<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>کافی-شاپ &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/کافی-شاپ/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "کافی-شاپ"</description>
	<pubDate>Sun, 07 Sep 2008 07:48:40 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[استارباکس ۶۰۰ شعبه خود را تعطیل می کند ]]></title>
<link>http://yeroozshayad.wordpress.com/?p=531</link>
<pubDate>Wed, 02 Jul 2008 16:07:39 +0000</pubDate>
<dc:creator>ادیب</dc:creator>
<guid>http://yeroozshayad.wordpress.com/?p=531</guid>
<description><![CDATA[
کمپانی استارباکس ۶۰۰ کافی شاپ خود را در سراسر آمریکا ت]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<div class="storytext"><img class="alignleft size-full wp-image-532" src="http://yeroozshayad.wordpress.com/files/2008/07/star-bucks-cofee.jpg" alt="" width="226" height="170" /></div>
<div class="storytext"><strong>کمپانی استارباکس ۶۰۰ کافی شاپ خود را در سراسر آمریکا تعطیل </strong></div>
<div class="storytext"><strong>می کند.</strong></div>
<p class="storytext">این شرکت اخیرا اعلام کرده بود که بدلایل اقتصادی ۱۰۰ کافی شاپ را خواهد بست اما ۵۰۰ کافی شاپ دیگر به این رقم افزوده است.</p>
<p class="storytext">بیش از ۱۲ هزار کارمند تمام وقت و پاره وقت این کافی شاپها به سایر شعبه ها منتقل خواهند شد.</p>
<p class="storytext"><!-- end_story -->گرچه استارباکس این کافی شاپها را بدلیل عدم بازدهی اقتصادی تعصیل می کند اما در صدد گشایش شعب جدید در مناطق دیگر است.</p>
<p class="storytext">این کمپانی اعلام کرده که بر خلاف برنامه پشین برای گشایش ۲۵۰ شعبه تنها ۲۰۰ شعبه جدید در سال آینده افتتاح خواهد کرد.</p>
<p class="storytext">استارباکس طی سالهای اخیر با سرعت دست به ایجاد شعب جدید در ایالتهایی نظیر فلوریدا و کالیفرنیا زد که به شدت تحت تاثیر بحران                   مسکن قرار گرفته اند.</p>
<p class="storytext">یکی از تبعات فشار مالی بر مصرف کنندگان آمریکایی کاهش میزان خرید قهوه های گرانقیمت استارباکس بوده است.</p>
<p class="storytext">این کمپانی ۷ درصد از نیروی کار خود را در سراسر جهان کاهش خواهد داد.</p>
<p class="storytext">اعلام خبر یاد شده موجب افزایش شش درصدی ارزش سهام این کمپانی در معاملات الکترونیکی پس از تعطیلی بازار بورس نزدک شد.</p>
<p class="storytext">وخامت اوضاع اقتصادی و افزایش بهای بنزین موجب شده شرکت های اتومبیل سازی آمریکا نیز با کاهش شدید فروش مواجه شوند.</p>
<p class="storytext">جنرال موتورز که بزرگ ترین کارخانه خودروسازی آمریکاست در ماه ژوئن 18 درصد کاهش فروش داشته است.</p>
<p class="storytext">در همین حال شرکت فورد هم فاش کرده که فروش آن در آمریکا در ماه ژوئن 29 درصد کاهش داشته است.</p>
<p class="storytext">با افزایش بهای بنزین، مردم آمریکا رفته رفته خرید خودروهای پر مصرف را کنار می گذارند.</p>
<p class="storytext">وضعیت شرکت کرایسلر وخیم تر از سایرین بوده است.</p>
<p>فروش خودروهای کرایسلر در ماه گذشته 36 درصد کاهش داشت.</p>
<p>منبع : <a href="http://www.bbc.co.uk/persian/business/story/2008/07/080702_wmt-starbucks-close.shtml">BBC Persian</a></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[عموپورنگ زید است یا زید باز؟]]></title>
<link>http://1purang.wordpress.com/?p=478</link>
<pubDate>Fri, 27 Jun 2008 03:00:01 +0000</pubDate>
<dc:creator>خرمگس</dc:creator>
<guid>http://1purang.wordpress.com/?p=478</guid>
<description><![CDATA[

بلاخره  پس  از  مدتها  وبلاگ نوستالژی  داریوش  فرضیا]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<h3><span style="color:#0000ff;"><a href="http://dariyoosh.blogspot.com/2008/06/blog-post.html"><br />
</a></span></h3>
<div style="text-align:right;"><span style="color:#0000ff;">بلاخره  پس  از  مدتها  <a href="http://dariyoosh.blogspot.com/">وبلاگ نوستالژی  داریوش  فرضیایی</a> که  اینجا  همه  اونو  با  نام  خرمگس  یا  عمو پورنگ  می  شناسیم  آپدیت  شد  خرمگس  خوش شانس  ما </span><span style="color:#0000ff;"> (پورنگ)</span><span style="color:#0000ff;"> در این  مطلب  تازه اش  خاطره ای  از  زید بازی اش  ارائه  داده  است  که  در  نهایت  معلوم  نمی شود  که   واقعا  منتظر  چه  کسی  بوده  است  او  از  تمام  ریزه کاری های  دخترا  که  خودش  خیلی  از  آنها رو  داره  حرف  زده   تا  مثلا  حس  انتظارش رو  به  رخ  خواننده  بکشه  ولی  افسوس  که  آخر سر  معلوم  نمی  شود که  او  منتظر  زید اش  بوده  یا  ...</span></div>
<div style="text-align:right;"><span style="color:#0000ff;"> این  خاطره  را  با دقت  بخوانید  تا  به  گفته های قبلی  من  در باره  این  خرمگس  خوش شانس  (پورنگ) البته  تا الان   برسید  چرا که </span><span style="color:#0000ff;"> این  خرمگس  خوش شانس  (پورنگ) </span><span style="color:#0000ff;"> بار دیگر با  طرح  شایعه  ازدواج  و بازی  با  حلقه های  دستش  سعی  در  فریب بینندگان  دارد </span><span style="color:#0000ff;"> این  خرمگس  خوش شانس  (پورنگ) </span><span style="color:#0000ff;"> که  مثلا  مکه  رفته  هم  هست   سعی  می  کند با  دروغ  و نیرنگ  به اهداف  پنهانی  خود برسد  و در این  میان  از  هر  عملی  جهت  این  خودفریبی بزرگ  استفاده  می  کند  در  حالی  که  همه  می  دانند  این  ازدواج </span><span style="color:#0000ff;"> این  خرمگس  خوش شانس  (پورنگ) </span><span style="color:#0000ff;"> یک  رویا  و خیال  بیش  نیست  به موقع اش  ........اگر شما  فقط  یک بار </span><span style="color:#0000ff;"> این  خرمگس  خوش شانس  (پورنگ) </span><span style="color:#0000ff;">را  از  نزدیک  دیده  باشید  خیلی  چیزهایی  که  در این  وبلاگ خوانده اید  را   صحه  خواهید  گذاشت   در باره  مشاهده  من و  ملاقات  از نزدیک  من  با </span><span style="color:#0000ff;"> این  خرمگس  خوش شانس  (پورنگ) </span><span style="color:#0000ff;">منتظر  باشید  گفتنی ها  دارم </span></div>
<div style="text-align:right;"></div>
<div style="text-align:right;"></div>
<div style="text-align:right;"></div>
<div style="text-align:right;">سراشیبی خیابان ناهید غربی که تمام می شود درست روبروی آژانس تاکسی تلفنی ملت کافی شاپ با آن تابلوی زهوار در رفته قرار دارد .وارد می شوم عینک ام را برمی دارم فضای داخلی با طراحی نور ویژه اش بد جوری چشم را اذیت می کند . به صلیبی که آونگ ساعت دیواری است نگاه می کنم هنوز ده دقیقه ای مانده است تا  او  بیاید  به طرف میز همیشگی می روم دختر و پسری پشت میز روی صندلی روبروی هم نشسته و دست به چانه نگاه شان را به هم دوخته اند می خواهم بگویم :</p>
<p>- ببخشید این میز را از قبل رزرو کرده ام ولی نمی گویم به طرف پیشخوان می روم</p>
<p>- سلام آقا ...</p>
<p>مردی که آنجاست نمی گذارد حرف ام ادامه پیدا کند</p>
<p>- به روی چشم ..حتما ... هنوز هفت هشت دقیقه ای مونده است موقعش که شد حتما خبرتون می کنم</p>
<p>کمی آن طرفتر پشت یک میز روی صندلی می نشینم بوی سیگار حسابی کلافه ام کرده است یکی دوبار جایم را عوض می کنم فایده ای ندارد سرفه ام می گیرد سعی می کنم صدایم را خفه کنم موفق نمی شوم چند تا دختر که کنار میز کناری من نشسته اند همه با هم به طرف من بر می گردند یکی از آنها از جایش بلند می شود کلاه حصیری که بر سر دارد را بر می دارد و روی میز می گذارد عینک دسته قرمز با شیشه های درشت را روی پیشانی می لغزاند و همان طور که به طرف من می آید با یک دست اش مانتو صورتی فسفری اش را گرفته است تا به هنگام راه رفتن باز نشود ناگهان جیغ می زند ..</p>
<p>وای خدای من ..بچه ها ببینید کی اومده اینجا اصلا باورم نمیشه ..</p>
<p>در همان حال که سرفه می کنم به دور و برم نگاه می کنم جز من کسی در آن محدوده نیست تا چشم برهم بزنم دور من حلقه می زنند</p>
<p>- بخدا من عاشق لباس پوشیدن هاشم</p>
<p>- لباساش رو که که نگو ترانه هاش منو کشته</p>
<p>- وای اردک تک تک خودمه</p>
<p>دیگر نمی شنوم که چه می گویند همین طور  هاج واج به قیافه های آنها نگاه می کنم بیشتر ا ز 14 15 سال ندارند ولی آرایش غلیظ شان آنها را به شکل و شمایل خانم بزرگا در آورده است  برای لحظه ای کوتاه نور شدیدی به چشم ام می خورد دختری که بلوز مکلون به تن داشت و طره های موهایش روی پیشانی اش ریخته بود از فرصت استفاده کرده و در حال عکس گرفتن است</p>
<p>- نمی خواهید حرف بزنید ؟ واقعا شما خودشونید ؟</p>
<p>آب دهانم را قورت می دهم و خیلی محکم و با وقار می گویم :</p>
<p>- نه خیر خانم شما اشتباهی گرفته اید ...من اونی نیستم که شما فکر می کنید</p>
<p>دختری که مانتو صورتی فسفری بر تن دارد در حالی که به من نزدیکتر می شود انگشت خود را به طرف صورت ام نزدیک می کند</p>
<p>- ببین این خال کنار بینی اش هم مثل خودش است وای خدای من ..آخه شباهت هم این قدر ..!</p>
<p>صورتم را کمی عقب می کشم می ترسم ناخن بلندش که با لاک بادمجونی رنگ رویش را پوشانده است صورتم را خراش بیندازد</p>
<p>- چیه منتظر زید ات هستی ؟</p>
<p>این را دختری که تی شرت استرچ یقه شکاری را زیر سارافن سرمه ای رنگ پوشیده است می گوید به او نگاه می کنم او فقط یک شال روی سرش انداخته است چشمان ام را براق می کنم موهایش را که مثل علی بابا جلوی چشمانش ریخته است کنار می زند و چیزی به زبان زرگری می گوید بقیه همه با هم می خندند یکی از دخترها که دهانش دایم در حال جنبیدن است می گوید :</p>
<p>- کمی صبر کنیم می تونیم اون آدم خوشبخت رو ببینیم</p>
<p>و بعد به آدامسی که در دهان دارد فوت می کند دخترک کنار دستی اش که کمی سبزه و ریزنقش است از فرصت استفاده می کند و با کف دستش آرام به دهان او می کوبد بادکنک آدامسی روی صورت و دور تا دور دهان دختر بیچاره می ترکد دخترک در حالی که سعی می کند آنها را از دور دهان اش بردارد می گوید :</p>
<p>- سوسن خیلی بیشعوری ...بی تربیت بازم شوخی شهرستانی ؟ ..میک آپم رو به هم زدی</p>
<p>و بلافاصله آینه ای از داخل کیف اش ییرون می آورد و مشغول تمیز کردن صورت اش می شود از فرصتی که پیش آمده است استفاده می کنم و از پشت میز بلند می شوم آنها هم دنبالم می آیند پشت یک میز دیگر می نشینم و در حالی که به عجز آمده ام می گویم :</p>
<p>- راحتم بگذارید..خواهش می کنم ..شما منو اشتباهی گرفتید</p>
<p>کمی با هم پچ پچ می کنند و از من دور می شوند .</p>
<p>سفارش یک نوشیدنی می دهم چند لحظه بعد دلستر آماده است انگشتانم بطری باواریا را حلقه می کنند برای یک لحظه لرزم می گیرد باواریا خیلی سرد است کمی داخل لیوان می ریزم کف می کند و کمی از آن سرریز می شود با دستمال کاغذی لیوان و دست ام را خشک می کنم لیوان را به لب می گیرم و جرعه ای از باواریا را می نوشم سوزش شدیدی روی لب هایم احساس می کنم تازه یادم می افتد که به هنگام انتظار از فشار استرس لبهایم را می جوم و حتی شده که گاز هم گرفته ام نیمی از باواریا را می نوشم اکنون دیگر سر موعد است چشمانم به ساعت دیواری همچنان ثابت مانده است آونگ ساعت دیواری گویی لحظات را به مسلخ می برد به طرف میز همیشگی می روم هنوز کامل جابجا نشده ام که پیشخدمت می رسد</p>
<p>- سلام قربان بازم همان نوشیدنی همیشگی ؟</p>
<p>- بازم که پرسیدی ؟</p>
<p>می خندد و می رود عینک ام را برمی دارم طراحی داخل کافی شاپ از این رو به آن رو شده است نورهای آویز موضعی جای شان را به نورهای سقفی داده اند دیوارهای اضافی برداشته شده است و فضای داخلی بسیار بزرگتر به نظر می رسد مثل  همان  سالها  تمام میز ها پر شده است از دختر و پسرهایی که مدام در هم می لولند دختر و پسری دست در دست هم وارد می شوند و مستقیم به سمت من می آیند و کنار میزی که من نشسته ام پشت میز می نشینند دخترک مانتوی قهوه ای رنگی را که به تن دارد را بیرون می آورد پیراهن سفید یقه انگلیسی اش با کت و دامن اش نمایان می شود برای لحظه ای کوتاه به من نگاه می کند و در گوشی به پسر همراهش چیزی می گوید و من تا بخواهم که عینک ام را روی صورتم بگذارم هر دو کنار میز من می آیند دخترک با خوشحالی زایدالوصفی می گوید :</p>
<p>وای خدای من اصلا باورم نمیشه ...ببین کامی جون من میمیرم واسه ایشون کشته مرده شم ...الهی که من فدات بشم ..</p>
<p>به پسرک نگاه می کنم که شانه اش را بالا می اندازد و چیزی در گوش دخترک پچ پچ می کند</p>
<p>نه بابا خودشه مگه نه آقا..؟؟</p>
<p>و بعد دستش را روی شانه ام می گذارد و می گوید:</p>
<p>.. ترو خدا حرفی بزنید مگه شما ..</p>
<p>کمی خودم را کج می کنم دست دخترک سر می خورد  و از روی شانه ام کنار می رود</p>
<p>عینک ام را روی صورت ام جابجا می کنم و خیلی قاطعانه می گویم :</p>
<p>- میشه ازتون خواهش کنم که به میز خودتون برگردید شما اشتباهی گرفتید</p>
<p>دخترک نگاه طلبکارانه ی به من می اندازد</p>
<p>- ای ی ی ش ش چه بد اخلاق با یه من عسل هم ...</p>
<p>پسرک دست دختر را می گیرد و در حالی که او را به طرف خود می کشد می گوید :</p>
<p>- د بیا کتی جون من که گفتم اون نیست آخه اون این قدر علاف نیست همش اینجا پرسه بزنه</p>
<p>پیشخدمت بطری باواریا را روی میز می گذارد</p>
<p>بفرمایید</p>
<p>و بعد با کنایه ادامه می دهد</p>
<p>- هنوز هم شما رو عوضی می گیرند ؟</p>
<p>زهر خندی تحویل اش می دهم و او می رود انگشتانم بطری باواریا را حلقه می کنند برای یک لحظه لرزم می گیرد باواریا خیلی سرد است کمی داخل لیوان می ریزم کف می کند و کمی از آن سرریز می شود با دستمال کاغذی لیوان و دست ام را خشک می کنم لیوان را به لب می گیرم و جرعه ای از باواریا را سر می کشم سوزش شدیدی روی لب هایم احساس می کنم تازه یادم می افتد که به هنگام انتظار از فشار استرس لبهایم را می جوم و حتی شده که گاز هم گرفته ام بعد از گذشت چند سال هنوز این عادت از سرم نیفتاده است نیمی از باواریا را می نوشم اکنون دیگر سر موعد است چشمانم به ساعت دیواری همچنان ثابت مانده است به صلیبی که آونگ ساعت دیواری است نگاه می کنم هنوز ده دقیقه ای مانده است تا او بیاید آونگ ساعت را آن قدر بزرگ می بینم که گویی خود بر آن مصلوب شده ام و در زمان به این سو و آن سو می روم.</p></div>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[رستوران قصر آریا]]></title>
<link>http://mizeghaza.wordpress.com/2008/05/13/ghasre-arya/</link>
<pubDate>Tue, 13 May 2008 10:26:31 +0000</pubDate>
<dc:creator>علیرضا</dc:creator>
<guid>http://mizeghaza.wordpress.com/2008/05/13/ghasre-arya/</guid>
<description><![CDATA[&nbsp; 
این رستوران یه رستوران جدید که فضای قشنگی داره و تق]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p align="center">&#160;<img style="border-right:0;border-top:0;border-left:0;border-bottom:0;" height="484" alt="رستوران قصر آریا" src="http://mizeghaza.files.wordpress.com/2008/05/dsc001991.jpg" width="456" border="0"> </p>
<p align="right">این رستوران یه رستوران جدید که فضای قشنگی داره و تقریبا" همه چیزش جدیده ، ولی به نظر من بخاطر نوع فضاش وقتی پر میشه ،&#160; سرو صدا بوجود اومده از صحبت مردم یه کم نارحتتون می کنه.</p>
<ul>
<li>
<div align="right">از خوبیاش براتون بگم که نمای قشنگی داره و چون طبقه چهارم ( اونم تو تجریش ) ، انگار تهران زیر پاتونه و راحت می تونید خونه خودتونو ببینید!</div>
<li>
<div align="right">اینجا تا فبل از ساعت 7 شب کافی شاپه و بعد از اون میشه رستوران.</div>
<li>
<div align="right">توی این رستوران موزیک،&#160; زنده اجرا می شه البته موزیک مرده هم پخش می شه. معمولا" پیانو و ویالون می زنند. ولی بخاطر شلوغی سالن اگه نزدیک به نوازنده نباشید زیاد لذت نمی برید.</div>
<li>
<div align="right">نکته جالب این رستوران اینه که گارسوناش دختر خانم های جوون هستند!!! البته بگم که گارسوناش اصلا" مرتب پذیرایی نمی کنند. هی باید بهشون بگی "قاشق کم آوردی" ، "بشقاب نیاوردی"&#160;&#160; و از این جور چیزا .</div>
<li>
<div align="right">در مورد کیفیت غذا هم باید بگم که اونشبی که من اونجا بودم همه غذاهاش شور بود. همشون! شاید یه وقت دیگه بهتر باشه.&#160; ولی سالاد اردوش خوب بود و تنوع خوبی هم داشت.</div>
<li>
<div align="right">در مورد قیمتش شرمندم ، چون من خودم اونجا مهمون بودم و قیمتاشو نمی دونم. ولی پرسیدم اگه اونجا مهمونی بگیرید و همه چیز هم بخواهید نفری 20000 تومان میشه !( سالاد ، میوه ، غذا 3 تا 4 نوع و بستنی و نوشیدنی ) ولی حدس می زنم اگه خودتون برید بین 10000 تومان تا 15000 تومان باید بدید.</div>
<li>
<div align="right">تنها راه ورودی به این رستوران از طریق آسانسوره!</div>
<li>
<div align="right">به نظر من اینجا برای مهمونی گرفتن خوبه چون می شه کل رستوران را بصورت کامل گرفت تا هیچ کسی مزاحمتون نباشه و شما راحت باشید. این رستوران در حدود 200 نفر ظرفیت داره و در تابستون ها می شه از بالا پشتبوم اونجا هم برای سرو غذا استفاده کرد.</div>
<li>
<div align="right">برای ماشین هم در کنارش یه پارکینگ طبقاتی داره که می تونید ازش استفاده کنید. باید به نگهبان دم در بگید تا آسانسور رو براتون بزنه. یا ماشینتونو ببرید تو پارکینگ پاساژ تندیس بذارید.</div>
</li>
</ul>
<p align="right">&#160;</p>
<p align="right">آدرس :</p>
<blockquote><p align="right">میدان تجریش - خیابان شهید جعفری - پلاک 8 - اگه از پائین می رید به سمت بالا ( ورود ممنوعه) و میشه بعد از پاساژ تندیس سمت چپ.</p>
</blockquote>
<p align="right">&#160;</p>
<p align="right">&#160;</p>
<p align="right">&#160;</p>
<p align="right">&#160;</p>
<p align="right">&#160;</p>
<p align="right">&#160;</p>
<p align="right">&#160;</p>
<p align="center">
]]></content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>
