انگار کنارم بود. هر لحظه که قطرات بارون به پنجره ی چوبی اتاق انباری میخورد یاد اون می افتادم. یاد اون روزی که تو پاییز دست منا گرفته بود و تو بارون با هم عشقبازی میکردیم. یاد اون روزهایی که وقتی منا ن… بیشتر →
دست نوشته های رضا.بrezab wrote 1 year ago: انگار کنارم بود. هر لحظه که قطرات بارون به پنجره ی چوبی اتاق انباری میخورد یاد اون می افتادم. یاد او … more →