یکی شدن نگه می‌دارم ، می‌افتم ….<br />
و به یاد این که چیدن علف‌های هرز را هیچ‌وقت یاد نگرفتم …..</p>
<p dir="rtl"> و باز هم این حس عجیب با من همراه است ….<br />
از تک‌تک روزن‌های بدنم سرما را در وجودم متجلی می‌بینم ….<br />
سردمه ، نمی‌دونم ، شاید مثل آغاز زمین یا شاید هم مثل گل روی اخترک ب - 612<br />
<span style="font-family:Nazanin;"><font size="3"><b>ديگران چون بروند از نظر از دل بروند ، تو چنان در دل من رفته که جان در بدني<br />
و خنده های زهر ناک همچون تصوری سرد از ماردوش عالم ....</b></font></span></p>
<p dir="rtl"> و دسامبر ، ماه تولدم آمد و دیگر برای همیشه از همه جای ذهنم پاک شدی و داستان تمام شد ....<br />
برای همیشه ی همیشه ی همیشه ؛ و چه ساده ، با یک پاک کن حودت را از صحنه زندگی پاک کردی .....<br />
<b>تو میرفتی ….. ،<br />
تو میرفتی ، نماندی تا به آوای تمنای درون‌سوزم سپاری گوش<br />
تو میرفتی ، نماندی و ندیدی دیدگانم<br />
که معصومانه باریدند و چهرم را زدند آبی<br />
- که شاید شعله‌های آرمان‌سوزم شود خاموش</b></p>
<p><b>تو میرفتی و من شوریده‌سر ، ناکام<br />
به دوشم کوهی از آلام ،<br />
شرنگ بی‌کسی در جام<br />
زهراب شکستی مرگ‌زا را مي‌نمودم نوش</b></p>
<p><b>تو میرفتی و دور از تو<br />
دلم دیگر نمی‌رقصید زان پس در برم ، چون طفل بازیگوش<br />
جدا از تو<br />
حباب آرزوهایش ز هم پاشید و آن محزون<br />
ز مرگ آرمان ، در کنج غم شد پیر ماتم‌پوش</b></p>
<p><b>تو میرفتی و من برجا<br />
ز داغ بی‌پناهی‌ها<br />
ز سوز نا‌امیدی‌ها<br />
شدم تنهاترین تنهای این دنیا<br />
دلم در خون و خون در جوش<br />
نگاهم مات و لب خاموش<br />
سرم در پرده ی پندار خود ، از درد در آغوش</b></p>
<p><b>تو میرفتی و دنیایم به یک دم از تو خالی شد<br />
وزان پس حسرت و اندوه ، این دنیای بی روح مرا پر کرد<br />
و من ماندم به جا ، …. تنها ، غمین ، آزرده‌دل ، دیوانه‌ای مدهوش</b></p>
<p><b>تو میرفتی و من حیران<br />
که این فقدان چسان شاید کنم جبران<br />
شرار سینه‌سوزم را<br />
چسان آیا کنم خاموش<br />
چسان خواهم کشم با گران بی‌کسی بر دوش …. ؟</b></p>
<p><b>تو میرفتی …..<br />
تو میرفتی  ، نماندی تا به آوای تمنای توان‌کاهم سپاری گوش …‌‌ !</b></p>
<p>………………………………………………………………………………………………………………</p>
<p align="center">و پایان داستان هم برایت می گویم که بدانی .....</p>
<p align="center">نواع و اقسام سازهای کوبه‌ای بر وجودم آنچنان می‌کوبند که خنده از درزهای وجودم به بیرون رود .<br />
<b> پیدا … پیدا … پیدا …. پیدا شدم ؛ شیدا …. شیدا …. شیدا …. شیدا شدم</b></p>
<p align="center">با هر کوبه ، با هر چهجه ،‌با هر دل ، با هر مم ، با هر کلمه<br />
دلم می‌خواهد بترکد .<b><br />
من او بدم ، من او شدم ، با او بدم ، بی او شدم<br />
در عشق او چو ، چون او شدم ، زین رو چنین ، بی سو شدم</b></p>
<p align="center">و اکنون ایستاده‌ام ، بی او و بی سو<br />
<b>شیدا … شیدا  ….. شیدا ……  شیدا شدم </b></p>
<p align="center">نه سو که ببینم و نه سو که به آن بروم<b><br />
پیدا …. پیدا …. پیدا ….. پیدا شدم</b></p>
<p align="center">و اکنون با یک سینه پر درد .<br />
نه می‌شود غم‌ها را فراموش کرد<br />
و نه آن باقی بلند‌بالایی که نوشته‌ بودی برای زندگی که ….</p>
<p align="center"><b>یک </b><b>نوای پر و یک سلیقه زیبا از سه‌تار</b><br />
همدم ندارم و هم‌غم هم نه<br />
و نه دانم که این ساز را با کدامین زخمه پرتاب خواهم کرد<br />
و برای همیشه از مدد مولا رهایی یابم<br />
و نه دیگر هو حق مددی مولا و نه دیگر هیچ چیز دیگر</p>
<p align="center">با تمام وجود آرزو دارم که بتوانم آه بکشم و از تمامی‌اش رهایی یابم<br />
افسوس که این همه درد نهان هست و مجال آه نیست<br />
آنچنان سرگردانم که روزهاست کناره آرامش این دریای دردناک زندگی را ندیده‌ام</p>
<p align="center">افسوس زنانی که خود را فقط یک زن می‌دانند<br />
و می‌اندیشند که تمام زندگی یک مرد در یک زن خلاصه می‌شود</p>
<p align="center">ددی … ددی …. یار …. آه ….. داد …..هی‌ی‌ی …. آه … داد …. یار<br />
و وجود زن فراموش شد در همه ی دوره‌ها برای خودشان و برای همه چون من</p>
<p align="center"> <b>از آن باده ندانم چون فنایم<br />
وز آن بیجا نمی‌دانم کجایم</b></p>
<p>...................................................................................................................</p>
<p><b>پیدا … پیدا … پیدا …. پیدا شدم ؛ شیدا …. شیدا …. شیدا …. شیدا شدم</b></p>
<p align="center"><b> پیدا … پیدا … پیدا …. پیدا شدم ؛ شیدا …. شیدا …. شیدا …. شیدا شدم</b></p>
<p align="center"><b> پیدا … پیدا … پیدا …. پیدا شدم ؛ شیدا …. شیدا …. شیدا …. شیدا شدم</b></p>
</div>
]]></content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>
