<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>من،-احساس-امروز &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/من،-احساس-امروز/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "من،-احساس-امروز"</description>
	<pubDate>Sat, 11 Oct 2008 04:54:52 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[*فاصله‌ها حریف خاطره‌ها نیستند]]></title>
<link>http://delneveshte.wordpress.com/?p=191</link>
<pubDate>Tue, 15 Apr 2008 17:12:10 +0000</pubDate>
<dc:creator>panthea</dc:creator>
<guid>http://delneveshte.fa.wordpress.com/2008/04/15/memories-distances/</guid>
<description><![CDATA[بارها سعی کردم حوادث نا‌خوشایند رو از ذهنم پاک کنم. ولی]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-family:Tahoma;">بارها سعی کردم حوادث نا‌خوشایند رو از ذهنم پاک کنم. ولی نشد، هیچ‌وقت موفق نبودم. گه‌گاهی دوباره به سراغ چشیدن طعم تلخ بعضی خاطرات می‌رم یا گاهی اون‌ها به سراغم میان.... بارها هم شده که از مرور حوادث شیرین و خاطره‌انگیز زندگیم لذت بردم، و با زنده کردنشون یک حس قشنگ بهم دست داده. خاطراتی که برگشت‌پذیر نیستند، چون نه دیگه آدم‌های اون زمان الان هستن و نه سن و تفکر و بینش اون دوران.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-family:Tahoma;">همنشینی زشت و زیبا، تلخ و شیرین،‌ دور و نزدیک ... همنشینی این تضادهاست که به زندگی شکل می‌ده و معنای یکی در کنار دیگری کامل می‌شه. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-family:Tahoma;">همه‌ی این‌ اتفاقات در بستر زمان روی می‌ده. رودخونه‌ای که جریان داره و آدم رو با خودش می‌بره. رودخونه‌ی زمان. "زمان" این عنصر غریب و غیرقابل کنترل... </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-family:Tahoma;">گاهی زمان فاصله‌ها رو کوتاه می‌کنه و گاهی فاصله‌ها با گذشت زمان بیشتر می‌شه... گاهی دوری و فاصله از دوست‌داشتنی‌ها و خواستنی‌ها خودش خاطره‌ می‌سازه... گاهی فاصله برای عزیز‌تر شدن ِ، گاهی اجباری ِ، گاهی ارادی ِ ، گاهی اجتناب‌ناپذیره... ولی شیرین‌ ترین فاصله، اونی ِ‌که بدونی بعدش به اونچه که دلخواهت هست می‌رسی...</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-family:Tahoma;">به هر صورت الان در یک دریا خاطره و آرزو غرق شدم... </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-family:Tahoma;">قبل از عید وقتی این متن کوتاه رو در مجله‌ى همشهری خانواده خوندم، به نظرم اومد چقدر فکر من با نویسنده یکی بوده. و بعد به نظرم اومد شاید خیلی‌ها این‌طور فکر کنند... کوتاهه ولی تاثیرگذاره:</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><strong><em><span style="font-family:Tahoma;">دلم بهار محض می‌خواهد</span></em></strong></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><em><span style="font-family:Tahoma;color:gray;">بهار محض یعنی اول اول هر چیز. مثل صبح اولین روز خلقت.</span></em></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><em><span style="font-family:Tahoma;color:gray;">مثل آدمیزاد؛ وقتی تازه به دنیا می‌آید.</span></em></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><em><span style="font-family:Tahoma;color:gray;">دلم شروع می‌خواهد. سبک، زلال، تازه، که بار هیچ کار و حس و خاطره ناتمامی سنگین‌اش نکرده باشد. کدر و کهنه و ناقص‌اش نکرده باشد.</span></em></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><em><span style="font-family:Tahoma;color:gray;">دلم می‌خواهد کوله‌ام را که این همه سال روی دوشم مانده و پر شده از فنجان‌های شکسته و خاطره‌های ناقص و آلبوم‌های کهنه، زمین بگذارم و تند بدوم...</span></em></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><em><span style="font-family:Tahoma;color:gray;">نمی‌شود، نمی‌توانم؛‌حتی اگر بتوانم نمی‌خواهم. توی این فنجان‌های شکسته با دوستانم در صبح‌های بارانی، چای داغ خورده‌ایم. عکس‌های این آلبوم کهنه، تکه‌های من‌اند؛ پاره‌های من،‌که دوستشان دارم. خاطره‌های ناقص عین گلدان‌های شکسته، لبه تیز دارند؛ صد بار انگشتم را، قلبم را می‌برند، می‌درند اما خاطره‌های من‌اند؛ مال من‌اند و همه دارایی من از سال‌های رفته. با فنجان‌های شکسته‌ی عزیز، با آلبوم قدیمی‌ام، با همین کوله‌ی کهنه‌ام به استقبال بهار می‌روم....</span></em></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><em><span style="font-family:Tahoma;color:gray;"> سردبیر (هفته‌نامه همشهری خانواده-شماره 62)</span></em></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-family:Tahoma;">*پ.ن. عنوان این مطلب رو از دوست خیلی خوبم "شیرین خانم گل" امانت گرفتم. چون دیروز رفته بودم تجدید دیدار و احوالپرسی که نوشته‌های قشنگ‌اش رو خوندم و این عنوان یکی از نوشته‌هاش بود که خیلی به دلم نشست.</span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[ بهاری باشید]]></title>
<link>http://delneveshte.wordpress.com/?p=143</link>
<pubDate>Thu, 20 Mar 2008 09:09:33 +0000</pubDate>
<dc:creator>panthea</dc:creator>
<guid>http://delneveshte.fa.wordpress.com/2008/03/20/spring1/</guid>
<description><![CDATA[

]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><a title="bahar" href="http://delneveshte.wordpress.com/files/2008/03/cherry-blossom.jpg"></a></p>
<div style="text-align:center;"><a title="bahar" href="http://delneveshte.wordpress.com/files/2008/03/cherry-blossom.jpg"><img src="http://delneveshte.wordpress.com/files/2008/03/cherry-blossom.jpg" alt="bahar" width="505" height="337" /></a></div>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[يك روز جادويي...]]></title>
<link>http://delneveshte.wordpress.com/2007/11/21/%d9%8a%d9%83-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%ac%d8%a7%d8%af%d9%88%d9%8a%d9%8a/</link>
<pubDate>Wed, 21 Nov 2007 20:00:55 +0000</pubDate>
<dc:creator>panthea</dc:creator>
<guid>http://delneveshte.fa.wordpress.com/2007/11/21/%d9%8a%d9%83-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%ac%d8%a7%d8%af%d9%88%d9%8a%d9%8a/</guid>
<description><![CDATA[تا اونجا كه در مورد خودم و خيلي‌هاي ديگه مي‌دونم ، در ت]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-family:Tahoma;">تا اونجا كه در مورد خودم و خيلي‌هاي ديگه مي‌دونم ، در تقويم شخصي هر كسي يك روزهايي هست كه آدم با خودش مي‌گه "امروز روز شانس ِ منه"... يا اينكه "امروز يك اتفاق خوب برام مي‌افته" ...</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><a href="http://delneveshte.wordpress.com/files/2007/11/blackmagic.jpg" title="blackmagic.jpg"></a></p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://delneveshte.wordpress.com/files/2007/11/blackmagic.jpg" title="blackmagic.jpg"><img src="http://delneveshte.wordpress.com/files/2007/11/blackmagic.jpg" alt="blackmagic.jpg" /></a></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-family:Tahoma;">گاهي اون يك روز يك تاريخ مشخص و يك عدد خاصه مثلاً دهم هر ماه! </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-family:Tahoma;">گاهي هم مناسبت اون روزه كه جادوييش مي‌كنه مثلاً تولد، اولين روز سر كار رفتن، اولين ملاقات (صرفاً براي مثال عرض كردم)... يا هر مناسبت ديگه‌اي كه خوب طبيعتاً يك بار در سال اتفاق مي‌افته و صد البته خيلي خيلي مهم‌تر از نمونه‌ِ قبل ِ كه هر ماه تكرار مي‌شه...</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-family:Tahoma;">جالب اينه كه آدم اونقدر در مورد جادويي بودن اون تاريخ‌هاي خاص به باور مي‌رسه كه واقعاً همه‌ي كارهاي اون روزش تحت تاثير اين تلقين به بهترين شكل هم پيش مي‌ره ... </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-family:Tahoma;">حالا غرض اينه كه بگم ... روز جادويي‌ ِ من، مربوط به تولد امام رضاست :-) ... چندين ساله كه در همچين روزي اتفاقات قشنگي برام افتاده ... فردا هم اميدوارم روز خوبي داشته باشم و البته متفاوت از روتين هر هفته‌اي ...</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl">&#160;</p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-family:Tahoma;">پ.ن. فكر مي‌كنم بد نيست كه همه يك همچين روزهايي در تقويمشون داشته باشن. اين جوري اميدوارترند و اگر امروزشون خوب و دلپذير نبود، اون يك روزِ جادويي ِ قشنگ انگيزه‌ي فرداهاشون مي‌شه ...</span><span dir="ltr" style="font-family:Tahoma;"></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl">&#160;</p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-family:Tahoma;"> </span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[حس امروز]]></title>
<link>http://delneveshte.wordpress.com/2007/11/18/%d8%ad%d8%b3-%d8%a7%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b2/</link>
<pubDate>Sun, 18 Nov 2007 18:53:06 +0000</pubDate>
<dc:creator>panthea</dc:creator>
<guid>http://delneveshte.fa.wordpress.com/2007/11/18/%d8%ad%d8%b3-%d8%a7%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b2/</guid>
<description><![CDATA[امروز حس‌ام آفتابگردوني ِ &#8230;. !!!
دلم مي‌خواد همش طرف ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><strong>امروز حس‌ام آفتابگردوني ِ .... !!!</strong></p>
<p><strong>دلم مي‌خواد همش طرف آفتاب باشم! ...</strong></p>
<p><strong>راستي چرا امروز هوا ابري بود؟؟؟!!!!! ;-) </strong></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[خودم با خودم!]]></title>
<link>http://delneveshte.wordpress.com/2007/11/17/%d8%ae%d9%88%d8%af%d9%85-%d8%a8%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%af%d9%85/</link>
<pubDate>Sat, 17 Nov 2007 18:38:33 +0000</pubDate>
<dc:creator>panthea</dc:creator>
<guid>http://delneveshte.fa.wordpress.com/2007/11/17/%d8%ae%d9%88%d8%af%d9%85-%d8%a8%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%af%d9%85/</guid>
<description><![CDATA[&#8230; بعد از كلي كلنجار رفتن :
گفتم: آخه چي بگم؟
گفت: چي بگ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span dir="rtl"></span><span><span dir="rtl"></span>... بعد از كلي كلنجار رفتن :</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span>گفتم: آخه چي بگم؟</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span>گفت: چي بگم كه نشد جواب! حرفتو رك و پوست كنده بزن!</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span>گفتم: حتماً با اين صراحت بايد تو چشماش نگاه كنم و بگم،نه؟! ولي ...</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span>گفت: ولي چي ...؟؟!</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span>گفتم: ولي من طاقت ندارم! نمي‌تونم بروبر تو چشماش نگاه كنم و اونوقت ...</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span>گفت: ... (هيچي نگفت!)</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span>گفتم:<span>  </span>آخه مي‌دونم نمي‌تونه باهاش كنار بياد! با اين حرف نابود مي‌شه! ... </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span>گفت: زمان همه چيز رو درست مي‌كنه...</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span>گفتم: اگر زمان قرار بود چيزي رو درست كنه الان بايد همگي تو بهشت زندگي مي‌كرديم!!</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span>گفت: به هر حال حقيقت هميشه شيرين نيست!!! چه بسا هميشه تلخه. ولي تو هم حق نداري بهش دروغ بگي!</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span>گفتم: اگر قبول نكرد چي؟ اگه دلش شكست چي؟ اگه گفت نه، تو نمي‌توني اين كارو بكني چي؟! </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span>گفت: چقدر :چي؛ چي" مي‌كني! بالاخره يه چي مي‌شه ديگه!!!!!!</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span>گفتم: من از همون يه چي مي‌ترسم!</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span>گفت: بحث با تو فايده نداره! اصلاً به من چه!</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span>گفتم: نا سلامتي دارم با تو مشورت مي‌كنما!</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span>گفت: حرف من همونه كه گفتم! خواه پند گير و خواه ملال!</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span>گفتم: ... (ديگه نمي‌دونستم چي بگم! )</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span> ...</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span>راستي چقدر با خودم حرف زدم!! ... </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span><span> </span></span><span dir="ltr"></span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[خواستن، هميشه توانستن؟!!!]]></title>
<link>http://delneveshte.wordpress.com/2007/11/15/%d8%aa%d8%a7-%d8%ad%d8%a7%d9%84%d8%a7-%d8%b4%d8%af%d9%87%d8%9f/</link>
<pubDate>Thu, 15 Nov 2007 17:41:56 +0000</pubDate>
<dc:creator>panthea</dc:creator>
<guid>http://delneveshte.fa.wordpress.com/2007/11/15/%d8%aa%d8%a7-%d8%ad%d8%a7%d9%84%d8%a7-%d8%b4%d8%af%d9%87%d8%9f/</guid>
<description><![CDATA[تا حالا شده يه گوشه بشيني، دست‌هات رو بذاري زير چونت، ز]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><span style="font-family:Tahoma;">تا حالا شده يه گوشه بشيني، دست‌هات رو بذاري زير چونت، زل بزني به يه ترك سياه روي ديوار يا يك نقطه‌ي بدون مختصات روي در و پنجره و بعد بري تو يه دنياي ديگه؟! ...</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><span style="font-family:Tahoma;"><span> </span>يك درجه بهتر، آيا تا حالا شده كنار پنجره روي صندلي راحتي بشيني و همونطوري كه مثل يك گهواره آروم عقب و جلو مي‌ري، در حاليكه بارون مياد، آسمون، قطره‌ها ،درخت‌ها ذهنت رو پرواز بده به يك جزيره كشف نشده؟!</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><span style="font-family:Tahoma;">تا حالا شده كه يك منظره، يك گل، يك صدا، يك آهنگ، يك عطر و يا حتي يك اسم، ببرتت به يك لحظه‌ي خاص در يك زندگي ِ دور؟</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><span style="font-family:Tahoma;">تا حالا شده وقتي به كوه‌ها نگاه مي‌كني، دلت بخواد در اون لحظه روي قله‌اش مي‌بودي و چاي داغ مي‌خوردي و به كوچيكي زمين و آدماش فكر مي‌كردي ؟!</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><span style="font-family:Tahoma;">تا حالا شده دنيا به نظرت بي‌اهميت و بي‌ارزش اومده باشه ولي به غروب خورشيد خيره شده باشي و بگي "چه زيبا و شگفت‌انگيز!"</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><span style="font-family:Tahoma;">تا حالا شده كه بخواي بري اون دور دورا، پشت كوه‌ها، همونجايي كه تو قصه‌ها، يك شهر هست مثل بهشت؟!؟</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><span style="font-family:Tahoma;">تا حالا شده با يك عكس مدت‌ها حرف بزني ولي با آدمي كه جلوت نشسته نتوني حتي يك كلمه صحبت كني؟!! </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><span style="font-family:Tahoma;">تا حالا شده كه يك كتابو بخوني و بخواي زير همه‌ي جمله‌هاش يك خط پررنگ ِ قرمز بكشي و با قعطيت اعلام كني كه قراره اين ستاره و ضربدرها كه نشان از نكات مهم اون كتابه رو تو زندگيت بكار ببري، ولي بعد از يك ماه اصلاً ندوني كتابو كجا گذاشتي؟!</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><span style="font-family:Tahoma;">شده تا حالا كه توي تقويمت، يك روز رو مشخص كني و توي صفحه‌ي سررسيد براي خودت علامت بزني يعني اينكه قراره تا اون روز يك كار مهم انجام بشه و يك مصرع شعر از حافظ هم بنويسي تا اين حركتت روشن‌فكرانه‌تر به نظر بياد!... و بعد از چند ماه وقتي به اون علامت مي‌رسي از خودت بپرسي حالا اين علامتو چه كسي اينجا گذاشته، براي چي؟!؟؟!!!</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><span style="font-family:Tahoma;">تا حالا شده كه بخواي اما نتوني...؟؟؟؟!!!!!</span></p>
<p><a href="http://delneveshte.wordpress.com/files/2007/11/cloud.jpg" title="cloud.jpg"></a></p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://delneveshte.wordpress.com/files/2007/11/cloud.jpg" title="cloud.jpg"><img src="http://delneveshte.wordpress.com/files/2007/11/cloud.jpg" alt="cloud.jpg" /></a></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[امروز فهميدم ...]]></title>
<link>http://delneveshte.wordpress.com/2007/11/10/%d8%a7%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%81%d9%87%d9%85%d9%8a%d8%af%d9%85/</link>
<pubDate>Sat, 10 Nov 2007 19:01:33 +0000</pubDate>
<dc:creator>panthea</dc:creator>
<guid>http://delneveshte.fa.wordpress.com/2007/11/10/%d8%a7%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%81%d9%87%d9%85%d9%8a%d8%af%d9%85/</guid>
<description><![CDATA[بين نارنجي، زرد و سبز&#8230;
 چي؟ &#8230; رنگ برگ‌ها &#8230; مرگ ر]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><strong><span>بين نارنجي، زرد و سبز...</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><strong><span><span> </span>چي؟ ... رنگ برگ‌ها ... مرگ رنگ‌ها ...!</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><strong><span>2 ماه از پائيز گذشته، ولي من امروز، وقتي باد برگاي خشك درخت‌ها رو يكي يكي از تنشون جدا مي‌كرد و مي‌ريخت جلوي پام، تازه فهميدم كه اي دل غافل، <span> </span>پاييزه هاااااااا ...</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><strong><span>پائيزي از راه رسيده كه من باروناشو خيلي دوست دارم ولي نمي‌دونم چرا امسال آسمون قطره‌هاشو از آدما دريغ مي‌كنه.... تو اين فصل، در اين لحظه ، يك چمنزار يا<span>  </span>گندمزار دلم مي‌خواد ... جايي كه ارتفاع علف‌ها يا گندم‌هاش بلندت تر از قدّ خودم باشه تا برم توش و گم بشم ... بعد شروع كنم به دويدن، از اين طرف به اون طرف، بدون مقصد !... و در نهايت، نفس نفس زنان، بپرم تو آغوش علف‌ها. دراز بكشم روي زمين و به آسمون نگاه كنم. يك آسمون آبي با ابراي سفيد ِ تپل! ... اصلاً غرق بشم تو آسمون. برسم به همون احساس غوطه‌ور بودن ماهي در آب.... ولي من، تو آسمون. مثل يك پرنده. بالا برم... بالا ... بالا ... پرواز كنم ... پرواز ... پرواز ... شايد برم روي برج ميلاد بشينم يا برم ببينم اون ديو سپيد پاي در بندي كه مي‌گن كيه و كجاست؟! همون دماوندي كه به جاي سپيدي، الان گرد خاكستري پيري رو سرش نشسته! آخه كوه‌ها كه مثل آدما نيستن!! اين دماوند ما اول سفيد بوده حالا دودي شده!!!!!</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><strong><span>به جز حضور پائيز، امروز يك چيز ديگه رو هم فهميدم. اينكه آدما هنوز به هم گل هديه مي‌دن! اون هم يك دسته! اينو با ديدن خانمي كه تو تاكسي كنارم نشسته بود فهميدم! ... همين‌طور فهميدم مي‌شه به سادگي نفهميد كه "دوست داشتن" يعني چي! اين رو هم وقتي فهميدم كه يك آقا پسر محترمي داشت به يك دختر خانم محترم با چشماي اشك‌بار، مي‌گفت : "تو اصلاً مي‌فهمي كه من دوست دارم؟؟" و بعد دختر خانم با يك صداي غمگين، سرد و ناراحت مي‌گفت :"نه!"<span>  </span>... امروز فهميدم با اينكه هميشه اصرار داشتم كه دلم براي گذشته تنگ نمي‌شه، ولي امروز راس ساعت 12:00 ظهر، دلم خواست جاي اون دختر 10 ساله‌اي مي‌بودم كه از مدرسه برگشته بود و زنگ آخر هم ورزش داشت! حسي كه اون لباس قرمز آديداس‌اش به من منتقل كرد رو تا حالا تجربه نكرده بودم. امروز فهميدم كه فقط مردا نيستن كه موقعي كه مي‌خوان فكر كنن راه مي‌رن (به ياد سريال خانه سبز و راه رفتن‌هاي شبانه‌روزي خسرو شكيبايي در اون سريال!!) ... من هم امروز قريب به 2 ساعت راه رفتم! امروز فهميدم اون آقايي كه كنار خيابون داره كاسه بشقاب مي‌فروشه، از دو تا پا فلجه و فقط يك دستش كار مي‌كنه، با همون يك دست مي‌تونه يك سيگار روشن كنه و بزاره گوشه‌ي لبش و به آدما نگاه‌هاي معنادار بندازه! امروز فهميدم كه گاه گاهي آدم احساساتي مي‌شه، و يا احساساتش گاه به گاه عوض مي‌شه!</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><strong><span>پانته‌آ امروز اين چيزها رو فهميد و خواست شما هم در اين كشف بزرگ سهيم باشين! </span></strong></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><strong><span>همين!</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align:justify;"><strong>آخرش: يك چيز ديگه هم فهميدم يادم رفته بود بگم! و اون اينكه، 24 ثانيه‌اي كه تو تاكسي پشت چراغ قرمز هستي، قدر يك عمر مي‌گذره، ولي 24 ساعت از عمر هر روزه‌مون به اندازه‌ي يك چشم بر هم زدن چند ثانيه‌اي.  </strong></p>
]]></content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>
