روزها می گذشت و مارال همچنان در خانه نشسته بود و از زندگی اش گلایه داشت . از بخت بد خود می گفت و آسمان ریسمان بافتن کار هر روز او شده بود . پدر و مادر پیر او هر چه نصیحتش می کردند گوش شنوا نداشت و با … بیشتر →
aneeshtan wrote 1 year ago: روزها می گذشت و مارال همچنان در خانه نشسته بود و از زندگی اش گلایه داشت . از بخت بد خود می گفت و آسم … more →
برچسبها: داستان های کوتاه, شکست نخوردن, خواستن توانستن است
این برچسب را با خوراک دنبال کنید