<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>نادر-ابراهیمی &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/نادر-ابراهیمی/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "نادر-ابراهیمی"</description>
	<pubDate>Sun, 07 Sep 2008 10:18:51 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[این روزهای من]]></title>
<link>http://amirteimouri.wordpress.com/2008/08/21/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%86/</link>
<pubDate>Thu, 21 Aug 2008 16:43:34 +0000</pubDate>
<dc:creator>امیر تیموری</dc:creator>
<guid>http://amirteimouri.wordpress.com/2008/08/21/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%86/</guid>
<description><![CDATA[ما دو مسافر بودبم، یکی از شرق و دیگری از غرب
ما دو مسافر ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<div style="direction:rtl;"><span style="font-family:tahoma;">ما دو مسافر بودبم، یکی از شرق و دیگری از غرب<br />
ما دو مسافر بودبم که گفتنی‌های خویش نگفتیم.<br />
و اندوهی گران به بار آوردیم.<br />
من به مشرق مقدس بازگشتم<br />
و او، شاید با بار شراب خود سرگردان شهرهای غریب شد.<br />
</span></p>
<div><span style="font-family:tahoma;"> به راستی که ما برای هم آمده بودبم.<br />
و ندانستیم.</span><br />
(نادر ابراهیمی، آرش در قلمرو تردید)<br />
آه...</div>
</div>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[زبان "ترکی" را "لهجه" می‌خوانیم. "می‌گوئیم لهجه محلی آذری". اما این لهجه محلی درفارس هم هست! - نامه منتشر نشده ابراهیم گلستان به نادر ابراهیمی]]></title>
<link>http://turkukbiz.wordpress.com/?p=662</link>
<pubDate>Sun, 15 Jun 2008 19:48:47 +0000</pubDate>
<dc:creator>turkicworld</dc:creator>
<guid>http://turkukbiz.wordpress.com/?p=662</guid>
<description><![CDATA[هوش را به کار نبردن گناه کبیره است - نامه منتشر نشده ابر]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://shahrvandemroz.blogfa.com/post-521.aspx">هوش را به کار نبردن گناه کبیره است - نامه منتشر نشده ابراهیم گلستان به نادر ابراهیمی (شهروند امروز)</a></p>
<blockquote><p>...تاریخ تو کدامش هست؟ آنهائی را که هرودت و گزنفون برایت به یادگار گذاشتند تا بیست و چند قرن بعد که حسن پیرنیائی بیاید و آنها را برایت به ترجمه درآورد یا آنهائی که دبیران ساسانی به <strong>جعل</strong> نوشتند و بعد‌ها <strong>حکیم ابوالقاسم فردوسی که من نمی‌دانم این حکیمی وحکمت در کجایش بود</strong> آنها را به نظم درآورده است؟ از دویست‌سال بعد ازتاریخ جعلی و بی‌کوچکترین سند ازتولد مشکوک "حضرت عیسی" تا هفتادسال پیش ازهمین امروزاین اجداد پرافتخارحضرتعالی را هیچیک ازافراد میهن مقدس ما نشناخت، ونام یا نشانی از آنان برزبان نمی‌آورد. و من نمی‌دانم پیش از به روی کارآمدن اردشیر ساسانی، و حذف کارکرد پنج قرنی اشکانیان آیا آن دوران "پرشکوه طلائی" را در قلمرو پارتی‌ها کسی به جای می‌آورد یا نمی‌آورد. از آن اثر یا اطلاع نداریم، یا من نمی‌دانم. یا اشکانیان چگونه کورش و دارا را به یاد می‌آوردند، اگر می‌آوردند. هیچ اطلاعی از این امور در اختیار حضرتعالی نیست، با کمال تاسف.</p></blockquote>
<blockquote><p>حالا بگو که فردوسی تاریخ و همچنان زبان برایت به مرده ریگ گذاشته است، مختاری. اما <strong>این چه جور تاریخ است یا حتی چه جور اسطوره است؟</strong> اسطوره‌ای که جهان پهلوان آیت مردانگیش سر نوجوان بیگناه کلاه می‌گذارد تا با خنجر جگر اورا بدراند بعد می‌نشیند به گریه سردادن. یا کاوه‌اش تحمل کرد بیش از بیست فرزندش را خوراک ماربسازند، و تنها پس از رسیدن نوبت به بیست و چندمین فرزند آنوقت پاشد علم برداشت. از قصه‌های کودکانه فقط مغزهای کودکانه راضی‌اند. بدتر، از قصه‌های کودکانه مغزها کودکانه می‌مانند. که مانده است و می‌بینیم.</p></blockquote>
<blockquote><p>تازه، این "ما" کیست؟ آیا "بنی طرف" و "شادلو"، "هزاره"، "شاهسون"، "ممسنی"، "کهگیلویه‌ای"، "تالشی"، کوهستان‌نشین دامن البرز، گیلک، لر، چهارلنگه، شیبانی و قشقائی، و هی بشمار... <strong>این‌ها تمام از یک نژاد و یک خون‌اند؟ اصلا نژاد و خون در جائی که چهارراه رفت و آمد هرایل و ایلغار بوده است مطرح یا قابل قبول‌اند؟</strong> حالا بگذر از این که تجربه‌های دقیق علمی این ادعاها را می‌تکاند و می‌پاشاند، یک نگاه بینداز به شکل و قد و قواره و رنگ و زبان ولهجه و آداب وخورد و خوراک و لباس مردمی که دراین بازماندۀ خاکی که ازشکست‌های فتحعلیشاهی به اسم ایران ماند زندگی دارند، این "ما"، حالابگو که نه از روی قصد لذت گرفتن از حوادث بیرون از حدود عادی و امثال جیمزباند یا حسین کرد ودارتانیان، از این "سوپرمن"‌های امروزی تا گردان میز گرد آرتورشاه، و گیو و توس و اشکبوس و رستم و اسفندیار، نه، به حسب "ملیت"، به حسب "همخونی" چه جور آن کس که درکرانه دریای فارس بر رسم زنگبار "زار" می‌گیرد، یا درکردستان پای برهنه روی آتش خلواره می‌گذارد و آرام ازآن گذر می‌کند، یا در بلوچستان فعلا فراری بی‌پاسپورت را می‌رساند به پاکستان و ازآن جاهروئین قاچاق می‌آورد برای "هم میهن" در "سرزمین اجدادی" اینها چگونه رستم را به صورت اجداد "ملی" خود باید بستایند درمشارکت به آنکه فرارش داد یا هروئین برایش آورد، یا در پیچ گردنه لختش کرد؟ و یا تو حق می‌دهی به یک چنین ستودن همخونی و "اصالت ملی" و"وحدت قومی" بی‌آنکه شیشکی برای خودت ول دهی؟ آیا نمی‌خواهی یکبارهم از ابزاری که ترا ازدیگر آفریده‌ها ممتاز می‌سازد - یا میگوئی که میسازد - استفاده‌ای ببری تابه نیروی آن بیندیشی که این قاطیغوریاس‌های ارثی که مثل لهجه‌های محلی درتو رشد کرده‌اند تا چه اندازه ارزشی دارند. بیش از دوازده قرن دراین زبان فارسی–دری که درواقع تنها پایه‌ای برای خاص کردن این فرهنگ است <strong>اسمی ورسمی از "وطن"، "میهن" وحتی "ایران" برایت نیست،</strong> و <strong>هیچ شاعر و گوینده‌ای ازآن به صورت یک قطعه خاک مشخص</strong> مرکب از زادگاه‌های گوناگون شاعران گوناگون که گوینده دراین زبان هستند <strong>به هیچ وجه ذکر و نشانه‌ای نداده است</strong>، جز همین حکیم فردوسی، آن هم برای دوره گذشته اسطوری آن هم بی‌جا دادن بلوچستان، خوزستان، کردستان، محال خمسه و غیره درآن. آن هم درقبال آنچه سعدی و رومی و حافظ و خیام گفته‌اند – که جمله ناقض این برداشت، ناقض این فکراند. اجداد تو در این هزار و سیصد سال – یا بگیر دویست – "میهن" نداشتند؟ تا وقتی که از شکست احمقانه قاجاری این چهارگوش گربه‌شکل شد ایران. و اقتضای اقتصادی، و دراین میانه آمدن تلگراف و راه وحمل و نقل موتورداراین تکه‌های بازمانده را به هم چسباند، و باز از اقتضای یک چنین چسبی میهن، آن هم همپالکی با خدا و شاه، که البته شاه رضاشاه مقصود اصل کاری بود، پیدا شد؟ آن وقت مرحوم کسروی شروع کرد به دشنام بر ضد سعدی و رومی، و گوینده افسانه‌های "اساطیری" شد پرچمدار "میهن" موجود و "خاک" و "خون" و "افتخارهای باستانی".</p></blockquote>
<blockquote><p>امامیهن یک قطعه خاک نیست. خاک هرجاهست. میهن آن میهنی که لایق دلبستگی باشد ترکیب می‌شود از فضای فکری یک دسته آدم شایسته. شایستگی هم از فهم می‌آید نه از اطاعت بی‌گفت‌وگوی هردستور، حتی اگر دستور از روی فهم و دقت و انصاف هم باشد. حیف است آنچه "عاطفه"‌اش نام می‌دهی فدائی و قربانی خیال غلط باشد. یک جا می‌گوئیم ماهمه ایرانی فلان و فلان هستیم، اما به هرکسی که دراین قطعه خاک، که گفتم، با آن زبان که از بچگی فقط با آن نفس کشیده، زر زده، اندیشیده، خندیده، گریه کرده – با آن زبان سخن بگوید که این طبیعی و درحد قدرت او هست، و <strong>این زبان "ترکی" هست، [...]اما همان زبان را "لهجه" می‌خوانیم. "می‌گوئیم لهجه محلی آذری". امااین لهجه محلی درفارس هم هست.</strong> و بعد با کمال پرروئی می‌خواهی همچنان با تو یکی باشد. بعد هم قیقاج میزنی، و نادرشاه را که ترک بوده و حوصله مهملات ترا هم نداشت می‌ستائی چون رفت هند غارت کرد، می‌ستائی هرچند بر حسب آن سنت او را نباید دارای هوش و فکر بدانی. بهترین اشعار رزمی وبزمی را برایت مردی از گنجه آورده است. <strong>حالا بگو که این زبان ترکی چندصدسالی بعد از اورسید به گنجه یا تبریز. [...] دست‌وردار از این نارو.</strong> دست ورداریم ازاین فریب به خود دادن. تقسیم‌بندی جغرافیائی، زبانی، خونی، نژادی را بریز دور. عرب هم ترا "عجم" خوانده است. یعنی گنگ. ما گنگیم، پرحرفترین مردم‌ها؟ گنگ چون وقتی که زیرپرچم اسلام با حرف برادری و یکسانی اما با حرص غارت و تاراج، یک ضربه آمد نظام ورشکسته ساسانی را فرو پاشید، عینا مانند همین اتفاق همین چند سال پیش، ازهرحیث زبانت را نمی‌فهمید و تو هم زبانش را نمی‌فهمیدی، البته. اما آیا تو گنگ و بی‌زبان بودی، و هنوز هم هستی؟ صدام هم که ترا رسما امروز با پشه و مگس دریک ردیف می‌داند همانجور است، و چه فرق دارد با تو از این حیث؟ در هرجا نفهم و گنگ و چرت و پرت گو فراوان است. نزدیک خود را ندیدن و نزدیک خود ندیدنِِ این‌ها اما انتساب این صفات به همسایه، بی‌لطفی‌ست. انتخاب این که چه کس قوم و خویش توست نیز با بی‌لطفی زیاد اتفاق می‌افتد. عینا مانند بذل محبت به هرکسی که فکر می‌کنی با توهمراه است. تعریف‌ها وتحسین‌ها، بزرگداشت‌ها و کرنش‌ها وقتی که یک نتیجه از اندازه‌گیری عینی نیست، وقتی که روی پیشداوریها هست در حد هیچ هم نمی‌ارزد. خطرناک هم هست. اگر طلا بیفتد درچاه مستراح همچنان طلای بی‌زنگ است [...] ازقاب و حلقه طلا سنده چیز دیگری نمی‌تواند شد. جنس از زور قاب هرگز عوض نخواهد شد. لابد این زبان که من به کار بردم از ادب دور است دراین حساب‌های ظاهرساز [...]. راستی و راست ازاین ادب دور است. انسان به این ادب احتیاج ندارد. آدم یعنی صریح، ساده، راست، بی‌پرده، پاک، روشن، و جستجوکننده درستی و پاکی. رنج درست و رنج درستی را درست فهمیدن شرط اساسی رفع شکنجه و درد پلیدی است، چیزی که از زیور به خود بستن به دست نمی‌آید، چیزی که از تخیل بی‌سنجش به دست نمی‌آید، چیزی که ازادعا به دست نمی‌آید. این جور ادعا و خطاهای توخالی تنها پناهگاه بی‌پاهاست، یک جورعصا و سنگر"مظلومی" و بی‌زوری است...</p></blockquote>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[نادر ابراهیمی به روایت گل‌آقا و داریوش ارجمند]]></title>
<link>http://axsazi.wordpress.com/?p=41</link>
<pubDate>Tue, 10 Jun 2008 17:01:03 +0000</pubDate>
<dc:creator>راوی دختردايی گمشده</dc:creator>
<guid>http://axsazi.wordpress.com/?p=41</guid>
<description><![CDATA[
کیومرث صابری فومنی
نادر ابراهیمی را دوست دارم. همین. صف]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://axsazi.wordpress.com/files/2008/06/nader.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-38" src="http://axsazi.wordpress.com/files/2008/06/nader.jpg" alt="يادداشت گل‌آقا" width="400" height="483" /></a></p>
<p><a href="http://axsazi.wordpress.com/files/2008/06/saberi.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-39 alignleft" style="float:left;" src="http://axsazi.wordpress.com/files/2008/06/saberi.jpg" alt="کیومرث صابری فومنی" width="100" height="150" /></a><strong>کیومرث صابری فومنی</strong><br />
نادر ابراهیمی را دوست دارم. همین. صفحات ویژه نادر را دیدم. این کمترین کاری بود که می‌توانستیم برای این مرد بزرگ بکنیم. از من خواسته‌اید چیزی درباره او بنویسم. نه. نمی‌نویسم، مگر روزی که بتوانم همه آنچه را در دل دارم، به روی کاغذ بیاورم.<br />
پرسیده‌اید: صفحات این شماره زیاد شده است. چه کار کنیم؟ ساده است: صفحات این شماره را زیاد کنید، امّا قیمت آن را زیاد نکنید. نترسید، ضرر نمی‌کنید. کار برای بچه‌های ایران، ضرر ندارد، همانطور که نادر از کار برای بچه‌های ایران ضرر نکرد. نام نادر ابراهیمی باید همیشه در بچه‌ها...گل‌آقا زنده بماند، چه من زنده باشم یا نباشم.</p>
<p>«گل‌آقا»<br />
دی‌ماه 1382</p>
<p><a href="http://axsazi.wordpress.com/files/2008/06/arjmand1.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-42 alignleft" style="float:left;" src="http://axsazi.wordpress.com/files/2008/06/arjmand1.jpg" alt="داریوش ارجمند" width="100" height="150" /></a><strong>داریوش ارجمند<br />
</strong>روزی که دریافتم بیماری به وجود عزیز نادر ابراهیمی این استاد نادره دوران تهاجم کرده است باورم نیامد چنان مهی و چنین بیماری! کاری جز شعری که جاری شد از دستم برنیامد و حیرتا که امروز معجزه به بار نشسته است و خدا کند که معجزاتی دیگر در راه باشد.</p>
<p><strong>معجزه</strong><br />
در خواب‌های آشفته من<br />
ردایی آبی<br />
آویخته بر شانه‌های بلند<br />
از بلندای کوه‌های سُربی<br />
بالاپوش دریا می‌شود</p>
<p>در خواب‌های آشفته من<br />
ابرهای گریزان<br />
چونان رمه‌ای از گوسپندان سپید<br />
در تهاجم گرگ‌های خاکستری<br />
به حاشیه می‌روند</p>
<p>در خواب‌های آشفته من<br />
معجزه‌های بسیار<br />
شکل می‌بندد<br />
و شاید به حقیقت بپیوندد...</p>
<p>منبع: هفته‌نامه‌ی <strong>بچه‌ها...گل‌آقا</strong><br />
شماره‌ی 227، بهمن 82</p>
<p>[مربوط: <a title="یک عاشقانه آرام برای نادر ابراهیمی" href="http://www.7sang.com/closeup/nader-ebrahimi/">ویژه‌نامه‌ی مفصّل «7سنگ» برای نادر ابراهیمی</a>]<br />
[مربوط: <a title="سلام آقاي ابراهيمي" href="http://www.golagha.ir/news/?ty=3&#38;id=1655">مصاحبه‌ی دست‌ساز منوچهر احترامی با نادر ابراهیمی</a>]<br />
[مربوط: <a title="نادر ابراهیمی خالق «آتش بدون دود» درگذشت" href="http://balatarin.com/topic/2008/6/5/1001595">لینک‌های منتخبِ این موضوع در وب‌سایتِ بالاترین</a>]</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[بار دیگر مردی که دوستش داشتم]]></title>
<link>http://heidaripix.wordpress.com/?p=349</link>
<pubDate>Mon, 09 Jun 2008 11:52:33 +0000</pubDate>
<dc:creator>ابراهیم حیدری</dc:creator>
<guid>http://heidaripix.wordpress.com/?p=349</guid>
<description><![CDATA[.

خداحافظ، مردی که دوستت داشتم

ما روزگار خویشتنیم، زما]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><span style="color:#ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://heidaripix.wordpress.com/files/2008/06/nader-ebrahimi.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-350" src="http://heidaripix.wordpress.com/files/2008/06/nader-ebrahimi.jpg" alt="" width="455" height="307" /></a></p>
<p style="text-align:center;"><strong>خداحافظ، مردی که دوستت داشتم</strong></p>
<p style="text-align:center;">
<p style="text-align:justify;">ما روزگار خویشتنیم، زمان و زمانه ی خویشتنیم و جایگاه خویشتن.</p>
<p style="text-align:justify;">ما نفس زندگی هستیم، و ماده ی زندگی، و روح زندگی...</p>
<p style="text-align:justify;">آیا زندگی را چگونه می خواهی؟</p>
<p style="text-align:justify;">ما را آنگونه بخواه، ما را آن گونه که می خواهی بساز!</p>
<p style="text-align:justify;">از همین امروز، از همین حالا...</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>نادر ابراهیمی - چهل نامه کوتاه به همسرم</strong></p>
<p><!-- web3 persian social bookmark for wordpress.com ver:1b --></p>
<p><span style="font-size:10pt;">ارسال به: </span><strong><span style="font-size:7pt;padding:0;"><a title="ارسال به بالاترین" href="https://balatarin.com/links/submit?phase=2&#38;url=http://heidaripix.wordpress.com/2008/06/11/nader-ebrahimi&#38;title=بار دیگر مردی که دوستش داشتم" target="_blank"><img src="http://web3beta.googlepages.com/balatarin.gif" alt="Balatarin" width="16" height="16" /></a> :: <a title="ارسال به دنباله" href="https://www.donbaleh.com/submit.php?url=http://heidaripix.wordpress.com/2008/06/11/nader-ebrahimi&#38;subject=بار دیگر مردی که دوستش داشتم" target="_blank"><img src="http://web3beta.googlepages.com/donbaleh.gif" alt="Donbaleh" width="16" height="16" /></a> :: <a title="ارسال به مهندس" href="http://www.mohand.es/submit?phase=1&#38;url=http://heidaripix.wordpress.com/2008/06/11/nader-ebrahimi&#38;title=بار دیگر مردی که دوستش داشتم" target="_blank"><img src="http://web3beta.googlepages.com/mohandes.gif" alt="Mohandes" width="16" height="16" /></a> :: <a title="ارسال به خوشمزه" href="http://69.147.76.140/post?url=http://heidaripix.wordpress.com/2008/06/11/nader-ebrahimi&#38;title=بار دیگر مردی که دوستش داشتم" target="_blank"><img src="http://web3beta.googlepages.com/delicious.gif" alt="Del.icio.us" width="16" height="16" /></a> :: <a title="ارسال به دیگ" href="http://www.digg.com/submit?phase=2&#38;url=http://heidaripix.wordpress.com/2008/06/11/nader-ebrahimi.html&#38;title=بار دیگر مردی که دوستش داشتم" target="_blank"><img src="http://web3beta.googlepages.com/digg.gif" alt="Digg" width="16" height="16" /></a> :: <a title="ارسال به استامبل" href="http://www.stumbleupon.com/submit?url=http://heidaripix.wordpress.com/2008/06/11/nader-ebrahimi&#38;title=بار دیگر مردی که دوستش داشتم" target="_blank"><img src="http://web3beta.googlepages.com/stumbleupon.gif" alt="Stumble" width="16" height="16" /></a> :: <a title="ارسال به فرل" href="http://furl.net/storeIt.jsp?t=بار دیگر مردی که دوستش داشتم&#38;u=http://heidaripix.wordpress.com/2008/06/11/nader-ebrahimi" target="_blank"><img src="http://web3beta.googlepages.com/furl.gif" alt="Furl" width="16" height="16" /></a> :: <a title="ارسال به فرندفید" href="http://friendfeed.com/share?url=http://heidaripix.wordpress.com/2008/06/11/nader-ebrahimi&#38;title=بار دیگر مردی که دوستش داشتم" target="_blank"><img src="http://web3beta.googlepages.com/friendfeed.gif" alt="Friendfeed" width="16" height="16" /></a> :: <a title="ارسال به تویتر" href="http://twitthis.com/twit?url=http://heidaripix.wordpress.com/2008/06/11/nader-ebrahimi&#38;title=بار دیگر مردی که دوستش داشتم" target="_blank"><img src="http://web3beta.googlepages.com/twitter.gif" alt="Twitthis" width="16" height="16" /></a> :: <a title="ارسال به فیسبوک" href="http://www.facebook.com/sharer.php?u=http://heidaripix.wordpress.com/2008/06/11/nader-ebrahimi&#38;title=بار دیگر مردی که دوستش داشتم" target="_blank"><img src="http://web3beta.googlepages.com/facebook.gif" alt="Facebook" width="16" height="16" /></a> :: <a title="ارسال به سرویسهای دیگر" href="http://www.addthis.com/bookmark.php?pub=web3socialbookmark&#38;url=http://heidaripix.wordpress.com/2008/06/11/nader-ebrahimi&#38;title=بار دیگر مردی که دوستش داشتم" target="_blank"><img src="http://web3beta.googlepages.com/addthis.gif" alt="Addthis to other" width="16" height="16" /></a> :: <a title="اشتراک در خوراک" href="http://heidaripix.wordpress.com/feed" target="_blank"><img src="http://web3beta.googlepages.com/feed.gif" alt="Subscribe to Feed" width="16" height="16" /></a></span></strong><!-- End of persian social bookmark for wordpress.com ver:1b , Check http://web3b.wordpress.com or http://web3b.blogspot.com for updates --></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[نادر ابراهیمی هم رفت]]></title>
<link>http://hrmf.wordpress.com/?p=15</link>
<pubDate>Sun, 08 Jun 2008 20:03:46 +0000</pubDate>
<dc:creator>حمید رضا</dc:creator>
<guid>http://hrmf.wordpress.com/?p=15</guid>
<description><![CDATA[
 متأسفانه مطلع شدم که نادر ابراهیمی در روز پنجشنبه از ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><img class="aligncenter" src="http://www.mimnoon.com/noosha/noosha/image/nader-ebrahimi.jpg" alt="نادر ابراهیمی" width="200" height="150" /></p>
<p> متأسفانه مطلع شدم که نادر ابراهیمی در روز پنجشنبه از دنیا رفت. از او یک عاشقانه آرام را خوانده بودم و البته دو جلد از آتش بدون دود. یادش گرامی...</p>
<p>خبر در گذشت ابراهیمی به نقل از روزنامه اعتماد: <!--more--></p>
<p style="text-align:center;"><img class="alignleft" style="float:left;" src="http://www.etemaad.com/Released/87-03-19/1-1111111maryam-zandi.jpg" alt="نادر ابراهیمی (عکس از مریم زندی)" width="200" height="290" /></p>
<p style="text-align:justify;">گروه فرهنگي؛ نادر ابراهيمي نويسنده، شاعر، فيلمنامه نويس و فيلمساز ايراني عصر پنجشنبه درگذشت. ابراهيمي که با آثار مطرحي همچون «بار ديگر شهري که دوست مي داشتم»، «آتش بدون دود» و «يک عاشقانه آرام» نامي ماندگار در عرصه ادبيات داستاني ايران به شمار مي آيد، از سال 1378 با تومور مغزي دست و پنجه نرم مي کرد، بيماري يي که سبب شده بود نتواند بنويسد. اين نويسنده مطرح ادبيات داستاني در 14 فروردين سال 1315 در تهران به دنيا آمد. او تحصيلات مقدماتي را در اين شهر گذراند و پس از گرفتن ديپلم ادبي از دبيرستان دارالفنون به دانشکده حقوق وارد شد، اما اين دانشکده را پس از دو سال رها کرد و سپس در رشته زبان و ادبيات انگليسي به درجه ليسانس رسيد. او که يکي از چهره هاي پرکار هنر و ادبيات ايران بود از سال 1342 در سن 27 سالگي با انتشار نخستين کتابش با نام «خانه يي براي شب» به جرگه نويسندگان ايراني پيوست و خيلي زود با کتاب هايش جايي ويژه را براي خود در ميان نويسندگان ايراني يافت. نادر ابراهيمي چنان که خود نوشته است پيش از اينکه نوشتن را به عنوان کار اصلي خود برگزيند کارهاي زيادي انجام داده است که کمک کارگري تعميرگاه سيار در ترکمن صحرا، کارگري چاپخانه، حسابداري و تحويلداري بانک، صفحه بندي روزنامه و مجله و کارهاي چاپي ديگر، ميرزايي يک حجره فرش در بازار، مترجمي و ويراستاري، ايران شناسي عملي و چاپ مقاله هاي ايران شناختي، فيلمسازي مستند و سينمايي، مصور کردن کتاب هاي کودکان، مديريت يک کتابفروشي، خطاطي، نقاشي و نقاشي روي روسري و لباس و تدريس در دانشگاه ها بخشي از کارهاي او است. او همچنين توانسته است نخستين موسسه غيرانتفاعي- غيردولتي ايران شناسي را تاسيس کند که هزينه و زحمت هاي فراواني براي سفر، تهيه فيلم و عکس و اسلايد از سراسر ايران و بايگاني کردن آنها صرف کرد، ولي چنان که بايد، شناخته و به کار گرفته نشد و با فرا رسيدن انقلاب و جنگ، متوقف شد. نادر ابراهيمي فعاليت حرفه يي خود را در زمينه ادبيات کودکان، با تاسيس «موسسه همگام با کودکان و نوجوانان»- با همکاري همسرش- در آن موسسه متمرکز کرد.<br />
اين موسسه به منظور مطالعه در زمينه مسائل مربوط به کودکان و نوجوانان برپا شد و فعاليتش را در حيطه نوشتن، چاپ و پخش کتاب، نقاشي، عکاسي و پژوهش درباره خلق و خو، رفتار و زبان کودکان و نيز بررسي شيوه هاي يادگيري آنان دنبال کرد. «همگام» عنوان «ناشر برگزيده آسيا» و «ناشر برگزيده نخست جهان» را از جشنواره هاي آسيايي و جهاني تصويرگري کتاب کودک دريافت کرد. ابراهيمي در زمينه ادبيات کودکان، جايزه نخست براتيسلاوا، جايزه نخست تعليم و تربيت يونسکو، جايزه کتاب برگزيده سال ايران و چندين جايزه ديگر را هم دريافت کرده است. او همچنين عنوان «نويسنده برگزيده ادبيات داستاني 20 سال بعد از انقلاب» را به خاطر داستان بلند و هفت جلدي «آتش بدون دود» به دست آورده است. او همچنين در ساخت سريال براي تلويزيون نيز فعال بود و از ميان آثارش مي توان به نويسندگي و کارگرداني سريال تلويزيوني «آتش بدون دود» اشاره کرد که به زندگي ترکمن هاي ايران مي پرداخت و در مدتي کوتاه به يکي از پر بيننده ترين برنامه هاي تلويزيون ايران در پيش از انقلاب تبديل شد. او رماني هفت جلدي هم به همين نام دارد. کيومرث پوراحمد، کارگردان شناخته شده امروز ايران، در آن زمان از دستياران نادر ابراهيمي در ساخت آتش بدون دود بود و خود بر نقش نادر ابراهيمي در فيلمساز شدنش تاکيد دارد. ابراهيمي همچنين سريالي با نام «سفرهاي دور و دراز هامي و کامي در وطن» ساخت که هدفش معرفي ايران بود. اين مجموعه در آخرين سال هاي پيش از انقلاب ايران به يکي از پر بيننده ترين مجموعه هاي تلويزيوني تبديل شد. البته ساخت و پخش اين مجموعه با انقلاب ايران نيمه کاره ماند. نادر ابراهيمي کار سينماي اش را با کارگرداني فيلم «صداي صحرا» در سال 1354 آغاز کرد. او همچنين مشاور فيلمنامه فيلم معروف «مغول ها» به کارگرداني پرويز کيمياوي نيز بوده است. در کنار اين دو ابراهيمي کارگرداني آثاري همچون «روزي که هوا ايستاد» و چند فيلم ديگر را نيز در کارنامه اش دارد. نادر ابراهيمي تا پيش از انقلاب داستان ها و رمان هاي زيادي براي بزرگسالان و کودکان نوشت که از ميان آنها مي توان به «مصابا و روياي گاجرات»، «تضادهاي دروني»، «رونوشت بدون اصل»، «غزل داستان هاي سال بد را براي بزرگسالان» و کتاب هاي «کلاغ ها»، «سنجاب ها» و «دور از خانه» براي کودکان اشاره کرد که هر سه اين کتاب ها از کتاب هاي تقدير شده در زمان خود بوده و موفق به دريافت جوايزي شده اند. نادر ابراهيمي همچنين در نوشتن کتاب هاي نظري و آموزش ادبي نيز فعال بوده و کتاب هاي «براعت استهلال» درباره ساختار و مباني ادبيات داستاني، «مقدمه يي بر فارسي نويسي براي کودکان»، «مقدمه يي بر مصورسازي کتاب هاي کودکان»، «مقدمه يي بر مراحل خلق و توليد ادبيات کودکان» و «مقدمه يي بر آرايش و پيرايش کتاب هاي کودکان» از جمله آثار اوست. او با نوشتن دو کتاب «ابن مشغله» و «ابوالمشاغل» تجربه يي تازه در زندگينامه نويسي ارائه کرد. از ديگر آثار او که از آن مي توان به تجربه يي جديد در عاشقانه نويسي تعبير کرد، «چهل نامه کوتاه به همسرم» است.</p>
<p style="text-align:center;"><img src="http://www.7sang.com/closeup/nader-ebrahimi/photo/naderva2.jpg" alt="نادر ابراهیمی و همسرش فرزانه منصوری (عکس از نشریه اینترنتی 7 سنگ)" width="350" height="332" /></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[نادر ابراهیمی و ترکمن‌ها - نام «آتش بدون دود» از کجا گرفته شده است؟/گفتگوی دویچه وله با امین گلی پژوهشگر و نویسنده کتاب "سیری در تاریخ سیاسی، اجتماعی ترکمن ها"]]></title>
<link>http://turkukbiz.wordpress.com/?p=649</link>
<pubDate>Sun, 08 Jun 2008 09:21:29 +0000</pubDate>
<dc:creator>turkicworld</dc:creator>
<guid>http://turkukbiz.wordpress.com/?p=649</guid>
<description><![CDATA[نادر ابراهیمی، آتشی که فرو فسرد - دویچه وله
نویسنده‌ی ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.dw-world.de/dw/article/0,2144,3393518,00.html">نادر ابراهیمی، آتشی که فرو فسرد - دویچه وله</a></p>
<p>نویسنده‌ی "آتش بدون دود" فروفسرد. نادر ایراهیمی در روز پنج‌شنبه ۱۶ خرداد در تهران درگذشت. مراسم خاکسپاری او در روز دوشنبه‌ی آینده (۲۰ خرداد) است.</p>
<p>نادر ابراهیمی هنگام مرگ ۷۲ سال داشت. او تجربیات بسیاری از طریق مشغولیت‌های مختلف اندوخته بود که دستمایه‌ی آثار او را تشکیل می‌دادند. او در دو کتاب ”ابن مشغله” و ”ابوالمشاغل” از تجربه‌های زندگی خود می‌گوید.</p>
<p>ابراهیمی نخستین کتاب خود را در سال ١٣۴٢ با عنوان ” خانه‌‌ای برای شب” منتشر کرد. پس از آن آثار فراوانی آفرید: از داستان بلند (رمان) گرفته تا قصه برای کودکان. به عنوان سناریست و کارگردان نیز تجربه‌های بسیار موفقی داشت. <strong>رمان هفت‌جلدی”آتش بدون دود” از آثار مهم داستانی او هستند.</strong></p>
<p><strong>نادر ابراهیمی و ترکمن‌ها</strong></p>
<p>نادر ابراهیمی بخشی از عمر خود را در میان ترکمن های ایران گذرانده و <strong>آشنائی او با ترکمن ها سبب شده بود که رمان "آتش بدون دود" را بنویسد</strong>. آقای <strong>امین گلی</strong>، پژوهشگر و نویسنده کتاب "<strong>سیری در تاریخ سیاسی، اجتماعی ترکمن ها</strong>" به سئوالات دویچه وله در خصوص موضوع ترکمن ها و نادر ابراهیمی پاسخ می دهد.</p>
<blockquote><p>دویچه وله: نادر ابراهیمی، درگذشته است. "آتش بدون دود" اثر نادر ابراهیمی شاهدی است بر پیوند عمیق او با ترکمن‌ها. بر اساس این کتاب یک سریال تلویزیونی ۳۶ ساعته تولید شده، که بسیاری آن را دیده‌اند. شما لطفا از نادر ابراهیمی و ترکمن‌ها حکایت کنید.</p>
<p>امین گلی: من با نادر ابراهیمی در سال ۱۳۵۶ که به همراه مریم زندی، عکاس معروف ایرانی که از ترکمن صحرا برای گرفتن عکس آمده بودند، آشنا شدم.</p>
<p>به گفته خودش Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:  به گفته خودش "ابوالمشاغل". او در شغلهای مختلف، سویه‌های مختلف جامعه را شناخته بود</p>
<p>آن زمان سریال معروف، "آتش بدون دود" نادر ابراهیمی درسراسر ایران مشهور شده بود. دوستان ایرانی هر وقت یک ترکمن را می دیدند وی را "گالان اوجا"، یعنی قهرمان اصلی این داستان خطاب می کردند. بنابراین ایشان با نوشتن این سریال گوشه هائی از تاریخ و زندگی ترکمن ها را به تصویر کشیدند و این سریال یکی از سریال های موفق در تاریخ تلویزیون ایران به شمار می رفت که حدود ۵ تا ۶ سال ادامه پیدا کرد. ابراهیمی در رمان بزرگ  خود سعی می کند اختلافاتی را که در بین برخی از قبایل ترکمن ها مثل یموت ها و گوگلان ها وجود داشته را نشان بدهد. وی همچین به  نقش سیاست حکومت مرکزی در بروز اختلاف بین اقوام نیز اشاره می‌کند. در قسمت پایانی سریال و داستان "آتش بدون دود" مسئله وحدت بزرگ را با نشان داد یک سماور و قوری بزرگ در زیر یک درخت مقدس تاکید می کند.</p></blockquote>
<blockquote><p>دویچه وله: از ابراهیمی به عنوان "نويسنده برگزيده ادبيات داستاني ۲۰ سال بعد از انقلاب"، به‌خاطر داستان بلند و هفت‌جلدي "آتش بدون دود" تجلیل شد و جایزه ای را به‌دست آورده‌ بود. بنظر شما نادر ابراهیمی چه نقشی را در شناخت ترکمن های ایران برای دیگر شهروندان ایرانی داشته است؟</p>
<p>امین گلی: وجود تنوع ملی در داخل ایران مسئله ای است که مورد توجه نویسندگان، فیلمسازان مختلفی قرار گرفته و نقش نادر ابراهیمی در شناساندن صحیح فرهنگ ترکمن به دیگر ایرانیان بسیار اهمیت دارد، چرا که ما پیش از ساخته شدن سریال "آتش بدون دود" فیلم هائی را به نام "آرازخان" و یا فیلم "ترکمن" را داریم که ناصر ملک مطیعی هم بازی کرده و متاسفانه در آن ترکمن ها بصورت "وحشی" و کسانی که با لباس های کهنه و پوسیده به تهران می آیند نشان داده می شد و تصویر منفی از ترکمن ها ارائه می شد.</p>
<p>ولی در سریال و در رمان، نادر ابراهیمی شجاعت و رزمندگی ترکمن ها را نشان می دهد که چگونه گالان اوجا سولماز را که دلداده‌اش بوده از قبیله رقیب می دزد و شجاعت او را برای رسیدن به عشق نشان می دهد. نادر ابراهیمی فقط با این فیلم و رمانش مشهور نشد؛ او  پیش از آن "صدای پای صحرا" را به تصویر کشیده بود. سریال معروف "هامی و کامی"را که در تلویزیون ایران نشان داده شده بود، روانشناختی کودکان و نوجوانان را در رابطه با خانواده هایشان نشان می داد و ایشان کارهای مهمی را در عرصه  هنر، صنعت سینما و رمان نویسی انجام دادند.</p></blockquote>
<blockquote><p>دویچه وله: نام رمان "آتش بدون دود" از کجا گرفته شده است؟</p>
<p>یونسکو نیز از نادر ابراهیمی تقدیر کرده و به جايزه نخست تعليم و تربيت را داده بودBildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:  یونسکو نیز از نادر ابراهیمی تقدیر کرده و به جايزه نخست تعليم و تربيت را داده بود</p>
<p>گلی: نام این اثر برمی گردد به یک ضرب المثل ترکمنی که حدود هزار سال پیش، محمود کاشغری در کتاب "دیوان الغات" خودش هم آورده که  کامل آن"آتش، بدون دود نمی شود و جوان، بدون گناه" است ‎. اصل ترکمنی آن، "اوت توسسه سیز بولماز، ییگیت یازیق سیز" است.</p>
<p>دویچه وله: در یادداشت پایانی کتاب سوم تحت عنوان "اتحاد بزرگ"، نادر ابراهیمی می نویسد: "من عاشق صحرا هستم و انکار نمی کنم که شیفته ترکمن ها هستم و آتش بدون دود تمام نخواهد شد تا من تمام بشوم و قصدم این است که با این داستان ستمی را که بر ترکمن ها روا شده را بیان کنم."</p>
<p>بنظر شما آیا ابراهیمی توانسته با این داستان مشکلات اجتماعی و فرهنگی ترکمن را بیان بکند؟</p>
<p>گلی: من به عنوان یکی از محققان تاریخ و فرهنگ ترکمن انتقاداتی به این رمان و سریال داشتم و دارم. چرا که نادر ابراهیمی گاه ریشه حوادث تاریخی را در این واقعه بجای حوادث داستانی نشان داده. بزرگ نشان دادن نقش قهرمانان داستان در سایه یک سری روایات حوادث تاریخی را کم سایه نشان داده است. ولی باید از شخصیت ایشان برای شناساندن تاریخ و فرهنگ ترکمن ها به ایرانیان تقدیر کرد.</p></blockquote>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[نادر بارانی ]]></title>
<link>http://zezendegi.wordpress.com/?p=32</link>
<pubDate>Sat, 07 Jun 2008 19:14:38 +0000</pubDate>
<dc:creator>reza</dc:creator>
<guid>http://zezendegi.wordpress.com/?p=32</guid>
<description><![CDATA[وقتی خبر رفتنشو می فهمی با خودت می گی .. نه بابا !!! اینم ر]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی خبر رفتنشو می فهمی با خودت می گی .. نه بابا !!! اینم رفت ؟!<br />
در کمدو باز می کنم ...</p>
<p>بار دیگر شهری که دوست می داشتم ...<br />
یک عاشقانه آرام<br />
<span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">آرش     در قلمرو     تردید<br />
</span><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">مصابا     و رویای     گاجرات<br />
</span><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">ابوالمشاغل<br />
</span>فردا شکل امروز نیست ...</p>
<p>با خودم بهتم میزنه .</p>
<p><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:navy;"><span style="color:#808080;">بگو: آیا این درست است که ما به خاطر کسی شیون کنیم، بر سر بکوبیم، جامه‌ی عزا بپوشیم، ماتم بگیریم و به ختم بنشینیم که از ما جز خنده بر رفته‌ی خویش را توقع نداشته است ؟</span><br />
</span></p>
<p>پ . ن : نادر ابراهیمی</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[نادرابراهیمی ]]></title>
<link>http://yegit.wordpress.com/?p=47</link>
<pubDate>Sat, 07 Jun 2008 18:28:35 +0000</pubDate>
<dc:creator>batir</dc:creator>
<guid>http://yegit.wordpress.com/?p=47</guid>
<description><![CDATA[
تا به کی باید رفت
از دیاری به دیار دیگر
نتوانم ‚ نتوانم]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<h3 style="text-align:right;"><img src="http://naderebrahimi.info/images/bio/151.jpg" alt="" width="358" height="506" /><span style="font-size:14pt;"><br />
</span><span style="font-size:14pt;" dir="rtl" lang="AR-SA">تا به کی باید رفت</span><span style="font-size:14pt;"><br />
</span><span style="font-size:14pt;" dir="rtl" lang="AR-SA">از دیاری به دیار دیگر</span></h3>
<h3 style="text-align:right;"><span style="font-size:14pt;" dir="rtl" lang="AR-SA">نتوانم </span><span style="font-size:14pt;" dir="rtl" lang="AR-SA">‚</span><span style="font-size:14pt;" dir="rtl" lang="AR-SA"> نتوانم جستن</span></h3>
<h3 style="text-align:right;"><span style="font-size:14pt;">"</span><span style="font-size:14pt;" dir="rtl" lang="AR-SA">فروغ فرخزاد</span><span style="font-size:14pt;">"</span></h3>
<h3 style="text-align:right;"><span style="font-size:14pt;" dir="rtl" lang="AR-SA">نادر ابراهیمی درگذشت</span></h3>
<h3 style="text-align:right;"><span style="font-size:14pt;" dir="rtl" lang="AR-SA">نویسندگی و کارگردانی فیلم صدای صحرا</span><span style="font-size:14pt;font-family:Tahoma;"> </span></h3>
<h3 style="text-align:right;"><span style="font-size:14pt;" dir="rtl" lang="AR-SA">نویسندگی و</span><span style="font-size:14pt;font-family:Tahoma;"> </span><span style="font-size:14pt;" dir="rtl" lang="AR-SA">كارگردانی مجموعه‌ی تلویزیونی</span><span style="font-size:14pt;font-family:Tahoma;"> </span><span style="font-size:14pt;" dir="rtl" lang="AR-SA">٣٦</span><span style="font-size:14pt;font-family:Tahoma;"> </span><span style="font-size:14pt;" dir="rtl" lang="AR-SA">ساعته‌ی ”آتش بدون دود” ـ تهیه‌شده در</span><span style="font-size:14pt;font-family:Tahoma;"> </span><span style="font-size:14pt;" dir="rtl" lang="AR-SA">تلویزیون</span><span style="font-size:14pt;font-family:Tahoma;"> </span><span style="font-size:14pt;" dir="rtl" lang="FA">١٣٥٤</span><span style="font-size:14pt;font-family:Tahoma;"> -</span><span style="font-size:14pt;" dir="rtl" lang="FA">١٣٥٣</span></h3>
<h3 style="text-align:right;"><span style="font-size:14pt;" dir="rtl" lang="AR-SA">نوشتن</span><span style="font-size:14pt;font-family:Tahoma;"> </span><span style="font-size:14pt;" dir="rtl" lang="AR-SA">داستان بلند هفت جلدی آتش بدون دود؛ که باعث دریافت جایزه به‌عنوان</span><span style="font-size:14pt;font-family:Tahoma;"> </span><span style="font-size:14pt;" dir="rtl" lang="AR-SA">نويسنده برگزیده‌ی ٢٠ سال پس از انقلاب</span><span style="font-size:14pt;" dir="rtl" lang="AR-SA"> و چندین و چند ده کتاب و فیلم نامه و فیلم</span><span style="font-size:14pt;" lang="AR-SA"> </span><span style="font-size:14pt;" dir="rtl" lang="AR-SA">حاصل کار عمر هنری این نویسنده و کارگردان پرکار و خستگی ناپذیر است که به</span><span style="font-size:14pt;" lang="AR-SA"> </span><span style="font-size:14pt;" dir="rtl" lang="AR-SA">واقع سهم زیادی در شناساندن فرهنگ ترکمن به دیگران داشت جا دارد از این</span><span style="font-size:14pt;" lang="AR-SA"> </span><span style="font-size:14pt;" dir="rtl" lang="AR-SA">بزرگوار یاد کنیم روحش شاد یادش گرامی</span></h3>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span style="font-size:14pt;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<h3 style="text-align:right;"><a href="http://naderebrahimi.info">وب سایت رسمی نادر ابراهیمی</a></h3>
<h3 style="text-align:right;"><a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C">نادر ابراهیمی در ویکی پدیا</a></h3>
<h3 style="text-align:right;"><a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D8%AA%D8%B4_%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86_%D8%AF%D9%88%D8%AF">آتش بدون دود در ویکی پدیا</a></h3>
<h3 style="text-align:right;"><a href="http://www.dw-world.de/dw/article/0,2144,3393518,00.html">مصاحبه دویچه وله با آقای امین الله گلی در مورد نادر ابراهیمی و ترکمن ها</a></h3>
<h3 style="text-align:right;"><strong><a href="http://www.webneveshteha.com/">نادر ابراهیمی،ایران دوست رمان نویس(وبلاگ محمد ابطحی)ا</a><br />
</strong></h3>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[نادر ابراهیمی به یک عاشقانه آرام پیوست]]></title>
<link>http://codeineblog.wordpress.com/?p=88</link>
<pubDate>Thu, 05 Jun 2008 23:21:13 +0000</pubDate>
<dc:creator>كدئين</dc:creator>
<guid>http://codeineblog.wordpress.com/?p=88</guid>
<description><![CDATA[ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس چه سفرها كرده ایم، چه سفر]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="line-height:normal;" dir="rtl"><span lang="FA">ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height:normal;" dir="rtl"><span lang="FA">ما برای بوسیدن خاك سر قله ها چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height:normal;" dir="rtl"><span lang="FA">ما برای آنكه ایران گوهری تابان شود خون دلها خورده ایم</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height:normal;" dir="rtl"><span lang="FA">خون دلها خورده ایم</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height:normal;" dir="rtl"><span lang="FA">ما برای آنكه ایران خانه خوبان شود رنج دوران برده ایم</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height:normal;" dir="rtl"><span lang="FA">رنج دوران برده ایم</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height:normal;" dir="rtl"><span lang="FA">ما برای بوئیدن بوی گل نسترن چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height:normal;" dir="rtl"><span lang="FA">ما برای نوشیدن شورابه های كویر چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height:normal;" dir="rtl"><span lang="FA">ما برای خواندن این قصه عشق به خاك خون دلها خورده ایم</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height:normal;" dir="rtl"><span lang="FA">خون دلها خورده ایم</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height:normal;" dir="rtl"><span lang="FA">ما برای جاودانه ماندن این عشق پاك رنج دوران برده ایم</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height:normal;" dir="rtl"><span lang="FA">رنج دوران برده ایم</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height:normal;text-align:center;" dir="rtl"><strong><span style="color:#800000;"><a href="http://naderebrahimi.info/songs.htm" target="_blank">شعر سفر به خاطر وطن</a></span> از زنده یاد <span style="color:#800000;"><a href="http://naderebrahimi.info/bio.htm" target="_blank">نادر ابراهیمی</a></span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:center;margin:0 10px;" align="right"><a href="http://codeineblog.files.wordpress.com/2008/06/141.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-89 aligncenter" src="http://codeineblog.wordpress.com/files/2008/06/141.jpg" alt="" width="358" height="490" /></a></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0 10px;" align="right"><span style="color:#800000;"><a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C" target="_blank">نادر ابراهیمی</a></span> به یک <span style="color:#800000;"><a href="http://www.isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1142674&#38;Lang=P" target="_blank">عاشقانه آرام</a></span> پیوست ...</p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0 10px;" align="right">
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0 10px;" align="right">
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;margin:0 10px;" align="right">
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[آدمها...]]></title>
<link>http://ehsan11m.wordpress.com/?p=3</link>
<pubDate>Thu, 05 Jun 2008 18:58:41 +0000</pubDate>
<dc:creator>ehsan11m</dc:creator>
<guid>http://ehsan11m.wordpress.com/?p=3</guid>
<description><![CDATA[خدا رحمت کند نادر ابراهیمی را&#8230;
امروز خبر را که شنیدم ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>خدا رحمت کند نادر ابراهیمی را...</p>
<p>امروز خبر را که شنیدم باورم نشد. هر چه پرس و جو کردم، نتوانستم به خودم بقبولانم که رفته...</p>
<p>یاد کرمان افتادم و اولین جشنواره کتاب کودک و نوجوان ( که فکر کنم آخرین هم بود!)</p>
<p>طوماری امضا کردیم، همه نویسندگان برای اینکه کسی پیدا شود و از این پدر ادبیات ما تقدیری، تشکری چیزی کند. باشد که یادش بوده باشیم، نه بیشتر! اما نشد...</p>
<p>دوره ی مسجدجامعی وزیر گذشت و به صفارهرندی رسید و نام ابراهیمی هم برده نشد!!! گذشت، خدایش رحمت کند. از امروز ببینید این آدمها که آن روز هیچ توجه نکردند چه واویلا سر دهند و بلبشو کنند و آه و فغان...</p>
<p>لعنت بر پروپاگاندای مرده پرستی... و حیف نادر ابراهیمی...</p>
<p>دوستش می داشتم و می دارم!</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[اندر حکایت نمایشگاه کتاب (ب) و توصیه های ایمنی]]></title>
<link>http://khabarnegar.wordpress.com/?p=165</link>
<pubDate>Wed, 07 May 2008 11:24:30 +0000</pubDate>
<dc:creator>خبرنگار</dc:creator>
<guid>http://khabarnegar.wordpress.com/?p=165</guid>
<description><![CDATA[آقا رفیتم نمایشگاه ساعت 2/5.  کتاب خریدیم ، آب خوردیم ، خس]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>آقا رفیتم نمایشگاه ساعت 2/5.  کتاب خریدیم ، آب خوردیم ، خسته شدیم ،پا درد گرفتیم و مقدار متنابهی کتاب سید ابراهیم نبوی ، نادر ابراهیمی یک چند تا کتاب دیگه خریدیم بسیار بسیار.</p>
<p>از نوشته های نادر ابراهیمی خوشم میاد کتابهای افسانه ی باران- مکانهای عمومی - تضادهای درونی-چهل نامه کوتاه به همسرم<br />
ازنبوی یک فنجان چای داغ - گزیده رساله دلگشا - راپرتهای یومیه و تذکره ها - نبوی آنلاین دات کام - گفتگوی صریح<br />
از جکسون بروان نکته های کوچک برای زندگی بهتر<br />
از لئونارد بیشاپ ترجمه محسن سلیمانی درسهایی درباره داستان نویسی البته برای مادر<br />
و خانه کوچک زندگی بزرگ گفتگو با پروین داعی پور انتشارات کمان</p>
<p>آقا فاکتور شما شد29200</p>
<p>حالا که نگاه می کنم می بینم زیاد هم خرید نکردم شاید چون زیاد گشتم و خسته شدم این تصور برام پیش اومده.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[غم با همه بیگانگی هر شب به من سر می‌زند!]]></title>
<link>http://fourstar.blogfa.com/post-353.aspx</link>
<pubDate>Sat, 16 Feb 2008 08:06:00 +0000</pubDate>
<dc:creator>چهار ستاره مانده به صبح</dc:creator>
<guid>http://fourstar.blogfa.com/post-353.aspx</guid>
<description><![CDATA[
درد &#8230; درد &#8230; درد &#8230; درد &#8230; درد &#8230; درد &#8230; درد
ت]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="center"><img src="http://i25.tinypic.com/34ifvut.png" border="0" alt="" align="baseline" /></p>
<p align="center">درد ... درد ... درد ... درد ... درد ... درد <strong>... درد</strong></p>
<p align="center">تو بگو هفت هزار كلمه اصلن! به ذهن من هيچ نمي رسد الا درد<strong>!</strong> و اينكه هي زمزمه كنم زير لبم؛</p>
<p align="center"><a href="http://www.dellgir.blogfa.com/post-338.aspx" target="_blank">...و انسان اگر گهگاه، با تمام نیروی خود <strong>زار</strong> نزند، انسان نیست، سنگ است.</a></p>
<p align="center"><strong></strong> </p>
]]></content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>
