<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>پراکنده &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/پراکنده/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "پراکنده"</description>
	<pubDate>Thu, 21 Aug 2008 14:41:10 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[All Saints]]></title>
<link>http://simaab.wordpress.com/?p=596</link>
<pubDate>Thu, 21 Aug 2008 12:17:54 +0000</pubDate>
<dc:creator>soorena</dc:creator>
<guid>http://simaab.wordpress.com/?p=596</guid>
<description><![CDATA[نشسته ام پای تِری و عذاب وجدان هایش&#8230;نگرانی هایش برا]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>نشسته ام پای تِری و عذاب وجدان هایش...نگرانی هایش برای دوستان بی ربط و با ربطش , پرسنلش و هر تنابنده ای که روزگاری گذرش به بخش ۱۷ افتاده...عجیب این عذاب وجدان ها برایم آشناست...پا به پایش همذات پنداری میکنم و با دغدغه هایش اشکم سرازیر میشود...</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[envious]]></title>
<link>http://simaab.wordpress.com/?p=587</link>
<pubDate>Thu, 21 Aug 2008 06:33:03 +0000</pubDate>
<dc:creator>soorena</dc:creator>
<guid>http://simaab.wordpress.com/?p=587</guid>
<description><![CDATA[کمتر پیش آمده به انسان های فانی غبطه بخورم D:&#8230;منظورم ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>کمتر پیش آمده به انسان های فانی غبطه بخورم D:...منظورم البته در برخی امور خاصه است و گرنه آدم های نازنین غبطه بر انگیز زیاد هستند:)... آدم های خاص متفاوت البته با معیارهای چپ اندر قیچی خودم :دی...حالا دارم به طرز رقت انگیزی  به یک آدم غبطه میخورم اصلا حسودی میکنم که انگار همه فیلمهای دنیا را دیده و تفسیر و نقدش را خوانده و همه را دی وی دی و وی اچ اس اش را دارد...از آنهایی که اگر یک کارگردانی در بورکینافاسو پیدایش شده و دو فیلم جشنواره ای ساخته هر دو فیلمش را دیده و جزئیات روایی وبصری اش را از بر است...خب در مقابل چنین آدمی من چکار میتوان میکنم جز اینکه به همه آن راهکار های ذهنی پناه ببرم...مبارزه با افکار منفی اتوماتیک!...که نه! ناراحت نباش تو دختر خوبی هستی:دی تو مگه چند سالته؟ اصلا تو که دانشجوی سینما نبودی همینقدرم که تارکوفسکی رو از چایکوفسکی افتراق میدی خودش کلیه:دی هااااا ولی باید اعتراف کنم که زیاد هم این مبارزه موثر نبوده من همچنان به غبطه خوردنم ادامه میدم!</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[ها:)]]></title>
<link>http://simaab.wordpress.com/?p=582</link>
<pubDate>Sat, 16 Aug 2008 18:40:31 +0000</pubDate>
<dc:creator>soorena</dc:creator>
<guid>http://simaab.wordpress.com/?p=582</guid>
<description><![CDATA[خب خیلی طبیعیه که وقتی با ۶ تا داف میری بیرون و بینشنون ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>خب خیلی طبیعیه که وقتی با ۶ تا داف میری بیرون و بینشنون بر میخوری احساس خود داف بینی لذت بخشی بهت دست بده دیگه:دی ها اونوقت باز هم خیلی طبیعیه که وقتی گارسون بی ادب بجای انجام وظیفه متلک بارت میکنه بجای اینکه روحیات مامانیستیت گل کنه و مثل میتی کمن کارت نظام پزشکیتو در بیاری بکنی تو چشش, یه لبخند مکش مرگ ما تحویلش بدی و خودت رو بسپری دست خنده های سبک سرانه ۶ تا دختر خوشگل ۱۸ تا ۲۲ ساله و آروم بگیری بشینی سر جات و فقط سعی کنی احساس گارسون بیچاره رو از دیدن اینهمه زیبایی یه جا درک کنی و بدون اینکه بهت بر بخوره و بدون اینکه توی دلت فحش و ناسزا بارش کنی موقرانه لبخند بزنی ...یا وقتی ویراژ میدن توی خیابونای شلوغ  و پر ترافیک و ساسی مانکن رو تا ته بلند میکنن هی دلت نلرزه که ماشین های بغلی حقوق شهروندیشون ضایع میشه یا اون بچه مزلف ماشین بغلی خیالایی میکنه فقط خودتو  بسپری دست یه سری دختر بی دغدغه و سر خوش و پا به پاشون حرکات موزون انجام بدی و تو دلت احساس کنی که یهو ۱۸ ساله شدی بلکتم کمتر:)</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[مینای شهر خاموش]]></title>
<link>http://simaab.wordpress.com/?p=580</link>
<pubDate>Thu, 14 Aug 2008 19:55:58 +0000</pubDate>
<dc:creator>soorena</dc:creator>
<guid>http://simaab.wordpress.com/?p=580</guid>
<description><![CDATA[طی این یکی دو روزه دو فیلم رویت کرده م&#8230;همیشه پای یک ز]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>طی این یکی دو روزه دو فیلم رویت کرده م...همیشه پای یک زن در میان است و مینای شهر خاموش...</p>
<p>مینای شهر خاموش فیلم خوبیه...توصیه میکنم ببینید بجای اینکه پول بی زبانتان را بریزید پای لهجه برره ای و بازی بدون ظرافت جناب مدیری و یا به حضور رضا کیانیان و حبیب رضایی و گلشیفته و یا حتی اسم نغمه ثمینی و کمال تبریزی دل خوش کنید و مزخرف بی سر و تهی را تحت عنوان فیلم کمدی به خوردتان بدهند...واقعا متاسفم برای خودم که سر مبارکم را چون چهارپایان انداختم پایین و همچین خزعبلی را تا آخر تحمل کردم!</p>
<p>اما مینای شهر خاموش که بعد از دوسال و در تعداد محدودی سالن اکران شده فیلم خوشایندی است.زهر همیشه پای یک زن... را گرفت :)) گرچه فیلمنامه اش  جاهایی مبهم است مخصوصا در مورد دکتر جراح و سرنوشت مینا و رفتنش به آلمان اما روی هم با فیلم شسته رفته خوبی مواجه میشوید...فیلم یک عدد انتظامی دوست داشتنی دارد که با همان صلابت همیشگی اش بازی میکند , یک صابر ابر خوش آتیه که بسیار خوب بازی میکند , فیلمنامه قابل قبول و یک حس خوب هنگام روشن شدن چراغ های سالن سینما...</p>
<p>انتظامی در دیالوگ هایش دست کاری میکند... حتم دارم این <em>دماغ گهی داشت</em> را هم خودش اضافه کرده:)))))) عاشق انتظامی و این مدل حرف زدنش هستم:)</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[تصمیم دولت فرانسه در خصوص سلامتی بیشتر]]></title>
<link>http://joliville.wordpress.com/?p=335</link>
<pubDate>Wed, 13 Aug 2008 21:03:00 +0000</pubDate>
<dc:creator>joliville</dc:creator>
<guid>http://joliville.wordpress.com/?p=335</guid>
<description><![CDATA[وقتی تصمیم میگیریم از نتیجه اون تصمیم کلا بی اطلاعی حتم]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی تصمیم میگیریم از نتیجه اون تصمیم کلا بی اطلاعی حتما باید زمانی بگذرد تا نتیجه معلوم بشه یک ضرب المثل ایرانی هست که میگه این تصمیم از اول و از بیخ و بن اشتباه هست اما در واقع مثال منطقی نیست چون فقط گذر زمان که میتونه به ما بگه ایا تصمیم درستی بوده یا نه؟</p>
<p>اما این گونه تصمیمات مربوط به فرد هست وقتی از جامعه بزرگتر حرف میزنیم باید بیش تر دقت کرد چون همیشه اینمردم هستن  که تاوان تصمیمات بد رو میدن</p>
<p>دولت فرانسه اخیرا تصمیم جدی گرفته و اون رو اجرا کرده :</p>
<p><strong>نرخ مالیات و قیمت برخی اجناس رو به طور چشم گیری افزایش داده از جمله جانگ فود که شامل چیپس و هر گونه.......(فارسی رو بلد نیستم)</strong></p>
<p>قیمت <strong>غذا های فست فود هم افزایش پیدا کرده اگر به قفسه نوشابه ها در فروشگاه مراجعه کنید متوجه میشید که قیمت نوشابه و مالیات اون افزایش پیدا کرده لازم به ذکر:در اغلب کشور های اروپایی و به خصوص فرانسه بابت خرید و استفاده از هر چیزی باید مالیات پرداخت کنید ازدیدن  تلوزیون تا یک مداد که البته این پولی که پرداخت کردید بعدا به شما بازگردانده میشه </strong></p>
<p><strong>قیمت میوه و اب میوه ها به نسبت سایر جانگ فود ها خیلی کمتر هست </strong></p>
<p>این تصمیم برای این گرفته شده که از تغذیه اشتباه جلوگیری بشه و مانع از خوردن از غذا های ناسالم مثل فست فود بشه</p>
<p>و نوجوانان و جوانان رو تشویق به سلامت خوردن میکنند</p>
<p>ایا این تصمیم صحیح است ؟</p>
<p>ایا افزایش نرخ کالایی از مصرف اون جلوگیری میکنه؟</p>
<p>یا نه این هم مانند یک میلیون تصمیم دیگه جهت ازمایش هست؟</p>
<p>هر دولتی برای رسیدن به هدفش روشی رو انتخاب میکنه ولی اونی برنده می شه که درست ترین تصمیم رو بگیره این دفعه هم باید منتظر شد و دید</p>
<p>که ایا این ذاعقه قرن 21 چطوری قراره تغییر کنه!!</p>
<p>سالیان زیادی است که در خصوص ضرر های سیگار فریاد میکنیم شواهد نشان میدهیم که مرگ رو به جلو میاندازد و هزار یک نکته دیگر....</p>
<p>اما هنوز هم مردم سیگار میکشند</p>
<p>واقعا تصمیم درست چیه؟</p>
<p>مشکل اینجاست که ما اول باید بدونیم که با کی طرف هستیم بعد براش تصمیم بگیریم اخیرا دولت انگلیس هم دراه تصمیم مشابه می گیره</p>
<p>ایا فرانسه و انگلیس شکست میخورن یا نه ؟!!!!!</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[سوال]]></title>
<link>http://hadeseh.wordpress.com/?p=58</link>
<pubDate>Tue, 12 Aug 2008 14:55:32 +0000</pubDate>
<dc:creator>Hamid</dc:creator>
<guid>http://hadeseh.wordpress.com/?p=58</guid>
<description><![CDATA[اصلا&#8221; جواب اين سوال منو بده: ك*خلي بهتره يا بي پولي؟!!!]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>اصلا" جواب اين سوال منو بده: ك*خلي بهتره يا بي پولي؟!!!</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[The Rules Of The Game*]]></title>
<link>http://simaab.wordpress.com/?p=577</link>
<pubDate>Tue, 12 Aug 2008 13:59:01 +0000</pubDate>
<dc:creator>soorena</dc:creator>
<guid>http://simaab.wordpress.com/?p=577</guid>
<description><![CDATA[[Octave]:I want to disappear down a hole.
[Robert]:What for?
. -So as not to have to figure out what]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:left;" dir="rtl" align="right"><span style="font-size:10pt;color:black;font-family:Verdana;" dir="ltr">[Octave]:I want to disappear down a hole.</span></p>
<p style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:left;" dir="rtl" align="right"><span style="font-size:10pt;color:black;font-family:Verdana;" dir="ltr">[Robert]:What for?</span></p>
<p style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:left;" dir="rtl" align="right"><span style="font-size:10pt;color:black;font-family:Verdana;" dir="ltr">.</span><span style="font-size:10pt;color:black;"><span style="font-family:Times New Roman;"> </span></span><span style="font-size:10pt;color:black;font-family:Verdana;" dir="ltr">-So as not to have to figure out what's right and what's wrong </span><span style="font-size:10pt;color:black;" lang="AR-SA"></span></p>
<p style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:left;" dir="rtl" align="right"><span style="font-size:10pt;color:black;font-family:Verdana;" dir="ltr">The awful thing about life is this: everyone has their reasons.</span><span style="font-size:10pt;color:black;"><span style="font-family:Times New Roman;"> </span></span><span style="font-size:10pt;color:black;" lang="AR-SA"></span></p>
<p style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;color:black;" lang="AR-SA"><span style="font-family:Times New Roman;"> </span></span></p>
<p style="text-align:left;" dir="rtl" align="right"><span style="font-size:10pt;color:black;font-family:Verdana;" dir="ltr">Jean Renoir-1939*</span><span style="font-size:10pt;color:black;" lang="AR-SA"></span></p>
<p style="text-align:left;"> </p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[آن روزهای سالم سرشار]]></title>
<link>http://simaab.wordpress.com/?p=564</link>
<pubDate>Mon, 04 Aug 2008 13:53:56 +0000</pubDate>
<dc:creator>soorena</dc:creator>
<guid>http://simaab.wordpress.com/?p=564</guid>
<description><![CDATA[در بخاطر سپردن روزها , تاریخ ها , آدمها و کلمه ها ید طولا]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>در بخاطر سپردن روزها , تاریخ ها , آدمها و کلمه ها ید طولایی دارم...امروز داشتم فکر میکردم به ۱۰ سال پیش...۱۲ مرداد ماه سال ۷۷ ...ذهنم پر کشید به میله های سبز رنگ دانشگاه تربیت مدرس , همانجایی که آینده ام را بی رحمانه در مشتش نگه داشته بود...شبش تا صبح ازین پهلو به آن پهلو شده بودم...هزار بار درصدهای کذایی را مرور کرده بودم و رتبه ام را حدس زده بودم و باز نگرانی امانم نمیداد...ایستادم و اسمم را به آن مرد پشت میله ها گفتم...لبخندی زد و گفت شیرینی ما رو بدین تا برگه رو بدم...قلبم توی سرم میزد...محکم و دیوانه وار ...هزار تا شاید...لبخندی تحویلش ندادم ,  قیافه ام بیشتر در هم رفت...نگرانیم را که دید دلش سوخت...شیرینی نخواستیم ..دختر جان رتبه ت خوب شده بخدا چرا انقدر ناراحتی...تا برگه را دستم داد و رتبه ام را دیدم اشک راه گرفت روی صورتم ...توی ماشین مادرم منتظرم نشسته بود ...صورتم را که دید وحشت کرد...کارنامه را دستش دادم و یک دل سیر توی بغلش گریه کردم...چه مرگم شده بود...اشک شوق بود یا راحت شدن از آن استرس کشنده؟...</p>
<p>حالا بعد از ده سال که نگاه میکنم به آن روزها میبینم چقدر سرنوشتم بند یک کارنامه بود...سرنوشتم , غرورم و آینده ام...چقدر نگرانی هایم محدود و کوچک و معصومانه بود و آرزوهایم بزرگ...امروز دنبال سرنوشتی میروم مبهم تر از ده سال پیش...کجا؟ هنوز هم نمیدانم رشته این سرنوشت مرا کجا می برد...</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[: دی]]></title>
<link>http://simaab.wordpress.com/?p=559</link>
<pubDate>Sun, 03 Aug 2008 17:25:41 +0000</pubDate>
<dc:creator>soorena</dc:creator>
<guid>http://simaab.wordpress.com/?p=559</guid>
<description><![CDATA[این علی صادقی خیییییییییییلی خُل ِ خوبیه:))
پ.ن. آخه خل ه]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>این علی صادقی خیییییییییییلی خُل ِ خوبیه:))</p>
<p>پ.ن. آخه خل هام دسته بندی دارن...خل خوب عالی ترین درجه ایه که یه بشر روی کره زمین میتونه بهش نائل بشه...و عبارتست از اینکه هر وقت طرف رو ببینی نیشت تا بناگوش باز بشه و بگی عجب خل خوبیه! چه خل مربونیه ( این قسمت رو باید با لهجه بوشوک بخونید تا حلاوتش دو چندان بشه):دی</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[خواب...]]></title>
<link>http://simaab.wordpress.com/?p=557</link>
<pubDate>Sun, 03 Aug 2008 15:58:32 +0000</pubDate>
<dc:creator>soorena</dc:creator>
<guid>http://simaab.wordpress.com/?p=557</guid>
<description><![CDATA[چند وقتیست خواب زیاد میبینم&#8230;خواب هایی که تعبیر میشو]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>چند وقتیست خواب زیاد میبینم...خواب هایی که تعبیر میشوند...رویای صادقه یا چیزی شبیه این...که نمادین هم نیست بلکه خوابی است که دقیقا مصداق پیدا میکند...خوابی که به فروید وهیچ بنی بشری برای تعبیرش نیازی نیست...خواب آدمهایی را میبینم که خیلی دورند یا خیلی وقتست خبری ازشان نیست...بیدار میشوم و خوابم را برایشان اس ام اس میکنم و خودم از جوابشان خشکم میزند...دیشب باز خواب دیدم...خواب دختری که خیلی وقتست ندیده امش ...یک دوست قدیمی...خواب مادرش را میبینم که با هیجان تعریف میکند که عروسی دخترش است...اس ام اس میزنم فلانی کجایی خواب عروسیتو دیدم...و جواب میدهد که اگر همه چیز خوب پیش برود خبرهایی هست...خوشحال میشوم و نگران ...طبق معمول ذهنم میرود پی اینکه اگر خواب بدی دیدم چکار کنم...خواب باید سوررئال و قروقاطی و بی ربط باشد نه چیزی که حقیقت پیدا کند...نگرانی های من تمامی ندارد انگار...</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[برخی عادات فرانسوی]]></title>
<link>http://joliville.wordpress.com/?p=331</link>
<pubDate>Thu, 31 Jul 2008 08:43:02 +0000</pubDate>
<dc:creator>joliville</dc:creator>
<guid>http://joliville.wordpress.com/?p=331</guid>
<description><![CDATA[راستش برای ما ایرانی ها که تعارف امر رایجی هست و جدایی ن]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>راستش برای ما ایرانی ها که تعارف امر رایجی هست و جدایی ناپذیر و من اصلا باهاش مخالف نیستم(البته فقط در برخی موارد خوب هست)</p>
<p>کلا مردم ایران اخلاق خاصی دارندطی مدتی که با ایرانی هایی که سالهای زیادی رو در ایران بودن ارتباط داشتم متوجه شدم خیلی خوش گذرون هستند همیشه گرون ترین ایالت امریکا رو برای زندگی انتخاب میکنند</p>
<p>در اروپا هم که ایرانی ها طرفدار دو کشور خیلی خوبن یکی بریتانیا و یکی المان .اما غرض از این مقدمه این هست که</p>
<p>برخی اخلاق های فرانسوی برای ایرانی ها غیر قابل قبول و بیادبانه به حساب میاد عرض میکنم:</p>
<p>اگر دوست فرانسوی شما رو به مهمونی در منزلش دعوت کنه حتما به شما میگه که براش چی بیارید مثلا میگه لطفا برام شامپاین بیار یا یک کیک توت فرنگی یا لطفا برام پای سیب بیار (البته فقط محدود به خوراکی هست شامل جواهرات و کادوی گرون نمیشه)</p>
<p>پس اگر احیانا شما به فرانسه اومدید و صاحب مهمونی همچین درخواستی کرد اصلا تعجب نکنید چون از نظر اونها امر بسیار عادی و معمولی هست</p>
<p>و مشکل اینجا هست که پدر مادر من با اینکه خیلی سال در فرانسه زندگی کردند اما هروقت به مهمونی دعوت میشدیم و میزبان از ما درخواست میکرد مادرم بعد از مدتی غرغر هاش شروع میشد که اینا بوی از ادب نبردند شاید من کیک توت فرنگی پیدا نکردم انوقت تکلیف چیه ؟؟؟!!!</p>
<p>عادت دوم  اگر براشون کادو ببرید تا وقتی شما در کنار باشید اون رو باز نمیکنه و این کار رو بیادبانه میدونن مگر شما ازشون بخواهید انوقت کار شما از نظر اونها عجیب هست</p>
<p>عادت سوم به حمام علاقه ایی ندارند  مثلا در بین خانم های مسن فرانسوی به راحتی میشه افرادی رو پیدا کرد که در موهاشون (پدیکیولوسیس) میبینید فکر کنم که فارسی اون شپش میشه که برای من که مادرم به شدن به نظافت اهمیت میداد و همیشه از همسایه مسن ما دوری میکرد تا همین الان مسئله خیلی غیر عادی هست لازم به ذکر هست که بگم کلا ایرانی ها به مراتب از اروپایی ها تمیز ترن</p>
<p>حتی اگر به پیشینه تاریخی فرانسه هم نگاه کنید میبینید اختراع عطر که اولین بار در فرانسه بوده به همین دلیل هست که مردمش دیر به حمام میرفتن و برای خوش بو شدن عطر رو اختراع کردن</p>
<p>یک ضربالمثل قدیمی هست در فرانسه که می گن :(فرانسوی ها به حمام نمی رن مگر برای ظاهر  کردن عکس هاشون)</p>
<p>اتفاق بعدی تعصبی در مورد برخی غذا های سنتی :</p>
<p>شیرینی کشنده ایی دارند به نام کرپ البته در همه کشور ها مثل بریتانیا و ایتالیا هم این نوع شیرینی هست اما طعم اون فرق داره  یک شیرنی بسیار چرب و فوق العاده شیرین به مراتب از باق لوای خودمون شیرین تر روغن از این شیرینی میچکه</p>
<p>در دوران نوجوانی به یک مهمانی دعوت شدم که با اسرار ناچار به خوردن کرپ شدم تا دو روز تمام از هرگونه غذا دوری میکردم</p>
<p>چون اگه میگفنم این شیرینی کلسترول من رو جابه جا میکنه ناراحت میشدن به هر حال توصیه من رو جدی بگیرید کرپ رو اصلا امتحان نکنید</p>
<p>نارحت میشن که بشن بهتر از معده درد هست اینجا سرپیچی از اداب و رسوم اونهاخیلی بهتره</p>
<p><a href="http://joliville.wordpress.com/files/2008/07/800px-crepes_dsc07085.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-332" src="http://joliville.wordpress.com/files/2008/07/800px-crepes_dsc07085.jpg?w=300" alt="" width="300" height="181" /></a></p>
<p>اینم از قاتل من</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[تا شقایق هست زندگی باید کرد...*]]></title>
<link>http://simaab.wordpress.com/?p=476</link>
<pubDate>Wed, 30 Jul 2008 19:55:00 +0000</pubDate>
<dc:creator>soorena</dc:creator>
<guid>http://simaab.wordpress.com/?p=476</guid>
<description><![CDATA[دوران انترنی , وبلاگ من با آن نوشته های پر شور درباره مر]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>دوران انترنی , وبلاگ من با آن نوشته های پر شور درباره مریض و بیمارستان خواننده های خودش را داشت...از برکت آن نوشته ها دوستان زیادی پیدا کردم گرچه هنوز هم نمیدانم آن نوشته های پر از اصطلاحات پزشکی چطور انقدر خواننده پیدا کرد...وبلاگ وردپرسی ام اما یک خاصیتش این بود که میخواست مثل نوشته های پرشین بلاگی نباشد...شاید چون آن دوران گذشته بود با همه جذابیت هایش و من افتاده بودم در یک سیکل تکرار خودم...باید تغییر میکردم ...تغییر کردم , شال و کلاه کردم و آمدم اینجا...چند ماه گذشته بجز فرار از آن تکرار و آن میل همیشگی به شکستن و دوباره شروع کردن  , حال و هوای خودم هم تغییر کرد...آرام تر و غمگین تر شدم... دوستان مجازی جدید هم کمتر و کمتر شدند...این بازی پذیرفته شده زندگیست ...حالا وقتی تک و توک میل هایی به دستم میرسد از خواننده های قدیمی آن نوشته ها که شور و شوق آن سالها را با خود دارند و هنوز سر میزنند , میخوانند , با بالا و پایین شدن های من میسازند و این وبلاگ جدید را هم دوست دارند خوش خوشانم میشود...انگار آینه ای شده اینجا از خودم...هر چند تو دارتر , تلخ تر و غرغرو تر شده ام این روزها اما هنوز هم آن آدم کله خر یک دنده ی پر از شور زندگی باقی مانده ام...و باقی میمانم تا وقتی اینجا هنوز دوستانی نادیده و مهربان دارد...</p>
<p>*با اینکه نوجوانی ام همه با شعرهای فروغ گذشت و هیچ وقت سهراب آن جاذبه و کشش را برایم نداشت اما , این یک خط شعر سهراب برایم با همه شعر های آن روزها فرق میکرد...داستانش اینطوربود که یک روز از آن روزهای غمگین 15 سالگی ویولون بدست خیابان منتهی به خانه را طی میکردم...استاد سخت گیر کلی آن طبع کمال گرای من را قلقلک داده بود تا به زعم خودش ویولونیستی بی نظیر را به راه راست هدایت کند...آن بعد از ظهر غمگین و عصبانی , این شعر دوید بین همه فکر های منفی ذهنم و حالم را سر جایش آورد...بعد از آن این شعر قسمتی شد از دکور اتاق آن سالهای من...با خط خودم نوشتم روی یک کاغذ آ-4 و چسباندمش بالای آینه روبری تختخوابم...تا هر صبح نگاهش کنم و لبخند بنشیند روی لبهایم...هنوز هم بین خرت و پرت هایم آن یک خط شعر پیدا میشود...آن یک خط شعر طلایی...</p>
<p>بعد تحریر: بعضی دوستان وبلاگی نادیده من انقدر دوست داشتنی و نازنین هستند که وسط امتحان پره انترنی و هزار کار و گرفتاری خودشان را موظف کنند تا ایمیل بزنند و نظر لطفشان را بگویند...ممنون خانوم دکتر کوچولوی دوست داشتنی من:*...باور کنی یا نه خیلی از این طب نوشته ها را هنوز برای تو ( خودِ خودت ) مینویسم:)</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[پست چرت و پرت شبانگاهی ...]]></title>
<link>http://vivavida.wordpress.com/?p=80</link>
<pubDate>Fri, 25 Jul 2008 20:47:40 +0000</pubDate>
<dc:creator>vivavida</dc:creator>
<guid>http://vivavida.wordpress.com/?p=80</guid>
<description><![CDATA[دوست داشتم صبح که بیدار می شم هیچ دغدغه ی ذهنی نداشتم]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>دوست داشتم صبح که بیدار می شم هیچ دغدغه ی ذهنی نداشتم....</p>
<p>دوست داشتم صبح که بیدار شدم هیچ مشغولیت فکری و هیچ مشکل حل نشده ای نداشتم...</p>
<p>دوست داشتم صبح که بیدار شدم مجبور نبودم تا شب آدمایی رو تحمل کنم که حالمو بهم می زنن ...</p>
<p>به حرفایی گوش کنم که نمی خوام بشنوم ...</p>
<p>کارایی رو انجام بدم که دوست ندارم ...</p>
<p>آدمایی رو تایید کنم که از پایه و بنیاد باهاشون مخالفم ...</p>
<p>دوست داشتم وقتی بیدار می شدم یه جای دیگه بودم ...</p>
<p>دوست داشتم اصلا بیدار نمی شدم که مجبور بشم کارای تکراری هر روز رو تا آخر هفته ادامه بدم ...</p>
<p>بیدار بشم که بخوابم</p>
<p>بخوابم که بیدار بشم</p>
<p>.............................................................</p>
<p>چیزیم نیست ... حالم خیلی خوبه ... شاید شب شده زده به سرم دری وری نوشتم ... اما حالم خوبه ... بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنین ...</p>
<p>خواستم وبلاگم آپدیت شده باشه تا دوباره استارت بخوره خیلی داشت خاک می خورد یه هفته بود همون چرت و پرت قبلی توش بود خودم خسته شده بودم. یه چرت و پرت جدید گذاشتم که بخاطر ریخت نحسش زود به زود آپدیت کنم.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[سوسو]]></title>
<link>http://simaab.wordpress.com/?p=265</link>
<pubDate>Fri, 25 Jul 2008 07:38:51 +0000</pubDate>
<dc:creator>soorena</dc:creator>
<guid>http://simaab.wordpress.com/?p=265</guid>
<description><![CDATA[بی مقدمه گفت:&#8221;یادته اون شب توی اورژانس , سر اون مریض ت]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>بی مقدمه گفت:"یادته اون شب توی اورژانس , سر اون مریض تصادفی که کلی زخم و جراحت داشت اومدی توی اتاق پانسمان ...من چند ساعتی بود داشتم زخم هاش رو بخیه میکردم , نزدیکای صب بود..."</p>
<p>گفتم:" یه چیزایی یادم میاد ولی دقیق نه...اومدم ببینم اینهمه ساعت داری چی کار میکنی اونجا...با مریض هم یه ذره حرف زدم و رفتم......خب حالا مگه چی شده؟"</p>
<p>گفت: "وقتی رفتی میدونی مریضه بهم چی گفت؟ گفت: این خانوم پرستاره چقدر با بقیه پرستارا فرق داشت...اونقدر مهربون بود که دردمو یادم رفت..."</p>
<p>چی داشتم در جواب بهش بگم...فقط اشک دوید توی چشمهام...چه دل نازک شده ام ...</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[کلید اسرار]]></title>
<link>http://simaab.wordpress.com/?p=417</link>
<pubDate>Mon, 21 Jul 2008 20:46:59 +0000</pubDate>
<dc:creator>soorena</dc:creator>
<guid>http://simaab.wordpress.com/?p=417</guid>
<description><![CDATA[هیچ دقت کرده اید به دوبله سریال های کره ای , فیلمهای هند]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>هیچ دقت کرده اید به دوبله سریال های کره ای , فیلمهای هندی و یا سریال محیرالعقولی چون کلید اسرار...جالب است که حتی اگر مشغول کار دیگری باشید و فقط صدای گوینده ها را بشنوید , از محتوای دیالوگ ها که بگذریم ,از کش و قوسی که منوچهر والی زاده به کلمات میدهد همینطور مکث های پر تانی اش و یا شین های غلیظ شهروز ملک آرایی متوجه می شوید که دقیقا با چه محصولی سر و کار دارید...</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[تقلایی تمام نشدنی]]></title>
<link>http://simaab.wordpress.com/?p=412</link>
<pubDate>Mon, 21 Jul 2008 16:54:14 +0000</pubDate>
<dc:creator>soorena</dc:creator>
<guid>http://simaab.wordpress.com/?p=412</guid>
<description><![CDATA[شروعی دوباره با جماعتی جدید&#8230;مهم برایم این بُر خوردن]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>شروعی دوباره با جماعتی جدید...مهم برایم این بُر خوردن است...این رفتن و قاطی شدن با آدمهایی که از من دورند که انگار , به عادتی قدیمی بدل شده ...مواجه کردن خودم با موقعیت های نا آشنا...هنوز هم در گروه و جمعی جدید که وارد میشوم طول میکشد تا یخم باز شود...آرام و بی صدا گوشه ای مینشینم ونگاه میکنم ...شرایط و آدمها را ارزیابی میکنم...از روی حرف زدنشان تون صدایشان و کلماتی که پشت هم ردیف میکنند و حتی مکث هایشان ...آدمها و جمعها را جدی میگیرم شاید خیلی بیشتر از آنچیزی که باید...و بی صدا خودم را بین آنها ارزیابی میکنم...هنوز هم میترسم از قضاوت شدن...انگار باید کامل و بی نقص باشم تا حتی اظهار نظری بکنم...دست به عصا و مبادی آداب پیش میروم و با اینهمه حرفی که توی سرم دو دو میخورد باز کورتکس کذایی را آزاد نمیکنم...آمیگدالم بشدت کار میکند...نظر هایم را مزه مزه میکنم و زیر لب زمزمه میکنم بجای فریاد زدن... نظر دادن در مورد بحثی جدی برایم یک بار بزرگ دارد...از نظرهای کتره ای و بدون فکر خوشم نمی آید...این کمال گرایی نصفه نیمه یک جاهایی حضور سنگینش را هنوز تحمیل میکند انگار...کلی سعی کرده ام یلخی شوم و تازه شده ام این...گاهی فکر میکنم این تلاش پیگیرانه ام برای راحت بودن در هر شرایطی گمانم روزی در دهه هفتم و هشتم عمرم- اگر با همان خوش بینی ذاتی امیدوار باشم که انقدر عمر کنم- به بار بنشیند...آنهم تازه شاید!</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[عدسی]]></title>
<link>http://simaab.wordpress.com/?p=410</link>
<pubDate>Sun, 20 Jul 2008 15:15:17 +0000</pubDate>
<dc:creator>soorena</dc:creator>
<guid>http://simaab.wordpress.com/?p=410</guid>
<description><![CDATA[داشتم با خودم فکر میکردم به ده سال پیش&#8230;هر چقدر فکر کر]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>داشتم با خودم فکر میکردم به ده سال پیش...هر چقدر فکر کردم یادم نیامد که ده سال پیش بجای اس ام اس بازی چطور با آدمها ارتباط برقرار میکردم...منی که حوصله برداشتن گوشی تلفن و حرف زدن را ندارم مگر با دوست گ و گ , چطور از اینهمه دوست و آشنا خبر میگرفتم... جای این دو نقطه دی ها و دو نقطه ستاره ها و دو نقطه ایکس ها چه چیزی حواله شان میکردم...جای میل فورواردی چه چیزی بود برای ثابت کردن به یاد هم بودن ها و هنوز دوستت دارم ها به کسانی که سالهاست خبری ازشان نیست یا رفته اند ینگه دنیا و عمرا دستت بهشان نمیرسد...اصلا ده سال پیش که آدم ها همه حقیقی بودند زندگی چه رنگی بود؟ پررنگ تر بود یا کمرنگ تر؟ هیجان انگیز تر یا کسل کننده تر...راستش را بخواهید هر چه فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید...</p>
<p>بعد تحریر: قول شرف میدهم نه همان قول میدهم:دی که این آخرین نوشته این یکی دوساعت اخیر باشد! معلومه که کار و زندگی هم دارم:دی</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[طبل حلبی]]></title>
<link>http://simaab.wordpress.com/?p=390</link>
<pubDate>Sun, 20 Jul 2008 12:06:48 +0000</pubDate>
<dc:creator>soorena</dc:creator>
<guid>http://simaab.wordpress.com/?p=390</guid>
<description><![CDATA[شهرمان که بودم برای هر مراجعه کننده ای , حتی اگر مریض خو]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">شهرمان که بودم برای هر مراجعه کننده ای , حتی اگر مریض خودم نبود و اتفاقی گذرش به اورژانس و بیمارستان افتاده بود و هوس سوال کردنی به سرش زده بود , انقدر سر حوصله همه چیز را از ب بسم الله توضیح میدادم که گه گاه خود مریض ها خنده شان میگرفت یا تشکر میکردند و یا تعجبشان را از اینکه هنوز آدم هایی مثل من وجود خارجی دارند ابراز میکردند...من اما حرفشان را نمیفهمیدم...مگر غیر از این بود که وظیفه داشتم همه سوال های بی ربط و با ربط و حتی به ظاهر خنده دارشان را جواب بدهم..اگر من جواب مثلا اینکه تعداد گلبول سفید خون چقدر است یا چربی خطرناک و چربی خوب فرقش چیست را نمیدادم پس این سوال ها را بقال سر محل باید جواب میداد یا در مهمانیهای خانوادگی و دوره های زنانه از در و همسایه میگرفتند؟...خیلی بدیهی بود برایم که خیلی ها ندانند چطور باید درجه تب بر را بخوانند چطور از آن سرنگ ها استفاده کنند و سی سی سی سی شربت توی دهن بچه هایشان بریزند...اینکه کاف فشار سنج را بلد نباشند ببندند...از گلوکومتر نتوانند استفاه کنند و ندانند هموگلوبین طبیعی خون چقدر است و غذای کم چرب یعنی کدام غذاها...</span></p>
<p style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">حالا که مدتی از کار کردنم گذشته برگشته ام به شهر عزیزی چون تهران تازه میفهمم معنی نگاه های مریض هایم را...معنی خنده های ریزشان تشکر کردنشان و دعا و ثنایشان را...وقتی برای تخصصی ترین چیزها مراجعه میکنی و کسی که باید اطلاعات بدهد جوری حرف میزند که یعنی شما تا حالا شهر نبوده ید ؟از پشت کوه آمده اید آیا؟ چرا مثلا نمیدانید ال سی دی فرقش با پلاسما چیست؟ یا چطور نمیدانی برای وصل شدن به شبکه بی سیم باید کارت شبکه هم خریده باشی و باز هم چطور نمیدانی هم یو اس بی اش هست هم اینترنالش؟...چطور نمیدانی برای گرفتن پروانه طبابت باید این </span><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">۱۰</span><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;"> قلم چیز را داشته باشی و نمیدانی باید مراجعه کنی به کدام طبقه و قسمت؟ چطور نمیدانستی که باید پول نقد میریختی به حساب دانشگاه نه چک تضمین شده؟ و این چطور نمیدانی ها انقدر به چشمم می آید که ناخود آگاه قرمز میشوم نیمه متلکی میپرانم غرغری میکنم و درنهایت باز هم برای انجام هر کاری به کشف و شهود خودم پناه میبرم...</span></p>
<p style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;" dir="rtl"><span style="font-size:10pt;font-family:Tahoma;">این فرهنگ دانای کل پرور مسخره را درک نمیکنم...این ایده آل گرایی زپرتی بی مایه را...که بجای تسهیل کردن کارها فقط با چطور نمیدانی ها کارت را بیشتر وبیشتر گره میزنند...فرهنگی که سوال کردن معنیش احمق بودن است آدم کامل همه چیز را میداند و سوال نمیکند...کافی است کمکی در بحر اطلاعات همین آدم ها کندو کاو کنی تا ببینی چقدر برخلاف ژست هایشان فهم و درکشان از همه چیز سطحی است...که چطور با افتخار سرشان را بالا میگیرند و با چهار خطی که در روزنامه جام جم و ایران و همشهری خوانده اند صاحب نظرانه سخن رانی میکنند... به کجا میرویم با این فرهنگ علامه پرور توخالی خدا میداند...</span></p>
<p style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:right;" dir="rtl" align="justify"> </p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[ دو پست در یه پست]]></title>
<link>http://vivavida.wordpress.com/?p=78</link>
<pubDate>Fri, 18 Jul 2008 14:11:42 +0000</pubDate>
<dc:creator>vivavida</dc:creator>
<guid>http://vivavida.wordpress.com/?p=78</guid>
<description><![CDATA[همه نوشتن ،همه ابراز ناراحتی کردن و غصه خوردن ، وبلاگست]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>همه نوشتن ،همه ابراز ناراحتی کردن و غصه خوردن ، وبلاگستان پر شد از تصاویر و یادبودهای خسروشکیبایی ، نه آدم می تونه چیزی بگه ! نه می تونه چیزی نگه ...</p>
<p>من که  چیزی ندارم برای گفتن و اگه علی عزیز  <a href="http://friendfeed.com/e/60244716-891a-1df5-d8d2-f9b63631a3fe" target="_blank">« عبور باید کرد.... »</a> رو با صدای خسرو شکیبایی توی فرندفید برای ما شیر نمی کرد هیچی نمی نوشتم .پیشنهاد می کنم حتما گوش بدید.</p>
<p>یاد و خاطرش زنده ....</p>
<p>------------------------</p>
<p>سه روز تعطیل بودم . توی این سه روز فقط دیروزش خوب بود که به بهانه ی جشن فایرفاکس تعدادی از دوستان رو ملاقات کردم و کلی گفتیم و خندیدیم. ما که چیزی از جشن سر در نیاوردیم اما مهم این بود که تونستیم دقایقی با هم باشیم. به من که خیلی خوش گذشت .</p>
<p>تا باشه از این بهانه ها ;)</p>
<p>نکته ی اخلاقی که این جشن داشت :</p>
<p>هر گز ، هرگز ، و باز تاکید می کنم هر گز :D پک لینوکسی رو که 18500 تومن قیمتشه رو 1000 تومن نخرید:D</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[شقایق...]]></title>
<link>http://simaab.wordpress.com/?p=381</link>
<pubDate>Mon, 14 Jul 2008 19:44:29 +0000</pubDate>
<dc:creator>soorena</dc:creator>
<guid>http://simaab.wordpress.com/?p=381</guid>
<description><![CDATA[خوشحالم که در دنیا یک آلن داناهیوی دوست داشتنی دارم که ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>خوشحالم که در دنیا یک آلن داناهیوی دوست داشتنی دارم که میشود نشست کنارش وقتی چشمهایش قرمز و ورم کرده سفر و بیخوابی است وقتی حال و حوصله ندارد و مطمئن بود که ناراحتی هایت را از چشمهایت میخواند و خواب را بر خودش حرام میکند تا بنشیند پای حرفهایت ...همیشه یک گوش خوب است و مطمئن...همه مگوهای زندگی ام را میداند رو در واسی ندارم با او خودم را سانسور نمیکنم و همینش این رابطه را لذت بخش میکند و خواستنی...اینبار هم حال و احوال میکند با همان صدای پر انرژی که از فرسنگ ها دورتر محبتی بی غل و غش را القا میکند...جام خالیه نه؟...میخندم نه معلومه که جاتم اصلا خالی نیست...از همه چیز میپرسد پیگیر همه چیز هست...جوری که انگار هیچ مشغله و گرفتاری ای در دنیا ندارد جز زندگی و آینده من...قبل از خداحافظی بی مقدمه میگوید:راستی فوژان یه اسم کردیه...غافلگیر میشوم...دلم قیلی ویلی میرود که میخواند همه نوشته ها را از طرفی خجالت میکشم...نگرانی اش را دوست دارم و فکر میکنم که با هر مطلبی که بنویسم لابد هزار و یک فکر و خیال میکند..از فکرش هم کیفور میشوم و هم شرمنده دایی دوست داشتنی ام...</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[نخواستن را صرف کنید ;-)]]></title>
<link>http://simaab.wordpress.com/?p=379</link>
<pubDate>Mon, 14 Jul 2008 10:05:33 +0000</pubDate>
<dc:creator>soorena</dc:creator>
<guid>http://simaab.wordpress.com/?p=379</guid>
<description><![CDATA[&#8220;نه گفتن&#8221; مشکل ابدی و ازلی آدمهای باوجدان دل نازک ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>"نه گفتن" مشکل ابدی و ازلی آدمهای باوجدان دل نازک است...جایی خوانده بودم که برای نه گفتن به هر موجود زنده دوپایی که احیانا از زبان آدمیزاد سر در می آورد , حرف از نتوانستنتان نزنید از نخواستنتان بگویید...راست میگفت...امتحانش کنید و معجزه اش را ببینید...</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[کل کل]]></title>
<link>http://simaab.wordpress.com/?p=377</link>
<pubDate>Sun, 13 Jul 2008 21:16:40 +0000</pubDate>
<dc:creator>soorena</dc:creator>
<guid>http://simaab.wordpress.com/?p=377</guid>
<description><![CDATA[گرمی چسبناک هوا را با یک ایستک هلوی تگری سوسک میکنم پس ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>گرمی چسبناک هوا را با یک ایستک هلوی تگری سوسک میکنم پس هستم : دی</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[اسپرم امریکایی و درد دل یک بسیجی:]]></title>
<link>http://mollah2.wordpress.com/?p=806</link>
<pubDate>Fri, 11 Jul 2008 02:58:40 +0000</pubDate>
<dc:creator>mollah</dc:creator>
<guid>http://mollah2.wordpress.com/?p=806</guid>
<description><![CDATA[
محضر مبارک رهبر مسلمین جهان
امام خامنه‌ای
آقا جان! مید]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-weight:bold;color:#ff0000;"></span></p>
<p>محضر مبارک رهبر مسلمین جهان<br />
امام خامنه‌ای</p>
<p>آقا جان! میدانم که وقت ندارید این نامه را بخوانید. میدانم این روزها سر مبارکتان شلوغ است و حتی فرصت نمی‌فرمایید سرتان را بخارانید اما استدعا دارم رنجنامه این بنده حقیر که از فداییان حضرتعالی میباشد را در اوقات فراغت و حتی اگر شده هنگام دست به آب رفتن آنرا بخوانید.<br />
آقا جان! شما چقدر مظلوم هستید. بمیرم برات. همیشه این دولتها بوده و هستند که به رهنمودها و منویات حضرتعالی بی‌توجه بودند. اون از دولت بنی‌صدر٬ اون از دولت هاشمی٬ اون از دولت خاتمی و حتی این احمدی‌نژاد موش مرده. هیچکدام از اینها در خط رهبری نبوده‌اند و همه شان امریکایی هستند.<br />
آقاجان! شاید شما خبر نداشته باشید ولی ما در پایگاه بسیج که هستیم خیلی از اطلاعات مخفی به گوشمان میخورد که دل آدم به درد می‌آید. امروز یکی از خواهرها در روزنامه خبری را خوانده بود مبنی براینکه دولت نهم از امریکای جهانخوار ببخشید ببخشید٬ خیلی عذر میخوام٬ خیلی معذرت میخوام مقداری «اسپرم گاو» وارد کرده است.<br />
واقعا ما این درد را به کجا ببریم؟ واقعا خیانت تا چه حد؟ چرا اینها اینقدر به شما ضربه میزنند و میخواهند اسم حضرتعالی را خراب کنند. این کار در واقع از پشت خنجر زدن به نظام مقدس جمهوری اسلامی و ولایت فقیه است که حضرتعالی می‌باشید و ما در خط شما هستیم.<br />
این کار در زمانی صورت گرفت که ملت ما به تبعیت از فرمایشات حضرتعالی به داشتن سال ابتکار و نوآوری نايل شده و از همه نظر به قله‌های اوج ترقی و پیشرفت رسیده‌.<br />
یعنی ما اینقدر بدبخت شده‌ایم که اسپرم گاوهایمان امریکایی باشد؟<br />
یعنی گاوهای خودمان بلد نیستند کاری بکنند؟<br />
یعنی گاوهای ما در خط رهبری نظام نیستند ومیخواهند با کم کاری ما را به امریکا وابسته کنند؟<br />
اینها خیانت‌های عوامل نفوذی و توطيه ستون پنجم استکبار و صهیونیسم جهانی است و باید افشا گردند.<br />
اصلا این امریکایی ها قابل اطمینان نیستند. ممکن است مقداری از اسپرم خودشان را هم قاطی اسپرم گاوها کرده و به ما قالب کنند.<br />
اگر اینکار را کرده باشند تکلیف شیر و ماست حاصل از آن گاوها چه میشود؟<br />
آقاجان اگر شما اجازه فرمایید ما از این لحظه لب به شیر و ماست و پنیر نخواهیم زد. ما حاضریم دور اینجور چیزها را خط بکشیم.<br />
اصلا آقاجان! شما امر بفرمایید تا فرزندان بسیجی شما وارد عمل شوند تا کشور از نظر اسپرم گاوی به خودکفایی برسد.</p>
<p>برادران و خواهران حزب اللهی آمادگی این را دارند که در یک عملیات گسترده چیزهای مورد نظر گاوهای خودمان را بمالند و اسپرم آنها را توی سطل ریخته تقدیم مقام شامخ ولایت نمایند تا دیگر شاهد ذلت وابستگی به امریکای جهانخوار نباشیم.<br />
مرگ بر امریکا<br />
مرگ بر شوروی<br />
مرگ بر ضد ولایت فقیه</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[بر گنجه ای کتابی روزی]]></title>
<link>http://simaab.wordpress.com/?p=376</link>
<pubDate>Thu, 10 Jul 2008 16:33:16 +0000</pubDate>
<dc:creator>soorena</dc:creator>
<guid>http://simaab.wordpress.com/?p=376</guid>
<description><![CDATA[بعد از مدتها شهر کتاب دوست داشتنی خودم را گز میکنم تا می]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">بعد از مدتها شهر کتاب دوست داشتنی خودم را گز میکنم تا میرسم به میزی پر از کافه پیانو...این روزها تمرکز خواندن ندارم ولی وسوسه کافه پیانو میخکوبم میکند...از آن کوه کتاب یکی را دست میگیرم و ورق میزنم که پسر جوانی که ندیده بودمش پیشتر با صدایی بلند خطاب به من میگوید: ظرف دو ماه به چاپ دوم رسیده تردید نکنید...سرم را بر میگردانم به سمت صدا و از دیدن چهره جوان و مشتاقش لبخند میزنم...با سر تایید میکنم ...بخاطر همین که انقدر فروش کرده تردید دارم:)...نگاهم میکند ناباورانه و لبخند میزند نه من تضمین میکنم این با بقیه کتابا فرق داره...تصمیمم را گرفته ام شاید از اولش هم گرفته بودم حداقلش بخاطر تعریف های <a href="http://natoor.com" target="_blank">این آقا</a>...کتاب را بر میدارم...تا کی که بخوانمش...فرصتی باشد و ذهن جمعی...پسر جوان ذوق میکند...اغفال شدین؟...لبخند میزنم به پهنای صورتم ...بله اغفالم کردید...توی دلم میگویم بگذار به حساب خودش بگذارد و روزش رنگین شود :)</p>
]]></content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>
