<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress.com" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>کامنت &amp;laquo; WordPress.com Tag Feed</title>
	<link>http://wordpress.com/tag/کامنت/</link>
	<description>Feed of posts on WordPress.com tagged "کامنت"</description>
	<pubDate>Mon, 06 Oct 2008 14:04:18 +0000</pubDate>

	<generator>http://wordpress.com/tags/</generator>
	<language>en</language>

<item>
<title><![CDATA[فعالیتتان را در فرندفید اندازه بگیرید]]></title>
<link>http://itstart.wordpress.com/?p=562</link>
<pubDate>Fri, 19 Sep 2008 11:26:52 +0000</pubDate>
<dc:creator>احسان</dc:creator>
<guid>http://itstart.fa.wordpress.com/?p=562</guid>
<description><![CDATA[سایت ffholic جدیدا کاربران و اتاق های فرندفید را بر اساس مح]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>سایت <a href="http://www.ffholic.com" target="_blank">ffholic</a> جدیدا کاربران و اتاق های فرندفید را بر اساس محبوبیت و فعالیتشان رده بندی کرده است.<br />
<a href="http://www.ffholic.com/Users.aspx?p=1&#38;l=8" target="_blank">کاربران محبوب فرندفید</a><br />
<a href="http://www.ffholic.com/Users.aspx?p=1&#38;l=10" target="_blank">کاربران فعال فرندفید</a></p>
[caption id="attachment_564" align="alignnone" width="289" caption="احسان شریعتی"]<a href="http://itstart.files.wordpress.com/2008/09/man1.jpg"><img class="size-full wp-image-564" title="man1" src="http://itstart.wordpress.com/files/2008/09/man1.jpg" alt="ا�سان شریعتی" width="289" height="101" /></a>[/caption]
<p><a href="http://www.ffholic.com" target="_blank">ffholic</a> برای محاسبه فعالیت کاربران از فرمول زیر استفاده می کند.<br />
نمره ای فعالیت شما از مجموع همه کامنت ها و لایک هایتان و فیدهایتان(که در 30 روز اخیر منتشر کرده اید) ضربدر درجه ارزش آن ها بدست می آید.<br />
درجه ارزش فعالیت ها نیز به وصرت زیر است:<br />
کامنت: 4 امتیاز (کامنت های خودتان محاسبه نمی شود)<br />
لایک: 1 امتیاز<br />
فیدهای اصلی فرندفید: 4 امتیاز<br />
سایر فیدها (توییتر، پلارک، شیرهای گودر و...): 1 امتیاز</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[چت و دیگران]]></title>
<link>http://fourstar.wordpress.com/?p=1508</link>
<pubDate>Thu, 11 Sep 2008 18:36:43 +0000</pubDate>
<dc:creator>fouRstaR</dc:creator>
<guid>http://fourstar.fa.wordpress.com/2008/09/11/chat-and-others/</guid>
<description><![CDATA[صلاحِ مملکتِ خویش را در پی.‌نوشت پنجم ِ اینجا می‌بینم ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="line-height:150%;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;color:#000000;line-height:150%;font-family:&#34;">صلاحِ مملکتِ خویش را در پی.‌نوشت پنجم ِ <a href="http://fourstar.wordpress.com/2008/09/10/beattie-melody/" target="_blank"><span style="color:#800080;">اینجا</span></a> می‌بینم بدون هیچ توضیح اضافی مگر همین که افاضه‌ی خیاط<span>  </span>را در باب چت تعمیم بدهم و بگویم: <a href="http://www.dellgir.blogfa.com/post-522.aspx" target="_blank">چت ناقص‌ترین، ناقص‌ترین و ناقص‌ترین راه ارتباطی است </a> و تأکید کنم بر قول <a href="http://lahout.blogspot.com/" target="_blank">ایشون</a> مبنی بر این‌که پیامک از چت هم ناقص‌تر است. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height:150%;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;color:#000000;line-height:150%;font-family:&#34;">الان نقدترین شاهد، خیاط است تا برایتان بگوید من عجب آدم مزخرفی هستم پشت آن پنجره‌ی مسخره‌ی یاهو و ابداً احساس نزدیکی نمی‌کنم با هیچ‌کس وقتی کلام ِ گفتنی به شکل ِ کلمه‌ی نوشتنی درمی‌آید!<span>  </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height:150%;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;color:#000000;line-height:150%;font-family:&#34;">در بابِ پیامک نیز، اکثراً شاهد! حس و حوصله‌اش را نداشته‌ام از همان ابتدای خلقت‌اَش مگر به ندرت! امّا تا دل‌تان بخواهد پایه‌ام برای گپ و گفتِ تلفنی! حتّا اگر آن طرفِ سیم و خط، ملّت خانواده‌اَم هی پُر از چشم‌غره باشند برایم. خیاط شهادت بدهد باز!</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height:150%;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;color:#000000;line-height:150%;font-family:&#34;">ضمنن، دُرست که من زیادی کتاب می‌خوانم و دستِ‌به‌خَرِ خوبی هم دارم منتهاش، دلم نمی‌خواهد قرارهای دوستانه‌اَم هم مرتبط باشد با کتاب که دستِ هم را بگیریم و برویم شهر کتاب و کتاب‌فروشی و انقلاب و اینها. به جانِ عزیزتان، من همه‌ی بیست و چهار ساعتِ روزم را، اگر پای این کامپیوتر لعنتی نباشم، دارم با همین موادِ لعنتی‌تر می‌گذرانم‍! دیگر به اینجاااااااااااااااااااایم رسیده است. اگر این همه راه را می‌کوبم از شهرستان! می‌آیم تهران نه برای اینکه هی درباره‌ی اباطیلی حرف بزنیم و بشنویم که در کتاب‌های خوانده/ نخوانده آمده است! دلم شما را خواسته است احیاناً با کمی گشت و گذار و شیطنت و خاله‌زنک‌بازی و خنده! وگرنه تا دلتان بخواهد مزخرفاتِ فرهنگیِ مکتوب دارم برای خواندن و خودم را نیز کلّی صاحب‌نظر می‌بینم و آدم ِ ادب‌دان‌تر نیز سراغ دارم بلکه دست‌کم پی مرید و مراد‌بازی هم شده بیاویزم به دامن‌اَش به هوای درسی، بحثی، کلاسی یا مکتبی! </span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height:150%;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;color:#000000;line-height:150%;font-family:&#34;">در پایان، کامنت‌دونی بسته است و این‌طوری که خودم فکر می‌کنم باز نمی‌شود حالا حالاها! شایان ذکر است مسنجر برای <a href="http://fourstar.blogfa.com/cat-54.aspx" target="_blank"><span style="color:#800080;">ایشون</span></a> و یکی‌دوستِ دیگه تعطیل نیست بنابر همان مصلحتِ مملکتِ خویش و اینها.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height:150%;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;color:#000000;line-height:150%;font-family:&#34;"><strong>+</strong> شده زمزمه‌ی همه‌ی امروزم؛ <a href="http://friendfeed.com/e/1ec36403-17ab-4c0d-bd1b-f002c22bd625" target="_blank"><span style="color:#800080;">ولى بهرحال (هرچه كه باشد) مؤثرتر از صراحت گفتار، و به‌يادماندنى تر از نقره داغ زخم ناگفتنى‌هاى گفته شده نمى‌تواند باشد، حتى با تعدد و تكرر و تكثرى بيش از اين 30نقطه </span></a></span></p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[دعوا دعوا دعوا ! سر کره مربا !!!]]></title>
<link>http://grayidea.wordpress.com/?p=941</link>
<pubDate>Wed, 13 Aug 2008 04:45:14 +0000</pubDate>
<dc:creator>مهرنوش محتشمي</dc:creator>
<guid>http://grayidea.fa.wordpress.com/2008/08/13/grayidea-and-gajamoo/</guid>
<description><![CDATA[برای اطلاع دقیق از اصل ماجرا این دو لینک دردسر ساز را بب]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>برای اطلاع دقیق از اصل ماجرا این دو لینک دردسر ساز را ببینید :</p>
<p><a href="http://gajamoo2.wordpress.com/2008/08/03/manto-model-jadid-2008/#comments" target="_blank">اینجا</a> و ادامه دعوا در <a href="http://gajamoo2.wordpress.com/2008/08/11/download-olympic2008-beijing/#comment-4206" target="_blank">اینجا </a></p>
<p>برای کسانی که حوصله ندارند خلاصه بگویم که قدیمها ما دوستی داشتیم به نام <a href="http://gajamoo2.wordpress.com/">گجمو</a> که به عللی وبلاگش مسدود شد و من و همسرم برایش ایمیل فرستادیم و کلی تلاش کردیم و حتی یک پست هم درباره اش نوشتم . ایشان به من خیلی لطف داشتند و برای من کامنت می گذاشتند و الان متوجه شدم که خیلی برایشان مهم بوده که من جوابی زیر آن بنویسم . به قسمتی از گلایه این دوست وقتی که من در کامنتی گفتم که کم پیدا شدید توجه کنید تا از علاقه وافر ایشان مطمئن شوید :</p>
<p><strong> والله علت کم پیدا بودنم رو فکر کنم شخصاً بودنید،چون نزدیک به 5 ماهه بهتون از عمد سر نزدم،البته فقط شما نیستید به خیلی ها از عمد سر نزدم،اون هم بخاطر این ” قبلا هم به خیلیا گفتم البته به شما نگفته بودم ” که وقتی شخصی به وبلاگ کسی سر می زنه،مطمئن باشید که برای مدیر اون وبلاگ ارزش قایل بوده و باز زمانی که همون شخص کامنتی تو اون وبلاگ میذاره این علاقه بیشتر نقش پیدا می کنه و…… حالا چرا می بایست مدیر یک وبلاگ یا سایتی فقط به بعضی از خواننده های وبلاگش توجه داشته و به قولی عشقی به کامنت خواننده هاش جواب بده؟ که یکی از اون مدیران خود شما هستید و حقیقتاً به من بر می خوره و ترجیح دادم که در هر وبلاگی که چنین برخوردی با من شد،دیگر سری به اون وبلاگ نزنم و ...</strong></p>
<p>خلاصه اینکه من بدون اینکه بدانم باعث ناراحتی دوستی شدم ولی یک نکته برایم خیلی جالب بود و آن هم اینکه چطور یک وبلاگ و کامنتهایش و سرزدن به وبلاگ دیگران و غیره برای مردی میان سال اینقدر مهم می شود که برای خودش اصولی تدوین می کند و می خواهد که دیگران را به انجام آن ملزم کند ! هر کس در نوع رفتارش در اینترنت مختار است و هر کس بر طبق مقتضیات زمانی و مکانی و علایقش عمل می کند . یک نفر دوست دارد برای هر کامنتی سلام  علیک و خوش آمد گویی کند و یک نفر هم مثل من فرصت ندارد و بعضی وقتها هم برخی کامنتها پاسخی طلب نمی کند ! !!</p>
<p>اینکه یک وبلاگ را بخوانیم یا نه و کامنت بگذاریم یا نه کاملا شخصی و سلیقه ای است و کسی نمی تواند و نباید که دیگری را مجبور به پاسخ گویی کند !</p>
<p>دوست گرامی ! خیلی به خودت سخت گرفتی ! من را ببخش که بجز وبلاگ و نظراتش ؛ دغدغه های دیگری هم دارم !!!</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[من 1000 کامنت دارم پس هستم!؟]]></title>
<link>http://webgard.wordpress.com/?p=18</link>
<pubDate>Wed, 25 Jun 2008 04:23:55 +0000</pubDate>
<dc:creator>webgard</dc:creator>
<guid>http://webgard.fa.wordpress.com/2008/06/25/%d9%85%d9%86-1000-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%86%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85-%d9%be%d8%b3-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d9%85%d8%9f/</guid>
<description><![CDATA[این روزها اگر بعضی از وبلاگ ها که متاسفانه گروه بزرگی ا]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>این روزها اگر <strong>بعضی از وبلاگ ها</strong> که متاسفانه گروه بزرگی از وبلاگ های جامعه ی مجازی ایران را تشکیل داده است  سری بزنید، با اعداد نجومی در کامنت ها مواجه خواهید شد، اعدادی 3 رقمی و گاها حتا 4 رقمی!هر وبلاگ خوانی با دیدن این اعداد در قسمت کامنت های یک وبلاگ ساده تعجب خواهد کرد، مگر می شود یک پست ساده و این همه کامنت اینجا می شود که کنجکاوی تان گل می نماید و با خود می گویید مخاطبان این وبلاگ در مورد یک پست چهار خطی چه حرفی داشته اند که بگویند! می روید قسمت کامنت ها را باز می کنید و پس از خواندن چند کامنت به شک خواهید افتاد آیا این بخش کامنت ها هست یا یک پست الکترونیک! و یا از آن بدتر گاهی اوقات فکر می کنید که در یک چت روم قرار دارید!!! در اینجا نمونه هایی از این کامنت ها را با هم مرور می کنیم!<br />
<!--more--><br />
بعضی از این کامنت ها مختصرند و مفید ، پیدا کردن ارتباطش با نوشته را وامی گذاریم به خود نویسنده!مانند اینها:</p>
<p><strong>سلام<br />
خوبی؟<br />
آپم بیای ها !</strong></p>
<p><strong>سلام دوست خوب...<br />
اگه در مورد مطالبم برام بنويسي خوشحال ميشم</strong></p>
<p><strong>سلام خوبی؟خوشی؟سلامتی؟<br />
با اجازت من آپ کردم<br />
یادت نره بیایا منتظرم</strong></p>
<p>بعضی دیگر از این کامنت ها فقط برای ابراز وجود کاربرد دارد ، آنها با گذاشتن شکلک سعی می کنند وجود خود را اثبات کنند، معمولا از شکلک خنده گل و چشمک هم بیشتر از بقیه استفاده می نمایند. مهمترین دلیل گذاشتن این جور کامنت ها ثبت آدرس وبلاگ تازه اشان است، تا شاید از آن لینک فرجی حاصل گردد و ترافیکی افزوده شود!</p>
<p>نوع دیگری از این نوع کامنت ها ، کامنت های بسیار استثنایی هستند که باید به هنر خالقان بیکارش تبریک گفت :</p>
<p>*.¸.*´<br />
¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)<br />
(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•<br />
_____****__________****<br />
___***____***____***__ ***<br />
__***________****_______***<br />
_***__________**_________***<br />
_***____سلام ____________***<br />
_***______ وبت خیلی جالبه _***<br />
__***_______بازم بیا ____***<br />
___***_________________***<br />
____***______________ ***<br />
______***___________***<br />
________***_______***<br />
__________***___***<br />
____________*****<br />
_____________***</p>
<p><strong>نمونه ای دیگر :</strong></p>
<p>°°°°°°°°°°°°&#124;/<br />
°°°°°°°°°°°°&#124;_/<br />
°°°°°°°°°°°°&#124;__/<br />
°°°°°°°°°°°°&#124;___/<br />
°°°°°°°°°°°°&#124;____/°<br />
°°°°°°°°°°°°&#124;_____/°<br />
°°°°°°°°°°°°&#124;______/°<br />
°°°°°°______&#124;_________________<br />
~~~~/__ بيا اينم وسيله حالا ديگه_\~~~~~~<br />
~~~~~/ _ميتوني بهم سر بزني _\~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~<br />
,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~* ¯´¨ ¨`*•~-.¸.....<br />
*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*</p>
<p>بدتر از این کامنت ها آن است که بدانید نویسنده های این وبلاگ چقدر با این نوع کامنت ها حال می نمایند، مثلا چند وقت پیش نویسنده یکی از وبلاگ های ادبی که خود را صاحب سبک هم می داند در آخر نوشته خود این چنین نگاشته بود: تا کامنت هایم به 1000 تا نرسد شعر بعدی را نمی نویسم!<br />
متاسفانه  این روزها در بین بسیاری از وبلاگ نویسان این اندیشه جا افتاده است که <strong>هر که کامنتش بیش وبلاگش برتر</strong> این در حالی است که حرفه ای ترین وبلاگ نویسان ما در کمتر مواردی بیشتر از 50 کامنت دارند آن هم در مواردی کاملا ویژه ، نگاهی به وبلاگ هایی چون <a href="http://freekeyboard.net/">کیبرد آزاد</a> ، <a href="http://www.1pezeshk.com/">یک پزشک</a> و... به این گفته پی خواهید برد!<br />
 خلاصه اینکه پس از دیدن این کامنت ها  و اینگونه افکار انسان نمی داند گریه کند یا خنده ،آخر هر چیزی کاربردی دارد، خود من با دیدن این نوع کامنت ها  چندین سوال برایم پیش آمد این که خداوند <a href="http://www.google.com/reader">Google reader</a> را برای چه آفرید و یا اینکه <a href="http://www.feedburner.com">Feed Burner</a> برای چه خلق شد ، اصلا ایمیل را برای چه گذاشته اند؟<br />
ض.ب.ک1: تمامی کامنت ها از وبلاگ ها گرفته شده و بدون هیچ تغییری در این نوشتار آورده شده اند<br />
ض.ب.ک2: انتقاد زیادی اش هم خوب نیست، هر چند که کار ما از انتقاد گذشته است ، ولی سعی می کنم بیشتر راهکار ارائه کنم!<br />
ض.ب.ک3: امیدوارم این نوشتار باعث ناراحتی بعضی از دوستان نگردد و به جای ناراحتی به فکر اصلاح این نوع استفاده غیر حرفه ای باشند!</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[من متهّم می‌كنم خودم را]]></title>
<link>http://fourstar.blogfa.com/post-700.aspx</link>
<pubDate>Wed, 11 Jun 2008 20:19:00 +0000</pubDate>
<dc:creator>fouRstaR</dc:creator>
<guid>http://fourstar.fa.wordpress.com/2008/06/11/man-mottaham-mikonam-khodam-ra/</guid>
<description><![CDATA[ 
&#8220;می‌گفت چيزي نشده و اصرار هم مي‌كرد و خب، من چاره]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="line-height:150%;margin:0;" dir="rtl"><em><span style="font-size:9pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;"><strong></strong></span></em> </p>
<p class="MsoNormal" style="line-height:150%;margin:0;" dir="rtl"><em><span style="font-size:9pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;"><strong>"</strong>می‌گفت چيزي نشده و اصرار هم مي‌كرد و خب، من چاره‌اي نداشتم جز اينكه قبول كنم همين حرفش را كه مي‌گفت سرش شلوغ بوده توي اين يكي، دو روزه و شايد هم راست مي‌‌گفت:«شرايط رو خود آدم به وجود مي‌آره ... من هميشه شرايطي رو كه عقلم مي‌گه به وجود آوردم ... من هم عاشق شدم يا دست كم به مرزش رسيدم ... منتهي ... كسي كه از بالاي يك برج مي‌پره پايين يا مي‌افته .. به هر علّتي كه سقوط مي‌كنه ... به اين خاطر سرزنش نمي‌كنندش كه چرا سقوط كرد؟ چون سقوط كردن يك امر طبيعي يه براي كسي كه پاش رو از لبِ بام مي‌ذاره اون ورتر .. امّا، مي‌شه به اين خاطر سرزنشش كرد كه چرا رفتي يه جايي كه مي‌دونستي پرت مي‌شي پايين ... من هم دقيقاً جايي كه ديدم دارم مي‌افتم ... دقيقاً جايي كه وسوسه از همه جا بيشتره ... جلوي خودم رو گرفتم .... و مقاومت كردم ... اما خيلي‌ها اينجا رو اشتباه مي‌كنند ... تمام حرف من همين است!» و من هنوزم داشتم حرف خودم را مي‌زدم و<span>  </span>او گفت: «ما حرفي نداريم با هم» و من به خاطر همه خوبی‌هایش تشکر كردم و باور كردم كه دنيا به اندازه‌ي من ساده نيست و گاهي روزگار غريبي مي‌شود اوضاع، آنقدر كه از دست آدم، كاري ساخته نيست جز اينكه با همه‌ي دوست داشتن‌هايش خداحافظي كند و برود در جايي امن، نزديكي‌هاي خودش، و صبح</span><span style="font-size:9pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;"> </span><span style="font-size:9pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;">بیدار شود و<span> </span>دست و رویش را بشويد و مزه‌ي<span>  </span>زيادي شور اشك هايش را تُف كرده، شال و کلاه کند و از خانه بزند بيرون و برود پياده‌روي، پياده‌روي براي فرار از شرّ شياطين! و بخواند زير لب، زمزمۀ شعري را كه مي‌گويد: «... آب آئينۀ عشق گذران است/ تو كه امروز، نگاهت به نگاهي نگران است/ باش فردا، كه دلت با دگران است! ...» و دلش تنگ شود براي يك چيزهايي كه از قلم افتاده در زندگي ... مثل<span>  </span>همدلي ... محبت ... صداقت ... تعهد ...<span>  </span>اعتماد ... ملايمت ...<strong> "*</strong></span></em></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height:150%;margin:0;" dir="rtl"><span style="font-size:9pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height:150%;margin:0;" dir="rtl" align="justify"><span style="font-size:9pt;line-height:150%;font-family:Tahoma;">... بازي بازي، از اين فلدر به اون يكي، از اون فايل به اين يكي، رسيدم به حرفايي* كه گرچه مالِ اوقاتِ خيلي گذشته‌ست امّا، ... دلم رو ريش كرد. خيال مي‌كردم فراموشم شده ولي امروز، دوباره به يادش افتادم بعدِ اين يادداشت. بيشتر ياد اون شبي كه باباش مريض بود و توي بيمارستان. منم تا صبح خوابم نبرد. چشم‌انتظار بودم خبر بده بهم. اونم عين خيالش نبود. خوابيده بود. چقدر اينجوري منو آزار داده و اذيّت كرده بود و لابُد نمي‌دونست كه همه‌ي مردم مثل اون نيستن كه بتونن بي‌خيالي طي كنن در برابر رنج و زحمتِ ديگران. الان مي‌فهمم چقدر خام خيال بودم من. چقدر واسه خودم متأسفم كه اينقدر دلخور و دلگيرم ازش كه يه ذرّه هم از خوبي‌هاش يادم نمي‌آد الان. دختر اين خودِ توي ساده‌ي بلانسبتت احمق! بودي كه <a href="http://fourstar.blogfa.com/post-94.aspx" target="_blank">اين</a> حرفا رو نوشتي درباره‌اش. تفاوتش رو ببين با <a href="http://fourstar.blogfa.com/post-484.aspx" target="_blank">حرفايي</a> كه بعدِ هفت ماه دوباره مي‌نويسي! چقدر ازش متنفرم الان و اين خوب نيست. بيشتر واسه خودم خوب نيست اين همه نفرت كه از اون نشسته به دلم. يه جايي توي قلبم رو، يه طوري خط انداخته كه دردش تمومي نداره. كاش، يه ذرّه از خوبي‌هاش يادم مي‌اومد تا اينقدر سرزنش نكنم خودمو بابت اين اشتباه كه از هر چي شكست، فاجعه‌تر بود برام. اونم در رابطه‌اي كه واسه من همه چي بود الا اپسيلوني از عشق ...  دلم مي‌خواست بهش بگم هميشه مقاومت معني موفقيّت نمي‌ده. يه جايي بايد سقوط كني اتفاقن، تا راز اوج گرفتن رو، كه يه جايي ميون فاصله‌ي زمين و آسمون باقي مونده، كشف كني. تو واسه زندگي‌هاي ساده ساخته شدي كه بزرگ‌ترين مسئله‌شون فاصله‌ي محل كار تا خونه است! دغدغه‌هاي بزرگ‌تر اندازه‌ي جسارتِ كم و شهامتِ ناچيز تو نيست.  كاش، خودمو ببخشم بابت اين اشتباه ... كاش، ... </span></p>
<p class="MsoNormal" style="line-height:150%;margin:0;" dir="rtl" align="justify"> </p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[حذف کامنت یک دوست]]></title>
<link>http://armagan.wordpress.com/?p=23</link>
<pubDate>Mon, 02 Jun 2008 05:17:39 +0000</pubDate>
<dc:creator>ارمغان</dc:creator>
<guid>http://armagan.fa.wordpress.com/2008/06/02/%d8%ad%d8%b0%d9%81-%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%86%d8%aa-%db%8c%da%a9-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa/</guid>
<description><![CDATA[&#8220;یک دوست&#8221; عزیز کامنت نه چندان متساهل و متسامح شما ]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>"یک دوست" عزیز کامنت نه چندان متساهل و متسامح شما را به علت نداشتن ایمیل معتبر و نام نویسنده و پاک کردم.</p>
<p>همانطوری که قبلا گفتم اینگونه کامنتها منتشر نخواهند شد.</p>
<p>پاسخ شما در پست <a href="http://armagan.wordpress.com/2008/06/01/%d8%b3%db%8c%d9%81%d8%aa%d8%a7%d9%87/">سیفتاه</a> داده شده. شما از لینک به وبلاگهای ترکی در این وبلاگ ناراضی هستید و من نمیتوانم کاری برای شما بکنم. موفق باشید.</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[کامنت دوم!]]></title>
<link>http://armagan.wordpress.com/?p=21</link>
<pubDate>Sun, 01 Jun 2008 12:27:50 +0000</pubDate>
<dc:creator>ارمغان</dc:creator>
<guid>http://armagan.fa.wordpress.com/2008/06/01/%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%86%d8%aa-%d8%af%d9%88%d9%85/</guid>
<description><![CDATA[سلام
اولا من شما رو نمي شناسم و از اينكه به وبلاگ من لين]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<blockquote><p><a href="http://armagan.wordpress.com/2008/06/01/%d8%b3%db%8c%d9%81%d8%aa%d8%a7%d9%87/#comment-5">سلام</a></p>
<p>اولا من شما رو نمي شناسم و از اينكه به وبلاگ من لينك داده اي خيلي خوشحالم</p></blockquote>
<blockquote><p>ثانيا با ديدن <a href="http://armagan.wordpress.com/2008/05/31/star-of-david-ilkhanid-coins/#comments">كامنت سيفتاه</a> كه در آن گفته شده: «با نگاهي که به لينکهاي ترکي کنار صفحه ات انداختم و ديدم که به چه کساني لينک داده اي فهميدم که دير يا زود مسير اين وبلاگ چگونه پيش خواهد رفت.» شديدا خنديدم به افكار تماميت خواهانه! اين شخص چرا با ديدن ليست لينك وبلاگ فارسي شما كه خواه نا خواه تاحدودي سياست رو ندادن به وبلاگهاي هويت طلب آذربايجان را دنبال مي كنند، ناراحت نشده؟! به نظر من به او حتما لينك بده و آدرسش را به من هم بده تا اونا اوتانديريجي بير باغلانتي وئريم!</p></blockquote>
<blockquote><p>ثالثا اين ائلخانليلار(ايلخانيان) هم عجب آدمهاي باحال و دموكراتي بوده اند و مثل اينكه با اين اوصاف از دموكرات منشان فعلي خيلي بافرهنگتر بوده اند.</p></blockquote>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[سیفتاه!]]></title>
<link>http://armagan.wordpress.com/?p=19</link>
<pubDate>Sun, 01 Jun 2008 04:03:31 +0000</pubDate>
<dc:creator>ارمغان</dc:creator>
<guid>http://armagan.fa.wordpress.com/2008/06/01/%d8%b3%db%8c%d9%81%d8%aa%d8%a7%d9%87/</guid>
<description><![CDATA[به سلامتی اولین کامنت وبلاگ رو دشت کردیم. به ترکی میگوی]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>به سلامتی اولین کامنت وبلاگ رو دشت کردیم. به ترکی میگوییم "سیفتاه ائله‌دیم"؛ جالب اینجاست که در ترکی ترکیه هم به "دشت اول" میگن "Siftah". وقتی دشت نکرده باشیم میگوییم "هله سیفتاه ائله‌مه‌میشم!" یعنی هنوز "دشت اول رو نگرفتم!/هنوز چیزی دشت نکرده‌ام!"</p>
<p>سئوان نیشانیان اتیمولوژیست معروف ارمنی تبار ترکیه ریشه کلمه "سیفتاه" رو از کلمه عربی استفتاح میدونه. الله اعلم...</p>
<p>از بحث اصلی دور نشم. اولین کامنت رو از نوشته "<a href="http://armagan.wordpress.com/2008/05/31/star-of-david-ilkhanid-coins/">تساهل و تسامح دینی ایلخانان - نقش «ستاره داوود» بر روی سکه ایلخانی</a>" گرفتم. <strong><span style="color:#ff0000;">کامنتی نه چندان متساهل و متسامح!</span> </strong>بخوانیم:</p>
<blockquote><p><a href="http://armagan.wordpress.com/2008/05/31/star-of-david-ilkhanid-coins/#comments">1 يک دوست</a></p>
<p>سلام!<br />
راستش با ديدن چند تا پست خوب در وبلاگت گفتم که شايد يک وبلاگ خوب ديگه رو براي خوندن پيدا کردم که اميد دارم همچنين باشه. اما <span style="color:#ff0000;">با نگاهي که به لينکهاي ترکي کنار صفحه ات انداختم و ديدم که به چه کساني لينک داده اي فهميدم که دير يا زود مسير اين وبلاگ چگونه پيش خواهد رفت.</span><br />
به هر حال اميد دارم که بازهم پستهاي خوبي از تو ببينم.<br />
خوش باشي.</p></blockquote>
<p>و اما پاسخ من:</p>
<ol>
<li>دوست عزیز بنده ارمغان هستم ولی متاسفانه افتخار آشنایی باشما رو ندارم. این آخرین پاسخ من به کامنتهایی بدون ایمیل معتبر و نام خواهد بود.</li>
<li>در مورد مطالب وبلاگ لطف داری.</li>
<li>در مورد لینکهای ترکی کنار صفحه: اولا لینک دادن به سایتی لزوما به معنی تایید آن نیست و ثانیا اگر به وبلاگهای مورد علاقه من که روزی حداقل 3-4 بار چکشون میکنم اعتراضی داری میتونی با خودشون در میون بگذاری!</li>
<li>دقیقا نمیدونم ایلخانان چه مذهبی داشتند. شامانیسم، بودیسم، مانویت، تشیع، تسنن، مسیحیت و یا شاید هر کدومشون به یکی از این ادیان و مذاهب اعتقاد داشتند. من نقش ستاره داوود رو بر روی سکه‌هاشون براتون گذاشتم و کتاب ساندرز رو شاهد آوردم بر تساهل و تسامح تاریخیشون. ولی مثل اینکه شما 4 تا دونه لینک ناقابل کنار وبلاگ رو هم برامون زیادی میبینید!</li>
<li>در هر حال <span style="color:#ff0000;"><strong>هر کدام از ما گره ترکی و یا فارسی زیبایی خواهیم بود بر قالی زیبای چهل تکه و هزار رنگ ایران و انسانیت!</strong></span> دوست دارم نخ و رنگ و گرهم از آن خودم باشد! این هویت من است! به هویت همدیگر احترام بگذاریم!</li>
</ol>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[بالاتریم چرا نه]]></title>
<link>http://yoozpalangh.wordpress.com/?p=45</link>
<pubDate>Thu, 22 May 2008 16:28:07 +0000</pubDate>
<dc:creator>yoozpalangh</dc:creator>
<guid>http://yoozpalangh.fa.wordpress.com/2008/05/22/balatarin/</guid>
<description><![CDATA[نوشتن درباره ی بالاتریم کمی سخت است. چون که تعدادی از دو]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">نوشتن درباره ی بالاتریم کمی سخت است. چون که تعدادی از دوستان عزیزم در آن مجموعه فعالیت می کنند. و امیدوارم این نوشته ی دوستشان را نه به عنوان انتقاد خشک، که به عنوان نگاهی دیگر بر این مجموعه پذیرا باشند.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>هدف از ایجاد بالاترین:</strong></p>
<p style="text-align:justify;">1 - انتقال اطلاعات و وب نوشته ها از گستره وب به مجموعه ایی تحت عنوان<a href="http://balatarin.com" target="_blank"> <strong>بالاترین</strong></a> برای دسترسی آسان تر به اطلاعات و اخبار پراکنده در سطح وب</p>
<p style="text-align:justify;">2 - تمرین دموکراسی در محیطی شبیه جامعه واقعی</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>هدف از ایجاد بالاتریم:</strong></p>
<p style="text-align:justify;">1 - در معرض دید قراردادن لینک های کمتر دیده شده</p>
<p style="text-align:justify;">2 - مبارزه با نقض کپی رایت</p>
<p style="text-align:justify;">3 - مبارزه با قانون شکنی</p>
<p style="text-align:justify;">در نگاه اول تناقضی بین اهداف بالاترین و بالاتریم دیده نمی شود و اهداف یکدیگر را مانع نمی شوند. اما در حوزه ی عمل آنچه بر جای می ماند متفاوت است.</p>
<p style="text-align:justify;">بالاترین محیطی است برای تمرین دموکراسی، تصمیم گیری و تصمیم سازی در محیطی خارج از محیط بالاترین نفس تمرین دموکراسی را برای نوآموزان از بین برده و این محیط را به محیط لجاجت تبدیل می کند. مثالش در بسیاری از لینک های بالا اولی ها و حتی سابقه داران بالاترین دیده می شود. بدین صورت که در مواجهه با کوچکترین موارد نقض قانون به جای توضیح، یادک (تذکر) و ارائه راهکار تنها از سلاح حذف که منفی است استفاده می شود. موردی که این دوستان به آن اشاره می کنند اینست که نمی شود به تمام کاربران یادک داد و یا برایشان قوانین را توضیح داد. اما اگر به جمع زمانی که این دوستان در بالاتریم صرف می کنند توجه کنیم، می بینیم که خود این دوستان هر کدام به تنهایی می توانند روزی دو یا سه کاربر را با قوانین و فضای بالاترین آشنا کنند با ابراز کامنت توام با مهربانی.</p>
<p style="text-align:justify;">بالا قدیمی ها که تعداد بسیاری از آنها را می توان به عنوان اعضای بالاتریم دید. بهتر  از من می دانند که به شرط عدم ارسال لینک مجدد می توان یک لینک را تا سه ساعت پس از ارسال و حتی به هنگام داغ شدن تغییر داد. پس دلیل تعجیل در سیل آرای منفی به خصوص به سمت لینک های بالا اولی ها چیست؟ و پدیده ی زشت جنبی آن را که ذیل این لینک ها  گاه کامنت های آن به علت درک لینک گذار از این هجمه و تصور لجبازی و باند بازی به محلی برای ایراد واژگانی می شود که نه درخور لینک گذار است و نه درخور منفی دهندگان و قانونمدران چگونه می توان توجیه کرد، خوشبختانه کامنت های ذیل این لینک ها برای عموم کاربران قابل روئت نیست. انصافن لقمه ایی که راحت در دهان می شود گذاشت چرا دور سر می چرخانیم؟</p>
<p style="text-align:justify;">دوستی و رفاقت من با بسیاری از کابران بالاترین که افتخار گفتگوی چتی و یا ایمیلی را با ایشان دارم، از راه همین یادک و توجه به یادک ایجاد و پیوند دوستی با آنان مستحکم شده است. تا آنجا که این دوستان و خود من گاهن پیش از ارسال لینک نظرات یکدیگر را جویا می شویم تا با کمترین سئوالات بر اساس مستندات قانونی بالاترین در حاشیه ارسال آن لینک مواجه شویم.</p>
<p style="text-align:justify;">حال آنکه بسیار بالا اولی هایی را دیده ام که پس از یکی دو هجمه عطای بالاترین را به لقایش بخشیده اند و رفته اند و این نه تنها جالب نیست بلکه با روح تمرین دموکراسی بالاترین نیز در تعارض است.</p>
<p style="text-align:justify;">بیایید تصور کنیم که بالا قانونمدران از این راه توفیق یافتند به دنیایی در بالاترین دست یابند که در آن هرگز نقض قانونی صورت نگیرد ولو اینکه دایره اعضای بالاترین همین کاربران فعلی باشد بعلاوه ی تعداد کاربر بالا اولی از جنس پوست ضخیم و یا دوستانی که خود دعوتشان کرده ایم. این هدف تمرین دموکراسی این وسط کجا رفت ؟</p>
<p style="text-align:justify;">در زمینه ی لینک های کمتر دیده شده هم با اقدام جدید گروه بالا خدایان بالاترین که صفحات لینک های تازه را به تعداد صفحات لینک های با قابلیت داغ شدن در ظرف مکان گسترش داده اند تا حد زیادی موضوعش حل شده است و فقط مانده اندکی فرهنگ سازی در نیل به این مطلب که دوستان صفحات پیشین را نیز نگاهی بیندازند. البته پیش از این نیز با ترفندی کوچک می شد این لینک ها را به راحتی دید و کافی بود در آدرس صفحات شماره صفحات را به اندازه دلخواه زیاد می کردیم. خود من با استفاده از این روش صفحات و لینک هایی را که در زمان عدم حضورم از حیطه ی 20 صفحه نخست لینک های تازه گذشته بودند بازبینی می کردم و به تعدادی از دوستان هم گفته بودم تا از همین روش لینک های مورد علاقه ی خود را امتیاز دهند.</p>
<p style="text-align:justify;">عیب بزرگی که بر بالاتریم وارد است دور شدن اعضای آن خواه ناخواه از سرچشمه ی اطلاعات یعنی بالاترین می باشد. نشستن در گوشه ای دورتر بالاترین هر چند اندک این دوستان را از رویدادهای جامعه در جریان بالاترین دور می کند. و رفته رفته این دوستان از سطح اخبار و جامعه ی پویا و در جریان بالاترین دور می شوند و بیم آن می رود که آرا، اهداف و فرضیات این دوستان در این جهان اطلاعات و نمونه کوچک شده ی آن بالاترین که دم به دم در مسیر تکامل و دگرگونی است همان آرا، اهداف و فرضیات پیشین باشد.</p>
<p style="text-align:justify;">مثال کوچک:</p>
<p style="text-align:justify;">من همواره بر این عقیده ام که دور بودن دنیای روحانیت از جهان پیرامونی خود به دلیل عدم استعداد و توانمندیدها در بین روحانیون نیست که آنها هم انسانهایی از همین جنسند که ماییم. تنها تفاوت آنها جدا شدن در یکی از مهمترین مقاطع زندگی یعنی دوران جوانی از بستر دنیای در تحول است و ورود آنها به حوزه جایی که کمتر جامعه پیرامون خود را می بینند و کمتر آن را درک می کنند  می باشد و همین سبب شکاف عظیم آنها با جامعه پیرامون خویش است که هر روزه بیشتر رخ می نمایاند. بالاتریم اکنون به مثابه حوزه ی بر پایه ی وب است. دوستان بالاتریمی به هوش باشید.</p>
<p style="text-align:justify;">
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[فرجام حكايتِ آن رفاقت]]></title>
<link>http://fourstar.blogfa.com/post-484.aspx</link>
<pubDate>Mon, 07 Apr 2008 05:00:00 +0000</pubDate>
<dc:creator>fouRstaR</dc:creator>
<guid>http://fourstar.fa.wordpress.com/2008/04/07/farjam-e-hekayat-e-refaghat/</guid>
<description><![CDATA[عاشق كامنت‌هايي هستم كه دوستان خصوصي ارسال مي‌كنند آن]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">عاشق كامنت‌هايي هستم كه دوستان خصوصي ارسال مي‌كنند آنها را. الا يكي كه اوّلين كامنتِ خصوصي اينجا هم هست متأسفانه! نويسنده‌اش از آن رفقايي است كه پارسال دوست، امسال آشنا هستند. از آن نوع آدم‌هايي كه هر سال بدتر از پارسال!!! گيرم فقط يك‌سال گذشته باشد از سابقه‌ي آن دوستي‌ كه الان ديگر رنگ و بويي از هيچ كدام از آن لحظاتِ خوب گذشته براي من باقي نمانده ‌است. شايد هم او هنوز معتقد باشد؛ "آشنایی ما خوب و به یاد ماندنی بود!" براي من امّا، از حدّ معمولِ بي‌تفاوتي هم گذشته است. مگر وقت‌هايي كه كامنت‌دوني را مرور مي‌كنم و دوباره مي‌رسم به آن حرف‌هايش در آخرين كامنتش كه غير از كج و كوله‌ شدن قيافه‌ام، به شدّت مي‌خنداندم هنوز! عينهو بار اوّل كه خوانده بودمش. با خودم گفته بودم؛ بچّه پُررو!!! هر چند بيشتر براي خودم متأسف بودم كه چقدر ساده هستم و عُقم گرفته بود از همه‌ي رفتارها و احساس‌ها و فكرهايم كه در تمام مدّتِ دوستي‌مان، خيال مي‌كردم چقدر بشر ممتازي است او و اگر خدا يكي را بخواهد در بهشت جاي دهد او شايستگي‌اش را دارد! نه اينكه، تقصير او باشد. خودم خيالِ باطل كرده بودم! كجا فكرش را مي‌كردم او از همه‌ي اين تأسي‌هاي بسيار به حضرت عبّاس‌اش و مناجات‌هاي پُر سوز و گُداز ِ جمعه‌هايش براي ظهور آقا، فقط نوشتن را ياد گرفته است و نه عمل كردن را! من خيلي دوست داشتم و تلاش هم كردم براي پايداري رابطه‌مان. شما بگو هر كاري! اينقدر كه خيلي خفّت‌ِ و منّت را هم تحمّل كرده بودم بلكه، ... امّا، اين روزها، مي‌بينم بزرگ‌ترين شانس زندگي‌ام همين بود كه دوام آن دوستي ميسّر نشد! كامنتش را نگه داشته بودم محضِ آينه‌ي عبرت تا درسي را كه گرفته‌ام از اين دوستي ناموفّقِ دل‌آزار فراموش نكنم و اين روزها، مي‌بينم از دست رفتنِ اين دوستي چقدر منفعت داشت برايم ... با خودم گفتم شايد پاك كردن آن كامنت هم لذّتِ بيشتري را نصيبم كند...</p>
]]></content:encoded>
</item>
<item>
<title><![CDATA[كامنت]]></title>
<link>http://fourstar.blogfa.com/post-171.aspx</link>
<pubDate>Mon, 15 Oct 2007 15:04:00 +0000</pubDate>
<dc:creator>fouRstaR</dc:creator>
<guid>http://fourstar.fa.wordpress.com/2007/10/15/comment/</guid>
<description><![CDATA[يا؛ حرفي با ديگران و &#8230; سارا
بماند که گاهي ديگران خانه]]></description>
<content:encoded><![CDATA[<p>يا؛ <em><span style="color:#ff6600;">حرفي با ديگران و ... سارا</span></em></p>
<p><a href="http://fourstar.blogfa.com/post-169.aspx" target="_blank">بماند که گاهي ديگران خانه خراب مي كنند آدم را.</a> به گمانم محل اختلاف از اين جمله به وجود آمد. وگرنه، همين كه من نوشته، گفته ام <a href="http://fourstar.blogfa.com/post-169.aspx" target="_blank">گاهي خودمان به دست خودمان گند مي زنيم به صلاح و مصلحتِ زندگي مان!</a> يعني همين كه شما گفته، نوشته اي؛  <em>آدم اگر ساده لوحانه به کسی اعتماد کنه، نباید سادگی خودشو بندازه به گردن اون کسی که بهش اعتماد کرده</em> پس، فرافكني در ميان نبوده است. من دربارۀ علم مديريت و اين كه شما اشاره كرده اي <em>آدم هايي كه مركز كنترل دروني دارند</em> اطلاع زيادي ندارم. اما، همين قدر مي دانم كه فرافكني يك مكانيزم دفاعي است براي كاهش اضطراب كه گاهي به كار آدم مي آيد. استفاده از آن اشكالي ندارد اما، زماني كه عام و فراگير مي شود،  يعني تبديل مي شود به يكي از وجوه شخصيتي آدم و به دفعات و مكرر و در برابر همۀ  مسائل و مشكلات، به جاي پيدا كردن دليل و علت اصلي و برطرف رفع كردن مشكل، از آن استفاده مي شود تا راه ساده تري طي شود، در آن وقت است كه اشكال دارد و در روانشناسي، اختلال رواني هم به حساب مي آيد!</p>
<p>اما، هيچ مشكل، ناراحتي و ... نيست كه يك شبه در آدم به وجود بيايد. بيشتر مشكلات آدم در محيط اتفاق مي افتد. بيشتر اوقات، آدم تمايل دارد اين مشكل را در ديگران ببيند و نه در خودش! يعني اگر بنشيني پاي حرف و حديث آنها، ديگران رو به عنوان علت اصلي مشكل معرفي مي كنن. معتقدن شرايطي كه به اونها تحميل شده دليل مشكل است و نه خودشون. البته پربيراه هم نمي گن. ديگران و شرايط هم در به وجود آمدن مشكل تأثير دارن. اگه آدم گرفتار يه شبكۀ روابط ناسالم خانوادگي و اجتماعي شده باشه طبيعي يه كه با مشكلات ناشي از اون درگير باشه. مثل اين مي مونه كه شما بخواي ازدواج كني و بگي خانواده و دوست و شرايط اجتماعي و خانوداگي همسر آينده ات برايت مهم نيست. مثل اينكه ما مي گوييم مامانش اينجوري يه، باباش اونجوري يه و ... اما خودش فرق مي كنه. استثناء پيش مي آيد ولي درصدش حتا كمتر از يك است. يك بار، تعريف كردي رفته بودي خانۀ دوستت، وقتي ديده بودي اوضاع و شرايط زندگي او را، اين حق را داده بودي بهش تا افسرده هم بشود!</p>
<p>به نظر من، ذاتي ِ زندگي در اين دوره زمونه كلنجار رفتن با يكسري مسائل و مشكلات است. بيشتر آدمها مهارت هاي رفتاري درست رو ياد نگرفتن، راه صحيح رو براي معاشرت و دوستي بلد نيستن، يه جورايي اصلن ميزان روابط انساني و دوستانه به اندازۀ نياز آدم نيست. يا اگه دوستي و رابطه اي هم وجود داره بيشتر از اينكه سلامت باشه ناسالم است. يعني، اوضاع طوري شده كه آدم نمي تونه بدون ترس و نگراني رابطۀ محبت آميزي داشته باشه با ديگران. بيشتر روابط آدمها پُر از ريا و دروغ و غرور و فشار و تحقير و ... شده. رابطه معلم و شاگرد، پدر و بچه، رئيس و مرئوس و ... نمونه اش رو مي شه در صفحۀ حوادث روزنامه ها و يا داستان همين فيلم ها و سريال هاي تلويزيوني ديد. اصلن در اطراف هر كدوم از ما نمونه هاي زيادِ اينچنيني وجود داره. و خيلي كمتر از اين همه روابط بد، كم و بيش، رابطه هاي نزديك و دوستانه و صميمي و سلامت هم وجود داره. در حالي كه داشتن روابط مثبت و رضايت بخش براي رشد و كمال آدم ضرورت داره.</p>
<p>اگه منظور شما رو درست متوجه شده باشم، آدمي كه مركز كنترل دروني داره، يعني يه آدمي كه كامل است از نظر رشد و آگاهي! ولي، منحصر به فرد بودن شخصيت، هويت و شكل گرفتن مفهوم خويشتن دروني در هر آدمي معلول تجربيات و تفكرات دروني شدۀ اوست. اين دروني شدن در نتيجۀ خانواده، مدرسه، دوستان، جامعه اتفاق مي افته. آنچه امروز هستيم و آنچه كه در آينده خواهيم بود هر دو معلول روابط ما ديگران است. يعني، آدم زماني مي تونه به اون حد از رشد و كمال برسه كه اين روابط مثبت رو گذرونده باشه. سلسه مراتب نيازهاي مازلو رو كه نگاه كني، به غير از قاعدۀ هرم، باقي نيازهاي آدم اجتماعي اند. بايد چندين مرحلۀ مياني رو گذروند تا به رأس هرم رسيد. عزت نفس، اعتماد، عشق، تعهد و ... در رابطه با ديگران به وجود مي آيد. آدم نمي تونه به تنهايي، در يك غار زندگي كنه و بدون داشتن هيچ نوع رابطه اي ادعاي عزت نفس و اعتماد و مسئوليت و ... داشته باشه. همۀ اين موارد وقتي كه با ديگران رابطه داشته باشي به وجود مي آد. من هميشه فكر مي كنم واسه همينه كه در اسلام به جاي اون تاكيدي كه در بودا و مسيحيت و ... هست بر انزوا و تارك دنيا شدن، به خدمت و خلق و ... سفارش شده. اصلن، مگه نمي گن اسلام يه دين اجتماعي يه. </p>
<p>مشكل اصلي اينه كه الان شكل صحيح رابطه، دوستي سالم، همدلي و محبت واقعي وجود نداره. همدلي وجود نداره. همبستگي بين آدمها بيشتر شعاره. نمودِ واقعي و شكل عينيِ خاصي نداره. اگه جامعه شناسا باشن، مي گن اينا طبيعي يه شرايط گذار است. درست مي شه. درست مي گن. اما در اين دوران، تنهايي و انزوا و خودكشي و آسيب اجتماعي و ... رشد وحشتناكي پيدا مي كنه. قاعدتن ما داريم در اين جامعه زندگي مي كنيم و اگه آدم بخواد به اون رشد و كمالِ مورد نظر برسه بايد با اين مسائل درگير بشه. اين درگير شدن پيامدهاي خودش رو داره. آدم نمي تونه بنشينه توي محيطِ آروم خانوادۀ خودش و فقط با يكي، دو تا از دوست هاي صميمي اش به اين حس برسه. خطر كردن مي خواد. شهامت و جرأتِ بودن رو مي خواد. ما زحمت اين رو نمي دهيم به خودمان. <a href="http://dellgir.blogfa.com/post-188.aspx" target="_blank">اما انگار همگي فقط به دنبال كنسرو هستيم!</a> وگرنه، به قول خودت، همان كه حضرتش، علي (ع) مي گويد، در بابت حقوق دوستان، كمتر سراغ دارم كسي را كه بخواهد و بتواند اين چنين رفتار كند در دوستي. بيشتر راحت هستيم و ساده تر است كه همۀ دوستي مان فقط تجليل و تقدير و تعريف نابه جا و به جا باشد از همديگر. وقت نداريم و يا وقت ني گذاريم براي درك كردنِ كسي، همدلي كردن با ديگري، پذيرفتن و محبت كردن به دوستي ...  </p>
<p>شعار اينه كه آدم بخواد بگه ديگران هيچ تأثيري ندارن در زندگي آدم و يا اينكه نقش خودِ آدم اونقدر حياتي يه كه همه چي رو تحت تأثير قرار مي ده. وگرنه، اشاره به حديثِ حضرتش، از اين بابت بود كه عبرت بگيرم خودم و ديگران هم. </p>
<p>حتا خوشبينانه ترين نظريه هاي انسان گرايانه و پديدار شناسانه هم كه نقش اصلي رو به خودِ فرد واگذار كردن واسه شكل دادن به شخصيت و يا انتخاب سبك زندگي، نتونستن بي خيالِ كنش و واكنش متقابل اجتماعي بشن.</p>
]]></content:encoded>
</item>

</channel>
</rss>
