همه جا را پر کرده است . بی اعتمادی و بدبینی. . انگار هاله ای از غبار و تیرگی بر مردمان سایه افکنده . پر شده ایم از دروغ . آنقدر دروغ می شنویم که در آخر نمی فهمیم که اصلا راستی هم وجود داشته است ؟ روزه… more →
ذهن خاكستريمهرنوش محتشمي wrote 3 months ago: خسته بود از انتظار از خیره به در نشستن و ناخن جویدن از گدایی کردن محبت از دلواپسی های مدام دلهره شای … more →
مهرنوش محتشمي wrote 5 months ago: همه جا را پر کرده است . بی اعتمادی و بدبینی. . انگار هاله ای از غبار و تیرگی بر مردمان سایه افکنده . … more →
مهرنوش محتشمي wrote 6 months ago: هر بار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم … آنقدر که در من هراس از گرفتن دستی هست ترس از گم شد … more →