تصمیم گرفتم با آخرین نفس های این خودکار نیمه جان که دیگر رگ سیاهش خالی بود و همیشه با آن از باران از چشمها از سیبها و از کوچه ها از همسایه ها از غریبه شهر دور نوشته بودم این بارپیش از آنکه برای همیش… بیشتر →
نیشخندنوشت 2 weeks ago: تصمیم گرفتم با آخرین نفس های این خودکار نیمه جان که دیگر رگ سیاهش خالی بود و همیشه با آن از باران … بیشتر →
نوشت 1 month ago: چهل روز و چهل شب خيره ماندم به چشمانش و عاقبت آينه شدم و گم شد چشمانم در غربت چشمانش و آواره اي شدم … بیشتر →
نوشت 2 months ago: بی تو خانه دلم عجیب سرد است اما ایمانم هوس یخ در بهشت کرده ! راستی تو هم بخ در بهشت دوست داری ؟ … بیشتر →
نوشت 3 months ago: دلم می خواهد کودکی پنج ساله بودم باز با کفشهای پدرم دور حیاط می دویدم و بلند فریاد می زدم مامان من … بیشتر →
نوشت 3 months ago: شب و مستي و تنهايي و گريه هاي عاشقي … به قول دوستي : ” و ديگر هيچ … “ … بیشتر →
نوشت 3 months ago: كلوچه هايي كه گذاشته بودي توي راه بخورم شور بود ! باز هم تا صبح گريه كردي آره ؟ من هم خوردم و … بیشتر →
نوشت 4 months ago: نوزدهم رمضان دو سال پیش پروردگارا امشب به درگاهت آمده تا دعایم را اجابت کنی ، تو خود شاهدی که همواره … بیشتر →
نوشت 4 months ago: یک سگ همیشه یک سگه یک سگ کارش پاچه گرفتنه یک سگ به کسی که بهش غذا میده وفاداره اون همه دنیای سگه * ی … بیشتر →
نوشت 4 months ago: خسته بود از انتظار از خیره به در نشستن و ناخن جویدن از گدایی کردن محبت از دلواپسی های مدام دلهره شای … بیشتر →
نوشت 10 months ago: … بیشتر →
نوشت 1 year ago: سلام من داود هستم ! 23 ساله شدم و هنوز فکر میکنم واسه پرکشیدن دیر نیست ! زیاد تنهایی رو حس نمیکنم ام … بیشتر →