دانه ها را روي آسفالت نمدار كنار باغچه ريخت و پاكت كاغذي را روي خطهاي هميشگي تا زد. روي نيمكت چوبي ، زير سايه چنار سر به آسمان كشيده انتهاي پارك نشست و نگاهش را روي دانه ها … more →
جرعهdavoudrajabi wrote 1 year ago: دانه ها را روي آسفالت نمدار كنار باغچه ريخت و پاكت كاغذي را روي خطهاي هميشگي تا زد. … more →
behrokh wrote 1 year ago: آن قدر نرم است كه تا دو سه متري فرو مي روم انگار روي تشك فنري افتاده ام چند بار بالا و … more →
iraniankey wrote 1 year ago: آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش … more →
davoudrajabi wrote 1 year ago: شب باراني عجيبي بود . چند ساعتي بود كه همينطور يك ريز باران مي آمد و صداي رعد و برق هم قطع نمي شد . … more →