<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>کابوس &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/کابوس/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "کابوس"</description>
	<pubDate>Thu, 16 Oct 2008 07:11:40 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[کابوس امتحان!]]></title>
<link>http://drario.wordpress.com/?p=220</link>
<pubDate>Sun, 12 Oct 2008 20:06:11 +0000</pubDate>
<dc:creator>آریو</dc:creator>
<guid>http://drario.fa.wordpress.com/2008/10/12/%da%a9%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%b3-%d8%a7%d9%85%d8%aa%d8%ad%d8%a7%d9%86/</guid>
<description><![CDATA[برنامه ریزی کردم که این ترم نه ترم بعد دیگه انشاءالله ف]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:medium;">برنامه ریزی کردم که این ترم نه ترم بعد دیگه انشاءالله فارغ‌التحصیل بشوم و به امید خدا از این هارون‌الرشید خلاص بشوم بروم پی کارم (البته کدوم کار؟). اونوقت یه روز میرم دانشگاه. و اینبار بر خلاف ترمهای قبل که نمرات خیلی به کندی و یکی یکی در طی چند هفته از طریق سایت اینترنتی دانشگاه اعلام میشدند یکباره توسط یک کارنامه کاغذی نمراتم رو به دستم میدهند:</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">۷</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">۹</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">۸</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">۱۰</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">۱۷ (فقط یه واحد درس آزمایشگاهی)</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">۹</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">۸.۵</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">نمرات مثل آوار روی سرم خراب میشوند. همه برنامه‌هام برای فارغ‌التحصیلی و همه نقشه‌هام برای کار کردن و سفر به خارج جلو روم پوزخند میزنند. کاسه سرم داغ شده.<!--more--></span></p>
<p><span style="font-size:medium;">خدای من!‌ بد بخت شدم!‌ بیچاره شدم! چرا اینطوری شد؟ این یعنی ترم بعد که هیچ ۲ ترم دیگم فارغ‌التحصیل نمیشوم! من ترک تحصیل میکنم. این غیر قابل تحمله! مادرم بهم دلداری میده. عیبی نداره ترم بعد دوباره پاس میکنی. میگم نمیشه من تا کی باید شهریه دانشگاه بدم. اینها که همه افتادم مطمئن بودم پاس میشوم. دوستم رو میبینم میگم سلام موسی (بخونین همون موسی، نه موسا) تو هم این ترم همه درسهاتو افتادی؟ نه؟ انگار خیلی سخت گرفتند این ترم؟ با خونسردی جوابم میده: نه آریو اتفاقا اینقدر ساده بود این ترم که من اصلا معدلم کلی بالا رفته!!!</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">دیگه دارم گر میگیرم!‌ عصبانی. وحشت زده. همه زحماتم به هدر رفته. واقعا گیجم نمیدونم چکار کنم. شروع میکنم به سازماندهی اوضاع. به خودم میگم میرم به همه استادام اعتراض میکنم. باسه همه برگه اعتراض مینویسم. آره. تا نمره نگیرم ول نمیکنم. همه این درسهارو تبدیل به نمره ۱۰ میکنم. درست میشه. ۲تاشو بتونم بکشم بالا درست میشه. آره. کارمند اداره آموزش میگه الان نمیتونید اعتراض کنید. میگم چرا؟ میگه چون الان وقت اداری تمومه فردا و پس فردا تعطیله میره برا شنبه هفته بعد. اینجاست که دیگه سرم سوت میکشه! وای من تا شنبه از فکر کردن دیوونه میشم. آخه چرا اینطوری شد؟ همه برنامه‌هام بهم ریخت. خدایاااااااااااااا!</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">تو رختخواب میشینم. چشمم به ساعت میافته. ساعت ۴:۳۰ صبحه. به خودم میگم صبح که شد میرم دانشگاه اعتراض میدم. درست میشه. نگران نباش. بعد میگم صبح که تازه تعطیله! کو تا شنبه‌؟ اما نه شنبه همین امروزه. تعطیل نیست که؟</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">صدای سوت گوشهام تبدیل به سکوت شب میشه.</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">آریو خواب دیدی. مرد مومن هنوز ترم شروع نشده که بخوای درسهاتو بیافتی!</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">خدا رو شکر که فقط کابوس بود. صدای قلب خودم رو میشنیدم.</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">------------------------------------------</span></p>
<p><span style="font-size:medium;">پی‌نوشت: نمی‌دونم چرا اینقدر کیفت گرافیکی تصاویر مغز موقع کابوس دیدن بالا میره؟ مثلا وقتی به عنوان یک مرد جوان بعد از مدتها خواب یه خانم پری رو و زیبا رو که تو بغلتون برهنه خوابیده میبینین هرچه تلاش میکنین تا تو رویا هستین بدنشو بیشتر دید بزنین تصویر مات و کدر میشه و لذت شما رو تبدیل به ذهر مار میکنه! اما کابوسها همیشه شفاف و کاملا سه‌بعدی هستند! به همراه Pixel Shader v4.0 و OpenGL.</span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[سال نوآوری و شکوفایی]]></title>
<link>http://omidaneh.wordpress.com/2008/09/12/%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d9%86%d9%88%d8%a2%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%88-%d8%b4%da%a9%d9%88%d9%81%d8%a7%db%8c%db%8c/</link>
<pubDate>Fri, 12 Sep 2008 06:57:57 +0000</pubDate>
<dc:creator>امید بحرینی</dc:creator>
<guid>http://omidaneh.fa.wordpress.com/2008/09/12/%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d9%86%d9%88%d8%a2%d9%88%d8%b1%db%8c-%d9%88-%d8%b4%da%a9%d9%88%d9%81%d8%a7%db%8c%db%8c/</guid>
<description><![CDATA[اون قبلنا موقع سال تحویل می گفتند امسال، سال فلان حیوان]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<div style="direction:rtl;">اون قبلنا موقع سال تحویل می گفتند امسال، سال فلان حیوان است که بر اساس محاسبات و مشاهدات نجومی و قرار گرفتن ستاره ها کنار هم چنین چیزی می گفتند که بعد از تعطیلات هم همه فراموش می کردند!اما چند سالی است که از این عروسک های شکل این حیوانات موقع سال تحویل خبری نیست و هر سال اسمی را می گذارند از جمله امسال که سال <span style="font-weight:bold;">نوآوری و شکوفایی</span> است.<br />
امسال واقعا سال نوآوری و شکوفایی است چرا؛تورم بی سابقه یا حداقل کم سابقه،چند برابر شدن قیمت مسکن،نرخ دو رقمی بیکاری ،وزیر با مدرک جعلی،رکورد زدن مبلغ وثیقه توسط سلطان شکر (150میلیار تومان ناقابل)،جیره بندی آب و برق و...<br />
و ماه مبارک رمضان که برای مردم شده کابوس،تورمی که روز به روز افزایش پیدا می کند در یک هفته مانده به شروع ماه رمضان چنان سیر صعودی می گیرد که حتی قیمت بعضی از اقلام دو سه برابر قیمت قبل از ماه رمضان میرسد.<br />
عکس های زیر را که می بینید صف مرغ است که مردم بیچاره بیش از دو ساعت در صف چند ده متری بودند تا مرغ کیلویی 2300 تومان را بخرند که یک هفته قبل از ماه رمضان با همین نرخ پشت ویترین مغازه مرغ فروشی ها بود و حالا نرخ آزاد آن کیلویی 4000 تومان!<br />
من فکر نمی کنم چنین صحنه هایی لایق و شایسته مردم ایران باشد.تمام این نوآوری ها مال نیمه اول سال بود منتظر نیمه دوم سال و نوآوری های بیشتر و صد البته طرح تحول اقتصادی باشید.<br />
<img style="max-width:800px;" src="http://h1.ripway.com/omidaneh/23.jpg" alt="" /><br />
<img style="max-width:800px;" src="http://h1.ripway.com/omidaneh/22.jpg" alt="" /></div>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[روح سرگردان 1فتحی]]></title>
<link>http://alihadailys.wordpress.com/?p=36</link>
<pubDate>Wed, 03 Sep 2008 11:38:18 +0000</pubDate>
<dc:creator>علیرضا</dc:creator>
<guid>http://alihadailys.fa.wordpress.com/2008/09/03/the-wanderer-ghost-of-1fathi/</guid>
<description><![CDATA[آقای شروین خان فتحی، خواهشا از زندگی من برو بیرون! الان ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>آقای <a href="http://1fathi.com/" target="_blank">شروین خان فتحی</a>، خواهشا از زندگی من برو بیرون! الان سه شبه که میای به خواب من و خنده های شیطانی میکنی!</p>
<blockquote><p><a href="http://beta.friendfeed.com/e/f5a6d3d1-6978-422e-ae43-8ce388b50d96" target="_blank">این</a> را نیز بخوانید!</p></blockquote>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[کابوس 2 - سرگذشت یک روح]]></title>
<link>http://blueworks.wordpress.com/?p=108</link>
<pubDate>Tue, 29 Apr 2008 07:38:58 +0000</pubDate>
<dc:creator>مرتضي بهمني</dc:creator>
<guid>http://blueworks.fa.wordpress.com/2008/04/29/nightmare-2-adventure-a-ghost/</guid>
<description><![CDATA[خواب دیدم که یک روحم، ولی توی خواب ندیدم که بمیرم، ولی ا]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">خواب دیدم که یک روحم، ولی توی خواب ندیدم که بمیرم، ولی از اینکه یک روحم اطمینان دارم!<br />
خواب دیدم که میخوام سوار تاکسی بشم و برم اونور شهر ولی نمی‌تونم، هیچ تاکسی منو نمی‌بینه که سوارم کنه! از این قدرت‌ها که مثلاً پرواز کنم و از توی دیوار رد بشم هم ندارم، ولی مطمئنم که یک روحم ولی منبع این اطمینان نمی دونم از کجاست!<br />
مجبور میشم پیاده از این سر شهر برم اونور شهر، کلی پیاده‌روی میکنم و میرسم، کمی توی جاهایی که دوست دارم قدم میزنم بعدش خسته میشم، حوصله‌ام سر رفته و هوس میکنم برگردم جایی که تازه ازش اومدم! ولی بازم باید پیاده برم! خسته‌ام ولی راه میفتم، چند ساعتی میگذره ولی میرسم، خیلی خسته‌ام. دلگیرم، شب شده و هوا شرجیه، هیشکی هم نیست باهاش حرف بزنم، هوس میکنم برم یک جای خنک‌تر! ولی کجا؟ یک منطقه سردسیر چطوره؟ خوبه! عالیه! آره میرم سفر! الان دیگه خیلی وقت آزاد دارم.<br />
کمی میخوابم، بعدش بلند میشم و راه میفتم و راه میرم و میرم و میرم ولی به این جای خنک و سردسیر نمیرسم که نمیرسم، هوا داره گرمتر میشه،  خیلی عرق کردم، روی تخته سنگی میشینم و شروع میکنم به اطراف رو نگاه کردن، شروع میکنم توی دلم به خدا التماس کردن! خدایا منو بکش ولی خلاصم کن! اگه من نخوام جاودانه باشم باید کی رو ببینم؟<br />
ولی هیشکی جوابم رو نمیده! هیشکی نیست که باهام حرف بزنه، قدم بزنه، باهام سفر کنه! به اطراف نگاه میکنم و شروع میکنم به گریه کردن!<br />
صدای یک سگ رو میشنوم، دور و برم رو نگاه میکنم و یک سگ سیاه بزرگ رو می‌بینم که داره نگام میکنه! یعنی منو می‌بینه؟! میرم سمتش و اون هم پارس میکنه، خوشحالم از اینکه اون متوجه حضورمه! میرم جلو و کنارش روی زمین دراز میکشم، هوا خیلی گرمه و منم عرق کردم!</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[میز صبحانه ]]></title>
<link>http://hardambilenovin.wordpress.com/?p=68</link>
<pubDate>Thu, 24 Apr 2008 20:05:34 +0000</pubDate>
<dc:creator>furogh2007</dc:creator>
<guid>http://hardambilenovin.fa.wordpress.com/2008/04/24/mize-sobhane/</guid>
<description><![CDATA[ساعت نزدیک شش بعد از ظهر بود و وقت آمدنش. التهابی شیرین ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size:12.5pt;font-family:Arial;color:#333333;">ساعت نزدیک شش بعد از ظهر بود و وقت آمدنش. التهابی شیرین سراسر وجودم رو فرا گرفته بود. معمولن سر ساعت شش به خانه می آمد. شوهرم را می گویم. و وقتی می آمد، وقتی نگاهم به نگاهش گره می خورد. هر چه غم و خستگی توی وجودم بود از بین می رفت.</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size:12.5pt;font-family:Arial;color:#333333;">وای که چقدر دوستش داشتم. عاشق لبخند هاش بودم. با تمام وجود لبخند می زد و تمام صورتش پر از شور بود و هیجان زندگی. از نگاهش می شد فهمید که چقدر از دیدنم خوشحال می شد. هر بار که بهم نگاه می کرد، شوق کسی توی نگاهش بود که گمشده ی هزاران ساله اش رو پیدا کرده و در تمام طول مدتی که با هم بودیم. ذره ایی از این شوق توی نگاهش کم نشده بود.</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size:12.5pt;font-family:Arial;color:#333333;">هر روز نزدیک آمدنش که می شد. تمام خاطرات گذشته یکباره از جلوی چشمم می گذشت. چقدر دزدانه همدیگر را می پاییدیم. چقدر به اسم نامه برای هم گل و بوسه فرستادیم. چقدر دور از چشم دیگران قرارهای عاشقانه گذاشتیم. چقدر با اطرافیان کلنجار رفتیم برای اثبات عشقی که برای خودمان به ثبوت رسیده بود و دیگران در پی اثباتش به دنبال دلیل و مدرک بودند.</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl"><strong><span style="font-size:12.5pt;font-family:Arial;color:#333333;">با صدای چرخیدن کلید مثل همیشه از جا پریدم و او مثل همیشه با همان لبخند وارد شد. می خواهم بروم و مثل همیشه خودم را رها کنم در آغوشش اما چرا پاهایم خشک شده؟ چرا نمی توانم حرکت کنم؟ وحشت تمام وجودم را فرا گرفته از ترس فریاد می زنم و ..</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size:12.5pt;font-family:Arial;color:#333333;">از خواب می پرم </span></strong><strong><span style="font-size:12.5pt;font-family:Arial;color:#333333;">و </span></strong><strong><span style="font-size:12.5pt;font-family:Arial;color:#333333;">نگاهی به اطراف می اندازم، کنار دستم همان مرد اخموست که مدت هاست نامش شناسنامه ام را خط خطی کرده و وجودش روزهایم را کابوس.</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size:12.5pt;font-family:Arial;color:#333333;"> خوابیده.</span></strong></p>
<p class="MsoNormal" style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong><span style="font-size:12.5pt;font-family:Arial;color:#333333;"> آهسته از جا بلند می شوم و در حالیکه تمام سعی خودم را می کنم که بهانه ایی برای غرولند ها و فریاد هایش درست نکنم. می روم که میز صبحانه را بچینم.</span></strong></p>
<p><strong><br />
</strong></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[كابوس شبانه من (1)]]></title>
<link>http://blueworks.wordpress.com/?p=101</link>
<pubDate>Sun, 20 Apr 2008 14:01:26 +0000</pubDate>
<dc:creator>مرتضي بهمني</dc:creator>
<guid>http://blueworks.fa.wordpress.com/2008/04/20/nightmare-one/</guid>
<description><![CDATA[
خواب دیدم که در مکانی ناآشنا در میان انبوهی از جمعیت قر]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><img class="aligncenter size-full wp-image-102" src="http://blueworks.wordpress.com/files/2008/04/naranjamecanica-by-unknown-artist.jpg" alt="naranjamecanica-by-unknown-artist" width="420" height="330" /></p>
<p style="text-align:justify;direction:rtl;">خواب دیدم که در مکانی ناآشنا در میان انبوهی از جمعیت قرار گرفته‌ام، هیچ صدایی نمی‌شنوم جز صدای نفس‌های خودم، جمعیت به صورت گروه‌های چند نفری جدا از هم، همگی به یک سو خیره شده‌اند. از میان جمعیت به سمتی که به آن خیره شده‌اند قدم بر می‌دارم، روبرویم گروهی را می‌بینم که به دور چیزی حلقه زده‌اند خودم را به آنها می‌رسانم. چیزی که توجه مردم را جلب کرده مردی است که بر روی صندلی چرخدار نشسته است، او چشم‌هایش را بسته و دست‌هایش را بر روی گوش‌هایش گرفته و دهانش باز است، گویی فریاد می‌کشد ولی من صدایش را نمی‌شنوم، به چهره‌اش دقت می‌کنم و خودم را می‌بینم حدوداً سي سال پیرتر با چهره اي بر افروخته و آسيب ديده! جمعیت همگی به دور من حلقه می‌زنند و به من خیره شده‌اند، از میان جمعیت با زحمت و سعی بسیار فرار می‌کنم، در خیابان می‌دوم ولی صدایی نمی‌شنوم جز صدای نفس‌هایم ...</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[بازگشت به مبارزه]]></title>
<link>http://blueworks.wordpress.com/?p=99</link>
<pubDate>Wed, 16 Apr 2008 06:22:54 +0000</pubDate>
<dc:creator>مرتضي بهمني</dc:creator>
<guid>http://blueworks.fa.wordpress.com/2008/04/16/coming-back-to-fight/</guid>
<description><![CDATA[Name : Lost for words | Album : Divison Bell | Artist : Pink Floyd bands | {Download link}
Lyrics : ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;direction:ltr;"><strong>Name</strong> : Lost for words &#124; <strong>Album</strong> : Divison Bell &#124; <strong>Artist</strong> : Pink Floyd bands &#124; <a href="http://www.mediafire.com/?xieh1njgw2d" target="_blank"><strong>{Download link}</strong></a><br />
<strong>Lyrics</strong> : I was spending my time in the doldrums \ I was caught in a caldron of hate \ I felt persecuted and paralysed \ I thought that everything else would just wait \ while you are wasting your time on your enemies \ engulfed in a fever of spite \ beyond your tunnel vision reality fades \ like shadows into the night \ to martyr yourself to caution \ is not going to help at all \ because there'll be no safety in numbers \ when the right one walks out of  the door \ can you see your days bighted by darkness? \ is it ture you beat  your fists on the floor? \ stuck in a world of isolation \ while the ivy grows over the door \ so I open my door to my enemies \ and I ask could wipe the slate clean \ but they tell me to please  go fuck your self \ you know you just can't win .</p>
<p style="text-align:center;"><img src="http://blueworks.files.wordpress.com/2008/04/anything_by_bumblescutt.jpg" alt="anything_by_bumblescutt" /></p>
<p style="text-align:justify;direction:rtl;"><strong> عنوان</strong> : نمی‌دانم چه بگویم / <strong>آلبوم</strong> : ناقوس جدایی / <strong>کاری از</strong> : گروه پینک فلوید / <a href="http://www.mediafire.com/?xieh1njgw2d" target="_blank"><strong>{لینک دانلود}</strong></a><br />
<strong>متن موسیقی به فارسی</strong> : داشتم وقتم را در غصه صرف می‌کردم / در گودال نفرت گیر کرده بودم / احساس می‌کردم مرا آزار می‌دهند و فلجم کرده‌اند / فکر می‌کردم همه چیز‌های دیگر، همه دنیا غیر از خودم صبر خواهند کرد و انتظار خواهند کشید / هنگامی که تو وقتت را برای دشمنانت صرف می‌کنی / و در تب کینه می‌سوزی، / در آن سوی بصیرت مصنوعی تو، حقیقت رنگ می‌بازد / مانند سایه‌هایی که به درون شب محو می‌شوند / اگر خودت را برای احتیاط‌‌هایت  به کشتن بدهی، / فایده‌ای نخواهد داشت، ابداً! / زیرا اعداد کمکی نخواهند کرد / هنگامی که عدد درست از در بیرون رفته باشد / متوجه هستی که روزهایت را تاریکی از بین برده است؟ / آیا واقعیت دارد که مشتت را به زمین می‌کوبی؟ / و در انزوا گیر کرده‌ای؟ / هنگامی که پیچک از در بالا می‌رود! / پس من دیگر درها را به روی دشمنانم باز می‌کنم / و می‌پرسم آيا روزی می‌رسد که دلهایمان را از کینه پاک کنیم؟ / اما به من می‌گویند برو شَرت را بکن / می‌گویند خودت هم می‌دانی که موفق نمی‌شوی!</p>
<p style="text-align:justify;direction:rtl;"><strong>پی‌نوشت‌ها</strong> :<br />
<strong>01</strong> دچار خودسانسوری شدیدی شدم، پنج نوشته را آماده ارسال دارم ولی قادر به انتشارشان نیستم! می‌ترسم بازخورد بدی داشته باشن این نوشته‌ها، می‌ترسم که تحمل نکنید منِ حبس شده پشت پرده‌های خودسانسوری رو! به احتمال زیاد یک وبلاگ با نام مستعار راه‌اندازی می‌کنم.<br />
<strong>02</strong> چند شب پیش مجدداً به تماشای "هامون" مهرجویی نشستم، اونجایی که حمید هامون برای پیدا کردن تفنگ به خونه پدری می‌ره و با مادربزرگ برخورد می‌کنه بد فرم اشکم رو در آورد " تنها موندی، غمخواری نداری؟ "<br />
<strong>03</strong> این روزها لئونارد کوهن و چارلز آزناوار شده‌اند رفیق تنهایی‌هایم، صدایی برای شنیدن به من توصیه نمی‌کنید؟<br />
<strong>04</strong> دیگه از ترس کابوس دیدن خوابم نمی‌بره، دیر وقت چراغ رو روشن می‌کنم و شروع می‌کنم به ورق زدن کتاب‌هام! توی فکر اینم که خواب‌هام رو کم کم توی وبلاگ تعریف کنم، نظرتون چیه؟ شاید با تعریف کردنشون برای شما دست از سرم بردارن و کابوس‌های شبانه من منتقل بشن به خواب‌های شما! اونوقت شما هم می‌تونید خواب‌هاتون رو توی وبلاگ‌ها یا ایمیل‌هاتون برای من تعریف کنید. ;)</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[کابوس]]></title>
<link>http://drario.wordpress.com/?p=19</link>
<pubDate>Thu, 03 Apr 2008 02:30:12 +0000</pubDate>
<dc:creator>آریو</dc:creator>
<guid>http://drario.fa.wordpress.com/2008/04/03/%da%a9%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%b3/</guid>
<description><![CDATA[الان حدود 6 و پنجاه دقیقه صبح است. دیشب ساعت 3 بزور خوابی]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>الان حدود 6 و پنجاه دقیقه صبح است. دیشب ساعت 3 بزور خوابیدم چون خوابم نمی اومد. با اینحال ساعت 6 صبح ناگهان از خواب پریدم.</p>
<p>خوب. رفتم آب خوردم و تا 45 دقیق هرچی سعی کردم خوابم نبرد. نه این از خواب پریدن من یک دلیل دیگه داشته. یه چیزی تو اعماق خوابم دیده بودم. یه چیزی که ترجیح دادم بیدار بشم تا دیگه ادامه پیدا نکنه. چیزی که تا بهش فکر نکنم از فکرم نمیره. تا از فکرم نره نمی تونم بخوابم. کم کم یادم اومد چی بخوابم اومده بود.<br />
خودش بود. با همون ابروهای نازک و بور. با همون چشمهای عسلی. خونسرد و آروم تو یه اتوبوس نشسته بود. سایه برگهای درختان که بسرعت از کنار پنجره اتوبوس میگذشتند روی صورت سنگی و بی احساسش که یه روز نه گفته بود بازی میکردند. انگار بخوابم اومده بود تا دوباره نه بگه.<br />
خوب شد. حالا نوشتمش. حالا ذهنم راحت شد.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[فرصت گرانبهای زندگی]]></title>
<link>http://aaryoo.wordpress.com/?p=32</link>
<pubDate>Wed, 30 Jan 2008 10:02:23 +0000</pubDate>
<dc:creator>aaryoo</dc:creator>
<guid>http://aaryoo.fa.wordpress.com/2008/01/30/opportunity-of-life/</guid>
<description><![CDATA[
 




 



لَحظه های آخر بسیار سخت می گذشتند . تنفس براش سخت ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<div align="right"></div>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"><span style="font-family:'Times New Roman';"> </span></p>
<div align="right"></div>
<div align="right"></div>
<div align="right"></div>
<div align="right"></div>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"><span style="font-family:'Times New Roman';"> </span></p>
<div align="right"></div>
<div align="right"></div>
<div align="right"></div>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"><span style="font-family:'Times New Roman';">لَحظه های آخر بسیار سخت می گذشتند . تنفس براش سخت شده بود . تب ش خیلی بالا رفته بود ؛ بدنش خیس عرق شده بود ، سرفه خشک رهاش نمیکرد ، حالت تهوع شدید داشت ، تو فرو بردن آب دهنش هم مشکل پیدا کرده بود ، حتا گاهی با خودش میگفت : " نکنه همین آب دهن حقیر ، قراره<span>  </span>باعث مرگ رقت بار من بشه ؟ " تموم بدنش درد میکرد ... استخوناش ، عضلاتش ، سرش ... ، حتا چشماش هم درد و سوزش داشتن . چشمای دردناکش رو به زحمت به دور تخت گردوند . به اطرافش که نگاه میکرد ، به هر گوشه ی اتاق که نظر مینداخت ، <span> </span>یه چیز گرانبها اما بی استفاده ای رو می دید ؛ <span> </span>تابلو های نفیس و اصل نقاشی ، قالی های دستباف ابریشمی <span> </span>ایرانی ، ظروف گرانبهای چینی اصل ، درختچه های مینیاتوری ژاپنی ، عصا ها و تپانچه های جواهر نشان هندی ، مجسمه های مرمری ایتالیایی ... دیدن اون همه اشیاء گرانبها اما بی فایده ، حالشو به هم میزد . از شدت تنفر چشماش رو بست . با بستن چشم ها ، نمایش دیگه ای آغاز شد ؛ کارگرایی که به جرم تقاضای حق و حقوقشون یه تیپا زده بود و اخراجشون کرده بود ؛ بچه های بی سرپرست و خیابون خوابی که به جای سکه ای سیاه ، ضربه ای از عصای آبنوس جواهرنشان رو حواله تن نحیفشون کرده بودند ؛ بیوه زنانی که به قصد تامین قوت لایموت بچه هاشون ، مجبور به بیگاری جنسی شون کرده بود ؛ دوستانی که در عالم دوستی ، از هستی شون ، ساقط کرده بود و حتا خواهر وبرادران کوچکتری که سهم الارث شون رو ، <span> </span>به نیرنگ و حیله نداده بود و بدبختشون کرده بود ! نمایش با چشمان بسته ، به مراتب تلخ تر از پرده ی <span> </span>پبشین نمایش <span> </span>بود . از هراس دیدن صحنه های زشت تر ، چشماش رو به سختی باز کرد .<br />
تو خلوت دل ، با خودش گفت : <span> </span>چه میشد ... راستی چه میشد اگه ذره ای ، آره <span> </span>فقط ذره ای از صحنه های دردناک نمایش <span> </span>دوم رو ، <span> </span>با کمک گوشه ی کوچیکی از صحنه های تنفر برانگیز نمایش اول ، از بین برده بودم ؟ در اون صورت ، هر دونمایش چقدر زیبا تر ، یا دست کم ، قابل تحمل تر میشدن . راستی چی میشد به جای اونکه با عصای آبنوس جواهر نشان ، به سر اون طفل های معصوم و یتیم<span>  </span>خیابونی میزدم ، دل کوچبکشون رو ، با پول خوردهای ته جیبم شاد میکردم ؟<br />
چی میشد اگه به جای اونکه ، اون بیوه زنان بد بخت رو ، <span> </span>بالاجبار و با چشمای اشکی به بستر میبردم ، زندگی همه ی شون را ، با فروش تنهای یکی از اون جواهرات درخشان ، تا مدت ها غرق نور و سرور میکردم ؟ این ها سوال هایی بودند که دیوونه اش میکردن .... آخه<span>  </span>هر چی که فکر میکرد ، واسه شون<span>  </span>جوابی یا لااقل<span>  </span>توجیهی پیدا نمی کرد . در چنین لحظه هایی بود که تبش بالا می رفت ، گلوش خشکتر میشد و سوزش چشماش و درد اندامش شدت میگرفت .<br />
اگر اون یه ذره اعتقاد ِ به زندگی  ِ پعد از مزگ رو که از دوران کودکی براش باقی مونده بود <span> </span>با خودش نداشت ، بی تردید الان زمانی بود که باید آرزوی مرگ میکرد ، تا از شر این همه عذاب رها بشه ... <span> </span>اما افسوس و صد افسوس که توی عمق وجودش یه تردیدی بود . تردیدی که مث یه موش حریص ، ریسمان پوسیده ی امیدش رو با سرعت هر چه تمامتر میجوید که " نکنه زندگی پس از مزگ واقعیت داشته باشه ؟<span>  </span>وای به حال من اگه قرار باشه حساب و کتاب بشم ! " همین فکر مزاحم بود که باعث میشد فوری آرزوی مرگ رو پس بگیره و نرجیح بده همه ی اون درد ها و ناراحتی ها و فشارها <span> </span>رو تحمل کنه<span>  </span>اما آرزوی مرگ نکنه ! زمان براش کند تر از هروقت دیگه ای میگذشت ؛ درد ، بیماری ، عذاب وجدان ، ترس از مرگ و احساس بی حاصلی ، آنچنان در محاصره گرفته بودنش که به معنی واقعی کلمه ، مستاصل شده بود . نه راه پس داشت نه راه پیش ... دیگه جدی جدی به تنگ اومده بود . از ته دل آرزو میکرد که ای کاش میتونست از این بستر مرگ پاشه ... ، از ته دل آرزو میکرد که یک روز ، فقط یک روز از دست این عفریت بیماری وحالت  احتضار رها بشه ، چرا که برای اون دیگه الان یک روز ، یک روز نبود ؛بلکه  24 ساعت بود ، 1440 دقیقه بود ، 86400 ثانیه بود ، ثانیه هایی که حالا دیگه معنای ارزش و بهای تک تکشون رو با ذره ذره وجودش حس میکرد ....<span>  </span>اما چه سود که این آرزویی نشدنی بود ؛ چیزی که واقعیت داشت ، تب 40 درجه بود و درد استخون و عضلات و وقلب <span> </span>و تنگی نفس و خیل عظیمی از انسانهای بدبختی که هستی شون رو به نیستی بدل کرده بود .... دیگه درد به حد اعلای خودش رسیده بود ، آب دهنش توی گلوش گیر کرده بود و پایین نمیرفت ، دیگه لحظه های آخر بود ، نفـس ها و نبض ها برای زدن آخرین ضربه رقابت میکردند ، درد ، تب ، سوزش ، نفس تنگی ، ... ،<span>  </span>سخت ترین جون دادن ممکنه رو داشت تجربه میکرد ، صدای قلبش رو میشنید ، انگار داشت آخرین ضربه ها رو میکوبید شمارش معکوس شروع شده بود : ده ، نه ، هشت .... تیر شدیدی توی قفسه سینه اش حس کرد ، چهار ، سه ، دو و ....<span>  </span>و پایان !<br />
همه چی تموم شده بود ... </span><span style="font-family:'Times New Roman';">برای لحظاتی سکوت مطلق بر همه جا حکم فرما بود ...</span><span style="font-family:'Times New Roman';"> از دور دست ها ، نور ضعیف اما زیبایی رو حس میکرد که انگار داشت تلاش میکرد وارد مغرش بشه ، تردید داشت که این نور واقعی باشه ، زیبا تر از اونی بود که انتظارشو داشت ، جرات نداشت چشاشو باز کنه ، میترسید با باز کردن چشماش اون نور زیبا رو هم از دست بده ، لحظات به آرامی میگذشتن ، کم کم وجود نور زیبا رو باور کرد ، آروم آروم گوشه ی چشمش رو باز کرد ، تا ببینه اون نور زیبا از کجا میاد .... باور کردنش برای خودش هم سخت بود ، اون نور از جایی جز پنجره اتاقش ، تو طبقه فوقانی ویلاش توی کوهستان نبود .... خورشید داشت نوید شروع<span>  </span>یه روز تازه رو میداد . زندگی هنوز تموم نشده بود . او هنوز فرصت داشت ؛ فرصت گرانبهای زندگی .</span></p>
<div align="right"></div>
<div align="right"></div>
<div align="right"></div>
<div align="right"></div>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[غزالی، خودکشی، و دل‌شکستگی]]></title>
<link>http://sofreh.wordpress.com/2008/01/11/%d8%ba%d8%b2%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af%da%a9%d8%b4%db%8c%d8%8c-%d9%88-%d8%af%d9%84%e2%80%8c%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa%da%af%db%8c/</link>
<pubDate>Fri, 11 Jan 2008 22:17:36 +0000</pubDate>
<dc:creator>sofrehmahi</dc:creator>
<guid>http://sofreh.fa.wordpress.com/2008/01/11/%d8%ba%d8%b2%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af%da%a9%d8%b4%db%8c%d8%8c-%d9%88-%d8%af%d9%84%e2%80%8c%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa%da%af%db%8c/</guid>
<description><![CDATA[يکی از هيجان‌انگيزترين جنبه‌های خل‌وچل بودن اين است ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>يکی از هيجان‌انگيزترين جنبه‌های خل‌وچل بودن اين است که آدم خواب‌های عجيب و غريب زياد می‌بيند. اگر اين خواب‌ها در زمان خود هم آزاردهنده باشند، بعد از بيداری می‌توانند کلی سبب تفريح شوند. رؤياهای من خيلی اوقات از اين نوعند. مثال عرض کنم خدمتتان.</p>
<p>پريشب، بعد از سحر، فکر می‌کنم حوالی هفت صبح، خواب ديدم که همراه با چند نفر ديگر دارم مسير مهاجرت امام محمد غزالی از بغداد را دنبال می‌کنم. حتمآ می‌دانيد که غزالی بعد از يک دوره‌ی طولانی تدريس در مدرسه‌ی نظاميه‌ی بغداد دچار بحران روحی و اعتقادی می‌شود، کار و زندگی و خانواده‌اش را ول می‌کند و تا مدتی سر به بيابان می‌گذارد. خلاصه من داشتم مسير مهاجرت غزالی را طی می‌کردم. تا اين‌که رسيدم به يک دشت بزرگ و سرسبز، با درختانی در دوردست. می‌گفتند (توی خواب من) که غزالی در اين دشت  دفن شده. قبرش را هم پيدا کرديم. در قسمتی از چمنزار تير چوبی بلندی نصب بود، مانند يک صليب، که از بالای آن يک پيراهن بلند و فاخر سبزرنگ با حاشيه‌دوزی‌های طلايی روی آستين‌ها و کناره‌های دامنش آويزان شده بود (همان‌جا يادم است به پيراهن عثمان فکر کردم). وقتی به سينه‌ی چپ پيراهن دقت می‌کردی، می‌ديدی که تويش شکافتگی‌ مختصری هست، به اندازه‌ی تقريبا يک وجب يا قدری کمتر، و اين شکافتگی را در نقطه‌ی وسطش با يک گره بخيه‌ی کوچک دوخته بودند. کاشف به عمل آمد که اين شکافتگی ناشی از ضربه‌ی خنجر بر سينه‌ی غزالی بوده. دقيقآ يادم نيست که اين ضربه را خود غزالی به سينه‌ی خود وارد کرده بود يا شخص ديگر.</p>
<p>ما محو تماشای پيراهن غزالی بوديم که از دور ديدم وکيل همسر سابقم به سمتِ من می‌آيد. قدش از آن‌چيزی که توی ذهنم بود بلندتر بود، شانه‌هايش پهن‌تر، و چهره‌اش غمگين‌تر و تيره‌تر. ياد غول فرانکنشتاين افتادم. به من که رسيد به انگليسی گفت: «با من بيا تا قبل از اين‌که دلت شکسته شود، چيزی بهت بگويم». دنبالش رفتم. کمی که توی چمنزار راه رفتيم به يک محوطه‌ی بسته رسيديم، چيزی شبيه يک معبد کوچک که چند نيمکت داخلش بود و مانند کليسا آراسته شده بود. مطمئن نبودم که کليساست، يا اتاق دادگاه، يا دفتر وکيل. همسر سابقم هم آن‌جا بود. بعد من نشستم تا وکيل و موکلش برای من توضيح بدهند که چه‌طور دارند نقشه می‌کشند که حضانت کامل فرزندم را بگيرند. نگران نبودم چون می‌دانستم قاعدتآ موفق نمی‌شوند. ولی کمی دلهره داشتم. بعد قبل از اين‌که وارد جزئيات بشوند از خواب بيدار شدم.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[من عاشقم...]]></title>
<link>http://mehrzadpars.wordpress.com/2007/11/01/i-am-lover/</link>
<pubDate>Thu, 01 Nov 2007 19:53:57 +0000</pubDate>
<dc:creator>mehrzadpars</dc:creator>
<guid>http://mehrzadpars.fa.wordpress.com/2007/11/01/i-am-lover/</guid>
<description><![CDATA[کابوس‌های لعنتی
کابوس‌های سیاه لعنتی
کابوس‌های لعنت]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>کابوس‌های لعنتی<br />
کابوس‌های سیاه لعنتی<br />
کابوس‌های لعنتی سیاه تعبیر شده<br />
اینجا آخر دنیاست<br />
اینجا آخر زمان است<br />
اینجا جایی است که<br />
جایی که این بار<br />
این بار<br />
من...</p>
<p>کاشکی تقدیر قدری مهربانتر بود<br />
کاشکی دنیا قدری با ما راه می‌آمد<br />
کاشکی این چشم من امشب تا صبح خون گریه نمی‌کرد<br />
کاشکی این جماعت نادان کمی داناتر بودند با من<br />
کاشکی این ستارگان زندگی خاموش نمی‌شدند</p>
<p>مادر نق می‌زند<br />
پدر غرغر می‌کند<br />
خون از زبانشان می‌چکد<br />
بدن من زخمی است<br />
زخمی<br />
زخمی<br />
کاشکی پرستاری بود اینجا</p>
<p>کاشکی امشب از زجر این زخم‌ها سحر را نبینم<br />
کاشکی این سیل باران اشک مرا در خود غرق می‌کرد و می‌کشت<br />
کاشکی امشب ترمز آن کامیون لعنتی نمی‌گرفت و من<br />
من، تکه‌تکه می‌شدم و آزاد و سبک‌بال<br />
از این همه حرف‌های نیش‌دار زهرآلود</p>
<p>من را می‌برند<br />
از پیش تو<br />
از پیش تو که کم‌کم<br />
که کم‌کم دل می‌باختی تا شاید<br />
من هم طعم خوشبختی را می‌چشیدم<br />
من را می‌برند با غل و زنجیری در پا و طوقی به گردن<br />
گردنی که از مو هم باریکتر بود<br />
گردنی که هرگز گردنکشی نکرده بود</p>
<p>مرا یاغی نخوانید<br />
من عاشقم<br />
من عاشقم<br />
من عاشقم...</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[این چند وقتی که نبودیم...]]></title>
<link>http://teng.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<pubDate>Sat, 16 Jun 2007 19:36:18 +0000</pubDate>
<dc:creator>teng</dc:creator>
<guid>http://teng2.fa.wordpress.com/2007/06/16/%d8%a7%db%8c%d9%86-%da%86%d9%86%d8%af-%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af%db%8c%d9%85/</guid>
<description><![CDATA[شاید بیاد ماندنی ترین صحنه زندگی یک آدم متوسط -آدمی که ۸]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">شاید بیاد ماندنی ترین صحنه زندگی یک آدم متوسط <span style="color:#0000ff;">-آدمی که ۸ صبح دارد در خیابان طالقانی به سمت محل کارش راه میرود؛ هر از گاهی سعی می کند قدمهایش را تند کند تا زودتر برسد: چون دارد فکر می کند اگر هر روز ۱۰ دقیقه زودتر برسد در ماه ۳۰ هزار تومان حقوقش زیاد می شود، بعد از ۳۰ ثانیه که گرمای هوا و سنگینی هیکلش عرقش را در می آورند بی خیال ۳۰هزار تومان اضافه می شود و با خودش می گوید پول چرک کف دست است... و بعد تازه یادش می افتد چقدر خسته است و خوابش می آید؛ دوست دارد که اگر می شد همین کنار جوبهای لجن گرفته خیابان طالقانی و در کنار موشهای گنده میتوانست بخوابد. کاشکی امروز شهادت "پیر سفر کرده" بود و تعطیل بود و می توانست بخوابد....-</span> این است که ۸ صبح یک روز وسط هفته در خیابان طالقانی یک پسری را ببیند که اسکیت های قرمز به پا کرده و تی شرتش نیز قرمز است و دست دوست دخترش را گرفته دارند وسط خیابان اسکیت سواری می کنند... و ما کارمندان خسته با دور شدن آنها کله هایمان به سمت آنها می چرخد، فکمان شل می شود، و پنجه مان که قبل از آن همانند چنگال عقاب دور دسته کیف مان گره خورده بود آرام آرام باز می شود (انگار که چی توی کیفهایمان هست؟)... و چند ثانیه بعد با دور شدن دو هیکل قرمز رنگ به راه مان ادامه می دهیم.</p>
<p align="justify">۱۴ و ۱۵ خرداد که تعطیل بود؛ هر کدوم مون یک کاری کردیم. یک سری نشستند پای تلویزیون و از صدا و سیما فیض بردند و برای "پیر سفر کرده" اشک ریختند. یک سری عیناً همین کار را کردند منتها به جای اشک ریختن فحش دادند (به آمریکا احمق). یک سری هم خارج شهر ویلا دارند و یکی از دو مورد گفته شده را در ویلایشان انجام دادند... اما من... من با دوست دخترم (که هنوز دوست دخترم است، محض اطلاع شما) رفتیم کوه الوند در همدان. در ذهن داشتم که یک سفرنامه کمابیش تصویری بنگارم که بزودی حاضر می شود. بگذریم؛ یک شب را در پناهگاه "میدان میشان" در دامنه های الوند و در نزدیکی عشایر -جایی که اجدادمان (مادها) چند هزار سال پیش گوسفند چرانی می کردند- خوابیدیم. و فردا صبحش ساعت ۵ رفتیم به سمت قله ۳۴۵۰ متری الوند*، یا به قول لیدر تور رفتیم که "الوند را زیر پاهایمان له کنیم" (!!!). اگر ۱۰ خرداد از من می پرسیدی که ۵ صبح ۱۵ خرداد کجا هستی با اطمینان می گفتم "پیچیده در لحافم"... ولی خب، زندگی پر است از فراز و نشیب...</p>
<p align="justify">جمعه ۱۱ صبح مادرم لش ام را تکان می دهد: "پاشو باباتو ببر اورژانس...". بابام از دل درد و تهوع به خودش می پیچد. دو روز پیش هم به همین علت (گویا گرما زدگی) زیر سرم بوده و امروز دوباره عود کرده. هر بار که حالت تهوع بهش دست می دهد صدایی شبیه سکته کردن می دهد و قلب من به پایین سقوط می کند. توی اورژانس می رود زیر سرم و بر حسب احتیاط یک نوار قلب هم ازش می گیرند. بابام زیر سرم است مثل یک جوجه شده؛ به خودش می پیچد و می نالد و مسکن هم نمی زنند؛ چون شک کرده اند که شاید آپاندیس باشد. می روم پیش دکتر: "قلب پدرتان نا منظم می زند.... ممممم... سابقه قلبی داشته؟، نه، ممممم.... باید بگم که... یک بخش از قلبش از کار افتاده.... باید چند شبی سی سی یو باشد.... یادم می افتد دیشب خواب می دیدم: <span style="color:#0000ff;">...شرکتمان ۴ روز در رامسر بهم ویلا داده. میروم رامسر. می بینم از ویلا خبری نیست و یک اتاق است. راهنمایی ام میکنند بروم تو. توی اتاق یک در است. در را باز می کنم و از راه پله باریکی که با یک لامپ ۶۰ وات روشن شده به پایین میروم... با خودم می گویم جای مفت نمی خواهم توی زیرزمین، می روم بیرون هتل می گیرم... اما هی می رم پایین تر و احساس می کنم ۳۰ متر زیر سطح زمین هستم. همه جا بوی گند نا می آید و نفسم بالا نمی آید. در یک اتاق ۱ متر در ۱ متر را باز می کنند که با یک لامپ ۴۰ وات روشن شده. کف اتاق موکت سبز رنگ و چرکی است و گوشه آن یک پتو پلنگی نمناک است. در بسته می شود. تنهایم. می خواهم فرار کنم. نمی دانم چرا یکهو می فهمم اینجا قبرم است... و از خواب می پرم...</span> آقای دکتر قلب شان ترمیم می شود؟ .... ممممم آره با شوک الکتریکی... البته باید یک نوار دیگر بگیریم تا مطمئن شویم، البته به پدرتان نگویید. میروم پیش بابام و دستش را میگیرم. انگار پرستار ها از قبل نسخه اش را پیچیده اند. ازم می پرسد: "چیه؟ بهم بگو. باید باهاتون بای بای کنم؟"... فقط گریه نمی کنم. آدم در بیمارستان وقتی مریض دارد بزرگترین امید و دلخوشی اش این است که ببیند یکی توی تخت بغلی هست که حالش از مریض ما هم بدتره... و خانواده اش از ما داغون ترند... میدانم حیوانی است، ولی چه کنم؟</p>
<p align="justify">زنگ میزنم مادرم با پول بیاید. خواهر و برادر کوچکم هم می آیند. نوار قلب دوم را هم می گیرم. دکتر تغییری با اولی نمی بیند و کماکان می گوید سی سی یو. دل دردش را هم می گویند یا آپاندیس است و یا عفونت میکروبی. و ما دعا می کنیم آپاندیس باشد؛ لااقل اسمش آشناست. به دکتر می گوییم بیمارستان پارس آشنا داریم و اگر عمل جراحی بخواهد می رویم آنجا... نمی دانم چی شد که بعد از این حرف بابام را مرخص کرد. حتی صبر نکرد جواب آزمایش خونش بیاید. ما هم که تا عصر در شوک و فکر نوار قلب بودیم و بالاخره رفتیم بیمارستان پارس... مسکن زدند، کلی آزمایش و عکس گرفتند و آخر سر گفتند چیزی نیست و فقط یک مشکل گوارشی یه. دل درد هم مال نفخ شدید است**. یک نوار قلب دیگر هم گرفتند و گفتند قلبش عادی می زند و به خاطر درد شدید، قلبش در نوارهای قبلی اون شکلی می زده...</p>
<p align="justify">یک مکالمه واقعی... میان دختری -که نمی داند که علم بهتر است یا شوهر- با مادرش:</p>
<p align="justify">-مامان، بالاخره من و "مهندس خسته" چیکار کنیم؟</p>
<p align="justify">-برین، برین خارج، با هم برین خارج، هر جا شده فرقی نداره...</p>
<p align="justify">-آخه "مهندس خسته" نتونسته کانادا پذیرش (و بورس) بگیره...</p>
<p align="justify">-برین، برین خارج، با هم برین خارج،... مممممممم ...البته اگه برین من خیلی ناراحت می شم؛ چون دیگه پیشم نیستی (ن).... مممممممم.... میدونی چیه؟... اگه بمونین هم من بازم ناراحتم... چون باید برین خارج، اگه نرین بدبخت میشین، اینجا آینده نداره، امنیت نداره... مممممم... اصلاً کلاً هر کاری بکنین من همیشه ناراحتم، فرقی نداره...</p>
<p align="justify">*: چون میدانم چند ساله دیگه -و حتی همین الآن- خیلی ها باور نمی کنند که ما الوند را زدیم، وقتی توی "میدان میشان" آگهی "گواهی صعود" را دیدم، سریع رفتم اسم و آدرسم را دادم و خلاصه اینکه هیات کوهنوردی استان همدان یک گواهی صعود به الوند برام صادر کرده. امروز هم با پست رسید دستم و من هم به کوری چشم حسودان فی الفور رفتم دادم قاب چوب کردنش...</p>
<p align="justify">**: می بینید همین گوز ساده و بی ارزش که بی مزد و منت از بدنتان خارج می شود چه مزایایی دارد... و خارج نشدنش چه دردهایی در پی دارد... هی بگید خداوند حکیم نیست... برادر من این نظم، ناظم می خواد... از رگ گردن هم بهت نزدیکتره...</p>
<p align="justify">پانویس۱: در همدان یک ساندویچ فروشی هست به نام "ساندویچی مادرزن"... فقط می توانم بگویم که نبوغ یک جرقه است. آقا تبریک-تبریک...</p>
<p align="justify">پانویس۲: همین امشب متاسفانه در اخبار ۲۰:۳۰ شنیدیم که آیت الله فاضل لنکرانی فوت کردند... یکی از سران حکومتی هم پیام تسلیت دادند و در این پیام اشاره کرده اند که حوزه علميه يكي از "استوانه های" علمي و تحقيقي خود را از دست داد... ما که هرچی فکر کردیم مفهوم "استوانه" را در این جمله نفهمیدیم...</p>
]]></content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>
