روزها می گذشت و مارال همچنان در خانه نشسته بود و از زندگی اش گلایه داشت . از بخت بد خود می گفت و آسمان ریسمان بافتن کار هر روز او شده بود . پدر و مادر پیر او هر چه نصیحتش می کردند گوش شنوا نداشت و … more →
شب نوشت های منaneeshtan wrote 12 months ago: روزها می گذشت و مارال همچنان در خانه نشسته بود و از زندگی اش گلایه داشت . از بخت بد خود می گفت و … more →