نميدانم چرا هر شب به ياد چهرهی ناديدهات جانا، دو چشمم اشك شوق از ديده ميبارد… به ياد دانهی خالت كه چون دامي به قصد جان مرغانِ جدا از دل نشسته بر رخ خوبت به ياد چشم گيرايت كه افسون ميكند هر… more →
نــــفــــیــــــــــــــرمرتضی فرازمند wrote 10 months ago: نميدانم چرا هر شب به ياد چهرهی ناديدهات جانا، دو چشمم اشك شوق از ديده ميبارد… به ياد دانه … more →