شب از نیمه گذشته بود. به آرامی وارد زیرزمین شدم. در تاریکی مطلق صدای جنبشی آمد. چند لحظه بعد چراغ کوچکی روشن شد و توانستم برای لحظهای چهرهی شتابزده و مضطربش را ببینم. چیزی نگفت، فقط با نگاهش خوش… بیشتر →
بامدادینوشت 3 weeks ago: بی گمان می رسد روزی، روزی که هر لحظه چشممان به در منتظر خبر بد جدیدی نباشد. چه راز آمیز است محکومیت … بیشتر →
نوشت 11 months ago: شب از نیمه گذشته بود. به آرامی وارد زیرزمین شدم. در تاریکی مطلق صدای جنبشی آمد. چند لحظه بعد چراغ … بیشتر →