<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>واقعيت &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/واقعيت/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "واقعيت"</description>
	<pubDate>Sun, 12 Oct 2008 10:43:53 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[به رنگ سياست]]></title>
<link>http://egalitaire.wordpress.com/?p=37</link>
<pubDate>Fri, 20 Jun 2008 00:00:51 +0000</pubDate>
<dc:creator>تسنیم زبردست</dc:creator>
<guid>http://egalitaire.fa.wordpress.com/2008/06/20/%d8%a8%d9%87-%d8%b1%d9%86%da%af-%d8%b3%d9%8a%d8%a7%d8%b3%d8%aa/</guid>
<description><![CDATA[باراك حسين اوباما ، سياه پوست ، آفريقايي تبار ، دو رگه ،]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>باراك حسين اوباما ، سياه پوست ، آفريقايي تبار ، دو رگه ، دمكرات ، مسيحي ، كانديداي رياست جمهوري ، آمريكا ، واقعيت ، ترديد ، موافق ، مبارز  ،  بازي ، سياست ، نمايشنامه ...</p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://egalitaire.wordpress.com/files/2008/06/6333_140.jpg"><img class="size-full wp-image-38" src="http://egalitaire.wordpress.com/files/2008/06/6333_140.jpg" alt="" width="377" height="282" /></a></p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://egalitaire.files.wordpress.com/2008/06/6794_632.jpg"><img class="size-full wp-image-39" src="http://egalitaire.wordpress.com/files/2008/06/6794_632.jpg" alt="" width="374" height="250" /></a></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[واقعيت]]></title>
<link>http://khgeo.wordpress.com/?p=9</link>
<pubDate>Sat, 31 May 2008 18:03:07 +0000</pubDate>
<dc:creator>khgeo</dc:creator>
<guid>http://khgeo.fa.wordpress.com/2008/05/31/%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%d9%8a%d8%aa/</guid>
<description><![CDATA[نمیدونم در مورد من چه شکلی فکر میکنید ( به قول یکی از بچه]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;">نمیدونم در مورد من چه شکلی فکر میکنید ( به قول یکی از بچه ها ما اصلا در مورد تو فکر نمی کنیم<img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/04.gif" alt="" />) یک چند وقته که هر جا می رم یکی داره به اون یکی فحش میده .... یکی میگه خدا لعنت کنه فلانی رو ..... و...... نمیدونم آخه چرا این مردم اینقدر ادعاشون میشه .<img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/33.gif" alt="" />یک سری آدم یاوه گو  که تا تقی به توقی میخوره شروع میکنن به سر و صدا - داشتم با یک نفر از عزیزانی که تازه از آمریکا برگشته بود و ۲۰ سالی میشد ایران رو ندیده بود صحبت می کردم . می گفت : آمریکا واقعا یک ابر قدرته فکر تمام این مردم رو به راحتترین روش از بین برده .... ازش پرسیدم یعنی چی ؟<img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/07.gif" alt="" /> گفت تو آمریکا مردم ( زن و مرد) ساعت ۶ میرن سر کار و تا ساعت ۳ ظهر کار اولش تموم میشه ( البته این توضیح رو هم بدم که اونها واقعا کار میکنن نه اینکه یارو بره تو اداره یا کارخونه از صبح تا ظهر بعد کاری که یک نفر تنهایی میتونه انجام بده ۱۰ نفری باهم انجام بدن ) بعد گفت ساعت ۴ تا ۱۰ شب هم کار دومشون رو انجام میدن که اغلب شغل آزاد است . و این روال از دوشنبه شروع میشه و تا شنبه طول میکشه و بعد هم شب یکشنبه ( همون شب جمعه خودمون <img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/04.gif" alt="" />) و یکشنبه رو هم که به تفریح میگذرونن .... بعد ادامه داد : اما وقتی اومدم ایران و چند روز اول خونه یکی از فامیل ها بودم دیدم مرد خونه ساعت ۸ صبح جوراب به دست اینور اونور میرفت و داشت با خودش تمرین میکرد امروز به رییسش چی بگه که دیر کرده .....<img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/21.gif" alt="" /> ساعت ۲.۵ ظهر مرده باقیافه آش و لاش برگشته بود خونه و با خودم گفتم که بنده خدا چقدر خسته شده ... موقع ناهار شد و آقا تعریف کرد که آره رییس امروز نبوده و شانس آورده...!  تازه دو ساعت زودتر تعطیل کردن با برو بچ رفته بودن کوه .....<img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/13.gif" alt="" /> خلاصه این آقا ساعت ۴ نشست پای ماهواره و هی کانال به کانال تا ساعت ۹ شب - اصلا انگار نه انگار ..... من که حسابی اعصابم به هم ریخته بود<img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/14.gif" alt="" /> این از آقای خونه . خانم خونه که ساعت ۹ صبح به زور از خواب بلندش کردم و گفتم بیا صبحانه بخور ...... فقط جاتون خالی بود تا ببینین از ساعت ۹ تا ۱۰ جلوی آینه انواع آرایش ها رو کرد .... دم ظهر بود که تصمیم گرفت بیاد صبحانه بخوره .... به هر حال ساعتای ۱۲ بود که گفت بریم بیرون یک دوری یزنیم منم بدم نیومد روزای اول برم مشهد رو ببینم . باز مراسم آرایش کردن شروع شد تا ساعت حدود یک بود که رفتیم بیرون و خیابان دانشجو مشهد - اصلا یک لحظه فکر کردم تمام دخترهایی که میبینم دیشب عروس شدن <img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/13.gif" alt="" />با تعجب بجای اینکه محیط رو ببینم به قیافه دختر ها نگاه میکردم ..... <img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/43.gif" alt="" />به هر حال ساعتهای ۲ بود که با خریدن چند غذای آماده راهی خونه شدیم و تا ساعتهای ۹ شب این خانم از انواع مسائل مختلف واسه من حرف زد و ساعت حدود ۹ شب بود که آقا اومدن دست خانم رو گرفتن و شب به خیر گفتن و رفتن بخوابن <img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/13.gif" alt="" />- </p>
<p style="text-align:right;">آره بچه ها ( و صد البته بزرگان) ما همینیم و تا وقتی که نخوایم همین میمونیم . و اینکه به دولت گیر میدهیم واسه اینه که راحتترین کسی است که میشه تمام کاسه و کوزه ها رو سرش شکست . این جمله رو خیلی دوست دارم که میگه اگه دین ندارید حداقل آزاده باشید.<img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/49.gif" alt="" /></p>
<p style="text-align:right;">هیچکس  منکر کم کاری بعضی از دولتمردان و سیاسیون نیست . اما وجدانن تو چقدر کار کردی تا سهمی از پیشرفت کشور داشته باشی ؟ داشتم تو کتاب خاطرات شازده حمام دکتر پاپلی رو میخوندم ....(سفارش میکنم حتما بخونید ) یک جاش خیلی جالب بود سال ۱۳۳۵ زمانیکه تمامی کشور های توسعه یافته در حال طراحی فضای شهری خود و برنامه ریزی شهری بودند ما در حدی بودیم که خانه هایمان فاضلاب را باید یک نفر هر هفته برای تخلیه به خانه می آمده و با چه کثافت کاری آن را خالی میکردند و حتی در یک جا اشاره میشود که پدر دکتر پاپلی به مرد چاه خالی کن میگه : داداش تهش رو انگشت بکش که داریم پول میدیم ......<img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/24.gif" alt="" /></p>
<p style="text-align:right;"> واقعا می دونین که یه ژاپنی چقدر کار میکنه ؟ تا حالا میدونستین ژاپن بعد از جنگ جهانی دوم مشکل کشور مارو داشت - هیچ وقت بین مردم و حکومت حلقه اتصال درستی نبوده. اما اونها فقط 5 سال طول کشید تا بخودشون بیان و کشورشون رو دوباره بسازن اما ما 19 سال از جنگ میگذره اما هنوز داریم همدیگر رو به یکسری آدم بی سواد تشبیه میکنیم و هیچکس نمیخواد اعتراف کنه که من دارم اشتباه میکنم و همه انگشت هاشون رو به طرف کسی دیگر می گیرند - چه موقع بالاخره نوبت نسلی میرسه که بخواد خودش رو برای آینده فدا کنه ؟ من که خودم به شخصه نمیخوام تمام عمرم رو بذارم برای کار و تلاش که نسل های بعدی که میان راحت باشن - من<img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/50.gif" alt="" /> که نمیخوام ...! تو <img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/48.gif" alt="" />هم که نمیخوای .... ! پس بهتره دوباره به هم دیگه فحش بدیم ..... از هم دیگه بدزدیم ...... بی خیال ما هیچ وقت آدم نمیشیم ......<img src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/02.gif" alt="" /></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[فكر مي كني فردا چه رنگيست؟]]></title>
<link>http://egalitaire.wordpress.com/?p=379</link>
<pubDate>Mon, 24 Mar 2008 09:39:16 +0000</pubDate>
<dc:creator>تسنیم زبردست</dc:creator>
<guid>http://egalitaire.fa.wordpress.com/2008/03/24/%d9%81%d9%83%d8%b1-%d9%85%d9%8a-%d9%83%d9%86%d9%8a-%d9%81%d8%b1%d8%af%d8%a7-%da%86%d9%87-%d8%b1%d9%86%da%af%d9%8a%d8%b3%d8%aa%d8%9f/</guid>
<description><![CDATA[&#8220;به همین زودی یک سال دیگه گذشت ، کسی حرف جالبی می زد ک]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:x-small;">"به همین زودی یک سال دیگه گذشت ، کسی حرف جالبی می زد که"من با گذشت هر سال احساس می کنم یک قدم به خدا نزدیک تر شدم و یک قدم به مرگ..."البته جمله تحسین برانگیزی بود اگر تلخی مرگ رو ازش بگیریم ... پستم در باره تولد بود ولی با چی شروع شد؟!!! تولد دنیایی من با تولد بهار یکی هست هم در واقعیت و هم در شناسنامه، هر سال لحظه سال تحویل شادی سال جدید رو با تولدم یکی می کنم و آرزوهام رو برای سال جدید پیش رو،ضربدر... همیشه تو یک سکوت عمیق فرو می رم و به این فکر می کنم سال بعد همین موقع و همین لحظه به زندگی لبخند می زنم یا نه؟ به خودم آفرین می گم یا از لحظه های از دست رفته دلگیر می شم؟..."</p>
<p>يك سال از نوشتن اين پست گذشت...<br />
اينروزها زندگي تب و تاب ديگه اي واسم داره...<br />
دوباره حس خاصي رو تجربه مي كنم ؛ حسي زيبا و دلهره آور!...<br />
نگاه به زندگي و سبك زندگيم ، رو به درجه 60 غربي است در كناره خيال آرزوها...<br />
افكارم در جستجوي نادانسته هاي بسيار...<br />
آرزوهايم سايه اي در برزخ پنهان واقعيت...<br />
انتخابهاي گذشته در معادلات ذهنم ترديد آميز...<br />
و بسيار ريزنوشته هاي ديگه...</p>
<p>با اين اوصاف فكر مي كني فردا چه رنگيست؟</p>
<p>تسنيم 25</span></p>
]]></content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>
