«بهترین روزگار و بدترین ایام بود.دوران عقل و زمان جهل بود .روزگار اعتقاد و عصر بی باوری بود.موسم نور و ایام ظلمت بود.بهار امید بود و زمستان نا امیدی.همه چیز در پیش روی گسترده بود و چیزی در پیش روی نبو… more →
اندیشه های یک انسان نه چندان معمولیحسین جعفریان wrote 2 months ago: «بهترین روزگار و بدترین ایام بود.دوران عقل و زمان جهل بود .روزگار اعتقاد و عصر بی باوری بود.موسم نور … more →
حسین جعفریان wrote 3 months ago: « از اصول معتبر زندگی لنی یکی این بود که هر وقت با چیزی مخالف بود بگوید :موافقم. چون کسانی که عقاید … more →
حسین جعفریان wrote 3 months ago: « یک زن بدبخت » سومین کتابی بود که از براتیگان خواندم ، دو سال پیش توی نمایشگاه «در رویای بابل » را … more →
حسین جعفریان wrote 3 months ago: «ماجرای عجیب سگی در نیمه شب » یک داستان جنایی است ، اما نه یک داستان جنایی ساده با یک کارآگاه نخبه و … more →
farshid321 wrote 3 months ago: ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد … more →
حسین جعفریان wrote 3 months ago: خیابان خلوت بود ٬ تا دور دستها کسی دیده نمی شد٬ ناگهان صدایی آمد ٬همینطوری که داشت سرش را بر میگردان … more →
حسین جعفریان wrote 8 months ago: «متی. تو یه دختر کوچولویی. اما هیچکس یه دختر کوچولو یا پسر کوچولو باقی نمیمونه. یهدفعه دخترای کوچ … more →
حسین جعفریان wrote 8 months ago: از همان ابتدا باید تکلیف خودتان را مشخص کنید : قرار نیست یک شاهکار بخوانید ، کافه پیانو یک شاهکار نی … more →
حسین جعفریان wrote 9 months ago: ددالوس به فرمان مينوس شاه براي زندانی كردن هيولايی كه از پا تا گردن شمايلی انسانی و سری همچون گاو بر … more →
حسین جعفریان wrote 9 months ago: - مامان ؟ - جانم ! - مامان خیلی دوست داشتم که …. سرفه ای میکند، دیگر نمیتواند حرف بزند ، مادر … more →
حسین جعفریان wrote 9 months ago: دخترها عیبشان این است که اگر پسری را دوست داشته باشند ، بدون اینکه در نظر بگیرند که یارو چه حرامزاده … more →
حسین جعفریان wrote 9 months ago: به خدا قسم من آدم دیوانه ای هستم. … more →
حسین جعفریان wrote 9 months ago: عشق سالهای وبا بعد از صد سال تنهایی و خاطره ی دلبرکان غمگین من، سومین کتابی بود که از مارکز خواندم. … more →
حسین جعفریان wrote 9 months ago: احمد محمود نویسنده ای سیاسی_ اجتماعی است و اگر اینطور هم نبود چون درد را چشیده بود دوستش دارم . پدرم … more →
حسین جعفریان wrote 10 months ago: هاتف نگاهی به انتهای کوچه می اندازد : _ببین کی داره میاد؟ مشهدی سرش را پایین می اندازد و با تاسف میگ … more →
حسین جعفریان wrote 11 months ago: وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها …. مثل همیشه آخر حرفم را و حرف آخرم را ب … more →
حسین جعفریان wrote 11 months ago: روزی که دیگر عمری از من گذشته بود ، در سرسرای مکانی عمومی ، مردی به طرفم آمد و بعد از معرفی خودش ، گ … more →
حسین جعفریان wrote 11 months ago: سال ۱۳۶۲ که وارد شوروی شدم٬هنوز دولت شوروی هارت و پورت خود را داشت.من چیزی از روابط ناسالم حزب کمونی … more →
حسین جعفریان wrote 12 months ago: از وقتی که به دنیا آمده همیشه در حال رفتن است ،از وقتی که چشمانش را باز کرده دارد میرود ، با اینکه ا … more →