از وقتی رفتی هیچ خبر تازه ای نشده گلدانها هنوز گل می دهند کبوترها روی تخمهایشان می نشینند بوته های شمشادها بلندتر می شوند و خورشید سر ساعت همیشگی اش طلوع و غروب می کند هیچ خبر تازه ای نیست فقط حالم را… more →
ذهن خاكستريمهرنوش محتشمي wrote 1 week ago: از وقتی رفتی هیچ خبر تازه ای نشده گلدانها هنوز گل می دهند کبوترها روی تخمهایشان می نشینند بوته های ش … more →
مهرنوش محتشمي wrote 1 week ago: مرا که تمام قد ایستاده ام کنار می زند و به دنبال خاطراتم می رود صدایم را نمی شنود و در رویاها به دنب … more →
مهرنوش محتشمي wrote 6 months ago: ایستاده ام در بینهایت شب با بی نهایت غم کسی سراغ کوچه انتظار را از من می گیرد و من بن بست اندوه را د … more →
مهرنوش محتشمي wrote 6 months ago: … more →
مهرنوش محتشمي wrote 10 months ago: زخمیست فراریست هر دو بالش شکسته و دارد به سختی نفس می کشد همه می گویند مردنیست همه می گویند رفتنیست … more →
مهرنوش محتشمي wrote 11 months ago: گاهی پاییز برایم دنیای رقصانی است از رنگها و طرحها گاهی پر است از دلتنگی های بارانی و نغمه های یه دل … more →
مهرنوش محتشمي wrote 11 months ago: هوا هنوز تاریک است که به جاده می زنم . در راه در پس هر پیچ جاده طلوع خورشید را نظاره می کنم . بیش از … more →
مهرنوش محتشمي wrote 1 year ago: سهم من از اين دنيا همين بس كه تو را از دور نظاره گر باشم … سهم تو در اين دنيا ؟ شايد خطي و خبري از ن … more →
مهرنوش محتشمي wrote 1 year ago: گمان کردم تو از همان جاده ای آمدی که روزی زندگی ام را در گرد و غبارش گم کرده بودم افسوس نشانیهای تو … more →
مهرنوش محتشمي wrote 1 year ago: نوشته بود : شاپرک در میزد عشق پرپر میزد غم به من سر میزد شادیم پر میزد برایش نوشت : زندگی کن و لبخند … more →