بابا برایم تعریف کرده بود که انسانهای اولیه چطور به کمک «سنگهای آتشزنه» آتش روشن کرده بودند. ظاهرا این امکان وجود داشت که با به هم کوبیدن سنگهای «آتشزنه» یا «چخماق» به یکدیگر در حضور مادهای که … بیشتر →
داستان زندگی منSinaTheory wrote 4 months ago: دیروز بود که دوباره مردی همه گل اوردن گریه کردن چیزای عربی خوندن من باز دیر رسیدم تو مرده بودی همیشه … more →
راوی دختردايی گمشده wrote 5 months ago: - [...] [...] [...] [...] [...] [...] - آقا چرا فحش میدی؟ - بابا [...] [...] [...] [...] [...] [...] … more →
behrokh wrote 5 months ago: نوشته دخترشون دخترک لابلای ماشینها به این طرف و آن طرف می رود ولی او را به وضوح نمیبینم , بخار روی ش … more →
زهراالسادات wrote 5 months ago: دوست بابا ست.شایدباید بگویم بود وقتی بابایی در کار نیست.از آن همه دوست و همکاری که قبل از رفتن بابا … more →
امین هاشمی wrote 5 months ago: هوا گرفتست شاید چون انگار توی روزی که همه دارند به پدر ها و یا احتمالا شوهرانشون تبریک می گویند کسی … more →
Chariot wrote 7 months ago: این روزا انگار کسل شدم. تکراری شدم. یکنواخت. با یه ریتم ِ ساده و کهنه. نمی دونم شاید دیگه وقتش رسیده … more →
راوی دختردايی گمشده wrote 12 months ago: خُب پسرم! دیشب رو دودره کردی نیامدی خانه به کنار، ما این آئین مهر را عملی کردیم، تو چه؟ کردی؟ به همر … more →
امین هاشمی wrote 1 year ago: نمی دونم نوشتن این جور چیز ها توی وبلاگ کار درستیه یا نه اما نمی خواهم این بار سخت بگیرم چون حس می ک … more →
امین هاشمی wrote 1 year ago: امروز مجالی شد تا یک قسمت دیگر از یادداشت های غریبانه را قرار دهم البته یکی دو قسمت را حذف کردم برای … more →
omidaneh wrote 1 year ago: یادم میاد کلاس اول که بودیم،بعد از پایین لوح که یادمون می دادند از همون درس های اول کتاب فارسی گفتند … more →
تسنیم wrote 1 year ago: بابا ديروز بازنشسته شد به همين سادگي! بابا فقط 45 سالشه يه باباي خيلي جوون براي مني كه 25 سال دارم! … more →
امین هاشمی wrote 1 year ago: شاید دیر باشه اما اشکالی نداره مخصوصا توی این مورد هیچ اشکالی نداره این پست توی یک جمله خلاصه می شود … more →
behrokh wrote 1 year ago: نوشته دخترشون میگه : ..سخته …خیلی هم سخته خوشحال میشم و دستم رو می اندازم دور گردنش و … more →
ناردونه wrote 1 year ago: “نهال کاشته را میگویند تا چهار بار میشود جابهجا کرد، طوریکه نخشکد، نه بیشتر.” پدر طع … more →
راوی دختردايی گمشده wrote 1 year ago: خیلی مالیدنها زیاد شده… … more →
ناردونه wrote 1 year ago: بابای خوب من بیمار و بیکارست دیگر نمیخندد خیلی بدهکارست او مینشیند عصر در پارکها تنها تقصیر ب … more →
شهریار قصه گو wrote 2 years ago: بابا برایم تعریف کرده بود که انسانهای اولیه چطور به کمک «سنگهای آتشزنه» آتش روشن کرده بودند. ظاه … more →
شهریار قصه گو wrote 2 years ago: بابا عادت کوه رفتن هفتگیاش را از سالهای قبل از تولد من داشت و تا امروز هم هنوز دارد. 4 یا 5 ساله ک … more →