<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>نمایشگاه-کتاب &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/نمایشگاه-کتاب/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "نمایشگاه-کتاب"</description>
	<pubDate>Sun, 07 Sep 2008 07:44:16 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[عکس های خبری نمایشگاه کتاب 87]]></title>
<link>http://mehr90.wordpress.com/?p=14</link>
<pubDate>Tue, 10 Jun 2008 17:53:18 +0000</pubDate>
<dc:creator>mehr90</dc:creator>
<guid>http://mehr90.wordpress.com/?p=14</guid>
<description><![CDATA[


خوبه آدم هر جا رو خلوت گیر بیاره بشینه کتاب بخونه


خدا]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://i26.tinypic.com/fdeq7p.jpg" alt="" /></p>
<p><img src="http://i29.tinypic.com/20p65ad.jpg" alt="" /></p>
<p><img src="http://i32.tinypic.com/289bq10.jpg" alt="" /><br />
خوبه آدم هر جا رو خلوت گیر بیاره بشینه کتاب بخونه</p>
<p><img src="http://i32.tinypic.com/34j3dah.jpg" alt="" /></p>
<p><img src="http://i27.tinypic.com/t6wk8g.jpg" alt="" /><br />
خدا پدرشونو بیامرزه ببینید که یه موکت کف حیات پهن کردن و الا این ملت تلف می شدن</p>
<p><img src="http://i27.tinypic.com/2j29maw.jpg" alt="" /><br />
اینم وضع متروی مملکت بود جا نبود سوزن بندازیم رو زمین بعد دنبالش بگردیم</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[همایش، نمایشگاه کتاب، یک روز خوب...!]]></title>
<link>http://aliha.wordpress.com/?p=146</link>
<pubDate>Sat, 10 May 2008 19:11:45 +0000</pubDate>
<dc:creator>علیرضا</dc:creator>
<guid>http://aliha.wordpress.com/?p=146</guid>
<description><![CDATA[امروز تو موسسه ی فرهنگ اسلامی ارشاد همایشی برگذار شد]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="text-align:right;" align="right"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">امروز تو موسسه ی فرهنگ اسلامی ارشاد همایشی برگذار شد... این همایش در مورد مدیریت آی تی بود و سخنران جناب دکتر صادق صادق پور، که یه چند روزی برای برگذاری این همایش آلمان رو ترک کرده و به زادگاهش برگشته... خلاصه امروز صبح به هر زحمتی بود از خواب بلند شدم و خودم رو رسوندم اونجا (حدودا ساعت 9:15 رسیدم!).</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;" align="right"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">داخل سالن همایش مملوء از دانشجویان پسر و دختر بود... طبقه ی پایین سالن دیگه پر شده بود و نگهبان بهم گفت که برم طبقه ی دوم بنشینم...!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;" align="right"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">ما هم رفتیم و خوشبختانه هنوز دو سه ردیف جلو خالی بود و منم رفتم یه جای دنج پیدا کردم و نشستم... هنوز مجری مراسم داشت صحبت میکرد و تحصیلات و سوابق کاری دکتر رو معرفی میکرد... متاسفانه اگر بخوام سوابق و مدارک ایشون رو معرفی کنم، باید یه چند پاراگرافی رو بهش اختصاص بدم که نه وقتش هست و نه حوصله اش...!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;" align="right"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">بگذریم... بنده هم از فرصت استفاده کردم و گوشیم رو برای رکورد گرفتن از این سخنرانی آماده کردم و منتظر شدم تا دکتر بیاد بالای سکو...!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;" align="right"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">خلاصه بعد از چند دقیقه دکتر صادق پور اومدن بالای سکو و از چهره ای که داشت مشخص بود آدم خونگرم و با محبت و با حوصله ای هست و البته خیلی خاکی...!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;" align="right"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">خلاصه شروع کردن به صحبت و در کل خوب بود، منتها از اونجایی که مفاهیم آی تی هنوز در ایران رواج پیدا نکرده و عامی نشده سطح سخنرانی خیلی پایین و ابتدایی بود و البته دانشجوهایی که اطرافم نشسته بودن همشون هنگ بودن و به اصطلاح سرشون گرفته بود!!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;" align="right"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">سخنرانی که تمام شد چند دقیقه ای استراحت کردیم و بعد از اون دکتر دوباره بالا رفت تا به سوالات پاسخ بده... سوالات مسخره ای از ایشون میپرسیدن من خیلی خندم گرفته بود... بعضی ها شون هم دوتا اصطلاح یاد گرفته بودن و سوالات بی مورد میپرسیدن... ولی خنده دار ترین سوال این بود که(سوال به صورت کتبی بود و سوال کننده ناشناس!):</span></p>
<blockquote>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;" align="right"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">چطور میشه یک هکر حرفه ای شد؟!</span></p>
</blockquote>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;" align="right"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">احتمالا ایشون میخواستن تو همین همایش این حرفه رو یاد بگیرن...!!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;" align="right"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">یکی دیگه هم که حسابی زد تو برجک دکتر و نه گذاشت و نه برداشت، گفت:</span></p>
<blockquote>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;" align="right"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">شما اصلا برای این همایش آمادگی نداشتید و خیلی صحبت های ابتدایی کردید... امیدوارم در همایش بعدی آمادگی لازم رو داشته باشید!!(این هم به صورت کتبی بود و نویسنده ناشناس!)</span></p>
</blockquote>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;" align="right"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">البته همونطور که گفتم دکتر فرد خیلی خاکی ای بود و به قول معروف ککش هم نگزید!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;" align="right"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">یکی از اون دخترهای دانشجو هم که داشت از حرص میمرد و باید حتما یه چیزی میگفت و خودی نشون میداد، دیگه طاقت نیاورد گفت(اینم خنده دار بود!):</span></p>
<blockquote>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;" align="right"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">با توجه به اینکه شبکه های وایرلس نسبت به وایر، امنیت کم تری دارن، پس چرا شبکه های وایرلس طرفدار بیشتری دارن؟!</span></p>
</blockquote>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;" align="right"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">فکر کنم خودش هم جوابش رو میدونست، ولی خب باید یه چیزی میگفت دیگه!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;" align="right"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">شیطونه میگفت یه چی بگم همه رو جمع کنما!!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;" align="right"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">ولی نه نگفتم... دلیلش رو هم در ادامه میگم...</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;" align="right"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">خلاصه همایش که تموم شد، از سالن اومدیم بیرون و رفتم سمت نمایشگاه کتابی که در همون مکان بود!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;" align="right"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">دنبال کتاب های تخصصی میگشتم، ولی دریغ از حتی یک کتاب آموزش ویندوز!!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;" align="right"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">خلاصه از خیر کتاب های تخصصی گذشتم و دنبال عناوین فرهنگی گشتم... چند تا کتاب رو دیدم و نمیدونم چرا حس کتاب خریدن نبود!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;" align="right"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">خصوصا دوست داشتم ایلیاد هومر رو بگیرم، ولی گفتم نه چون اونقدر کار دارم که نمیتونم بخونمش و گذاشتم واسه یه موقع که بیکارتر شدم...</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;" align="right"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">خلاصه از اونجا اومدم بیرون و یه راست رفتم طرف چهارراه میکائیل و یه کتاب فروشی اونجا هست به نام ادیب که یه سری کتاب های تخصصی داره که هیچ جا تو رشت پیدا نمیشه و همیشه این دسته از کتاب ها رو از اینجا میخرم... خلاصه رفتم و کتاب پی اچ پی 5 از انتشارات ناقوس رو گرفتم... این ناقوس خیلی کارش درسته و کتاب هایی هم که منتشر میکنه به همراه یه سی دی هستن که تمامی کدها و مثال هایی که تو کتاب اومده داخلش هست به اضافه ی نمونه کارها و برنامه های مرتبط... تا الان دو سه تا کتاب از انتشارات ناقوس رو خریدم... یکی کتاب سی اس اس بود که دوست خوبم امیر عباس عبدوالعلی نوشته(ترجمه کرده) و یکی هم همین پی اچ پی 5 جلد یک و دو که نوشته ی محمد مصدری هستش...</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;" align="right"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">خلاصه کتاب رو خریدم و ساعت حدودا یک و خورده ای بود و دیگه واسه نهار و استراحت برگشتم خونه...</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;" align="right"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">قرار هست فردا (یکشنبه/22/2/1387) یه ملاقات با جناب دکتر صادق پور داشته باشم و دلیل اینکه تو همایش خودنمایی نکردم هم همین بود!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;" align="right"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">ملاقات فردا هم جهت همکاری بنده هست و شاید فردا سرنوشت بزرگی در زندگیم رقم بخوره...</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;" align="right"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;" align="right"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">پ.ن.1- مدتی هست که فراگیری پی اچ پی رو به صورت جدی شروع کردم!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:right;" align="right"><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">پ.ن.2- دیگه کم کم دارم از برنامه نویسی دسکتاپ اپلیکیشین به وب اپلیکیشن کشیده میشم...!</span></p>
<p><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">پ.ن.3- عاشق پست بعدیم هستم و دارم یه کارایی میکنم...! </span></p>
<p><span style="font-size:9pt;font-family:Tahoma;color:#626262;">پ.ن.4- در ضمن رکورد سخنرانی هم فایلش خراب شد و باز نمیشه!<br />
</span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[چه حس خوبی داره!]]></title>
<link>http://nooshinsaeedi.wordpress.com/?p=39</link>
<pubDate>Fri, 09 May 2008 09:47:15 +0000</pubDate>
<dc:creator>nooshin29</dc:creator>
<guid>http://nooshinsaeedi.wordpress.com/?p=39</guid>
<description><![CDATA[چه حس خوبی داره&#8230;
چه حس خوبی داره وقتی بابات ازت می پر]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span>چه حس خوبی داره...</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span>چه حس خوبی داره وقتی بابات ازت می پرسه چرا نرفتی نمایشگاه کتاب و تو با خنده می گی چون پول نداشتم...</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span>چه حس خوبی داره وقتی همون موقع دست تو جیبش می کنه و یه تراول صد تومنی بهت می ده و بهت می گه برو هر چی می خوای بخر!</span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><span>چه حس خوبی داره...</span></p>
<p><span style="font-size:12pt;" dir="rtl">چه حس امنیت خوبی!!!</span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[آرامش در حضور دیگران]]></title>
<link>http://heidaripix.wordpress.com/?p=238</link>
<pubDate>Thu, 08 May 2008 01:49:50 +0000</pubDate>
<dc:creator>ابراهیم حیدری</dc:creator>
<guid>http://heidaripix.wordpress.com/?p=238</guid>
<description><![CDATA[.

در حاشیه نمایشگاه بین المللی کتاب تهران
]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><span style="color:#ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://heidaripix.wordpress.com/files/2008/05/relax.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-239" src="http://heidaripix.wordpress.com/files/2008/05/relax.jpg" alt="Ebrahim Heidari" width="510" height="342" /></a></p>
<p style="text-align:center;">در حاشیه نمایشگاه بین المللی کتاب تهران</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[اندر حکایت نمایشگاه کتاب (ب) و توصیه های ایمنی]]></title>
<link>http://khabarnegar.wordpress.com/?p=165</link>
<pubDate>Wed, 07 May 2008 11:24:30 +0000</pubDate>
<dc:creator>خبرنگار</dc:creator>
<guid>http://khabarnegar.wordpress.com/?p=165</guid>
<description><![CDATA[آقا رفیتم نمایشگاه ساعت 2/5.  کتاب خریدیم ، آب خوردیم ، خس]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>آقا رفیتم نمایشگاه ساعت 2/5.  کتاب خریدیم ، آب خوردیم ، خسته شدیم ،پا درد گرفتیم و مقدار متنابهی کتاب سید ابراهیم نبوی ، نادر ابراهیمی یک چند تا کتاب دیگه خریدیم بسیار بسیار.</p>
<p>از نوشته های نادر ابراهیمی خوشم میاد کتابهای افسانه ی باران- مکانهای عمومی - تضادهای درونی-چهل نامه کوتاه به همسرم<br />
ازنبوی یک فنجان چای داغ - گزیده رساله دلگشا - راپرتهای یومیه و تذکره ها - نبوی آنلاین دات کام - گفتگوی صریح<br />
از جکسون بروان نکته های کوچک برای زندگی بهتر<br />
از لئونارد بیشاپ ترجمه محسن سلیمانی درسهایی درباره داستان نویسی البته برای مادر<br />
و خانه کوچک زندگی بزرگ گفتگو با پروین داعی پور انتشارات کمان</p>
<p>آقا فاکتور شما شد29200</p>
<p>حالا که نگاه می کنم می بینم زیاد هم خرید نکردم شاید چون زیاد گشتم و خسته شدم این تصور برام پیش اومده.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[اندر حکایت نمایشگاه کتاب الف]]></title>
<link>http://khabarnegar.wordpress.com/?p=163</link>
<pubDate>Sun, 04 May 2008 09:30:16 +0000</pubDate>
<dc:creator>خبرنگار</dc:creator>
<guid>http://khabarnegar.wordpress.com/?p=163</guid>
<description><![CDATA[جمعه رفتیم نمایشگاه کتاب رو زیارت کنیم، خیلی شلوغ بود چ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>جمعه رفتیم نمایشگاه کتاب رو زیارت کنیم، خیلی شلوغ بود چند تا غرفه رو که دیدیم از گرما داشتم هلاک می شدم ، انتشارات سروش یک کتاب دیدم خوشم اومد دیدم قیمتش 1500 تومنه با تخفیف شد 1100 خریدم ، همسر محترمه گفت شانس داری هر چی میخای ارزونه ، گفتم خوب تو هم هر چی می خوای بخر، رفتیم انتشارات امیرکبیر کتاب گزیده خسزو شیرین رو خوشش اومد بگید چند 7000 تومان ؛ خوب دیگه چه کنیم گفتیم چشم می خریم ، اسم کتاب رو رو کاغذ درخواست نوشتم رفتم توی صف فاکتور ، فاکتور که صادر شد رفتم صندوق ، با کلی کلاس کارت رو در آوردم بدم به متصدی گفت قطعه ، منم به حساب اینکه تو حساب پول دارم و با کلاس خرج می کنم و پول رد  و بدل نم ی کنم پول تو جیبم نبود به خانم گفتم بریم بیرون از عابر پول بگیریم بیام بخریم رفتیم توی محوطه حیاط ماشین عابر بانک صادرات صفی داشت از اینم سر تا اون سر بی خیال شدیم گفتیم بریم یک روز دیگه میام ، خلاصه رفتیم سمت در و بیرون نمایشگاه ، گفتیم بریم یک نهاری بزنیم شاید حال پیدا کردیم دوباره رفتیم نمایشگاه جای شما خالی رفتیم اول بانک پیدا کردیم و بعد رفتیم یک چلوکباب بناب خوردیم رفتیم خونه . امروز ساعت 3 می ریم دوباره نمایشگاه ایشاله خلوته.</p>
<p>پی نوشت:</p>
<p>امروز نرفتیم ، فردا</p>
]]></content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>
