<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>نوشته-ها-و-عقاید-من &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/نوشته-ها-و-عقاید-من/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "نوشته-ها-و-عقاید-من"</description>
	<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 07:27:56 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[تولدم مبارک]]></title>
<link>http://itzoom.wordpress.com/?p=217</link>
<pubDate>Sat, 03 May 2008 19:41:21 +0000</pubDate>
<dc:creator>Amir</dc:creator>
<guid>http://itzoom.wordpress.com/?p=217</guid>
<description><![CDATA[۱۵/۲/۸۷
امشب شب تولدم هست ! نمی دونم چی بگم . خیلی مسخره ب]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>۱۵/۲/۸۷</p>
<p>امشب شب تولدم هست ! نمی دونم چی بگم . خیلی مسخره به نظر میاد که من نمیتونم از خودم بگم ولی خب امشب یه اتفاق به یاد موندنی برام افتاد . حدود ساعت<!--more--> ۶ عصر بود از خونه رفتم بیرون ، بعد از انجام کارهای معمول و خرید برای خونه ساعت ۸ شده بود که برگشتم . لباسهام رو عوض کردم و مثل همیشه نشستم پشت سیستم ، چند دقیقه ای نگذشته بود که زنگ در به صدا در اومد ، رفتم در رو باز کردم و با چیزی رو به رو شدم که به هیچ وجه قابل پیشبینی نبود ،بعله ، نگهبان ساختمون با یه آقای دیگه ، حالا اینجاش هیچ . یه کیک ۵ کیلویی دست نگهبون و یه دست گل بزرگ و یه کادو و یه کارت تبریک هم دست اون آقای همراش بود . خیلی جا خوردم . خشکم زد ، یعنی میتونس کار کی باشه ؟ ازشون پرسیدم اینا رو کی فرستاده ، گفت خودش رو معرفی نکرده ، از طرف یه دوست ، در رو بستم و اومدم اول از همه لای کارت تبریک رو باز کردم . بعله ، خودش بود ، یه نامه ی کوتاه و محبت آمیزم نوشته بود و قرار لب دریا ، پنج دقیقه بعدش ، حتی وقت نداشتم فکر کنم برم یا نه !! ولی نمیشد نرفت ، یه دوست بود که چند ماهی بود باهاش قطع رابطه کرده بودم ، به اشتباهاتش پی برده بود و کلی گریه و ناز و عشوه هم واسم رفت . خلاصه بعد از چند ماه همه چیز برگشت سر جای خودش ، چقدر شیرین بود امشب .واقعا سبک شدم .  حالا احساس آزادی میکنم .</p>
<p>من نوزده ساله شدم ...!!!</p>
<p>تولد واقعا چیز مبارکی هست ، امشب خیلی شب با حالی بود . تا الان زندگیم ثمره ای نداشته ولی از امشب با خودم قرار گذاشتم دیگه گذشته رو بندازم بیرون و فقط روی آینده متمرکز باشم . با خودم قرار گذاشتم دیگه به فرصت های از دست رفته فکر نکنم و فرصتهای الانم رو از دست ندم ، سوگند خوردم غم کاذب رو برای ابد فراموش کنم ، فقط شادی و فقط زندگی و زندگی ، چه خوبه که دارم دوباره متولد میشم ، احساس درونم غیر قابل وصف هست . فکر میکنم واقعا تکون خوردم . از این به بعد فقط میخوام نصفه ی پر لیوان رو نگاه کنم و فقط و فقط مثبت و زنده . گذشته ها ، گذشته ، به فکر آینده باش ، دلشاد و سرزنده باش :-)</p>
<p>راستی بروبچ توییتر ، همتون رو دوست دارم ، ان شاالله همین هفته همدیگه رو میبینیم نه ؟ تولدم مبارک پایین رو داشته باشین</p>
<p>کیک تولدم و هدیه ها :دی</p>
<p style="text-align:center;"><img class="aligncenter" src="http://itzoom.files.wordpress.com/2008/05/03052008037.jpg" alt="" width="485" height="361" /></p>
<p style="text-align:center;"><img class="aligncenter" src="http://itzoom.files.wordpress.com/2008/05/03052008035.jpg" alt="" width="481" height="359" /></p>
<p>اینم دو تا کتاب که حتما توصیه میکنم بخونین ، خیلی باحالن ،خدا خیرش بده ، از بازدید نمایشگاه کتاب تهران هم معاف شدم :دی</p>
<p><img src="http://itzoom.files.wordpress.com/2008/05/03052008038.jpg" alt="" width="234" height="174" /> <img src="http://itzoom.files.wordpress.com/2008/05/03052008041.jpg" alt="" width="237" height="175" /></p>
<p>فردا شب هم توی خونه تولدم رو میگیرن ، همه چیز   مٍثبته :دی</p>
<p style="text-align:center;">روز هجران و شب فرقت یار آخر شد***زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد</p>
<p style="text-align:center;">آنهمه ناز و تنعم که خزان میفرمود***عاقبت در قدم باد بهار آخر شد</p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://amirblog.wordpress.com/">از این به بعد اینجا هم می نویسم</a></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[توییتر ٬ فرندفید ٬ بلاگ ٬ گلایه و همه چی]]></title>
<link>http://itzoom.wordpress.com/?p=210</link>
<pubDate>Tue, 22 Apr 2008 14:13:58 +0000</pubDate>
<dc:creator>Amir</dc:creator>
<guid>http://itzoom.wordpress.com/?p=210</guid>
<description><![CDATA[مدتی هست دوستان در وبلاگ هاشون پست هایی راجع به توییتر ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>مدتی هست دوستان در وبلاگ هاشون پست هایی راجع به توییتر و فرندفید و ... می نویسند . گه گاه آموزشی و گاهی هم جملاتی می نویسن که فقط دوستان توییتری سر در میارن و مخاطب عام ممکنه سر در نیاره . پستی که الان دارید می خونید  بیشتر برای وبلاگ نویسان و توییتریست ها و فرندفیدیها هست تا مخاطب های عام وبلاگ بنده . پس ای کسانی که صبح تا شب لایک و توییت می کنید ٬ با دقت بخونید .من گفتم از فواید توییت بنویسم .......</p>
<p>اصلا این توییت چیه ؟ خوب شما می تونی بیای به دوستانت اعلام کنی اون لحظه چیکار میکنی</p>
<p>دوستان میان در توییتر و گزارش کارای روزانه شون رو میدن ٬ ما لینک های خوب رو با هم به اشتراک می گذاریم ٬ یکی میاد گزارش تغذیه شو میده ٬ دیگری میاد مزه میپرونه ٬ بعدی با سرعت نور و قبل از اینکه فید خوان ما خبر آپدیت بلاگش رو بده لینکش رو میده ٬ یکی نظر شخصیش رو راجع به مسائل روز بلاگستان میده ٬ همون لحظه یکی دیگمون داره تو فرندفید آپدیت توییتر ما رو لایک میکنه ٬ یکی مشکلش رو مطرح میکنه و همه سعی میکنن کمکش کنن ٬ حتی پخش زنده ی فوتبال هم داریم ( البته به روش توییتری ) گاهی اوقات بحث راجع به موضوع خاصی بالا میگیره و هر کس نظر شخصیش رو اعلام میکنه و بحث ها معمولا نتیجه میگیرن ٬ گاهی اوقات هم بی نتیجه می مونن . من به شخصه برای کارای روزانم از صحبت هایی که توی توییتر رد و بدل میشه یه سری ایده ها می گیرم . حتی گاهی اوقات بچه ها با هم مشاعره می کنند . مدتی هست یه پدیده ی جدید به نام "توییت در کامنت های فرندفید" هم از وصلت توییتر با فرندفید به وجود اومده ٬ که فکر می کنم خیلی به درد بخور هست ٬ یه حسن خوب توییتر اینه که توی توییتر در غیاب کسی اصلا نمیشه غیبت کرد ٬ چون ممکنه طرف همون موقع توی فرندفید در حال لایک باشه و ......... ٬ در توییتر اکثر دوستان با هم آشنایی زیادی دارن و من فکر می کنم دلیلش این باشه که اکثرا وبلاگ نویس هستیم و عقایدمون برای هم تا حدودی روشنه ٬ در توییتر غیر ممکنه احساس تنهایی بکنید ٬ هر لحظه افراد زیادی از دوستان شما هستن که می تونید باهاشون حرف بزنید . چند دقیقه قبل از نوشتن این پست <a href="http://www.rah-e-man.com/">فواد</a> در جواب یکی از دوستان یه حرف خوبی زد و اون اینکه فرندفید بدون توییتر معنا نداره ٬ به نظر من هم همینطوره ٬ البته فرندفید خیلی جذابیت های دیگه هم داره ولی فید های توییت در فرندفید گاهی اوقات خیلی جذاب هستن و به نظر من توییتر روح فرندفید هست ٬ یک سری مسائل جذاب هم در جمع ما هست و در طول روز پیش میاد که سکرت هست و دوستان توییتری عزیز خودشون می دونن و نیازی به گفتنش نیست .</p>
<p>خب یه نگاهی به عنوان پست انداختم ٬ از "توییتر و فرندفید" گفتم و مونده "بلاگ و گلایه" که اونا رو هم پایین بخونید ...</p>
<p>اول راجع به بلاگ بگم : مدتی هست که <a href="http://itzoom.wordpress.com/about/">بنده</a> یه <a href="http://iraniangroup.wordpress.com">وبلاگ گروهی</a> راه انداختم ٬ این <a href="http://iraniangroup.wordpress.com">وبلاگ گروهی</a> تا الان تعدادی عضو داره ٬ و دوستان لطف کردن و اونجا هم می نویسن . نمی دونم چرا وقتی با بعضی از دوستان درباره <a href="http://iraniangroup.wordpress.com">این وبلاگ</a> صحبت میشه یکی میگه : شخصا حوصله ی این جور کارا رو ندارم ٬ دیگری میگه : من اصلا وقتش رو ندارم ٬ اون یکی میگه : برو بابا دلت خوشه . من نمی دونم چرا هنوز کسی به اهمیت وبلاگهای گروهی پی نبرده ؟ ٬ حتما <a href="http://mhmazidi2.wordpress.com/">دکتر مزیدی</a> شخصا باید بیاد <a href="http://iraniangroup.wordpress.com">اونجا</a> <a href="http://mhmazidi2.wordpress.com/authors/">حمایتش</a> رو رسما اعلام کنه ؟ :-) وقتی ما چنین جمعی داریم ٬ اینقدر صمیمی ٬ به هم کمک می کنیم ٬ از هم کمک می خواهیم ٬ اینقدر تک هستیم ٬ اکثرا در یک سرویس اون هم وردپرس جان وبلاگ می نویسیم ٬ بیایین یک کمی مهربونتر باشیم ٬ دوستان میان در توییتر پست های جالبی میدن ٬ خوب همون پست اگه در این وبلاگ باشه می دونید چی میشه ؟ سرانجام به محبوبیت وردپرس می انجامه ٬ یعنی چی ؟ یعنی اینکه خیلی از ما فقط بلدیم بگیم : من یه وردپرسی متعصب هستم ٬ خوب اگه هستید چرا برای محبوبیت این سرویس و ترویجش بین فارسی زبان های عزیز قدمی بر نمیدارین ؟ قدم اولتون نوشتن در وبلاگ خودتون و قدم بعدی ٬ یه پست کوچول موچول توی این وبلاگ گروهی . البته هیچ زوری در کار نیست .</p>
<p>ولی این رو بدونید : من اعتقاد دارم ما می تونیم تاثیر زیادی روی وبلاگستان فارسی داشته باشیم و اعتقاد دارم وبلاگ نویس هایی که در سرویس های وطنی می نویسن در نت احساس تنهایی می کنن ٬ این حرف من مستند هست و یکی از دوستان که قبلا در یک سرویس وطنی می نوشت برام گفت . به نظر شما اگر همین اشخاص یک جمعی به این صمیمیت توی سرویس وردپرس ببینن ٬ تشویق نمیشن که از وردپرس استفاده کنن ؟ و این براشون ایجاد انگیزه نمیکنه و هیجان انگیز نیست ؟ ٬ البته قصد هیچ بی احترامی به افرادی که در سرویس های وطنی بلاگ نویسی می کنند و قصد تخریب سرویس های وطنی رو ندارم ولی هیچ اعتقادی به سرویس های وطنی ندارم ٬ چون تجربه ی تلخ دوستان ٬ ضعف این سرویس ها رو برام ثابت کرده . خلاصه کار ندارم ٬ دوستان اگر هنوز عضو وبلاگ ما نشدید همین جا یه کامنت حاوی آدرس وبلاگتون و ایمیلی که باهاش وبلاگتون رو رجیستر کردین بذارین تا ترتیبش رو بدم . البته همین جا از تمام دوستانی که با من همکاری کردن و الان عضو وبلاگ شدن ممنونم و حتی از دوستان توییتری که در وردپرس دات کام نمی نویسند خواهش می کنم همین الان یه اکانت وردپرس برا خودشون ایجاد کنن و به جمع ما بپیوندن . نوید ٬ بابک ٬ فواد و الی آخر از همه دعوت می کنم ٬ امیدوارم باز از اون جوابای دل سرد کننده نشنوم ٬ بعضی ها که اینقدر مرام دارند که اصلا جواب نمی دهند ٬ البته بلا نسبت دوستان ما</p>
<p>و اما موضوع آخر : گلایه</p>
<p>چرا گلایه ؟ اول بذارین گلایه رو به زبون توییتری ترجمه کنم تا دوستان توییتری بهتر متوجه شن --&#62;</p>
<p>اسمایلی ٬ احساس بی توجهی . حالا فهمیدید توییتریست های محترم ؟ بله دوستان احساس می کنم زیادی بهم بی توجهی شده ٬ اون موقعی به آدم بر می خوره که در طول روز حدود ۶۰-۷۰ نفر آمار وبلاگت باشه و فقط دو سه تا کامنت داشته باشی ٬ حالا فکر کنید این آمار دوبرابر هم باشه ٬ دیگه چه شود ؟ گویا فید خواندن جدیدا باعث بی توجهی به دوستان میشه ! ٬ من سعی می کنم همیشه هر مطلبی رو که با خروجی فیدش می خونم یه نظر هم راجع بهش بدم ٬ چون می دونم این مسئله باعث ایجاد انگیزه ی بیشتر برای نویسنده میشه ٬ حالا خواه نظر منفی باشه خواه مثبت ٬ والا برای من که هر چه از دوست رسد نیکوست ٬ پس بیایید کمی ملایم تر و مهربان تر باشیم . به نظرم نباید این لحظات رو از دست داد . یه خانواده ی واقعی در نت ٬ کسی به این حرف های من اعتقاد داره ؟ پس نظر بدید</p>
<p>در کلام آخر به قول <a href="http://selmaa.wordpress.com/">سلما خانوم</a> "زیاده عرضی نیست"</p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://feeds.feedburner.com/Itzoom">اگه دوست داشتید مهمون سفره ی فقیرونه ی ما باشید</a></p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://twitter.com/amirbaitollahi">بنده ی حقیر در توییتر</a></p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://friendfeed.com/amirbeitollahi">در فرندفید</a></p>
<p style="text-align:center;">سخت محتاج فید های اشتراکی شما عزیزان هستم patrician1989@gmail.com</p>
<p style="text-align:center;">منتظر لبیک تان هستم</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[پنج دقیقه اول]]></title>
<link>http://itzoom.wordpress.com/?p=208</link>
<pubDate>Sun, 20 Apr 2008 14:27:22 +0000</pubDate>
<dc:creator>Amir</dc:creator>
<guid>http://itzoom.wordpress.com/?p=208</guid>
<description><![CDATA[دوست عزیزم محمد جواد چند روز پیش یه پستی دادن با عنوان ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>دوست عزیزم <a href="http://javad33.wordpress.com/">محمد جواد</a> چند روز پیش یه پستی دادن با عنوان "شما پنج دقیقه ی اول را چطور آغاز می کنید ؟" و داخلش تشریح کردن که در پنج دقیقه اول اتصال به اینترنت چیکار می کنن . گویا در یک کامنت حدود ۴ روز پیش از من دعوت کردن بنده هم پنج دقیقه اولم رو تشریح کنم  ٬ دیروز که در حال تایید دادن به چند تا کامنت بودم با افتخار و غرور گفتم برم یه سر به کامنت های مسدود شده توسط (Akismet) نرم افزار مسدود کننده کامنت های اسپم بزنم٬ حدود ۳۰ تا اسپم مسدود شده بودن ( از دست این مزاحما :-) ) ٬ همیشه بدون توجه می زدم روی "حذف همه" ولی نمی دونم چی شد ایندفه تا پایین صفحه اومدم ( خداروشکر ) متوجه شدم ٬ بلههه ٬ آقای اکیسمت همیشه باعث افتخار می شد ایندفه سرافکندگی ( شوخی کردم ٬ کارش عالی هست ٬ اگه نبود کی از شر اسپم ها نجاتمون میداد ) ٬ خلاصه کامنت های محمد رو دیدم که تو لیست اسپم ها هستن ٬ متوجه شدم چند روز هم گذشته و بنده در خواب به سر می برم . سرتون رو به درد نیارم و یه راست برم سر اصل مطلب ٬ محمد جواد جان از شما هم عذر می خوام .</p>
<p>اصل مطلب : خوب من پنج دقیقه ی اول رو .....</p>
<ul>
<li>اولین کاری که بعد از روشن کردن کامپیوتر می کنم باز کردن فایرفاکس هست و بعد از اون افزونه ی توییترفاکس</li>
<li>دومین کار نرم افزار ایمیل خوان و خوراک خوان Thunderbird رو باز می کنم و ایمیل هام رو چک می کنم</li>
<li>سومین کار سراغ فرندفید میرم و کمی لایک</li>
<li>چهارمین کار رفتن به اکانت وردپرس و داشبورد وبلاگم و تایید کردن کامنتها</li>
<li>پنجمین کار رفتن به انجمن و کمی حس مدیریت :-)</li>
<li>ششمینش دیگه از پنج دقیقه بیشتر میشه ٬ نمیشه بگم :-)</li>
</ul>
<p>همین جا از <a href="http://raoros.wordpress.com/">زهرا</a> ٬ <a href="http://maryam-a.blogspot.com/">مریم</a> و <a href="http://itpedia.net/">فتحی</a> عزیز دعوت می کنم پنج دقیقه ی اولشون رو شرح بدن ٬ راستی حیف که محمد کشوری امروز رفت سفر ولی موقعی اومد از اونم می خوام پنج دقیقش رو برامون بگه .</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[آرزوهای محال]]></title>
<link>http://itzoom.wordpress.com/?p=203</link>
<pubDate>Thu, 17 Apr 2008 10:39:35 +0000</pubDate>
<dc:creator>Amir</dc:creator>
<guid>http://itzoom.wordpress.com/?p=203</guid>
<description><![CDATA[امروز صبح در حال وب گردی بودم ٬ گفتم برم یه سر به وبلاگ د]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;">امروز صبح در حال وب گردی بودم ٬ گفتم برم یه سر به وبلاگ دوستان بزنم ٬ گذرم به وبلاگ <a href="http://keshvary.wordpress.com/">محمد کشوری</a> عزیز افتاد . متوجه یه بازی وبی جدید ( آرزوهای دست نیافتنی ) شدم که چند روز هست شروع شده و من بی خبر . از قرار همون موقع بنده در توییتر هم بودم و با دوستان از جمله محمد عزیز در حال توییت بودیم . گفتیم از فرصت استفاده کنیم و .......</p>
<p style="text-align:right;">خلاصه ما هم خودمون رو به جمع بازیگران چسبوندیم و محمد جان ما رو دعوت کرد</p>
<p style="text-align:right;">گویا این بازی از <a href="http://maryam-a.blogspot.com/">مریم خانوم</a> شروع شده . اما همین الان بگم ذهن من خیلی خلاق بوده ها .....</p>
<ul>
<li>آروزو داشتم یه پرنده باشم تا هر جا دلم می خواد پرواز کنم ( رمانتیک بود نه؟ :-) )</li>
<li>آرزو داشتم یه دفعه غیب بشم و هر جا که می خوام یه دفعه ظاهر شم . ( متاثر از این برنامه های کودک )</li>
<li>یه برنامه دیگه ای بود به اسم ساعت زمان ( می خواستم بتونم زمان رو جلو عقب کنم یا وایسونم )</li>
<li>آرزو داشتم بدنم ضد تیر باشه و هر چی بهم تیر اندازی کنند هیچ چیم نشه ( نه که تو منطقه عملیاتی بودم :-)) )</li>
<li>آرزو داشتم بتونم برای مدت زمان زیادی زیر آب بمونم و بتونم تا وسطای اقیانوس برم . (‌ الانم این آرزو رو دارما )</li>
<li>آرزو داشتم بتونم به تمام آرزوهای دست نیافتنیم دست پیدا کنم .</li>
<li>آرزو داشتم همیشه تو دوران کودکیم می موندم و بزرگ نمی شدم .</li>
<li>آرزو داشتم هیچ وقت هیچ عزیزی رو از دست نمی دادم و عزیزترین کسم و که از دست  دادم دوباره زنده می شد . ( ای کاش می شد )</li>
</ul>
<p>چقدر آرزوی محال ٬ ها . حالا اینقدر آرزوی محال داشتن خوبه یا بد ؟</p>
<p>ضمنا از همه دعوت می کنم خودشون رو به بازی ما دعوت کنن .</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[چرا ؟ گوگل]]></title>
<link>http://itzoom.wordpress.com/?p=201</link>
<pubDate>Wed, 16 Apr 2008 20:51:16 +0000</pubDate>
<dc:creator>Amir</dc:creator>
<guid>http://itzoom.wordpress.com/?p=201</guid>
<description><![CDATA[
همون طور که می دونید مدتی است شرکت گوگل در یک اقدام غیر ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><img src="http://itzoom.files.wordpress.com/2008/04/persian-gulf.jpg" alt="" width="442" height="354" /></p>
<p>همون طور که می دونید مدتی است شرکت گوگل در یک اقدام غیر انسانی در نسخه جدید نرم افزار گوگل ارث خودش به جای استفاده از &#60; خلیج فارس &#62; ٬ &#60; خلیج عربی &#62; رو به کار برده  و مدتی است که دوستان زحمتکش وبلاگستان فارسی در اعتراض به این عمل ناپسند مطالبی نوشتن و خشم و اعتراض خودشون رو از طریق پست در وبلاگشون اعلام کردن و حالا تعدادی از هموطنان عزیز اقدام به جمع آوری امضا برای اعتراض به این عمل ناپسند  کردند .</p>
<p style="text-align:right;">( کاش میشد حداقل این شرکت های کامپیوتری و مربوط به فناوری اطلاعات از این کثافت کاری های سیاسی نمی کردن ٬ اونوقت ما هم مجبور به دادن این پست ها نبودیم . )</p>
<p>*کلیه دوستانی که تمایل به امضاء این اعتراضیه دارند <a title="اعتراضیه" href="http://www.petitiononline.com/mod_perl/signed.cgi?sos02082&#38;6901" target="_blank">به این آدرس </a>مراجعه نمایند*</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[به این میگن پیاده رو ؟]]></title>
<link>http://itzoom.wordpress.com/?p=191</link>
<pubDate>Tue, 15 Apr 2008 07:27:07 +0000</pubDate>
<dc:creator>Amir</dc:creator>
<guid>http://itzoom.wordpress.com/?p=191</guid>
<description><![CDATA[امروز صبح برای انجام کاری رفتم مرکز شهر ٬ داشتم توی پیا]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>امروز صبح برای انجام کاری رفتم مرکز شهر ٬ داشتم توی پیاده رو می رفتم که یه دفعه چشمم به اینا افتاد .</p>
<p style="text-align:center;"><img class="aligncenter" src="http://itzoom.files.wordpress.com/2008/04/15042008011.jpg" alt="" width="458" height="341" /></p>
<p style="text-align:right;">این مثلا اسمش مرکز شهر هست و شهرشم مرکز استان</p>
<p style="text-align:right;">معلومم نیست چی هستن  ! خودتون یه اسم براشون انتخاب کنین . شاید برای محکم کاری پیاده رو رو چسبوندن که خدایی نکرده از جاش تکون نخوره یه دفعه بیاد وسط خیابون ٬ شایدم جزو طرح های زیربنایی دولت نهم هست که ناخواسته سر از روی پیاده رو در آورده . حالا بماند که این چاله چوله ها دیگه عادی شده ولی خداییش این مودلیش رو دیگه ندیده بودم .</p>
<p style="text-align:right;">حالا ما که دیدیم و به سلامت رد شدیم ٬ خدا به داد اونایی برسه که نبینن و ....... حالا فرض کنید یه بچه نازنین روی اینا بخوره زمین ٬ اونوقت تکلیف چیه ؟</p>
<p style="text-align:right;">این پست رو دادم ٬ شاید آقایون مسئول دیدند و ......</p>
<p style="text-align:right;">گر چه مطمئنم غیر ممکنه گذرشون به این وادی بیفته . اینم مطمئنم هر روز خودشون از روی این نمی دونم چی چی ها رد میشن .</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[من منم ؟]]></title>
<link>http://itzoom.wordpress.com/?p=189</link>
<pubDate>Mon, 14 Apr 2008 20:32:44 +0000</pubDate>
<dc:creator>Amir</dc:creator>
<guid>http://itzoom.wordpress.com/?p=189</guid>
<description><![CDATA[خب چند روزی هست که سرم خیلی شلوغ هست . در طول روز کارهای ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color:#000000;">خب چند روزی هست که سرم خیلی شلوغ هست . در طول روز کارهای زیادی سرم ریخته که همه رو باید انجام بدم . همون جور  که می دونید چند وقت دیگه جشن انتشار اوبونتو 8.04 در تهران برگزار میشه . اینجا خیلی تلاش کردم یه مراسم کوچیک راه بندازم . متاسفانه هیچکس همکاری نمیکنه و خب یه دست هم صدا نداره . امیدوارم موقعیت پیش بیاد بتونم برای مراسم جشن تا تهران برم . امروز نمی خواستم پست بدم ولی راستش رو بخواین توی یکی از انجمن ها بودم ٬ داشتم یه پست رو مطالعه می کردم که یه دفعه چشمم به امضای یکی از کاربرای سایت افتاد . یاد اتفاق های تلخ افتادم ٬ یاد گذشته های دور . این جور مواقع چیزی جز نوشتن من رو آروم نمی کنه البته گاهی اوقات قدم زدن هم آرامش میده ولی خب الان موقعیتش نبود ! نوشتن واقعا معجزه میکنه . هر جوری و به  هر طریقی که باشه . بذارید این پست رو با یه شعر از استاد شریعتی خاتمه بدم .</span></p>
<p><span style="color:#000000;">پرستوی مسافر</span></p>
<p><span style="color:#000000;"><span><br />
</span></span></p>
<p><span style="color:#000000;"><span>من هم در این شهر غریبم .</span></span></p>
<p><span style="color:#000000;"><span>طوفانی نیز مرا آواره کرده است .</span></span></p>
<p><span style="color:#000000;"><span>مرا نیز در این بی آشیانی خویش شریک کنید .</span></span></p>
<p><span style="color:#000000;"><span>من نیز چون شما آشیانی ندارم .</span></span></p>
<p><span style="color:#000000;"><span>من نیز مرغ سرزمین گمشده ای هستم .</span></span></p>
<p><span style="color:#000000;"><span>پرستوی مسافری هستم .</span></span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[انجمن صنفی وبلاگ نویسها]]></title>
<link>http://itzoom.wordpress.com/?p=187</link>
<pubDate>Fri, 11 Apr 2008 16:38:11 +0000</pubDate>
<dc:creator>Amir</dc:creator>
<guid>http://itzoom.wordpress.com/?p=187</guid>
<description><![CDATA[مدتهاست یه چیزی ذهنم رو مشغول کرده:
1- کاش بشه وبلاگنویس]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>مدتهاست یه چیزی ذهنم رو مشغول کرده:<br />
1- کاش بشه وبلاگنویسها یه انجمن صنفی داشته باشن<br />
2- همه اعضا حق عضویت بدن تا انجمن واسه اموراتش پول داشته باشه<br />
3- انجمن وبلاگنویسا (که حالا پول هم داره) چند تا وکیل زبده داشته باشه تا اگه کسی از اعضا گرفتار میله های 209 و غیره شد یکی باشه به دادش برسه<br />
4- انجمن بتونه تو شرایط ناجور مالی و مشکلات دیگه کمکی به وبلاگنویسا بکنه<br />
5- بچه های پایتخت (اونهایی که حوصله اینجور کارها رو هم داشته باشن) گزینه بهتری هستن واسه تاسیس و مدیریت انجمن. چون به مراکز همه چی نزدیکترن و رفت و آمد اعضا به اونجا هم سهل تره.<br />
6- انجمن صرفاً صنفی باشه و از دسترس سیاستمدار جماعت دور بمونه<br />
سرانجام: اگه ممکنه به گسترش این ایده کمک کنید. حتی با نقل بدون ذکر منبع.</p>
<p>منبع : mattati.blogspot</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[وبلاگ]]></title>
<link>http://itzoom.wordpress.com/?p=179</link>
<pubDate>Mon, 07 Apr 2008 11:16:09 +0000</pubDate>
<dc:creator>Amir</dc:creator>
<guid>http://itzoom.wordpress.com/?p=179</guid>
<description><![CDATA[اول سلام دارم به همه ی  بچه های وردپرسی ٬ دوم سیستم مدیر]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>اول سلام دارم به همه ی  بچه های وردپرسی ٬ دوم سیستم مدیریت جدید وردپرس رو به همه تبریک می گم</p>
<p>خوب من دیر به دیر وبلاگم آپ میشه ٬ حالا دو سه روزی میشه که با بچه ها توی یه وبلاگ گروهی داریم راجع به اوبونتو می نویسیم . تو انجمن Sat2Dvb هم در حال فعالیت هستم ٬ درسم و کارم هم هست و یه پروژه ی کتاب هم می خوام شروع کنم ولی هنوز مطمئن نیستم . بد جوری سرم شلوغه و فعالیت آنلاینم دیگه به اوجش رسیده تا جایی که دارم حساب های کاربریم رو فراموش می کنم . دیروز بوکمارکهام رو مرتب می کردم آخه دیگه خیلی بی نظم شده بودن ٬ در حال حاضر در  شبانه روز فقط سه تا چهار و نیم ساعت می خوابم و با فایرفاکس هم حسابی حال می کنم . افزونه Foxmarks هم بد جوری داره حال میده . دیسک زنده پارسیکس رو هم یه هفته پیش تست کردم . اوبونتو هم که فداش بشم بد جوری داره فاز میده ٬ باید بگم در عین حال که وضعیت زندگیم بهرانی هست ٬ اپن سورس خیلی زیاد به من انرژی میده !!! :-)</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[سال ۱۳۸۶]]></title>
<link>http://itzoom.wordpress.com/?p=96</link>
<pubDate>Sun, 23 Mar 2008 09:05:56 +0000</pubDate>
<dc:creator>Amir</dc:creator>
<guid>http://itzoom.wordpress.com/?p=96</guid>
<description><![CDATA[سال ۸۶ گذشت و من دوست داشتم در آخرین روزهای سال برای خوا]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>سال ۸۶ گذشت و من دوست داشتم در آخرین روزهای سال برای خوانندگان این وبلاگ یه پست بگذارم ٬ اما به دلیل سفر ۱۵ روزه ای که آخر سال برام پیش اومد نتونستم پست بدم . در هر حال سال ۱۳۸۶ گذشت و من خیلی چیزا یاد گرفتم ٬ سال سختی رو پشت سر گذاشتم اما ........ .</p>
<p>یاد گرفتم که برای دوستام یه دوست واقعی و برای دشمنام یه دشمن واقعی باشم ٬ یاد گرفتم کمتر از دیگران توقع داشته باشم ٬ یاد گرفتم جز خدا به هیچکس دل نبندم ٬ یاد گرفتم که برای یادگیری باید بیشتر تلاش کنم ٬ یاد گرفتم که دنیا رو فقط برای رسیدن به خدا بخوام  ٬ یاد گرفتم و یاد گرفتم اما بعضی هاشون به قیمتای گرون برام تموم شد . به قیمت آسیب های غیر قابل جبران . کاش بعضی از ما آدما یادمون نمی رفت که از نوع بشر هستیم</p>
<p>امیر بیت اللهی  ۴ فروردین ۱۳۸۷</p>
]]></content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>
