فروردینی به این قشنگی ندیده بودم اما دلتنگم. همان یأس فلسفی. حالا بلند میشوم و دور حوض قدم میزنم. از نفس میافتم. حیاط به این گلهگشادی سرقفلی خودم است و سگم. … با سگم توی حیاط میگردم. بارها شده که… more →
چهار ستاره مانده به صبحmadadkar wrote 10 months ago: فروردینی به این قشنگی ندیده بودم اما دلتنگم. همان یأس فلسفی. حالا بلند میشوم و دور حوض قدم میزنم. … more →
madadkar wrote 10 months ago: شاید اولینبار دوازده سال پیش اتفاق افتاد. دریچهی آئورت قلبم گشاد شد و خون هوری ریخت توی بطن یا دهل … more →
madadkar wrote 10 months ago: برویم یک خانه آنورتر: من هفده سالم بشود و او هم از من دو سال کوچکتر باشد. آمده باشد به مغازهی خرا … more →
چهار ستاره مانده به صبح wrote 10 months ago: در راستای معرّفی کتابِ تازهی آقای حسن فرهنگی در کتاب خوانهی فرندفید به استحضار میرساند که ما از آ … more →
madadkar wrote 10 months ago: مجموعه داستانِ تازهی آقای فرهنگی که یادتان هست؟ از آسمون بارون مییاد لیلیا.* شایان ذکر است که ما … more →