دست هایم را بلند می کنم، یکی از راست، دیگری از چپ. حال دیگر می شناسمشان. مادر میخندد. می گوید بگذار بزرگ شوی، مرد شوی، آقا شوی . نگاهش می کنم می خندم میگویم مامان بابام مرد شده بود ؟ آقا شده بود؟ آقا … بیشتر →
NarenjkadehHooman wrote 1 year ago: دست هایم را بلند می کنم، یکی از راست، دیگری از چپ. حال دیگر می شناسمشان. مادر میخندد. می گوید بگذار … more →