در این غروب غمزده بر من ببار بر برگهاي بي طراوت من اما ابر عقيم بي نم باران گذشت و رفت عابر به سوي من بر شاخسار من بر شاخسار بي بر و برگم نظر فکن اينجا هر چند چشمه سارا روان نيست بنشين بنشين دمي و بر … بیشتر →
R O O T K I TR O O T K I T wrote 2 years ago: در این غروب غمزده بر من ببار بر برگهاي بي طراوت من اما ابر عقيم بي نم باران گذشت و رفت عابر به سوي م … more →
R O O T K I T wrote 2 years ago: گویي شب را پگاه نيست هر سو سکوت هست سکوتي هراسنک اي کاش تا شيشه دريچه اين خانه بشکند سنگي ز دست کودک … more →
R O O T K I T wrote 2 years ago: چه فکر مي کني ؟ که بادبان شکسته زورق ِ به گل نشسته اي ست زندگي ؟ در اين خراب ِ ريخته که رنگ ِ عاقبت … more →
R O O T K I T wrote 2 years ago: وقتي که خورشيد به پيشواز شب مي رود و کوچه از آخرين عابر تهي مي شود ، من با کوله باري از غم و درد مي … more →