<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>پرشین-بلاگ &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/پرشین-بلاگ/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "پرشین-بلاگ"</description>
	<pubDate>Sun, 12 Oct 2008 17:48:58 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[حس ِ تنهایی ِ شلوغ]]></title>
<link>http://alihadailys.wordpress.com/2008/10/12/%d8%ad%d8%b3-%d9%90-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%90-%d8%b4%d9%84%d9%88%d8%ba/</link>
<pubDate>Sun, 12 Oct 2008 13:52:00 +0000</pubDate>
<dc:creator>علیرضا</dc:creator>
<guid>http://alihadailys.fa.wordpress.com/2008/10/12/%d8%ad%d8%b3-%d9%90-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%90-%d8%b4%d9%84%d9%88%d8%ba/</guid>
<description><![CDATA[کاش مشغله ی کمتری داشتم تا بتونم امروز خودم رو برسونم ت]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>کاش مشغله ی کمتری داشتم تا بتونم امروز خودم رو برسونم تهران، جشنواره ی پرشین بلاگ.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[مرگ برادر عمو پورنگ و سریالهای ماه مبارک تلویزیون]]></title>
<link>http://1purang.wordpress.com/?p=522</link>
<pubDate>Tue, 30 Sep 2008 03:10:32 +0000</pubDate>
<dc:creator>خرمگس</dc:creator>
<guid>http://1purang.fa.wordpress.com/2008/09/30/%d9%85%d8%b1%da%af-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%b1-%d8%b9%d9%85%d9%88-%d9%be%d9%88%d8%b1%d9%86%da%af-%d9%88-%d8%b3%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%84%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a7%d9%87-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1/</guid>
<description><![CDATA[سلام  چند وقتیه با خودم  دارم فکر می کنم که تا کی می تون]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>سلام  چند وقتیه با خودم  دارم فکر می کنم که تا کی می تونیم چشامون رو  رو واقعیتها ببندیم ؟ گیرم حالا یکی  مثل همین  عمو پورنگ که همه چیز باورش شده   باورش شده که  خیلی ها دوستش دارن   اشکالی نداره  بذار  بیچاره  باورش بشه  ولی اون خودش از همه فراریه  چرا ؟ چون خودش می دونه که این خصلت آنته  خصلت تلویزیونه  سه ماه چهار ماه  کافیه نباشه  حالا نگاه نکنید یه سایت واسه کاسبی خودش هم که شده  واسش وبلاگ و سایت راه اندازی کرده    و یا  10  15  تا  دختر بچه  که  تازه تو ادبیات شون  با کلمه عشق آشنا شدن و  این  بنده خدا رو  به غلط  عشق  خودشون می دونن  تلویزیون همینه  تو سریال  بزنگاه   وقتی  علنا عشق بچه گانه فرزانه و کامران  رو با به به و چه چه به تصویر می کشند  در واقع  تایید همین عشق و عاشقی های عمو پورنگ و طرفداران  14  15  ساله اش  است  حرف از  کودک  می زنند و  تو سایت های کاسبی  پرشین بلاگ  دخترای  15  16  ساله  رو به عنوان برنده اعلام می کنند    اومده بودم بگم که  آیا کسبی می دونه چرا بلاخره  <a href="http://dariyoosh.blogspot.com/">وبلاگ  نوستالژی</a> تعطیل  شد؟   البته  چون  آدرسش  هنوز  هست   کمی به موضوع شک کردم  البته من  منتظرم  دوباره باز  بشه   راستی  امروز  سالگرد داداش  عمو پورنگه  بیایید  دعا کنیم  روح  داداشش  از این  کارای  برادرش تو اون دنیا عذاب  نکشه  مثل این   حاج  رضای  سریال  روز  حسرت</p>
<p><a href="http://1purang.wordpress.com/files/2008/09/behsht-zahra.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-523" title="behsht-zahra" src="http://1purang.wordpress.com/files/2008/09/behsht-zahra.jpg?w=300" alt="" width="364" height="272" /></a></p>
<p><strong><br />
</strong></p>
<p><strong>این نوشته را هم از آرشیو وبلاگ نوستالژی  اینجا  براتون می گذارم ..</strong></p>
<p style="text-align:center;"><strong> مسجد روح الله </strong></p>
<p>دو كوچه پايينتر از منزل برادرم و درست وسط كوچه مسجد روح الله قرار داشت از ابتدا تا انتهاي كوچه كيپ تا كيپ ماشين پارك كرده بود و به زحمت مي شد كه ماشيني از ابتدا تا انتهاي كوچه تردد نمايد كساني كه تازه مي آمدند مجبور بودند ماشينهايشان را تا سه چهار كوچه بالاتر و يا پايينتر پارك كنند درب بزرگ ورودي مسجد پس از يك كريدور چند متري به شبستان مسجد منتهي مي شد كفش كني در همان كريدور بود بعضي ها كفش هايشان را داخل كيسه پلاستيكي مي گذاشتند و با خود به داخل ميبردند و بضي هم كه زودتر آمده بودند به كفشداري تحويل داده بودند چند تا پسر بچه به اتفاق برادرزاده هايم مشغول مرتب كردن ساير كفشهاي باقيمانده بودند<br />
صداي قاري قرآن از بلندگوي مسجد و بيرون آن شنيده مي شد من به اتفاق او و پدرم و برادرانم كنار درب ورودي مسجد ايستاده بوديم همان جايي كه عرف است خانواده متوفي به ايستد از جايي كه ايستاده بودم راحت ميشد داخل كوچه را ديد ماشين ها يكي يكي و بدون وقفه مي آمدند و درست روبروي درب ورودي مسجد مي ايستادند و پس از پياده شدن سرنشينان دنده عقب بر مي گشتند تك و توك در دست كساني كه پياده مي شدند دسته گلي با روبان مشكي بود مردها اكثرا لباس تيره پوشيده بودند و زن ها اگر چادري نبودند مانتوي تيره بر تن و روسري مشكي بر سر داشتند از همان لحظه پياده شدن سر نشينان مي توانستم به فهمم كه از طرف چه كساني آمده اند و آيا از دوستان من هستند يا دوستان برادرم</p>
<p>چشمانم با مردمي كه از جلويم عبور مي كردند حركت مي كرد و گاهي هم سرم را براي قبول كردن تسليت كساني كه از دور با ايما و اشاره مثلا به من تسليت مي گفتند بالا و پايين مي كردم به ياد شب قبل از فوت برادرم افتادم درست سر همين كوچه داخل ماشين او نشسته بوديم آن موقع اصلا متوجه مسجد داخل كوچه نشده بودم نمي خواستم با او به اينجا بيايم ولي او به اصرار من توجهي نكرد و گفت : خودم مي رسانمت از او خواستم چند تا كوچه پايين تر از منزل برادرم بايستد تا با هم كمي حرف بزنيم تماشاي برادرم با آن وضعيت برايم عذاب آور شده بود پزشكان قطع اميد كرده بودند و ما هم فقط به اميد معجزه بوديم چند نفر از دوستان برادرم به او پيشنهاد داده بودند كه اگر شراب قرمز هفت ساله بخورد فرجي در بيماري اش حاصل مي شود ولي برادرم مي گفت پس نمازم چه مي شود ؟ ماشين سر كوچه كه ايستاد نور تير چراغ برق بالاي سر ماشين داخل ماشين را به دو قسمت تاريك و روشن تقسيم كرده بود خيلي خوشحال بودم كه در نيمه تاريك قرار گرفته ام دلم پر بود و بيماري برادرم را بهانه كردم و تا خواستم حرفي بزنم بغضم تركيد و از همه چيز به او گفتم از حرفها و كنايه هاي مادرم و خواهرانم تا نيش ها و متلك هاي ممد آقا و كنايه هاي حسين داماد بزرگ مان همه را به او گفتم در حالي كه سعي مي كردم اشكهايم را پاك كنم ادامه دادم خوب چكار كنم ؟ و بعد با تاكيد گفتم تو رو دوست دارم و نمي خواهم تو را از دست بدهم و مي ديدم كه او همچنان به من زل زده است و سكوت اختيار كرده است نگاهش تمامي نداشت و همين طور سكوت بامعنايش تقريبا داد زدم : د ... لامصب يه چيزي بگو چرا زل زدي به من و او همان طور كه به من نگاه مي كرد و بدون اينكه پلك بزند گفت : البته لامذهب درست تر است جناب آقاي شبكه يك</p>
<p>در فرصت مناسب تا قاري قرآن سكوت مي كرد ناگهان صداي صلوات مردم بالا مي گرفت و بلافاصله عده اي مسجد را ترك مي كردند و تمام سعي شان هم اين بود كه به صورت دسته دسته و رديفي از جلوي خانواده ما عبور كنند و به ما تسليت بگويند بعضي از آنها هم بيش از اندازه خودشان را به زحمت مي انداختند تا ضمن نزديكي به من موفق به روبوسي با من شوند</p>
<p>انشالله غم آخرتون باشه ..<br />
از صميم قلب بهتون تسليت ميگيم ...<br />
خدا پشت و پناه خانواده اش باشه<br />
ما رو هم در غمتون شريك بدانيد ..<br />
مي دونم داغ برادر سخته<br />
خدا بهتون صبر و تحمل بده</p>
<p>خوب راست مي گفتند داغ برادر سخت است ولي براي من آن لحظه سخت تر يادآوري لحظه اي بود كه براي پا در مياني بين من و او كه سال گذشته با هم قهر بوديم از خدابيامرز برادرم كمك خواستم تا قبل از او تمام اعضاي خانواده ام را واسطه كرده بودم ولي هيچ افاقه اي نكرده بود به عنوان آخرين تير در تركش از خدابيامرز كمك خواستم ولي برادرم گفت : مگر موقع دوست شدن با او مرا واسطه كرده بودي كه اكنون از من انتظار داري به حرفت عمل كنم ؟؟<br />
نگاهم به پاترول افتاد كه تازه جلوي مسجد ايستاده بود چند نفر سعي داشتند دسته گل بسيار بزرگي را كه در عقب ماشين بود را با وسواس زياد به داخل مسجد بياورند آن طرف ماشين هم چند خانم مانتويي ايستاده بودند عزيز را ديدم كه در حال راهنمايي آنها به طرف قسمت زنانه مسجد بود برادرم عزيز خيلي چست و چابك بود و هر كاري را كه به محول مي كردند به سرعت انجام مي داد از دور با تكان دادن دستش چيزي را به من فهماند سقلمه اي به او كه در كنارم ايستاده بود زدم و نگاهش كردم و گفتم الان ميام<br />
همه آنها كه تازه رسيده بودند از همكارانم در شبكه بودند سرتا پا مشكي پوشيده بودند و من همچنان با چشمان اشك آلود به حرفهاي تسلي بخش آنها گوش مي دادم و بعد كه متوجه شدم خانم لاله نيز در سوگ پدرش است بغضم دگر بار تركيد مسلم در حالي كه سعي مي كرد مرا آرام كند دوباره مرا به جاي اولم برگرداند و خودش هم همان جا كنارم ايستاد يكي از فاميل گفت : داريوش جان اين كنار در وايستادن مخصوص فاميل متوفي است به دوستانت بگو برن تو مسجد بنشينن در حالي كه او را نشان مي دادم و طوري كه برادرانم و پدرم هم مي شنيدند گفتم اگر منظورتون اونه بايد بگم ايشون كم از فاميل هم نيست و بعد در كمال تعجب دیدم برادرم كاظم درگوشي با مسلم حرف مي زند و با دست او را به داخل مسجد هدايت مي كند</p>
<p>داخل مسجد مملو از جمعيت بود با صلوات عده اي مي رفتند و در همان حال عده ديگري وارد شبستان مي شدند صورتم از حس افتاده بود در جمعي كه جلوي در ورودي ايستاده بوديم من تنها كسي بودم كه مدام مردم او را مي بوسيدند با خودم فكر مي كردم اگر من برادر خدا بيامرز نبودم آيا باز اين جمعيت مي آمد ؟ آيا اين همه دسته گل هاي رنگارنگ با روبان مشكي به داخل مسجد سرازير مي شد ؟؟ و بعد به ياد مرگ افتادم از خودم مي ترسيدم از مرگ از عدم و از نيستي لحظه اي كافي بود تا با شيطان خلوت كنم آنهم در مسجد و در يادبود برادر مرحومم آري من قبلا از مرگ مي ترسيدم آن روز در بهشت زهرا كه در حال تدفين پيكر برادرم بوديم قطعه 206 هنوز 20 درصدش هم پر نشده بود ولي اكنون تمام قطعه 206 پر كه شده است بماند همه قبور سنگ دلخواه خود را يافته اند و گل كاري و درخت كاري قطعه 206 نمي گذارد تو بفهمي تا دو سال پيش اينجا خالي از ميت بوده است</p>
<p>كسي مرا به سوي خود كشيد اين احساسي بود كه به من دست داد به خود كه آمدم كاظم را ديدم كاظم تنها داماد خدابيامرز بود : داريوش قسمت زنانه كارت دارن و بعد خيلي سريع رفت نگاهي به او كردم احساس مي كردم كه او هم خسته شده است از ابتداي مراسم تاكنون همپاي ما و در كنار ما ايستاده بود قدش از همه ما يك سر و گردن بلندتر بود نگاهي به او كردم و بي آنكه حرفي بزنم فقط سرم را تكان دادم يعني اينكه تنهايت مي گذارم و او همان طور كه سعي مي كرد ديسپلين خاص خودش را در كت و شلوار سورمه اي اش حفظ كند با تاني و بي آنكه دهانش باز شود و يا اينكه سرش را تكان دهد پلك هايش را آرام بست و باز كرد يعني اينكه اشکالی ندارد<br />
در قسمت زنانه من تنها مردي بودم كه همه زنان آنجا دورش را گرفته بودند هستي پرستو و خانم لاله هم بودند آن طرف تر ليلا برادرزاده ام محكم و استوار با چشماني مرطوب ايستاده بود چند نفر ديگر هم از خانم هاي همكار و همسايه هم بودند براي يك لحظه فكر كردم كه با مادر گل مراد همكار سابقم نيز حرف زدم در راه بازگشت به قسمت مردانه چند تا پسر بچه هم مدام به دنبال من مي دويند كنار مسجد شخصي جلويم را گرفت و از من تقاضاي كمك كرد سعي كردم خودم را كنترل كنم كه عزيز برادرم به كمكم آمد<br />
مسجد براي چندمين بار پر و خالي شده بود هيت امناي مسجد تعجب كرده بودند از كثرت دسته گلها و همين طور تعدد جمعيت ..آخر مجلس هم نوبت حاج آقا شد كه از مرگ و زندگي اخروي صحبت كرد از پاداش الهي گفت و تاكيد كرد : به اندازه ذره اي خوبي و ذره اي بدي نسبت به هر كس در آخرت به سزا و جزايش خواهد رسيد</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[باز هم اول مهر آمده بود]]></title>
<link>http://naghdali.wordpress.com/?p=15</link>
<pubDate>Sun, 14 Sep 2008 13:34:06 +0000</pubDate>
<dc:creator>علی حجوانی</dc:creator>
<guid>http://naghdali.fa.wordpress.com/2008/09/14/%d8%a8%d8%a7%d8%b2-%d9%87%d9%85-%d8%a7%d9%88%d9%84-%d9%85%d9%87%d8%b1-%d8%a2%d9%85%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af/</guid>
<description><![CDATA[شروع مدرسه‌ها، برای خیلی‌ها فرصت خوبی است که خانه‌تک]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>شروع مدرسه‌ها، برای خیلی‌ها فرصت خوبی است که خانه‌تکانی کنند. من البته خانه‌ام را دوباره عوض کرده‌ام و بعد از پرشین‌بلاگ و بلاگر، ترجیح داده‌ام نوشته‌هایم را اینجا بگذارم. هر دو بار هم این کار را به دلایل تکنیکی انجام دادم و ترجیح دادم این بار به سراغ ورد پرس بیایم. نه اینکه فکر کنید بلاگر بد بود اما نمی‌دانم چرا با اینترنت‌هایی که دم دست من است، سازگار نبود. خلاصه آمدم این‌جا و امیدوارم بدون مشکل بتوانم همه چیز را به روز کنم و بنویسم.</p>
<p>اصولا وقتی کسی خواننده زیادی ندارد خیلی برایش فرقی نمی‌کند که نشانی بلاگش یا رسانه‌ای که در آن کار می‌کند چیست. البته این قانون برای کسانی که خیلی مشتری دارند هم صادق است. مثلا آقای فردوسی‌پور به عنوان ژورنالیسیتی که واقعا «دیده می‌شود»، اگر فردا خدایی ناکرده «نود»ش را هم تعطیل کنند، این قدر آدم بزرگی هست که برود جای دیگری و با نشانی دیگری به کار مشغول شود. این است که من با خیال راحت، این جا به جایی‌ها را انجام می‌دهم. البته تصدیق می‌فرمایید که بنده کمترین در دسته اولی قرار می گیرم و به دلیل گمنامی است که مارک و نشانی، این‌قدر برایم مهم نیست.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[لینکهای امروز 12 شهریور 1387 - (51 لینک)]]></title>
<link>http://lord386.wordpress.com/2008/09/02/51_hotlink-for-1387_6_12-foxlink_23/</link>
<pubDate>Tue, 02 Sep 2008 14:30:20 +0000</pubDate>
<dc:creator>lord386</dc:creator>
<guid>http://lord386.fa.wordpress.com/2008/09/02/51_hotlink-for-1387_6_12-foxlink_23/</guid>
<description><![CDATA[
تصویری از مرورگر گوگل - لینکهای داغ از سراسر وب
&nbsp;
اخب]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="center"><a href="http://lord386.files.wordpress.com/2008/09/googlechromehome1.jpg"><img style="border-width:0;" height="210" alt="googlechromehome" src="http://lord386.files.wordpress.com/2008/09/googlechromehome-thumb.jpg" width="302" border="0"></a></p>
<p align="center"><font color="#0000ff">تصویری از مرورگر گوگل - <a href="http://lord386.wordpress.com/">لینکهای داغ از سراسر وب</a></font></p>
<p align="center"><font color="#0000ff"></font>&#160;</p>
<p><font color="#8000ff"><b>اخبار فن آوری اطلاعات</b> - تازه های کامپیوتر و فن آوری ، اخبار نرم افزار ، اخبار سخت افزار</font>
<p>1- <a href="http://feeds.feedburner.com/~r/napteam/~3/380768147/">Chrome مرورگر گوگل</a>
<p>2- <a href="http://feeds.feedburner.com/~r/ariyayi/~3/380619461/">کیفیت نقشه های گوگل ارتقا می یابد</a>
<p>3- <a href="http://feeds.feedburner.com/~r/news/persianweblog/~3/378841188/show.aspx">پرشین بلاگ از وردپرس پیشی گرفت</a>
<p>4- <a href="http://feeds.feedburner.com/~r/kamangir/persian/~3/380749353/">جمعیت ایرانیان ِ فرندفید ۴ رقمی شد!</a>
<p>5- <a href="http://news.parseek.com/Url/?id=2483986">از این پس ماهواره جدید Google Earth امکان تصویربرداری را هم به شما می‌دهد</a>
<p>6- <a href="http://www.ictna.ir/security/archives/016359.html">يك گروه ايراني 450 سايت رژيم صهيونيستي را هك كرد</a>
<p>7- <a href="http://feeds.feedburner.com/~r/Narenji/~3/378877306/">پاناسونیک و نمایشگر 150 اینچی</a>
<p>8- <a href="http://feeds.feedburner.com/~r/ariyayi/~3/379066373/">اتصال به اینترنت با سرعت ۶۴۰ گیگابیت در ثانیه</a>
<p>&#160;
<p><font color="#8000ff"><b>فایرفاکس</b> -&#160; افزونه های فایرفاکس ، تم فایرقاکس ، اخبار فایرفاکس</font>
<p>1- <a href="https://addons.mozilla.org/fa/firefox">بخش فارسی افزونه های فایرفاکس افتتاح شد</a>
<p>2- <a href="http://feedproxy.google.com/~r/todaylinks/~3/5TggYBRd5qs/">افزونه ای جدید برای فایرفاکس</a>
<p>3- <a href="http://lifehacker.com/396603/tweak-the-awesomebars-suggestion-algorithm">Firefox 3: Tweak the "AwesomeBar"'s Suggestion Algorithm</a>
<p>4- <a href="http://lifehacker.com/396517/four-extensions-that-tweak-firefox-3s-awesomebar">Firefox 3: Four Extensions That Tweak Firefox 3's "AwesomeBar"</a>
<p>&#160;
<p><font color="#8000ff"><b>معرفی سرویسهای جدید اینترنتی</b> – خدمات جدید ، معرفی سایت</font>
<p>1- <a href="http://feeds.feedburner.com/~r/1alireza/~3/378675686/133">نمره تویتر شما چند است ؟</a>
<p>&#160;
<p><font color="#8000ff"><b>دانلود فیلم با لینک مستقیم</b> -&#160; دانلود فیلم خارجی ، دانلود فیلم اکشن ، دانلود فیلم ترسناک ، دانلود فیلم کمدی</font>
<p>1- <a href="http://bya22.blogfa.com/post-120.aspx">دانلود مستند شوك با لینک مستقیم</a>
<p>2- <a href="http://www.tikdownload.com/modules.php?name=News&#38;file=article&#38;sid=143">دانلود مستقیم فیلم Tortured 2008</a>
<p>3- <a href="http://www.downloadha.com/modules.php?name=News&#38;file=article&#38;sid=939">دانلود مستقیم فیلم Children Of Men 2006</a>
<p>4- <a href="http://bya22.blogfa.com/post-121.aspx">دانلود فیلم کمدی Soul Plane 2004</a>
<p>5- <a href="http://bya22.blogfa.com/post-118.aspx">دانلود مستقیم فیلم Bruce Almighty </a>
<p>6- <a href="http://bya22.blogfa.com/post-119.aspx">دانلود مستقيم فيلم The Dark Knight 2008</a>
<p>7- <a href="http://www.downloadha.com/modules.php?name=News&#38;file=article&#38;sid=937">دانلود مستقيم The X-Files: I Want to Believe 2008</a>
<p>&#160;
<p><font color="#8000ff"><b>نقد فیلم</b> – برسی فیلم های سینماهای جهان</font>
<p>1- <a href="http://meysamg.blogfa.com/post-419.aspx">Babylon A.D</a> <font color="#008000">(بابل بعد از میلاد مسیح)</font>
<p>2- <a href="http://meysamg.blogfa.com/post-418.aspx">Death Race</a> <font color="#008000">(مسابقه مرگ)</font>
<p>3- <a href="http://feeds.feedburner.com/~r/movie_land/~3/379622331/the-wind-that-shakes-the-barley">تحلیلی بر باد ، برلی را تکان می دهد: نبرد با وطن</a>
<p>4- <a href="http://feeds.feedburner.com/~r/movie_land/~3/379694380/bangkok-dangerous-2">بانکوک خطرناک</a>
<p>&#160;
<p><b><font color="#8000ff">دانلود تریلر فیلم های جدید</font></b>
<p>1- <a href="http://feeds.feedburner.com/~r/movie_land/~3/379674159/bangkok-dangerous">Bangkok Dangerous</a> <font color="#008000">(بانکوک خطرناک)</font>
<p>2- <a href="http://feeds.feedburner.com/~r/movie_land/~3/378802950/the-boy-in-the-striped-pajamas">The Boy In the Striped Pajamas</a> <font color="#008000">(پسری در لباس خواب راه راه)</font>
<p>3- <a href="http://feeds.feedburner.com/~r/movie_land/~3/378812834/ghost-town">Ghost Town</a> <font color="#008000">(شهر ارواح)</font>
<p>4- <a href="http://feeds.feedburner.com/~r/movie_land/~3/378812833/humboldt-county">Humboldt County</a><font color="#008000"> (استان همبولت)</font>
<p>&#160;
<p><font color="#8000ff"><b>دانلود سنتر</b> -&#160; دانلود نرم افزار های جدید ، نرم افزار اینترنت ، نرم افزار شبکه ، نرم افزار فلش</font>
<p>1- <a href="http://www.persiandownload.ir/?p=285">مدیریت کافی نت با HandyCafe Internet Cafe Software</a>
<p>2- <a href="http://www.p30world.com/archives/009660.php">Sothink SWF Decompiler v4.1 ابزاری برای تجزیه فایل های فلش</a>
<p>3- <a href="http://www.p30world.com/archives/009661.php">Stereogram Magician v3.21 ابزاری برای طراحی تصاویر Stereogram</a>
<p>4- <a href="http://www.p30world.com/archives/009664.php">WebCopier Pro v4.6 ابزاری برای ذخیره سازی کامل یک وب سایت</a>
<p>&#160;
<p><font color="#8000ff"><b>آموزش و مقاله</b> -&#160; مقالات علمی ، مقالات آموزشی ، مقالات کامپیوتر ، آموزش فتوشاپ</font>
<p>1- <a href="http://www.shahvar.net/?p=2213">دریای مهتابی در فتوشاپ</a>
<p>2- <a href="http://feeds.feedburner.com/~r/parsish/~3/379495675/">روبوت های بدرد بخور گوگل تالک</a>
<p>3- <a href="http://feeds.feedburner.com/~r/ariyayi/~3/380244761/">۱۰ ویروس برتر تاریخ کامپیوتر</a>
<p>4- <a href="http://sarzamine-elm.blogfa.com/post-217.aspx">راپید شیر، آنچه که باید در مورد آن بدانیم!</a>
<p>5- <a href="http://feeds.feedburner.com/~r/kamangir/persian/~3/378740552/">Paint.net: ابزار کد بازی برای کار با تصاویر</a>
<p>6- <a href="http://1fathi.com/1387/06/11/google-alphabet/">الفبای گوگلی را بشناسیم</a>
<p>7- <a href="http://feeds.feedburner.com/~r/parsish/~3/378777373/">محافظت آدرس ایمیل از ربات های اسپمر</a>
<p>8- <a href="http://www.labnol.org/internet/search/windows-live-search-tricks-hacks/4337/">Windows Live Search Tricks You May Not Know About</a>
<p>9- <a href="http://www.jeetblog.com/11-power-tips-to-get-the-maximum-out-of-your-rss-feed-reader/">11 Power Tips To Get The Maximum Out Of Your RSS Feed Reader</a>
<p>&#160;
<p><font color="#8000ff"><b>وبلاگ</b> -&#160; ابزارهای وبلاگ ، نکته های وبلاگی</font>
<p>1- <a href="http://zangoole.com/1387/06/12/7blogging-traps/">۷ تله‌ی وبلاگ نویسی که نباید گرفتارشان شوید</a>
<p>2- <a href="http://feeds.feedburner.com/~r/baghbanbashi/~3/378867261/blog-post_30.html">مخفي سازي ويجتها در وبلاگهاي بلاگر</a>
<p>3- <a href="http://links.p30download.com/archives/10697.php">نمایش ابر برچسب‌های بلاگر در قالب یک فلش متحرک</a>
<p>&#160;
<p><font color="#8000ff"><b>عکس</b> -&#160; عکس های جالب</font>
<p>1- <a href="http://feeds.feedburner.com/~r/ariyayi/~3/380262679/">عکسی استثنایی از لحظه ی پرتاب خلبان از هواپیما به بیرون</a>
<p>2- <a href="http://feedproxy.google.com/~r/todaylinks/~3/J07-HP3xnL0/">تصاویری از کیلومتر شمار برترین انواع اتومبیل !</a>
<p>3- <a href="http://feedproxy.google.com/~r/todaylinks/~3/8VI1yCjMFz8/">عکس هایی از نوجوانی و جوانی جرج بوش</a>
<p>4- <a href="http://feeds.feedburner.com/~r/baghbanbashi/~3/377859863/blog-post_29.html">دو تصوير از برج جديد دوبي</a>
<p>5- <a href="http://www.mohand.es/story/4261">عجایب هفت گانه جهان باستان + تصاویر</a>
<p><b></b>&#160;
<p><font color="#8000ff"><b>گوناگون</b> -&#160; مطالب جالب ، دیگر مطالب</font>
<p>1- <a href="http://feeds.feedburner.com/~r/pezeshk/~3/380115746/putin-saves-tv-crew-from-siberian-tiger.html">ولادیمیر پوتین، شکارچی ببر!</a>
<p>2- <a href="http://feeds.feedburner.com/~r/pezeshk/~3/380242203/palin&#226;&#8364;&#8482;s-wikipedia-story.html">ویکی‌پدیا و سیاست</a>
<p>&#160;
<p>پی نوشت :<font color="#0080ff"> قصد دارم از این پست به بعد <font color="#800040">یه عکس بی ربط یا با ربط</font> با لینکها قرار بدم</font>
<p>+ <a href="http://feeds.feedburner.com/lord386"><font color="#0080ff">اشتراك در <font color="#ff0000">فيد</font> «لینکهای داغ از سراسر وب»</font></a> &#124; <a href="http://web3b.wordpress.com/2008/05/08/what-is-feed-and-how-use/"><font color="#0080ff">«<font color="#ff0000">فيد</font> چيست؟»</font></a></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[عمو پورنگ و هواخواهان سکسی او از دید پرشین بلاگ ]]></title>
<link>http://1purang.wordpress.com/?p=500</link>
<pubDate>Fri, 08 Aug 2008 19:02:17 +0000</pubDate>
<dc:creator>خرمگس</dc:creator>
<guid>http://1purang.fa.wordpress.com/2008/08/08/%d8%b9%d9%85%d9%88-%d9%be%d9%88%d8%b1%d9%86%da%af-%d9%88-%d9%87%d9%88%d8%a7%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%a7%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%b3%db%8c-%d8%a7%d9%88-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%db%8c%d8%af-%d9%be%d8%b1%d8%b4/</guid>
<description><![CDATA[

لطفا روی عکس یا اینجا  کلیک کنید



]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<h2 style="text-align:center;"></h2>
<h2 style="text-align:center;"></h2>
<h2 style="text-align:center;"><a href="http://1purang.files.wordpress.com/2008/08/untitled-2.jpg"><span style="color:#ff0000;"><strong>لطفا روی عکس یا اینجا  کلیک کنید</strong></span></a></h2>
<dl class="wp-caption aligncenter">
<dt class="wp-caption-dt"><a href="http://1purang.files.wordpress.com/2008/08/untitled-2.jpg"><img class="size-medium wp-image-501" src="http://1purang.wordpress.com/files/2008/08/untitled-2.jpg?w=300" alt="عموپورنگ" width="399" height="268" /></a></dt>
</dl>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[ خنگ بازی عمو پورنگ  در ششمین  جشن تولد  پرشین بلاگ ]]></title>
<link>http://1purang.wordpress.com/?p=475</link>
<pubDate>Thu, 12 Jun 2008 21:37:03 +0000</pubDate>
<dc:creator>خرمگس</dc:creator>
<guid>http://1purang.fa.wordpress.com/2008/06/12/%d8%ae%d9%86%da%af-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%b9%d9%85%d9%88-%d9%be%d9%88%d8%b1%d9%86%da%af-%d8%af%d8%b1-%d8%b4%d8%b4%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d8%b4%d9%86-%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af-%d9%be%d8%b1/</guid>
<description><![CDATA[
ششمین  جشن تولد  پرشین بلاگ  هم  تمام شد  پرشین  بلاگی  که]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><a href="http://1purang.wordpress.com/files/2008/06/poorang.jpg"><img class="aligncenter" src="http://1purang.wordpress.com/files/2008/06/poorang.jpg" alt="" width="568" height="426" /></a></p>
<p>ششمین  جشن تولد  پرشین بلاگ  هم  تمام شد  پرشین  بلاگی  که  اکنون نزدیک  به یک سال است  همه بروبچه های  وبلاگستان  را سر کار گذاشته  است  مردابی  با اسم  سایت عمو  که  دیگر  به  گنداب  می ماند و یا فراموشخانه ای  به نام  تالار  گفتگوی عمو پورنگ  در سایت  مای پردیس  که  در  بهترین  شکل  ممکن  عدد طرفدارانش  به  500  نفر هنوز  نرسیده است  مهدی  بوترابی  که  به  قصد  استفاده  تجاری  داعیه  طرفداری  از  عمو پورنگ  را  دارد  و  داریوش  فرضیایی  هم  برای  فرار  از  اتهاماتی   که  در  اینترنت  گریبانگیرش  است   به بوترابی  مدیر پرشین  بلاگ  فعلا چسبیده  است    امروز   من هم   در این  جشن  حضور  داشتم  البته  دریافت  دعوت نامه  بماند  ولی به خدا  نمی دانستم  که  عمو پورنگ  هم  جزو  مدعوین  است</p>
<p>از ساعت  سه  بعد ازظهر  در نزدیکی محل  از  دور  افرادی  که  وارد میشدند را  زیر  نظر  می گرفتم   البته  منتظر  کسی  هم بودم  که   برای  من  خیلی  زحمت  کشیده بود و علاوه  بر  گرفتن  دعوت نامه   قرار بود که   به من   در  سالن  پایین  هم  صندلی بدهد   بلاخره  او  می آید  و پس  از  کلی  حال و احوال  و خوش و بش (  چون  همش  با هم ارتباط  اینترنتی  داشتیم  و این  اولین  دیدارمون بود )  به طرف  سالن  به  راه  می افتیم  همون  اول  ورود مون  به  همه  یکی  یه بسته  که همش  چرت و پرت های  مربوط به  پرشین  بلاگ   رو  میدهند  به اجبار  منم  می گیرم  خدا خدا می کنم که  همون پایین  صندلی ام جور شود  چون طبقه  دوم  خیلی بالا و  اصلا  مناسب نیست  از اون پایین  که به طبقه  دوم نگاه می کنی کلاه ات می افتد</p>
<p>همون  وسطا  می نشینم  تنها و خیلی هم  حواسم رو جمع  می  کنم  چون  صندلی ام قاچاقی است  و  به  همراه ام  هم  دسترسی ندارم   در همین  حین خانم چادری قد کوتاهی  که  آبروی هر چی  چادری  رو برد  در باره  فیلتر و  اشتباه تایپی و این حرفا  داره وراجی  می  کنه   میگم  وراجی  چرا که     <strong><a href="https://magas.wordpress.com">وبلاگای  قبلی</a> </strong>منو همین  پرشین بلاگی ها  عامل فیلترش بودند  خیلی  از  آیتم های  این  چشن  نشان  می داد که   پرشین بلاگ به  دنبال  اقتصاد و سیاست  است  و در این  میان  می خواهد  از  وبلاگ نویس ها  به عنوان  طمعه خود  استفاده کند   نمونه اش    حضور  برخی  از عوامل  فیلم  دایره  زنگی  حضور  <span dir="rtl">فخر السادات محتشمی پور  نویسنده  وبلاگ  روزنه , حضور </span><strong>امیررضا خادم</strong><span dir="rtl"> , حضور </span>دختر  مرحوم کیومرث  صابری  ( گل آقا ) پوپک صابری نویسنده وبلاگ گلنسا , حضور ابطحی معاون قبلی  آقای خاتمی ,  حضور  رضا کیانیان  که آب پاکی روی دست همه  ریخت و  اعلام کرد  من  که اصلا وبلاگ نویس نیستم .</p>
<p>زیاد  به بیراهه نریم  در همان  جایی که  نشسته بودم  دو سه ردیف  جلوتر  هم  عمو پورنگ و  اون کارچاق کن  کوتول تر از خودش هم  بودند  از دیدنشان  خیلی تعجب کرده بودم   وای خدای  من   خیلی  دوست   داشتم  برم  جلو  و ازش  بپرسم  نظرت  در باره  خرمگس چیه ؟  ولی  یک آقای ریشو  که  جلوی من نشسته بود مزاحم  دیدم بود</p>
<p>مجری برنامه  که لوس ترین و خنک ترین موجودی بود که  تا حالا دیده بودم  البته  به غیر از عمو پورنگ   ناگهان  اعلام  کرد  که  عمو پورنگ  هم  که در جمع ماست  بیاد بالای  سن  از او اصرار و از  عمو پورنگ انکار  البته  یه کمی هم با  کارچاق کن  کوتول تر از خودش هم درگوشی  حرف زدند و  بعد هم پا شد و  به طرف سن به راه افتاد  اولین بار بود که عمو پورنگ را از نزدیک می دیدم  همش  از تلویزیون دیده بودم و  و فقط  از روبرو  ولی حالا از پشت سر  او را می دیدم  پس کله اش  که مو نداشت و من  متعجب از  جادوی  تلویزیون  به همراه بقیه  دست می زدم  که  عمو پورنگ  به  بالای سن رسید و  در حالیکه  خیلی زور می زد  که خودش  را ریلکس نشان  بدهد گفت : البته  من برام  خیلی  مشکله  که بخوام  برای این  جمع  حرف  بزنم  چون  کارم  با  بچه هاست   واقعا  از این  احمقانه تر  دیگر نمی توانست  حرف  بزند  و  بلافاصله  خودش  رو با  اون  <strong><a href="http://parmida.persianblog.ir">پارمیدا</a> </strong>دختر   مثلا <a href="http://parmida.persianblog.ir">وبلاگ نویس  6 ساله</a> روی  سن  مشغول  می کند و ازش  در باره  چگونه نوشتن  وبلاگش  می پرسد    البته  من هم   خیلی  دوست داشتم  که   همانجا  از او  خیلی سوالات بکنم   که  قبلا هم  <strong><a href="http://1purang.wordpress.com/2008/01/24/%d8%b9%d9%85%d9%88-%d9%be%d9%88%d8%b1%d9%86%da%af-%d8%a7%d8%b2-%d9%87%d9%85%d9%87-%d9%85%d8%a7-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af-%d8%af%d8%a7%d8%b1/">ستاره</a></strong> از بوترابی  مدیر سایت پرشین بلاگ  کرده  بود  مثلا :</p>
<p>آیا خودش  در<strong> <a href="http://dariyoosh.blogspot.com">وبلاگ نوستالژی</a> </strong>می نویسد ؟</p>
<p>چرا  15 ماه است  که در  <strong><a href="http://www.amoo.ir/dastnevesht">وبلاگ دست نوشت</a></strong> چیزی نمی نویسد ؟</p>
<p>اصلا  چرا رفتار  او و آرایش صورتش  و ابرو برداشتنش مثل خانم هاست ؟</p>
<p>این که می گویند او ...... درست  است  ؟</p>
<p>تو همین  فکرا بودم  که عمو پورنگ یه خاطره گفت  همون خاطره که  در تمامی شهرهایی که سفر کرده  و  پول های  هنگفتی  هم  گرفته  روی  صحنه  در لابلای  نمایش های  روحوضی اش  مطرح کرده است</p>
<p>و باز مثل همیشه  از رادیو میگه و  و از سال 77 و  همکاری با رادیو  و چگونگی آمدن به تلویزیون    وبعد هم  همون  خاطره ننه بلقیس رو تعریف  می کنه و  دوباره  به  همه اذعان  می کنه که  یه زنی تو وجودش  هست ولی تا حالا کسی اونو نفهمیده  که  من بعد  از این  وجهه عمو پورنگ زیاد خواهیم گفت  و در آخر هم  از  وبلاگ میگه و  ادعا می کنه  اونقدر  پورنگ زیاد شد که  خودم هم باید  کلی وقت بذارم و  بگردم  ولی  خوب  اعتراف خوبیه  که  لااقل از داریوش فرضیایی و نوستالژِ ی اش  حرفی به میان نمی آورد  آخر از همه هم  برای اینکه  اعتماد به نفس اش را به رخ همه بکشد  از  دماغ  گنده اش  جوکی می گوید  که  مثلا  همه بخندند که فقط یه سین به آخر همه کلماتش  اضافه می کند تا به آن لهجه اصفهانی بدهد  و بعد در کمال بی عقلی  از سایت تفریحی  عمو که در راستای سیاست اقتصادی پرشین بلاگ است    و بیش از یک سال و نیم است که آپدیت نشده است به عنوان وبلاگ  خود یاد می کند  در همین هنگام  دور و بری های من کلی می خندند و  می گویند :</p>
<p><strong>بابا این عمو  چقدر خنگه که فرق  سایت و وبلاگ رو  هنوز نمی دونه </strong></p>
<p><span style="color:#ff00ff;"><em>تا اینجاشو داشته باشید تا بعد ...</em></span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[آغاز]]></title>
<link>http://lemonasion.wordpress.com/?p=24</link>
<pubDate>Mon, 12 May 2008 16:32:11 +0000</pubDate>
<dc:creator>اميرمسعود</dc:creator>
<guid>http://lemonasion.fa.wordpress.com/2008/05/12/1/</guid>
<description><![CDATA[سلام.
بلاخره تصمیم گرفتم از پرشین بلاگ خداحافظی کنم و ب]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>سلام.<br />
بلاخره تصمیم گرفتم از پرشین بلاگ خداحافظی کنم و بیام وردپرس.البته هنوز دارم دوره ی آزمایشی رو سپری میکنم! رها کردن یک وبلاگ،و رفتن به جای دیگه خیلی سخته.آسون نیست.ولی چه میشه کرد؟ بعد از سکته ی پرشین بلاگ،همه چیز عوض شد.ما با اون همه وفاداری مونده بودیم و پرشین بلاگ رو به همه ی سرویس های دیگه با امکانات بیشتر ترجیح داده بودیم.ولی...<br />
به هر حال از این به بعد اینجا می نویسم.احتمالا یه چیزایی تغییر کرده.شاید سبک و سیاق نوشته ها عوض شده باشه.شاید.به هر حال امیدوارم بتونم کارمو با موفقیت دنبال کنم.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[اتو پيای وب فارسی  مدینه فاضله ی دور از دسترس ؟]]></title>
<link>http://behrokh.wordpress.com/?p=65</link>
<pubDate>Fri, 09 May 2008 09:54:25 +0000</pubDate>
<dc:creator>behrokh</dc:creator>
<guid>http://behrokh.fa.wordpress.com/2008/05/09/%d8%a7%d8%aa%d9%88-%d9%be%d9%8a%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%a8-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d9%85%d8%af%db%8c%d9%86%d9%87-%d9%81%d8%a7%d8%b6%d9%84%d9%87-%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af/</guid>
<description><![CDATA[

وبلاگ اصلی  کلیک کنید 






به مناسبت  ششمین  سالگرد  پرش]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><a href="http://behrokh.persianblog.ir/" target="_blank"><br />
</a></p>
<h2 style="text-align:center;"><strong><a href="http://behrokh.persianblog.ir">وبلاگ اصلی  کلیک کنید </a></strong><a href="http://behrokh.persianblog.ir/" target="_blank"><br />
</a></h2>
<p><a href="http://behrokh.persianblog.ir/" target="_blank"><br />
</a></p>
<div style="text-align:center;"><a href="http://persianweblog.ir/topblogs/"><img src="http://persianweblog.ir/images/topblogs/logo.gif" border="0" alt="م�بوب ترین وبلاگ ها" width="120" height="60" /></a></div>
<div style="text-align:center;"><a href="http://behrokh.persianblog.ir/" target="_blank"><br />
</a></div>
<div style="text-align:center;"><a href="http://persianweblog.ir/topblogs/"><strong></strong></a><strong><a href="http://behrokh.persianblog.ir/" target="_blank"></a>به مناسبت  ششمین  سالگرد  پرشین بلاگ </strong></div>
<p><strong> </strong></p>
<p><strong><span style="color:#3300ff;">نوشته مامان</span></strong></p>
<p><span style="color:#006666;font-size:x-small;">هر کار که لازم بود انجام دادم ولی نتوانستم وقت دندانپزشکی را که از قبل داشتم تعویض کنم و از کنسل کردن آن که اصلا نمی شود حرفی به میان آورد .<br />
هر چه بود قسمت من نبود که به همراه بابا و فاطمه در جشن حضور داشته باشم. در نبود بابا و دخترش احساس درد عجیبی داشتم البته شاید مربوط به دندانم بود که بعد از گذشت یکساعت و نیم صدای آن دستگاه در گوشم هنوز هم می پیچید ..برای مشغولیت به فکر تروتمیز کردن خانه افتادم ابتدا هم از میز کامپیوتر شروع کردم که خیلی به هم ریخته بود می دانستم که به محض رسیدن فورا دست به کار شده و مشغول کار با کامپیوتر خواهند شد ..<br />
دقایقی را هم با خود خلوت کردم خیلی دلم گرفته بود احساس تنهایی عجیبی به من دست داده بود تک و تنها در خانه ..با اینکه نزدیک به 15 سال است که در تهران ساکن هستیم ولی هنوز به تنهایی جایی دورتر از محله خودمان نرفته ام ..<br />
با خودم فکر می کردم این مراسم آنقدرها هم که بابای فاطمه میگفت مهم نیست چون اگر مهم بود تلویزیون آن را به صورت مستقیم نشان می داد با این فکر و برای عوض شدن حال و هوای تنهایی تلویزیون را روشن می کنم .... </span></p>
<p><span style="font-size:x-small;"> <img src="http://i5.tinypic.com/14dq0xv.jpg" border="0" alt=" عکس لو� پرشین بلاگ " hspace="1" vspace="1" width="214" height="235" /></span></p>
<p><strong><span style="color:#3300ff;">نوشته بابا</span></strong><span style="font-size:x-small;"> </span></p>
<p><span style="color:#006666;"><span style="font-size:x-small;">گر چه از سوی پرشين بلاگ انتخاب شديم ولی از جايزه شانس نياورديم بماند ما که برای جايزه نمی نويسیم اينو نگم چی بگم </span><a href="http://akrane.persianblog.ir/"><span style="font-size:x-small;"><span style="color:#ff0000;">آقای دکتر</span> </span></a><span style="font-size:x-small;">..!!!<img src="http://www.persianblog.ir/pbe34r2/images/smileys/02.gif" border="0" alt="" /> آخه کلی تبليغات روی سن بود لاقل ضرر نکرده باشيم جشن تولد چهار سالگی هم تموم شد و باز سروکله زدن با مشکلات دست و پا گير پرشين بلاگ داره شروع ميشه ..از بعد از جشن تا الان هر وبلاگی رو خواستيم باز کنيم فقط روش اف ۵ جواب داده است برگزاری اين جشن در اين سطح باز هم آمار و ارقام ارائه شده از طرف اقای بوترابی رو تاييد نکرد مگر ميشه بيش از ۵۰۰ هزار وبلاگ وجود داشته باشه و هيچ سايت خبری لينک به اين مراسم نداده باشه ؟؟؟ رقبای محترم هم که اصلا به روی خودشون نیاوردند . البته رسانه های جمعی ايران هم که اصلا مقوله وبلاگ نويسی رو هنوز در حد زنگ انشای مدارس می بينند که يه وقتی معلمش غيبت داشته باشه بچه ها بتونند ورزش کنند درسته که در اين مراسم دبير محترم شورايعالی اطلاع رسانی هم شرکت کرده بود ولی باز هم بايکوت خبری خودش رو بيشتر نشون داد در باره بايکوت خبری اين مراسم بعدا مفصل خواهم گفت ...</span></span><span style="color:#006666;"><span style="font-size:x-small;">مراسم طبق اوضاع و احوال خود پرشين بلاگ با بی نظمی و با تاخير نيم ساعته و بدون کنداکتور خاصی آغاز شد <a href="http://honarparvar.persianblog.ir/">آقای هنرپرور</a> ( که برای اولين بار ميديدمش ) پشت تريبون قرار گرفت و خيلی خونسرد و آرام اعلام برنامه کرد از نقاط قوت اجرای ايشان همين بس که خيلی خيلی خونسرد و آرام بود و اين از بهترين مزايای يک مجری برنامه ی زنده است . همون اول بار مسوليت اجرای برنامه را از دوش خود برداشت و و از جواد خيابانی و بستری شدنش دربيمارستان گفت و توفيق اجباری ..در پرسش و پاسخ نکات ضعف فراوانی بود بعضی سوالات گرچه تعجب انگيز بود ولی بوی سوپاپ اطمينان از آن بلند ميشد به لحاظ تجربه کارگردانی برنامه های زنده تلويزيونی در شبکه های مختلف به دو مورد اشکال آشکار و چند مورد ديگر اشاره می کنم .....</span></span><span style="color:#006666;"><span style="font-size:x-small;"> </span></span></p>
<p><span style="color:#006666;"><span style="font-size:x-small;"> ۱ - وجود يک بوم من در مرکز سالن می توانست مشکلات موجود در زمينه انتقال صدای سوال کنندگان را برطرف سازد </span></span></p>
<p><span style="color:#006666;"><span style="font-size:x-small;">۲ـ استفاده بهينه از سيستم ويدئويی داخل سالن به نحوی که حاضرين می توانستنند بدون مشکل و با خيال راحت چهره سوال کننده را روی پرده روی سن ببينند و صد البته چهره الکساندر دوما و آن سه تفنگدارش را ..</span></span></p>
<p><span style="color:#006666;font-size:x-small;">۳ - در راستای استفاده بهينه از پرده نمايش موجود ميشد که به مانند آن همه اعلان تبليغاتی سايت های پرشين بلاگ بر روی پرده به نمايش صفحه اول و لوگوهای وبلاگ های برگزيده پرداخت ..</span></p>
<p><span style="color:#006666;font-size:x-small;">۴- ترکيب دعوت شدگان هم جای سوال داشت به شخصه استاندار سابق و فرماندار اسبق يکی از شهرستانهای  استان گلستان را (از بقيه نام نميبرم چون با اين دو خرده حساب دارم ) هم در آن جمع ديدم که ياد گوزن و شقايق افتادم ...!!!</span></p>
<p><span style="color:#006666;font-size:x-small;">۵ـ هيت داوری برگزيدگان نيز مشخص نبود علاوه بر اين نوع نحوه داوری نيز بر همگان پوشيده ماند اين امر می تواند بر بی ارزش بودن انتخاب ها صحه گذارد ..</span></p>
<p><span style="color:#006666;font-size:x-small;">۶ - به عنوان صاحب مجلس بايستی به سخنران مدعو خط کلی داده ميشد در حالی که اينگونه نبود </span><span style="color:#006666;font-size:x-small;">و ايشان به هر نحو ممکن حتی با تغيير جنسيت مجازی هم نتوانست که روی اعصاب شرکت کنندگان راه نرود و در زمينه اينترنت تا توانست دفاع بد کرد همون دفاعی که آقای دکتر در جواب يکی از سوال کنندگان گفته بود از کار دشمن هم بدتر است و نميدانم چرا به خودش اجازه داده بود در باره معصوم</span><span style="color:#006666;font-size:x-small;"> (ع)</span><span style="color:#006666;font-size:x-small;">اينگونه حرف بزند و به قولی اگر در تضاد با آن توافقنامه پرشين بلاگ نباشد در طول سخنرانی اش بارها با اقای ابطحی و با آن شخصييت مجازی اش شهناز شکيبايی و اون يکی آی دی اش..........</span></p>
<p><span style="color:#006666;font-size:x-small;">۷ ـ اهدای جايزه به آقای ابطحی هم از نظر بنده اشتباه بود کسی که در وبلاگ خودش لينک به دوستان نداشته باشد که وبلاگ نويس نيست بلکه اومده تا ماهی بگيره ايشون هم همين طور ايشون از نظر من وبلاگ نويس نيست ولی روی موج بلند آن سوار شده است کلا بنده با کسانی (البته تعدادی کمی مستثنا هستند ) که دات کامی هستن به انحای مختلف مشکل دارم دست به وبلاگ هاتون نزنيد </span></p>
<p><span style="color:#006666;font-size:x-small;">۸ ـ همه اون کسانی که می تونستند به پربار شدن اين مراسم چه در قبل از آغاز و چه در خود مراسم و چه در پوشش خبری بعد از آن کمکی کنند و نکردند در واقع به خودشون بی رحمی روا داشتند وبلاگ نويسی را جدی بگيريم و نگذاريم تحت هر شرايطی به سوی دولتی شدن و آن مدينه فاضله ای که شهناز شکيبايی می گفت برود .. </span></p>
<p><span style="color:#006666;font-size:x-small;">البته برای طولانی نشدن اين پست به همين مقدار بسنده می کنم</span></p>
<p><span style="color:#006666;"><span style="font-size:x-small;">برای اينکه  کاملترين گزارش چهارمين جشن تولد پرشين بلاگ رو اينجا بخونيد به فاطمه قول داده ام تمام حرفهايش رو تایپ می کنم وای خدا به داد من برسه .. در ضمن تمام لينکهای مربوط به اين جشن تولد رو هم اينجا پيدا خواهيد کرد ..</span></span><br />
<span style="font-size:x-small;"><br />
<strong><span style="color:#0000ff;font-size:small;">نوشته دخترشون</span></strong> </span></p>
<p><span style="font-size:x-small;"><span style="color:#006666;">با این قول که من روی سن نروم با باباآقا راه افتادیم . ماشین رو چون پلاکمون زوج بود روبروی بیمارستان دی پارک کردیم .و از همون روبرو ی بیمارستان یک دسته گل خیلی قشنگ به انتخاب خودم خریدیم ...وارد هتل که شدیم ما رو به دوطبقه پایین تر و به زیر زمین راهنمایی کردند اونجا باباآقا دسته گل رو تقدیم به آقایی کرد که جزو آدمای برجسته بود ..(که حالا از برجستگی هاش خواهم گفت ) اون آقا منو باباآقا رو تحویل گرفت البته قبلش زودتر دسته گل رو...و بعد از ما خواست همونجا باشیم تا سالن آماده بشه .یه کنار وایستادیم . باباآقا در باره اون آقای برجسته حرف زد معلوم شد که ایشون </span><a href="http://akrane.persianblog.ir/"><span style="color:#ff0000;">آقای بوترابی</span></a><span style="color:#006666;"> چست و چابک هستن مدیر پرشین بلاگ ..همه همدیگرو نگاه می کردند و لابد با خودشون یه حدسهایی می زدند البته با توجه به نوشته های وبلاگ ها و قیافه های ظاهریشون ....من هم کنار باباآقا وایستاده بودم و همینطور داشتم هاج و واج دور و برم رو نگاه می کردم و باباآقا هم تیکه می اومد که موهات دیده نشه ....</span></span></p>
<p><span style="font-size:x-small;"><span style="color:#006666;">وارد سالن که شدیم باز همون آقای برجسته آقای بوترابی همون دم در دوباره با ما احوالپرسی کرد و سراغ مامان خانمی رو گرفت و ما هم بهش گفتیم که وقت دکتر داشت و به هیچ وجه نمی تونسته بیاد ..( البته قبلش تو ماشین کلی با باباآقا تمرین کرده بودیم ) بعدش </span><a href="http://akrane.persianblog.ir/"><span style="color:#006666;"><span style="color:#ff0000;">آقای چست و چابک</span> </span></a><span style="color:#006666;">از من پرسید نوشته های مربوط به دخترشون رو تو وبلاگ </span><a href="http://behrokh.persianblog.ir/"><span style="color:#6600ff;">مامان و بابا و دخترشون</span></a><span style="color:#006666;"> رو خودت می نویسی ..؟؟ گفتم آره خودم می نویسم و بعد تو دلم گفتم حالا تو </span><a href="http://behrokh.persianblog.ir/"><span style="color:#006666;">گزارش</span></a><span style="color:#006666;"> نشونت میدم تا اطمینانت کاملتر بشه با راهنمایی ایشون تو ردیف سوم نشستیم همون ردیفی که خانواده آقای چست وچابک هم نشسته بودند ..ماشالله چه خانواده پر جمعیتی ..من از تعدادشون تعجب کرده بودم این باباآقای من تو خرجی من یکی مونده ..دخترشون رو که خیلی هم قشنگ بود رو به باباآقا نشون دادم تقریبا همسن و سال من بود و مثل من چادر سرش کرده بود و دائم هر چند ثانیه یه بار چادرش رو رو سرش جابجا می کرد کاری که اگه از من سر بزنه این باباآقا کلی منو دعوا می کنه میگه یعنی چی ..؟؟ چادر عربی گرفتم که راحت باشی نه اینه هر دقیقه 10 بار توش باد بندازی.. آی مامان کجایی جات خالی .. </span></span></p>
<p><span style="font-size:x-small;"><span style="color:#006666;">به سن که نگاه می کردیم چیزی آماده نبود و روی سن رو داشتند می چیدند و هر جا خراب کاری می شد دایم می گفتند خانم بخشی ..خانم بخشی ..بیچاره خانم بخشی دلم براش سوخت هنوز مشغول این صحنه ها بودیم که یهویی صدای تلاوت قران آمد و بعش هم باز یهویی صدای سرود جمهوری اسلامی که همگی از روی صندلی بلندشدیم ..بعدش یه <a href="http://www.honarparvar.com/blog/"><span style="color:#ff0000;">آقایی</span> </a>پشت میکروفن آمد و افسوس جای خالی </span><a href="http://khiabani.persianblog.ir/"><span style="color:#ff0000;">آقای خیابانی</span></a><span style="color:#006666;"> رو خورد مثل اینکه قرار بوده مجری برنامه ایشون بوده باشه ولی دربیمارستان بستری شده است که از همه خواست به</span><a href="http://khiabani.persianblog.ir/"><span style="color:#006666;"><span style="color:#ff0000;"> وبلاگش</span> </span></a><span style="color:#006666;">برن و ازش دلجویی کنند در اولین بخش هم همون </span><a href="http://akrane.persianblog.ir/"><span style="color:#ff0000;">آقای چست و چابک برجسته</span></a><span style="color:#006666;"> به همراه( به قول خودش ) سه تفنگدارش ( که البته <a href="http://reza.persianblog.ir/"><span style="color:#ff0000;">یکیشون</span></a> یه نمه مشکوک می زد و </span><a href="http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=admin.persianblog.ir&#38;postid=5145819#5145819"><span style="color:#ff0000;">یکیشون</span></a><span style="color:#006666;"> هم خیلی خوش تیپ و سنگين بود که من کنار <a href="http://sinaki.persianblog.ir/"><span style="color:#ff0000;">خانمشون</span></a> نشسته بودم و اون يکی هم که نخودی بود و اصلا حرفی نزد ..!!! )جلسه پرسش و پاسخ گذاشتند.. </span></span></p>
<p><span style="font-size:x-small;"><span style="color:#006666;">سوالات زیادی شد که باز در این میان میکروفن بردن برای سوال کنندگان خیلی خنده دار بود ..البته سوالات و جوابهایش ذهن منو وارد یه سری بازیهای پیچیده می کرد که گذاشتم سرفرصت از باباآقا بپرسم فقط </span><a href="http://hamedtalebi.blogfa.com/"><span style="color:#ff0000;">یکی از سوال کنندگان</span></a><span style="color:#006666;"> که قیافه اش مثل عکسهای دوران جبهه باباآقا بود سوالات خفنی از آقای چست و چابک برجسته (در باره برجستگیش هم خواهم گفت ) کرد با این که من زیاد سر درنیاوردم ولی دیدم که آقای چست و چابک برجسته دائم داره آب می خوره ..باور کنین تموم اون پارچ روی میز رو همین آقای چست و چابک برجسته تا تهش سر کشید ..یه خانمی هم که خودشو استاد دانشگاه می دونست نسبت به چاپ اسامی وبلاگهای برگزیده در کتابچه ای که در میان حاضرین توزیع شده بود اعتراض کرد و مثال آورد که مثلا من از کجا بدونم که <a href="http://cholokabab.persianblog.ir/"><span style="color:#ff0000;">وبلاگ چلوکباب</span> </a>چی داره ..؟؟؟ با خودم فکر می کردم که خوب ..</span><a href="http://behrokh.persianblog.ir/"><span style="color:#ff0000;">اسم وبلاگ ما </span></a><span style="color:#006666;">همه چیز رو با خودش داره و بی نیاز از توضیح ..؟؟!!! </span></span></p>
<p><span style="font-size:x-small;"><span style="color:#006666;"> </span></span></p>
<p><span style="font-size:x-small;"><span style="color:#006666;"><br />
راستی داشت یادم می رفت ..یه </span><a href="http://www.webneveshteha.com/"><span style="color:#ff0000;">آقای چاق و تپلی</span></a><span style="color:#006666;"> که خیلی هم گردالو بود و روحانی ( البته باباآقا اعتقاد داره این روحانی رو باید اول جمله بیارم که معنی جمله ام عوض نشه ) وارد شد همه می شناختن و چپ و راست ازش عکس می گرفتن موقع راه رفتن هم مثل باباآقا که تو خونه گاهی اوقات زيرشلواريش رو بالا ميکشه همچين حرکاتی رو از خودش به در می کرد ..بعد از جلسه پرسش و پاسخ اقايی به نام شهرياری به بالای منبر رفت البته ببخشيد پشت ميکروفون رفت چون ايشون هم روحانی بود ( نميدونم چرا بايد اين روحانی رو اول جمله بيارم )اين قدر حرف زد که ..حرفاشم ربطی به جشن نداشت نمی دونم چه طوری مدرک دکتراشو گرفته ..چون زمين و زمان رو به هم دوخت تا حضرت علی (ع)رو به اينترنت ربط بده حتی به اون </span><a href="http://www.webneveshteha.com/"><span style="color:#ff0000;">آقای چاق و تپلی</span></a><span style="color:#006666;"> هم گير داد که شبيه حضرت علی(ع) هستند البته تو چاقی نمی دونم چرا در اين مورد به </span><a href="http://akrane.persianblog.ir/"><span style="color:#006666;"><span style="color:#ff0000;">آقای چست و چابک و برجسته</span> </span></a><span style="color:#006666;">اشاره ای نکرد ..</span><span style="color:#006666;">اينجا ديگه وارد يه مسايل پيچيده ميشيم ..</span></span></p>
<p><span style="font-size:x-small;"><span style="color:#006666;">ديگه تو چرت بودم که يهويی همين آقای دکتر گفت من اسمم شهنازه ..گفتم که وارد يه مسايل پيچيده ميشيم ..به باباآقا نگاه کردم با تعجب پرسيدم چی داره ميگه باباآقا با بی تفاوتی گفت : از گفتن گذشته داره بلغور می کنه... سعی می کنه سخنرانی خسته کننده اش رو يه جوری شيرين بکنه و بعدش يکی دوبار به ايشون گفتن که وقتتون تمومه مگه ول می کرد به حاضرين گفت اونايی که موافقند من صحبتمو ادامه بدم يه صلوات بفرستند که من همون جا هم به باباآقا گفتم( فکر کنم <a href="http://sinaki.persianblog.ir/"><span style="color:#ff0000;">خانم </span></a></span><a href="http://sinaki.persianblog.ir/"><span style="color:#ff0000;">مهندس جلالی</span></a><span style="color:#006666;"> يکی از اون سه تفنگدار پرشين بلاگ هم شنيد ) اين خواسته ايشون که به اين روش انجام ميشه يه جوری توهين به شعور حضار است يعنی خدايش ميشد اون لحظه هيچکس صلوات نفرسته ؟؟ آخه چرا اينا از صلوات اينجوری استفاده می کنند در ضمن اين آقای نسبتا محترم چندين مورد مشکوک هم در باره خودش و اون</span><a href="http://www.webneveshteha.com/"><span style="color:#006666;"> <span style="color:#ff0000;">آقای چاق و تپلی</span> </span></a><span style="color:#006666;">گفت که من خجالت ميکشم البته قبل از هر کسی اول از باباآقا .. فقط اينو بگم و از اين بخش هم بگذريم نمی دونم چرا ياد مجری گری اون شهرياری صداوسيما افتادم ..در همون لابلای حرفهای  شهناز شکيبايی  باباآقا بيرون رفت و موقع اومدن با آين <a href="http://kashkool2.persianblog.ir/"><span style="color:#ff0000;">آقای عکاس باشی </span></a> که مدام اين ور و اون  می رفت و عکس می گرفت صحبت کرد نمی دونم چی گفت  چون من از باباآقا دور بودم ولی ناگهان آقای عکاس باشی  که خيلی جوان با حجب و حيايی بود  کلی باباآقا رو تحويل گرفت و با باباآقا  اومد در همون حال که معلوم بود  داره خجالت می کشه و بی توجه به سخنرانی  شهناز شکيبايی  درست پيش  صندلی ما در حالی که  نيم خيز وايستاده بود در حال صحبت با باباآقا بود و خبر مامان خانمی رو گرفت و  اين طور که می گفت  يه پدر و مادر و دخترشون رو با ما اشتباه گرفته بود که با خنده باباآقا مواجه شد و سريع بهش گفت خوب ما الان حاضريم  و بعدش هم <a href="http://photo-origin.tickle.com/image/115/8/1/RL/115814582RL846978499.jpg"><span style="color:#ff0000;">چند تا عکس</span></a> گرفت و وبه باباآقا گفت  دوربين مال  <a href="http://nasimesobh.persianblog.ir/"><span style="color:#ff0000;">خانم رويا دلشاده</span></a> ميشناسيش که  باباآقا هم گفت  آره  در حالی که میدانستم  نميشناسش ..</span></span></p>
<p><span style="font-size:x-small;"><span style="color:#006666;">در آخرين بخش هم مراسم اهدای جوايز بود  که  هشت نفر هر کدام با کلی اسم و فاميل به بالای سن رفتند تا جايزه وبلاگ های برتر رو بدن  در حالی که هنوز هم اين باباآقا به من توضيح نداده  واسه ی چی  وبلاگ ما رو انتخاب کرده اند  و همينطور بقيه  رو .. به من که ميگه ولش کن دخترم جايزه شو  بچسب  من هم بهش گفتم آره با اين جايزه ای که به ما دادن واقعا که ... در آخر حرفام  از آقای دکتر چست و چابک تشکر می کنم  که مانند  پروانه  هر جا که می گفتی ايشون بود و کلی همه رو بدون استثنا تحويل گرفت(.. و فقط تو اون همه مهمونا  آقای   رحماندوست شاعر خوب بچه ها   رو خوب تحويل نگرفتن و رو سن دعوتش نکردن )  انشالله خدا حفظش کنه و بابای خوبی برای  بچه هاش باشه ..آخر جشن هم چون مامان خانمی  تنها  تو خونه بود برگشتيم و از کيک هم چيزی به ما نرسيد  البته من هميشه همين طوری می نويسم وقتی باباآقا اختيار کامل به من بده  از همه چيز می نويسم اگر وقت داشتيد تو آرشيو  <span style="color:#ff0000;"> </span><a href="http://www.behrokh.persianblog.ir/1382_1_behrokh_archive.html#363570"><span style="color:#ff0000;">ويلای فائزه هاشمی</span></a> و  <a href="http://www.behrokh.persianblog.ir/1381_12_behrokh_archive.html#317801"><span style="color:#ff0000;">عمو پورنگ</span></a> رو هم بخونيد </span></span></p>
<p><span style="font-size:x-small;"><strong><span style="color:#6600ff;font-size:small;">پ.ن ۱ مامان :</span></strong> <span style="color:#006666;">هرچه به اين باباآقا می گويم حتی اگر از کنار خيابان هم بسته ای پول پيدا کردی حتما اول آن را بشمار قبول نميکند که نمی کند البته که حق باباآقاست امروز که شرح جوايز را در <a href="http://www.persianblog.ir/pbe34r2/mamazy.persianblog.ir"><span style="color:#ff0000;">وبلاگ داستانهای محمدرضا</span></a> می خواند ناگهان همه جا را زير و رو کرد سريع داخل ماشين را بررسی کرد بی فايده بود فقط دو تا ليوان با آرم پارس آنلاين و يک وب کم فراسو و دوتا خودکار تبليغاتی فقط همين ..البته من از</span><span style="color:#ff0000;"> </span><a href="http://akrane.persianblog.ir/"><span style="color:#ff0000;">آقای بوترابی</span></a><span style="color:#006666;"> سوال می کنم آيا اين رسمش است خدا ناکرده من هم در اين وبلاگ سهم داشته ام پس جايزه من کو ؟؟؟ هميشه همين طور بوده حق زنان پايمال شده است بايد سری به اين وبلاگهای فمنيست بزنم .</span></span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[آقای بوترابی مدیر سایت پرشین بلاگ خاک عالم تو سرت من جای دخترتم]]></title>
<link>http://1purang.wordpress.com/?p=462</link>
<pubDate>Wed, 09 Apr 2008 09:31:38 +0000</pubDate>
<dc:creator>خرمگس</dc:creator>
<guid>http://1purang.fa.wordpress.com/2008/04/09/462/</guid>
<description><![CDATA[ 
سلام امروز خیلی دلگیرم نمی دونم چرا هر چه تو مای پردیس ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<div class="title" style="text-align:center;"><a href="http://setareh72.blogfa.com/post-13.aspx"><img src="http://i4.tinypic.com/104lz4x.jpg" alt="" width="303" height="466" /> </a></div>
<p><span style="font-weight:bold;">سلام امروز خیلی دلگیرم نمی دونم چرا هر چه تو مای پردیس نوشتم همش رو مدیر سایت پاک کرده همین مطلب قبلی رو هم نوشته بودم که اونم پاک شده اصلا مثل اینکه هر کی اونجا از عشقش به عمو پورنگ ننویسه پاک می شه نمی دونم چرا عمو هیج جوابی به اینها نمیده عموجون من هیچ وقت نمی بخشمت به نام تو دل منو شکوندن مگه من چی می نوشتم دایم سوال این بود چرا 7 ماهه که ما رو سر کار گذاشتید خوب تا کی ؟؟ چرا ما بچه رو قربانی خودتون کردین که به عنوان ابزار تبلیغاتی خودتون استفاده بکنید</span></p>
<p><a href="http://setareh72.blogfa.com/post-13.aspx"><span style="text-decoration:line-through;"> این مطلب نوشته یکی از دوستداران عموپورنگ است منبع</span></a></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[فرجام حكايتِ آن رفاقت]]></title>
<link>http://fourstar.blogfa.com/post-484.aspx</link>
<pubDate>Mon, 07 Apr 2008 05:00:00 +0000</pubDate>
<dc:creator>fouRstaR</dc:creator>
<guid>http://fourstar.fa.wordpress.com/2008/04/07/farjam-e-hekayat-e-refaghat/</guid>
<description><![CDATA[عاشق كامنت‌هايي هستم كه دوستان خصوصي ارسال مي‌كنند آن]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">عاشق كامنت‌هايي هستم كه دوستان خصوصي ارسال مي‌كنند آنها را. الا يكي كه اوّلين كامنتِ خصوصي اينجا هم هست متأسفانه! نويسنده‌اش از آن رفقايي است كه پارسال دوست، امسال آشنا هستند. از آن نوع آدم‌هايي كه هر سال بدتر از پارسال!!! گيرم فقط يك‌سال گذشته باشد از سابقه‌ي آن دوستي‌ كه الان ديگر رنگ و بويي از هيچ كدام از آن لحظاتِ خوب گذشته براي من باقي نمانده ‌است. شايد هم او هنوز معتقد باشد؛ "آشنایی ما خوب و به یاد ماندنی بود!" براي من امّا، از حدّ معمولِ بي‌تفاوتي هم گذشته است. مگر وقت‌هايي كه كامنت‌دوني را مرور مي‌كنم و دوباره مي‌رسم به آن حرف‌هايش در آخرين كامنتش كه غير از كج و كوله‌ شدن قيافه‌ام، به شدّت مي‌خنداندم هنوز! عينهو بار اوّل كه خوانده بودمش. با خودم گفته بودم؛ بچّه پُررو!!! هر چند بيشتر براي خودم متأسف بودم كه چقدر ساده هستم و عُقم گرفته بود از همه‌ي رفتارها و احساس‌ها و فكرهايم كه در تمام مدّتِ دوستي‌مان، خيال مي‌كردم چقدر بشر ممتازي است او و اگر خدا يكي را بخواهد در بهشت جاي دهد او شايستگي‌اش را دارد! نه اينكه، تقصير او باشد. خودم خيالِ باطل كرده بودم! كجا فكرش را مي‌كردم او از همه‌ي اين تأسي‌هاي بسيار به حضرت عبّاس‌اش و مناجات‌هاي پُر سوز و گُداز ِ جمعه‌هايش براي ظهور آقا، فقط نوشتن را ياد گرفته است و نه عمل كردن را! من خيلي دوست داشتم و تلاش هم كردم براي پايداري رابطه‌مان. شما بگو هر كاري! اينقدر كه خيلي خفّت‌ِ و منّت را هم تحمّل كرده بودم بلكه، ... امّا، اين روزها، مي‌بينم بزرگ‌ترين شانس زندگي‌ام همين بود كه دوام آن دوستي ميسّر نشد! كامنتش را نگه داشته بودم محضِ آينه‌ي عبرت تا درسي را كه گرفته‌ام از اين دوستي ناموفّقِ دل‌آزار فراموش نكنم و اين روزها، مي‌بينم از دست رفتنِ اين دوستي چقدر منفعت داشت برايم ... با خودم گفتم شايد پاك كردن آن كامنت هم لذّتِ بيشتري را نصيبم كند...</p>
]]></content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>
