نوشته دخترشون میگه : ..سخته …خیلی هم سخته خوشحال میشم و دستم رو می اندازم دور گردنش و می بوسمش و میگ… more →
مامان و بابا و دخترشونbehrokh wrote 4 months ago: نوشته دخترشون میگه : ..سخته …خیلی هم سخته خوشحال م … more →
behrokh wrote 8 months ago: وبلاگ اصلی کلیک کنید نوشته مامان هر سال قبل از ماه م … more →
behrokh wrote 9 months ago: دخترک لابلای ماشینها به این طرف و آن طرف می رود ولی او … more →
behrokh wrote 9 months ago: وبلاگ اصلی کلیک کنید نوشته مامان تا چهار پنج سال او … more →
behrokh wrote 11 months ago: نوشته دخترشون وبلاگ اصلی اینجاست کلیک کنید آن روزها … more →
behrokh wrote 1 year ago: نوشته دخترشون اخه اين چه رژيمی يه كه من بايستي حتما هر ر … more →
behrokh wrote 1 year ago: سه شنبه ۵ /۱۰ /۱۳۸۵ آغاز پنجمین سال فعالیت وبلاگ می باشد … more →
behrokh wrote 4 years ago: زنگ کلاس را که می زنند همه باید صف وایستند وگرنه نمره ی … more →
behrokh wrote 4 years ago: نمیدونین چقدر فیلم قشنگی بود قشنگتر از اولی تو این مدت … more →
behrokh wrote 4 years ago: واسه رو کم کنی هم که شده یه شعر اینجا می نویسم..باز این ب … more →
behrokh wrote 4 years ago: درست وقتی که فصل امتحانات می خواد برسه بابا راضی شد که م … more →
behrokh wrote 4 years ago: مجبورم حالا که این قسمتو از متن پایینی جدا کردم ابتدا ب … more →
behrokh wrote 4 years ago: در را محکم زدم ..محکم.. محکم پشت سر هم… در همان حال هم … more →
behrokh wrote 4 years ago: آهای کلاس چهارمی ها من با شما هستم اسم من فاطمه است با ک … more →