در خواب که بودم از پله های مدرسه ی شرف پایین آمدم .روبرویم ایستگاه قایق های دریایی بود .هیچ کس در بلوار قدم نمی زد .دستی به شیر سنگی سر پله ها زدم سرش را تکانی داد و بی آنکه حرفی بزند سرش را برگردان… بیشتر →
کودکی گم شدهthelostchildhood wrote 8 months ago: در خواب که بودم از پله های مدرسه ی شرف پایین آمدم .روبرویم ایستگاه قایق های دریایی بود .هیچ کس در … more →
thelostchildhood wrote 8 months ago: حساب گری های فروش مهربانی دیگر بی حساب و کتاب نیست . دیگر آشفتگی و ولنگاری در محاورات روزانه کم رنگ … more →
thelostchildhood wrote 8 months ago: خب همه شماره ها را در ذهنم پاک کردم و تا هفت بیشتر حفظ نکردم راحت تر بگویم احتیاج بیش تر از هفت را … more →
thelostchildhood wrote 9 months ago: از سر زمین باد سالهاست که گذشته ام و دیگر حتی صدای نسیم هم برایم آشنا نیست .از بادهایی گذر کرده ام ک … more →
thelostchildhood wrote 9 months ago: بیش از آن که فکر کنی اتفاق تازه رخ خواهد داد .بیش از آنکه حتی بغل دستی ات از ماجرا خبردار شود خبر تا … more →
thelostchildhood wrote 10 months ago: با دی شب هشتمین شبی است که مادرم به خوابم می آید . گوشه ی اتاقم می ایستد و با دست دربغل کردن هایش جگ … more →
thelostchildhood wrote 10 months ago: با دی شب هشتمین شبی است که مادرم به خوابم می آید . گوشه ی اتاقم می ایستد و با دست دربغل کردن هایش جگ … more →
thelostchildhood wrote 1 year ago: در واحه های زمان و در بزنگاه های غیر واقعی می توان آن چیزی را به دست آورد که در خیال دست نیافتی ست . … more →
thelostchildhood wrote 1 year ago: در واحه های زمان و در بزنگاه های غیر واقعی می توان آن چیزی را به دست آورد که در خیال دست نیافتی ست . … more →