نه به خاطر آفتاب، نه به خاطر حماسه، به خاطر سايهی بام کوچکاش به خاطر ترانهای کوچکتر از دستهای تو نه به خاطر جنگلها، نه به خاطر دريا، به خاطر يک برگ، به خاطر يک قطره، روشنتر از چشمهای تو نه به … more →
دراکderaak wrote 5 months ago: نه به خاطر آفتاب، نه به خاطر حماسه، به خاطر سايهی بام کوچکاش به خاطر ترانهای کوچکتر از دستهای ت … more →
مانيا wrote 5 months ago: سلام گرم و صمیمی به همه برو بچ وبلاگستون و رفقا خوبید؟ از اونجایی که خودم به داستانهای کوتاه خی … more →
مرتضي بهمني wrote 6 months ago: اينجا تعطيليه! فعلاً نه حس نوشتن دارم، نه حس وصيت نامه نوشتن، نه وقت ميكنم از وردپرس و متن باز بنويس … more →
deraak wrote 6 months ago: آن عاشق دیوانه که اين خمار مستی را ساختمعشوق و شراب و می پرستی را ساختبی شک قدحی شراب نوشید و از آن … more →
مانيا wrote 8 months ago: سام علیک همشیره چی جوری بگم؟آخه ما بچه لوطیا رو چه به نوشتن و این حرفا و این جنگولک بازیا؟ببین خواهر … more →
مانيا wrote 8 months ago: كودك نجوا كرد: خدايا با من حرف بزن،مرغ دريايي آواز خواند، كودك نشنيد. پس كودك فرياد زد خدايا با من ح … more →
مانيا wrote 8 months ago: چه امید عبثی بستم من به مترسک که بپاید سر جالیزم را, بهتر آنست که خود برخیزم….. پی نوشت:فکر … more →
مانيا wrote 8 months ago: چو…ب…ک آب…حوض ……..میکشیم!؟ لباس کهنه میخریم!؟ سرگ … more →
مانيا wrote 8 months ago: بیراهه تاریک گناه را که همقدم شیطان میشوی خدا هم به حال تو … more →
deraak wrote 1 year ago: كه گفته است من آخرين بازمانده ى فرزانگان زمينم من آن غول زيبايم كه در استواى شب ايستاده است غريق زلا … more →
kouhban wrote 1 year ago: دشت هايي چه فراخ ! كوههايي چه بلند ! در گلستانه چه بوي علفي مي آمد ! من در اين آبادي، پي چيزي مي گش … more →
kouhban wrote 1 year ago: کوله پشتی ات کجاست؟ کفش کوه و کیسه خواب بادگیر و قمقمه یک کمی غذا و آب *** راه ، خاک ، خستگی دره، تن … more →
kouhban wrote 1 year ago: حرف هائی هست برای نگفتن ، که اگر گوشی نبود نمی گوئیم و حرف هائی هست برای نگفتن، حرفهائی که هرگز سر ب … more →
30aahzakhm wrote 1 year ago: هر روز كه مي گذرد احساس مي كنم چيزي از درونم كنده مي شود چيزي از درونم گم مي … more →
damoon wrote 1 year ago: حرف ف: * فرق است ميان آنكه يارش در بر/ با آنكه دو چشم انتظارش بر در * فرزند بي ادب مثل انگشت ششم ا … more →
damoon wrote 1 year ago: اي كاش من يه موشك بودم. آونوقت آخوندهاي وطني با جنس مرغوب منو ميساختند –توپ- و ميفرستادن فضا. ديگه … more →
damoon wrote 1 year ago: حرف پ: * پاي ملخ نزد سليمان بردن: هديه ناچيزيست و قابل شما را ندارد. * پسخوان را به پيشخوان زد و … more →
damoon wrote 1 year ago: مبرهن است كه استفاده از ضرب المثل بر غناي زبان مي افزايد. در ادامه سعي شده است ضربالمثلهايي كه در … more →
آيدين wrote 1 year ago: من دچار خفقانم… دوره امتحانات نزدیک است و من دچار رخوت عجیبی شده ام. مدتی بود به بلاگمم سری نز … more →