نوشته دخترشون میگه : ..سخته …خیلی هم سخته خوشحال میشم و دستم رو می اندازم دور گردنش و می بوسمش و میگویم : آفرین بابایی خوب حالا شدی مث یه دسته گل محمدی سگرمه هاشو تو هم میکشه و در… more →
مامان و بابا و دخترشونbehrokh wrote 1 year ago: وبلاگ اصلی کلیک کنید نوشته مامان هر سال قبل از ماه محرم و صفر برای آخرین بار به گردش میرویم … more →
behrokh wrote 1 year ago: دخترک لابلای ماشینها به این طرف و آن طرف می رود ولی او را به وضوح نمیبینم , بخار روی شیشه را پوشا … more →
behrokh wrote 1 year ago: وبلاگ اصلی کلیک کنید نوشته مامان تا چهار پنج سال اول زندگی هیچ مشکلی به چشم نمی خورد اگر هم … more →
behrokh wrote 1 year ago: نوشته دخترشون وبلاگ اصلی اینجاست کلیک کنید آن روزها که خونه مون کوچک بود و من هنوز اتاق جدا ندا … more →
behrokh wrote 2 years ago: نوشته دخترشون دخترک لابلای ماشینها به این طرف و آن طرف می رود ولی او را به وضوح نمیبینم , بخار … more →
behrokh wrote 2 years ago: نوشته دخترشون اخه اين چه رژيمی يه كه من بايستي حتما هر روز یه لیوان شير بخورم ؟ اون هم شیری که تو مد … more →
behrokh wrote 2 years ago: سه شنبه ۵ /۱۰ /۱۳۸۵ آغاز پنجمین سال فعالیت وبلاگ می باشد نوشته بابا خوب داشتیم خودمون رو برای ن … more →
behrokh wrote 2 years ago: سرگیجه نوشته مامان خام شدم و یک جمله از او پرسیدم جمعه به چه کسانی رای بدهیم ..؟؟ ..و … more →
behrokh wrote 5 years ago: زنگ کلاس را که می زنند همه باید صف وایستند وگرنه نمره ی انضباطشون کم میشه ..البته بعضی ها هم هستند ک … more →
behrokh wrote 5 years ago: نمیدونین چقدر فیلم قشنگی بود قشنگتر از اولی تو این مدت که بابا سرش دایم تو کار1 بودمن هیچ سینما نرفت … more →
behrokh wrote 5 years ago: واسه رو کم کنی هم که شده یه شعر اینجا می نویسم..باز این بابا ..اه اه بابا بزار کارمو انجام بدم … more →
behrokh wrote 5 years ago: درست وقتی که فصل امتحانات می خواد برسه بابا راضی شد که منهم وبلاگ دار بشم..دیگه می نویسم وبلاگ که با … more →
behrokh wrote 5 years ago: مجبورم حالا که این قسمتو از متن پایینی جدا کردم ابتدا بگم سلام راستشو بخواین فاطمه یه یادداشت جدید … more →
behrokh wrote 5 years ago: در را محکم زدم ..محکم.. محکم پشت سر هم… در همان حال هم داد ميزدم بابا در رو باز کن…. با … more →
behrokh wrote 5 years ago: آهای کلاس چهارمی ها من با شما هستم اسم من فاطمه است با کمک بابا اينجا من از خودم و دبستان و خانه ما … more →
behrokh wrote 1 year ago: نوشته دخترشون میگه : ..سخته …خیلی هم سخته خوشحال میشم و دستم رو می اندازم دور گردنش و … more →