بابا برایم تعریف کرده بود که انسانهای اولیه چطور به کمک «سنگهای آتشزنه» آتش روشن کرده بودند. ظاهرا این امکان وجود داشت که با به هم کوبیدن سنگهای «آتشزنه» یا «چخماق» به یکدیگر در حضور مادهای که … more →
داستان زندگی منChariot wrote 2 months ago: این روزا انگار کسل شدم. تکراری شدم. یکنواخت. با یه ریتم ِ ساده و کهنه. نمی دونم شاید دیگه وقتش رسیده … more →
Ali wrote 3 months ago: امروز دم ظهر که می رفتم بیرون ، یک نفر از پشت صدام زد . تعجب کردم . برگشتم . دیدم پیرزن همسایه است … more →
راوی دختردايی گمشده wrote 6 months ago: خُب پسرم! دیشب رو دودره کردی نیامدی خانه به کنار، ما این آئین مهر را عملی کردیم، تو چه؟ کردی؟ به همر … more →
امین هاشمی wrote 6 months ago: نمی دونم نوشتن این جور چیز ها توی وبلاگ کار درستیه یا نه اما نمی خواهم این بار سخت بگیرم چون حس می ک … more →
Bagheri wrote 7 months ago: آن مرد آمد آن مرد در باران آمد آن مرد نان داد آن مرد بابا بود آن مرد نام دارد نام او را در درس ندیده … more →
Bagheri wrote 7 months ago: آن مرد آمد آن مرد در باران آمد آن مرد نان داد آن مرد بابا بود آن مرد نام دارد نام او را در درس ندیده … more →
امین هاشمی wrote 7 months ago: امروز مجالی شد تا یک قسمت دیگر از یادداشت های غریبانه را قرار دهم البته یکی دو قسمت را حذف کردم برای … more →
omidaneh wrote 8 months ago: یادم میاد کلاس اول که بودیم،بعد از پایین لوح که یادمون می دادند از همون درس های اول کتاب فارسی گفتند … more →
تسنیم wrote 8 months ago: بابا ديروز بازنشسته شد به همين سادگي! بابا فقط 45 سالشه يه باباي خيلي جوون براي مني كه 25 سال دارم! … more →
امین هاشمی wrote 11 months ago: شاید دیر باشه اما اشکالی نداره مخصوصا توی این مورد هیچ اشکالی نداره این پست توی یک جمله خلاصه می شود … more →
behrokh wrote 1 year ago: نوشته دخترشون میگه : ..سخته …خیلی هم سخته خوشحال میشم و دستم رو می اندازم دور گردنش و … more →
ناردونه wrote 1 year ago: “نهال کاشته را میگویند تا چهار بار میشود جابهجا کرد، طوریکه نخشکد، نه بیشتر.” پدر … more →
راوی دختردايی گمشده wrote 1 year ago: خیلی مالیدنها زیاد شده… … more →
ناردونه wrote 1 year ago: بابای خوب من بیمار و بیکارست دیگر نمیخندد خیلی بدهکارست او مینشیند عصر در پارکها تنها تقص … more →
شهریار قصه گو wrote 1 year ago: بابا برایم تعریف کرده بود که انسانهای اولیه چطور به کمک «سنگهای آتشزنه» آتش روشن کرده بودند. ظاه … more →
شهریار قصه گو wrote 1 year ago: بابا عادت کوه رفتن هفتگیاش را از سالهای قبل از تولد من داشت و تا امروز هم هنوز دارد. 4 یا 5 ساله ک … more →
شهریار قصه گو wrote 1 year ago: فکر میکنم هر فردی در دوران معینی از کودکی یا نوجوانیاش دستکم به یکی از افراد پیرامونش به عنوان … more →
مهرنوش محتشمي wrote 1 year ago: هر وقت كه به پدرم فكر ميكنم ياد بهترين خاطره اي مي افتم كه از او به خاطر دارم: يك هفته قبل از كنكور … more →
شهریار قصه گو wrote 1 year ago: ما یک ساعت مکانیکی زنگ دار داشتیم که از جمله وسایلی بود که انگار سنش از من بیشتر بود. از وقتی یادم ه … more →