<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>نيمه-ديگر-زن &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/نيمه-ديگر-زن/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "نيمه-ديگر-زن"</description>
	<pubDate>Mon, 06 Oct 2008 13:40:05 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[....و ...... در ......]]></title>
<link>http://mylightnight.wordpress.com/?p=166</link>
<pubDate>Tue, 17 Jun 2008 04:58:01 +0000</pubDate>
<dc:creator>آريانا</dc:creator>
<guid>http://mylightnight.fa.wordpress.com/2008/06/17/%d9%88-%d8%af%d8%b1/</guid>
<description><![CDATA[سوال يك مسابقه مذهبي مخصوص زنان:
- سه خصلت را كه براي زنا]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>سوال يك مسابقه مذهبي مخصوص زنان:</p>
<p>- سه خصلت را كه براي زنان بهترين و براي مردان بدترين خصلت است را نام ببريد.</p>
<p>الف. نرم خويي - تكبر- عبادت شبانه روزي</p>
<p>ب. تكبر-خوش رويي-مهر و محبت فراوان</p>
<p>ج. تكبر- ترسو بودن-بخيل بودن</p>
<p>جوابشو ميگم حالا. خوب روش فكر كنين، من اولش كه ديدم مطمئناً گفتم جواب ب هست، گرچه به اينم فكر كردم كه تو اون كتاب ماخذ اين سوال (كه اينجا نمي‌گم چه كتابي هست، از ترس فيل تر تر شدن) امكان نداره اينقدر به جنس زن لطف كرده باشه كه مثلاً خوش رويي رو هم جزو صفاتش محسوب كنه و از اون طرفم خود سوال گفته اونايي كه واسه زن خوبه واسه مرده بده، فلذا (!) اين يكي به نظرم غيراسلامي اومد. رفتم خود كتابو ديدم، توش يه جمله‌اي آورده از ن ه ج‌البلاغه كه "بهترين خصلتها و خويهاي زنان همان بدترين خصلتهاي مردان است" بنابراين "تكبر" ، "ترسو بودن" و "بخيل بودن" براي مردان بدترين و براي زنان بهترين است. خود كتاب گفته: " مي‌دانيم كه تكبر يك خلق بسياربد معرفي شده و حتي ازنظر رواني يك نوع بيماري رواني تلقي مي‌شود، جبن و ترس هم كه معلوم است، ضعف و ناتواني است، بخل و امساك هم كه پول‌دوستي و مال‌دوستي است، اينها كه براي مردها بدترين خلق و خوي‌هاست در ن ه ج‌البلاغه مي‌گويد كه بهترين خلق و خوي زن است. اين چطور مي‌شود؟...... زني كه متكبر باشد مرد بيگانه را به خود راه نمي‌دهد و به عبارت ديگر ميان خود و مرد بيگانه حريم و دورباش ايجاد مي‌كند و اگر ممسك باشدمال شوهر خود را نگهداري مي‌كند و اگر ترسو باشد از هر حادثه‌اي كه پيش مي‌آيد كنار مي‌كشدو احتياط مي‌كند."</p>
<p>خب قضيه روشن شد برام. حالا اينجا چندتا مسئله مطرحه:</p>
<p>1. چه اجباري هست كه زن و مرد رو اينقدر از هم جدا بدونيم كه حتي بهترين اخلاق يكي بدترين براي ديگري باشه؟</p>
<p>2. چرا از صفتهايي براي زن (زنهاي مدنظر اين كتاب) استفاده مي‌شه كه ذاتاً <strong>بار منفي</strong> داره؟</p>
<p>3. چرا همون صفتهاي بد در <strong>معني خودش</strong> براي مردها (مردان مد نظر اين كتاب البته) استفاده شده؟</p>
<p>4. در يك مسابقه مذهبي چه اصراري هست براي طرح چنين سوالهاي شبهه برانگيزي (بازم از نظرمن)؟</p>
<p>5. وقتي صفتهاي مورد نظر نويسنده كلمه هاي در فارسي وعربي داره كه منظورشو به دقيق‌ترين شكل مي‌رسونه (مثل مقتصدبودن به جاي بخيل بودن) چرا از اين كلمات استفاده شده؟ حتي اگر درنظر بگيريم كه اين ترجمه نادرستي از عربي بوده (كه من اينطور فكر نمي‌كنم) بازم مي‌شد كلمات مثبت‌تري به‌كاربرد.</p>
<p>خب جواب كه ديگه الان معلومه، "ج" هستش، يكي از بچه‌ها ميگه خب آره تكبر خوبه يعني بايد دربرابر مردها سفت و سخت بود، من پيش خودم فكر مي‌كنم كه اين يعني كه هر مرد غريبه‌اي بالقوه نسبت به "زن" فكر سوء داره... يعني بازم همون "خودتو جمع كن دختر كه بهت كاري نداشته باشن..." يعني اون دختر دانشجوي بدبخت دانشگاه ز ن ج ا ن كه تونسته بعد از اون همه مدت بالاخره مدرك جور كنه واسه گندكاري اون حضرت آقا حتماً يه ريگي به كفشش بوده... يكي ديگه ميگيه، خب آره حتماً يه‌جوري مي‌گشته كه اون آقاي محترم خوشش اومده، من از در دفاع درميام كه بابا شايد فقط خوشگل بوده دختره، ميگه خب اگه خوشگل بوده بايد خودشو دربرابر نامحرم مي‌پوشونده..... خفه مي‌شم...</p>
<p>---</p>
<p>پ.ن: اين كتاب مورد بحث درحوزه اخلاق خيلي معروفه و مشهور، و احتمالاً براي استفاده عموم مردم نوشته شده.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[نيلوفروبودن/نبودنش...]]></title>
<link>http://mylightnight.wordpress.com/?p=153</link>
<pubDate>Tue, 10 Jun 2008 09:53:02 +0000</pubDate>
<dc:creator>آريانا</dc:creator>
<guid>http://mylightnight.fa.wordpress.com/2008/06/10/%d9%86%d9%8a%d9%84%d9%88%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86%d8%b4/</guid>
<description><![CDATA[نيلوفر  جزو اون دسته آدمهايي بود كه من تا همين ديروز شدي]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.niloofarhb.persianblog.ir">نيلوفر </a> جزو اون دسته آدمهايي بود كه من تا همين ديروز شديداً بهش حسوديم مي‌شد، يه زن تحصيلكرده و توانا كه تو اين شهر بي صاحب گليم خودشو خيلي خوب از آب بيرون مي‌كشيد، اگه آرشيوشو بخونين مي‌فهمين چي مي‌گم، كاركردن تو صنعت اين مملكت گل و بلبل واقعاً وحشتناكه. حالا چرا حرف نيلوفر رو زدم؟ آخه من جزو اون دسته آدمهايي هستم كه متآسفانه زود قضاوت ميكنن، بارها و بارها شده كه از روي قيافه و ظاهر درمورد كسي فكر كردم و بعد از مدتي ديدم طرف با اوني كه فكر مي كردم زمين تا آسمون فرق داره، حالا نيلوفر نوشته كه داره از همسرش جدا مي‌شه، حالا بماند كه با خوندنش چقدر دوباره به همه‌چي شكاك شدم و چقدر غصه خوردم از خوندن خبر جداييش (كه متاسفانه* با عشق هم هست)، همش دارم به اين فكر مي‌كنم كه باز زود قضاوت كردم، بازم از دور ديدم و گفتم به‌به، دارم با خودم فكر مي‌كنم كه پس چه تضميني وجود داره كه بشه باهاش به يه نفر اعتماد كرد؟! خي هيچ تضميني...بازم روزگار يه برگ ديگه روكرد، باز داره بهم مي‌گه خر نشو... چشماتو بازكن، همه دشمن نيستن ولي دوست هم نيستن...</p>
<p>* متاسفانه گفتم چون اگه اين <a href="http://niloofarhb.persianblog.ir/post/565">پست آخر نيلوفر </a>رو بخونين ميفهمين كه جداشدن با عشق چقدر ناگوارتر از جدايي با نفرته، چون اون چيزي كه تمتم مدت آزارت مي‌ده همه اون خاطرات خوبيه كه باهم داشتين و باور اينكه چرا باتو همچين كاري كرده سخته، وگرنه نفرت كه خودش كارتو راحت مي‌كنه.</p>
<p>---</p>
<p>ني‌ني‌هاي نازنازي ما دارن هر روز خوردني‌تر و خوشگل‌تر مي‌شن، حيف كه نمي‌شه چلوندشون! مدل خوابيدنشون منو كشته، دستشونو مي‌ذارن زير بالششون مي‌خوابن!</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[مرور]]></title>
<link>http://mylightnight.wordpress.com/?p=152</link>
<pubDate>Sun, 08 Jun 2008 04:32:15 +0000</pubDate>
<dc:creator>آريانا</dc:creator>
<guid>http://mylightnight.fa.wordpress.com/2008/06/08/%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1/</guid>
<description><![CDATA[خوش گذشت؟!
&#8212;
مسافرت نرفتيم چون پدربزرگم ناگهاني فوت ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>خوش گذشت؟!</p>
<p>---</p>
<p>مسافرت نرفتيم چون پدربزرگم ناگهاني فوت كرد (حالا هركي ندونه فكر مي‌كنه دارم درباره يه پسر 18 ساله حرف مي‌زنم!) 95 سالش بود(البته بدخواهان ميگن بيشتر از اينها عمر داشته ولي شناسنامه‌اش به خاطر خدمت نظام دست‌كاري شده بوده!) خداروشكر كه نه ذليل شد نه محتاج، از مريضي تا مرگش 2 روز بيشتر فاصله نبود، راستش من گريه نكردم، دلم هم براش تنگ نشه گمونم، آخه اين يه هفته هرچي فكركردم ديدم هيچ خاطره خاصي ازش ندارم، شايد برخلاف خيلي دختر بچه‌ها كه كودكيشون با پدربزرگاشون خيلي بهشون خوش مي‌گذره من تنها چيزي كه ازش يادمه اينه كه خيلي تند راه مي‌رفت و من هميشه تو خيابون ازش جا مي‌موندم! آهان! يه چيز مزخرف ديگه هم بود، دوست نداشت ما (من‌و خواهرهام)دامن بپوشيم! هميشه غرميزد وقتي خونه اونا بوديم و خداي ناكرده دامن پامون بود (ايني كه مي‌گم مال 7-8 سالگي ماست‌، مال اون زماني كه از شدت لاغري به ته اسم من يه ‹استخواني› هم اضافه مي‌كردن! ديگه تا تهشو بخونين!) ...</p>
<p>اينم از مرور خاطرات بابابزرگي! به هرحال خدا بيامرزتش، آدم بدي نبود.</p>
<p>---</p>
<p>Green Card  محشر بود جناب اميرحسين خان، خيلي مرسي!</p>
<p>---</p>
<p>دوباره عرض مي كنم: خوش گذشت؟!</p>
<p>:)</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[3 ك س ]]></title>
<link>http://mylightnight.wordpress.com/?p=135</link>
<pubDate>Sat, 12 Apr 2008 06:37:36 +0000</pubDate>
<dc:creator>آريانا</dc:creator>
<guid>http://mylightnight.fa.wordpress.com/2008/04/12/3-%d9%83-%d8%b3/</guid>
<description><![CDATA[داشتم فكر مي كردم ديشب عجب حرفي زدم! اونم كجا! نمي‌شه من]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>داشتم فكر مي كردم ديشب عجب حرفي زدم! اونم كجا! نمي‌شه من يه‌كم حواسمو موقع حرف زدن بيشتر جمع‌كنم؟! حالا ممكنه اون آدماي مقابلم اصلاً نگرفته باشن كه من چي گفتم ولي خودم كه مي دونم!</p>
<p>عمراً فكر نكنين كه من دوباره به زبون ميارم كه چي گفتما!‌</p>
<p>---</p>
<p>اليزه و بلوط و يك زن سه تا مطلب خيلي خيلي خوب نوشتن درباره «بدن» موقع 3ك‌س، به همون دليل قبلي (استفاده از قيلتر شكن)نمي تونم لينك بدم بهشون، خودتون زحمت بكشين تشريف ببرين بخونين كه خوندنشون واجبه، خصوصاً اگر مرد هستين ويا اگر مثل من دغدغه «بدن» تون رو دارين. (حالا اينكه شما چطوري لينك اليزه رو گير بيارين خودش مراحلي داره! اول بايد از<a href="http://www.dreamlandblog.com">«سرزمين رويايي»</a> استفاده كنين بعد از لينك دوني كنارشم ميتونين« اليزه» رو ببينين بعدم «هماغوشي‌هاي يك زن» و بلوط رو هم ايضاً، شرمنده ديگه مجبورم اينطوري بخونمشون)، خيلي خيلي خوب درباره اين فانتزي‌هاي 3ك‌س و اون تصوير ساختگي كه هاليوود و صنعت پ و ر ن تو ذهن من و شما ساختن حرف مي زنن، از دستشون ندين.</p>
<p> </p>
<p> </p>
<p> </p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[زن]]></title>
<link>http://mylightnight.wordpress.com/2008/03/09/%d8%b2%d9%86/</link>
<pubDate>Sun, 09 Mar 2008 07:03:46 +0000</pubDate>
<dc:creator>آريانا</dc:creator>
<guid>http://mylightnight.fa.wordpress.com/2008/03/09/%d8%b2%d9%86/</guid>
<description><![CDATA[زن نعره ميزد، جيغ مي كشيد،‌حرفهاش نامفهوم بود و بغض خو]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">زن نعره ميزد، جيغ مي كشيد،‌حرفهاش نامفهوم بود و بغض خورده... صداي شوهرش-شوهر عوضي حيوونش- مي اومد كه به پدر و مادر زن فحش هاي ناجور مي داد،‌مي زدش،‌مي زدش، مي زدش... بچه كوچلوي مظلوم تو بغل زن بود، حتماً گريه مي كرد،‌حتماً‌اون وسط كتكم خورده از باباش،‌ حتماً‌بعدها كه بزرگ شد اين چيزا رو يادش مي مونه،‌يه جايي اون ته هاي ذهنش، از باباش بدش مياد،‌از مامانش كه به دنياش آورده و حالا اره جيغ ميزنه و ميگه طلاق ميگيرم...</p>
<p dir="rtl">زن از آپارتمان بغلي پريد بيرون،‌سوار آسانسور شد، مرد با پاي برهنه پنج طبقه رو دويد پائين و با لگد برشون گردوند، صداي زن تبديل شده بود به يه هق‌هق يكنواخت رقت‌انگيز... بچه تو بغلش بود...گريه مي كرد...</p>
<p dir="rtl"> اينا چند صحنه از اون چيزايي بود كه ديروز تو واحد بغلي اتفاق افتاد و نمي دونم چرا از بين همه شون من فقط به اون بچه فكر مي كردم كه يه گوشه كز كرده و داره به تلخي گريه مي كنه، يه گريه ناتموم ابدي... ياد خودم افتاده بودم شايد...</p>
<p dir="rtl">مي دونستم اون زن بدبخت چه حالي داره،‌مي دونستم اگه الان بره بيرون به آدما به چشم آدماي خوشبخت نگاه مي كنه و از شدت غم و اندوه زندگي نكبتش نمي تونه جلوي اشكاشو بگبيره... نمي دونم چرا اون حالو اينقدر ملموس حس مي كردم، چرا مي دونستم كه از خونه كه بره بيرون دنيا براش ميشه اندازه يه قوطي كبريت كه از شدت كوچيكي خفه اش مي كنه؟دلم نمي خواد اين چيزا رو احساس كنم،‌دوست ندارم بفهممشون... </p>
<p dir="rtl">---</p>
<p dir="rtl">ديروز روز جهاني زن بود... فراموشم شده بود كلاً‌،‌تبريك به همه زنهايي كه نمي خوان جنس دوم باشن،‌نمي خوان زيردست باقي بمونن.</p>
<p dir="rtl">---</p>
<p dir="rtl">گل فروشي روبروي پنجره من تو ادره هر سال اسفند كه مي شه كلي گل دلبرانه مي ذاره جلوي درش، امسال گير داده به لاله. لاله هاي تكي بلند سرخ و صورتي...</p>
<p dir="rtl">---</p>
<p dir="rtl">در راستاي تغييرات عيد،‌منم رفتم موهامو بادمجوني تيره كردم! تو آفتاب كه مي ايستم ميشه بنفش،‌تو سايه مي شه مشكي پركلاغي،‌خودم از جلوي آينه كه رد مي شم قربون صدقه خودم ميرم!</p>
<p dir="rtl">&#160;</p>
<p dir="rtl">---</p>
<p dir="rtl">سنتوري رو ديدم (قابل توجه اميرحسين خان!) ،‌نمي دونم سليقه من نم كشيده يا فيلما اينقدر معمولي شدن! سنتوري معمولي بود، ‌با پاياني بد. آخرش واقعاً‌نچسب بود،‌ هپي اندي كه هيچ جوري به بقيه فيلم نمي چسبيد.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[زن زن زن زن زن زن زن زن .....]]></title>
<link>http://mylightnight.wordpress.com/2008/01/29/%d8%b2%d9%86-%d8%b2%d9%86-%d8%b2%d9%86-%d8%b2%d9%86-%d8%b2%d9%86-%d8%b2%d9%86-%d8%b2%d9%86-%d8%b2%d9%86/</link>
<pubDate>Tue, 29 Jan 2008 05:46:42 +0000</pubDate>
<dc:creator>آريانا</dc:creator>
<guid>http://mylightnight.fa.wordpress.com/2008/01/29/%d8%b2%d9%86-%d8%b2%d9%86-%d8%b2%d9%86-%d8%b2%d9%86-%d8%b2%d9%86-%d8%b2%d9%86-%d8%b2%d9%86-%d8%b2%d9%86/</guid>
<description><![CDATA[مجله زنان لغو امتياز شد&#8230;. مبارك باشه واقعاً.
]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>مجله زنان لغو امتياز شد.... مبارك باشه واقعاً.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[]]></title>
<link>http://mylightnight.wordpress.com/2008/01/09/102/</link>
<pubDate>Wed, 09 Jan 2008 11:28:17 +0000</pubDate>
<dc:creator>آريانا</dc:creator>
<guid>http://mylightnight.fa.wordpress.com/2008/01/09/102/</guid>
<description><![CDATA[در آستانه بيست‌وهشت سالگي &#8230; در روزي به شكل روزهاي عا]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>در آستانه بيست‌وهشت سالگي ... در روزي به شكل روزهاي عادي خدا.... پشت سرم پراز روزهاي شلوغ و غمگين... من در يك روز جمعه متولد مي شوم...<br />
تولدم مبارك.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[008]]></title>
<link>http://mylightnight.wordpress.com/2008/01/01/008/</link>
<pubDate>Tue, 01 Jan 2008 06:42:22 +0000</pubDate>
<dc:creator>آريانا</dc:creator>
<guid>http://mylightnight.fa.wordpress.com/2008/01/01/008/</guid>
<description><![CDATA[خب سلام عليكم!‌من تونستم برگردم اينجا! يه كم اينجا قاتي]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">خب سلام عليكم!‌من تونستم برگردم اينجا! يه كم اينجا قاتي پاتي شده بود و من گفتم ديگه تموم شد،‌اين وبلاگم به ف ا ك رفت!‌</p>
<p dir="rtl">خب چه خبرا؟ سال جديد هم شروع شد،‌مبارك همه مسيحيا باشه. ما كه ديشب برقمون يهو رفت به ميمنت و مباركي و اون طور كه من ديدم خيلي از جاهاي تهران خاموش بود. بيچاره اونايي كه داشتن برنامه هاي سال نوي ماهپاره رو ميديدن، ضدحال خوردن!‌</p>
<p dir="rtl">---</p>
<p dir="rtl">و اما درباره اون سوالي كه پرسيده بودم و نشد كه خيلي روش حرف بزنم،‌اول از همه بگم كه من نه جامعه شناسم نه واسه مطرح كردن اين بحث منظور خاصي داشتم‌، اين فقط يه جرقه كوچيك بود كه موقع صحبت با يكي از دوستانم به ذهنم رسيد و چون جواب درستي نتونستم ازش بگيرگ گفتم اينجا مطرحش كنم و حالا شايد بتونم بفههمم كه چند درصا پاسخ دهنده ها مثل اون دوستم فكر مي كنن و چند درصد مثل من.</p>
<p dir="rtl">جمع بندي كلي من از پاسخ ها راستش بازم قانعم نكرد،‌البته انتظارشو داشتم كه جوابها باهم خيلي تفاوت داشته باشه. البته يه چيزي رو همين اول بگم،‌چندتا كامنتو مجبور شدم حذف كنم،‌چون قابل ويرايش نبودن و واقعاً دلم نمي خواد به خاطر چيزي كه ديگران گفتن، من فيل بشم!</p>
<p dir="rtl">خب من نظر خودمو خلاصه گفتم،‌من اينكار رو نمي كنم چون عقيده دارم كه هركاري كه با ديگران بكني،‌روزي درحق خودت انجام خواهدشد،‌علاوه بر اون من جزو اون دسته آدماهي مونوگامي (تك همسري) هستم كه بدون عشق نمي تونم اصلاً‌چنين رابطه اي مجسم كنم.</p>
<p dir="rtl">خوشبختانه تو نظرا فقط عده معدودي گفته بودن كه قطعاً‌اين كارو مي كنن،‌حالا به بهانه هاي مختلف، يكي شرعي اش كرده بود،‌يكي گفته بود يه بار اشكال نداره،‌يكي بي خيال همه چي شده بود و تعهد و اينا رو هيچي حساب كرده بود،‌و ... البته واضح و مبرهن است كه اين ها همه درحد حرف هست الان و زمانش كه برسه ممكنه همين ماها هم خطا كنيم،‌(درمورد خودم شك دارم)،‌وگرنه اين همه جدايي به خاطر به ميوهن اومدن يه دلبر ديگه هر روز اتفاق نمي افتاد.</p>
<p dir="rtl">نمي خوام نتيجه گيري خاصي بكنم،‌چون از اولش هم چنين منظوري نداشتم، ولي اميدوارم همه اونايي كه حرف وفادار موندنو زدن واقعاً‌همين طوري باقي بمونن:)</p>
<p dir="rtl">---</p>
<p dir="rtl">هرچي ميگذره اين بدهكاي ما به <a href="http://www.mhmazidi2.wordpress.com">دكتر جان مزيدي</a> بيشتر ميشه!‌</p>
<p dir="rtl">---</p>
<p dir="rtl">روزگار قريبو كه ميبينين، ديشب يه صحنه اي توش ديدم كه كلي خنديدم،‌ پرستار بخش كه داشت مي رفت خونه،‌مصداق بارز تبرج بود! هم كلاه سرش بود بدون مقنعه،‌هم چكمه پاشنه بلند پوشيده بود با دامن! ما همين جا از سردار تشكر ميكنيم كه باعث نشاط ما را فراهم كرده اند!</p>
<p dir="rtl">---</p>
<p dir="rtl">.</p>
<p dir="rtl">.</p>
<p dir="rtl">. بي نظير بوتو رو دوست داشتم،‌حيف... وقتي خبرشو تو بي بي سي ديدم،‌ناباورانه دلم مي خواست بشنوم كه نمرده...</p>
<p dir="rtl">---</p>
<p dir="rtl">آدم كه دير آپ مي كنه سوژه هاش سوخته ميشن،‌به بزرگي خودتون ببخشين!‌</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[سوالي به سبك گوشزد]]></title>
<link>http://mylightnight.wordpress.com/2007/12/16/%d8%b3%d9%88%d8%a7%d9%84%d9%8a-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d8%a8%d9%83-%da%af%d9%88%d8%b4%d8%b2%d8%af/</link>
<pubDate>Sun, 16 Dec 2007 10:54:58 +0000</pubDate>
<dc:creator>آريانا</dc:creator>
<guid>http://mylightnight.fa.wordpress.com/2007/12/16/%d8%b3%d9%88%d8%a7%d9%84%d9%8a-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%d8%a8%d9%83-%da%af%d9%88%d8%b4%d8%b2%d8%af/</guid>
<description><![CDATA[يه چيزي هست كه گاهي خيلي فكرمو مشغول مي كنه‌(البته به ا]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">يه چيزي هست كه گاهي خيلي فكرمو مشغول مي كنه‌(البته به اضافه اون چيزاي ديگه اي كه بقيه وقتا باعث ميشه ذهنم مشغول باشه!)، يه سوالي هست كه تاحالا از خيلي‌ها پرسيدم ولي هركس جواب خاص خودش رو داده بهم،‌حالا مي خوام اينجا مطرحش كنم بلكه دوتا جواب مشابه به هم بشنوم يه نتيجه‌اي بگيرم لااقل:</p>
<p dir="rtl">تصور كنيد كه جفتي داريد(‌همسر، دوست دخ ت ر، دوست پ س ر، نامزد) ،‌با ايشون هيچ مشكلي ندارين،‌هم از نظر عاطفي به هم نزديكين هم از نظر فرهنگي،‌مشكل مالي ندارين،‌عاشقانه همديگه رو دوست دارين،‌ در صكص (زبانم لال!)ازهمديگه كاملاً‌راضي هستين،‌تصوير ذهني تون كاملاً (حالا فرض مي كنيم 90%) با اون كسي كه انتخابش كردين همخواني داره و... همه چيز در حد عالي است،‌حالا تصور كنيد اين جفت نازنين چند روزي دركنار شما نيست (بله بله ، مي دونم دلتون حتماً‌براش تنگ ميشه) و شما تنها هستيد،‌ حالا شرايط اينه: جفتتون به شما اعتماد كامل داره (منظورمو كه مي فهمين،اعتماد زياد، يه چيزي در حد خريت!)، راه به راه زنگ ميزنه/ميزنين حال همو مي پرسين،‌تو اين چندروزكه تنها هستين هركاري بكنين اون نخواهد فهميد،‌حالا اتفاقي با خانوم/آقايي بسيار زيبا و خواستني روبرو ميشين،‌شرايط براي يه خلوت واقعي و ل ذ ت بخش مهياست،‌(تكرار مي كنم كه فرض رو بر اين بگذارين كه جفتتون در هيچ حالتي نخواد فهميد كه شما درنبودش چه كار كرده ايد)منظورم از  اين زيبا و خواستني يه چيزي مثل جذابيت ديوانه كننده جرج كلوني يا آن جلينا جولي ها!‌(حالا شما اگه خوشتون نمياد مي تونين هركس دلتون خواست جاشون بذارين)، هم شما و هم اون شخص جديد مي دونين كه فقط همين يك بار با هم خواهيد بود (پس فرض يه رابطه بلندمدت رو ندارين،‌عذاب وجدان هم نخواهيد داشت)و هرگز دوباره همديگه رو ملاقات نميكنين، حالا خوب فكر كنيد و قاطعانه به اين سوال جواب بدين: آيا با اين شخص جديد يك شب به يادماندني رو تجربه مي كنيد؟ اگر ميكنيد چرا و اگر منتظر بازگشت جفتتون ميشيد چرا، نسبي جواب ندين اين چيزا نسبيت بردار نيست،‌من اون دليله برام مهمه، لطف كنيد و با دقت جواب بدين.</p>
<p dir="rtl">---</p>
<p dir="rtl">اينم يه سوال بود به سبك <a href="http://gooshzad.blogspot.com/">گوشزد</a>،‌ فقط اميدوارم يه چندتايي كامنت ببينم اينجا كه احساس نكنم دارم با ديوار حرف مي زنم!‌</p>
<p dir="rtl">---</p>
<p dir="rtl">ما رفته بيديم عينك جديد سفارش داده بيديم،‌گفتيم كه لال از دنيا نريم يه وقت!‌</p>
<p dir="rtl">---</p>
<p dir="rtl">ببار اي بارون ببار...</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[]]></title>
<link>http://mylightnight.wordpress.com/2007/12/10/88/</link>
<pubDate>Mon, 10 Dec 2007 06:44:12 +0000</pubDate>
<dc:creator>آريانا</dc:creator>
<guid>http://mylightnight.fa.wordpress.com/2007/12/10/88/</guid>
<description><![CDATA[خب پس هستين!
&#8211;
فرموده اند كه شلواري كه برود در چكمه با]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">خب پس هستين!</p>
<p>--</p>
<p dir="rtl">فرموده اند كه شلواري كه برود در چكمه باعث نمي دونم چي چي كه ترجمه فارسيش ميشه خوش تيپ شدن ميشه،‌پس از آن هم فرموده اند كه ميگيريم،‌البته ما هم ميدونيم شما برهر كاري تواناييد ولي گفتيم الان كه تابستون نيست كه يقه مارو بگيريد،‌ديدم خودتون بهانه اش رو جور كرديد،‌پس بي زحمت خودتونو راحت كنيد از اين به بعد بفرمائيد هركي مثل آدميزاد بياد بيرون ميگيريم، خوش تيپ باشه كه ديگه خودش قبر خودشو كنده!‌تا حالا مي فرمودين كه موها نبايد پيدا باشه، امروز ميگين كلاه و شال سرتون نكنيد،‌تا ديروز مي فرمودين كه شلوارتون كوتاه نباشه امروز ميگين چكمه تون بلند نباشه،‌خب حق بدين به ملت كه ندونن با كدوم ساز شما حركات موزون از خودشون صادر كنن!‌بي زحمت ما ملت گوش دراز را روشن بفرمائيد تا مدل حركات موزون خودمون رو انتخاب كنيم تا به محض فرمايش شما استارت بزنيم!‌</p>
<p dir="rtl">---</p>
<p dir="rtl">دوستي دارم كه اگه با مقياس مسعود كيميايي رفاقتشو بسنجي حتماً‌رفيق رفيق واسه ام!‌حدوداً‌4 ساله كه ميشناسيم همديگه رو،‌5 سال از من كوچيكتره ولي تا امروز بيشتر از هركس ديگري ازش چيز ياد گرفتم،‌يه بحثي كه  هميشه  حرفش بينمون بود رفتن از ايران بود كه من موافق بودم و اون كاملاً‌مخالف،‌ديشب يهو وسط غرغر زدنهام درباره اوضاع و احوال اين روزها گفت اينجا ديگه جاي موندن نيست...دارم فكر مي كنم چطوري از اينجا برم كه ديگه تحملم تموم شده...</p>
<p dir="rtl">اين خاك نفرين شده داره تمام آينده شو از دست ميده،‌همه دارن مي رن...</p>
<p dir="rtl">&#160;</p>
<p dir="rtl">---</p>
<p dir="rtl">اين روزها كه مي گذرد...</p>
<p dir="rtl">&#160;</p>
<p dir="rtl">---</p>
<p dir="rtl">پ.ن: فرموده اند كه اون نمي دونم چي چي يعني "تبرج"!‌خودنمايي در چشم نامحرم!‌ خب اينا روهم به سلامتي داريم ياد ميگيريم ديگه،‌فردا لابد"تفرج"هم ميشه يه بامبول واسه يقه گيري!</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[فلاش بك]]></title>
<link>http://mylightnight.wordpress.com/2007/08/19/%d9%81%d9%84%d8%a7%d8%b4-%d8%a8%d9%83/</link>
<pubDate>Sun, 19 Aug 2007 06:00:10 +0000</pubDate>
<dc:creator>آريانا</dc:creator>
<guid>http://mylightnight.fa.wordpress.com/2007/08/19/%d9%81%d9%84%d8%a7%d8%b4-%d8%a8%d9%83/</guid>
<description><![CDATA[از اون قيافه هايي بود كه نه ميشد بگي جوونه نه پير، چروك ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">از اون قيافه هايي بود كه نه ميشد بگي جوونه نه پير، چروك خورده، دستاي ترك ترك حنا بسته، نميشد سنشو حدس بزني، يه چادر از اينا كه نقش و نگار داره سرش بود، ديدم يه پيرمردم همراهش بود وقتي مي خواست سوار بشه، اومد رو صندلي كناري من نشست، چسبيده به من، خودمو آروم كشيدم به طرف پنجره، از اون دسته آدمهايي هستم كه به شدت از اينكه تو اتوبوس و تاكسي و مترو لمس بشم يا بچسبن بهم بدم مياد، گوشيهامو گذاشتم و سرمو تكيه دادم به شيشه، 3 تا ايستگاه مونده بود كه برسم خونه،  يهو ديدم يه پلاستيك از كيفش درآورد چادرشو انداخت رو صورتش و.... بالا آورد! خيلي عادي، انگار كه اصلاً چيز عجيبي نيست تو اون اتوبوس پر از آدم، من صداشو نمي شنيدم خوشبختانه، كم كم بيني ام پر شد از بوي استفراغش، معلوم بود حالش خوب نيست، نمي دونم شايد حامله بود، خيلي عادي با چادرش دهنشو پاك كرد، احساس خيلي بدي داشتم، دلم مي خواست زودتر برسم خونه، حالا وزنشم كم كم انداخته بود روي شونه من، دستشو گذاشته بود رو كيفم، داشتم به اين نتيجه مي رسيدم كه الان ممكنه تو بغل من غش كنه، يه ايستگاه مونده به جايي كه من پياده ميشم همون مرد كه همراهش بود صداش كرد، زن خيلي عادي بلند شد با يه دست كيفشو گرفته بود با يه دست اون پلاستيكو، پياده شد، با نگاهم دنبالش كردم، انگار نه انگار كه ده دقيقه پيش چي شده، بازوي مردو گرفت و همراهش رفت....</p>
<p>بعد ياد خوابگاه افتادم، يه هم اتاقي داشتم كه كار دو ماه آخرش كلاً بالا آوردن بود! البته اين خودش داستاني داره، اين دخترك مال يكي از روستاهاي اطراف سبزوار بود و متاسفانه دانشجوي علوم اجتماعي شاخه پژوهشگري اجتماعي بود، مي گم متاسفانه چون به شدت بي اطلاعات بود، ساخته شده بود كه فقط درس بخونه، كل كامپيوتري هم كه سعي كرده بود ياد بگيره خلاصه ميشد در ورود اطلاعات آماري در SPSS ،  اين خانوم محترم علاقه عجيبي به من داشت، از اون علاقه ها كه حال آدمو به هم مي زنه، بدون من غذا نمي‌خورد، بيرون نمي‌رفت، چايي نمي‌خورد، و... هيچ كاري بدون من نمي‌كرد، و انتظار هم داشت كه منم بدون اون هيچ كاري نكنم، منم كه عمراً! خب نتيجه چي شد؟ اين بنده خدا شروع كرد به مريض شدن و دكتر رفتن  وخوردن قرص ضد افسردگي و خلاصه چون نمي‌تونست غذا بخوره هر چي مي‌خورد معده ضعيفش برش مي‌گردوند، بساطي داشتيم ترم آخر! از يه طرف من به شدت از اين مدل شخصيتها بدم مياد، از طرف ديگه دلم براش مي‌سوخت، اون ترم به هر زور و زحمتي بود تموم‌شد، من ديگه هيچ وقت خبري از نگرفتم، بعدها شنيدم تا مدتها دنبال من مي‌گشته!</p>
<p>-- راستي تا حالا دقت كردين آريانا وقتي خيلي غمگينه از اين چرت و پرتا زياد مي نويسه؟!</p>
]]></content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>
