عمويم يك شركت ساختماني داشت ،باخصوصيات پدرسالاري ، بااخلاقي خان زاده . قطعه زميني در گورستان گرفته بود تا آرامگاه خانوادگي شود. كارگران مشغول حصاركشي دورآن بودند. تابستان بود ومثل اكثر تابستانها كه مد… more →
ذهن خاكستريمهرنوش محتشمي wrote 6 months ago: عمويم يك شركت ساختماني داشت ،باخصوصيات پدرسالاري ، بااخلاقي خان زاده . قطعه زميني در گورستان گرفته ب … more →
bamdadi wrote 7 months ago: ساعت دیرش شده است. کش آمده، کند شده، غمگین شده، ایستاده. آنقدر زیاد که حتی این آکوردهای شاد گیتار ه … more →
امین هاشمی wrote 9 months ago: به اشک هایی که داره رو فرمان ماشین ریخته میشه نگاه می کنم و حرفی نمی زنم یعنی حرفی برای گفتن جز یک م … more →
مهرنوش محتشمي wrote 10 months ago: کم پیش میاد ولی باید وقتی پیش میاد تحملش کنی به خاطر من دست خودم نیست یک دفعه پیش میاد . باید برم . … more →
مهرنوش محتشمي wrote 1 year ago: خیلی از ما ها، شاید به جرات بگویم که همه ما به نیت زندگی کردن ازدواج می کنیم نه با قصد طلاق ! در واق … more →
مهرنوش محتشمي wrote 1 year ago: وقتی به سراغت میاد که منتظرش نیستی ! وقتی که داری برای یک مهمانی مهم آماده می شوی تا در عروسی آشنایی … more →
مهرنوش محتشمي wrote 1 year ago: عجب روایت تلخی است تنیدن تار غرور بر دروازه محبت و چه فاصله کوتاهی است تا انتهای مرز بودن سوگوار لحظ … more →
مهرنوش محتشمي wrote 1 year ago: پنجره را تصوير كرد اما شيشه ها به قدر كافي قوي نبودند تا تضاد ميان دنياي بيرون و درونش را تاب آورند … more →
مهرنوش محتشمي wrote 1 year ago: در زندگي ترسهايي است كه مثل خوره روح آدم را مي خورد . خيلي حرفها هست كه دلم مي خواهد بزنم . خيلي چ … more →
مهرنوش محتشمي wrote 2 years ago: وقتي كسي مي ميرد همه مي آيند ولي وقت شادي ،خيلي از كينه هاي كهنه و دلگيري هايي كه مي شود با اندكي ا … more →
مهرنوش محتشمي wrote 2 years ago: اصلا باورم نميشه كه اينجوري باشم ! يعني فكر مي كردم كه خيلي سخت تر از اين حرفا باشم ! شايد فكر مي كر … more →
مهرنوش محتشمي wrote 2 years ago: در بودنش نمي داني كه چقدر به او وابسته اي ولي وقتي كه نيست جاي خالي اش بر تو چنان هجوم مي آورد كه بغ … more →
مهرنوش محتشمي wrote 2 years ago: بي حاصل بود همه آن جستجوها براي يافتن نشاني از جاده وداعت همه آن پرس و جو ها براي پيدا كردن ردي از ا … more →
مهرنوش محتشمي wrote 2 years ago: تصميم گرفتم كه به دانشگاه قبلي ام بروم و راجع به چند مسئله با اساتيد سابقم مشورت كنم . وارد دانشگاه … more →
خودم wrote 2 years ago: آیا میدانی دلم هوایِ شنا کردن در حوضِ آسمان و دویدن در کودکیِ آرزوهایم را دارد؟ آیا میدانی … more →
مهرنوش محتشمي wrote 2 years ago: اين يك داستان نيست ! اين يك گزارش واقعي است از خانواده اي در همسايگي ما ! فقط 15 روز بود كه به اين م … more →
مهرنوش محتشمي wrote 2 years ago: بچه كه بودم هر وقت يه قاصدك را روي هوا پيدا مي كردم ميدويدم و مي گرفتمش و در گوشش آرزويم را مي گفتم … more →
مهرنوش محتشمي wrote 2 years ago: من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه م … more →